مقدمه ناشر
اقتصاد
مائوئيستى و
راه انقلابى
كه به كمونيسم
مىانجامد:
كتاب آموزشى
شانگهاى
درباره اقتصاد
سياسى
سوسياليستى، اولین
بار در دسامبر
سال 1975 تحت
عنوان اصول اساسی
اقتصاد سیاسی
در چین به چاپ
رسید. بخش اول
نسخه چینی به
تشریح اقتصاد سیاسی
سرمایه داری و
امپریالیسم
اختصاص داشت.
آن بخش در
کتاب حاضر
گنجانده نشده است.
زیرا بدیع
ترین و ماندنی
ترین جنبه این
کتاب همانا
بحث آن در
مورد
سوسیالیسم است.
بهمین جهت
عنوان فوق
برای کتاب
انتخاب شده است.
ولی فصل اول
آن کتاب در
نسخه حاضر نیز
گنجانیده شده
است. زیرا این
فصل گشاینده
باب بحث در
باره تمام
موضوعات کتاب
است و در
برگیرنده
محتوا و روش
اقتصاد سیاسی
مارکسیستی
است.
مقدمه و
موخره نسخه
انگلیسی این
کتاب که در
پیش روی شماست،
توسط ریموند
لوتا نگاشته
شده است. وی در
انتهای کتاب
یک لیست
مطالعاتی
برای مباحث
مربوط به
اقتصاد سیاسی سوسیالیستی
پیشنهاد داده
و ایندکسی
برای کتاب
تهیه کرده
است. یادداشت
ها و کتاب های
مرجع مهم که
در انتهای هر
فصل آمده
مربوط به اصل
کتاب می
باشند؛ اما
پانویس های هر
صفحه توسط ریموند
لوتا اضافه
شده است.
ضمیمه فصل 4
نیز توسط ریموند
لوتا اضافه
شده است. این ضمیمه
گزیده مقاله
ایست که برای
اولین بار در چین
در مجله پرچم
سرخ و سپس در
سال 1976 در مجله پکن
ریویو چاپ
شد و ریموند
لوتا گزیده ای
از آن را
بعنوان ضمیمه
فصل 4
اضافه کرده
است. در نسخه
چینی، در
انتهای هر فصل
یکرشته
سوالات مطالعاتی
طرح شده بود
که در نسخه کنونی
حذف شده اند.
یک فصل از
کتاب که در
مورد مناسبات
اقتصادی
خارجی چین سوسیالیستی
است حذف شده
است، زیرا در
روال کار این
اثر که
تئوریزه کردن
جامعه سوسیالیستی
است، نمی
باشد. بلکه
بیشتر تفسیری
از برخی
سیاستهای
دیپلماتیک و
کمک رسانی و
تجاری چین
سوسیالیستی
در اواسط دهه 1970 بوده
و در تلاش
برای ارائه
ماهیت طبقاتی
و امکانات
توسعه
اقتصادی برای
دولتهای
مستقل جهان
سوم، به مقدار
قابل توجهی از
چارچوب
تئوریک بقیه
کتاب عدول
کرده است. یک
ترجمه انگلیسی
از یکی از
نسخه های اولیه
کتاب (نسخه
سال 1974) مشتمل بر
بخش مربوط به
سرمایه داری و
سوسیالیسم،
تحت عنوان اصول
اساسی اقتصاد
سیاسی موجود
است که توسط
جورج وانگ
ترجمه و ویراستاری
شده است.
(انتشارات
آرموک،
نیویورک: ام.
ای. شارپ؛ 1977)
ترجمه انگلیسی
نسخه حاضر از
روی نسخه چینی
چاپ شده به
سال 1975 و توسط یک
تیم انجام شده
است. در این جا
از ترجمه جورج
وانگ نیز
استفاده شده
است. برای
انتخاب واژه
ها و سبک ها از
ترجمه های
انگلیسی که در
آن زمان توسط
جمهوری خلق
چین منتشر می
شد بعنوان استاندارد
استفاده شده
است. تا آنجا
که امکان
داشته است،
نقل قول ها از
ترجمه های رسمی
چینی و یا
منابع معتبر
زبان انگلیسی
گرفته شده و
به آنها رجوع
داده شده است. اغلب
نام ها و واژه
ها و مکان های
چینی که در متن
بکار گرفته
شده اند طبق
سیستم "واد-
گیل"
رومانیزه شده
اند زیرا در
زمان تولید
این اثر در
چین
سوسیالیستی،
در ترجمه ها
از این سیستم
استفاده می
شد. با وجود آنکه
اکنون سیستم
فونتیک (پین
ئین) جای آن را
گرفته است اما
در این ترجمه
سیستم "واد-
گیل" برای
هیجی کردن و
جستجوی نقل
قول ها و مرجع
های
بیبلیوگرافیک،
مورد استفاده
قرار گرفته
است.
مقدمه:
اقتصاد
مائوئيستى و
آينده
سوسياليسم
نوشته
ريموند لوتا
اقتصاد
مائوئيستى و
راه انقلابى
كه به كمونيسم
مىانجامد:
كتاب آموزشى
شانگهاى
درباره اقتصاد
سياسى
سوسياليستى
بايد مورد
توجه همه
كسانى قرار
گيرد كه نظم اجتماعى
كنونى را
سبعانه و
ناعادلانه
مىدانند و روياى
بوجود آمدن
نظمى از بيخ و
بن متفاوت را در
سر پرورانده
اند. زيرا اين
كتاب از
سوسياليسم
رهائيبخش سخن
به ميان
مىآورد. از يك
اقتصاد
رهائيبخش
مىگويد. از
مائوئيسم حرف
مىزند.
آيا
مىتوان جامعه
را بر بنيانى
غير از استثمار
و رقابت و نفع
شخصى سازمان
داد؟ آيا توسعه
اقتصادى و فن
آورانه،
ناچار به از
خود بيگانگى و
از هم گسيختگى
اجتماعى و
سلطه ديوان
سالارى
مىانجامد؟
آنچه طى
سالهاى 1949 تا 1976
در چين انقلابى
به آزمون
درآمد و حاصل
شد، فرضيات
ديرينه و ريشه
دار در مورد ناتوانی نوع
بشر در دگرگون
كردن جامعه را به چالش
مىطلبد. كتاب
حاضر كه در
سال 1975 نوشته
شده بازتاب پيشرفته
ترين تجربه
اقتصاد
سوسياليستى
است كه دنيا
تاكنون به خود
ديده است.
از
سال 1949، انقلاب
سوسياليستى
در چين با كسب
قدرت سراسرى
توسط كارگران
و دهقانان و
تحت رهبرى حزب
كمونيست چين
آغاز شد.
انقلاب از چند
مرحله مهم گذر
كرد. هر
کدام از این
مراحل با
تغييرات
انجام شده در
نظام مالكيت،
ايجاد شكل هاى
اقتصادى و
ادارى نوين
سوسياليستى و
كارزارها و
خيزش هاى
سياسى توده اى
مشخص می
شوند. در سال 1976
كه قدرت طبقه
كارگر توسط يك
كودتاى نظامى
سرنگون شد،
انقلاب
سوسياليستى
چين شكست خورد
و خاتمه يافت. به ساعت
تاريخ، 27 سال مثل بارقه
نوری است که
لحظه ای روی
صفحه رادار
ظاهر شده و
ناپدید می شود.
اما
دستاوردهايى
كه طى همان 27
سال (1949 تا 1976) حاصل
شد، تاريخ ساز
بود. يك چهارم
نوع بشر
قهرمانانه
مبارزه كرد تا
پلی به
آینده بزند.
صدها ميليون
نفر پاى در
جاده تحولات
سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى اى
گذاشتند كه
تاكنون نظير
نداشته است.
كتاب حاضر
بخشى از ميراث
ماندگار تلاش
آنان است. در
چين امروز، به
اين كتاب
اجازه انتشار
و توزيع
نمىدهند!
آيا
يك اقتصاد
رهائيبخش
مىتواند وجود
داشته باشد؟
اقتصاد
بورژوايى، در مورد مشكلات
بزرگ اجتماعى
مثل فقر و
نابرابرى يا
نابودى محيط
زيست حتا
حساسیت ندارد
چه برسد به
آنکه راه حلی
برای آنها
داشته باشد. جهت
ياب اقتصاد
بورژوايي،
تنگ نظرتر و
خودپرست تر
از اين
حرفهاست. گفته می شود مكانيسم
قيمت،
منابع را بطور
کارآمد تخصيص
می دهد.
اما سئوال اینجاست که
در رابطه با چه
اهدافى و بر
طبق منافع چه
كسانی،
کارآمد است. چرا به
این سوال جواب
نمی دهند؟
صحبت از
الگوهاى
تصميم گيرى ناب و "رقابت بى عيب
و نقص" در
اقتصاد بازار می شود اما در
این صحبتها ساختار
واقعى (و
نابرابر) اقتصاد
و قدرت
سیاسی نادیده
گرفته می شود
و بر دنياى
واقعى
تخاصمات بين
سرمايه دار و
كارگر،
سرمايه دار و
سرمايه دار، و
امپرياليستهاى
رقيب با
يكديگر پرده
ساتر کشیده
می شود. گفته
می شود سرمایه
داری، "تعادل
عمومی" بوجود
می آورد! این
یک اسطوره بیش نیست. نه
تنها اینطور
نیست بلکه در
واقع امر سرمايه
دارى يك نظام
بحران زا است که
قادر به
بکارگیری
کامل منابع و كار نیست.
در مورد
تجارت بين
المللى دست به
محاسبات عجيب
و غريب رياضى
مىزنند اما بطرز عجیبی پديده
گرسنگى در جهان در
معادلات ریاضی
شان جايى
ندارد.
اقتصاددانان
بورژوا در
مواجهه با
شكاف عريانى
كه بين دنياى
ترسيم شده در
تئورى تجريدى
آنان و
واقعيات خرد
كننده زندگى
نظير تبعيض نژادى
يا آلودگى
صنعتى وجود
دارد، اين
پديده ها را "عيب و ايراد" يا "وجوه
خارجى منفى" اقتصاد
بازار
مىخوانند.
مىگويند اين
چيزها باعث
تاسف است اما
اشكالات
حاشيه اى است
كه از كاركرد
يك نظام خود –
اصلاحگر
نتيجه مىشود.
مىگويند
نگران نباشيد
زيرا سرانجام
بازار معجزه
خواهد كرد.
اين همان
نظریه مرکزی سرمايه
دارى است که قدمتش به تشبيه
معروف آدام
اسميت
(کارکرد "دست
نامرئى") برمىگردد.
طبق این
نظریه وقتی که
افرادى هر يك
به دنبال
اهداف خودپرستانه
خویش بروند و به
مثابه عوامل مستقل از هم عمل
كنند، خواه
ناخواه سهم
خود را به
آنچه منطقا
براى همگان
بهترين است
ادا مىكنند.
از
نظر بورژواها،
اقتصادى كه هدفش رفع
تقسيم جامعه
به دارا و
ندار يا ايجاد
شرايط براى
تكامل همه
جانبه و
همكارى
آزادانه نوع
بشر باشد، بى معنى
است و بايد
كنار گذاشته
شود. و حق با
آنان است...
البته از منظر
قوانين
اقتصاد
سرمايه دارى.
اقتصاد
بورژوايى
همانند جامعه
بورژوايى،
فقط نسبت به
آنچه قابل
خريد و فروش
است، نسبت به
سود و زيان،
حساسيت دارد.
سرمايه دارى،
بدون شك نظامى
است كه در
آن نيازهاى
بشرى فقط به
مثابه محصول
جانبى جستجوى
سود مورد توجه قرار گرفته و پاسخ
مىگيرد. منطق این
نظام به
حداكثر
رساندن سود بر
پايه استثمار
و ستمگرى است.
و در قلمرو
خود همه چيز
را به
نفع خود شكل
مىدهد و به
انقياد مىكشد:
از طبيعت
گرفته تا
فرايند كار،
تا روابط مرد
و زن.
افق
ديد، تئورى
اقتصادى و
تجربه ساختن
يك جامعه نوين
كه در كتاب اقتصاد
مائوئيستى و
راه انقلابى
رسيدن به كمونيسم
جمعبندى شده
(و از اين به
بعد، تحت
عنوان كتاب
آموزشى
شانگهاى از
آن نام
مىبريم)، يك
جهت گيرى از
بيخ و بن
متفاوت را به
ما نشان
مىدهد. انقلاب
سوسياليستى
نوع نوينى از
جامعه را
بوجود مىآورد.
در جامعه
سوسیالیستی ابزار
توليد، ديگر
در تملك خصوصى
اقليتى از افراد
جامعه نيست
بلكه تحت
كنترل
دستجمعى جامعه
قرار دارد.
منابع
اقتصادى،
ديگر براى به
حداكثر
رساندن سود
بكار گرفته
نمىشود بلكه
براى رفع
نيازهاى
اساسى و منافع
اساسى توده
هاى مردم مورد
استفاده قرار
مىگيرد. توليد
اجتماعى،
ديگر بدون يك
برنامه قبلى
يا بدون هدف
اجتماعى انجام نمىشود
بلكه بر حسب
اهدافى كه
آگاهانه
تعيين و با
يكديگر
هماهنگ شده اند
انجام می شود. در واقع مكانيسم
ها و انگيزه
هاى سرمايه
دارى راه
را برای ظهور
یک پديده جدید باز می
کند. این
پدیده جدید، برنامه
ريزى
اجتماعى،
تعاون
اجتماعى و
مشاركت
آگاهانه توده
ها در تمامى
وجوه توسعه
اقتصادى و
اجتماعى است. یعنی
قدرت تولید
اجتماعی،
پتانسیل
فعالیتهای
گوناگون و همه
جانبه نوع بشر
را آنچنان در
دسترس قرار
داده که اکنون
می توان برای
متحقق کردن آن
کوشش کرد.
معناي همه
این حرفها
آنست که تحمل وجود
فلاكت، خوى
حيوانى يافتن
و نابرابرى،
يعنى همه آن
چيزهايى كه در
نظام سرمايه دارى
زندگی
روزمره را
تشكيل مىدهد، لزومی ندارد.
شكاف بزرگ بين
دارا و ندار،
رنج بيكارى،
ستم و تحقير
عليه زنان،
انقياد و
تبعيض عليه
همه ملل و
مليت ها،
مشكلات خدمات
درمانى و مسكن
و انحطاط
مناطق شهرى... و
ساير دردهاى
جامعه طبقاتى
را مىتوان درمان
كرد و پشت سر
گذاشت. در
جامعه سرمایه
داری بخاطر
بقاء، همه
علیه همه بطور
مستاصلانه و رقابت
جويانه مبارزه
می کنند و با
چنگ و دندان
راه خود را می گشایند. چه نیازی به
این هست؟ اصلا
نيازى به آن
نيست. می
توان قدرت
خلاقه، انرژى
و هدفمندی
سرسختانه بخشهاى
تحتانى
جامعه، يعنى
همانها كه هيچ
محسوب مىشوند، را در
مقیاسی عظیم و
برای زایش
تحول و
دگرگونی فعال
کرد. به
مشكلات
مىتوان
پرداخت و براى
آنها راه حل دستجمعى
يافت. مردم به
شكل ميليونى
مىتوانند درگير
رفع نيازهاى
جامعه و تعيين
جهت گيرى آن شوند.
و مردم از
طريق فرايند
مبارزه و
مباحثه مىتوانند
به نحوى
دگرگون شوند
كه در نظام
سرمایه داری غير
قابل تصور
است.
سوسياليسم،
اين كار را
امكانپذير مىكند.
در
دنيايى بسر
مىبريم كه
فعاليت زندگى
اكثريت
كاركن، تابع
قدرت كنترل
كننده اقليتى
است كه منافعش
مغاير اكثريت
است. در
دنيايى بسر
مىبريم كه
زندگى مردم
آن، تحت
حاكميت
نيروهاى كور
اقتصادى قرار
دارد: تكان
هاى خودبخودى
قيمت سهام
بازار يا
كالاها واقعا
يك شبه مىتواند
زندگى
ميليونها نفر
در سراسر دنيا
را زير و رو
كند. اما نوع
بشر با ايجاد
نظام سوسیالیستی،
نظامى كه
بطور جمعى
سازمان
مىيابد و بطور
جمعى توليد را
هدايت مىكند،
از يك آستانه
تاريخى عبور مىكند.
در
سوسیالیسم
دیگر ساختار
و كاركرد
جامعه در پس
پرده
فلاكت پنهان
نمى ماند، و
آحاد جامعه بر
آن آگاهى و احاطه
مىيابند. نظام
اقتصادى و
جامعه در كل،
ديگر به مثابه
پديده اى
خارجى،
بيگانه با مردم و مسلط بر
آنان نیست بلكه
مردم به شكل
فزاينده اى
زمام نظام و
جامعه را
آگاهانه در
دست مىگيرند،
و بر مبناى
منافعشان آن
را تغییر می
دهند و بر آن
تسلط مى
يابند. اين
كنه مطلبى است
كه كتاب حاضر
به آن
مىپردازد.
مائوئيسم
تاكيد دارد كه
توسعه اقتصادى
به خودى خود،
نه براى رسيدن
به سوسياليسم
كافى است و نه
جوهر
سوسياليسم
است. رشد اقتصادی بايد
به اهداف سياسى
و اجتماعى
گسترده تر
خدمت كند و
توسط آن اهداف
هدايت شود. اساس اهداف
سیاسی و
اجتماعی
گسترده تر
عبارتست از
تلاش براى پیروزی پرولتاريا
و زحمتكشان در كل جامعه
و نهايتا محو
طبقات در
مقياس جهانى. تغييرات
اقتصادی و
توليد ثروت
اجتماعى بايد
با تغيير در
تمامى عرصه
هاى جامعه
همراه باشد،
منجمله تغيير
در ديدگاه و
تفكر مردم.
مائوئيسم
تاكيد دارد كه
مردم تعيين
كننده اند نه "اشيا".
متغييرهای تعيين
كننده توسعه
اقتصادى و
اجتماعى، شور
و توان فعاليت
آگاهانه مردم
كاركن است نه سهام سرمايه
يا سطح
تكنولوژى.
مردم كاركن
بايد بر
تكنولوژى
مسلط شوند نه
برعكس. و
مائوئيسم تاكيد
دارد كه
سرنوشت
پروژه
سوسياليسم وابسته
به عاملى است
كه مدام به آن
شور و زندگى
مىبخشد: ادامه
انقلاب و
پيشبرد مداوم
مبارزه
طبقاتى براى
متحول كردن
جامعه و دنيا.
بله، اين يك
رويكرد
بنيادا
متفاوت به
اقتصاد و بطور
كلى تكامل
جامعه است.
در
سال 1975 كه كتاب
آموزشى
شانگهاى
منتشر شد، چين
هنوز دستخوش
مبارزه و
نيروى جوشش
فوق العاده انقلاب
كبير فرهنگى
پرولتاريايى
بود. كارخانه
هاى شانگهاى و
بسيارى
شهرهاى ديگر،
شكل هاى جديد
مشاركت توده
اى در امر
مديريت را
تجربه مىكرد. دهقانان
درگير بحث بر
سر اين بودند
كه ارزشهاى
پدرسالارانه
و
اقتدارگرايانه
كنفوسيوسى از
چه راه هايى
كماكان بر
زندگى آنان
تاثير مىگذارد.
دانشمندان
تحقيقات خود
را در بين
كارگرانى كه
تجربه غنى
عملى داشتند
پيش مىبردند و
با آنان در
دانش يكديگر
سهيم مىشدند. آن گروه
مقامات دولتى
كه ارتباطشان
با مردم قطع
مىشد منظما
مورد انتقاذ
قرار
مىگرفتند.
مهندسان
كارگر شدند،
معلمان
شاگرد،
مقامات سياسى
سپور، و
برعكس! اين
جامعه اى بود
كه به گفته
دوست و دشمن،
آگاهانه عليه
سرمايه دارى
قد علم كرده
بود.
به
هيچ جنبه از
تكامل و
سازماندهى
اقتصادى بى
توجهى نمىشد.
براى مثال،
چين انقلابى
به آنچه ادعا
مىشود عواقب
گريز ناپذير "مدرنيزاسيون" و توسعه
شهرها است
پرداخت. چين در گسست از
طرح هاى پر
هرج و مرج و
معوج رشد
شهرها و صنايع
كه سنتا در
غرب و سپس در کشورهای
جهان سوم پیش برده شده
است، و نيز
براى ادغام
صنعت با
كشاورزى و شهر
با روستا، گام
هاى جسورانه
ای برداشت.
يا در زمينه
تكنولوژى،
مائوئيستها تاكيد
كردند كه
طراحى و کاربردی تکنولوژی
و رابطه آن با مردم نه
فقط متاثر از
تكامل
نيروهاى
توليدى است بلكه
وابسته به روابط
اجتماعى یک نظام
اقتصادى است.
و بالاخره ،
مائوئیستها كارآيى
و سلامت اقتصادی را نه در
چارچوب تنگ
کاهش هزینه ها
بلکه در يك
چارچوب
گسترده
تراقتصادى و
اجتماعى مورد
بررسى قرار می دادند.
اين
سوسياليسمی بود که نه
فقط جرات كرد
محاسبات بیرحمانه
"سود آوری بالای
همه چیز" و شيوه
هاى سازماندهی
بیفایده و
سترون سرمایه
داری را به
چالش بطلبد
بلکه بطور کلی
نگرش "اول من" را
بزیر کشید. "به خلق
خدمت كنيد" فقط شعار
زينت بخش
كارخانه ها و
مدارس و بيمارستانها
و فروشگاه ها
نبود بلكه يك
سنگ محك ايدئولوژيك
بود كه ده ها
ميليون نفر
رفتار و افكار
خود و ديگران
را با آن مىسنجيدند.
اين انقلابى
بود كه قوه
ابتكار، خلاقيت
و جرات را
برانگيخت....
اما نه به
خاطر منافع شخصى
بلكه براى
منافع جمعى.
ما
بايد حتما اين
را بگوييم كه
چين كنونى
بسيار متفاوت
از چين
انقلابى است. بعد
از مرگ
مائوتسه دون
در سال 1976،
نيروهاى دست راستى
به رهبرى دن
سيائوپين دست
به يك كودتاى
نظامى زدند.
(زيرنويس: دن
سيائو پين در
اين كودتا نقش
پشت پرده داشت.
در ظاهر رهبرى
كودتا با هواکوفن بود، اما
در تمامى
مراحل اين دن
سيائوپين بود
كه در خفا
كودتا را با
هدف احياى
سرمايه دارى
هدايت كرد.
هواكوفن بعد
از خدماتى كه
به اهداف
ارتجاعى دن
سيائوپين كرد
كنار گذاشته
شد و در محاق
رفت.) اين
كودتا آغاز
فرو پاشاندن
منظم سوسياليسم،
احياى سرمايه
دارى و انقياد
دوباره چين در
چنگال
امپرياليسم
بود.
اين
دگرگونى عظيم
شايد بهتر از
هر جاى ديگر
در شعار
تبليغى رهبرى
جديد چين در
اوايل دهه 1980 ميلادى نمود
يافته باشد: "ثروتمند شدن
شكوهمند است." و چنين بوده است!.... البته
براى مشتى قلیل. در
شانگهاى
بازار سهام
داير شده است.
بورس بازى در
عرصه املاك
شهرى به يك
فعاليت
قانونى اقتصادى
تبديل شده
است. مناطق
ويژه اقتصادى
ايجاد شده تا
به شركتهاى
بزرگ
چندمليتى
خدمت كند.
رهبرى چين، از
اين كشور يك
مجتمع مونثاژ
و پايگاه تولیدی ساخته
كه با
دستمزدهاى
نازل مىچرخد و
در خدمت سرمايه
هاى بومى و
خارجى قرار
دارد. اوايل
سال 1992، روزانه
به طور متوسط 45
قرارداد جديد
براى فعاليت
سرمايه هاى
خارجى در چين
بسته شد. به
كارگران می گویند سرتان
به كار خودتان
باشد و در
سياست دخالت
نكنيد. در
مناطق
روستايى، تحت
لواى
اصلاحات،
كمون ها را
متلاشى كردند
و دارايىهاى
جمعى روستائيان
توسط افرادى
كه موقعيت
ممتازى
داشتند چاپیده شد. در نتیجه این
تغییرات،
جامعه به قطب
های اجتماعی متفاوت
تقسیم شد. ميليونها
نفر از دهقانانی که به هیچ
امتیازی دست
نیافتند
اجبارا به شهرها مهاجرت
کردند. نابرابرىهاى
اقتصادى و
اجتماعى ميان
منطقه حاشيه سواحل (كه نواحی مطلوب
سرمایه داران
و نقطه تمركز
رشد اقتصادى
كشور است) و
مناطق وسيع
مركزى چين (كه
ركود و فقر در
آنجا رواج
دارد) به سرعت
در حال گسترش
است.
در
حال حاضر،
اقتصاد چین تمامى
شاخص هاى يك
توسعه سيكلى
(رونق شديد- بحران
شديد) را بروز می
دهد. مضاف
بر این، تمام
این روندها بر
بستر یک فاجعه
زيست محيطى در جریان است.
منافع كوتاه
مدت رشد و سود و چپاولگری
باعث بى توجهى
به امر آبيارى
و فعاليتهاى
مربوط به
جلوگيرى از
سيل شده و اين
فعاليتها را
مختل كرده
است. بسيارى
از
درختان
جنگلهاى
قديمى كشور را
قطع كرده اند.
فضولات عظيم
صنايع، منابع
آب سالم را آلوده
مىكند. قرض و
وابستگى
خارجى چين رو
به افزايش
است. مصائب
كهن اجتماعى
دوباره سر
بلند كرده
است: در مناطق
روستايى
نوزادان دختر
را سر به نيست
مىكنند (زيرا
اينك نيروى
كار مردان يك
دارايى حياتى
در اقتصاد
خانواده هايى
كه هر يك به تنهائی باید
گلیم خود را
از آب بیرون
بکشند به حساب
مىآيد و اين
طرز فكر به
اكثريت
روستائيان
حقنه شده است.)
در مناطق
روستايى،
خشونت طايفه
اى هم به راه
افتاده است.
در شهرها شاهد
بيكارى،
گدايى و فحشا
هستيم. تصوير
انقلابى از زن
در چين سوسیالیستی
كه گفته
می شد زنان ’نيمى
از آسمان را
بر دوش داشت’
جاى خود را به
الگوى همسر
خانه دار
وفادار، مصرف
كننده "خوش
پوش و
جذاب" و شئی جنسى
داده است.
رشوه خوارى
آنچنان در
جامعه چين
فراگير شده كه
ديگر کسی را شوكه
نمىكند.
اینهاست واقعيات
اقتصادى و
اجتماعى كه در پشت نرخ رشدهای جنجالى اقتصاد
چین پنهان
شده است.
كشتار سال 1989
كارگران و
دانشجويان در
ميدان تین
آن من (میدان صلح
آسمانى) باعث شد که واقعيات
سياسى آن كشور
كانون توجه همگان
قرار گيرد.
چين جديد در
واقع چين كهنه
است. چين
امروز فقط نام
سوسياليسم را
يدك مىكشد. اما
قصه اى كه در
غرب بر سر
زبانهاست
اينست كه رهبران
"عمل گرا"ی چین
زير پرچم دن
سيائوپين گرد
آمده و سلامت
را به جامعه
اى كه گرفتار
جنون
مستبدانه
مائوئيستى
بود باز
گردانده اند.
بله، توجيهات
ادامه دارد.
مىگويند در چین امروز
مقداری از عملكردهاى
ناخوشايند
سياسى مشاهده
مىشود اما بعد
از مرگ
زمامداران
فرتوت،
جامعه بطور
كامل
دمكراتيزه
خواهد شد
(يعنى نظام
كنترل و فريب
به شيوه غربى
كاملا رسميت خواهد
يافت). واقعيت
اينست كه
حاكميت
كارگران و
دهقانان در هم
شكسته شده است،
مالكيت و
سلسله مراتب
دوباره تقديس
مىشود، و سود
در فرماندهى
توسعه
اقتصادى قرار
گرفته است.
آنچه طبقه
استثمارگر
جديد احيا
كرده، سرمايه
دارى است نه
سلامت جامعه.
اين دقيقا همان
چيزى است كه
مائو در موردش
هشدار مىداد و
مىگفت در صورت
غصب قدرت توسط
دست راستىهاى
درون حزب
كمونيست
بوقوع خواهد
پيوست. "رهروان
سرمايه دارى" دقيقا همان
چيزى را
سرنگون و
نابود كردند
كه كتاب حاضر
در شرح و دفاع
از آن نوشته
شده است.
كتاب
آموزشى
شانگهاى
يكى از
كاملترين
آثارى است كه
انقلابيون
چين براى
ارائه ديدگاه
خود از ماهيت
و عملكرد بديل
سوسياليسم در
برابر سرمايه
دارى منتشر
كردند. ارائه
اين اثر، خدمت
مهمى به تئورى
اقتصاد
سوسياليستى
است و تحت هر
شرايطى
ارزشمند است.
اما در حال و
هواى كنونى
دنيا، اهميت
اين كتاب
فزونى مىيابد.
زيرا اين
روزها ادعا
مىشود كه هيچ
بديلى در برابر
سرمايه دارى
وجود ندارد.
مىخواهند
باور كنيم كه
سوسياليسم
ناكام شده.... و
محكوم به شكست
است.
طى
چند ساله اخير
همگان شاهد
رژه پيروزى
ايدئولوژيك
طبقات حاكمه
غرب بوده اند.
اين جريان از
سال 1989 با
فروپاشى
رژيمهاى تحت
تسلط شوروى در
اروپاى شرقى
شروع شد. و
متلاشى شدن اتحاد
شوروى، اوج
اين داستان
بود. اما آنچه
در شوروى سابق
سقوط كرد
سوسياليسم
نبود. بلكه
شكل خاصى از
سرمايه دارى
بود. یک
نوع سرمايه
دارى انحصاری
دولتی فوق
العاده
متمركز بود که
مالکیت
دولتی و
برنامه ریزی
دولتی را با
یک محتوای
سرمایه
دارانه مورد استفاده
قرار می داد. آنچه سقوط
کرد یک جامعه
طبقاتى،
استثمارى و
ستمگرانه بود و به
هيچ وجه
انقلابى نبود.
در واقع،
سوسياليسم در
اتحاد شوروى
طى دهه 1950
ميلادى
سرنگون شده
بود. درسهاى تجربه
شوروى،
موضوعات مهم
كتاب حاضر را
تشكيل مىدهد.
(زيرنويس:
براى دستيابى
به تجزيه و تحليلى
از خصوصيات
اساسى سرمايه
دارى انحصارى دولتى
كه در اتحاد
شوروى سابق
وجود داشت،
رجوع كنيد به
كتاب اتحاد
شوروى:
سوسياليست يا
سوسيال
امپرياليست؟
نوشته ريموند
لوتا (انتشارات
آرسىپى –
شيكاگو، 1983)
آنچه
طبقات حاكمه
پيروزيش را در
بوق و كرنا كرده
اند، سرمايه
دارى از نوع
غربى است.
آنان به ما
مىگويند كه
هيچ نوع سامان
دهى اقتصادى
ديگر
نمىتواند مثل
اين سرمايه
دارى كارآمد
يا منطقى
باشد، هيچ
نظام سياسى
غير از اين
نمىتواند
زمينه و افقى
براى رشد و
ترقى فردى
فراهم كند.
مىگويند بىخيال
اگر شكاف ميان
ملل دارا و
ملل ندار در اقتصاد
معجزه گر
بازار جهانى
طى 30 سال اخير
دو برابر شده
است. بى خيال
اگر در
كشورهاى جهان
سوم كه تحت
سلطه نهادهاى
سياسى و
اقتصادى
سرمايه دارى
بين المللى
قرار دارند هر
روز 40000 كودك بر
اثر سوء تغذيه
و بيمارىهاى
قابل پيشگيرى
مىميرند. بى
خيال اگر غرب
گرفتار دردناكترين
و طولانىترين
ركود اقتصادى
جهانى در دوران
مابعد جنگ
جهانى دوم
است. بى خيال
اگر بازار نوع
غربى كه محلات
زحمتكشى
آمريكا را به
خاك سياه
نشانده
وقيحانه
ادعاى حل بحران
مسكن در روسيه
را دارد. بى
خيال اگر سه
سده توسعه كور
صنعتى، تعادل
زيست محيطى
كره ارض را
مختل كرده
است. بى خيال
اگر اين نظام
انسانهايى را
مىطلبد كه در
محيط كار و در
روابط ميان خود
بتوانند بطور
كامل نقش
محصولات قابل
خريد و فروش
را بازى كنند.
وقتى كه همه اينها
را ناديده
گرفتيد.... تازه
بازار
مىتواند بهترين
دنياى ممكن را
تضمين كند.
سرمايه
دارى غرب فقط فرياد
پيروزى بر
استثمار و
فساد موجود در
بلوك شوروى كه
زير نقاب
سوسياليسم جريان
داشت سر نداده است. بلکه در عين
حال از اين
فرصت استفاده
كرده و اعلام
مىكند كه نوع
بشر به هيچوجه
نخواهد
توانست از
استثمار، نابرابرى،
پاره پاره
بودن و
روحيه حرص و
آز و خودخواهى
خلاص شود و
جامعه اى
سراپا متفاوت
ايجاد كند.
طبقات حاكمه
نه فقط "حكم
نهايى تاريخ" بلكه "پايان
تاريخ"
را اعلام
مىكنند.
مىگويند
تاريخ از اين
جلوتر نخواهد
رفت و غرب آرمان
بشر متمدن را
متحقق کرده
است و طوری در این
مورد صحبت می
کنند که گويی غرب رسالت
الهى دارد. می
گویند، هر
چيز كه سرمايه
دارى را به
چالش بطلبد در
بهترين حالت
رويايى محال
است و در
بدترين حالت، ناكجاآباد
ناميسر و
تحميلى
نخبگان كه به
كابوس
مىانجامد و
بس. مورخى به
نام
آرنو مه ير،
رژه پيروزى را
"جشن
رعدآساى توهم
زدايى"
خوانده است.
منظورش اينست
كه دستيابى به
يك دنياى بى
عيب و نقص
ناممكن است پس
زنده باد حرص و
ستم و زياده
خواهى. و همه
اين حرفها،
تاثيرات
سياسى خود را
دارد. فروپاشى
نظام اقتصادى
و سياسى شوروى
كه به غلط آن
را
سوسياليستى
مىدانستند و
حمله ايدئولوژيك
به
سوسياليسم، به روى
بعضى از افرادى
كه روزى
طرفدار چيزى
غير از سرمايه
دارى بودند
تاثير گذاشته
و آنان را در
مورد ماهيت و
آينده
سوسياليسم
عميقا دچار شك
و ترديد كرده
است.
امروز
اين سئوال
مطرح شده كه
آيا كمونيسم
انقلابى قابل
تحقق است؟ آيا
مىتوان بر
پايه تلاشهاى
داوطلبانه و
دستجمعى
ميليونها انسان
بر همه
ستمگرىها و
تقسيم
بندىهاى
طبقاتى نقطه
پايان نهاد؟
آيا ممكنست كه
رهبرى سياسى و
نهادهاى
اقتصادى به
چنين هدفى
خدمت كنند؟ آيا
يك اقتصاد
سوسياليستى
مىتواند
بچرخد؟ براى پاسخ
گفتن به اين
سئوالات،
مائو و تجربه
چين انقلابى
تا زمان مرگ
مائو در سال 1976
يك نقطه عزيمت
اساسى است. نظریه
پردازان بورژوازى دولتى در
اتحاد شوروى
سابق، نوعى
شبه ماركسيسم
عاميانه را
عرضه مىكردند. در قاموس
آنان سوسياليسم
معادل با
مالكيت صورى و
حقوقى دولتى،
تامين خدمات
اجتماعى به
شكل صدقه اى،
كارآيى
تكنوكراتيك و
انفعال سياسى
بود. درست در
نقطه مقابل
اين درك، مائو
تسه دون تصوير ماركس و
انگلس از
جامعه
كمونيستى و تجربه هرچند کوتاه
اما تاريخساز
لنين را در
رهبری
اقدامات عملی براى
ايجاد يك
جامعه نوين
سوسياليستى، به منزله جامعه گذاری که هدفش
رسیدن به
جامعه تمام
عيار
كمونيستى است
و در آن
مردان و زنان
آگاهانه و
داوطلبانه و از طریق
مبارزه
جهان و خود
را تغيير
مىدهند، احیاء
کرد. در عين
حال، مائو در
جريان مطالعه
تجارب مثبت
نخستين
تلاشها براى
ايجاد يك
اقتصاد سوسياليستى
در اتحاد
شوروى،
الگويى كه از
اقتصاد برنامه
ريزى شده
سوسياليستى
تحت حاكميت
استالين رسميت
يافته بود را
عميقا مورد
بازبينى و
تغيير قرار
داد.
مائو
براى مسائل
واقعى توسعه
يك اقتصاد
برنامه ريزى
شده سوسياليستى
مجموعه اى از
راه حل ها را
فرموله كرد و
به اجراء گذاشت
كه بر مقررات
بوروكراتيك
متكى نبود و
روابط
ستمگرانه
سرمايه دارى
را هم
بازتوليد
نمىكرد. مضمون
رويكرد مائو
اين بود كه
رشد و توسعه را
بايد تابع
معيارهاى
اجتماعى و
سياسى كرد، مسئله
هماهنگى
بخشهاى مختلف
اقتصاد را
بايد به مسئله
ابتكار عمل و
مشاركت توده
ها مرتبط كرد،
تاكيد را بايد
بر انگيزه و
منفعت جمعى،
بر فضاى
ايدئولوژيك و
سياسى اى كه
تصميمات در
تمامى سطوح در
چارچوب آن
انجام مىگيرد
و بر ترکیب
برنامه ريزی مرکزی
با مديريت
غير متمركز
گذاشت.
الگوى
مائوئيستى
بيانگر رد
كامل رويكرد
ريشه دار غرب
به مقوله "توسعه نيافتگى" نیز هست. در
رويكرد غربی،
توسعه
نيافتگى صرفا مساوی
با تاخیر در
امر توسعه
قلمداد می شود
که فقط از
طريق جذب
سرمايه خارجى
و شركت در
تقسيم كار بين
المللى
مىتوان به آن سرعت
بخشيد و آن را
روى ریل
انداخت.
درست در نقطه
مقابل اين
درك، چين
انقلابى، اتصال خود
را با نظام
جهانى
امپرياليستى قطع کرد و یک استراتژى
توسعه برای
چين فرموله
کرد که بر
مبانی زیر
استوار بود:
بر اساس الویت
دادن به كشاورزى،
استفاده از فن
آوريهاى ساده
و متوسط كه در کل بخشهاى
اقتصادى قابل تعمیم و بکار
بردن است ( و همزمان
تلاش براى کسب و
بكاربست فن
آورى پيشرفته
به گونه اى كه
به اختلال در اقتصاد و معوج
كردن اقتصاد
نينجامد)، ترویج اتكاء
به خود و بیشتر از هر
چیز آزاد کردن
نیروی مردم.
بر اساس اين
استراتژى،
كشور فقيرى كه
سلطه نيمه
مستعمراتى روند توسعه
اش را منحرف و
خدشه دار كرده
بود، توانست
به رشد پايدار
و متعادل دست
يابد و
نيازهاى
اساسى مردمش
را رفع كند.
مطمئنا
مشكلات و
اشتباهات
وجود داشت.
اقتصاد، از
نقاط ضعف
معينى رنج
مىبرد.
نهادهاى نوين اجتماعى
بدون شك معایبی داشتند. و در
جريان افت و
خيز مبارزات
توده اى بروز
اشتباهات
اجتناب
ناپذير بود.
اين اشتباهات
برخى اوقات به
کسانی برمىگشت
كه در تلاش مصرانه
شان برای
ایجاد تغییر
کنترل خود را
از دست می
دادند و گاهى
هم نتيجه خشك
انديشى بود.
اما همه اين
خطاها در
چارچوب يك
انقلاب صورت
مىگرفت كه
مىخواست
استثمار و ستم
طبقاتى را
ريشه كن كند و
توده هاى وسيع
را به عرصه
زندگى سياسى
بكشاند.
سازمان سيای آمریکا هم
نتوانست نرخ
هاى رشد
های مثبت در چین انقلابی
را انكار
كند. ناظرانى
كه به چين سفر
مىكردند بى برو
برگرد از
ارزشها و
رفتارهاى
نوينى كه در حال
تكوين بود يكه
مىخوردند.
چيزى كه كاملا
جلب نظر مىكرد
اين بود كه
همه اين
مكانيسمها و
اصول، بخشى از
يك راه حل
گسترده تر
براى مجموعه
اى از مشكلات
عميقتر بود:
چگونه
باید جامعه و مردم
را دگرگون
کرد تا بتواند
از مسیر
توفانی گذر به
جامعه بى
طبقه يا
كمونيسم رد شود. به
يك كلام،
اقتصاد سياسى
مائو را
مىتوان اقتصاد
سياسى
سوسياليسمى
كه رويايش را در
سر
مىپرورانيم و
قابل تحقق است
نام نهاد.
واضح
است كه چرا
پاسداران نظم
كنونى به
تجربه مائوئيستى
انگ مىزنند.
زيرا بطور
تمام و كمال در
ضديت با كل
نظام و ديدگاه
استثمارگرانه
آنان قرار
دارد. بعلاوه
اين روزها در
بعضى محافل
روشنفكران "روشنگر" مد شده كه
مائوئيسم را
تحت عنوان
اينكه ابزار
يك عصر سپرى
شده است، رد کنند.
اين بحث، چه
عامدانه
ابراز شود چه
غير عامدانه،
به نفع وضع
موجود است.
كماكان اين
سئوال باقيست
كه تجربه و
درك
مائوئيستى چه
جايگاهى در
امر دستيابى
به رهايى
واقعى دارد؟
براى كسانى كه
به دنبال
شناخت و تغيير
واقعى و ريشه
اى جهانند،
جايگاهى
اساسى دارد.
ماركسيسم،
خصلت و ساختمان
سوسیالیسم
اقتصاد
سياسى
سوسياليسم به
دو مسئله
مىپردازد:
تئوريزه كردن
زيرساخت
اقتصادى
(روابط توليدى)
جامعه
سوسياليستى و ادامه تحقيق
و کنکاش
در مورد آن؛ و
الگو و رويكرد
عملى به امر
توسعه و
برنامه ريزى
اقتصادى. دکترین (آموزه)
بازسازماندهى
سوسياليستى
اقتصاد و
جامعه از
ديرباز بخشى
از زرادخانه
جنبش كارگرى
بوده است. اما یک اقتصاد
سياسى سوسیالیستی
همه جانبه و
انقلابى،
چيزى است
که
تکاملش نسبتا
جديد است.
تا
قبل از انقلاب
بلشويكى،
تئوريهاى
اقتصادى
ماركسى تقريبا
فقط به تجزيه
و تحليل در مورد شيوه
توليد سرمايه
دارى توجه
کرده بود. اين
مسئله، دليل و
ضرورت تاريخى
خود را داشت.
از ميانه سده
نوزده
ميلادى،
سرمايه دارى صنعتى
دیگر بلوغ
يافته بود. در
فنون توليدى، انقلابى
پديد آورده
بود. صنعت
مدرن را ايجاد
كرده بود و يك
طبقه جديد و
گسترده از
كارگران مزدى
صنعتى را شكل
داده بود.
سرمايه دارى،
افق تغييرات
فن آورانه را
گسترش داد و
سرعتش را
فزونى بخشيد
بنحوى كه نسبت
به تمام نظام
هاى اقتصادى
پيشین،
بىسابقه بود.
سرمايه دارى
صنعتى به معنای واقعی کلمه
– و با بیرحمی
تمام- در حال
تجدید
سازماندهی
تمام جهان بود.
يك بازار
جهانى سرمايه
دارى بوجود
آورده بود و
مطابق با
نيازهاى خود،
يك تقسيم كار
بين المللى را
شكل داده بود. مشخص
شده بود که
توسعه
اقتصادی این
نظام به این
شکل است که روندهای
رشد اقتصادی سریع مرتبا
با مقاطع آشوب
اقتصادی جدی
قطع می شوند. معلوم شده
بود که اين
نظامی
بىثبات و
بحران زاست. اما
ظهور این نظام
یک اهميت تاریخی عظيم
داشت و
آنهم تولد
طبقه کارگر
بود. روابط
و تضادهاى
طبقاتى در
نظام سرمايه
دارى به ظهور
يك نيروى
سياسى نوين
يعنى پرولتاريا
يا طبقه كارگر
انجاميد كه
درگير مبارزه
براى كسب
رهايى شد. بنابراین
ضروری بود که شيوه
توليد سرمايه
دارى تجزیه و
تحلیل و
شناخته شود؛ و برای
خدمت به
مبارزه نوپای
طبقه کارگر
استراتژى و
تاكتيكهاى
انقلابى تدوین
شود.
كارل
ماركس شيوه
توليد سرمايه
دارى را از
نظر تئوريك تشريح
كرد. او
جايگاه
سرمايه دارى
را از نظرگاه
تاريخى روشن
كرد و نشان
داد كه اين نظام
هيچ نيست مگر
يك مرحله مشخص از
تکامل
اجتماعی بشر
که گذرا می
باشد. او گفت
كه نظام
سرمايه دارى
بر يك
سازماندهى
مشخص كار اجتماعى
و يك مكانيسم
مشخص استوار
است كه توسط آن،
طبقه حاكمه
صاحب مالكيت،
كار مازاد را
از طبقه توليد
كننده تحت
انقياد
استخراج
مىكند. (زيرنويس:
كار مازاد،
زمان كارى است
كه بيشتر و
بالاتر از
زمان لازم
براى تامين
نيازهاى خود طبقات
كاركن باشد.)
ماركس تشخيص
داد كه رابطه کلیدی در
جامعه سرمایه
داری، رابطه
میان کار و سرمایه
است. او نشان
داد که تضاد
اساسی این نظام
تضاد میان
تولید
اجتماعی و مالکیت
خصوصی (تصاحب
خصوصی – مترجم)
است. معنايش
اين است كه
تحت نظام
سرمايه دارى،
نيروهاى
توليدى عظيم و
بسيار تكامل
يافته فقط در صورتى
قابل استفاده
اند كه بطور
دستجمعى توسط
هزاران و
ميليونها
كارگر بكار
گرفته شوند،
اما اين
نيروهاى
توليدى براى تقویت و
برتری منافع
خاصی (منافع خصوصى)
مورد استفاده
قرار مىگيرند.
ماركس تضادهاى
اقتصادى
درونى سرمايه
دارى و قوانين
حركت (روندهای
تکاملی) اين
نظام را كشف
كرد.
ماركس
از طريق اين
يافته ها
توانست نشان
دهد كه سرمايه
دارى هم پایه مادى يك
شيوه توليدى
عاليتر و
مبتنى بر
تعاون (سوسياليسم)
را پديد
مىآورد و هم عامل
برقراری این
شیوه تولیدی
عالیتر و تعاونی
را (پرولتاریا
را). زيرا
سرمايه دارى
هم رشد و
اجتماعى شدن عظیم نيروهاى
توليدى را
باعث مىشود و
هم پرولتاريا
را بوجود مىآورد. سوسیالیسم
با محو تمام
تمایزات
طبقاتی و تمام
آن تقسیمات
اجتماعی که
بذر تمایزات
طبقاتی را در
بطن خود حمل
می کنند بالاخره
به کمونیسم می
رسد. مارکس
اینها را نشان
داد اما
هيچگاه در پى
اين نبود كه
يك طرح ريز به
ريز از جامعه
سوسياليستى
آينده ترسيم
كند. از نظر
وى، براى تحقق
سوسياليسم
مىبايست مبارزه
كرد و آن را در
عمل مشخص شكل
داد و شكل
های دقیق
سوسیالیسم و نهايتا
كمونيسم وابسته به سابقه
تكامل تاريخى
و شرايط مشخص
انقلاب خواهد بود.
بازبينى
مسيرى كه
شناخت
اقتصادى ماركسى
بعد از كشف
هاى عظيم
ماركس طى كرد
نشان مىدهد كه
تجزيه و تحليل
ماركسيسم از
سرمايه دارى
يك سر و گردن
بالاتر از
تئوريهايى
است كه در
مورد
سوسياليسم و
كمونيسم
ارائه كرد. و
اين به هيچوجه
جاى تعجب
ندارد. جنبش
سوسياليستى در
اواخر سده
نوزده و اوايل
سده بيست ميلادى
مىبايست
سئوالات
سياسى
اضطرارى (و
فوريترى) را
پاسخ مىگفت كه
ويژگيهاى
توسعه سرمايه
دارى و
نيازهاى
مبارزه
طبقاتى به
ميان آورده بود.
اين بخصوص در
مورد آلمان و
روسيه صادق
بود كه جنبش
كارگرى در
آنها به سرعت
رشد مىكرد و ماركسيستهاى
اين دو كشور
تجزيه و تحليل
هاى مهمى از
تغييرات
ساختارى كه
سرمايه دارى را
به يك مرحله
جديد
تكاملىاش
رسانده بود
ارائه كرده
بودند. (كتاب امپرياليسم
لنين، نقطه
اوج و مهمترين
اين تجزيه و
تحليل ها بود.)
البته اينطور
نبود كه جنبش
سوسياليستى
قبل از سال 1917
هيچ توجهى به
سازماندهى
سياسى – اقتصادى
جامعه آينده
از خود نشان
ندهد. براي
مثال،
موضوعات مورد
مناقشه آن
دوران نظير
مسئله ارضى با
نگاه به
سازماندهى
سوسياليستى
آينده مورد
بررسى قرار
مىگرفت. با
وجود اين،
توجه تئوريك
به سوسياليسم
امرى جانبى
بود و تا آنجا
كه به پر
نفوذترين
شاخه جنبش
يعنى سوسيال دمكراسى
آلمان مربوط
مىشد، غالبا
مفاهيمى غلط و
غيرانقلابى
از سوسياليسم
ارائه
مىكردند: سوسياليسم
را دنبالچه
تکامل تدریجی
سرمایه داری و تعقلی
شدن گرایشات
سرمایه داری
بسوی اجتماعی
شدن، متمركز
شدن و سازمان
يافتگی مىديدند.
اما
دليل
اساسىترى
براى دست
نزدن به تبيين
تئوريك
سوسياليسم
وجود داشت.
قبل از آن كه
بتوان درك
تئوريك عميقى
از سوسياليسم
بدست آورد،
اين نظام فی
الواقع
مىبايست
خصوصيات خود
را بنمايش
مىگذاشت. يك
شرط دستيابى
به شناخت همه
جانبه از
سوسياليسم
اين بود كه
انقلاب
سوسياليستى
انجام شود و
چالش هاى
عملى
تغيير و
تحولات
سوسياليستى
به ظهور برسد و
برای حل آنها
تلاش شود.
اما اين نه
آغاز مسئله
بود و نه
پايان آن.
زيرا خصلت
ذاتى
سوسياليسم به
هيچوجه آشكار
و شفاف نبود.
مىبايست به
درون آن نفوذ
كرد. (زيرنويس:
در اوايل قرن
بيستم،
بسيارى از
تئوريسينهاى
ماركسيست
نظير رزا لوكزامبورگ
و برخى
اقتصاددانان
مشهور بلشويك
به نادرست
گمان مىكردند
كه شناخت پيدا
كردن از
كاركرد
اقتصاد
سوسياليستى و
اداره اين اقتصاد
به حدى ساده
است كه اقتصاد
سياسى به عنوان
يك حيطه علمى
معين محو
خواهد شد.)
مائو
در كتاب نقد
اقتصاد شوروى
نوشت: "براى
فهم قوانين
عينى، شما
بايد فرايندى
را طى كنيد."
فرايند فهم
قوانين جامعه
سوسياليستى (یعنی فهم
ساختار و قواى
محركه جامعه
سوسياليستى) فرايندی بوده است که
تعمیق درک تئوريكی و بازبینی تئوری
های قبلی و
دوباره
تئوریزه کردن
آنها بر اساس و
در ارتباط با
عمل اجتماعى
ساختمان سوسياليسم
صورت گرفته
است. اين
فرايند مشتمل بوده
است بر: بررسى
واقعيت مشخص
اجتماعی (جامعه
سوسياليستى)،
تكميل و تصحيح
دانستنیهای
قبلى، و
مبارزه
طبقاتى و
ايدئولوژيك
در جوامع
سوسیالیستی
بر سر مسیر
پیشروی. اينها
شاخص هاى
فرايندى است
كه گفتيم. این فرایند
دارای نقاط
عطفی از وقایع
تاریخی مهم است؛
این وقایع
مارکسیسم را
قادر ساخت که
دست به تدوین
و گسترش
اقتصاد سياسى
سوسياليسم بزند. در اين جا منظورمان نخستين
تلاش براى
ساختن جامعه و
اقتصاد سوسياليستى
در اتحاد
شوروى طى
سالهاى 1917 تا 1953،
سپس احياى
سرمايه دارى
در شوروى بعد
از مرگ
استالين، و
انقلاب
فرهنگى چين طی سالهای 1966
تا 1976تحت
رهبرى مائو
است. در اين
فرايند يك
شاخص ديگر هم
وجود دارد:
سنتز تئوريكى
كه مائوتسه
دون از
تضادهاى
بنيادين
جامعه
سوسياليستى و
وظايف تاريخى
پيشاروى
پرولتارياى در قدرت، ارائه
كرد.
ماركس
و انگلس شالوده
اقتصاد سياسى
سوسياليستى
را گذاشتند.
همانطور كه
اشاره شد،
آنان گرایشاتی
در توليد
سرمايه دارى دیدند که
عملکردشان نه
فقط جامعه
سرمايه دارى
را به ورطه
بحرانى عظيم
مىاندازد
بلكه پایه
های مادی و ا
مکان ایجاد شكل
عاليتری از سازمان
اقتصادى و
اجتماعى را فراهم
مىكند. فقط يك
نظام مبتنى بر
مالكيت اجتماعى
و برنامه ريزى
اجتماعى
مىتواند بر آنارشی (هرج
و مرج) توليد
سرمايه دارى ("تنظيم" خودبخودى و
مخرب اقتصاد
بدست بازار)
فائق آيد و
تضادهايى را كه
سرمايه دارى
مداوما توليد
مىكند حل كند.
و فقط يك
انقلاب سياسى
قهرآميز است
كه مىتواند
راه ايجاد
چنين نظامى را
هموار كند.
وظيفه
پرولتاريا
كسب قدرت و
برقرارى ديكتاتورى
خويش است،
يعنى حاكميت
اكثريت توليد
كنندگان بر
اقليت
استثمارگر
سابق. پرولتاريا کنترل
خصوصی نيروهاى
توليدى
اجتماعى پیشرفته (به
لحاظ تکنولوژیک
پیشرفته) را
دگرگون می
کند، به
استثمار
پايان مىبخشد
و كار اداره
جمعى جامعه را
آغاز مىكند.
ديگر محصولات
كار انسان بر
خالقان خود
حاكم نخواهند
بود. ديگر كار
فكرى و كار
يدى در برابر
هم صف آرايى
نخواهند كرد و
دو حيطه
طبقاتى مجزا
از فعاليت بشر
نخواهند بود.
انقلاب
پرولترى
فرايندى
جهانى –
تاريخى را
آغاز خواهد
كرد كه طبقه
كارگر در
جريان آن خود
و كل نوع بشر
را از تمام
روابط
اقتصادى
استثمارگرانه
و روابط اجتماعى
ستمگرانه رها
مىكند.
از
نظر ماركس،
جامعه نوين
تحقق يك ايده
اخلاقى يا يك آرمان شهر كه
خارج از جامعه
سرمايه دارى
ايجاد می شود
نبود. وی
می دانست که سوسياليسم
از دل شرايط و
تضادهاى
جامعه كهن زاده می
شود. بنابراين
از نظر ماركس،
انقلاب
كمونيستى
مىبايست از
مراحل
پايينتر به
بالاتر گذر کند. يعنى از
سوسياليسم گذر کرده و به کمونیسم
برسد.
سوسیالیسم جاى
سرمايه دارى
را مىگیرد
اما هنوز
ميراث مادى و
ايدئولوژيك
آن را با خود
حمل مىكند. کمونیسم
با نبود
طبقات، محو
دولت، و آفریدن وفور
مادى همگانى
رقم مىخورد.
از نظر ماركس،
انقلاب
سوسياليستى "دو گسست رادیکال"
را ايجاب مىكند: گسست از
روابط سنتى
مالكيت و گسست
از ايده هاى
سنتى.
این
سوسیالیسم، سوسياليسم
علمى است. (و
لنين همين
تزها را در
مقاله دولت و
انقلاب
بازگو و تعميق
كرد).
اما ماركس و
انگلس آنقدر
زنده نماندند
كه تسخير قدرت
توسط
پرولتاريا و آغاز حركت
تاريخى و
بيسابقه اش
براى دگرگون
کردن جامعه
طبقاتى را
ببينند.
(زيرنويس:
كمون پاريس در
سال 1871 اتفاق
افتاد كه
ماركس و انگلس
هنوز زنده
بودند. ماركس
سريعا درسهاى
عميق اين
تجربه كوتاه
اما غنى را
جمعبندى كرد.
اما كمون فقط
دو ماه عمر
كرد و در سطح اقتصادى
نتوانست يك
شيوه توليدى
نوين برقرار كند.)
آنان فقط
توانستند به
صورت كلى، در قالب
نكات بريده
بريده اما
مهم، خصلت جامعه
سوسياليستى و
طولانى بودن
گذار به كمونيسم
را تئوريزه
كنند. بعلاوه،
آنان انتظاراتی
در مورد سنگ
بناهای اقتصادى
سوسياليسم داشتند که
بعدا معلوم
شد با آن شرايط مادی که جوامع
سوسیالیستی
از درونشان
بیرون آمدند خوانايى
نداشت. ماركس
و انگلس
انتظار
داشتند كه همه
ابزار توليد
كمابيش فورا
به مايملك اشتراکی
همگانی تبديل
شود، و به محض
اينكه توليد
بىبرنامه و مبتنى
بر كسب سود
جاى خود را به
توليد برنامه
ريزى شده
مبتنى بر رفع
نيازها داد،
ديگر خصلت كالايى
از توليد
محصولات مورد
نياز جامعه
گرفته شود
(يعنى ديگر
توليد به قصد
مبادله در
برابر پول
انجام نگيرد)،
و حيات دستمزدهاى
پولى در مرحله
سوسياليستى
به پايان رسد.
هيچيك
از كشورهاى
سوسياليستى
به اين موقعيت
دست نيافت.
بويژه به خاطر
جان سختى و
وزن اقتصادى
كشاورزى
دهقانى در
كشورهايى كه
تا به حال شاهد
انقلاب
سوسياليستى
بودند،
امكان اينكه
بتوانند
همه ابزار
توليد را تا
سطح مالكيت همگانی –
دولتی بسرعت
اجتماعی
کنند، بوجود
نيامد و جوامع
سوسیالیستی
ضرورتا مجبور
شدند شکل مالكيت
جمعى (كلكتيو) را به مثابه
يك مرحله واسط
بين مالكيت
خصوصى و مالكيت
همگانی–
دولتى اتخاذ کنند.
از ميان بردن
روابط مبادله
كالايى میان واحدهاى
توليدى
امكانپذير
نشد. و
عليرغم اينكه
اصل
سوسياليستى
’از هركس بر حسب
توانش، به
هركس بر حسب
كارش’ در
جوامع سوسياليستى
برقرار شده
بود اما توزيع
محصولات مصرفى
با استفاده از
واسطه پول و
پرداخت
دستمزدهاى
پولى انجام
مىشد.
مضافا
ماركس و انگلس
انتظار
داشتند
نخستين راهگشايىهاى
سوسياليسم در
كشورهاى
پيشرفته
صنعتى كه
نيروهاى
توليدى بسيار
تكامل يافته
بود، انجام
گيرد. خوب
مىدانيم كه
مسئله اينطور
پيش نرفت.
سرمايه دارى
به مرحله بالاترى
كه
امپرياليسم
نام گرفت
تكامل يافت.
اين مرحله با
نقش اقتصادى
مسلط
انحصارات
عظيم و سرمايه
مالى، بين
المللى شدن
توليد سرمايه
دارى، رقابت
حاد بين ملت –
دولتهاى
امپرياليستى
و سلطه چند كشور
ثروتمند
سرمايه دارى
بر ملل
ستمديده جهان
سوم كه اكثريت
نوع بشر را در
برمىگيرد،
مشخص شده است.
سير تكاملى و
تضادهاى نظام
امپرياليستى
عميقا بر
جريان انقلاب
سوسياليستى
تاثير گذاشته
است. جنبش
پرولترى به
كشورهاى مستعمره
و تحت ستم
گسترش یافت
در حاليكه
پيشرفت اين
جنبش در
كشورهاى
پيشرفته
سرمايه دارى
با موانعى
روبرو شده
است. (طبقات
حاكمه
كشورهاى
پيشرفته
سرمايه دارى،
ثروت گسترده
اى را كه بواسطه
استثمار و
غارت بين
المللى
انباشت كرده
اند براى
تضمين ثبات
نسبى برای
دوره هاى
طولانى، مورد
استفاده قرار
داده اند.)
برخى
منتقدان
بورژواى
ماركسيسم
مطرح مىكنند
كه ارزش
توضيحى
ماركسيسم به
علت اينكه
نحوه تكامل
سوسياليسم
خلاف پيش
بينىهاى
ماركس بوده،
زير سئوال
رفته است. اما
اين يك
استدلال سطحى
است. اظهارات
ماركس كاملا موجه بودند (و در ضمن به
عنوان پیش
بینی های قطعى
و فورى نیز طرح
نشده بودند.
ماركسيسم
ادعاى
پيشگويى
تمامى جوانب
مشخص تكامل
اجتماعى
آينده را
ندارد.) مسئله
اصلی این است
که تجربه
قرن بيستم نظریه مارکس
را در باره انقلاب
و سوسياليسم مورد تائید
قرار داده
است. نظریه
مارکس این است
که انقلاب و
سوسیالیسم پدیده
های تاریخی
هستند که از تضادهاى
توليد و توسعه
سرمايه دارى
سرچشمه مىگيرند و امروز باید بيش
از پيش اين
مسئله را به
مثابه
فرايندى جهانى
درك كرد.
اما
اين كه همه
انتظارات
مشخص ماركس
صورت واقعيت
به خود نگرفت
از اهميت عملى
و تئوريك
بسزايى برخوردار
است. باب
آواكيان صدر حزب
كمونيست
انقلابى
آمريكا
مسئله را
اينگونه
جمعبندى كرده
است: سوسياليسم
آنطور كه در
قرن بيستم به
ظهور رسيد
اثبات كرد يك
شكل بندى
بسيار پيچيده
و بىثبات است
و دگرگونی سوسياليستى
فرايندى
دشوارتر و
طولانىتر از آنست
كه ماركس و
لنين پيش بينى
مىكردند. اين "پيچيدگىگ به ميزان
بسيار زياد
مرتبط است با
مشكل تاريخىاى
كه طى "نخستين
موج"
انقلابات
سوسياليستى
روياروى جنبش
كارگرى بين
المللى قرار
گرفت. يعنى این مشكل که
پرولتاریا
باید در
دنیائی که
هنوز تحت سلطه
سرمايه دارى
– امپرياليسم
است انقلاب می
کرد، آن را
حفظ می کرد و
ادامه می داد. مشکل فقط به توان
سياسى – نظامى
امپرياليسم
مربوط نمىشود. هر چند این
مسئله مهمی
است. اما
مسئله همچنین سلطه
سرمایه داری
بر جهان به
مثابه یک شیوه
تولیدی است. و
این شیوه
تولیدی مسلط
بر جهان بر
روی جامعه
سوسیالیستی
نوظهور
تاثیرات مادی
و ایدئولوژیک
بسیار وسیع
گذارده و دستاوردهاى این
جوامع
را محدود و
منحرف مىكند.
اين واقعيت كه
دولتهاى
سوسياليستى
در دل درياى
سرمايه دارى –
امپرياليسم
زندگى کردند
تاكيدى است بر
اينكه ايجاد
يك دولت
سوسياليستى،
هدف نهايى و
پايان كار
نيست.
بالاترين وظيفه
انقلابى كه به
قدرت رسيده
اين نيست كه
سوسياليسم را
درون مرزهاى
موجود يك كشور
توسعه دهد و
از آن دفاع
كند، هرچند كه
اين نيز وظيفه
اى بسيار مهم
است. دولت
سوسياليستى
پيش از هر
چيز بايد به
مثابه يك "منطقه
پايگاهى" براى حمايت
از انقلاب
جهانى
پرولترى و
گسترش آن عمل
كند. (زيرنويس:
آواكيان در
مورد تجربه و درسهاى
انقلاب
پرولترى
بسيار نوشته
است. يك مدخل
خوب براى اين
مبحث، مقاله "فتح جهان:
كارى كه
پرولتارياى
بين المللى
مىتواند و
بايد انجام
دهد"
(مجله انقلاب،
شماره 50 – سال 1981)
است. براى
كسانى كه تازه
مىخواهند به
اين مبحث
بپردازند،
كتاب "كمونيسم
دروغين مرد....
زنده باد
كمونيسم واقعى!" (انتشارات
آرسىپى، 1992)
نوشته
آواكيان
مقدمه خوبى برای ورود به
این مسائل است.) در
اينجا یک نکته
بسیار مهم در
رابطه با جهت
گیری طرح می
شود که در کتاب
آموزشى
شانگهاى بر
آن تاكيد شده است:
پيروزى نهايى
انقلاب
پرولترى فقط
مىتواند در يك
مقياس جهانى
بدست آيد و تا
زمانى كه كل
نوع بشر آزاد
نشده، طبقه
كارگر
نمىتواند
آزاد شود.
ثانيا،
پيچيدگى
انقلاب
سوسياليستى به
خصلت
سوسياليسم
مربوط است.
تجربه تاريخى
نشان داده كه
سوسياليسم يك
شكل منحصر به
فرد از
جامعه در حال
گذار است. اين
خصلت گذاری
در تمامى
سطوح
اقتصادى،
سياسى،
اجتماعى و ايدئولوژيك
مطرح است.
براى مثال به
مسئله توليد كالايى
در سوسياليسم
نگاه كنيد كه
يكى از موضوعات
مهم كتاب
آموزشى است.
در
نظام هاى
توليد كالايى
كه سرمايه
دارى متكامل
ترين نوع
آنست،
محصولات به
قصد مبادله
(فروش به
ديگران) توليد
مىشوند.
فرايند
مبادله بر
تقسيم كارهاى
بسيار متنوع
(بين افرادى
كه در اين يا
آن زمينه تخصص
دارند) مبتنى
است. فرايند
مبادله، اين
تقسيم كارها را
عمق و گسترش
مىبخشد.
توليدكنندگان
كالا از نظر
عينى متقابلا
به يكديگر
مرتبطند. آنان
به مثابه عرضه
كننده و مصرف
كننده به
يكديگر وابسته
اند. اما آنان
از نظر
اجتماعى از
يكديگر مجزا
هستند زيرا
واحدهاى
توليدى مجزا
به صورت خصوصى
كنترل مىشوند
و تصميم گيرى
در امر توليد
به صورت جدا
جدا انجام
مىگيرد. بدين
ترتيب، محصول
به مثابه
مايملك اين يا
آن عامل توليد
بوجود مىآيد. تعیین اینکه
چه چیزی و با
چه حجمی تولید
شود و کار چگونه تخصيص بیابد، در
نتیجه هماهنگى
آگاهانه كل
جامعه صورت
نمی گیرد بلکه
از طريق
مبادله
كالاها صورت
مىپذيرد.
واحدهاى
مجزاى توليد
كالا، تابع
پيام ها و علائم بازار
و قيمتند. که در نهایت بازتاب
شرايط توليد
اجتماعى است.
شكل
كالايى
توليد، نمی گذارد
ببینیم روابط
اجتماعی
واقعی که افراد
جداگانه جامعه را
بهم پيوند مىدهد، چیست. آن را مىپوشاند
و تحريف
مىكند. شکل
تولید کالائی
نمی گذارد
ببینیم که
اشیاء (كالا و
پول) در
واقع شکل بروز
روابط
اجتماعی
هستند و دارای
حيات مستقل نیستند. مثلا، كفش
ورزشى مارك "نايكى" توسط
كارگران فوق
استثمار شده
در كره جنوبى
توليد مىشود
كه نومستعمره
آمريكا است.
اما این اطلاعات
اجتماعی
بسیار مهم از
طریق قیمت به
ما منتقل نمی
شود. افراد
خود را در
رابطه با
اشياء معنى
مىكنند و
دستيابى به
اشياء اول و
آخر همه چیز
می شود. اين در
حالى است كه
به افراد نيز مثل شيى
برخورد مىشود
و به شكل شيى
مورد استفاده
قرار مىگيرند.
توليد كالايى
اين توهم را
ايجاد مىكند كه
همه ما
بازيگرانى
مجزا هستيم كه
براى تحقق اهداف
خود، دست به
فعاليتهاى
جدا از هم
مىزنيم.
مبارزه رقابت
جويانه
توليدكنندگان
و
فروشندگان
مستقل كالاها، شالوده
تفكر "اول
من" را در
جامعه ای
که مبتنى بر اقتصاد
بازار است،
فراهم می کند.
این شامل
پرولترها هم می شود
زیرا آنها هم
کالائی دارند
که مبادله می
کنند؛ كالاى
اساسى قابل
فروش آنان
توانايى كار
كردنشان
(نيروى
كارشان) است. بقول لنین،
در توليد
كالايى
سرمايه
دارانه، همه
چيز تابع محاسبات
بيرحمانه است و
آنچه قابل
تبدیل به قيمت
نباشد، شايسته
توجه نيست.
جامعه
سوسياليستى
بايد توليد
كالايى را محدود
كند و سرانجام
بر آن فايق
آيد. اگر اين
كار انجام
نشود جامعه
نوين را
نمىتوان ساخت.
چرا؟ زيرا سوسیالیسم
نمی تواند به توليد
كالايى و
قانون ارزش كه
تنظيم كننده تولید
کالائی است اجازه
دهد که تعيين
کند چه
چيزى باید
توليد شود و
چگونه توليد
شود.
(زيرنويس:
قانون ارزش يك
قانون عينى
جامعه ى تولید کالائی
است. اين
قانون،
مبادله
كالاها را بر
حسب مقادير كار
اجتماعا
لازمى كه براى
توليد آنها
صرف شده
تنظيم مىكند.
در جريان
تنظيم مبادله كالاى
سرمايه داری، اين قانون
همچنين توزيع
كار و ابزار
توليد بين
شاخه هاى
مختلف توليد
را هم تنظيم
مىكند. در
سوسياليسم، نيروى
كار دیگر كالا نیست.). اگر
ملاحظاتى كه
محورش كسب و
گسترش سود است
غالب باشد،
نيازهاى
اجتماعى يعنى
نيازها و منافع
اساسى توده
هاى مردم جواب
داده نخواهد شد.
زيرا در توليد
كالايى، و
مبادله پولى،
بذر ستم
سرمايه دارى ( يعنى جدايى
كارگران از
ابزار توليد و
استثمار كار
مزدى)
نهفته است.
زيرا توليد
كالايى، و
تقسيمات و
جدايىهايى كه
پديد مىآورد، مانع آنست
كه افراد
پيوند
اجتماعى ميان
يكديگر را
بفهمند و به قول ماركس
به مثابه "اجتماعی از افراد
آزاد كه كار خود با ابزار
توليد را
بطور اشتراكى
پيش مىبرند" بر سازمان
اجتماعی و
فعالیت
اجتماعی شان
کنترل داشته
باشند.
اينكه
جامعه
سوسياليستى
مشخصا چگونه
بر شكل كالايى
توليد (و
روابط پولى)
به مثابه ابزار
اصلى سازماندهى
توليد
اجتماعى چيره
مىشود در كتاب
آموزشى
شانگهاى
تشريح شده
است. كتاب
حاضر توضيح
مىدهد كه چگونه
پرولتاريا
شكلی از "توليد
اجتماعى
مستقيم" را بوجود
می آورد و این
تولید
اجتماعی
مستقیم دربرگیرنده
شيوه
متفاوتى براى
سازماندهى
اقتصاد است (يعنى مبتنی است بر توليد
اجتماعی برنامه
ريزى شده با هدف
رفع نيازهاى
اجتماعى)؛ چگونه
پرولتاریا فرايند
كار را دگرگون می
کند (يعنى
توليدكنندگان
بر شرايط
توليد حاكم هستند و نه
بالعكس)؛ چگونه
روحیه
اجتماعى
متفاوتى
بوجود می آورد (مردم
براى منفعت اشتراکی
كار كنند).
اما اين نوع
نوين توليد هنوز بطور
تمام و كمال
از قید عناصر
كالايى رها نشده و
نمىتواند
بشود و در
سوسیالیسم
هنوز اشكال گوناگون
روابط
كالايى –
پولى به
حیات خود ادامه
مىدهد و بر
طرز تفكر مردم
تاثير مىگذارد.
اصل مبادله بر
حسب مقادير
مساوى كار
كماكان نقش
بازى مىكند.
موسسات
سوسياليستى
بايد به امر
بازدهى توجه
كنند و كماكان
از محاسبات
پولى براى
مقايسه
هزينه هايى
كه در برنامه
ريزى منظور
شده با هزينه
نهايى توليد
محصولات
استفاده كنند.
كتاب آموزشى شانگهای علل
اين امر و
پيچيدگىها و
خطراتى كه
ببار مىآورد
را مورد كنكاش
قرار مىدهد.
به همين اساس
است كه اگرچه
طبقه كارگر بر
جامعه
سوسياليستى
حاكم است و
هدف محو طبقات
و تمايزات
طبقاتى را
دنبال مىكند
اما همين
جامعه سوسياليستى
كماكان به
بازتوليد
طبقات و تفاوتها
و
نابرابرىهاى
اجتماعى
ادامه مىدهد
كه به شكل
تخاصمات
طبقاتى در جامعه
سوسیالیستی بروز
مىيابد.
سوسياليسم
جامعه اى است
كه در آن خطر
چرخش به سمت
سرمايه دارى
حى و حاضر است.
البته
مىشود
پيچيدگى
سوسياليسم را در حرف بالكل
ناديده گرفت و
گفت: از آنجا
كه حاكميت كارگران
در اتحاد
شوروى طى
سالهاى53-1917 و در
چين تحت رهبرى
مائو
تفاوتهاى
مهمى با تصويری که ماركس
از سوسياليسم
داده بود داشت،
پس آنچه در
اين دو كشور
برقرار شده
بود واقعا
سوسياليسم
نبود. بعضى ها
روى اين خط
افتاده اند.
ديگرانى هم
هستند كه
مشكلات واقعى
را تشخيص داده
اند اما نتيجه
گيرى کرده
اند که سوسیالیسم
شكست خورده و
بايد آن را
مجددا اختراع کرد.
(زيرنويس: در
بخش موخره
كتاب حاضر به
اين نظريه كه
سوسياليسم
شكست خورده و
بايد از نو تبیین
شود،
پرداخته ايم.)
اينگونه
رويكردها،
مقولات تجريدى
و ذهنی را
جايگزين
پيچيدگى
زندگى واقعى
مىكنند. بدتر
اينكه، تجربه
غنى و
رهائيبخشي را كه
انقلاب
سوسياليستى
با وجود
دشواريها و
شكستها به منصه ظهور
رساند را نفی می کنند.
اتحاد
شوروى:
راهگشايى و
محدوديت ها
از
اين بحث به
انقلاب
بلشويكى و
اتحاد شوروى مىرسيم.
انقلاب
اكتبر اولين
موردى بود كه
دولت طبقه
كارگر به خلع
مالكيت از
طبقاتى كه پيش
از آن مالك
ابزار توليد
بودند پرداخت
و یک شكل
اقتصاد
سوسياليستى
را برقرار
كرد. ابزار توليد
كه به شكل
خصوصى اداره
مىشد به
مايملك عمومى
تبديل شد و
توسعه
اقتصادى تابع
برنامه ريزى
آگاهانه شد.
كارگران و
دهقانان توسط
حزب و دولتشان
شروع به اداره
دستجمعى و
استفاده عقلانى
از منابع اقتصادى
جامعه كردند.
شكل برنامه
ريزى شده اقتصاد
نه فقط مستلزم
هماهنگى و
بسيج اجتماعى
بود بلكه براى
توسعه و دگرگونی اقتصادى
يك تئورى
راهنما لازم داشت.
بدين ترتيب در
نخستين دولت
كارگرى
تحقيقات در
زمينه اقتصاد
سياسى
سوسياليسم افتتاح شد و براى
اولين بار یک اقتصاد
سیاسی سوسیالیستی
منظم برای
کنکاش ارائه
شد. اين
پروژه تئوريك مملو از
روحيه
اكتشاف، بحث و
جدل،
جوشش و زایش
که سالهاى
اوليه انقلاب را رقم می زد،
بود. اما یک فعالیت روشنفكرانه
مجرد نبود و
نمی توانست
باشد. فرایند
شناخت پیدا
کردن و
سياستگذارى
در زمينه اقتصاد
سياسى تحت
تاثیر
مبارزات حادى
كه درون حزب
كمونيست بر سر
جهت گيرى و دوام
انقلاب و
مبارزه حیاتی که
برای غلبه
کردن بر ضدانقلاب
داخلى و خارجى
جریان
داشت، پیش می
رفت.
آنچه
از اين تلاش
نخستين نتيجه
شد، مفهوم معينى
از خصلت جامعه
سوسياليستى و
وظايف و روش های ساختمان
سوسياليستى
بود. جنبه
هائی از پيشرفت
تئوريك حاصل شد كه
تغييرات گسترده در
جامعه شوروى
را منعكس
مىكرد. اما شناختى
كه از اقتصاد
و جامعه
سوسياليستى
بدست آمد
شناختى قسمى
بود و اين
عمدتا از
محدوديتهای تجربه
تاريخى ناشى
مىشد. علاوه
بر این، به علت اشکالاتی که
در رويكرد و
متدولوژى
وجود داشت، دارای
اشتباهات
مهمی بود. در
اينجا فقط چند
نكته را خلاصه
وار ارائه مىكنيم.
انقلاب
شوروى در يك
كشور سرمايه
دارى عقب مانده
پيروز شد كه
جمعيت دهقانى
گسترده اى
داشت (طبقه
كارگر تنها
پنج درصد
اهالى را
تشكيل مىداد.)
رويارويى با همين
يك واقعيت به
تنهايى، چالش مهيبی بود. آيا
انقلاب
مىتوانست
داربست خود را
محكم كند و
نجات يابد؟
آيا مىشد
سوسياليسم را
ساخت، در حالى
كه هنوز پيش
شرط هاى مادى
نظير بنيان
صنعتى
پيشرفته و
كشاورزى
مقياس كلان
وجود نداشت؟
بلشويكها
بطور جدى به
اين مشكلات
توجه داشتند.
در روزهاى
شورانگيز
فرداى
پيروزى، آنان
انتظار
انقلاب و
گسترش
سوسياليسم در
كشورهاى
پيشرفته تر
اروپا را
مىكشيدند و
روى چنين حمايتى
حساب مىكردند.
اما كشتى جنبش
انقلابى در
اروپا، مشخصا
آلمان، به گل
نشست.
بلشويكها خيلى
زود فهميدند
كه جمهورى
نوبنياد
شوروى بايد
يكه و تنها
كار را شروع
كند و شايد تا
مدتها
بىهمراه
بماند. لنين
بر آن بود كه
انقلاب راه
خود را
بگشايد:
بالاخره،
بلشويكها
مخاطره رهبرى
كردن توده ها
در انجام
انقلاب را به
جان خريده
بودند و اينك
نيز بايد
مخاطره رهبرى
آنان در ادامه
انقلاب را
تقبل مىكردند.
انقلاب
مىبايست براى
بقاى خويش
مىجنگيد و چنين
كرد. انقلاب
مىبايست
اقدامات
ضدانقلابى طبقات
حاكمه كهنه را
كه
امپرياليستهاى
خارجى با
مداخلات خود
به يارى آنها
شتافته بودند
در هم مىشكست.
سياست
اقتصادى از "كمونيسم
جنگى" كه
يكرشته
تدابير
راديكال براى
محدود كردن بازار
بود به "سياست
اقتصادى نوين
(نپ)" كه ایجاد تسهيلات
موقتى براى
گسترش بازار
ارائه مىداد،
نوسان كرد.
اما
اين يك انقلاب
بود كه براى
بقاى خويش
مىجنگيد و به شكوفايى
تحولات
اقتصادى و
دگرگونىهاى
عميق اجتماعى
ادامه می داد.
نهادهاى
سياسى و
اجتماعى
حاكميت مردمى
برقرار شد.
كارگران
آبديده در
كوره نبرد، در
مواضع مهم
حكومتى و
مديريتى جاى
گرفتند.
عمر "زندان
ملل" يعنى
كشور تزارى
سابق به پايان
رسيد و انقلاب
حق تعيين
سرنوشت را
برسميت
شناخت و يك
دولت
چندمليتى بر
اساس برابرى
ملت ها و مليت
ها برپا شد. تلاشهاى
عظيمى در جهت
رهايى زنان
انجام گرفت؛ از سال 1921،
طلاق گرفتن
كار ساده اى
شد. داغ ننگ نامشروعيت
كه قوانين
گذشته بر
پيشانى اولاد
حاصل از روابط
خارج از
ازدواج مىزد،
پاك شد. سقط
جنين قانونى
شد. و حق و حقوق
برابر و
دستمزد برابر
به سياست و
قانون تبديل
شد. كارزارهاى
توده اى براى
ريشه كن كردن
بيسوادى براه
افتاد. (براى
آن گروه از
زبانهاى ملل كه تا آن
زمان فاقد
زبان نگارش
بودند، زبان نگارش
درست شد.)
از
سال 1924 يعنى در
سالهاى
متعاقب مرگ
لنين، اين سئوال
بار ديگر و با
حدت بيشتر
مطرح شد كه:
آيا در شرايط
عقب ماندگى
اقتصادى و
فرهنگى كشور و
محاصره
امپرياليستى
مىتوان
سوسياليسم را
ساخت؟
استالين به نفع
اين ديدگاه
مبارزه كرد كه
در غياب گسترش
انقلاب در
ساير كشورها
در كوتاه مدت،
می توان و
باید
سوسیالیسم را
در یک کشور
ساخت: بخاطر بقاء
و رشد
مداوم انقلاب
در اتحاد
شوروى و به خاطر
امر انقلاب
جهانى.
موضع استالين
نسبت به مواضع
دیگری که
از سوی دیگران
در آن مقطع
جلو گذاشته
شد، صحيح ترين
بود. اما همانگونه
كه باب
آواكيان در
مقاله اى تحت
عنوان "فتح
جهان" خاطر
نشان كرد بحث
و جدل و
مبارزه بر سر "سوسياليسم
در يك كشور" تا
حدى باعث
كمرنگ شدن
مهمترين
سئوال شد. اين
سئوال كه.....
سوسياليسم چيست؟
دست آخر رهبرى
شوروى، سوسياليسم را با دو چيز
معنا کرد:
محو طبقات
متخاصم،
برقرارى صنعت
مدرن و بزرگ
تحت مالكيت
دولتى. اینها
مفاهیم
اشتباهی
بودند که مائو
به نقد كشيد و
مائوئيسم به
بررسى و تحقيق
در موردشان
ادامه داده
است. تا آنجا
كه به موضوع
طبقات مربوط می شود،
ديدگاه غالب
در بين
بلشويكها اين
بود كه با لغو
مالكيت خصوصى
بر ابزار
توليد، پايه
اقتصادى و
اجتماعى براى
روابط
استثمارى
(وجود رابطه
استثمارگر و
استثمارشونده)
و براى موجوديت
يك طبقه
بورژوا از
ميان رفته
است. به عبارت
ديگر، بعد از
اينكه مقاومت
طبقات سرنگون
شده در هم
شكسته شد،
طبقات و مبارزه
طبقاتى ديگر
نقش مهم يا
تعيين كننده
اى در حيات
اقتصادى و
سياسى بازى
نمىكنند.
بلشويكها
متوجه بودند
كه به موضوع
طبقات و قطب
بندى اجتماعى
نمىتوان بطور ساده با
صدور حكم پايان
استثمار،
خاتمه داد.
لنين در مقاله
"دولت و
انقلاب" بطور مفصل
به ادامه
نابرابرى تحت
سوسياليسم پرداخته بود و ادامه
تقسيم كار يدى
و كار فكرى را
يك منبع عمده
اين نابرابرى می دانست.
بعلاوه، لنين
در دهه 1920 به
پديده فساد
بوروكراتيك
در ميان برخى
مقامات دولتى،
مسئله
بازتوليد
روابط كالايى
تحت سوسياليسم
و خطراتى كه
اين دو مقوله
براى انقلاب
ايجاد
مىكنند،
پرداخته بود. اما
اينها مشاهدات
اولیه برای
دست یافتن به
شناخت بود و
گرایش به آن
داشت که تولید
كالايى در سوسياليسم
را فقط در
ارتباط با توليد
خصوصى كوچك ببیند و وجود
طبقات را در شكلهاى
مالكيت خصوصى
جستجو کند.
در آن زمان،
پيچيدگى و
خصلت متناقض
مالكيت "همگانی –
دولتى"
هنوز درك نشده بود.
اين نكته اى
است كه ما
دوباره به آن
رجوع خواهيم
كرد.
در
ميانه دهه 1930،
استالين
كوشيد مقوله
طبقه را به
شيوه زير
تدوين كند: با
سرنگونى طبقات
صاحب
مالکیت و
با ملى شدن
صنايع و کلکتیو (جمعى) شدن
كشاورزى،
پايه اقتصادى
استثمار از
ميان رفته
است. جامعه از
دو طبقه غير
متخاصم يعنى طبقه
كارگر و
دهقانان متشکل در
اقتصاد کلکتیو (جمعى) تشكيل شده و
در كنار آنان،
قشر
روشنفكران
ادارى و
فرهنگى و گروه
هاى كاركنان
غير يدى قرار
دارند. طبقات
حاكمه سابق به
مثابه طبقه از
بين رفته اند.
آنچه بر جا مانده،
بقاياى اين
طبقات سرنگون
شده است يعنى
افرادى كه به
نحوى با
شكلبندى
طبقاتى ماقبل
انقلاب
پيوستگى
دارند. اما
اين بقاياى
نظم كهن فقط
مىتوانند از
خارج تقويت
شوند. بنابراين
خطرى كه جامعه
را تهديد
مىكند از جانب
عوامل طبقات
خلع يد شده
است كه توسط
سرمايه خارجى
تغذيه و حمايت
مىشوند.
به این
ترتیب، از آنجا
كه موجوديت
طبقه بورژوا
فقط در ارتباط
با شكل هاى
مستقيم و
آشكار مالكيت
خصوصى در نظر گرفته
مىشد، نقش
بسيار مهم
طبقات متخاصم
و مبارزه
طبقاتى در
جامعه
سوسياليستى
از ديده پنهان
مىماند. اين
خط با واقعيت
و پراتیک اجتماعى
تطابق نداشت،
زيرا جامعه
بواقع مملو
از تفاوتها و
تضادهاى
طبقاتى بود.
اين
نظريه در
مورد طبقه، با یک
تئوری در مورد
بنیان های رشد
یابنده سوسیاليسم، مرتبط بود.
گرايشى موجود
بود كه به
سوسياليسم از دریچه رشد
مادی و تکنیکی
نگاه می کرد.
به اين معنا
كه سوسياليسم
را مترادف با
دستيابى به
سطح معينى از رشد نيروهاى
توليدى در چارچوب مالكيت
عمومى قرار
مىداد. از اين تئوری رويكرد
برنامه اى و
تاريخى معینی در
رابطه با تحقق
كمونيسم
نتيجه مىشد. طبق این نگرش مالكيت
دولتى بر
ابزار توليد
دست در دست
صنعتى شدن
مىتوانست راه
رسيدن به سطوح
بالاتر سوسياليسم
را بگشايد و
نهايتا بطور نسبتا موزونی به كمونيسم
بینجامد.
نگرش این
بود که صنعتى
كردن
سوسياليستى،
شالوده دگرگونى
روابط
اجتماعى،
تقسيم كار و
ايدئولوژىهايى
كه ميراث
جامعه طبقاتى
است را خواهد
ريخت و محرك
اين دگرگونى
خواهد شد.
انتظار داشتند
كه صنعتى كردن
سوسياليستى
تقريبا به شكل
اتوماتيك اين
تغييرات را
باعث شود.
بدين ترتيب،
وظيفه كليدى را بعد از
برقرارى
مالكيت اجتماعى
بر ابزار
توليد، رشد
نيروهاى
ابزارى توليدی می دانستند.
اتحاد شوروى
در آن شرايط عقب مانده
نياز به
كارخانه ها و
ماشين آلات
بيشتر، و فن
آورى و حمل و
نقل و زيرساخت
مدرن داشت. نياز
به تعداد هر
چه بيشترى
متخصص فنى،
مهندس و
امثالهم داشت.
نياز به يك
نظام آموزشى
داشت كه چنين
افرادى را
بپروراند.
نياز به آوردن
اهالى از
روستاها به
شهرها داشت.
بدين
ترتيب،
ساختمان
سوسياليستى
با بسيج منابع
براى رشد سريع
صنايع سنگين
سرمايه - بر،
تعريف شد.
(زيرنويس:
عبارت "سرمايه
– بر" در
اينجا به معنى
"سرمايه
دارانه" نيست. بلكه
منظور صنايعى
است كه دارای
تکنولوژی
بالاست. اين
برخلاف صنايع "كار- بر" است كه از
سطح تکنولوژی
نسبتا
پايينى
برخوردار است
و به ميزان
قابل توجهى بر
كار انسانى تکیه دارد.) نگرش این بود
که الغاى
قانونى
مالكيت خصوصى
بر ابزار عمده
توليدى و
برقرارى
مالكيت
دولتى، بخودی خود ضامن
آن است که
فرايند صنعتى
كردن به
حاكميت طبقه
كارگر خدمت
كند. خصلت پيچيده و متناقض
شكل هاى
مالكيت دولتى
و اين واقعيت
كه مالكيت
حقوقى (رسمى و
يا قانونى)
دولت كارگرى مىتواند
پرده ساترى بر
روابط
بورژوايى
باشد، درك
نشد. (كتاب
آموزشى
شانگهاى در
مورد اين نكته
روشنگريهاى
مهمى دارد و
بر ضرورت
فراتر رفتن از
بحث شكل و
پرداختن به محتواى
مالكيت دولتى
تاكيد
مىگذارد:
اداره بنگاه
هاى دولتى
واقعا به دست
كيست؟ آيا محدود کردن
نابرابری ها و
تمایزات قطب
نمای انجام امور
است و این جهت
گیری سياسى –
ايدئولوژيك مسلط است یا گسترش
نابرابرىها و
تمايزات؟)
نظرياتى
كه گفتيم
مشخصه يا مختص
بلشويكها يا "استالينيست
ها" نبود،
بلكه درك رايج
در جنبش بين
المللى كمونيستى بود. اما
مائو از اين
چارچوب نظری برید. او بر
اساس تضادهاى
مادى،
اجتماعى و
ايدئولوژيك
جامعه سوسياليستى،
تئورى طبقات و
مبارزه
طبقاتى تحت
سوسياليسم را
تدوين كرد.
رويكرد مائو
به مقوله
بنيان
سوسياليسم
كاملا متفاوت
بود. به نظر او
پيشرفت در
زمينه فن آورى
(تکنولوژی)
و رشد
اقتصادى ضامن های
اساسى
سوسياليسم و
كمونيسم نیستند.
رشد نيروهاى
توليدى (توسعه
اقتصادى) به
خودى خود
روابط
استثمارگرانه
و ساير روابط
ستمگرانه
اجتماعى و
ايدئولوژيك
(نظير
پدرسالارى) را
نابود نمىكند. مائو
تاكيد كرد كه
ميان توسعه
اقتصادى و دگرگونی
مداوم و عميق
اجتماعى و
ايدئولوژيك
يك رابطه ديالكتيكى
وجود دارد: "اگر يك جامعه
سوسياليستى
نتواند اهداف
اجتماعى اشتراکی را
تقويت كند از
سوسياليسم
ديگر چه باقى
مىماند. " (زيرنويس:
مائوتسه دون
سيكزيان وان
سوى – چاپ تايپه
– 1969)
موضوع
كليدى كه پيش
پاى جامعه
سوسياليستى
قرار دارد و
خصلت كلى آن
را تعيين
مىكند، راهی است كه
در پیش می گیرد.
آيا جامعه به حداکثر
درجه ممکن در
حال پشت سر
گذاشتن روابط
طبقاتى است؟ آيا كار
طبقه كارگر به
اين هدف خدمت
مىكند؟ آيا
طبقه كارگر از
طريق دولت و
رهبرى سياسىاش
ابتكار عمل را
در همه جوانب
در دست دارد
تا در اين راه پيشروى
و پايدارى
كند؟ خلاصه،
سئوال كليدى اينست
كه آيا انقلاب
در همه جبهه
ها ادامه و
عمق مىيابد يا
نه؟ اگر چنين
نشود، زمينه
اينكه طبقه
كارگر
قدرت دولتى
را از كف دهد
فراهم مىشود و
سرمايه دارى
احياء می
شود. اما اگر
انقلاب ادامه
يابد، قدرت
دولتى طبقه
كارگر مستحكم می شود و
مبارزه در راه
كمونيسم
پيشروى می کند. در این راه، مقاطعی
فرا می رسد که جهش
هاى عظيم براى
به پيش راندن
انقلاب ممكن و
ضرورى می
شود. و دوره
هايى هم هست
كه تاكيد الزاما بر
روی تحكيم کردن
دستاوردهاست.
اين راهی
پر افت و خیز
است. انقلاب
از طريق اين
فرايند موج
وار،
پیشروی می کند.
اما
پيشروى
انقلاب در يك
چارچوب بين
المللى صورت
مىگيرد و توسط
آن مشروط
مىشود. يعنى
توسط تکامل
و تضادهاى
نظام جهانى
امپرياليستى
كه شامل رقابتها،
مداخلات
نظامى و
تاثيرات
مستقيم و غيرمستقيم
ساختار و
تغييرات
اقتصاد جهانى
امپرياليستى
بر اقتصاد
سوسياليستى است.
و نيز توسط
نقاط قوت
نسبى،
پيشرويهاى
ناگهانى و
ملزوماتى كه
انقلاب جهانى
در برابر دولت
سوسياليستى
قرار مىدهد.
انقلاب
پرولترى و شرايط
تكاملش را
اساسا بايد به
مثابه يك
فرايند بين
المللى درك
كرد. در آن
نقاط عطف
تاريخى كه
انقلاب جهانى
مىتواند پیشرفتهای
مهم کند (و
اين مقاطع
همواره دوره
خطرات و
بحرانهاى عظيم
نيز هست) اگر
يك دولت
سوسياليستى
وجود داشته باشد، این دولت
سوسیالیستی بايد توان
مادى و
ايدئولوژيكش
را براى
پيشروى انقلاب
جهانى به
مخاطره افكند.
اين يك
جمعبندى حياتى
از تجربه
انقلاب
سوسياليستى
است.
با
در نظر داشتن
اين نكته،
بگذاريد به
تئورى و عمل
شوروى
بازگرديم.
دركى كه از
سوسياليسم
وجود داشت و
قبلا آن را
تشريح كرديم،
عميقا با
اقتصاد سياسى
شوروى عجين
شده بود. گواه
روشن اين امر،
مباحثاتى است
كه درباره
راهبرد صنعتى
شدن طى دهه 1920
جريان يافت و
تئورى
اقتصادىاى كه
راهنماى
اجراى برنامه
پنجساله اول و
كلكتيويزه
كردن كشاورزى
در سالهاى 32-1929
شد. فعاليتهاى
ارزشمندى
انجام شد. اين
سرآغاز واقعى
و خلاقانه
اقتصاد سياسى
سوسياليستى
قابل اجراء بود.
آثار گسترده و
نوينى در اين
زمينه منتشر
شد. مباحثات
تئوريك بر سر
موضوعات
گوناگون نظير
موارد زير
براه افتاد:
خصلت ساختمان
سوسياليستى،
مناسبات ميان
ساختار
اقتصادى كه
پرولتاريا به
ارث برده و
بايد دگرگون
شود با ساختار
اقتصادى كه
انقلاب در پى
آفريدن آنست، روش ها و
شكل هاى صنعتى
كردن، اولويت
هاى سرمايه
گذارى و طرق ايجاد
منابع سرمايه
گذارى، سرعت
مطلوب رشد
سوسياليستى،
روابط ميان بخشهاى
اقتصاد (مثلا
كشاورزى و
صنعت) و
برقرارى تعادل
مادى در درون
و مابين
بخشهاى مختلف
(اقتصاددانان
شوروى در عرصه
اى پيشگام
شدند كه از آن
پس،
تجزيه و
تحليل نهاده –
محصول نام گرفت)،
نقش پول و
قيمتها در
محاسبات اقتصادى،
در جمع آورى
مازاد جامعه و
در متعادل
كردن توزيع
درآمد بين
اهالى شهر و
روستا. در
زمينه تكامل
فنون ریاضی
در خدمت به برنامه
ريزى نيز
پيشرفتهايى
حاصل شده بود.
(زيرنويس: در
مورد تكامل
تئورى اقتصاد
سوسياليستى
در اتحاد
شوروى و
مباحثات
مرتبط با آن
بر سر راهبرد
اقتصادى طى
سالهاى 1920 رجوع
كنيد به پايه
هاى راهبرد
شوروى براى
رشد اقتصادى:
گزيده مقالات
مربوط به
شوروى، 30-1924،
بلومينگتن:
انتشارات
دانشگاه
اينديانا 1964، نوشته
ن. اسپالبر – و توسعه
اقتصادى
شوروى از سال 1917،
لندن:
انتشارات
راتلج و كيگان
پل 1948، نوشته موريس
داب)
و
اين اقتصاد یک
اقتصاد سياسى بود.
در این
گفتمان موضوعات
اجتماعى و
سياسى جایگاه
خود را
داشتند. بطور
مثال، تاثیر
سیاست های اقتصادی
مختلف بر روی
اتحاد كارگر –
دهقان و ساير
روابط
اجتماعى بررسی می شد.
به درجات
مختلف، مسائل
و سياستهاى
اقتصادى در
چارچوب دگرگون کردن نظم
اجتماعى كهنه و آفریدن نظم
نوين مد نظر
قرار مىگرفتند. اما وجه
اصلى اقتصاد
سياسى شوروى،
توليدگرايانه
و فن گرايانه
بود. از يكسو،
آنچه كه
امر تحقيق و
مباحثه را
عمدتا هدايت
مىكرد و حد و
حدودش را
تعيين
مىكرد،
يافتن
سريعترين
راه توسعه
صنايع دولتى
بر پايه فنون (تکنولوژی)
مدرن
بود كه به
مثابه اساس
بنیادی
سوسياليسم در
نظر گرفته
مىشد. از سوى
ديگر، برنامه
ريزى را يك
فعاليت تکنیکی که به
این هدف خدمت
می کند، می
دانستند.
يعنى به
آن بعنوان ابزارى
براى
سازماندهى عقلائی نيروهاى
توليدى و هماهنگ کردن رشد، نگریسته می
شد.
تجربه
تكامل و
برنامه ريزى
اقتصاد
سوسياليستى
در اتحاد
شوروى طى
سالهاى 56 – 1917
يعنى در دورانى
كه شوروى يك
كشور
سوسياليستى
بود، بدون شك
بسيار متناقض
است. اين نه
فقط اقدامى
جديد و بيسابقه
بود بلكه تحت
شرايطى بسيار
دشوار و خصمانه
انجام مىگرفت.
تهديدات
نظامى و
محاصره
امپرياليستى، دولت
نوبنياد
شوروى را
مجبور كرد كه
منابعش را
متوجه تقويت
بنيه صنايع
نظامى كند تا
بتواند به
دفاع از خود
برخيزد. همين
فشارها كل
راهبرد صنعتى
كردن سريع كه
شوروى اتخاذ
كرده و شكلهاى
سازماندهى
صنعتى كه به
اجراء گذاشته
بود را متاثر
می ساخت.
واقعيت اينست
كه نخستين
دولت كارگرى
مجبور شد
بيشتر عمر را
در جنگ، تدارك
جنگ و مرهم نهادن
بر زخمهاى جنگ
بگذراند.
اگرچه
مصاف هاى
ساختمان
جامعه و
اقتصاد سوسياليستى
عظيم بود، اما
دستاوردهاى
حقيقتا برجسته
اى نيز حاصل
شد. يك شيوه
نوين توليدى
برقرار شد كه
بر استثمار
متكى نبود و
بحرانهاى
مخرب اقتصادى
نيروهاى
بازار سرمايه
دارى را نداشت. يك
پايه صنعتى
مدرن
سوسياليستى و
يك نظام كشاورزى
كلكتيويزه
ايجاد شد. يك
مكانيسم
برنامه ريزى
مركزى قادر
بود راستاى
كلى توسعه
اقتصادى را
تعيين كند.
اين نظام
برنامه ريزى،
گسترش سريع ظرفیت صنعتى
و تقويت توسعه
در جمهورىها و
مناطق عقب افتاده
را ممكن ساخت
و توانست منابع
و توانايىهای اقتصادی را
در مقیاسی
عظیم برای
مغلوب کردن امپریالیسم
آلمان گرد
آورد. این
بخشی از مجموعه
تلاشهای
قهرمانانه
برای مغلوب
کردن آلمان
بود.(بطور
مثال طى فقط
چند هفته، 1500
كارخانه مهم
جا به جا شده و
به مناطق شرقى
كشور انتقال
يافتند.) شعار
برنامه پنجساله
اول اين بود: "ما دنيايى
نوين مىسازيم." ميليونها
كارگر و دهقان
بويژه در
اواخر دهه 1920 و
اوايل دهه 1930 با
روحيه "شكافتن
سقف فلك" در راه آرمان
انقلاب جهانى
به غليان
درآمدند.
نيروى
كلكتيويزاسيون
آتش خيزش
واقعى عليه اتوريته
چند صد
ساله و سنت و
ستم در
روستاها را
شعله ور كرد.
نظام آموزشى
كهنه بطور كلى
تصحيح و بروى
توده ها باز شد.
كارگران جوان
به مثابه يك
نيروى
اجتماعى براى
مقابله با هر
آنچه كهنه و
محافظه كارانه
بود بسيج
شدند.
هنرمندان و
نويسندگان و
ساير كارگران
عرصه هنر
تغييرات
عظيمى كه در جامعه
صورت مىگرفت
را روز به روز
ثبت كردند و بر
سر آن هنرى كه
در خدمت
انقلاب باشد
مبارزه ها
انجام شد و
مباحثات در
گرفت.
دولت نوين
كارگرى از
تدوين مشى
مبارزات
انقلابى در سراسر
دنيا
پشتيبانى كرد
و به كمك آن
شتافت. خلاصه،
اينها
دستاوردهايى
واقعى و
تاريخى بودند.
اما در اينجا،
جبهه برنامه
ريزى اقتصادى كانون
توجه ماست و
در اين عرصه،
مشكلات جدى نیز به چشم
مىخورد.
نظام
برنامه ريزى
شوروى توانست
بخش بسيار مهمى
از منابع
سرمايه گذارى
جامعه را
روانه بخشهاى
صنايع كليدى
كند و با
اينكار باعث
رشد سريع شود.
اما اين نظام
بر صنايع
سنگين تاكيد
بيش از حد
گذاشت.
بخش عظيمى از
منابع
اقتصادى به
بهاى محروميت
اجتماعى و
اقتصادى
دهقانان (و
درجه دوم، به
ضرر توسعه
كافى بخش حمل
و نقل و توزيع)
جذب صنايع
سنگين شد.
همزمان، هدف
توسعه سريع
صنعتى و مرجح
دانستن پروژه
هاى سرمايه
گذارى عظیم
كه اغلبشان
در مناطقی که پیشاپیش صنعتى
بودند
قرار گرفتند،
به افزايش
عظيم جمعيت
شهرى و تمركز
غير ضرورى
فعاليتهاى
صنعتى كمك
كرد. تاثير
اين فرايند،
تقويت برخى
نابرابرىها
بين شهر و
روستا و تا حد
زيادى تشديد
جنبه تخصصى
شدن مشاغل
بود.
استالين
ضرورت غلبه بر
تمايزاتى
نظير تفاوت بين
شهر و روستا و
كار فكرى و
يدى را تشخيص
داد. اما
رويكرد او به
مسئله عمدتا
از زاويه
توسعه توليد
بود و به وظایفی
مانند کم کردن
اين تمايزات و
تضادها به
حداكثر درجه
ممكن در
چارچوب شرايط
مادى موجود،
كشاندن توده
ها به مبارزه
سياسى عليه
نيروها و خطوط
و سياستهاى
بورژوايى كه
شكاف بين شهر
و روستا را
گسترده تر
مىكنند و وحدت
كارگر – دهقان
را در هم
مىشكنند،
مقابله با
نخبه گرايى و پرستش
تخصص و تحقير
كار يدى، و
مقابله با عادات
و ايده هاى
كهنه،
اهمیت کافی
داده نشد.
موسسات
و روش هاى
برنامه ريزیشان نیز
اشکال داشت. در شوروی، ساختمان
و مديريت بر یک دستگاه
برنامه ريزى
فوق متمركز استوار بود.
نظام برنامه
ريزى شوروى
آنگونه كه در
اوايل دهه 1950
قوام يافته
بود اما بويژه
وقتی که
برای اجراء در ساير
كشورهاى
سوسياليستى بطور رسمی
بصورت یک الگو
فرموله شد،
تاكيد اصلى را
بر اعمال
كنترل سفت و
سخت از سوى
وزارتخانه
هاى صنعتى و
بنگاه هاى
برنامه ريزى
بالا مىگذاشت
و اين كنترل
را تا پايين
به سطح جزئيات
در كارخانه ها
بسط مىداد.
اتكاء به
متخصصان و
سلسله مراتب
با اين الگو
عجين شده بود
و در تقابل با
شور و شوق و
فعاليت
آگاهانه
توليدكنندگان
قرار داشت.
مقررات سفت و
سخت اتوريته و
شكل هاى مديريت
تك نفره در
اين الگو، به
سوى بازتوليد جوانب
معينى از
تقسيم كار
اجتماعى سنتى
سوق مىيافت. این
نظام برای
ایجاد انگيزه
بيش از حد بر
انگيزه هاى
مادى، دامن
زدن به كار سخت
و فداكارى از
طريق ارائه
دستمزد
بالاتر و پاداش
به افراد متكى
بود. و این
روش در واقع
یک تائید
ایدئولوژیک
بود برای تمایز در
دستمزدها و
درآمدها.
نظام برنامه ريزى شوروى به لحاظ ادارى عظيم الجثه و بوروكراتيك بود و خود را بيش از حد در وظایفی غرق می کرد که ياراى پاسخ گفتن به آنها را نداشت. مثلا زمانى كه می خواستند توازن و تقسیم منابع را برآورد کنند (مثلا روشن كنند كه بنگاه هاى محلى چه ميزان فولاد نياز دارند) و مواد اوليه را تخصيص دهند، نظام به گونه اى کار می کرد که همه چيز بايد توسط عاليترين مقامات محاسبه و هماهنگ مىشد. زمختی برنامه ريزى و انعطاف ناپذيريش در سطوح پايينى، راه را بر پویائی سطوح محلى مىبست و تصحيح برنامه را