مدخلي بر علم انقلاب

لني ولف

 

فهرست مطالب

 

توضيحات پيشگفتار  1

پيشگفتارچاپ فارسي     1

پيشگفتارنويسنده  بر چاپ فارسي     2

پيشگفتار  2

فلسفه   4

ديالكتيك   6

ماترياليسم ماركسيستي    17

اقتصادسياسي    26

كالاهاوسرمايه  29

انباشت سرمايه  33

امپرياليسم   41

خصوصيات اصلي امپرياليسم   41

تـضـاد اساسـي تـحـت امـپـرياليسم   51

دولت    57

دمكراسي بورژوايي و ديكتاتوري سرمايه داري   59

ديكتاتوري پرولتاريا 63

حزب    74

نقش سياسي پيشاهنگ    75

اصول تشكيلاتي    79

 

توضيحات پيشگفتار

1ـ بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي ـ امريكا ـ يافت.

 

_________________________________________________

 

پيشگفتارچاپ فارسي

ماركس، لنين  مائو تسه دون در ارتباط تنگاتنگ با خيزشها و نبردهاي انقلابي يك قرن و نيم اخير، يگانه تئوري رهائيبخش بشريت را بنيان گذارده و تا بحد كنوني تكامل دادند. بهمين جهت علم بالنده كمونيسم را امروز ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون مي ناميم. اين علم، تا بكنون صدها ميليون انسان را در مبارزه براي تغيير چهره نكبت بار جهاني كه بر پايه ستم واستثمار بناشده، هدايت كرده است.

  اثري كه هم اكنون در اختيار تان قرار دارد، اصول بنيادين اين تئوري انقلابي را بطور فشرده، روشن و زنده يكجا گردآورده است. مدتهاي مديدي بود كه لزوم تهيه چنين اثري احساس مي شد. درجنبش كمونيستي ايران، فقدان چنين اثري بسياري از نو آموزان ماركسيسم را به مطالعه آثار نشر يافته از سوي رويزيونيستهاي مدرن سوق داده كه خود موجب بد آموزيهاي تئوريكي بسياري بوده است. همچنين ورود مداوم نسل نوين انقلابيون به ميدان مبارزه و نياز آنان به دست يافتن به اصول پايه اي اين علم، ضرورت انتشار چنين كتابي را صد چندان مي ساخت.

  مطالعه اين اثر براي هر فعال كمونيست، هر كارگر انقلابي، هر نوآموز ماركسيست و هر انقلابي كه در پي فهم علمي از پيچيدگي هاي جهان كنوني و بدنبال اسلحه اي براي تغيير آنست، حياتي مي باشد.

  اين اثر، در سال 1983 توسط حزب كمونيست انقلابي آمريكا انتشار يافت. نخست بخش فلسفه آن در سال 1362 به فارسي ترجمه شد كه نقش تئوريكي مهمي را در دوران بازسازي تشكيلات ما بازي نمود. بخشهاي ديگر در طي سالهاي بعد ترجمه گشته و بعنوان اثري پايه اي در آموزش و نوسازي آموزش رفقاي سازماني بكار گرفته شد. هم اكنون موفق گشته ايم كه پس از ويرايش ترجمه، كتاب را بطور كامل در دسترس عموم قرار دهيم.

 

ترجمه و انتشار فارسي اين اثر را به مائوئيستهاي افغانستان و ايران تقديم مي نمائيم.

 

 اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ـ تابستان 1368

___________________________________________________________

 

خوانندگان فارسي زبان بايد توجه كنند كه نويسنده در مبحث ساختمان حزب و تدارك انقلاب علاوه بر پيش گذاردن اصول جهانشمول، ايندو مقوله را بطور خاص تر در رابطه با كشورهاي امپرياليستي مورد توجه قرار ميدهد. همانطور كه خود نويسنده خاطر نشان ساخته است:

"درعين حال، ويژگيهاي مهمي در مبارزه ملل تحت ستم آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين دخيل است. فرصتها براي شروع مبارزه مسلحانه در اينگونه كشورها عموماً نزديكتر از كشورهاي امپرياليستي است. اين مسئله ناشي از چندين عامل است: خصلت بس عقب افتاده نيروهاي مولده (منجمله حمل و نقل و ارتباطات) كه بقاي ارتش خلق و حتي مناطقي كه پرولتاريا در آنجا حاكميت خود را بطور موقت اعمال مي كند (حتي پيش از پيروزي سراسري) را امكانپذير مي سازد و موقعيت بس فلاكت بار توده ها، كه عده بيشتري از افراد را تشنه تحول انقلابي مي كند. و همچنين موقعيت بس متزلزل دارودسته هاي حاكم، و غيره. با اينهمه، در كشورهاي تحت سلطه نيز عموماً وجود بحران حاد جهت انجام تعرض نهايي در سطح سراسري ضروريست، و توده ها هم بايد از لحاظ سياسي آماده پيشبرد اين مبارزه باشند. مائو زماني از جنگ ضد ژاپني در چين بعنوان "دوران تدارك" ياد كرد. اگرچه در اين مورد، تدارك از همان آغاز شكل آشكارا نظامي بخود گرفت و نتايج نظامي آن بسيار حياتي بود، اما واقعيت اين است كه بسيج سياسي توده ها نكته كليدي آن بود. بخش حاضر از فصل "حزب" بيشتر بر وظايف حزب انقلابي در كشورهاي پيشرفته تاكيد دارد. اما ديدگاه لنيني از حزب و وظايف سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي آن در بسياري جنبه هاي مهم كاربرد عام دارند."

 

___________________________________________________

پيشگفتارنويسنده  بر چاپ فارسي

 

  مطمئناً هيچ نقطه اي از كره ارض طي دهه اخير بيشتر از ايران، افغانستان و خليج فارس شاهد كشتار بي حساب و اعمال پليد امپرياليستي، از پشت خنجر زدنها و خيانتهاي دون صفتانه بيشمار نبوده است. در عين حال، دنيا بندرت نمونه هايي از قهرماني و فداكاري و عزم پيگيرانه نظير آنچه رفقا در اين چهار راه جهاني عرضه كرده اند را شاهد بوده است. امروز منطقه همچنان در جوشش است و فرصتهاي سرخ و داغ انقلابي را بظهور مي رساند. بهمين علت من از نشر "علم انقلاب" بزبان فارسي با شوري زائدالوصف استقبال مي كنم.

  "علم انقلاب" نخستين بار در سال 1983 انتشار يافت تا به امر تربيت اعضاء و هواداران حزب كمونيست انقلابي آمريكا در زمينه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ياري رساند. طبيعتاً تاكيد كتاب بر راه انقلاب در ايالات متحده و بطور عمومي تر در كشورهاي امپرياليستي بود. با اين وجود، اگر "علم انقلاب" به تقويت هرچه بيشتر جنبش اصيل انقلابي در ايران و افغانستان خدمت كند، اين فراتر از قصد اوليه كتاب بوده... و اين يقيناً بسيار عاليست ـ خصوصاً امروزه كه زمان مصافها و فرصتهاي عظيم براي پيروزيها و تحولات انقلابي در مقياسي جهانيست.

 

  لني ولف

 اول ماه مه 1989، شيـكاگو

_________________________________________________________

بهنگام انتشار "علم انقلاب"، حزب كمونيست انقلابي آمريكا اين علم را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون مي ناميد. حزب بسال 1988، در تطابق با دركي عميقتر از خصلت كيفي تكامل اين علم توسط مائوتسه دون، نام آنرا به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تغيير داد.

 

پيشگفتار

 

  "آنجا كه ستم باشد، مقاومت سربلند مي كند": اين قانون اساسي در تكامل اجتماعي است. آنان كه مشتاق جامعه اي والاتر، بهتر و آزادند و آرزويش را در سر مي پرورانند ـ آنها كه مي خواهند براي جهاني بهتر مبارزه كنند، چراكه نظام سبعانه امروزي را خواهان نيستند ـ مي دانند يا حداقل احساس ميكنند كه كليد "جامعه بهتر"، "دقيقا" در مقاومت توده ها نهفته است. و اگر چه اين مقاومت افت و خيز دارد ولي گرهگاههاي قطعي پيش مي آيند كه بقول ماركس در آن شرايط "تمام جامعه به هوا مي رود" و آرزوها در روشنايي روز قابل رويت مي گردند.

 ولي مقاومت به تنهايي كافي نيست ـ حداقل براي به انجام رسانيدن آن تغيير اساسي كه لازمه شرايط جامعه امروزين است، كافي نيست. براي وقوع چنين امري افراد بايد به شناختي علمي از جامعه و دركي دقيق و قاطع از نقش اساسي مقاومت مردم و روند انقلاب مسلح شوند. اگرچه چنين شناختي پيش شرط مقاومت توده ها نيست ولي بود يا نبود آن مي تواند سرانجام متفاوتي را ببار آورد: آيا زنجيرهاي نظم كهن تنها به حركت در خواهند آمد يا زمينه نويني براي امر آزادي كسب خواهد شد، آيا مردم كوركورانه (هرچند تا مدتي با شدت) خواهند جنگيد يا با سر افراشته و چشماني باز، دوخته شده به افق آينده و آماده براي پيروز شدن.

ذ چرا علم كليد مسئله است؟ آيا واقعا "چيزي بمثابه" علم انقلاب وجود دارد؟ يا اگر از زاويه ديگري به مسئله نگاه كنيم، منظور از گفتن اينكه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون علمي است، چيست ـ و اهميت طرح اين مسئله در كجاست؟

 براي شروع بايد گفت متدي كه توسط ماركسيسم تدوين شده يديالكتيك ماترياليستيه  سيستماتيزه ترين بيان متد علمي تا به امروز است، يعني دقيق ترين و قطعي ترين ابزار بررسي جهان (در واقع كائنات) و چگونگي عملكرد آن. ماركسيسم، ماترياليستي است: چرا كه براي رسيدن به علل نهائي و جهت گيريهاي هر پديده و واقعه در طبيعت و جامعه بر جهان مادي تكيه ميكند، و ديالكتيكي است زيرا تمام پديده ها را در متغيير بودن، متكامل شدن و در عمل متقابل با ساير پديده ها درك مي كند، و بالاخره به اين دليل كه مبارزه اضداد درون يك پديده يا پروسه (روند ـ م) بعنوان اساس بنيادين حركت و تغييرش مورد مطالعه قرار ميدهد.

  بر پايه اين شيوه، ماركسيسم پرده خرافي كه بورژوازي بر زندگي اجتماعي كشيده (و روابط اجتماعي بورژوايي آنرا تقويت مي كند) را از هم دريده و محركهاي واقعي تكامل اجتماعي و قوانين حاكم بر آن را آشكار مي كند. موجودات بشري بهر حال شكلي از ماده هستند. عمل متقابل آنها با محيط اطرافشان و با يكديگر پروسه اي است طبيعي ـ ولو بسيار پيچيده ـ با تمام ويژگيها و قوانينش. اين قوانين همانطور كه جلوتر خواهيم ديد تسخير ناپذير يا لايتغيير نيستند ـ اما بهر حال قانون بوده و براي تغيير آگاهانه جامعه بشري بايد به آنها احاطه يافت.

 برخي مي گويند از آنجا كه ماركسيسم جدال انگيز و مورد مشاجره بسيار است، پس علمي نمي باشد. ولي مشاجره به تنهايي دليل بر غير علمي بودن يك تئوري نيست. تئوري تكامل داروين باعث انفجار در جامعه علمي گشت، همان كاري كه تئوري نسبيت آينشتين انجام داد. دانشمندان نيز مانند بقيه جامعه بر سر اين تئوري ها به دو اردوي متخاصم تقسيم شده اند. در هر دو مورد، مبارزه و پيروزي نهايي هواداران تئوريهاي نوين تاثيرات عميق اجتماعي را بهمراه داشته است. ماركس حق داشت كه به علم بمثابه "نيروي انقلابي تاريخا پويا" بنگرد (سخنراني انگلس در كنار قبر كارل ماركس).

 و اگر تئوري ماركس بيش از تمام تئوريهاي فراگير علمي كه تا كنون پديدار شده اند جامعه را به عميقترين وجهي تقسيم كرده ـ و بيشترين تاثير را بر آن نهاده ـ اين امر دليل بر غير علمي بودن آن نيست. وقتي يك تئوري علمي مستقيما عصب حساس جامعه بورژوايي ـ روابط طبقاتي استثماري و گرايش جامعه به سمت انقلاب پرولتري ـ را هدف قرار ميدهد تعجب آور نيست كه با بيسابقه ترين و گسترده ترين مشاجرات روبرو گردد!

 ماركسيسم علمي زنده است و بهمين علت به اين نتيجه مي رسد كه بسياري از ايده هاي ماركسيستي كه زماني حقايق اساسي يا حتي تزهاي اساسي تلقي ميشدند به شهادت تاريخ يا از برخي جهات اشتباه بوده و يا اساسا غلط هستند. براي مثال ماركس و انگلس معتقد بودند كه انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي پيشرفته تر بوقوع خواهد پيوست و اگر قرار به پيروزي انقلاب است بايد همزمان در چند كشور بوقوع بپيوندد. ولي با تكامل امپرياليسم در آغاز قرن جديد تضادهاي درون كشورهاي پيشرفته موقتا تخفيف يافته و انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي عقب مانده تري چون روسيه (اگر چه امپرياليستي بود) و (حدود سي سال بعد) در چين (و ساير كشورهاي تحت ستم) كه هنوز سرمايه داري در آنها حتي كاملا مستحكم نشده بود، رخ داد. بعلاوه، پرولتارياي شوروي انقلاب را به پيش برده و عليرغم اين واقعيت كه تلاش موفق انقلابي ديگري در آنزمان موجود نبود اولين دولت سوسياليستي را مستقر كرد. تز مشخص ماركس و انگلس در اينمورد غلط از آب درآمد، ولي اين متد ماركسيستي بود كه لنين را قادر ساخت تا چگونگي و چرائي تغيير شرايط، عوامل نوين پيش بيني نشده اي كه به سير تكامل وارد گشته اند و از همه مهمتر معناي اين عوامل براي فعاليت عملي و آينده را تحليل كند.

 چنين پروسه اي تكاملي كاملا با كارآكتر اصيل علمي همساز است. برگرديم به مثال داروين. امروز برخي دانشمندان ـ در پرتو پديده ها و اطلاعات و فاكتهاي نوين و مبارزه مداوم بر سر چارچوب تئوريك و تفسيرات داروين (و سايرين) ـ معتقدند كه بعضي از نكات و حتي تزهاي اصلي داروين اشتباهند. براي مثال تاكيد داروين بر خصلت تدريجي تكامل اخيرا مورد بحث و جدل آنهايي قرار گرفته كه معتقدند تكامل همراه بود با دورانهاي نسبتا ثابت كه با جهشها و گسستهاي راديكال رقم خورده است. با وجود اين، رهبران اين مكتب به درستي بر اساس و چارچوب كلي تكامل يافته توسط داروين تاكيد داشته، از آن حمايت كرده و برآن پايه حركت مي كنند.

 بهمين ترتيب، چيزي بعنوان علم لايتغير، اصلاح ناپذير و بي برو برگرد انقلاب وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد ـ يعني علم انقلاب نميتواند چيز راكدي باشد و كماكان علم بودن خود را حفظ كند. رشد و تكامل بي وقفه، برا ساختن تيغه قاطع اين علم، به دور افكندن آنچه كهنه يا اشتباه است و تكامل بيش از پيش هسته صحيح آن، اموري است كه بواسطه كارزارهاي نوين تحميل مي شوند. ولي تمامي اين امور مي بايد با حركت از شالوده اي كه ماركس و انگلس ريخته و بعد از اين دو تعميق يافته، دنبال گردد وبه پيش برده شود.

 قصد اين كتاب معرفي اين شالوده و اساس و ارائه سرپل و راهنما به اصول اساسي و بدنه تئوري ماركسيستي است. مابه دوراني وارد مي شويم كه نياز به پرورش بر پايه اين اصول شديدا احساس ميشود ـ دوراني كه سيستم امپرياليستي بواسطه بحراني جدي روبه اضمحلال رفته و ممكن است فرصتهايي بيسابقه پديدار شوند كه مطمئنا مصاف طلبي هاي عظيمي را مقابل ما خواهند گذاشت. در نتيجه، توانايي تشخيص و تحليل از تخم خيزشهاي نوين در زير سطح و درك محركهاي رشد و تكامل آن، بطور مشخص حياتي خواهد بود. اينكه از آن فرصتها و مصافها چه حاصل خواهد شد، اينكه آينده به چه اندازه از كالبد كهنه بيرون كشيده خواهد شد، تماما بستگي به اين دارد كه اينك به چه ميزان احساسات و آمال انقلابي با علم انقلاب تركيب مي شود و اين علم به چه ميزان براي تبديل مقاومت خودبخودي به انقلاب آگاهانه، بكار گرفته مي شود.

 

***

 چنين پرورشي آسان نيست. تئوري علمي و از جمله تئوري ماركسيستي در جامعه بورژوائي بطور معمول در پردۀ خرافه پيچيده شده است. بر ارتباط اين تئوري با پراتيك اجتماعي توده ها پرده ساتر كشيده اند و به آن بمثابه محصول انحصاري و مايملك نوابغ و نخبگان برخورد مي شود ودر عوض بقول آلفرد لرد تنيسون انگليسي، شاعر دربار ويكتوريا "توده ها را دليل جستن نشايد، آنها را كار كردن و مردن بايد".

 اما اين شكاف ـ اگر چه به اندازه كافي در جامعه طبقاتي واقعي است، و مرتبا توسط سيستم تعليم و تربيت و شرايط توده ها تقويت ميشود ـ ريشه در "طبيعت بشري" ندارد و بنابراين مي توان و بايد به اين مشكل فائق آمد. بايد از آغاز با اين شكاف مبارزه كرد تا بتوان انقلاب را به سرانجام رساند. هركس كه مي خواهد جامعه را بطور علمي بفهمد، بايد به اين مبارزه دامن بزند.

 ماركس نوشت "براي علم شاهراه وجود ندارد و خوشبختي رسيدن به قله هاي درخشان آن فقط نصيب كساني ميشود كه به خستگي بالا رفتن در جاده هاي پرنشيب و فراز آن نيانديشند." (كاپيتال ـ ص 12 ـ مقدمه)

 تكامل ماركسيسم خود منعكس كننده ديالكتيك ماترياليستي است. به هنگام ارزيابي از زندگي و خدمات واقعي پيشقراولان ماركسيست ميتوان مركزي بودن مبارزه جهت ترقي و اساسي بودن مبارزه تئوريك در مسائل پراتيكي مقابل پاي جامعه را مشاهده كرد.

 كارل ماركس در آلمان بسال 1818 متولد شد و در اواخر سالهاي 1830 در جنبش انقلابي آلمان فعال گشت. او در اوايل سالهاي 40 تبعيد شد و كمي بعد بود كه همكاري با فردريش انگلس را آغاز كرد و اين همكاري را تا پايان عمر ادامه داد. اين دو، كار را با نقد عميق فلسفه آلماني شروع كردند ـ در ابتداي جنبش بود كه انگلس متذكر شد، اختلافات سياسي، خود را در مكاتب فلسفي متخاصم بيان ميكنند ـ و بعدها در پروسه حركت، آنها اصول ديالكتيك ماترياليستي و درك ماترياليستي از تاريخ را نتيجه گرفتند. ماركس و انگلس در اين دوره تشكيلات كارگري انقلابي بين المللي يعني "ليگ كمونيستي" را نيز سازمان دادند: مانيفست ليگ كه در سال 1848 منتشر شد اكنون مانيفست كمونيست ناميده ميشود. اين اثر اولين (و كماكان فشرده ترين) بيان اصول كمونيسم است كه درك ماترياليستي از تاريخ و از جمله لزوم سرنگوني بورژوازي توسط پرولتاريا و "سازماندهي خويش بمثابه طبقه حاكمه" جهت به انجام رساندن امر انتقال به جامعه بي طبقه را ارائه ميدهد.

 سال 1848 شاهد موجي انقلابي نيز بود كه تمام اروپا را فراگرفت، خيزشي كه ماركس و انگلس نقش فعالي در آن بازي كردند. و آنگاه كه موج فروكش كرد هر دو معتقد بودند كه وظيفه اصلي زمان تدوين عميقتر شالوده تئوري كمونيستي است. در نتيجه، ماركس زندگي خود را وقف كار اصليش يعني مطالعه اقتصاد سياسي سرمايه داري كرد. كاري كه ثمره اش در سه جلد "كاپيتال" ظاهر گشت. "كاپيتال" همانند دستان جراحي حاذق به شكم سيستم سرمايه داري وارد شده و امعاء و احشا در هم پيچيده آنرا با تيغ براي علم و تاريخ تشريح مي كند. ماركس محركهاي دروني سرمايه را آشكار ساخته و تكامل و دگرديسي آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار داده و در جريان كار، متد ديالكتيك ماترياليستي را تكامل داد.

 ولي ماركس و انگلس از شركت در جنبش انقلابي و رهنمود دادن به آن نيز باز نايستادند. آنها امر بنيانگذاري انترناسيونال اول، اولين تشكيلات گروهها و احزاب كارگري نقاط مختلف جهان را هدايت كردند و آثارشان در باره وقايع روز ـ بطور مشخص در باره كمون پاريس در مقاله "جنگ داخلي در فرانسه" ـ براي آندوره و نسلهاي بعد بسيار با ارزش بود. در مقاله مذكور ديدگاه اساسي ماركسيستي از دولت بورژوايي و ديكتاتوري پرولتري كه بايد جايگزين آن شود، براي نخستين بار تدوين شد. اگرچه ماركس و انگلس هيچكدام آنقدر عمر نكردند كه انقلاب پرولتري را به چشم ببينند (البته به جز دوران كوتاه مدت كمون) اما كارشان چند سال بعد از مرگشان مستقيما ثمر داد.

 فاز بعدي در تكامل ماركسيسم توسط و. ا. لنين رهبري شد. لنين بسال 1870 در روسيه متولد گشت، كشوري كه در آنزمان در حال پشت سرنهادن فئوداليسم بود. برادر بزرگتر لنين بخاطر شركت در فعاليتهاي انقلابي اعدام شد و لنين چند سال بعد به ماركسيسم گرويد. اگرچه وي كوشيد تا ماركسيسم را در شرايط روسيه بكار بندد اما كارش اساسا در موضع پرولتارياي بين المللي ريشه داشته و امروز كماكان ارزش خود را حفظ كرده است. اثر "چه بايد كرد؟" كه چند سال قبل از انقلاب 1905 روسيه نوشته شد دروازه هاي نويني را در باره ماهيت حزب، ارتباطش با توده ها و تضادهائي كه در ساختن يك جنبش انقلابي (غير رفرميستي) وجود دارد، گشود ـ تئوري هائي كه هنوز برايش و بر سرش جنگ است. در افت بعد از انقلاب 1905، آنگاه كه اساس فلسفي ماركسيسم مورد حمله وسيع قرار گرفت، لنين در ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم از آن اساس دفاع كرده و تكاملش داد.

 ولي جهان از زمان ماركس و انگلس از جهات عميقي تغيير يافته بود. سرمايه وارد مرحله اي نوين (و آخرين مرحله) از تكامل شده بود، مرحله اي با پديده هاي نوين و تشديد همه جانبه اين تضادها. اين امر به حادترين شكل در اولين جنگ امپرياليستي به سال 1914 خود را بيان كرد. كل جنبش هاي "قانوني" سوسياليستي به معناي واقعي كلمه تسليم دولت هايشان شدند و با هياهو از جنگ حمايت كرده يا (شرمگينانه) با چنين حمايتي همراهي كردند، امري كه در ابتدا موجب حيرت لنين و ساير جهانيان شد. مقالات لنين كه به جدل با اين ورشكستگي بر ميخيزد مسير اصلي انقلابيون را در برابر مشكلات بيسابقه و فرصتهاي پيش آمده توسط جنگ ترسيم مي كند. علاوه بر اين، اثر عمده او "امپرياليسم" معناي واقعي و ريشه هاي مادي جنگ را برملا كرده و براي اولين بار محركهاي امپرياليسم را بمثابه جديدترين و بالاترين مرحله سرمايه داري تجزيه و تحليل مي كند. و هنگاميكه جنگ ـ همانطور كه لنين پيش بيني كرده بود ـ باعث ايجاد اوضاع انقلابي در تعدادي از كشورها شد، ارزش "دولت و انقلاب" او ـ اثر مهمي براي جمعبندي و تعميق ديدگاه ماركسيستي از دولت كه در تابستان 1917 نوشته شد ـ با كسب قدرت پرولتري در روسيه، در پائيز همان سال، به اثبات رسيد.

 لنين دولت شوراها را در سالهاي دشوار آغازين رهبري كرده و تشكيل سومين بين الملل را نيز هدايت نمود، ولي بيماري ناشي از اصابت گلوله يك جاني، رشته عمر او را در 1924 از هم گسست. با اين وجود دولت شوراها به رهبري ژوزف استالين به مدت سي سال روي جاده سوسياليستي براه خود ادامه داد. در اين دوره شوروي كمكهاي مهمي به جنبش بين المللي كمونيستي كرده و تجاربي با ارزش ـ چه مثبت و چه منفي ـ را در امر ساختمان عملي جامعه نوين انباشت نمود.

 در اين ميان بقول مائو تسه دون، "توپهاي انقلاب اكتبر" ماركسيسم را به تمام جهان رساند. مائو بسال 1893 در چين متولد شد و در شورشهاي ضد امپرياليستي كه در جنبش 4 مه 1919 به اوج خود رسيد، شركت كرد. طي جنگ انقلابي و دشوار چين كه از 1921 تا 1949 به درازا كشيد، مائو ماركسيسم را در زمينه هايي چون انقلاب در كشورهاي مستعمره، استراتژي نظامي و فرهنگ به سطح كيفيتا بالاتري تكامل داد. آثار مهم فلسفي مائو در اين مورد ـ "درباره پراتيك" و "درباره تضاد" كه در جريان مبارزه عمده درون حزب كمونيست چين عليه خطوط دگماتيستي نظامي و سياسي بسال 1937 نوشته شد، فلسفه ماركسيستي را نيز به سطح بالاتري ارتقاء داد. بعد از پيروزي انقلاب چين در 1949 و بعدها در مواجهه با احيا سرمايه داري در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي و فروپاشي جنبش بين المللي كمونيستي متعاقب مرگ استالين، مائو پيشرويهاي مهم ديگري را نيز رهبري كرد. در پيشاپيش همه اينها، تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا قرار دارد كه براي اولين مرتبه ادامه موجوديت بورژوازي تحت سوسياليسم و ابزار و روش دامن زدن به مبارزه عليه آنرا آشكار ساخته و مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهد. انقلاب كبير فرهنگي پرولتري نقطه عطفي هم تراز با كمون پاريس و انقلاب اكتبر در تاريخ جهان بحساب ميآيد. در جريان به انجام رساندن اين خدمات، مائو تحولات ديگري را نيز در فلسفه و اقتصاد سياسي به ثمر رساند ـ كه هم شامل حل مسائل و مشكلات خاص جامعه سوسياليستي اند و هم كاربستي عامتر دارند.( بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فناناپذير مائو تسه دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي، آمريكا، يافت.

 اين البته نقطه پايان تكامل ماركسيسم نيست. چگونه ميتواند چنين باشد؟ همانطور كه مائو در اثر خود "يادداشتهايي بر نقد اقتصاد شوروي" مطرح كرد "هر فلسفه اي در خدمت وظايف معاصرش است". (نقدي بر اقتصاد شوروي ـ "مانتلي ريويو" 1977، صفحه 114) و امروز نيز چنين است: علم را بايد مطالعه كرد و سپس  براي بوجود آوردن نو بكاربست. اين كتاب، باز هم ميگوييم، مدخلي بر علم انقلاب بوده و هدف خود را تامين پايه و زمينه اي براي مطالعه عميقتر تئوري ماركسيسم، درك و تغيير جهان، قدعلم كردن در مقابل مصاف طلبي هائي كه توسط وقايع جهاني در برابر اين نسل قرار گرفته، قرار داده است. پايه اي كه در اينجا ريخته شده، نقطه عزيمت است. كمكي است به تكاملات ضروري آينده، فلاتي در دامنه است كه بكار صعود به قله هاي جديد و ارتفاعات عظيمتر مي آيد.

 

1

___________________

 

فلسفه

 

   در نمايشنامه گاليله اثر نمايشنامه نويس انقلابي برتولت برشت صحنه اي محوري مابين گاليله و راهب دستيارش مي گذرد. كليسا حمله به گاليله را آغاز كرده و اين موضوع ايمان راهب نسبت به استاد را خدشه دار نموده است. وي در برابر گاليله دست تمنا بلند كرده و از او ميخواهد كه كار با تلسكوپ را تقبيح نمايد ـ كاري كه به فرضيه ابداعي كپرنيك مبني بر گردش زمين بدور خورشيد (يعني درست عكس پندار كليسا) متكي است. ضمن بحث، راهب از اثرات آشوب آفرين اين فرضيه بر دهقانان و از جمله والدين خويش سخن ميراند:

 

  آنها بدشواري زندگي خويش را جور كردند، در پس فقر آنها نوعي نظم وجود دارد، نظمي دائمي. دائما زمين را جارو كردن، دائما در باغهاي زيتون كار كردن، دائما ماليات را پرداختن .... آنها براي حمل مشقت بار سبدهاي پر در طول جاده سنگلاخي، براي زائيدن، و حتي براي خوردن به نيرو نيازمندند و اين نيرو را از جلوه درختاني كه هر سال سبز ميشوند، از چهره سرزنش كننده خاك كه هرگز راضي و خشنود نيست، و از كليساي كوچك و آيه هاي انجيل كه روزهاي يكشنبه بدان گوش فرا ميدهند، كسب مي كنند. به آنها گفته اند كه خداوند مورد اعتمادشان دانسته، محور نمايش تاريخي جهان قرارشان داده و با وظايف كوچك و بزرگي كه بر آنان تكليف كرده به امتحانشان مي گذارد. اگر من به آنها بگويم كه روي تكه سنگي قرار دارند كه بي وقفه در فضاي خالي و به گرد ستاره اي درجه دوم مي چرخد، آنگاه چه خواهند پنداشت؟ پس آن بردباري و پذيرفتن بدبختي ها چه سودي خواهد داشت؟ ديگر كتاب مقدس كه مصلوب شدنشان را رحيمانه توضيح داده، آرامش بخش نخواهد بود. اين دليلي خواهد شد بر اينكه كتاب مقدس پراز اشتباه است. نه، من قيافه وحشت زده آنها را مي بينم، مي بينم كه آهسته قاشق هاي خود را روي ميز مي گذارند، احساس ميكنند كه فريب خورده اند. ("گاليله" نوشته برشت، 1952 ـ با اجازه انتشارات گروو تجديد چاپ شده)

 

 زمانيكه گاليله به اين تقاضا وقعي ننهاد، پدران مقدس او را به شكنجه تهديد كردند. آنها دانشمندان ديگر را در آتش سوزاندند و تمامي كساني كه بر سر اين تئوري مبارزه مي كردند را شكار كرده و سركوب نمودند.

 در پس اين مبارزه شديد حول تئوري علمي، برخورد طبقات قرار داشت. كليسا و سلطه ايدئولوژيكش پشت و پناه زمينداران فئودال بود، از استثمار دهقانان حمايت مي كرد و خود در اين كار شريك بود. مبارزه طلبي در برابر كليسا و افسانه الهي نظم كائنات تهاجم به مجموعه منافع اقتصادي و سياسي در كره خاكي را طلب ميكرد. آنچه كه تجربيات گاليله را بسيار تهديد آميز مينمود، ظهور بازرگانان، صنعتگران و امثالهم در شهرهاي توسعه يابنده بود، يعني اقشاري كه با قيود فئودالي به مبارزه برخاسته بودند. آنها از كاوشهاي علمي پشتيباني مي كردند، چرا كه هم آنرا بمثابه كمكي در زمينه اقتصاد (تئوري كپرنيك نشان داد كه زمين بدور خورشيد مي چرخد و نه بالعكس، و خود زمينه اي شد براي صحيح پيمودن اقيانوسها توسط كشتي ها، تا بتوانند بطرف بازارهاي جديد در آسيا، افريقا و آمريكا روان شوند. تكامل توليد و صنايع عموماً محتاج به علم بود ـ كشف فشار هوا از طريق مطالعه اين مسئله كه چرا پمپهاي مكنده قادر نيستند از معادن آب گرفته در عمقي بيشتر از 33 فوت آب بكشند، صورت گرفت.)  مي ديدند و هم در مفهومي كلي تر، آن را بعنوان بخش مهمي از شورش عليه سلطه فئودالي در تمامي مظاهر جامعه، منجمله علم، فرهنگ، سياست و اقتصاد بحساب مي آوردند.

 چند قرن بعد به همان اندازه كه برخوردها حادتر و وسيعتر ميشد، ابعاد مبارزه نيز از مبارزه بر سر اين يا آن تئوري خاص علمي وسيعتر گشته و به فلسفه و بطور عام جهانبيني گسترش يافت. فلسفه ماترياليستي به جنگ با ايده آليسم تحت الحمايه كليسا برخاست (ماترياليسم معتقد است كه ماده مستقل از شعور وجود داشته و در واقع شعور از آن بر مي خيزد (نه بالعكس)، معتقد است كه جوابهاي مسائل را بايد با تحقيق در جهان مادي و كشف قوانين آن جست. فلسفه ايده آليستي برآنست كه شعور يا حتي حيطه الهي مفروضي، برتر از ماده است. ايده آليسم براي حقيقت به انتظار قوانين الهي مي نشيند. اين جهانبيني هاي متضاد در بخش بعد عميقتر بررسي خواهند شد.) اين امر با ظهور بورژوازي نيز همراه شد و در خدمت اين ظهور قرار گرفت، چرا كه اين فلسفه فقط ـ يا حتي عمدتا ـ نيروي محركه اي براي توليد نبوده بلكه عامل موثر ونفوذ عظيم در طغيان سياسي نيز بحساب مي آمد. جنگهاي دهقاني در آلمان در سالهاي 1520، جنگ داخلي انگلستان در 1660، انقلاب فرانسه در 1789 ـ تمام اينها عليه سلطه سياسي فئوداليسم (عليرغم نفوذ ايده هاي مذهبي يا حتي فناتيسم مذهبي در ميان توده هاي درگير در اين مبارزات) و بالاجبار عليه اقتدار فلسفي و ايدئولوژيك كليساي كاتوليك، بپا خاستند. دوران انفجاري انقلاب بورژوايي، فلسفه ماترياليستي را به پيش راند و خود نيز توسط آن بجلو رانده شد.

 تداخل مبارزه طبقاتي با فلسفه در آن دوره مسئله اي استثنائي نبود، فلسفه همواره پشتوانه محكم مبارزه طبقاتي بوده و هست. فيلسوف كهن افلاطون را در نظر بگيريد، او مخالف آزمايشات و تحقيقات فيزيكي بوده و اعتقاد داشت حقيقت را فقط از طريق منطق و غور كردن در اشكال كامل و بي نقص  ميتوان كشف كرد و تنها علمي كه اجازه يادگيري شان را به شاگردانش ميداد هندسه و ديگر علوم رياضي بود (در عين حال خاستگاه اشكال بظاهر كامل اين علوم را كه در واقعيات مادي بود، پنهان مي ساخت). اين نيرنگ افلاطون نبود، بلكه از موقعيت وي بمثابه ايدئولوگ طبقه برده دار آن زمان ناشي ميشد و اين طبقه درگير مبارزه با نيروهايي بود كه بيشتر به كشتيراني و تجارت متكي بودند (يعني ايوني ها كه فلاسفه شان جزء اولين فلاسفه ماترياليست و از دانشمندان بزرگ يونان بودند). افلاطون، انقياد و بردگي يك طبقه توسط طبقه ديگر را در اثر "كلاسيك" فلسفي خود "جمهوري" توجيه كرده و به ترويج آن پرداخت، او در آن اثر به حاكمان نظم فاضله پيشنهاديش اندرز داد "دروغ اصيلي بگوييد كه لايق نامش باشد":

 

  (بگوئيد) تعليم و تربيتي كه ما به آنها مي داديم (يعني تعليم مردم عادي توسط قيم هايشان) تماما خواب و خيال بود. و آنها فقط خيال ميكردند كه اينهابراي آنها و در اطراف آنها رخ ميداد، اما در حقيقت آنها، آن پائين ها، درون زمين قالب ريزي شده و تربيت گشته اند. جائي كه دست و پا و تزئيناتشان ساخته شده است. وقتيكه كاملا ساخته شدند، زمين يعني مادر آنها، آنها را از رحمش متولد ساخت .... وما در افسانه مان به آنها خواهيم گفت "بنابراين همه شما در شهر برادريد"، "اما زماني كه خدا شما را قالب ريزي كرد، در نسل برخي طلا آميخت، و آنها كساني هستند كه براي حكومت كردن مناسبند، و بنابراين ارزشمندترين مي باشند. او در دستياران (سربازان) نقره آميخت، و آهن و برنج در دهقانان و پيشه وران" (به نقل از مقاله "افلاطون: ايدئولوگ كلاسيك ارتجاع" نشريه كمونيست شماره 5، انتشارات حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شيكاگو، مه 1979، صفحه 153)

 

 اگر تا زماني كه جوامع طبقاتي وجود دارند، اين منافع طبقاتي و مبارزه طبقاتي است كه در فلسفه نقش تعيين كننده بازي مي كند، حال ببينيم اهميت واقعي فلسفه در مبارزه طبقاتي چه ميتواند باشد. براي شروع اجازه دهيد كه منظورمان را از فلسفه روشن كنيم. بر خلاف علوم مشخصي كه به مقوله هاي مشخص مربوط هستند (مانند نجوم، بيولوژي، اقتصاد و غيره) فلسفه يك جهانبيني فراگير بوده و روشي سيستماتيك براي تجزيه و تحليل و درك وقايع مختلف كائنات مي باشد.

 از اين زاويه است كه فلسفه اهميتي دوگانه مي يابد، يكم: هركس براي شناخت جهان آگاهانه يا ناآگاهانه شيوه و روشي را ـ كه فلسفه باشد ـ اتخاذ ميكند. آن جهانبيني كه به زندگي دنيوي همچون ديار انبوه و رنج مي نگرد و رستگاري را در بنده بارگاه خداوند مالك الجنان بودن جستجو ميكند به تقويت نحوه معيني از برخورد مي انجامد، و اين ايده كه افراد در روياروئي با جهان تنها بوده و بايد "از لحظات گذرا" نهايت استفاده را بكنند بر خورد ديگري را القاء ميكند. همچنين كسي كه ادعا مي كند "من هيچ فلسفه اي ندارم و فقط كاري را مي كنم كه امكانپذير است" در عين انكار، خود فلسفه اي را بيان مي كند (و بر آن مبنا عمل مي كند) ـ و آن پراگماتيسم مي باشد: همان فلسفه غالب در ايالات متحده. بنابراين، مبارزه فشرده اي كه حول جهانبيني و روش در فلسفه پيش ميرود اثرات تعيين كننده اي را بر تفكر خودبخودي و بظاهر غير فلسفي افراد بشر ... و بنابراين بر اعمال آنها، منجمله اعمال سياسي شان، بجاي ميگذارد.

 فلسفه وراي تاثيرات گسترده اش بر توده ها، در پيشبرد و هدايت يك جنبش انقلابي اصيل نيز حائز كمال اهميت است. هيچ جنبشي نمي تواند جهان را ـ بطور اساسي ـ تغيير دهد بي آنكه روشي براي درك درست آن در دست داشته باشد. پيشرفتهاي انقلابي در تئوري و عمل تحت هدايت ماركس، لنين و مائو بر مبناي ارتقاء، تعميق و بكاربرد ديالكتيك ماترياليستي و مبارزه عليه حملات بورژوازي در عرصه فلسفي تحقق يافت و تنها از اين طريق مي توانست تحقق يابد. بالعكس، نفوذ پراگماتيسم در جنبش انقلابي ـ كه اغلب به شكل كم بها دادن به مبارزه فلسفي (و بطور كلي مبارزه ايدئولوژيك ـ سياسي) ظاهر ميشود ـ طرز تفكر كوته بينانه اي مبني بر "انجام آنچه امكان پذير است" را باعث گشته و نقش بزرگي در گمراهي جنبش توسط امتيازات دروغين كوتاه مدت بازي كرده و حتي برخي اوقات بدست كشيدن از اهداف انقلابي انجاميده است.

 بعلاوه خصلت واقعي پرولتاريا و انقلاب پرولتري آنچنان است كه بر خلاف همه انقلابات و ساير نيروهاي شورشگر جامعه، احاطه آگاهانه بر فلسفه را طلب مي كند. "مانيفست كمونيست" در اين مورد چنين مي گويد:

 

  تمام طبقات پيشين، پس از رسيدن به سيادت، مي كوشيدند آن وضع و موقعيت حياتي را كه به چنگ آورده اند تحكيم كنند و تمام جامعه را به شرايطي كه شيوه تملك آنها را تامين كند، تابع سازند. اما پرولترها تنها زماني مي توانند نيروهاي مولده جامعه را بدست  آورند كه بتوانند شيوه كنوني تملك و در عين حال همه شيوه هاي مالكيتي را كه تا كنون وجود داشته است از ميان ببرند. پرولترها از خود چيزي ندارند كه حفاظتش كنند، آنها بايد آنچه را كه تا كنون مالكيت خصوصي را حفاظت مي نمود و آنرا مامون و مصون مي ساخت، نابودگردانند. (مانيفست كمونيست ـ پكن 1975 ـ صفحه 45)

 

  براي روشن ساختن مفهوم اين نكته در ارتباط با جهانبيني مشخص و انقلاب طبقه كارگر، "مانيفست" ادامه ميدهد:

 

  انقلاب كمونيستي قطعي ترين شكل گسستن رشته هاي پيوند با مناسبات مالكيتي است كه ماترك گذشته است، شگفت آور نيست اگر اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هايي كه ماترك گذشته است به قطعي ترين شكلي قطع رابطه كند. (همانجا، صفحه 66)

 

 در كشورهايي كه سرمايه داري براي ساليان دراز حاكم بر روند عمومي تاريخ بوده و چنين روندي را منعكس مي ساخته، مدتهاست كه ايام انقلابي بورژوازي جاي خود را به ارتجاع تمام و كمال داده و فلسفه بورژوازي نيز در همين مسير گام نهاده است. جستجوي حقيقت جاي به توجيه استثمار و موعظات افلاطوني داده و روح شاداب كاوشگر و مشتاق بوجود آوردن تغيير در پديده ها با رايحه كشيش مآبانه مدافعان نظم ازلي و مقدر بخشكي گرائيده است. امروز رسالت شناخت و تغيير جهان اساسا بدوش پرولتارياي انقلابي است. بر خلاف تمام نيروهاي شورشگر پيشين جامعه و ساير طبقات اجتماعي، پرولتاريا نمي تواند اجازه دهد كه فلسفه به دگم ديگري بدل گردد، نمي تواند بگذارد كه فلسفه به ايده هايي كه دنياي موجود را بجاي توضيح، توجيه مي كنند و بجاي آشكار ساختن تضادها بر آن سرپوش مي گذارند تبديل شود. هر فلسفه اي كه به نظم الهي يا مذهب رسمي گرايش يابد ـ مهم نيست كه كدامين بهشت را وعده مي  دهد و يا كدامين بت را پرستش مي كند ـ نه تنها بي فايده، بلكه زيانبار است.

 پرولتارياي انقلابي مي بايد به آن فلسفه انتقادي كه انعكاس صحيحي از جهان عيني بوده (و اساسا نحوه تغيير جهان را در خود دارد) مسلح شود، فلسفه اي كه پرولتاريا را به نفوذ در جوهر پنهان در پشت ظواهر و فهميدن بند ارتباط دروني وقايع پيچيده و خيزشهاي پرآشوب قادر ميسازد. و از اين طريق پرولتاريا مي تواند بر نتايج وقايع تاثير گذارده و خود تعيين كننده اين نتايج گردد. پرولتاريا براي پيروزي به فلسفه نيازمند است: پيروزي در مفهومي وسيعتر و همه جانبه تر ـ و در همين ارتباط ـ پيروزي در تقاطع و گره گاههاي تعيين كننده مبارزه. اين اسلحه، اين فلسفه، ديالكتيك ماترياليستي است.

 

ديالكتيك

 

تضاد: كليـد هستي و تغييـر

 گاليله و قبل از او كپرنيك مطمئناً جاني تازه به حقيقت علمي دميدند، اما كار آنها تنها آغازي بر آشكار ساختن موجوديت تلاطمي و انفجاري جهان بود.

 اجازه دهيد كمي عميقتر به خورشيد نگاه كنيم. چيزي كه "خورشيد را بهم نگاه ميدارد" ـ يعني "به آن صورتي كه هست" ـ پروسه اي از انفجارات عظيم و مداوم هسته اي به ميزان هزاران بمب هيدروژني در ثانيه مي باشد. اين فعل و انفعالات، هيدروژن را در هسته خورشيد به هليوم تبديل مي كند و از اين طريق حرارت و نور تشعشع مي يابد. اين فعل و انفعالات پيچيده فيزيكي و شيميايي ـ تضادها ـ كه خورشيد را "مي سازند"، احتمالا پس از ميلياردها سال توسط فعل و انفعالات ديگر جايگزين خواهند شد تا بالاخره خورشيد خود مرده و يا محو گردد ـ درحاليكه ستارگان جديد، بخشاً از سنتز جرمهاي جدا شده و يا انرژي پراكنده شده از آنچه خورشيد بود، بوجود خواهند آمد.

 تكامل مداوم و تغييرات و تبديلات، انفجاري بودن و تغييرپذيري، تماماً بربستر مبارزه اضداد صورت ميگيرند. اين فعل و انفعالات نه تنها خورشيد بلكه تمام جهان مادي را بجلو مي رانند. اين قانون اساسي، مبناي ديالكتيك ماترياليستي را تشكيل ميدهد. مائو نوشت: "فلسفه ماركسيستي بر اين اعتقاد است كه قانون وحدت اضداد، قانون اساسي كائنات است. اين قانون جهانشمول است، چه در دنياي طبيعي، چه در جامعه بشري و يا در تفكر بشر." (درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق ـ منتخب آثار مائو، صفحات 443 ـ 442)

 تشخيص خصائل متضاد درون يك پديده و خصلت مبارزه مداوم و تغيير و تبديل متقابل آنها به يكديگر و فهم اين مطلب كه چگونه آن مبارزه بنوبه خود به ظهور پديده هايي كيفيتاً نوين منجر ميشود ـ قلب روش ديالكتيكي است.

 اما اين روش همانقدر "بطور طبيعي" بدست مي آيد كه مثلا ديناميسم دروني خورشيد از طريق احساس گرمايش روي پوست بر مردم آشكار ميشود. در واقع اگر فقط بر مبناي شناخت حسي روزمره قضاوت شود، خورشيد فقط جسم جامدي بنظر مي آيد كه بدور زمين مسطح ميگردد. مبارزه و تداخل اضدادي كه به يك شيئي يا پروسه خصوصيت مي دهند، عموماً در خفا مي گذرند. ديالكتيك از سرچشمه هاي پنهان از "حواس پنجگانه" پرده بر ميدارد؛ همانگونه كه انگلس متذكر شد هنگاميكه، "شخص محترمي ... در قلمرو چهار ديواري خانه اش وارد "جهان پهناور تحقيق" شد، با "ماجراهايي بس شگفت انگيز روبرو ميشود." (آنتي دورينگ، صفحه 26)

 لنين، قانون اساسي ديالكتيك در ضديت با درك متافيزيكي از تكامل را بصورت زير جمعبندي ميكند:

 

  همگوني اضداد... تشخيص (كشف) گرايشات متضاد، دافع يكديگر و متضاد در تمام پديده ها و پروسه هاي طبيعت (منجمله ذهن و جامعه) است. شرط شناخت تمام پروسه هاي جهان در "خودحركتي" شان، در تكامل خود انگيخته شان، در زندگي واقعي شان، در شناخت از آنها بعنوان وحدت اضداد مي باشد. تكامل، "مبارزه" اضداد است. دو مفهوم اساسي (يا دو مفهوم ممكن؟ يا دومفهوم تاريخاً قابل رويت؟) از تكامل (اولوسيون) عبارتند از: تكامل بمثابه كم و زيادشدن بمثابه تكرار، و بمثابه وحدت اضداد (تقسيم يك وحدت به دو ضد دافع يكديگر و روابط متقابل آنها).

 در مفهوم اول از حركت، خود حركتي، نيروي محرك آن، منبع آن، و انگيزه آن در تاريكي مي ماند (يا اين منبع يك پديده خارجي است ـ خدا، ذهن و غيره) در مفهوم دوم توجه عمدتاً معطوف به شناخت از منبع "خود" حركتي مي باشد.(درباره مسائل ديالكتيك ـ لنين)

 

 توجه كنيد كه لنين در ابتداي سخن زير "تمام پديده ها" را خط تاكيد مي كشد. آيا اين مسئله مي تواند حقيقت داشته باشد؟ آيا هر چيزي توسط تضادهاي داخلي بجلو رانده ميشود

 هر ارگانيسم زنده از طريق شكستن (يا "تقسيم يك به دو") هستي هاي معين (غذا، هوا، دي اكسيد كربن و غيره...)، دفع تفاله ها و تبديل بقيه به عناصر متشكله شكل نوين كيفيتاً متفاوت به حيات خود ادامه داده و تكامل مي يابد. تحرك و سكون نسبي، دفع مرده و تشكل نو، رشد سريع و دوره هاي باثبات نسبي ـ اينها همه پروسه هايي متضادند كه فعاليت زندگي هر گياه يا حيوان را تشكيل مي دهند. باز توليد از طريق تضاد و تقسيم يك بدو انجام ميشود: از تقسيم ساده سلول آميب گرفته تا پروسه تناسلي در ارگانيسم هاي عاليتر كه موجودي كاملا جديد از نيم كروموزوم هاي هريك از والدين سنتز مي شود. و زمانيكه ثبات نسبي و موقت مشخص كننده اين پروسه ها بناگهان شكسته مي شود، موجودي مي ميرد و تجزيه مي گردد.... و در زوال خود زمينه سنتز اشياء يا پروسه هاي جديد را بوجود مي آورد.

 جوامع نيز از طريق مبارزه اضداد تكامل مي يابند. "تاريخ تمام جوامع (طبقاتي)، تاريخ مبارزه طبقاتي است"، ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" اظهار داشتند:

 

  مرد آزاد وبرده، پاتريسين و پلبين، مالك و سرف، استادكار و شاگرد، خلاصه ستمگر و ستمكش با يكديگر در تضاد دائمي بوده و به مبارزه اي بلاانقطاع، گاه نهان و گاه آشكار، مبارزه اي كه هر بار يا به تحول انقلابي سازمان سراسر جامعه و يا به فناي مشترك طبقات متخاصم ختم ميگرديد، دست زده اند.(مانيفست، صفحه 13ـ03)

 

 شناخت، برخلاف خرد قرار دادي (بورژوائي) فقط از طريق انباشت تدريجي فاكتها تكامل نيافته، و مهمتر از آن، از طريق مبارزه مابين تئوريهاي شديداً در حال رقابت و با زير سوال كشيده شدن ديدگاههاي حاكم و در هم شكستن نهايي شان بوسيله ايده هاي جديدتر (و معمولا درست تر) انكشاف مي يابد. مثلا تئوري آينشتين ابتدا تصور رايج از كائنات اسحق نيوتون را سرنگون كرد و سپس آنرا رده بندي كرد. برخورد مابين ايده هاي متضاد و مبارزه براي حل اين تضادها شريان حياتي شناخت است.

 (كلمه ديالكتيك خود از "ديالوگ" يوناني كه بمعناي سخنراني و مباحثه كردن مي باشد، نشئت مي گيرد(ديالكتيسين هاي اوليه معتقد بودند كه حقيقت از طريق بحث بين ايده هاي متضاد كشف شد.)

 تضاد جهانشمول بوده و همه پروسه ها و اشياء را به پيش مي راند. ولي جهانشمول بودن همچنين به اين معناست كه در تكامل هر شيئي، حركت اضداد از ابتدا تا به انتها ادامه دارد. براي مثال، رشد كودك آشكار كننده تضاد مابين رشد انفجاري سريع و دوره هاي ثبات نسبي، مابين وابستگي و استقلال، مابين آموختن روشهاي كهن و شكل دادن به ايده هاي نوين وتلاش در پيشبرد آنهاست. كجاي اين پروسه، تضاد و مبارزه وجود ندارد

 زمين لرزه هاي عظيم، ريشه در فشارهاي فزاينده و نهايتاً غيرقابل دفع زير سطح زمين دارند: لايه ها و صفحات عظيمي كه ساختار پوسته زيرين زمين را مي سازند بر يكديگر فشار مي آورند و بالاخره  منفجر شده و اين زمين لرزه ها را باعث مي گردند (برخي اوقات اين صفحات تغيير جهت مي دهند ـ اين امر در واقع، علت جابجايي عظيم و ايجاد قاره هاي نوين بوده است).

 بحرانهاي پيش بيني نشده از هرنوع، ريشه در مبارزه مداوم اضداد دارند. مبارزه طبقاتي همانگونه كه "مانيفست" اظهار مي دارد، ممكن است "برخي اوقات پنهان و گاهي آشكار" باشد ـ اما عليرغم اشكال متفاوت، اين مبارزه مداوماً جريان دارد. شالوده سر برون آوردن خيزش انقلابي را عناصر انقلابي نسبتاً "پنهان" كه موجودند و به مبارزه خويش در دوره هاي غير انقلابي ادامه مي دهند و تضادهاي جوانه زده اي كه از عمق به سطح فشار مي آورند، تشكيل داده و در بروز اين خيزش نقش بازي مي كنند.

 لنين بر تضادهاي داخلي بمثابه "نيروي محركه" تكامل تاكيد بسيار مي گذارد. اما نه بدان معنا كه علل خارجي اصلا نقشي بازي نمي كنند. وقتي يخ به اندازه كافي حرارت ببيند  به آب تبديل مي شود. مطمئناً اين تغييري كيفي است و نه تغيير در درجه حرارت (براي امتحان مي توان در يك استخر يخ زده شيرجه رفت و يا در كوكاكولا آب ريخت). كماكان اين مسئله علل خارجي را عمده نمي كند، هيچ درجه اي از حرارت نمي تواند يخ را به شيركاكائو يا سرب مذاب تبديل كند. اينكه يخ مي تواند به برخي پديده هاي كيفيتاً متفاوت بدل شود اما به برخي ديگر خير، مربوط به تضادهاي درونيش مي باشد ـ در اين مورد مشخص صفات متضاد هيدروژن و اكسيژن در مبارزه و وابستگي متقابلشان.

 اين مثال بتنهايي براي روشن كردن رابطه مابين تضادهاي داخلي و خارجي كافي نيست. مثلا آيا نمي توان تغيير شكل آب به بخار را نتيجه مبارزه متضاد مابين حرارت و آب دانست، يا بعبارتي ديگر و در سطحي ديگر (مثلا با در نظر گرفتن ماشين بخار) آيا ميتوان از تضاد مابين آب و حرارت بعنوان تضادي داخلي و نه خارجي ياد كرد؟ و در نهايت آيا اصولا مقوله "علت خارجي" بي معنا نيست؟

 خير، بي معنا نيست ... اما نسبي است. واقعيت اين است كه سطوح كيفيتاً مختلفي در ساختمان ماده موجود است (در اينجا منظور ما تمام اشكال ماده است، از ذرات ريز اتمي گرفته، تا جوامع بشري يا كهكشان). بطور مثال ملكولهاي آب شامل اتمها مي باشند. اما اين اتمها، "ميني مولكول" نبوده بلكه سازمانهاي كيفيتاً متفاوت ماده اند كه ويژگيها، صفات مشخصه و ساختار متضاد خود را دارا هستند. تركيب آنها درون يك مولكول مشروط است و مولكول در غياب برخي شرايط اساسي خواهد شكست. اما حركت اين اتمها وقتي درون ساختمان مولكول جمع اند، بيشتر توسط تضادهاي آن مولكول معين ميشود تا ويژگي درونيشان بمثابه اتم.

 مثال ديگري را در نظربگيريم. بگذاريد به روابط مابين ارگانهاي بدن و خود بدن بنگريم. ارگانها، بافتها و  سلولهاي مختلفي كه بدن را ميسازند تضادهاي خاص خود را دارند. تضادهايي كه وسيله معرفي آنهاست و بايد آنها را در جاي خود فهميد. از طرف ديگر و اساسي تر آنكه، موجود بشري يك جمع بهم پيوسته بوده و ارگانهاي مختلفش اساساً موجوديت (و تاريخ تكاملي) مستقل ندارند، بلكه بمثابه بخشي تبعي از كل ارگانيسم عمل كرده و تكامل مي يابند. بدن "اتحادي از سلولها" نيست و زمانيكه من حيث المجموع بدن مرده باشد، نه سلولها و نه ارگانهاي بزرگتر نميتوانند مانند گذشته عمل كنند. حال آنكه بدن، خود روزانه ميليونها سلول مرده را دفع كرده و ميتواند بدون برخي ارگانها هم به حياتش ادامه دهد.

 اگرچه در هر ارگاني تضاد جريان دارد و دچار "امراض موضعي" مي شوند (امراضي كه بر سلامت ارگان بمثابه يك كل اثر گذاشته و گاهي اوقات اين اثرات تعيين كننده ميشوند) ليكن اين مسئله باز هم تنها در ارتباط با بقيه بدن معنا مي يابد. بطور مثال امراض قلبي را نمي توان جدا از رژيم غذائي، فعاليت بدني، ديد دماغي و توان مجموعه بدن و تك تك ارگانهايش بدرستي درك كرد.

  البته بجاي اين مي توان استدلال ديگري پيش گذاشت و گفت: از آنجايي كه سلامت افراد مختلف تا حد زيادي بواسطه جايگاهشان در جامعه تعيين ميشود، پس اين جايگاه همان سطحي است كه بايد امراض را در آن مطالعه كرده و مورد معالجه قرار داد و واقعاً هم اين بحث در مواردي معين (مانند برنامه هاي پيشگيري دسته جمعي، اپيدمي ها و غيره)، صادق است. اما ارتباط بدن شخص با جامعه، بگونه رابطه مابين ارگان هاي مختلف و بدن بمثابه يك كل نيست. براي معالجه بيمار، تضادهاي داخلي (نظير سيستم ها، ارگانها و سلولها) نسبت به تضادهاي خارجي (محيط، جامعه و امثالهم) عمده اند.

 نكته اينجاست كه بايد خصلت كنكرت ( مشخص) هر پروسه يا شيئي تحت تجزيه و تحليل را، در راس قرار داد. ساختمان ماده سطوح مختلفي دارد و هر سطح، استقلال نسبي داشته و همزمان به سطوح ديگر نيز مرتبط بوده و از آنها تاثير مي پذيرد. بنابراين براي ارائه يك تجزيه و تحليل ديالكتيكي بايد روشن كرد كه پديده مورد مطالعه چيست، مبناي تعيين داخلي بودن و يا خارجي بودن تضادها كدام است و ارتباط اين تضادها با يكديگر چگونه است. مائو بر درك "كنكرت قانون ذاتي اشياء و پديده ها" (در باره تضاد ـ صفحه 90) تاكيد گذاشت. آن اضداد واقعي كه تكامل شيئي يا پروسه را در بر گرفته و آن را بجلو مي رانند بايد معين شده و تاثير گذاري متقابل و مبارزه شان با يكديگر بايد مطالعه و درك گردد.

 

 همگـوني و مبارزه و جهش به نو

 چگونه است كه اضداد دافع يكديگر در يك پروسه يا شيئي با هم همزيستي مي كنند؟ و چرا اين مقوله همگوني يا وحدت اضداد ـ بقول لنين ـ كليد "جهش"، "وقفه در رشد تدريجي"، "تبديل به ضد خود" و انهدام كهنه و ظهور نو، مي باشد؟ (درباره مسئله ديالكتيك  ـ صفحات 342ـ 341 ـ ماركس، انگلس، ماركسيسم)

 نخست بايد بگوييم كه همگوني هم معنايي عاميانه دارد و هم مفهومي فلسفي. از نظر فلسفي همگوني اضداد بدين معنا نيست كه دو جنبه يك تضاد مانند يكديگر هستند و يا نميتوان آنها را از يكديگر تميز داد، بلكه در واقع، هم به همزيستي اضداد درون يك هستي اشاره دارد و هم به خصوصيات آنها، بدين معني كه اين اضداد تحت شرايط معيني به يكديگر تبديل ميشوند و اين امر نتيجتاً خصلت پديده يا پروسه مورد نظر را كيفيتاً دچار تغيير مي كند.

 ابتدا از جنبه اول معناي فلسفي همگوني، يعني همزيستي اضداد شروع كنيم: در عين حال كه هر هستي يا پديده تضادي است كه نيروهاي متضادي را در بر ميگيرد، ولي خود پديده در بيشتر دوران موجوديتش در يك موقعيت نسبتاً باثبات بسر ميبرد. بعبارت ديگر، در هر هستي يا پروسه، نيروهاي نوين و نوزادي موجودند كه عليه چارچوب آن پديده مبارزه مي كنند. اينها ميكوشند ماهيت پديده را نفي كرده و پديده نويني را بظهور رسانند، با اين وجود در هر لحظه معين، شيئي يا پديده بيشتر خودش است تا "غير خودش". يك تخم مرغ، در حالي كه جوجه در حال رشدي را درون خود دارد، كماكان يك تخم مرغ باقي مي ماند ـ سخت با پوسته سفيدي كه جنيني را احاطه كرده. جامعه سرمايه داري اگرچه عناصري از جامعه سوسياليستي آتي را در بر دارد (بشكل توليد اجتماعي، پرولتاريا، حزب و غيره) و اين عناصر بطور مداوم درون چارچوب غالب سرمايه داري و عليه اين چارچوب مبارزه مي كنند، اما با اين وجود، اين هنوز جامعه اي سرمايه داري است. اضداد در يك تضاد با يكديگر همزيستي مي كنند و اين همزيستي (موقت) يك جنبه از "همگوني اضداد" است.

 اين همزيستي امري ايستا نبوده، بلكه بيشتر به چارچوب نسبتاً باثباتي مي ماند كه درونش مبارزه اضداد بلاانقطاع ادامه دارد. و اين مبارزه بلاانقطاع تغييراتي قسمي در خصلت خود همگوني بوجود مي آورد، حتي قبل از اينكه نقطه حدتي واقع شده و شكافي اساسي در همگوني (يا چارچوب آن) ايجاد كرده باشد.

 به چند مورد مشخص از همزيستي و وابستگي متقابل اضداد نگاه كنيم. مطمئناً زندگي با مرگ تضاد صدو هشتاد درجه دارد ـ اما حقيقتاً، آيا مقوله زندگي بدون مرگ و بالعكس، بي معنا نخواهد بود؟ مرگ فقط بعنوان محدوده زندگي معنا دارد و زندگي خود تا زماني ادامه مي يابد كه ارگانيسم ها عناصري از گياهان و حيوانات مرده را شكسته و سنتز كنند، (و درهمان زمان سلولهاي مرده و تفاله هاي سمي را از خود دفع سازند).

 مثال جنگ را در نظر بگيريد. جنگ كيفيتاً با صلح متفاوت است ـ اما اين دو با يكديگر همگوني دارند. معاهده هاي صلح چيزي نيستند جز چارچوبي كه در آن بورژواهاي رقيب با يكديگر به رقابت برخاسته و براي جنگهاي نوين آماده مي شوند. بهمين ترتيب، جنگ براي جنگ براه انداخته نشده، بلكه با هدف تعيين معيارهاي جديد (و رضايت بخش تر) در امر قراردادهاي صلح آميز دامن زده ميشود. همگوني و مبارزه در تضاد مابين جنگهاي عادلانه و ناعادلانه نيز وجود دارد ـ بطور مثال، در جريان جنگ جهاني اول، پرولتارياي روس، جنگ ناعادلانه يعني جنگ امپرياليستي را كه توسط بورژوازي خودي در جريان بود به جنگ داخلي انقلابي در روسيه بدل ساخت. علاوه بر اين، جنگهايي كه توسط طبقات و ملل ستمديده جهت كسب آزادي انجام ميشود، جهش هايي كيفي هستند كه از درون مبارزه ـ نسبتاً ـ غير نظامي ستمديده عليه ستمگر تكامل مي يابند.

 اما مسئله همگوني به وابستگي متقابل اضداد ختم نميشود. همانگونه كه مائو نوشت:

 

 ... بلكه مهمتر از آن تبديل اضداد به يكديگر است. يعني اينكه تحت شرايط معين هريك از دو جهت متضاد يك شيئي يا پديده به ضد خود بدل ميگردد، جاي خود را با طرف مقابل عوض مي كند. اين دومين معناي همگوني اضداد است. (در باره تضاد، صفحه 119)

 

  در حاليكه مبارزه مابين دو جنبه در تمام طول حيات تضاد ادامه دارد و مراحل مختلف، بعلت اين مبارزه (و همچنين تحت تاثير تضادهاي ديگر بر پروسه) هر دو جنبه دچار تغييراتي جزئي هم ميشوند، اما بطور اجتناب ناپذير نقطه اي فرا ميرسد كه همگوني سابق ديگر نمي تواند جوانب متضاد را در ماهيت تغيير يافته شان فرا بگيرد. جنبه مغلوب به پيش خيز برداشته و بر جنبه عمده سابق غلبه مي كند و هستي كيفيتاً نوين و متفاوتي را بظهور ميرساند. بطور مثال، پوسته تخم مرغ نابود شده و جاي خود را بضد خود، يعني جوجه مي سپارد، پوسته جامعه سرمايه داري را نيز، انقلاب پرولتري مي شكافد و پيدايش جامعه نوين آغاز ميگردد.

(جايگزيني يك جامعه توسط جامعه اي كاملا متفاوت در مقياس جهاني امري است آشكارا پيچيده تر از تولد جوجه. هر انقلاب منفرد پرولتري اگرچه جامعه سرمايه داري را در سطح جهاني از بين نبرده يا حتي بورژوازي همان كشور را نابود نمي سازد (اين مسئله را در فصل چهار اين كتاب مورد بحث قرار مي دهيم) ولي جهشي مهم در اين روند محسوب ميشود. در يك روند طولاني تاريخي است كه مناسبات سرمايه داري و جامعه سرمايه داري كاملا از ميان مي روند و يك هستي كاملا نوين در نتيجه مبارزه اضداد بمنصه ظهور مي رسد. ماركس سراسر اين روند را بطريقي فشرده و متمركز چنين تشريح كرد: "تمركز وسايل توليد و اجتماعي كردن كار بالاخره به نقطه اي مي رسد كه با پيوسته سرمايه داري خود ناسازگار ميگردد. بنابراين اين پوسته به دونيم شده و ناقوس مرگ مالكيت خصوصي سرمايه دارانه به صدا در مي آيد، از خلع يدكنندگان خلع يد مي شود." (كاپيتال جلد اول، صفخه 763))

 اينها جهش هايي به سوي نو هستند  ـ انتقالي كه تدريجي نيست ـ جهش هايي كه در نتيجه شان پديده هاي نوين به يكباره با نابود كردن و يا حداقل غلبه بر كهنه بظهور مي رسند. اين انباشت تدريجي خصومتها نيست كه جنگ جهاني را پديد مي آورد. بلكه همانگونه كه متخصصين نظامي بورژوازي مي گويند جنگ از مقاطع بحراني برق آسا بر ميخيزد. مثال مشابه آنكه، آب قبل از تبديل شدن به يخ از حالتي خميري شكل رد نميشود.

 اين مسئله در مورد ظهور بورژوازي هم صدق ميكند. اين طبقه در جامعه فئودالي از ميان بازرگانان، تجار، پيشه وران و دهقانان مستقل برخاست. مبادله را تسهيل كرد و برخي بهبودها را در زمينه نيروهاي مولده موجود حاصل نمود. تكامل اين نيروي نوظهور قرنها بطول انجاميد. اما در عين حال كه بورژوازي تكامل ميكرد و رشد مي يافت آن شرايط و مناسبات توليدي كه قبلا موجب ظهور وي شده، رفته رفته به قيد و بندي در راه رشد بيشترش بدل گشت. اين در حالي است كه رشد مبادله كالايي بتدريج روابط فئودالي را مستحيل مي ساخت. برخورد و فشار رشد ميكرد، تا بالاخره در نقطه معيني بورژوازي يورشهاي همه جانبه انقلابي عليه نظم فئودالي را آغاز نمود. جامعه بورژوايي فقط بر مبناي يك گسست قطعي با آن نظم مي توانست به ظهور برسد. بايد توجه داشت اين گسست زماني اتفاق افتاد كه بورژوازي (و روابطي كه آنرا مجسم و نمايندگي مي كرد) هنوز در اشكال بسيار بدوي خود بود. فقط با بريدن از جامعه فئودالي و روبيدن مقدار معيني از "قلوه سنگها" از سر راه بود كه روابط توليدي جديد ميتوانست واقعا ريشه گرفته و رشد كند.

 آن جنبه نوي در حال ظهور بايد همگوني كهنه را بشكافد تا واقعا شكوفا گشته يا كاملا خود را بيابد. اين مسئله همانطور كه بعداً توضيح خواهيم داد مفهومي گسترده تر (و كيفيتاً متفاوتي) را براي انقلاب پرولتري در بر دارد.

 در مقابل، آنچه در برنامه رفرميستي گذار به سوسياليسم از طريق رفرمهاي تدريجي مشخص است عبارتست از انكار تكامل از طريق جهش و انكاراينكه نو در نتيجه گسست از كهنه بوجود مي آيد. اين خط سياسي مغلوط در يك ديدگاه عميقاً اشتباه فلسفي ريشه دارد. تا زماني كه همگوني قديم تضاد اساساً "باقي است" ـ تا زمانيكه پديده ها "به همان صورت مانده باشند" هيچ اصلاحي بخودي خود پديده ها را بطور اساسي تغيير نمي دهد. نو بايد حصارها و ديوارهاي كهنه را نفي كند چرا كه در اين حصار موقعيتي مغلوب و تبعي دارد. زيربناي كهنه بايد شكافته شود تا نو به جنبه عمده بدل شود، خود را كاملا آشكار كند، تكامل يابد و شكوفا شود.

 همگوني اضداد در مثالهاي فوق، نه تنها در همزيستي آنها بلكه در تغيير جايگاهشان در روابط دروني تضاد قرار دارد. در جهش از آب به يخ همگوني متضاد مابين انرژي مولكول منفرد (كه گرايش به حركت نامنظم دارد) و نيروي جاذبه بين مولكول ها تغيير حالت مي دهد؛ اين همگوني از حالتي كه غلبه انرژي مولكولي، اجازه درجه اي از سياليت را ميدهد به حالتي كه عمده شدن نيروي جاذبه بين مولكول ها انجماد مولكولها را پديد مي آورد تغيير مي يابد. رابطه ميان پرولتاريا و بورژوازي نيز چنين است. بورژوازي (همانگونه كه اشاره شد) به يكباره پس از انقلاب سوسياليستي از بين نرفته بلكه به زندگي خود ادامه ميدهد (و در اينجا مشخصاً ساختمان دروني كشور سوسياليستي را در نظرداريم)  و بمثابه جنبه تبعي و مغلوب تضاد همچنان مبارزه مي كند (تا زمانيكه جامعه روي خط سوسياليستي باقي بماند). چيزي كه عوض شده موقعيت دوجنبه تضاد ميباشد. اين تبديل اضداد به يكديگر ماهيت كيفي پديده را در كل و اشكالي كه جوانب متضادش بخود مي گرفتند را عوض مي كند ـ از آب به يخ، از سرمايه داري به سوسياليسم. بايد گفت دوران سلطه بورژوازي (ابتدا در كشورهاي جداگانه و سپس در مقياس جهاني)، نهايتاً بسر خواهد رسيد ـ و اين نقطه اي است كه پرولتاريا هم موجوديت خود را از دست خواهد داد (آخر چگونه ممكن است پرولتاريا بدون ضدش وجود داشته باشد؟) و پديده اي نوين يعني جامعه كمونيستي با تضادها و مبارزه مختص بخود ظهور خواهد يافت.

 خلاصه كنيم، همگوني متضاد است: اضداد هم همزيستي مي كنند و هم بيكديگر تبديل ميشوند. همزيستي آنها خود يك پروسه تغيير و تبديل متقابل است و تبديل آنها بيكديگر عموما مطلق نبوده بلكه بطور موج وار يا مارپيچي تكامل مي يابد (بعداً در اينمورد بيشتر بحث خواهيم كرد). بهمين دليل است كه هم لنين و هم مائو در آثارشان بر سياليت و نفوذ متقابل در روابط مابين جوانب متضاد يك تضاد تاكيد مي كنند. مائو در مقاله در "باره تضاد" نوشت:

 

  واقعيت اين است كه وحدت يا همگوني اضداد در يك شيئي يا پديده عيني هيچگاه مرده و متحجر نيست بلكه زنده، مشروط، متحرك، موقتي و نسبي است. تحت شرايط معين كليه اضداد به عكس خود تبديل ميشوند. انعكاس اين امر در تفكر انسان موجب پيدايش جهانبيني ديالكتيك ماترياليستي ماركسيستي ميگردد. اين فقط طبقات حاكم مرتجع كنوني و گذشته و همچنين متافيزيسينهاي خادم آنها هستند كه اضداد را زنده، مشروط، متحرك، در حال تبديل به يكديگر ندانسته، بلكه آنها را مرده و متحجر فرض مي كنند. آنها اين نظر نادرست را در همه جا تبليغ مي كنند و توده هاي مردم را به گمراهي مي كشانند تا بتوانند به حكومت خود ادامه دهند. وظيفه كمونيستها اين است كه اين نظرات نادرست مرتجعين و متافيزيسينها را افشا سازند، ديالكتيك دروني اشياء و پديده ها را تبليغ كنند و تبديل يك پديده را به پديده ديگر پيش رانند و بدين سان به هدف انقلاب دست يابند. (درباره تضاد، صفحات 121و 122)

 

 اينطور نيست كه هر دو پديده موجود در جهان يك وحدت اضداد را تشكيل مي دهند و پديده هايي كه تحت شرايط معيني وحدتي از اضداد را ساخته اند هميشه در يك حالت باقي مي مانند. بازهم كليد مسئله در كنكرت بودن است. جوجه از سنگ پديد نمي آيد، آب تبديل به سرب منجمد نميشود.

 بعلاوه همگوني و مبارزه در رابطه مابين جوانب متضاد يك تضاد موقعيتي يكسان را دارا نيستند. مبارزه نسبت به همگوني عمدگي دارد، همگوني يا نظم نسبي يك شرايط موقتي است حال آنكه مبارزه هرگز متوقف نميشود. مبارزه از ابتدا تا انتها وجود داشته و به تغيير شكل اضداد و نهايتاً نابودي پروسه (و جايگزيني آن با چيزي نوين) مي انجامد. در واقع زمانيكه مبارزه متوقف شود همگوني هم موجوديت خود را از دست خواهد داد چرا كه خود پروسه به انتها رسيده است.

 باب آواكيان در مقاله "كمونيستها شورشگرند"، مي نويسد:

 

 به اين دلايل تمام ايده هاي مبتني بر ركود، پايداري ـ و نظم پايدار ـ مطلق هاي لايتغير، تماماً بر ضد طبيعت و قوانين آن، برضد مبارزه بشريت ـ از طريق جامعه ـ با باقي طبيعت و بر ضد قوانين تكامل اجتماعي و تفكر مي باشند. اين ايده ها در محدوده سياسي، ارتجاعي بوده و به نيروهاي اجتماعي مرتجع خدمت مي كنند. (كمونيستها شورشگرند، جزوه "جوانان كمونيست انقلابي"، صفحه 18 سال 1980)

 

ستارگان، سيارات و ارگانيسمهاي مختلف همه اشكالي از ماده متحركند كه اضداد تشكيل دهنده شان براي مدتي در يك شكل همزيستي مي كنند، فقط براي آنكه نهايتاً توسط مبارزه و انحلال از يكديگر جدا شوند (و در اشكال ديگر هستي هاي نويني گردند.) بطورمثال، هر فرد هيچ نيست مگر تركيب معين و مشروطي از ماده... ماده اي كه قبلا در اشكال متفاوتي مي زيسته و در آينده در اشكال ديگري به حيات خود ادامه خواهد داد.

 اكولوژي محيط هاي طبيعي را در نظر بگيريد. كه معمولا بصورت پديده اي تقريبا ايستا و نامتغير تصوير ميشود (اغلب در جواب به فعاليتهاي آنارشيستي و مخرب سرمايه كه محيط زيست را تكه پاره مي كند). اما محيط هاي زيست خود وحدت هاي مشروط بسياري از رشته هاي گوناگون اضدادند كه در سياليت و تغيير مداوم بسر برده و تكامل مي يابند. اكولوژي امروزي اكولوژي عصر يخبندان نيست و هيچ شباهتي به عصر دايناسورها هم ندارد. بعقب برگرديم، زماني جو زمين تقريباً فاقد اكسيژن بود، بعدها در نتيجه تكامل جلبك و فتوسنتزي كه لازمه زيستنش بود اكسيژن توليد شد و با افزايش اكسيژن بسياري از موجودات كه توانايي زيستن در محيط مملو از اكسيژن را نداشتند از ميان رفتند.

 مهم اين است كه درك فوق را مشخصاً به سوسياليسم تعميم دهيم و سوسياليسم را نه بمثابه نظمي لايتغير بلكه همچون جامعه اي پر تضاد در نظر بگيريم، جامعه اي كه از درون تحولات و بحرانها بسوي مراحل كيفيتاً عاليتري پيش ميرود و نهايتاً منقرض گشته و جاي خود را به پديده عاليتري مي سپارد. اين حتي در مورد كمونيسم هم صادق است. ديدگاهي  مخالف بحث ما وجود دارد كه تاكيد عمده را به "نظم سوسياليستي" يا "تحكيم سوسياليستي" مي گذارد. اين ديدگاه بطور اجتناب ناپذير در خودش تلاش جهت نابودي امور نو و بالنده را حمل مي كند، اموري كه طبيعتاً در مبارزه عليه جنبه عمده همگوني زاينده خود شكل خواهد گرفت. سوسياليسم فقط با به كنار زدن آن مناسبات اجتماعي كه احتمالا زماني خود نمايندگي امور نو و مترقي را ميكردند حاصل ميشود و در ماوراي آن مناسبات شكل ميگيرد ـ مناسباتي كه در صورت سخت جاني و بيروحي لايق بدور انداخته شدن هستند ـ بعلاوه، كمونيسم هم جز از اين طريق تحقق نمي يابد. سراسر دوره انتقال به كمونسيم مملو از مبارزه مابين پرولتارياي انقلابي ـ كه قصد تكامل دارد ـ و آن نيروهايي است كه به چيزهاي كهنه و محدود كننده چسبيده اند و از آنها به دفاع بر مي خيزند.

 باز هم گفته لنين در باره تصوير اضداد همگون در يك شيئي يا پروسه است كه زنگ هشدار باش را به صدا در مي آورد: "نه بصورت مرده و متحجر، بلكه بصورت زنده، مشروط، متحرك كه به يكديگر تبديل ميشوند." (كليات آثار لنين ـ جلد 38، صفحه 109) بايد گفت كه تعريف لنين از سوسياليسم (در اثري ديگر) بمثابه تركيبي از سرمايه داري در حال مرگ و كمونيسم نوظهور به معناي كاربرد مهم اصل همگوني و مبارزه اضداد است.

 

  عام و خاص

 چگونه بايد اساس هر پروسه يا پديده معين و ماهيت واقعي اضدادي كه آن را بسمت تكامل پيش مي رانند، فهميد؟ آنچه در اينجا حائز اهميت است، رابطه متضاد مابين عام و خاص ميباشد، مائو در مقاله "در باره تضاد" نوشت:

 

 در مطالعه هريك از اشكال حركت ماده بايد وجوه مشترك آنرا با ساير اشكال حركت ماده در نظر گرفت. ولي بخصوص مهمتر و ضروري تر ـ و اين اساس معرفت ما بر اشياء و پديده ها را تشكيل ميدهد ـ آن است كه ويژگي اين شكل حركت ماده را در نظر بگيريم، يعني تفاوت كيفي ميان اين شكل حركت ماده و اشكال ديگر را در نظر بگيريم. فقط از اين طريق است كه ميتوان اشياء و پديده هاي گوناگون را از يكديگر تشخيص داد. هر شكل حاوي تضاد خاص خودش است. اين تضاد خاص ماهيت ويژه اي را تشكيل ميدهد كه يك پديده را از پديده هاي ديگر متمايز مي سازد. اين است علت دروني و يا به بيان ديگر اساس تنوع لايتناهي اشياء و پديده ها در جهان. در طبيعت اشكال حركت فراواني ديده ميشود: حركت مكانيكي، صوت، نور، حرارت، برق، تجزيه تركيب و الي آخر. اين اشكال حركت ماده همگي متقابلا به يكديگر وابسته اند، معهذا هر كدام ماهيتاً از ديگري متمايز است. ماهيت ويژه هر شكل حركت ماده توسط تضاد خاص خود اين شكل حركت معين ميشود. اين حقيقت نه تنها در مورد طبيعت، بلكه در مورد پديده هاي اجتماعي و ايدئولوژيك نيز صادق است. هر شكل اجتماعي و هر شكل ايدئولوژيك داراي تضاد خاص خود و ماهيت ويژه ميباشد.(درباره تضاد، صفحه 96)

 

 مثلا در مطالعه شيمي مهم است بدانيم تركيب شيميايي از اتم ها تشكيل ميشوند، اتم هايي كه بر مبناي ماهيت متضادشان تركيب (و تجزيه) مي گردند. اما واضح است كه اين شناخت عمومي ـ يعني درك عام بودن تضادهايي معين درشيمي ـ نمي تواند ما را به درك دلايل تركيب يا عدم تركيب عناصر، در اين يا آن دسته از تركيبها رهنمون سازد، يا اينكه ما را در فهم روشن خصائل عناصر چه به تنهايي و چه در تركيب با ديگر عناصر يك تركيب ياري رساند، يا شناخت مشخصي از چگونگي استفاده و تغيير آنها بدست دهد.

 بگونه اي مشابه، در مطالعه جامعه (طبقاتي) بايد نقطه عزيمت را مناسبات طبقاتي و مبارزه طبقاتي قرار داد، اما اين كار بخودي خود مسئله اشكال گوناگوني را كه مبارزه طبقاتي در جوامع گوناگون بخود ميگيرد حل نمي كند (بطور مثال جامعه فئودالي، سرمايه داري يا سوسياليستي) و تضادهاي خاصي كه حركات طبقات گوناگون را تعيين مي كنند، آشكار نمي سازد و بالاخره روشن نمي كند كه جامعه چگونه و در چه سمتي بايد تغيير يابد.

 حتي زمانيكه اين سوالات طرح شد، تازه بايد خصلت خاص اضداد را عميقتر از پيش مورد مطالعه قرار داد. فهم اين مطلب كه عصر كنوني عصر امپرياليسم بوده و وظيفه پرولتارياي جهاني رهبري انقلاب و سرنگون كردن توليد سرمايه داري و حركت به پيش و انتقال به جامعه كمونيستي است، ضروري مي باشد. اما رسيدن به اين درك تنها گام اول است، ضروري تر از آن تجزيه و تحليل وظايف پيچيده، گوناگون و عظيم مقابل پاي پرولتارياي بين المللي در مراحل گوناگون و متغير تكامل روند در سطح جهان و كشورهاي مختلف (قدرتهاي امپرياليستي، ملل ستمديده و كشورهاي سوسياليستي زماني كه موجود باشند) و علاوه بر اين، روشن كردن تضادهاي گوناگون در هر كشور مشخصي مي باشد.

 در اينجا مهم است به جمله مائو برگرديم. معناي اين بحث كه تحليل خاص "اساس معرفت ما بر اشياء و پديده هاست" يعني چه و اهميتش چيست؟ اولا فقط از طريق تجربه و مطالعه پديده هاي خاص گوناگون و متعدد است كه ميتوان خطوط گسترده اي را كه براي تعداد معيني از پديده ها عموميت دارند، كشف كرد. قبل از كشف اصول عامي كه بر مبناي آن اتم ها تركيب ميشوند، آزمايشات گوناگون شيميايي انجام شد. جمله معروف ماركس و انگلس در مورد مركزيت مبارزه طبقاتي در تاريخ چيزي نبود كه به اين دو الهام شد، بلكه محصول تجربه مستقيم شان در يك دوره مبارزه فشرده طبقاتي در اروپا و همچنين نتيجه مطالعه همه جانبه و موشكافانه تاريخ توسط آنها بود. اصول عام، تجريد پديده هاي خاص گوناگون است.

 براي تكامل شناخت بشر تعيين رابطه بين عام و خاص امري مهم و حياتي است، مائو اين مسئله را چنين تشريح كرد:

 

 راجع به سير توالي حركت شناخت انسان بايد گفت كه حركت شناخت انسان پيوسته از طريق معرفت بر اشياء و پديده هاي منفرد و خاص تدريجاً به معرفت بر اشياء و پديده هاي عام رشد مي يابد. انسان تنها پس از آن كه ماهيت ويژه اشياء و پديده هاي متنوع را باز شناخت، مي تواند به تعميم دادن بپردازد و ماهيت مشترك اشياء و پديده ها را بشناسد. انسان زمانيكه بر اين ماهيت مشترك معرفت يافت، در پرتو اين معرفت گامي فراتر مي نهد و به مطالعه اشياء و پديده هاي مشخص متنوع كه تاكنون مورد تحقيق قرار نگرفته اند و يا تحقيقات كافي در باره آنها بعمل نيامده است، مي پردازد و ماهيت ويژه آنها را پيدا مي نمايد، فقط در چنين صورتي است كه انسان ميتواند معرفت برماهيت مشترك اشياء و پديده ها  را كامل و غني سازد و آنرا رشد و توسعه دهد و از پژمردگي و انجماد اين معرفت جلوگيري نمايد. پس دو پروسه معرفت عبارت هستند از: اول ـ حركت از خاص به عام، دوم ـ حركت از عام به خاص. معرفت انسان همواره بشكل مارپيچي حركت مي كند و هريك از مارپيچها (البته تا زمانيكه اسلوب علمي دقيقاً مراعات شود) معرفت انسان را به مرحله عاليتري ارتقاء مي دهد و به آن پيوسته ژرفش مي بخشد. (درباره تضاد، صفحه 97)

 

 توجه كنيد كه مائو عام را بصورت جمع حسابي خاص تصوير نمي كند، او در جايي ديگر (درباره پراتيك) اين جمله لنين را نقل مي كند كه "تجريد ماده، و قانون طبيعت، تجريد ارزش و غيره، و بطور خلاصه تمام تجريدهاي علمي (درست، جدي و نه بي معني) طبيعت را عميقتر، درست تر و كاملتر منعكس مي كند." (همانجا، صفحات 70 ـ 69) تجريدهاي درست، آن ماهيت اساسي كه پايه بسياري از پديده هاي خاص را تشكيل مي دهد، فشرده كرده و روابط مابين پديده هاي مختلف و جوانب يك شيئي را آشكار مي سازند؛ اين تجريدهاي درست، هر چيز غير اساسي و ظاهري را بدور مي افكنند. هر پروسه يا پديده هم خصلت عام دارد و هم خاص، جوانبي كه بطور همزمان به يكديگر مرتبط بوده و دافع يكديگر مي باشند. درك مبارزه و روابط دروني متضاد آنها (باز هم بگفته مائو) "جوهر مسئله تضاد در اشياء است، غفلت در فهم آن معادل ترك ديالكتيك است.(درباره تضاد،صحفه 901)

 

 ؛لنين اين مقوله را در مقاله "درباره مسئله ديالكتيك" چنين مورد بحث قرار مي دهد:

  "... خاص فقط در رابطه اي وجود دارد كه به عام مي انجامد. عام فقط در خاص و از طريق آن وجود دارد. هر خاصي (به ترتيبي) يك عام است. هر عامي يك (جزئي از، يا يك جنبه از، يا اساس)  يك خاص است. هر عامي فقط بطور تقريبي تمام چيزهاي خاص را در بر ميگيرد، هر خاصي بطور ناقص وارد عام ميشود و قس عليهذا." (صفحه 343 كليات آثار لنين به انگليسي))

 از نظر سياسي، انحرافي كه فقط به عام توجه كرده و ارتباط ميان عام و خاص را در نظر نمي گيرد عموماً شكل دگماتيستي بخود ميگيرد. تلاشهاي بي فايده و مخربي انجام ميشوند تا به زور خصلت پيچيده و همه جانبه واقعيت را در محدوده تنگ ايدئولوژيك از قبل تعيين شده و ساده انگارانه جا دهند. اين انحراف در زمان بروز خيزشها ميتواند به كوششهاي عجولانه جهت پيشرفت و بدون محاسبه خصلت خاص شرايط بيانجامد ولي اغلب اوقات بصورت غفلت در تعيين فرصتهاي انقلابي واقعي درآن موقعيت ويژه كه لزوماً با برخي فرمولهاي كتابي تطابق ندارند، بيرون مي زند.

 سوي ديگر انحراف عبارت است از برخورد به تغييرات و تكاملات خاص جديد بعنوان توجيهي جهت عدول از اصول عام ماركسيسم. اين انحراف زير بناي فلسفي رويزيونيسم محسوب ميشود. (رويزيونيسم به هرگرايشي مي گويند كه تحت لواي ماركسيسم مبلغ ايده ها و اعمالي است كه مستقيماً خلاف روح و اهداف و اصول اساسي ماركسيسم و پراتيك اصيل ماركسيستها مي باشد.) آنها درخت را نشان ميدهند ولي جنگل را نمي بينند. رويزيونيسم و دگماتيسم نهايتاً رابطه بين عام و خاص را نديده و برخوردي مشترك به جهان ميكنند (اگرچه از زواياي گوناگون)، هر دوي آنها ميخواهند كه واقعيت ها "بر مبناي كتاب پيش روند" (در تنگ نظرانه ترين شيوه قابل تصور) و زماني كه (بطور اجتناب ناپذير) چنين نميشود، دگماتيست ها واقعيت را انكار مي كنند و رويزيونيستها كتاب را بدور مي افكنند.

 اما در واقع  خارج از كتب درسي، چيزي همانند يك الگو، يا متون تدريسي يا مثال هاي قضايا ... وجود خارجي ندارد! تقريباً تمام پديده ها داراي انحرافات و چيزهاي غير عادي هستند. معذالك طنز آنست كه فقط پس از مدت معيني اتكاء محكم بر شناخت عام و تجريدي مي توان اين انحرافات خاص را فهميد ـ شناخت عام و تجريدي نمي خواهد و نمي تواند كاملا هر جنبه خاص از يك پديده را منعكس كند، اما تنها چيزي است كه مي تواند در جوهر آن نفوذ كند. اين مسئله بخصوص در مطالعه تجارب انقلابات گذشته صادق است. نقطه نظر و موضع ما نبايد آن باشد كه با كوششي بيهوده بخواهيم وقايع امروز را در چارچوب گذشته بگنجانيم، بلكه همانگونه كه باب آواكيان در "مقاله فتح جهان؟ ..." ميگويد: "بايد ديدگاه تاريخي همه جانبه را با تشريح نقادانه و عميق تجارب تاريخي فشرده و بسيار مهم تركيب كرده و تا آنجا كه ممكن است دروس حاصل از اين تجارب را جمعبندي كنيم، و تا آنجا كه ممكن است اين درسها را به مهماتي براي حال و آينده تبديل كنيم" (صفحه 9 مقاله فتح جهان؟...)

 بطور مثال به هنگام وقوع خيزش انقلابي روسيه در سالهاي 1907 ـ 1905، لنين مي بايد مبارزه عظيمي را حول مسئله جنگ پارتيزاني به پيش مي برد. قبل از انقلاب 1905، برخي از انقلابيون اين شكل از مبارزه را جايگزين كار ارتقاء آگاهي از طريق تبليغ و ترويج وسيع ساخته بودند، خط آنها در يك كشور امپرياليستي (نظير روسيه) به بن بست مي رسيد و بهمين دليل لنين عليه اين خط جنگيد. اما در سالهاي 1907 ـ 1905 وقتي در مجموع شرايط انقلابي فرا رسيده بود و مبارزه براي كسب قدرت سياسي در دستور روز قرار داشت، جنگ پارتيزاني بيشتر خصلت توده اي بخود گرفته و معناي ديگري مي يافت، اينك لنين مي بايد عليه آنهايي مبارزه ميكرد كه جنگ پارتيزاني را در خود و تحت هر شرايطي رد ميكردند. لنين مقاله "جنگ پارتيزاني" را اينگونه آغاز كرد:

 

 ماركسيسم تمام فرمولهاي انتزاعي و نسخه هاي مكتبي را قاطعانه رد ميكند و خواهان توجه كامل به واقعيات مبارزات توده اي است، مبارزاتي كه همگام با رشد جنبش و رشد آگاهي توده ها و تشديد بحرانهاي اقتصادي و سياسي، شيوه هاي جديد و گوناگون دفاع و حمله را بدنبال مي آورد. از اين رو ماركسيسم هيچگاه شكلي از اشكال مبارزه را براي هميشه رد نمي كند. ماركسيسم بهيچوجه خود را تنها به اشكالي از مبارزه كه در يك لحظه معين ممكن بوده و بكاربرده ميشوند، محدود نمي كند. بلكه معتقد است كه در صورت تغيير موقعيت اجتماعي ناگزير اشكال قبلا ناشناخته و نويني از مبارزه بوجود خواهند آمد. در اين رابطه، ماركسيسم در واقع از عمل توده ها مي آموزد و فرسنگها از اين ادعا دور است كه بخواهد اشكال مبارزه اي كه "علماي" خانه نشين در مغز خود پرورانده اند را به توده ها تحميل كند. كائوتسكي ضمن بررسي اشكال مختلف انقلاب اجتماعي مي گفت، بحرانهاي آينده اشكال نويني از مبارزه را بدنبال خواهند آورد، كه در شرايط كنوني نميتوان آنها را پيش بيني كرد. (لنين ـ جنگ پارتيزاني)

  و در همان مقاله چنين جمعبندي كرد:

 

 ما بهيچوجه قصد آنرا نداريم كه به رفقاي دست اندر كار، شكلي از مبارزه را كه در مغز خود پرورانده ايم تحميل كرده و يا حتي از پشت ميز تحرير حكم صادر كنيم كه اين يا آن شكل جنگ پارتيزاني در پروسه جنگ داخلي روسيه چه نقشي را بايد ايفاء كند.... ولي وظيفه خود مي دانيم به ميزان توانايي خود در بوجود آوردن نظريه تئوريك صحيح در باره اشكال نوين مبارزه كه در زندگي مبارزاتي بوجود مي آيند، سهيم باشيم. ما خود را موظف مي دانيم بدون هيچ ملاحظه اي عليه پيشداوري ها و شعارهاي توخالي كه مانع برخورد صحيح كارگران آگاه به اين مسئله جديد و بغرنج ميشوند، و آنها را از تعقيب صحيح راه حل باز ميدارند، قاطعانه مبارزه كنيم. (همانجا)

 

 آيا لنين در اينجا اهميت عام با خاص را ناديده گرفته است؟ خير. او مورد خاص جنگ پارتيزاني را در ارتباط با مجموعه مبارزه انقلابي تحليل كرده و از درون اين شكل خاص چيزي را كه در آن بمثابه روش مبارزه انقلابي عام بود آشكار مي سازد. با استفاده از ماركسيسم بمثابه راهنماي عمل و بعنوان روشي براي درك امور نو و ارتباط آن با مبارزه براي كمونيسم بود كه لنين حلقه مابين عام و خاص را آشكار ساخت.

 اين روش را در اثر وي بنام "امپرياليسم بمثابه بالاترين مرحله سرمايه داري" ميتوان مشاهده كرد. در قرن بيستم تقريبا 02 سال پس از مرگ ماركس، پديده كيفيتاً نويني در كشورهاي سرمايه داري بظهور رسيده بود. اين مسئله ماركس را، آنگونه كه بعضي ها ادعا دارند، كهنه نكرد. اما اكتفا به آنچه ماركس در "كاپيتال" به آن دست يافته بود، كار درستي نبود. لنين تكامل سرمايه داري به مرحله اي نوين كه تضادهاي خاص خود را دارد، تجزيه وتحليل نمود ـ مرحله بالاتري كه تضادهاي قبلي را حل نكرده ولي آنها را در برخي جهات تغيير داده و در مجموع تشديدشان كرده بود. از طريق تجزيه و تحليل قدرتهاي مهم امپرياليستي، لنين راههاي مختلف تبارز امپرياليسم از دل تضادهاي سرمايه داري را نشان داد و از تجليات بسيار گوناگون مشتي قدرتهاي امپرياليستي، برخي مشخصات مشترك اساسي را تجريد كرد ـ او حتي اين مسئله را كه كجا، چگونه و چرا كشورهاي مختلف از اين يا آن خصلت "تيپيك" انحراف حاصل كرده اند، توضيح داد.

 روشنگري لنين از اين تضادها "آخرين كلام" نبوده بلكه نقطه عزيمتي نوين براي درك عميقتر جامعه امپرياليستي، هم در روزگار او و هم امروز، بود. امروز امپرياليسم در جهاتي جديد و بطور اجتناب ناپذير غير قابل پيش بيني تكامل يافته، اگرچه آن ماهيت زيربنايي كه لنين عام بودنش را نشان داد، هنوز حفظ گرديده است.

 مائو اشاره كرد كه "بعلت تنوع اشياء و پديده ها و خصلت نامحدود تكامل آنها، آنچه در يك مورد مشخص عام است در مورد مشخص ديگر خاص ميشود و بالعكس، آنچه در يك مورد مشخص خاص است در مورد مشخص ديگر عام ميشود." (درباره تضاد ـ آثار منتخب، جلد اول، صفحه 701). امپرياليسم در زمينه جامعه سرمايه داري بطور عام، يا حتي عام تر در زمينه تضاد مابين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي جامعه (زيربناي اقتصادي و روبنا) تضادي خاص (يا بخشي از تضادهاي خاص) است، اما در زمينه اي ديگر تضادهاي امپرياليسم چارچوب عام را تشكيل ميدهند، چارچوبي كه در آن خصلت خاص جوانب گوناگون يا مراحل گوناگون تكاملي آن بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. حلقه ارتباطي بين عام و خاص كليد درك تكامل اشياء و پديده ها از مرحله اي به مرحله ديگر و در مجموع كليد درك اهميت هر پروسه معين يا هر مرحله از يك پروسه معين مي باشد.

 

مراحـل تكامـل و كـل پروسه:

تضـادهاي اساسي و عمده

 پروسه تكامل مرحله اي توسط رابطه مابين تضاداساسي پروسه و تضاد عمده آن مشخص  ميشود. تضاد اساسي، آن تضادي است كه از ابتدا تا انتهاي پروسه وجود داشته و در نهايت ماهيت آنرا تعيين مي كند و تضاد عمده، آن تضادي است كه در هر مرحله معين بيشترين تاثير را بر تكامل تضادهاي خاص گوناگون  پروسه گذارده و خصلت آن مرحله خاص را تعيين ميكند.

 مائو تكامل مرحله مانند تضاد اساسي را در مقاله "در باره تضاد" چنين شرح ميدهد:

 

 تضاد اساسي پروسه تكامل يك شيئي يا پديده و ماهيت پروسه كه بوسيله اين تضاد اساسي معين ميشود تا زماني كه پروسه تكامل نيافته، ناپديد نميگردد. مع الوصف در هر مرحله اين پروسه طولاني تكامل، وضع معمولا متفاوت است، زيرا با اينكه خصلت تضاد اساسي پروسه تكامل يك شيئي يا پديده و ماهيت پروسه تغيير نمي كند، تضاد اساسي در هر مرحله تكاملي اين پروسه طولاني به تدريج اشكال حادتري بخود ميگيرد. بعلاوه، از ميان تضادهاي بزرگ و كوچك متعدد كه بوسيله تضاد اساسي تعيين ميشوند و يا تحت تاثير آن قرار مي گيرند، بعضي ها حدت مي يابند و برخي بطور موقتي و جزئي حل و يا از حدتشان كاسته ميشود و پاره اي ديگر، تازه پديد مي آيند. از اينجاست كه مراحل مختلف پروسه نمايان ميشود. چنانچه انسان به مراحل مختلف پروسه تكامل اشياء و پديده ها توجه نكند، نميتواند تضادهاي ذاتي اشياء و پديده ها را بطور مناسب حل نمايد. (درباره تضاد ـ جلد اول آثار منتخب، صفحه 201)

 

 اما در هر پروسه يا پديده (كه با يك تضاد اساسي مشخص ميشود) كليد درك ماهيت يك مرحله مشخص و تعيين حلقه كليدي براي انتقال به مرحله بعد (يا بقول مائو، مرحله حادتر) در تعيين تضاد عمده نهفته است. مائو بر اين نكته تاكيد دارد كه:

 

  ... هرگاه پروسه اي حاوي تضادهاي متعدد باشد يكي از آنها ناگزير تضاد عمده خواهد بود كه داراي نقش رهبري كننده و تعيين كننده است، در حاليكه بقيه تضادها نقش درجه دوم و تبعي خواهند داشت. لذا در مطالعه يك پروسه مركب كه حاوي دو يا چند تضاد است، بايد نهايت سعي در يافتن تضاد عمده شود؛ و به مجرد اينكه تضاد عمده معين شد، كليه مسائل را مي توان به آساني حل كرد. (همانجا صفحات 111و211)

 

 ماهيت يك پروسه بمثابه يك كل توسط تضاد عمده آن پروسه تعيين نميشود، تضاد عمده همان تضاد اساسي نيست، هرچند كه تضاد اساسي در آن تبلور مي يابد. چيزي كه آن را بمثابه عمده متمايز ميكند اين است كه مهمترين عامل آشكار ساختن تضاد اساسي بوده و در مجموع تكامل ديگر تضادهاي آن مرحله معين از پروسه را تعيين كرده و بر آنها تاثير مي گذارد. اگرچه پيشرفت تضاد اساسي لزوماً به حل كامل تضاد عمده وابسته نيست، ولي براي حل عمومي تضاد اساسي لازم است كه تضاد عمده تا حد معيني در هر مرحله معين مورد برخورد قرار گيرد.

 بازي شطرنج را در نظر بگيريد، تضاد اساسي اين بازي مات كردن شاه حريف است. عموماً اين هدف اساسي تنها از طريق گذار از سه فاز متمايز بازي حاصل ميشود. باز كردن: كه در آن شطرنج باز ميكوشد تحرك تمام مهره هاي خود را تكامل داده و در عين حال دفاع محكمي براي شاه خويش بسازد. ميانه بازي: كه در آن تركيبات پيچيده و حملات هماهنگ با هدف فلج كردن تحرك حريف و در هم كوبيدن دفاعش انجام ميشود. آخر بازي: يعني وقتي شاه حريف زير حملات مستقيم برده ميشود. هر كدام از اين فازها (با اهداف متفاوت و نتيجتاً با تركيب ها و انواع متفاوتي از حركات) را تنها زماني ميتوان به پيش بردكه در طول مرحله پيشين پايه لازم ريخته شده باشد. اما از طرف ديگر، اگر شطرنج باز در فازهاي آغازين و ميانه بازي بيش از حد تامل كرده و بقولي سعي در "تكامل كامل" هر مرحله داشته باشد، شكست بسيار محتمل خواهد بود. در مبارزه سياسي اين مسئله بس پيچيده تر ميشود.

 در دوران انقلاب چين، پس از اينكه چين مستقيماً مورد تهاجم ژاپن قرار گرفت، مائو براي استراتژي اتحاد با حزب گوميندان ـ كه قبلا دشمن سرسخت حزب كمونيست بود ـ بمنظور نبرد با امپرياليسم ژاپن مبارزه نمود. چرا؟ بر طبق تحليل مائو تضاد اساسي پروسه انقلاب چين، تضاد توده هاي خلق با امپرياليسم و فئوداليسم بوده و اين امر توسط خصلت نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره اين كشور معين گشته بود، امري كه وحدت با بورژوازي ملي را حداقل در مقاطعي امكانپذير مي ساخت. چيزي كه در آن زمان اتحاد موقت را به امري صحيح و ضروري تبديل ساخته بود، ظهور يك تضاد عمده نوين بود. قبل از تهاجم مسلحانه ژاپن تضاد اساسي عمدتاً در جنگ داخلي مابين حزب كمونيست و گوميندان كه اساساً وابسته به امپرياليسم آمريكا و انگلستان بود تبلور مي يافت. بدليل وقوع تهاجم و با در نظر گرفتن شرايط مشخص چين (بويژه قدرت نسبي نيروهاي طبقاتي مختلف) و بطور كلي جهان (منجمله ضرورت ژاپن به تقسيم مجدد جهان، همچنين ضرورت و آزادي آمريكا و انگليس در آن موقعيت، و بالاخره وجود اتحاد شوروي و سياست هايش، درست يا نادرست) اين تضاد تحت الشعاع تضاد ديگري قرار گرفت: تضاد مابين ملت چين و امپرياليسم ژاپن (و عواملش). بنابراين وحدت موقت با گوميندان (حتي اگر فقط به خنثي نگاه داشتنش محدود مي شد) امري ضروري و ممكن گرديد و فعاليت ها را مي بايست بر روي مبارزه مسلحانه عليه ارتش ژاپن متمركز كرد تا تضاد عمده نوين حل شود. انقلاب چين از مراحل جنگ انقلابي داخلي اول و دوم گذر كرده، وارد دوره جنگ مقاومت ضد ژاپني شد.

 اما در سرتاسر اين مرحله از انقلاب، مائو تاكيد داشت كه بايد آن را تنها يك مرحله دانسته و بمثابه دوره تدارك براي دوراني ديگر به آن برخورد شود، دوراني كه تضاد بين گوميندان و حزب كمونيست دوباره عمده مي شود. پس از شكست ژاپن بسال 1945، در حزب كمونيست مبارزه اي در گرفت، مبارزه بر سر اينكه آيا بايد مبارزه عليه گوميندان را از سر گرفته و تشديد نمود يا بهر قيمتي شده وحدتي را كه با حمله ژاپن شكل گرفته، حفظ كرد. كساني كه براي خط نادرست دوم مبارزه ميكردند، با انكار ورود تضاد اساسي به مرحله اي نوين و ظهور اين مرحله در تضاد عمده نوين، عملا تضاد اساسي (تضاد خلق با امپرياليسم و فئوداليسم) را نفي ميكردند. فقط با دامن زدن به مبارزه اي بيرحمانه و بكارگيري همه جانبه ديالكتيك بود كه جنگ داخلي انقلابي سوم شروع گشته و به پيروزي انجاميد.

 اين مراحل گوناگون، خود ايستا نبوده بلكه مداوماً جابجا شده و به زير مراحل مختلفي تقسيم مي شدند كه هر كدام بنوبه خود، تضاد عمده اي را (بر زمينه آن زير مرحله) دارا بودند و تاكتيكها و سياستهاي مختلفي براي حل تضادها و تكامل امور به مراحل بالاتر اتخاذ مي گشت.

 آيا براي گذار به مرحله بالاتر، بايد تضاد عمده هر مرحله كاملا يا حتي اساساً حل شود؟ لزوماً خير. اگرچه تضاد عمده واقعاً عمده است ولي تنها تضاد يك پروسه پيچيده نبوده و پروسه حل آن (و يا تضاد اساسي) ممكن است تضادهاي ديگر را چنان تشديد كند كه يكي از آنها بمثابه عمده ظاهر شود. غالباً سطح لازم براي حل تضاد غير قابل پيش بيني است.

  مثلا در سالهاي 1960 حزب كمونيست چين بدرستي تحليل كرد كه تضاد عمده در جهان، تضاد مابين امپرياليسم (بسركردگي آمريكا) و ملل ستمديده "جهان سوم" (به همان معناي عموميت يافته) مي باشد. (اختلافات ازكجا سرچشمه مي گيرند؟"، "بازهم درباره اختلافات ما و رفيق تولياتي"، "پلميك در مورد خط عمومي جنبش بين المللي ماركسيستي"، و "پيشنهاداتي در مورد خط عمومي جنبش بين المللي كمونيستي" (انتشارات رد استار، لندن 1976)) اين تضاد تبلور فشرده خود را در جنگ ويتنام نشان داد كه تمامي تضادهاي ديگر جهان را بشدت تحت تاثير خود قرار داده بود. اما با وجود اين كه تضاد مابين امپرياليسم و "جهان سوم" به سطح معيني از حل رسيد، مشكل بتوان گفت كه اين تضاد ـ از هر زاويه اي ـ كاملا حل گشت! ولي اين امر تضادهاي ديگر را به اندازه كافي آشكار ساخته و بر آنها چنان تاثيري نهاد كه بحدت يابي تضاد اساسي انجاميد و زمينه را براي تغيير تضاد عمده به تضاد مابين بلوكهاي امپرياليستي بسركردگي آمريكا و شوروي آماده ساخت.

  طي چند سال گذشته تضاد مابين امپرياليسم و ملل ستمديده حادتر گشته است (ايران، افغانستان، آمريكاي مركزي، اريتره و امثالهم شاهد اين مدعا هستند). اما اين بدان معنا نيست كه تضاد فوق بر ساير تضادها و بر مجموعه روند به همان قاطعيتي تاثير مي گذارد كه مثلا در سالهاي 1960 مي گذاشت. حدت يابي كنوني اين تضاد در زمينه اي اتفاق مي افتد كه بيشتر توسط حدت يابي تضاد عمده مابين بلوكهاي امپرياليستي شرق و غرب مشخص ميشود، همان تضادي كه بر كل سيستم امپرياليستي فشار آورده و ايجاد شكافهايي را موجب ميشود كه از درونشان مبارزات فوق الذكر (و مبارزات ديگر) سربلند مي كنند؛ و در عين حال باعث بروز حركات عصبي از جانب دو بلوك امپرياليستي براي "مهار زدن" براين انفجارات و مانور در ميانه آن با درنظر داشتن برخورد قريب الوقوع جهاني، مي شود.

 حلقه مابين تضاد عمده در يك مرحله و تضاد اساسي كه زير بناي يك پروسه را در كل تشكيل ميدهد، نكته مهمي در ديالكتيك است. تاريخ نشان ميدهد كه تمايل به غرق شدن در مرحله مشخصي از پروسه، به اندازه اي قوي است كه مي تواند تضاد اساسي (همان تضادي كه تضاد عمده تبلور خاص و موقتي آن است) را از نظر دور نگاه دارد و از اين راه، انسان ديدگاه همه جانبه و ديالكتيكي را ترك گفته و بسوي رويزيونيسم روان شود. البته، وظيفه تحليل از شرايط كليدي، مراحل و نقاط عطف در يك پروسه را نبايد نفي يا ماستمالي كرد، همينطور هم نبايد مراحل و نقاط كليدي را به غلط تشخيص داد. اساس مسئله در درك و احاطه بر روش ديالكتيكي نهفته است و بخشي از اين درك به حلقه هاي رابط مابين تضاد اساسي و عمده مربوط ميشود.

 

آناليز و سنتز و

تكامل مارپيچي

 اهميت درك تكامل مرحله مانند يك پروسه در آن است كه ما را به كشف چگونگي پيشبرد مبارزه از دل مراحل مختلف و سرانجام حل كامل تضاد اساسي آن پروسه ـ ونتيجتاً توليد يك پروسه نوين با تضادهاي نوين ـ قادر ميسازد. اين همان پروسه سنتز و بوجود آمدن پديده نوين است كه تنها از طريق مبارزه عليه كهنه و سرانجام پيروزي بر آن امكانپذير مي باشد. مائو نوشت:

 

 ما اغلب مي گوئيم "نو بر جاي كهنه مي نشيند". اين قانون عام و الي الابد تخطي ناپذير عالم است. گذار يك پديده به پديده ديگر بوسيله جهشي انجام مي يابد كه طبق خصلت خود آن پديده و شرايط خارجي آن، اشكال مختلفي بخود ميگيرد ـ اين است پروسه نشستن نو بر جاي كهنه. (همانجا، صفحه 113)

 

  سپس مائو در ارتباط با همين مسئله بر مركزي بودن مبارزه تاكيد كرد، يعني اين كه نو بر مبناي مبارزه مكرر و در حال تشديد، جايگزين كهنه شده و پروسه ها و پديده هاي نوين، در حقيقت بر مبناي پيروزي بر كهنه و اساساً در هم شكستن آن، ظهور مي يابند.

 سنتز (بخصوص در پروسه هاي پيچيده)  در يك طريق هموار و از پيش تعيين شده انجام نميشود. بلكه پروسه اي مارپيچي است پراز پيشرفت و عقب نشيني، تخريب و ساختن، زوال و احياء كه همه در هم تداخل مي كنند. حل تضاد اساسي در هر پروسه پيچيده با خود ظهور تضادهاي نوين و همچنين تشديد بعضي و تخفيف برخي ديگر را درمراحل مختلف همراه دارد. اين خصلت مارپيچي تكامل است كه در سرتا سر جامعه و طبيعت هويدا ست.

 نكته فوق، بطور مثال خود را در تكامل جهان مي نماياند. تئوري معاصر بر آن است كه متعاقب انفجار عظيم(BIG BANG انفجار عظيم ماده و انرژي كه حدوداً 18 ميليارد سال قبل اتفاق افتاد و اين آخرين نقطه اي است كه علم كنوني در تاريخ جهان شناخته است.) آنچه را كه امروز كائنات مي شناسيم تنها شامل هيدروژن و هليم بود. اما وقتي اولين نسل ستارگان حاصل از انعقاد ماده شكل گرفته در انفجار عظيم، بشكل سوپرنواهاي  (غقطجعصضكا ستاره اي كه نورش ناگهان بشدت افزايش مي يابد، و اين بدليل انفجاري است كه بيشتر جرم ستاره را دفع مي سازد.) بيشمار منفجر شدند، حرارت عظيمي توليد شد كه اتمهاي اين عناصر (هليم و هيدروژن) راشكسته و سپس آنها را در اشكالي نوين با هم تركيب كرده و بالنتيجه عناصر نويني (مانند كربن، اكسيژن و غيره) بوجود آمدند. ماده و انرژي رها شده در آن انفجارات عاقبت خود را در "نسل" ديگري از ستارگان (اما اينبار با ساختمان شيميايي كيفيتاً پيچيده تر) تركيب نمود. اين امر نشان ميدهد كه سوپرنواهاي در حال انفجار از يك سو نابودي عظيم نظم كهن بودند و درعين حال شالوده سنتز در سطحي كيفيتاً نوين. البته، نسلهايي كه در اينجا بدان اشاره شد، بينهايت تقريبي هستند. اينطور نيست كه تمام نسل اول ستارگان بعد از انفجار عظيم، تقريباً همزمان منفجر شده اند، يا آنها با "اخلافشان" در هيچ زمينه اي تفاوت نداشته (و ندارند). نكته اينجاست، باوجوديكه پروسه ها در يك طريق منظم از پيش تعيين شده، طبقه بندي شده و قابل درك فوري براي بشر حركت نمي كنند، ولي در واقع آنها مارپيچ معيني را دارا هستند كه "قوانين" (خاص و مشروط) خود (يا بهتر بگوييم، خصوصيات متضاد خود) را دارد، قوانيني كه عميقاً آنها را ـ عليرغم ارتباط درونيشان ـ از دوره هاي ديگر تكاملشان جدا مي كنند.

 تضادها لزوماً در يك طريق از قبل تعيين شده تكامل نمي يابند؛  پروسه ها و پديده هاي گوناگون در هم تداخل كرده، بر يكديگر تاثير نهاده و تضادهاي نسبتاً خارجي (دريك زمينه خارجي) مي توانند جهت رشد يك پروسه  را دگرگون ساخته و حتي آنرا بطور كلي حذف نمايند. بعلاوه، در حاليكه همه چيز مارپيچي تكامل مي يابد، اما يك "مار پيچ بزرگ" كه كل ماده را در بربگيرد وجود ندارد. حركت كل ماده در يك جهت مشخص (گويي بر طبق مشيت الهي) نيست، بلكه فقط پروسه هاي منفرد، پديده هاي منفرد و هستي هاي منفرد هستند كه تقريباً مارپيچي تكامل مي يابند. و اين قانوني نسبتاً مهم درمورد ماده است و بند اتصالي نسبتاً مهم در روش ديالكتيكي است.

 بگذاريد به تكامل موجودات روي زمين بنگريم. اين تكامل اغلب بصورت روندي بطئي نشان داده ميشود، بدين صورت كه هر نسل در مدتي طولاني رفته رفته بهبود يافته و موجود نوين بتدريج و غيرمحسوس ظاهر گشته است. اما در واقع تكامل با دورانهائي از انقراضات مهيب كه تكامل سريع و باورنكردني موجودات نوين را در مدت زماني فشرده بدنبال داشته، مشخص ميشود. دايناسورها كه بر جامعه حيوانات بمدت 041 ميليون سال غلبه داشتند، در جريان يك دوره انقراضي همراه با 52 تا 05 درصد موجودات روي زمين از ميان رفتند و كاملا منقرض شدند. جالب توجه اينجاست، تفاسير بسيار و شواهد متعدد نشان مي دهند كه دايناسورها در زمان انقراض، دوران رشد خود را مي گذراندند و علت انقراض تغييري جدي در آب و هواي زمين بود كه اين خود در نتيجه يك توفان عظيم اتفاق افتاد و وقوع توفان عظيم را بايد در علل خارجي جستجو كرد. برخي بر اين انديشه اند كه يك جسم سماوي بر زمين سقوط كرد و گرد و غبار فضا را آنچنان انباشت كه سدي در راه اشعه خورشيد ايجاد شد و اين امر بطور موثري درجه حرارت زمين را تغيير داد، و اين تغييري بود كه دايناسورها و بسياري ديگر از موجودات نتوانستند خود را با آن منطبق سازند.

 حيوان كوچك درخت زي كه پيش نمونه پستانداران شد، دايناسوري بهبود يافته نبوده، بلكه شكلي از حيوانات بود كه كيفيتاً با دايناسور تفاوت داشت (تفاوت در سيستم حرارتي، توليد مثل و غيره) اين امر بطرق مختلف موجود را قادر ساخت تا در شرايط نويني كه موجب انقراض بسياري از موجودات شده بود به بقاء خويش ادامه دهد و شروع به ريشه گرفتن، و نشو ونما و گسترش همه جانبه در دنياي (موقتاً) "خالي از موجود" نمايد. فسيلهاي موجود نشاندهنده ظهور بشر از طريق يك سلسله دوره هاي واسط از ميمون به چهارپا نيستند، برعكس نشانگر اين امرند كه موجود راه رونده راست قامت بطور ناگهاني ظاهر گشته است.

 براي جمعبندي از اين مثال و تعيين جايگاه آن بر زمينه تكامل مارپيچي دونكته را بايد روشن كرد. اولا: عصر دايناسورها و  پستانداران، مارپيچ هاي تكاملي كاملا متمايزي با تضاد اساسي و خصوصيات مشخص خودشان را تشكيل مي دهد، و ثانياً: حركت اين تكامل مستقيم الخط نبوده بلكه زايگزاكي و بشكل تكامل مارپيچي بود كه در جريان آن تضاد اساسي پروسه منكشف شد (تا جائيكه مثلا مارپيچ تكاملي  دايناسورها با بن بست تكاملي و يا با مداخله يك پروسه عاليتر، شايد هم تركيبي از هر دو، به پايان رسيد).

 مشخصه تاريخ جوامع نيز تكامل مارپيچي است. بطور مثال زمان و نحوه رشد جامعه سرمايه داري هيچگاه امري از قبل تعيين شده نبوده است. سرمايه داري از درون تضادهاي مشخصي كه جامعه اروپا در نقطه معيني با آنها روبرو بود ظاهر شد. شكل خاص ظهور آن از قرنها پيش تعيين نشده (و مهمتر از آن، ذاتي خصوصيات "اروپايي" هم نبود). نحوه اين ظهور، كاملا نامنظم، پراز انقلاب و ضد انقلاب، شروع كاذب و خلاف قاعده ها بود.(يك مثال از شروع كاذب را مي توان در عصر رنسانس ايتاليا مشاهده كرد. آنجا توليد كالايي و تجارت تا جايي رشد كرد كه سرمايه تجاري در حال تبديل شدن به سرمايه صنعتي بود، اما بدلايل گوناگون اين كار به نتيجه نرسيد ـ از جمله اين دلايل پيشرفت دريا نوردي در نتيجه رنسانس بود كه به اروپاي شمالي اجازه داد از شهرهاي تجاري ايتاليا گذشته و بطرف شرق روان شود. بنابراين انقلاب بورژوايي تا قرنها بعد در ايتاليا انجام نشد.) رشد سرمايه داري كه در مكانهاي معين و اشكال مشخص انجام شد، امري از قبل مقدر شده نبود، اما واقعيت اين است كه تضاد بين توليد كالايي و توليد براي مصرف، كه مشخصه جامعه فئودالي است، مي بايد خود را در زوال، ركود و، يا حل شدن جوامع مختلف فئودالي بطور مداوم ظاهر مي كرد (امري كه از زمان پيدايش اولين جامعه فئودالي در مصر در جريان بود) تا بطور اجتناب ناپذير در جايي يك مناسبات توليدي نوين مبتني بر صعود توليد كالايي و مناسبات كالايي (يعني سرمايه داري) ـ سلطه خود را برقرار سازد. (توليد كالايي، توليد براي مبادله است و سرمايه داري ازتمام سيستمهاي ديگر توسط سلطه اين شكل از توليد متمايز مي گردد. فئوداليسم با توليد براي مصرف مشخص ميشود كه در آن توليد دهقانان عمدتاً بطور مستقيم در خدمت استفاده خودشان و يا اربابانشان قرار ميگيرد. در مورد چگونگي برخورد اين دوشكل توليدي به فصل دوم كتاب حاضر مراجعه كنيد.) بعبارت ديگر ـ و بگونه اي  عام تر ـ در حاليكه تمام پروسه ها در خود گرايش شاخ به شاخ شدن تضادها را حمل ميكنند، اما محتواي واقعي و چگونگي به ثمر رسيدن اين تغيير بهيچوجه امري اجتناب ناپذير و "اتوماتيك" نيست. همانگونه كه مائو در مورد آب، ذكر كرد: "من نميدانم چند ميليون سال طول كشيده تا آب ساخته شود. هيدروژن و اكسيژن در هر شرايطي بناگهان به آب تبديل نشدند. آب هم تاريخ خود را دارد." (گفتگو در باره سئوالات فلسفي از كتاب "صدر مائو با مردم سخن ميگويد." ويرايش استوارت شرام ـ چاپ پانتئون نيويورك 1974 ـ صفحه 221)

 

به اين مسئله از زاويه اي ديگر نگاه كنيم. بحث بر سر وحدت عام مابين آناليز و سنتز در تمام پروسه هاست. اين مقولات كه بصورت رايج در تفكر بشري مورد استفاده قرار ميگيرند، ريشه در جهان مادي داشته و بر آن منطبق هستند. آناليز به معناي شكسته شدن و تفكيك پديده به اضداد تشكيل دهنده اش و قطبي شدن و مبارزه اضداد است. سنتز، غلبه جنبه نو بر جنبه كهنه از طريق آن مبارزه، فتح غالب پيشين توسط مغلوب پيشين و ظهور پروسه اي كيفيتاً نوين مي باشد. اين دو پروسه در سرتاسر همه مراحل در يكديگر تداخل مي كنند. به عبارت ديگر در حاليكه هم دوره هايي از رشد پروسه موجود است كه در آن مبارزه و قطبي شدن عمده مي باشند و هم دوره هاي همگوني نسبي وجود دارد، اما هم سنتز در دوره هاي آناليز جريان دارد و هم آناليز در سنتز جاري است. براي مثال به مسئله تفكر رجوع كنيم (البته بعداً به اين مسئله عميقتر برخورد خواهد شد) هنگاميكه شخصي در حال آناليز يك مسئله است، همزمان مي بايد قدري سنتز را به عنوان بخشي از پروسه آناليز به پيش برد ـ در شكل فرموله كردن فرضيه هاي كلي يا قسمي، آزمايش كردن آنها، ارزيابي از نتايج و غيره. زماني كه آناليز نسبتاً كامل شد و يك نتيجه يا مفهوم سنتز گشت، تازه اين هم مطلق نبوده و در خود شامل بسياري مسائل حل نشده و، يا مسائل جديد است. پس با بوجود آمدن يك عقيده، تئوري نوين و امثالهم فقط ميتوان گفت كه درجه مشخصي از سنتز بدست آمده است.

 پرولتاريا هم بورژوازي را سنتز مي كند. آناليز در مبارزه انقلابي مابين ايندو به پيش ميرود و با پيروزي سوسياليسم (بخشاً) سنتز مي شود، اما اين سنتز هنوز قسمي است و بعبارت ديگر، خود مرحله يا شكل ديگري از آناليز است، چرا كه كماكان مي بايد بورژوازي را در هم شكست يا كاملا بلعيد ـ تا مناسبات توليدي بورژوايي، مناسبات اجتماعي و ايده هاي آن در سطحي جهاني كاملا محو شوند، تا آنكه هم پرولتاريا و هم بورژوازي كاملا در جامعه كمونيستي سنتز شده و پديده اي نوين با جوانب متضاد خويش پديد آيد.

 چنين مفهومي از سنتز توسط مائو پس از پيروزي انقلاب در سال 1949 به پيش گذاشته شد و اين زماني بود كه مبارزه طبقاتي در چين اشكال جديد و پيچيده تري را كه مشخصه سوسياليسم است (اشكالي كه هنوز بدرستي تجزيه و تحليل نشده بود) بخود گرفته بود. زماني فيلسوفي رويزيونيست بنام يانگ شيان چن، اين فرضيه را مطرح كرد كه زيربناي اقتصادي جامعه انقلابي هم در خدمت سرمايه داري است و هم سوسياليسم، يعني در خدمت چيزي كه او آنرا سنتزي از هر دو ميخواند. يانگ مدعي شد كه سنتز، تركيب دو جنبه متضاد است. (اگر بخواهيم اين تز را در مثالهاي فوق الذكر پياده كنيم، بنابه گفته يانگ، سنتز يك مقوله بايد بمعناي ادغام دو تئوري متضاد باشد، بنابراين سنتز پرولتاريا و بورژوازي بايد حفظ هميشگي هر دو باشد). مائو در ضديت با اين تز گفت:

 

 شما خود مي دانيد كه چگونه دو قطب متضاد، يعني گوميندان و حزب كمونيست در سرزمين ما سنتز شده اند. سنتز بدينگونه جريان يافت: ارتش آنها آمد و ما آنها را بلعيديم و ذره ذره هضم كرديم. مسئله تركيب دو در يك نبود... اين سنتز دو متضاد كه بطور مسالمت آميز همزيستي مي كردند نبود. آنها نمي خواستند بطور مسالمت آميز همزيستي كنند. آنها مي خواستند ما را ببلعند... در اينجا "يانگ شيان چن" معتقد است كه دو در يك تركيب ميشود و اينكه سنتز بند پايدار في مابين دو وجه متضاد است. چه بندهاي پايداري در اين جهان وجود دارند؟ چيزها ممكن است به هم متصل باشند، اما بالاخره بايد تفكيك يابند، هيچ چيز تفكيك ناپذيري وجود ندارد.("گفتگو درباره مسائل فلسفي" به نقل از كتاب "صدر مائو با مردم سخن ميگويد" صفحه 225 ـ 224)

 زمانيكه شرايط پيچيده بعد از انقلاب چين برخي همكاري ها را با بعضي توليدكنندگان سرمايه دار ضروري ساخته و شرايط مبارزه غيرآنتاگونيستي (نسبتاً غير قهرآميز) را مابين انقلاب پيروزمند و اين توليدكنندگان امكانپذير كرده بود، مائو كماكان و بدرستي تاكيد داشت كه جهتگيري صحيح عبارتست از غلبه تدريجي بر عناصر توليد سرمايه داري در چين نو از طريق مبارزه ـ و گرنه جنبه مغلوب بطور خودبخودي رشد كرده، توان يافته و قدرت را غصب مي كند. (مبارزه مائوعليه يانك چن ودرك خاص اوازسنتزدرجزوه بسيارمهم "سه مبارزه سترگ فلسفي درچين "(1973) آمده است )

 باب آواكيان در ارتباط با مفهوم سنتز نزدمائو، و مشخصاً مبارزه عليه يانگ شيان چن، نوشت:

 

 تفاوت موجود و كنه مسئله در اين مبارزه كه در جبهه فلسفي انجام مي شد، مناظره اي آكادميك نبوده بلكه مبارزه مابين دو خط كاملا متضاد است. خط انقلابي مبتني بر حل تضاد از طريق مبارزه است و متقابلا خط ارتجاعي مي كوشد تضادها را بر مبناي تابع ارتجاع ساختن مترقي، تابع عقب مانده ساختن پيشرو، تابع كهنه ساختن نو، و بالاخره تابع غلط ساختن درست و قس عليهذا آشتي دهد. ("خدمات فناناپذير مائو تسه دون"، صفحه 181)

 

 تئوري سنتز مائو علاوه بر اينكه مبارزه اي بود عليه اين نظريه كه نو از تركيب دو متضاد بوجود مي آيد، چيز ديگر و مهمتري را هم نمايندگي مي كرد: اين تئوري بيان جهشي به پيش (و گسستي) نسبت به درك ماركسيستي پيشين از تكامل كه با مقوله "نفي در نفي" بيان مي شد، بود.

 "نفي در نفي" به چه معناست؟ براي فهم اين مطلب بايد ببينيم كه اين تز در مخالفت با چه بوجود آمد. قبل از ظهور ديالكتيك، درك غالب از تكامل، الگوي مكانيكي از جهان بود كه مشخصاً توسط دانشمند انگليسي اسحق نيوتون و فيلسوف فرانسوي رنه دكارت در قرن هفدهم اظهار ميشد. اين دو تصور ميكردند كه تمام تغييرات، مشابه تغيير مكانهائي است كه در بخشهاي مختلف يك مكانيسم پيچيده در پروسه دوار بي پاياني جريان دارد. مثلا نيوتون بدرستي مشاهده كرد كه در منظومه شمسي، سيارات مختلف در نقاط مختلف از مدارهاي دوارشان تغيير مكان مي دهند. اما وي اين نكته را درك نكرد كه منظومه شمسي و مدارهاي سيارات از اشكال قبلي ماده در حال حركت بوجود آمده اند كه تكاملي مرحله مانند را از سر گذرانده و كماكان اشكال ديگري جانشين شان خواهند شد. طبق نظريه اي كه توسط نيوتون و دكارت عنوان ميشد (يعني ماترياليسم مكانيكي) از وقتي خدا پروسه اي را خلق كرد هيچ تغييري مگر تغيير مكان يا اضافه و كم شدن كه در دايره هاي معين شده و  منظم انجام ميگيرد، نمي تواند صورت بگيرد. اگر اين مفهوم را به جامعه تعميم دهيم حاصلش حركت نوساني جامعه مابين ارتجاع و ترقي خواهد شد كه در آن  خصايل "ذاتي" مشخصي مانند استثمار، تقسيم كار فكري و يدي، حاكميت سياسي و غيره پابرجا مي مانند.

 اما مطالعه در ابعاد مختلف علوم طبيعي بتدريج محدوديتهاي اين ديدگاه مكانيكي را آشكار ساخت و همچنانكه جامعه تغييرات مهمي را از سر ميگذراند، ديدگاه ديالكتيكي (كه اولين بار بطور واقعي توسط هگل به يك روش فلسفي سيستماتيزه تكامل يافت) به مقابله با درك نادرست تكامل دوراني نامحدود برخاست. هگل نقشه اي از تكامل را طرح كرد كه در آن پديده ها يا عناصري از پديده ها وقتي توسط ضد خود نفي مي شدند، دوباره بازگشته و نفي كننده نخستين خود را نفي مي كردند ـ اما در سطحي عاليتر.

 انگلس (و ماركس) مثالهاي متعددي را در آثار مختلف خود براي نشان دادن اين مفهوم پيش كشيده اند، كه مهمترين آن در فصل "نفي در نفي" آنتي دورينگ مي باشد. در آنجا انگلس "نفي در نفي" را "يك قانون بسيار عام و بهمين دليل بينهايت مهم و فراگير در تكامل طبيعت، تاريخ و تفكر" مي خواند. (آنتي دورينگ صفحه 179) في المثل كمونيسم اوليه توسط جامعه طبقاتي نفي مي شود اما جامعه طبقاتي بنوبه خود توسط كمونيسم نفي ميشود ـ كه عناصر ابتدائاً نفي شده كمونيسم اوليه را حمل مي كند اما در سطح كيفيتاً عاليتري از تسلط آگاهانه (نسبي) بشر بر طبيعت و مناسبات اجتماعي خودش. يك دانه جو توسط گياهي كه از آن جوانه مي زند نفي ميشود، اين گياه توسط دانه هايش كه اكنون تعدادشان خيلي بيشتر از اول است نفي ميشود. ماترياليسم ابتدائي توسط ايده آليسم نفي ميشود، اما ايده آليسم به ديالكتيك پا مي دهد و بالنتيجه سنتز يعني ماترياليسم ديالكتيك با خود عناصر ماترياليسم ابتدائي را كه به مرحله عاليتري ارتقاء يافته حمل مي كند.

 ماركس در "كاپيتال" براي نشان دادن اين پروسه، توليدكنندگان كوچك يا پيشه وران را كه شخصاً مالك وسايل توليد خود بودند مثال ميزند. اينها توسط سرمايه داران كه از ايشان سلب مالكيت كرده و بعنوان پرولتاريا استثمارشان كردند نفي شدند، اما اين سرمايه داران توسط پرولتاريا كه از آنها سلب مالكيت خواهد كرد نفي خواهند شد، و پرولتاريا وسايل توليدي كه بطور وسيعاً اجتماعي بكار انداخته شده اند را دوباره به مالكيت توليد كنندگان درخواهد آورد ـ اما اينبار توليد كنندگاني كه ديگر يك جمع را تشكيل مي دهند.

 اولين اشتباه "نفي در نفي" آنست كه اين "قانون" چگونگي تغيير پديده ها را بدرستي توضيح نميدهد. اين درست است كه نو بطور حتم از كهنه بوجود مي آيد، اما بايد صراحتاً بگوييم كه "نفي در نفي" وجود ندارد. پديده هاي بيشماري هستند كه بهيچوجه توسط "نفي در نفي" قابل توضيح نيستند و اين مقوله واقعاً نميتواند قانوني عام باشد. سرمايه داري با نفي فئوداليسم زاده شد و سوسياليسم با نفي سرمايه داري، اما آيا سوسياليسم مي تواند احياء يك سلسله از عناصر فئوداليسم را همراه داشته باشد؟ فيزيك آينشتين، فيزيك نيوتون را نفي كرد. آيا ميتوان گفت كه آينشتين در اين كار برخخي از عناصر بطليموسي ـ نظريه پيش از كپرنيك كه زمين را مركز كواكب مي دانست ـ را احياء كرد؟ جنگ ويتنام گذرگاه بسيار مهمي در تحول اخير امپرياليسم بود، "نفي در نفي" در اينمورد چگونه خود را بيان مي كرد؟ آيا اين واقعه در ارتباط با جنگ جهاني دوم بود؟ تحميل چنين روشي بر واقعيت بطور اجتناب ناپذير ما را از درك صحيح و كنكرت از ريشه واقعي جنگ ويتنام و نقش معين (و بسيار مهمي) كه بازي كرده است دور ميسازد.

 اما كنه مسئله را ميتوان بوضوح از طريق امتحان آن چيزهايي كه بظاهر توسط "نفي در نفي" توضيح داده ميشوند مشاهده كرد. بطور مثال پروسه "كمونيسم اوليه ـ جامعه طبقاتي ـ كمونيسم" را در نظر بگيريد. آيا كمونيسم بنوبه خود توسط جامعه عاليتري كه عناصر مهمي از جامعه طبقاتي را با خود حمل ميكند نفي خواهد شد؟ خير. صراحتاً خير. اما مگر ميشود كه كمونيسم پر از تضاد نباشد و مگر ممكن است در نقطه اي معين به پديده اي كيفيتاً متفاوت تغيير نيابد؟ شيوه اي كه "نفي در نفي" اتخاذ ميكند راه تكامل آينده را بسته و در عوض گرايش دارد كه كمونيسم را بمثابه نقطه پايان معرفي كند.

 باب آواكيان در انتقاد از "نفي در نفي" اين سوال را مطرح مي كند، چه كسي مي گويد هر پديده اي "صفت مشخصه" خود را براي نفي شدن دارد؟ و به چه دليل؟ او ادامه ميدهد:

 

  اين امر براي من همان ماهيت از پيش تعيين شده و لايتغير را تداعي مي كند. مائو با اعلام اينكه توارث و موتاسيون وحدت اضداد مي باشند، با اين طرز تفكر به مخالفت برخاسته بود. حتي خود انگلس در چند جمله جلوتر اظهاراتي مبني بر عدم امكان "روياندن موفقيت آميز جو" بدون دانستن نحوه اينكار، ابراز مي دارد، كه درست است. اما كيست كه بگويد روئيدن جو "صفت مشخصه" آن بوده و راه مناسب نفي شدن آن است و مثلا خرد شدن راه نفي شدن آن نيست؟ بشر و طبيعت (ظاهراً) بيشتر عمل اول را در مورد جو انجام داده اند تا دومي. ولي آيا اين امر غيرقابل تغيير است؟ آيا دانه جو را نميتوان به طريق ديگري تغيير داد؟ خلاصه اينكه وقتي انگلس مصرانه مي گويد "بر مبناي ماهيت هر مورد منفرد ... نفي اولي را بايد آنچنان انجام داد كه نفي دوم امكانپذير باشد" عنصري متافيزيك را به تشريح ديالكتيكي وارد ساخته است. او ادامه ميدهد "اگر من يك دانه جو را آسياب كنم، اگر يك حشره را له كنم، درست است كه عمل اول را انجام داده ام اما عمل دوم را غيرممكن ساخته ام." عمل دوم! گويي كه "عمل دوم" اجباري، ضروري، "صفت مشخصه" مناسب و از پيش تعيين شده است. اينجاست كه مي بينيم چگونه مقوله "نفي در نفي" در تضاد با قانون اساسي ديالكتيك ماترياليستي يعني وحدت اضداد (تضاد) قرار ميگيرد." ("بازهم درباره ديالكتيك" باب آواكيان، نشريه كارگر انقلابي، شماره 95، 6 مارس 1981)

 

  ديالكتيكي كه توسط ماركس و انگلس ارائه گرديد در مجموع جهش عظيم و بيسابقه اي در دانش بشري بود و سنتزي شگرف از هرآنچه قبلا موجود بود به حساب مي آمد. اين سنتز از "نفي در نفي" در عرصه فلسفي حاصل نشد (زماني انگلس مسئله را اينطور تشريح كرده بود) بلكه (همچنان كه ماركس و انگلس در آثاري ديگر اشاره كرده اند) در جواب به مناسبات توليدي سرمايه داري و صنايع سنگين (با تغييرات مداوم و دگرگونيهاي ناشي از آن در جامعه)، قطبي شدن پرولتاريا و بورژوازي و فوران مبارزه طبقاتي مابين ايندو، تكامل در علوم طبيعي و در عرصه تفكر بشري كه بطور ديالكتيكي با آن مرتبط بود (از جمله بر زمينه تاريخي محدوديتهايي كه ايدئولوژي بورژوايي در زمينه هاي فلسفه، اقتصاد سياسي و تاريخ با آن روبرو شد) و مبارزه براي در هم شكستن و حل اين محدوديتها و تضادها، به پيش گذاشته شد.

 در اينجا نيز نقطه پايان (چنانكه ممكن است مدل "نفي در نفي" اين درك را بدهد) وجود ندارد. آيا بعد از اين در ديالكتيك ماترياليستي بمثابه يك روش يا فلسفه ديگر نياز به نفي هاي بيشتر نيست؟ تفكر فقط ميتواند بطور ناكامل چگونگي تكامل مداوم و تغيير جهان را منعكس كند و انسان براي دستيابي به تصاوير دقيقتري از واقعيت و حل مسائل نوين بايد مبارزه كند. اما ظهور تضادهاي بيشتر در فلسفه ماركسيسم منجر به نفي ماركسيسم توسط "شكل عاليتري" از متافيزيسم يا ايده آليسم نخواهد شد. بلكه فقط مي تواند از طريق ارتقاي روش ديالكتيك ماترياليستي به سطح عاليتري از سنتز حل گردد ـ همچنانكه اين امر از زمان ماركس و انگلس تا به امروز جريان داشته است. (گرايش به درك مستقيم الخط يك ـ دو ـ سه از تكامل كه در "آنتي دورينگ" وجود داشت در كتاب "ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي" استالين شكل متمركزتري به خود مي گيرد. اين كتاب در عين دارا بودن مطالبي صحيح و عليرغم اينكه هدفش را ارائه يك خلاصه فشرده (وضرورتاً كمي ساده انگارانه) قرار داده است، به حدي در مورد فوق و موارد ديگر به خطا ميرود كه تا بحال ضررهاي فراواني را به صورت تربيت افراد در سيستم فكري ماترياليسم مكانيكي بجاي ماترياليسم ديالكتيكي وارد آورده است.)

 هم جهت با همه اينها لازم است به خصلت پيچاپيچ رشد مارپيچي بيشتر و عميقتر تاكيد كنيم. لنين در جايي متذكر شد كه انقلاب شكست خورده 1905 تمريني براي 1917 بود، اما سالهاي ميان اين دو انقلاب شاهد انباشت تدريحي نيرو توسط انقلابيون نبوده بلكه نظاره گر حركت موج وار فروكش و اوج، افت و طغيان بود. انقلابيون بايد از پيچ و خمهاي مهمي رد ميشدند و مبارزات مختلفي را به پيش مي بردند. از جمله، آنها مي بايد دردوره 1912 ـ 1908 مبارزات تعيين كننده اي را درون حزب عليه يورش ايدئولوژيك جهت تركيب ماركسيسم با مذهب يا ايدئولوژي هاي ضد ماركسيستي ديگر و عليه يك خط سياسي رويزيونيستي و يك خط تشكيلاتي انحلال طلبانه، كه دعوت به انحلال كامل حزب ميكرد، به پيش مي بردند. اين مبارزات، حزب بلشويك را آبديده كرد و به ميزان بسيار، زمينه اي شد براي توانايي حزب در اتخاذ موضع انقلابي در مواجهه با جنگ جهاني اول و سپس در پيشبرد موفقيت آميز انقلاب اكتبر.

 بهمين ترتيب انقلاب پرولتري بمثابه يك پروسه جهاني از يك مدل مكانيكي تكامل پيروي نمي كند. يعني اينگونه نيست كه كشورها دانه دانه به "ستون سوسياليسم" اضافه ميشوند تا در نهايت "توازن ترازو بهم خورده" و جهان كمونيستي گردد. اين پروسه با دوره هاي پيشرفت انقلابي براي پرولتاريا كه در بخشهاي مهمي از جهان به قدرت رسيده و  تجربيات تاريخي مهمي انباشت كرده (مانند دوره هاي متعاقب دو جنگ جهاني و اواخر سالهاي 60)، ودوره هاي فروكش، تحكيم و حتي عقب نشيني هاي مهم، مشخص گشته است. اما همانگونه كه در فصول سوم و چهارم اين كتاب عميقاً بحث كرده ايم، اين حركات در مجموع به آمادگي بيشتر شرايط مادي انقلاب و آبديدگي ايدئولوژيك و سياسي نيروهاي پيشاهنگ پرولتاريا انجاميده است. در واقع يك محصول جنبي كودتاي رويزيونيستي 1956 و احياي سرمايه داري در شوروي (ولي بشكل سرمايه داري دولتي) تعميق درك فلسفي از اصل تكامل مارپيچي است. اين درك را مائو در مواجهه با تجربه احياء سرمايه داري در شوروي عمق بخشيد.

 قبل از اين دوره، هم "نفي در نفي" و هم "قانون تغيير كميت به كيفيت" معمولا معادل وحدت و مبارزه اضداد ـ و هر سه اينها بعنوان "سه اصل ديالكتيك" ـ ارائه ميشدند. مائو نه تنها بي اعتباري "نفي در نفي" را نشان داد بلكه متذكر شد با وجودي كه تغيير كميت به كيفيت يك اصل مهم تكامل است ولي اساساً موردي از وحدت اضداد، و در اين مورد وحدت (و مبارزه) مابين كميت و كيفيت مي باشد.

 وحدت اضداد مابين كم يت و كيفيت مربوط بدو شكل متضاد حركت در يك پديده يا پروسه است. معمولا تغييري تدريجي و يا كمي وجود دارد كه در آن تضادهاي يك پديده يا پروسه ممكن است تشديد يافته يا تخفيف يابد، در حاليكه صفت كيفي آن اساساً همانگونه باقي مي ماند و تغييري كيفي موجود است كه در آن مبارزه اضداد به نقطه اوج رسيده و يك هستي اساساً نوين را نتيجه ميدهد. بطور مثال، آب در تغييرش به بخار از يك دوره انباشت كمي حرارت ميگذرد كه در آن صفت كيفي اساسي اش با وجود داغتر شدن تغيير نمي كند تا اينكه به نقطه جوش رسيده و يك جهش به هستي كيفيتاً نويني به نام بخار انجام مي دهد. در جامعه نيز تضادها تشديد مي يابند تا بدانجا كه همگوني قديمي ديگر نمي تواند آنها را فرا بگيرد و يك دوره مبارزه آشكار انقلابي آغاز مي گردد. اگر نيروهاي انقلابي نوين پيروز شوند، آنگاه جامعه در سطح كيفيتاً نويني متشكل ميشود. هستي يا پروسه نوين به دوره جديدي از تغييرات كمي و تدريجي پا ميدهد. اما در سطحي كيفيتاً نوين و با تضادها و اضداد نوين. سرانجام دوري جديد از تغييرات كيفي پديدار ميشود و اين پروسه همچنان ادامه مي يابد.

 اما مهم اينست كه اولا: از اين اصل، استنباط مكانيكي و يا حسابي نشود و ثانياً: اين اصل معادل قانون اساسي وحدت و تغيير اضداد قرار داده نشود. براي مثال يك نمونه تفسير مكانيكي از اين قانون برآن است كه تغيير تكاملي در موجودات نتيجه ميليونها ميكروموتاسيون بوده كه پس ازمدت زماني بسيار طولاني بالاخره به تغيير كيفي انجاميد. اما اين تئوري اينك توسط تئوري ديگري مبني بر اينكه يك يا چند موتاسيون در ايجاد تغيير كيفي و تاثير كلي بروي يك ارگانيسم كافي است، رد شده است. (محدوديتهاي ديدگاه ساده حسابي از مسئله تبديل كميت به كيفيت ـ بمثابه يك قانون طبيعت ـ را در آزمايش ذرات زير اتمي مي توان كاملا مشاهده كرد. در مقاله اي تحت عنوان "ماده تا بينهايت قابل تقسيم است" كه توسط فيزيكدان چيني "بي آن سيزو" قبل از كودتاي 1976 نگارش يافته است، تقسيم "واويكلها"، يعني كوچكترين واحد ماده كه تاكنون براي انسان شناخته شده، به ترتيب زير مورد بحث قرار گرفته است:

  "واويكلها به چه طريق تقسيم خواهند شد؟ اين امر نمي تواند بطرق روتين و با استفاده كور از تجارب قبلي باشد. مولكول به اتمها، حوزه جاذبه و حوزه الكترو معناطيسي تقسيم ميشود. اتم به هسته هاي اتمي، حوزه هاي الكترومغناطيس و الكترون تقسيم ميشود. هسته اتمي به پروتون، نوترون و حوزه اتمي تقسيم ميشود. در هر سطحي نوين، همه اينها اشكال جديدي از وحدت ذره و حوزه هستند. همه اينها نقاط گرهي جديدند و همه اينها كيفيتاً متفاوتند. واويكلها به چه اشكالي تقسيم خواهند شد؟ اين امكان هست كه اين تقسيم بشكل قبلي يعني وحدت ذرات و حوزه ها باشد. همچنين امكان دارد كه تغيير كيفي عظيمي انجام شود و به يك شكل مادي كاملا مجزا و يك شكل مادي ادامه دار جديد پا دهد. آنها مي توانند پديده هايي نوين و متفاوت از ذرات و حوزه هايي باشند كه فعلا ما نمي شناسيم. اين امكان هست كه آنها به كوچكتر و كوچكتر تقسيم شوند، اما اين نيز ممكن است كه به بزرگتر و بزرگتر تقسيم گردند. چيزي كه از واويكلها بيرون كشيده خواهد شد ممكن است چيزي "چاق تر" و يا بزرگتر از آن موقعي باشد كه درون واويكل بود. اين امر ممكن است به تكامل مناسبات جديدي مابين كل و جزء بيانجامد. آنوقت چه خواهد شد؟ اين يك سوال علمي كنكرت است. ماده اشكال بينهايت گوناگون دارد، تقسيم كنكرت ماده نيز اشكال بينهايت گوناگون دارد. "ماركسيسم ـ لنينيسم بهيچوجه به حقيقت پايان نداده بلكه برعكس در جريان پراتيك براي شناخت حقيقت، لاينقطع راههاي تازه اي مي گشايد" (درباره پراتيك ـ مائو). ماترياليسم ديالكتيك هرگز براي عرصه هاي ديگر حكم صادر نمي كند، و هرگز خود را بجاي علوم طبيعي ننشاند، و در اين مورد جمعبندي صادر نمي كند." ( به نقل از نشريه كارگر انقلابي شماره 122، صفحه 23، سپتامبر 1981))

 از نقطه نظر سياسي، اين تفسير مكانيكي خود را در ميان ماركسيستها بدين صورت نشان ميدهد كه پيشرفت يا آماده شدن شرايط براي يك جهش كيفي را با معيارهاي اساساً كمي اندازه گيري مي كنند. شكل ناپخته و رايج اين ديدگاه را در آنجا مي بينيم كه معيار سنجش صحت خط حزب و همچنين تخمين پتانسيل انقلابي آينده نزديك، تعداد كارگراني كه در هر مقطع بزير پرچم حزب گرد مي آيند، قرار ميگيرد ـ با اين درك، حزب دمكرات ايالات متحده پرولتري تر از همه خواهد بود و يا براي شكوفا شدن ناگهاني انقلاب پس از سالها فروكش نسبي توضيحي نخواهد بود.

 در حاليكه پيوند حزب با توده ها در هر دوره اي براي توانمند ساختنش جهت انجام وظايف و دامن زدن به نبرد حياتي است، و بخصوص اين مسئله براي بهره برداري از فرصتهاي انقلابي حائز كمال اهميت است ولي نميتوان اين پيوند را تا حد مسئله تعداد تنزل داد ـ مثال قبلي در مورد حزب بلشويك بخوبي اين مسئله را نشان ميدهد (بلشويك ها اتفاقاً بعلت انسجام سياسي و ايدئولوژيكي تشكيلاتشان قادر شدند به هنگام ظهور شرايط انقلابي در مدت چند ماه، ده برابر رشد كنند بي آنكه اساساً اين انسجام سياسي ضعيف شود، آنها توانستند با استفاده از پيوندهاي لازم تحول اوضاع به اوضاع طغياني را تشخيص داده و سپس از آن سود جويند).

 اما ديدگاهي مكانيكي تر از تضاد بين كم يت و كيفيت را بيشتر در زمان رهبري استالين مشاهده مي كنيم. اين مسئله همه را به اين باغ انداخت كه "چه تعداد از توده ها حول حزب گرد آمده اند" (بجاي اينكه در درجه اول كيفيت و ويژگي سياسي اين پيوند را درك كند). در شوروي تاكيد بر اين مسئله گذاشته ميشد كه تحت مالكيت سوسياليستي چه مقدار نيروهاي مولده جديد بوجود آمده است (و اين در حالي بود كه در مورد دگرگوني مناسبات مابين انسانهاي درگير كار، كم كردن تمايزات در مناسبات توزيعي و يا دگرگوني روبنا تاكيد بسيار اندكي مي شد و شايد هيچ تاكيدي نمي شد). تمام اينها زمينه اي شد براي رشد ديدگاهي كه مخالف درك ديالكتيكي از بوجود آوردن دگرگوني كيفي از طريق مبارزه اضداد بود.

 در اينجا خطر ارتقاي اين تضاد (كم يت ـ كيفيت) تا سطح قانون اساسي ديالكتيك (يعني وحدت و مبارزه اضداد) روشن ميشود؛ چرا كه اين معادل انگاشتن در عمل به معناي دو در يك كردن ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم مكانيكي مي باشد (به روش يانگ شيان چن) و نهايتاً بمعناي غلبه ماترياليسم مكانيكي است. اين  بينش گرايشي مكانيكي را باعث ميشود كه تغيير را اساساً در نتيجه افزايش تدريجي قدرت جنبه درجه دوم تضاد مي بيند، افزايشي كه در يك نقطه، توازن ترازو را به نفع آن جنبه بهم ميزند. اين يك ديدگاه پويا و ماترياليستي ديالكتيكي از تغيير و منجمله سنتز نيست. تغيير از تجمع ساده يا از درون يك پروسه معين حاصل نميشود. در حاليكه علل داخلي نسبت به علل خارجي عمده هستند ولي تضادها را نمي توان بطور ساده، "پديده هايي در خود" ديد، بلكه تغيير، حاصل پروسه پيچيده اي است كه در آن رشد داخلي و همچنين تاثير خارجي وجود دارد و برخي از پروسه هاي خارجي در واقع به بخشي از تضادهاي اوليه بدل مي شوند. از اين جهت، تمام اينها را مي توان بخشي از مرحله كمي يك پروسه معين بحساب آورد. سپس از درون همه اينها پروسه به نقطه اي ميرسد كه جهش انجام ميشود (مرحله تغيير كيفي) و بروشني اين امر بيش از يك مسئله حسابي است.

 مبارزه اضداد كم و بيش در شكلي تدريجي به پيش مي رود (و در ارتباط با آن) در دوره هاي فشرده بحراني تغيير كيفي امكان پذير ميگردد. اين دونكته نه تنها حقيقت دارند، بلكه حائز اهميت نيز مي باشند. حال ببينيم چگونه لنين بطور ديالكتيكي اين مسائل را پياده نموده و تشريحشان مي كند:

 

 حركت بنوبه خود نه تنها از نقطه نظر گذشته بلكه از نقطه نظر آينده نيز در نظر گرفته مي شود؛ و در عين حال آنرا نه بر طبق درك عاميانه اولوسيونيست ها كه فقط تغييرات بطئي را مي بينند، بلكه مي بايد بشكلي ديالكتيكي ملاحظه نمود. ماركس به انگلس چنين نوشت: "در تحولاتي به آن عظمت بيست سال بيش از يك روز نيست"، "اگرچه بعدها ممكن است روزهايي فرا رسند كه در آنها بيست سال متمركز شده باشد." در هر مرحله از تكامل، در هر لحظه، تاكتيكهاي پرولتري بايد اين ديالكتيك عينيتاً اجتناب ناپذير تاريخ بشري را در محاسبات خود دخالت دهند. از يك طرف بايد از دوره هاي افول سياسي يا ركود، و به اصطلاح دوران تكوين "مسالمت آميز" اوضاع جهت ارتقاء آگاهي طبقاتي، بالا بردن قدرت و ظرفيت جنگي طبقه پيشرو بهره گيري كرد؛ و از سوي ديگر همه اينها بايد يك جهت گيري داشته و درخدمت يك چيز باشند: در جهت "هدف نهائي" جنبش طبقه و درخدمت ايجاد آنچنان تواني در طبقه كه بتواند در روزهائي كه "بيست سال را در خود متمركز دارند" بطور عملي وظايف بزرگ را به انجام رساند. (درباره كارل ماركس، نوشته لنين)

 تشريح فوق نمونه روشني از روش بكارگيري ديالكتيك ماترياليستي در ارتباط با وظيفه شناختن تاريخ و تغيير آن ـ انجام انقلاب ـ مي باشد.

 

ماترياليسم ماركسيستي

  پيساروف در باره اختلاف بين آرزو و واقعيت چنين نوشته است: "اختلاف داريم تا اختلاف. آرزوي من ممكن است بر سير طبيعي حوادث پيشي گيرد يا اينكه به كلي از راه منحرف شود وبسويي رود كه سير طبيعي حوادث هرگز نمي تواند به آنجا برسد. در صورت نخست آرزو موجب هيچگونه ضرري نيست، و حتي ميتواند انرژي فرد زحمتكش را حفظ و تقويت نمايد... در چنين آرزوهايي هيچ چيزي كه بتواند نيروي كار را منحرف ساخته و فلج نمايد وجود ندارد. حتي بكلي برعكس، اگر انسان كاملا استعداد اينگونه آرزو كردن را نداشته باشد، هرگاه نتواند گاه بگاه بجلوتر برود و نتواند تصوير كامل و جامع آن مخلوقي را كه در زير دست او در شرف تكوين است در مخيله خود مجسم نمايد، آنگاه من بهيچوجه نمي توانم تصور كنم كه چه محركي انسان را مجبور خواهد كرد كه كارهاي وسيع و خسته كننده اي را در رشته علم و هنر و زندگي آغاز نموده و به انجام رساند. اختلاف بين آرزو و واقعيت هيچ ضرري در برنخواهد داشت به شرط آنكه شخص آرزو كننده جداً به آرزوي خودش ايمان داشته باشد، با دقت تمام زندگي را از نظر بگذراند، مشاهدات خود را با كاخهاي خيالي كه در ذهن ساخته است مقايسه كند و بطور كلي از روي وجدان در اجراي تخيلات خويش كوشا باشد. وقتي بين آرزو و حيات يك نقطه تماس موجود باشد آنگاه همه چيز روبراه است." (چه بايد كرد؟ منتخب آثار لنين، صفحه 139)

 

لنين سرشار از آرزو اين نقل قول را ذكر كرده، اضافه مي كند: "متاسفانه چنين آرزو پردازيهايي در جنبش ما بسيار بندرت يافت ميشوند" و ادامه ميدهد: "تقصير عمده هم به گردن كساني است كه به هوشياري خود و نزديكي خود به چيزهاي مشخص مي بالند." (لنين ـ چه بايد كرد؟)

 مشكلي كه لنين در سال 1902 به آن اشاره مي كند، هنوز در آنچه بنام كمونيسم و ماركسيسم مورد قبول است، نفوذ دارد. ماركسيسم اگر به تحقق رساندن آرزوهاي رفيع بشر نباشد، هيچ چيز نيست؛ با اين حال، اين مسئله دقيقاً همان چيزي است كه اغلب تحت نام ماترياليسم و مخالفت با ايده آليسم از نظر دور داشته شده، به كنار گذاشته شده و با آن مخالفت ميشود.

 ماركسيسم، ماترياليسم است و نه ايده آليسم. اين درست، اما اين عبارات هم معناي عاميانه دارند و هم معناي مشخص فلسفي كه اغلب باهم متفاوتند. آموزه فلسفي ماترياليسم معتقد است كه دنياي مادي بطور عيني وجود دارد و اين يعني مستقل از ذهن بشر (يا هر چيز ديگر). ذهن بشر خود محصول دنياي مادي و محصول فعاليت يك ارگان مادي ـ مغز و سيستم مركزي اعصاب ـ بوده و ايده هاي مغز انعكاسات كمابيش دقيق دنياي مادي عينا موجود است.

 در صورتيكه ايده آليسم به آن ايده هاي فلسفي اطلاق مي شود كه معتقدند جهان مادي نهايتاً مخلوق ذهن مي باشد. اين امر ممكن است شكل ايده آليسم عيني را بخود بگيرد ـ كه معتقد است خدا، ايده مطلق، روح و يا هر چيز ديگر آفريننده جهان مي باشد و يا مي گويند جهان هيچ چيز نيست مگر انعكاسات يا آثار (اگرچه ناقص) ايده آلهاي مجردي (مثل عدالت، زيبايي وغيره) كه در جاي ديگري در حالتي كامل موجودند ـ يا ممكن است بشكل ايده آليسم ذهني تبارز يابد كه معتقد است واقعيت چيزي بيش از تجارب هر فرد نبوده و موجوديت واقعي هيچ چيز خارج از اين تجارب را نميتوان به اثبات رساند.

 بديهي است كه اين تعاريف با تعاريف عاميانه از ايده آليسم و ماترياليسم بسيار فاصله دارند؛ تعاريفي از اين دست كه مثلا مسئله  ماترياليست ها صرفاً ماديات است ولي ايده آليست ها به مسائل عاليتر زندگي نظر دارند. اين درك عاميانه نه تنها نتيجه تحريفات بورژوازي ـ بخاطر منافع خودش ـ مي باشد، بلكه رويزيونيستها كه متداوماً ماترياليسم مكانيكي و جبرگرايي اقتصادي صرف را تبليغ مي كنند بخش بزرگي از مسئوليت را به گردن دارند.

 اما به مطلب اصلي برگرديم: ضديت ماترياليسم با ايده آليسم. شكاف اساسي بين ايده آليسم و ماترياليسم مربوط است به ماهيت تضاد مابين ماده و شعور. ماده بطور ازلي، بينهايت گوناگون و متغير وجود داشته است و وجود دارد، چه بصورت جرم يا انرژي، يك قطعه فولاد يا سوپرنواي در حال انفجار. با تكامل حيات در كره ارض، ماده ضد خود يعني شعور را پديد آورد. اين ابتدا در نخستين و اوليه ترين موجودات و بصورت قابليت آن به عكس العمل در مقابل محركهاي محيط اطراف يافت شد. اين در حيوانات باهوش تري كه مي توانند از محيط بلاواسطه اطراف خود نتيجه گيري كرده و تصميم گيري كنند به كيفيت بالاتري مي رسد و با شعور بشر جهش ديگري انجام مي گيرد. بشر ظرفيت تجزيه و تحليل تجاربش را دارد، او مي تواند آينده را به شيوه هاي متفاوت آرزو كرده و مرتباً اينها را با هم مقايسه كند، در جهت تطبيق واقعيات با ايده ها و آرزوهايش تلاش كند. با وجود تمام اين تكاملات، شعور كماكان مبتني بر واقعيت مادي بوده و محصول و خاصيت يك شكل عالي ماده متشكل يعني مغز است. پايه همه ماترياليسم همين است.

 اين پايه است اما هنوز روشن نمي كند كه چگونه ماده به شعور پا مي دهد، انسان چگونه شناخت كسب مي كند و اينكه چگونه و بر چه پايه اي شعور ماده را متحول مي سازد. بدون در نظر داشتن اين آخري، ماترياليسم يك جانبه و بي روح شده، تصوير ايستا از تضاد ماده و شعور بدست داده و چگونگي جهش از يكي بديگري را در لفافه اي اسرار آميز مي پوشاند

 

جهش مـاركس

مركزيت پراتيك

   قبل ازاينكه ماركس و انگلس ماترياليسم ديالكتيك را در سال 1840 سنتز كنند، مسائل بدين گونه بودند: ديالكتيك هگل كه هر دو شاگردانش بودند بعلت ايده آليسم فراوانش به بن بست رسيده بود. اگرچه روش ديالكتيكي هگل سياليت و متغيير بودن دنياي مادي را منعكس ميكرد ـ و در واقع بر پايه تغييرات پرآشوب آن زمان جامعه بظهور رسيد ـ با وجود اين كماكان معتقد بود كه جهان مادي فقط محصول و نمود ايده از قبل موجود مي باشد. طبق نظريه هگل، هدف بشر آگاهي به اين مسئله بوده و اين نقطه ايست كه هم بشر و هم تاريخ در موقعيتي ايده آل كه كاملا بر ايده مطلق منطبق است به پايان خود مي رسند. ولي آن تحولات اجتماعي كه الهام بخش ديالكتيك بود نه تنها افول نكرد بلكه تشديد يافت و بخش راديكالي از هگلي ها را ـ كه مشهورترين آنها ماركس بود ـ به ميدان آورد. اينان با وجود رد نتيجه گيريهاي هگل، خدمات وي را به روش ديالكتيكي حفظ كردند.

  در همين زمان، ماترياليسم هم احياء شد و همانند ديالكتيك با تكامل سريع در علوم طبيعي و توليد ـ كه خود مربوط به ظهور سرمايه داري بود ـ به پيش رانده شد. اما اين ماترياليسم اساساً مكانيكي بود و تمام تحولات را دوراني و يا نتيجه گسترش يافتن كميت ميديد تا نتيجه تغيير كيفي. بعلاوه اين ماترياليسم هنوز نمي توانست رابطه بين شعور و ماده را كاملا درك كند. ماترياليستهاي آن زمان به شعور بمثابه محصول منفعل محيط نگاه ميكردند، كه وقتي طبيعت را در تفكر منعكس كرد يا در آن غور نمود به عاليترين سطح خود رسيد. محدوديتهاي ماترياليسم قبل از هر چيز ناشي از موقعيت علوم طبيعي بود چرا كه هنوز مكانيك مركز توجه مطالعات بوده و هر پروسه اي بطور مجر د، ايستا و يا بصورت روند مكرر دوراني مطالعه مي شد. بعلاوه اين محدوديت ناشي از تكامل جامعه بطوركلي نيز بود. جامعه اي كه شاهد افزايش تدريجي قدرت بورژوازي بوده ولي هنوز (بغير از انگلستان) به دگرگوني كامل و كيفي جامعه توسط شيوه توليد سرمايه داري منجر نشده بود.

 

 ولي ماركس و انگلس در بحبوحه ـ و بعنوان شركت كنندگان فعال ـ فراگيرترين و تا آن زمان بيسابقه ترين جنبش هاي انقلابي بورژوايي، زماني كه پرولتاريا براي نخستين بار پا به عرصه سياست مي گذاشت، جايگاه خود را يافتند. مضاف بر اينها علوم طبيعي در آستان تحولاتي قطعي در بيولوژي سلولي، در درك تبديل انرژي و تئوري تكامل بود. اين همه، پشتگاهي شد براي ديدگاهي ديالكتيكي تر از طبيعت. اما شيوه ماركس و انگلس نه منعكس ساختن منفعلانه اين پيشرفتها و سعي در اصلاح فلسفه هاي از قببل موجود بود و نه تركيب بهترين بخش ماتترياليسم با بهترين بخش ديالكتيك. آنها محدوديت هاي تمام فلسفه هاي پيشين را تجزيه و تحليل كرده و به نقد كشيدند به عقب برگشته و به تاريخ و علوم با ديدگاه نويني نظر انداختند. دروس مبارزه طبقاتي جاري را به منصه ظهور رساندند، و سپس جهشي در ايجاد چيزي كيفيتاً نوين انجام دادند: ماترياليسم ديالكتيك. كنه اين جهش در عرصه فلسفي، ديد آنها از پراتيك بشري بود: پراتيك بمثابه حلقه تعيين كننده در رابطه بين شعور و ماده و تبديل متقابل و مداوم اين دو به يكديگر.

 فشرده اين مطلب در "تزهاي فوير باخ" سال 1845 ماركس منعكس است. اثري كه بقول انگلس شامل "نطفه درخشان جهان بيني نوين است". در اين مقاله كوتاه اما عميق، ايده هايي مبني بر نقش مركزي پراتيك در رابطه با شعور را روشن كرده است.

 قبل از ماركس، ماترياليسم معتقد بود كه وظيفه معرفت عبارت است از انعكاس واقعيت عينصي تا غور كردن در آن. اما اصولا انسان چگونه در امر شناخت از جهان عيني به دست آوردهايي نائل آمد ياحتي شروع به تاثيرگذاري بر آن كرد؟ آيا غير از پراتيك فعال در جهان و در ارتباط با آن راه ديگري وجود داشت؟ بازتاب ( و بالنتيجه شناخت از) مبارزهه بر سر تضادهاايي كه در عرصه هاي مختلف پراتيك بشر پيش مي آيد، ناشي ميشود. عرصه هاي اصلي پراتيك همانگونه كه بعداً مائو جمعبندي كرد عموماً مبارزه براي توليد، مبارزه طبقااتي و آزمونهاي علمي را در بر ميگيرد. آن جهان بيني كه در هر عصر معيني غالب است، و خصلت مسائلي كه حادترين بحثها را برمي انگيزند، تصادفي بوجود نيامده و صرفاً نتيجه دقيقتر شدن و پالايش مسائل ايدئولوژيك مقابل پاي نسل قبل نيستند؛ بلكه بازتاب فشرده تضادهايي هستند كه انسانهاي واقعي و از نظر تاريخي مشخص در بحبوحه تغيير جهان با آن مواجه مي باشند. البته پراتيك آنها با سطح شناخت نسلههاي پيشين مشروط ميشود اما پراتيك پايه تداخل مارپيچي شكل تغيير دادن و شناختن جهان است.

 مضاف بر اين، ماركس گفت كه پراتيك نه تنها منبع نهايي ايده ها و آگاهي است، بلكه معيار سنجش حقيقي بودن يك ايده معين است. او در "تزها" نوشت: "اين سوال كه آيا تفكر بشري مي تواند به حقيقت عيني دست يابد يا نه، سوالل تئوريك نبوده بلكه سوال پراتتيكي است. انسان بايد حقيقت را در پراتيك ثابت كند، اين واقعيت و قدرت و اين هماني تفكر اوست. مباحثه بر سر واقعيت يا عدم واقعيت تفكر، جدا از پراتيك، يك مباحثه اسكولاستيكي است." (تزهايي در باره فوئرباخ). در تضاد مابين ماده و شعور و در مارپيچ شناخت، پراتيك حلققه كليدي است. ايده هاي در حال رقابت از پراتيك برخاسته و تشخيص حقيقت بودن آنها نهايتاً فقط توسط نتايج بعمل در آوردن آنها ميسر است. (البته "نتايج" و جمعبندي آنها مستلزم مبارزه است و مشخصاً در جامعه طبقاتي اين مبارزه "بيطرفانه" يا بدور از غوغا نيست، بلكه از قدرت نسبي طبقات مختلفي كه نظرات مختلف دارند، تاثير مي پذيرد. همانگونه كه مائو اشاره كرد "در مبارزه طبقاتي، نيروهايي كه طبقات پيشرو را نمايندگي مي كنند، گاهي اوقات دچار شكست مي شوند، نه بدليل آن كه ايده هاي آنها نادرست است، بلكه بعلت آن كه در تعادل نيروهاي درگير در مبارزه، آنها در آن مقطع مشخص به اندازه نيروهاي ارتجاع قدرتمند نيستند..." ("ايده هاي صحيح انسان از كجا سرچشمه مي گيرند"، منتخب آثار مائو، صفحه 903)

 در برخورد به جامعه، ماركس ماهيت سفسطه آميز ماترياليسم آن دوران را افشا كرد. اين ماترياليسم اهميت نقشي را كه شرايط  زندگي در افكار بشر بازي مي كند دريافته بود، اما از آنجا به بعد، دست به آفريدن انواع و اقسام تصاوير اتووپيستي جهت تحميل يك مدل ايده آليستي از پيش تعيين شده و تنظيم گشته براي جامعه مي زد و چنين فرض ميكرد كه سازمان دهنده نوين جامعه، خارج و وراي جامعه ايست كه آرزوي تغييرش را در سر مي پروراند. همانگونه كه ماركس با قدرت (و با روشي ديالكتيكي) مطرح كرد اين نوع ماترياليسم فراموش مي كند "انسانها خود، محيطشان را عوض مي كنند و تعليم دهنده، خود بايد تعليم بيند." تغيير محيط انسانها و تغيير فعاليتشان (و ذهنشان) تنها از طريق مرتبط كردن اين دو از طريق "انقلابي كردن فعاليت" خود مردم امكانپذير است. مردم بايد هم تغيير دهنده باشند و هم تغيير يابنده، هم فاعل باشند و هم مفعول. همانگونه كه ماركس تاكيد مي كرد امر رهايي طبقه كارگر بايد بدست طبقه كارگر انجام پذيرد. اما در عين حال، پرولتاريا بايد انقلاب كند تا بنيادهاي كهن جامعه را بزدايد و هم "خود را از آلودگيهاي قرون" رهانيده و "با ساختمان جامعه نوين هماهنگ سازد." ( ايدئولوژي آلماني،فصل اول)

 ماركس در "تزها" اشاره مي كند كه به پراتيك بشر نميتوان بصورت مجرد برخورد كرد. وي فوئرباخ را بعلت عدم توجه به مسئله فوق سرزنش مي كند: "كه احساسات مذهبي، خود يك محصول اجتماعي است و فرد مجردي كه او تجزيه و تحليل ميكند، در واقعيت متعلق به شكل مشخصي از جامعه مي باشد."

 ماركس نوشت "زندگي اجتماعي اساساً پراتيك است" و تمام پراتيك بشري مشخصاً در يك جامعه بشري مشخص و در سطح معيني از رشد انجام مي پذيرد. بنابراين، تمام شعور و ايده هاي بشري بايد در پراتيكي ريشه داشته باشند كه افراد بطور تااريخي مشخص، بمثابه اعضاي يك جامعه مشخص درگير آن بوده اند. همانگونه كه ماركس در "تزها" نوشت: "جوهر بشر چيز مجردي كه ذاتي افراد مجزا است نبوده و در واقع مجموعه اي از مناسبات اجتماعي است." (جلد اول منتخب آثار ماركس و انگلس، صفحات 15ـ14)

 و بالاخره ماركس فلسفه را بسنگرها كشاند. او در جمعبندي معروفش از هدف مبارزه براي دستيابي به حقيقت نوشت: "فلاسفه فقط دنيا را به طرق مختلف تفسير كرده اند"، "ولي مسئله تغيير آن است." (همانجا، صفحه 15)

 جمعبندي كنيم؛ ماركس پراتيك را منبع تمام ايده ها و شناخت بشري دانسته و آنرا معيار حقيقت اعلام كرد و نشان داد كه پراتيك (و بنابراين مبارزه براي حقيقت) در چارچوب اجتماعي معيني انجام پذيرفته و پروسه تغيير جامعه (و بنابراين ايده ها و پراتيك بشريت) الزام آور ميسازد كه توده ها خود "پراتيك را انقلابي كنند". براي اولين بار محركهاي شناخت و تغيير آشكار شد.

 

تـئـوري ماركـسـيسـتي شـناخـت:

وحـدت دانـسـتن و عـمـل كـردن

  پروسه اي كه انسانها از طريق آن به شناخت جهان و تغيير آن مي پردازند چيست؟ شناخت از طريق دو مرحله بدست مي آيد: حسي و تعقلي. شناخت حسي از تجارب مستقيم انسانها در برخوردشان با جهان مادي بدست مي آيد. در مراحل اووليه پراتيك، عمدتاً تجارب خام را جذب مي كنند و تصاويري در ذهنشاان نقش مي بندد و شروع به يافتن ايده هاي كلي از روابط في مابين اشياء و پديده ها مي كنند. اما در پروسه تجارب مكرر و همه جانبه، انسانها مرتباً به مقايسه و مقابله آنها با تجارب قبلي مي پردازند، آنها را از زواياي مختلف تحليل ميكنند و ايده هاي نوين را به آزمايش مي گذارند. بدين ترتيب زمينه براي جهش كيفي بسطح عاليتري از شناخت آماده ميگردد. اين شناخت تعقلي است. دراين مرحله، اگرچه آناليز كماكان تداوم دارد اما عنصر كليدي، سنتز برداشتهاي خام انباشت شده، ايده هاي پرداخت نشده و اجزا ابتدايي يا قسمي درك يا نگرش به مقولات است؛ يعني بقول مائو "درك جوهر، كليت و روابط دروني چيزها".

  هركس كه تجربه برخورد بايك فرهنگ، كشور يا حتي يك شهر جديد را دارد، اين پروسه را ميشناسد: دوره اول، آدم بوسيله برداشتهايي از كليت تجربه جديد بمباران ميشود، در پرتو تجارب گذشته يا انتظاراتي كه ممكن است از كتابها يا فيلم و غيره بوجود آمده باشد، به مسائل فكر ميكند، با مردم جديد صحبت ميكند.... حتي مسائل عادي روزمره مهم شده و به منابع مطالعه و آموختن بدل ميشوند. فقط پس از گذشت زماني چند و فقط پس از يك سلسله نتيجه گيري ها و ايده هاي غلط يا بخشاً درست است كه انسان به يك درك همه جانبه تر و دقيقتر جهش ميكند.

  بطور مثال، دانشمندي را در نظر بگيريد كه بر مبناي كار در يك رشته مشخص، در عمل با يك سلسله پديده هاي متضاد مكرر مواجه ميشود. اين در اببتدا شناخت حسي است. پس از مدتي فرضيه اي براي تشريح اين تضادها شكل ميگيرد. سپس اين فرضيه در عمل به آزمايش گذارده ميشود، نتايجش جمعبندي شده و بر سر آن مبارزه در ميگيرد، و بالاخره خود فرضيه يا كنار گذارده ميشود و يا اينكه تصحيح شده و عميقتر مي گردد. اين پروسه براي هر انقلابي فعالي كه شناختش از وظايف مقابل پا در طول پراتيك مكرر و جمعبندي از تجارب حسي از سطحي ابتدايي به سطحي كاملتر و درست تر ميرسد، آشناست.

 جنبش هاي اجتماعي و جامعه بطور كلي نيز اين پروسه را دنبال ميكنند، فقط يك مثال ـ ولي مثالي مهم و فراگير ـ را در نظر مي گيريم: شناخت پرولتارياي انقلابي از تضادهاي موجود در امرگذار به كمونيسم تنها از طريق جمعبندي علمي از تجربه تاريخي انقلاب كردن (كه  البته  مسير اين پروسه از قبل تعيين شده و ساده نبوده است) تعميق شده (و غير از اين هم نمي توانست باشد). فقط تجربه انقلابي كمون پاريس در سال 1871 (كه توسط ماركس در كتاب "جنگ داخلي در فرانسه" جمعبندي شد و لنين در "دولت و انقلاب" به آن رجوع كرد) بود كه لزوم درهم شكستن قاطعانه ماشين دولتي بورژوايي و برقرار كردن ديكتاتوري پرولتاريا را براي پرولتاريا آشكار ساخت. و فقط با تكيه به تجربه چهل ساله جامعه شوروي در ساختمان سوسياليسم و سپس تجربه چين سوسياليستي (و بويژه انقلاب كبير فرهنگي پرولتري) بود كه مائو توانست ادامه وجود طبقات و مبارزه طبقاتي در تمام دوران گذار به كمونيسم را كشف كرده و لزوم (و شيوه اساسي) مبارزه عليه تلاشهاي بورژوازي نوخاسته براي احياء سرمايه داري در جامعه سوسياليستي را توضيح دهد.

 شناخت حسي و تعقلي دو پروسه بهم پيوسته را تشكيل مي دهند. مائو متذكر ميشود:

 

 حسي و تعقلي خصلتاً با يكديگر فرق مي كنند، ولي از هم جدا نيستند، بلكه بر پايه پراتيك به يك كل واحد تبديل مي شوند. پراتيك ما ثابت مي كند: آنچه بطور حسي برداشت ميشود، نمي تواند بلافاصله از طرف ما مفهوم شود و فقط آنچه مفهوم شده است، مي تواند عميقتر حس شود. احساس فقط مسئله ظواهر را حل مي كند، درصورتي كه تنها تئوري مي تواند مسئله ماهيت و بطن را حل كند. (جلد اول، درباره پراتيك صفحه 70)

 

و باز تاكيد مي كند:

 

  اعتبار شناخت تعقلي درست بدين جهت است كه از ادراك حسي سرچشمه مي گيرد، در غير اينصورت شناخت تعقلي جويباري بدون سرچشمه، درختي بدون ريشه و فقط مخلوقي ذهني و غير قابل اعتماد خواهد بود.(همانجا، صفحه 74)

 

هرچه تجربه غني تر باشد، امكان تجديد بناي مفاهيمي كه عميقاً و حقيقت اً بازتاب واقعيت هستند بيشتر شده، توانايي تاثير گذاشتن بر واقعيت و تغيير آنرا افزايش ميدهد.

 اما البته، جهشي بايد صورت بگيرد. انباشت صرف تجارب بخودي خود به شناخت تعقلي نمي انجامد. تجربه بايد در معرض آناليز و سنتز قرار گيرد:

 

... براي انعكاس ماهيت و قانونمندي هاي دروني آنها بايد با تعمق در باره آنها به تغيير داده هاي فراوان و ادراك حسي پرداخت، يعني كاه را از گندم جدا ساخت، آنچه نادرست است را حذف، و آنچه درست است را حفظ نمود، از يكي بديگري حركت كرد و از برون به درون نفوذ نمود و بدين ترتيب سيستمي از مفاهيم و تئوري ها بوجود آورد ـ يعني بايد جهشي از شناخت حسي به شناخت تعقلي انجام داد. شناختي كه چنين ساخته و پرداخته شده باشد، ديگر بيشتر ميان تهي و غير قابل اعتماد نخواهد بود، بلكه برعكس هر آنچه كه در پروسه شناخت بر پايه پراتيك بطور علمي ساخته و پرداخته شده باشد، به گفته لنين واقعيت عيني را، ژرفتر، درست تر و كاملتر منعكس مي سازد.(جلد اول، منتخب آثار مائو، درباره پراتيك، صفحه 75)

 

  تجربه را بايد از هم شكافته و نقادانه مورد ارزيابي قرار داد. اين پروسه با تضاد مابين خاص و عام در ديالكتيك ارتباطي تنگاتنگ دارد: شناخت حسي اساساً در برگيرنده آشنائي با انبوهي از موارد خاص است در حاليكه شناخت تعقلي  آنچه كه در اين موارد خاص، اساسي و عام مي باشد را آشكار ميسازد.

 اين مسئله هنوز مارپيچ پراتيك و تئوري را كامل نمي كند، چرا كه اصل مطلب در كار شنناخت جهان در تغيير آن نهفته است. اما اگر جهش از تجارب به ايده ها و مفاهيم مستلزم مبارزه است، جهش برگشتي به پراتيك و تلاش در جهت بكارگرفتن اين ايده ها و تغيير واقعيت ها، مبارزه بيشتري را مي طلبد. يك نكته ديگر را بايد تذكر داد و آن اينكه حتي آبديده ترين و آزموده ترين ايده ها هم مي تووانند فقط بخشي از واقعيت را منعكس كنند. چرا كه انسان هاي درگير در پراتيك و تدوين تئوري ها موجوداتي فاني هستند كه  در يك چارچوب اجتماعي كنكرت با سطح معيني از علوم و تكنولوژي و در مرحله اي مشخص (و احتمالا بسيار ابتدايي) از يك پروسه عمل مي كنند ـ در حاليكه واقعيت چيز نامحدود، پيچيده، پايان ناپذير و متغير است. معمولا با تداخل مداوم دو مرحله عمل كردن و دانستن، ايده ها و تئوري ها در مسير مبارزه اي كه براي به عمل در آوردنشان صورت مي گيرد بايد دچار تغييراتي شده، تصحيح شوند و يا (درصورت غلط بودن) كنار گذاشته شوند. بعلاوه مائو همانطور كه مي گويد:

 

... دربسياري  موارد انسان ابتدا پس از تكرار چندين باره ناكامي ها موفق ميشود شناخت اشتباه آميز خود را تصحيح كند و به انطباق با قانونمندي هاي پروسه عيني دست يابد و بدين ترتيب ذهني را به عيني  مبدل سازد، بسخن  ديگر در پراتيك به نتايج پيش بيني شده نائل آيد. ( درباره پراتيك ـ جلد اول  منتخب آثار مائو، صفحات 78 و 79)

 

 اين چنين ناكاميهايي دال بر غلط بودن يك ايده نيست ـ هرچند ممكن است چنين باشد ـ بلكه مي تواند به اين معنا باشد كه كنه ايده بايد تغيير شكل بيشتري يابد يا اينكه تلاش بيشتري بر سر آن انجام شود. و بخصوص در جامعه طبقاتي دليل ناكامي ممكن است درستي يا نادرستي ايده نبوده بلكه تناسب قواي نسبي نيروهاي طبقاتي باشد. شكست كمون پاريس پس از دو ماه ونيم، دال بر اشتباه بودن انقلاب پرولتري نبوده بلكه برعكس اين تجربه، منبع درسهاي پرارزشي بود كه كماكان بايد پرولتاريا را در مبارزات انقلابيش هدايت كند. همانطور كه ماركس در آن دوره گفت، كمون به يك "نقطه عزيمت" دست يافت. در عين حال، شكست كمون اين مسئله را نيز آشكار ساختت كه برخي ايده هاي مشخص رهبري كننده آن اشتباه بوده، برخي ديگر هنوز در مراحل نسبتاً ابتددايي خود بود و احتياج به تكامل، آزمودن و قوام بيشتر داشت. و از همه مهمتر اينكه بورژوازي در آن مقطع بسيار قدرتمندتر از آن بود كه بتوان آنرا در فرانسه با شكستي تعيين كننده روبرو ساخت؛ حتي هم اگر پاريسي ها بسيار صحيح نبرد ميكردند.

 درك اين مطلب مهم است كه پروسه "پراتيك ـ شناخت ـ پراتيك در سطح بالاتر" هرگز نمي تواند بطور همه جانبه كامل شود. بيك معنا هرچه ايده اي بيشتر با واقعيات تطابق داشته باشد، راههايي كه اين ايده از طريق آنها واقعيت را تغيير مي دهد، غيرقابل پيش بيني تر ميشوند. اين مسئله بدون شك در مبارزه طبقاتي هم صدق مي كند: يعني زمانيكه يك ايده به نيروي مادي عظيمي در دست توده ها تبديل شود، توده ها آنرا به اشكالي كاملا غير منتظره بكار گرفته و براي خلق شيوه هاي جديدي در انجام امور وارد ميدان ميشوند. اين مسئله در علوم طبيعي هم صدق مي كند: زمانيكه نظريه اي ابداعي درهاي تازه اي را بروي ابعاد كشف نشده، با نتايج مطلقاً جديد باز مي كند. بطور مثال وقتي براي اولين بار هسته اتمي شكسته شد، كسي نمي توانست مشخصات هسته زير اتمي را پيش بيني كند. بنابراين همراه با تغيير جهان توسط پراتيك، ايده ها و تئوريهاي نوين بايد ظهور كرده و حقايق قديمي مورد بررسي قرار گرفته و در پرتو شناخت نوين از نو قالب ريزي شوند. از اين راه است كه شناخت  نوين از سير وقايع عقب نمي ماند.

 

آزادي و ضـرورت

 اما شناخت و تغيير جهان به اراده انسانها بستگي نداشته و آنهانمي  توانند در هر پراتيكي كه باب ميلشان است، درگير شوند. دليل اينكه هيچكس قبل از ماركس و انگلس قوانين مشخص تكامل سرمايه داري را كشف نكرد، دقيقاً به محدوديتهاي عيني پراتيك بشري قبل از آنها مربوط ميشود. و تكامل بيشتر ماركسيسم، منجمله در عرصه فلسفي بدليل گسترده تر شدن پراتيك بشري بوده است.

  جواب اين سوال كهنه كه آيا انسانها "اراده آزاد" دارند يا نه، در اينجا بشكل يك سوال ديگر مطرح ميشود: "آزاد" در چه رابطه اي؟ مثلا يك جامعه و اعضاي آن را در هر مرحله اي از تكامل كه دلتان مي خواهد، در نظر بگيريد.آنها در يك محيط مادي با آب و هوا، منابع طبيعي و ... معيني زندگي مي كنند. آنها بايد با استفاده از يك رشته نيروهاي مولده (كه عبارت باشند از وسايل توليد، مهارت و ...) كه از نسلهاي قبل بجا مانده، غذا توليد كرده و براي خود پناهگاه بسازند... و آنها اينكار را درون مناسبات توليدي معيني كه بمثابه ضرورت عيني درمقابلشان قرار دارد، انجام مي دهند. يعني اين مناسبات توليدي بمثابه سلسله اي از اجبارات و محدوديتها در مقابل آنها قرار دارد ـ برخي اوقات اين مسئله كاملا درك ميشود، و گاهي وقتها حتي در موردش صحبت هم نميشود (يا حتي آن را حس نمي كنند). نقطه آغازين شناخت انسانها از محيط مادي و مناسبات  اجتماعيشان سطح شعوري است كه پيشينيان به آن دست يافته اند (در نتيجه تا حدي بواسطه آن محدود ميشود) و همچنين وابسته است به اينكه اين پروسه ها تا چه درجه اي شكفته و باز شده اند. بنابراين، آزادي فقط در چارچوب معيني معنا مي يابد، آزادي در تناسب با متضادش وجود دارد: ضرورت.

 از طرف ديگر در ضرورت، در واقع آزادي هم وجود دارد ـ اما  نكته در آن است كه منظورمان از "آزادي" چيست. بورژوازي، آزادي را بعنوان عدم وجود هر نوع اجبار معرفي مي كند. اگر ريا كاري مطلق بورژوازي را در اين مسئلهه كنار بگذاريم، واقعيت آن است كه هميشه نوعي اجبار يا ضرورت موجود است. دست كم، قوانيني عيني موجودند كه بر پروسه هاي طبيعي حاكمند. ايده آل سياسي بورژوايي نيز كه اساساً خود را در "آزادي براي انجام هر آنچه مي خواهي" فرموله مي كند، حرفي كاملا بي معناست. (مسئله طرز تفكر بورژوايي در مورد آزادي، مسئله اي عميق و مهم است كه بدون تحليل از مناسبات توليدي بورژوايي و دولت بورژوايي نميتوان آنرابطور كامل تجزيه و تحليل نمود. ما در فصول بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت. در اينجا بيشتر به مفاهيم فلسفي آزادي و ضرورت پرداخته ايم.) اين درست مانند ادعاي توانايي بشر در رهايي از قوانين الكتريسته و امثالهم است.

 همانگونه كه انگلس اشاره كرد، آزادي عبارت است از درك ضرورت، و مهمتر از آن به گفته مائو، آزادي همچنين عبارت است از تغيير ضرورت. يعني آزادي هر فرد، طبقه، جنبش اجتماعي و ... اولا عبارت است از درك قوانين دروني ضرورتهاي مقابل پايشان. بطور مثال، اگر مردم اساساً محركهاي دروني طغيان رودخانه ها و جريانهاي آن و چگونگي توليد الكتريسته را درك كنند (از طريق پراتيك، آزمون علمي و غيره) آنوقت امكان تغيير شكل سيل ويرانگر به منبع انرژي بوجود مي آيد (از طريق ايجاد سدهاي هيدرو الكتريك). ثانياً، عبارت است از دست بعمل زدن بر پايه اين دركي كه پيدا كرده اند براي تغيير واقعيت: زيرا فهم مجرد قوانين كه ممكن است شخص را قادر به انجام كاري كند، فقط نيمي از مبارزه براي تغيير ضرورت (سيل) به آزادي (انرژي الكتريكي) است. ساده تر بگوئيم، تنها فهم علل بروز سيل وعدم انجام كاري در قبال آن، از نتايج مخرب سيل جلوگيري نكرده و علاوه برآن، انرژي الكتريكي هم به ما نخواهد داد.

 آزادي و ضرورت در هم تداخل مي كنند. تمرين آزادي (يعني بكار بستن دانستني ها) در عين حال، جوانب ناشناخته و عمق ضرورت مقابل پا را آشكار ميكند و همزمان محدوده هاي ضرورت را تغيير مي دهد. فقط در نتيجه حركت براي ساختمان سدها بود كه مردم پيچيدگي ها و تضضادهاي موجود را درك كردند و در نتيجه ساختن آنها، محيطي كه ساختن سدها را ضروري مي ساخت، بخشاً تغيير شكل يافت. در عين حال، اين تغيير شكل ـ يا هر تحولي ـ ضرورت را از بين نبرده و نمي تواند ببرد. آزادي، ضرورت نويني را بوجود آورده و دور جديدي از مبارزه براي شناخت و احاطه بر جهان بوجود مي آيد. اين پروسه مارپيچي تمامي ندارد. پيدايش ضرورتهاي نوين از درون آزادي هم بصورت تغييرات قسمي (يا كم ي) در ضرورتهاي قديم اتفاق مي افتد و هم با گسست آن و بروز ضرورتي كيفيتاً نوين كه طالب آزاديهايي كيفيتاً نوين و امكان پذير است. چرا بشر تنها در اين عصر، آزادي محو طبقات و تمايزات طبقاتي را دارد؟ (در اينجا كمونيسم اوليه كه وجودش مبتني بر نيروهاي مولده نسبتاً نامتكامل بود و درست بر همين مبنا مي توانست وجود داشته باشد را در نظر نگرفته ايم. براي بحث بيشتر در اين مورد به فصل چهارم كتاب مراجعه كنيد.) آيا انسانها هرگز آرزوي چنين كاري را در سر نداشتند؟ آري داشتند. مثلا شورشهاي دهقاني را در سراسر تاريخ مي بينيم كه مكتب مساوات بشري را پي ريزي كردند. اما اين جوامع هيچگاه ديرپا نبوده، بطور اجتناب ناپذيري متلاشي شده و دوباره به دو قطب فقير و غني تجزيه گشته اند.

 ظرفيت پي ريزي جهاني كه به گفته مائو در آن "تمام بشريت آگاهانه و داوطلبانه خود و جهان را تغيير مي دهد"، تنها در جامعه مدرن وجود دارد. زيرا در اين جامعه، توليد و شناخت علمي بسطحي رسيده است كه قادر است يك سلسله روابط نوين را مابين جوامع بشري و طبيعت برقرار كند. بعلاوه، توليد در مقياسي واقعاً بيسابقه اجتماعي شده، طبقه پرولتاريا كه پيش برنده توليد اجتماعي است ظهور يافته و تجزيه و مبارزه طبقاتي مناسبات واقعي جامعه را آشكارتر ساخته است. البته آزادي در امر پي ريزي جهان تنها ميتواند بر پايه حركت پرولتاريا بسوي شناخت و تغيير علمي جامعه از طريق انقلاب موجود باشد.

 

حـقـيـقـت مـطـلـق و نـسـبـي

 بنابراين شناخت، مرتبط و منطبق با رشد موازي و تداخلي توليد (و اشكال ديگر پراتيك) از داني به عالي ارتقاء مي يابد. اگرچه شناخت از واقعيت عيني وابسته است بسطح تكامل پراتيك و در نتيجه نسبي مي باشد، ولي در عين حال خود شامل جوانبي از حقيقت بلا شرط و مطلق نيز هست. خصلت ماده بمثابه عين (مستقل از شعور) است كه به حقيقت خصلت مطلق مي دهد، زيرا ايده ها چيزي در خود و يا معطوف به يكديگر نبوده بلكه به دنياي خارج عيناً و مطلقاً موجود معطوف مي باشند ـ و بشكلي حدوداً دقيق يا نادقيق آنرا منعكس ميكنند.

 بعبارت ديگر، شناخت بشر ـ كه نهايتاً نسبي و ناكامل است ـ بطرف شناخت عميقتري از دنياي عيني حركت مي كند، بي آنكه به حقيقت مطلق دست يابد. آگاهي يا شعور هرگز نمي تواند بطور كامل دنياي مادي را كه هميشه و بگونه اي نامحدود در حال تغيير است، منعكس كند. اما در توالي پايان ناپذير نسلها و تكامل حقايق نسبي، اين انعكاس از جهان عميقتر و حقيقي تر مي گردد. مائو "در باره پراتيك" نوشت:

 

  ماركسيست ها معترفند كه در پروسه مطلق و عمومي تكامل عالم، تكامل هر پروسه مشخص نسبي است و از اين رو ددر سير لايزال حقيقت مطلق، شناخت انسان از هر پروسه مشخص در مراحل معين تكاملش فقط حقايق نسبي را در برميگيرد. حاصل جمع حقايق نسبي بيشمار حقيقت مطلق را مي سازد. تكامل يك پروسه عيني تكاملي پر از تضاد و مبارزه است. تكامل حركت شناخت انسان نيز تكاملي پر از تضاد و مبارزه است. (درباره پراتيك، صفحه 80)

 

 در قسمت مهمي از "آنتي دورينگ"، انگلس تضاد فوق را مورد بررسي قرار مي دهد (فصل نهم، "اخلاق و قانون. حقايق ازلي"). دورينگ، ماترياليستي متافيزيك بود كه ميخواست برخي حقايق را مقدس، مطلق و ابدي بنماياند. او صحبتهاي خود را برمبناي وجود "حقايق ازلي" در رياضيات يا حيطه هاي ديگري از علوم فيزيكي مستدل ساخته و نتيجه گيري كرد كه حقايق مشابهي مي بايد در علوم اجتماعي موجود باشند و موجود مي باشند، و ايشان هم به اين واقععيت دست يافته است. همانگونه كه انگلس نشان داد، اين ماترياليسم مكانيكي در اساس ايده آليستي بود.

 انگلس اشاره كرد كه شناخت بشر از دنياي مداوماً در حال تغيير و لايتناهي داراي محدوديتهايي ذاتي است. او همچنين گفت اگرچه تفكر بشر بطور كلي  داراي ظرفيتي نامحدود براي كسب شناخت است اما  خود اين شناخت تنها از طريق پراتيك در جوامعي كه در مرحله معين و محدودي از تكامل خود هستند، متحقق ميگردد.

 اما در مورد آن رشته از حقايقي كه انسانها بمثابه حقايق مطلق كشف كرده اند چه مي توان گفت؟ بقول انگلس حتيي در "علوم دقيقه" ـ مانند رياضيات، شيمي و فيزيك ـ هرچه بيشتر تكامل حاصل شود، "حقايق نهايي و پاياني" نادرتر مي شوند. انگلس بطور مثال قانون بويل را مورد بحث قرار مي دهد. بر طبق اين قانون، تغيير حجم گازها در درجه حرارت معين با فشار وارده برآنها نسبت معكوس دارد. در واقع آزمايشات متعدد نشان داده است كه ازدياد فشار، گاز را منقبض و كاهش فشار آنرا منبسط مي كند.

 اما انگلس فوراً اشاره مي كند كه قانون  بويل در مواردي استثنائي صادق نبوده و تمام فيزيكداننان اذعان دارند كه اين قانون فقط در محدوده معيني صدق مي كند و حتي در همين چارچوب هم ظهور محدوديت هاي بيشتر و يا دست يابي به فرمولي متفاوت در نتيجه تحقيقات آينده را ممكن مي دانند. اين است موقعيت آن چيزي كه، مثلا در فيزيك، حقايق نهايي و پاياني نام گرفته اند.

 انگلس در همان جا تاكيد مي كند، با وجوديكه برخي دانشمندان محدوديت هاي قانون بويل را كشف كرده اند ولي اين قانون را بطور كامل مردود نشمرده اند، و اگر چنين ميكردند "اشتباهي بزرگتر از اشتباه قانون بويل را مرتكب مي شدند" (آنتي دورينگ، صفحه 114)، زيرا در آن صورت ايده اي مردود شمرده ميشد كه تكامل عظيمي در كار انعكاس عميقتر و صحيحتر خصلت حركت گازها بحساب مي آمد، هرچند كه محدوديتهاي معين، مشروط و غيرقابل اجتناب را دارا بود.

 اما اگر قوانين علمي در فيزيك مشمول عنصر نسبيت ميشوند، لاجرم "حقايق ازلي در گروه علوم تاريخي ... بيش تر از اينها درگير مخمصه اند." (آنتي دورينگ، صفحه 111). جوامع نه تنها خود پديده هايي بسيارر پيچيده و دائم التغييرند، بلكه بايد دانسست برخلاف علوم فيزيكي، هيچ پروسه اجتماعي هرگز خود را عيناً تكرار نمي كند. بعلاوه، براي دست يابي به قوانين تكاملي هر فرماسيون اجتماعي به پراتيك بسياري نياز است. اما بالاخص زماني كه پراتيك انقلابي باشد، گرايش دارد كه همان شكل يا نمودي از تضاد را كه قصد فهميدنش را كرده بود، محو كند. انگلس نتيجه مي گيرد:

 

  بنابراين، هركس قصد دستيابي به حقايق پاياني، نهايي، خالص و يا حقايق مطلق و ياپابرجا را كرده، بايد بداند كه دست آخر هيچ چيز عايدش نخواهد شد مگر آنكه بخواهد خود را به حقايق پيش پا افتاده و مبتذلي همچون نياز عام انسان به كار كردن، تقسيم جهان تا به امروز به دستجات حاكم و محكوم و يا مثلا مرگ ناپلئون در مه 1821 دلخوش سازد." (آنتي دورينگ، صفحه 112)

 

 جالب اينجاست كه تاكيد ماركسيسم بر خصلت نسبي اكثر حقايق، از زوايه اي ديگر، اهميت مبارزه براي تكامل و تعميق تئوري صحيح و دفاع از آن را بوضوح مطرح ميسازد. ماركسيسم مبارزه براي حقيقت را پروسه اي پايان ناپذير و فعال ميداند، پروسه اي كه در آن بشر به شناختي عميق و عميقتر دست مي يابد (در عين حال پروسه فوق بعلت عقبگردها، عقب نشيني ها و پيروزيهاي موقت ايده هاي غلطي كه بخشي از اين مارپيچ هستند، مستقيم الخط پيش نمي رود). روح دگماتيسم ـ كه حقيقت را به يك سلسله تعاريف منجمد و بيروح بدل كرده و كاري نمي كند جزآنكه در يك دنياي پيچيده و دائم التغيير، يك خط كش اندازه گيري قطعي امور، بدست مومن ميدهد ـ در تعارض كامل با ماركسيسم اصيل و مبارزه واقعي تئوريك قرار دارد. دگماتيسم حقيقت را از منشا و هدفش كه تغيير واقعيت از طريق پراتيك است، منفصل كرده و سيكلي را كه مائو تشريح كرد، مي شكند:

 

  بوسيله پراتيك حقيقت را كشف كردن و باز در پراتيك حقيقت را اثبات كردن و تكامل دادن، فعالانه از شناخت حسي به شناخت تعقلي رسيدن وسپس از شناخت تعقلي به هدايت فعال پراتيك انقلابي براي تغيير جهان ذهني و عيني روي آوردن. پراتيك، شناخت، باز پراتيك و باز شناخت ـ اين شكل در گردش مارپيچي بي پاياني تكرار ميشود و هر بار محتواي مارپيچهاي پراتيك و شناخت بسطح بالاتري ارتقاء مي يابد. اين است تمام تئئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك، اين است تئوري ماترياليستي ـ ديالكتيكي وحدت دانستن و عمل كردن. ( درباره پراتيك، منتخب آثار مائو، صفحه 471)

 

مبـارزه لنين عليه آگنوستـيسـيـسم

 اما چنين  ديدگاهي، از اين بينش كه تمام حقايق نسبي هستند و چيزي بيشتر از آن نيستند، بسيار دور است. تئوري اين چنيني در مورد حقيقت بيان متمركز خود را در اگنوستيسيسم مي يابد. آگنوستيسيسم توان تئوري را براي شناختن صحيح جهان زير سوال برده و نهايتاً نفي مي كند.

 اساساً شخص آگنوستيك چنين استدلال مي كند كه تنها شناخت قابل اتكا، شناخت حسي است و بنابراين هر نوع كوششي در جهت استفاده از آن تجربه و نفوذ به پشت ظواهر امور، و در نتيجه دست يافتن به محتوا و جهت چيزها صرفاً حدسيات است ـ شايد حدسياتي الهام شده، اما بهرحال صرفاً حدسيات. و جائي كه پاي حدسيات در ميان باشد تو مي تواني بخوبي من حدس بزني يآگنوستيك ها (حداقل بورژوا دمكراتهايشان) مساوات را به حيطه تئوري مي كشانند.ه

 بعبارت ديگر، آگنوستيك ها از اين واقعيت كه تمام تئوريها ريشه در تجربه دارند استفاده مي كنند تا بگويند: تئوري فقط مي تواند خود تجربه را تشريح كند، تئوري نمي تواند بهيچ واقعيتي كه مستقل از هر(و تمام) تجربه بشري و بزرگتر از آن باشد، دست يابد؛ و بنا به ادعايشان وجود چنان واقعيتهايي را منطقاً نميتوان اثبات كرد.

 آگنوستيسيسمي كه در ابتدا بشهرت رسيد، انعكاسي از ضروريات  بورژوازي بود كه هنوز نياز به علم داشت، اما از گسترش جهانبيني ماترياليستي نيز ترسيده بود. بنابراين، از يكطرف لزوم مطالعه جهان و تكامل علوم را تصديق ميكرد اما از طرف ديگر علم را به يك رشته فرضيات كه فقط مي توانست مدعي شرح برخي تجارب محدود باشد و توان نتيجه گيري مشخص از آن تجارب در زمينه واقعيت پنهان را نداشته و بالنتيجه نمي توانست نقدي همه جانبه و واقعاً علمي از جامعه  را پيش گذارد، تنزل ميداد. اين گرايش آگنوستيكي  بعدها به پوزيتيويسم تكامل يافت. پوزيتصيويسم با ماترياليسم بدليل باصطلاح "آفريدن" واقعيتي كه مستقل  از تجربه  بشر است به مخالفت آشكار پرداخت. اين امر كه وجود چنين واقعيتي توسط پراتيك روزمره انسانها در توليد (تغذيه، خوابيدن و امثالهم به كنار) به اثبات مي رسد، هيچ جايي در محاسبات اين آكادميسين هاي آكروبات باز نداشت.

 با فرا رسيدن سالهاي 1900، آگنوستيسيسم (و پوزيتيويسم) شروع به پايه گيري در جنبش ماركسيستي كرد. اين جريان در جنبش روسيه خصوصاً پس از شكست انقلاب 1905 در ميان برخي ماركسيستهااي سابق كه همگان را دعوت به آزمون دوباره فلسسفه ماركسيسم و قالب ريزي نوين آن برمبناي خط پوزيتيويستي مي كردند ظهور يافت و به مرحله مهمي از مبارزه جهت دفاع از فلسفه ماركسيستي رهنمون گشت: مبارزه لنين عليه آگنوستيك ها.

 آگنوستيك ها بيشتر افكارشان را از ماخ به عاريت گرفته بودند (پزشك حاذقي كه فيلسوفي بي مايه بود). آنها چنين استدلال مي كردند كه از دوران ماركس و انگلس تا كنون برخي تكاملات فيزيكي و خصوصا آزمايشاتي در زمينه راديوم بعمل آمده كه ظاهراً نشانگر محو خودبخودي ماده است، و از اينجا ماده را مقوله اي دمده تلقي مي كردند. بر اين مبني اگر امكان نمايش محو ماده وجود دارد، پس چگونه مي توان در مورد دنيا با اطمينان مطالبي را اظهار كرد، چگونه مي توان غير از مباحث مشروط در مورد آنچه كه ظاهراً احساسات ما تجربه كرده اند، سخني بر زبان آورد

 اما مسئله بيشتر مربوط به بحران عقيدتي اين گروه از ماركسيستهاي سابق بود تا به آزمايشات راديوم. شكست انقلاب 1905، و افت  اجتناب ناپذير جنبش پس از آن، بسياري از روشنفكران را در مورد دورنما و امكان تحقق انقلاب دچار شك و شبهه ساخت ـ همان انقلابي كه چندي پيش اينان تن به امواجش سپرده بودند (يا حداقل عموماً از آن دفاع ميكردند). آيا عدم پيروزي انقلاب، ماركسيسم را بطور جد ي زير سوال مي برد؟ تو گويي ماركسيسم پيروزي فوري را "نويد" داده يا آنرا تضمين ميكند.

 در همان حال سرمايه داري به مرحله اي كيفيتاً عاليتر، يعني امپرياليسم، تكامل مي يافت و بسياري از تحليل هاي مشخص "كاپيتال" ديگر صادق نبود. بر مبناي مافوق  سودهايي كه امپرياليسم از كشورهاي مستعمره و ملل تحت ستم بكف مي آورد، بورژوازي توانسته بود به بخش  مهمي از طبقه كارگر در كشورهاي پيشرفته امتيازاتي را عرضه كند.

 و اين بخش پايه اجتماعي خطي را تشكيل داد كه لاينحل بودن تضادهاي سرمايه داري (در چارچوب سرمايه داري) و نياز به يك انقلاب سوسياليستي را آشكارا بزير سوال ميكشيد. نفوذ آگنوستيسيسم در ماركسيسم با بروز شوونيسم اوج گرفته و خود منبع تغذيه آن گشت. اين انحراف خود را فقط به تجارب و شرايط طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي (و حتي به شرايط اقليت ممتاز پرولتاريا در اين نقاط) محدود كرده و توجهي به تيره روزي فزاينده مستعمرات كه امكان اعطاي امتياز به كارگران كشورهاي پيشرفته را فراهم كرده بود، مبذول نمي داشت.

 آنزمان گرايش آگنوستيكي برمبناي تحولات واقعي جهان شتاب گرفت و ظاهراً بيان تغييرات در حال رخ دادن بود (منجمله شكست انقلاب 1905 روسيه)، و همين مسئله اين خط را مخربتر ساخته و طرد فوري آنرا ايجاب مي كرد. اينجا تضادهاي حاد سياسي در ماركسيسم عمدتاً خود را در حيطه فلسفي نمايان ساختند. لنين در مقاله "برخي خصوصيات تكامل تاريخي ماركسيسم" اين نكته را جمعبندي كرده و نوشت:

 

 دقيقاً بدين علت كه ماركسيسم دگم بيروح، امر نهايي، تمام شده و حاضر و آماده و آموزه اي تغيير ناپذير نبوده، بلكه يك راهنماي عمل زنده است، بالاجبار مي بايست تغييرات ناگهاني در شرايط زندگي اجتماعي (اينجا منظور ركود قابل ملاحظه اي است كه پس از سال هاي 1907 ـ 1905 بوجود آمد ـ لني ولف) را منعكس مي كرد. اين تغيير در فرو پاشي و تفرقه، در تزلزلات و بطور خلاصه در تمام بحرانهاي جدي دروني ماركسيسم منعكس شد. اينجا بود كه مقاومت قاطعانه در مقابل اين فروپاشي و تقويت پيگيرانه اصول ماركسيسم در دستور روز قرار گرفت. در دوره قبل (منظور سالهاي 1907 ـ 1905 است ـ لني ولف) بخشهاي گسترده اي از طبقاتي كه نمي توانستند براي فرموله كردن اهدافشان از ماركسيسم اجتناب ورزند، لاجرم آنرا بصورتي شديداً يك جانبه و تحريف شده در آوردند ـ آنها از روي عادت برخي "شعارها"، برخي جوابها به سوالات تاكتيكي را ياد گرفتند، بي آنكه فهمي از معيارهاي  ماركسيستي كه در اين جوابها نهفته بود داشته باشند. "ارزيابي مجدد تمامي ارزش ها" در حيطه هاي گوناگون زندگي اجتماعي به "تجديد نظر" در مجرد ترين و عام ترين اصول فلسفي ماركسيسم انجاميد.... (ماركس ـ انگلس ـ ماركسيسم، صفحه 305 ـ 304)

 

 دفاع از فلسفه ماركسيستي اهميت مركزي يافته بود.

 

  هيچ چيزمهمتر از گرد آوردن همه ماركسيستهايي كه متوجه عمق بحران و لزوم مبارزه براي دفاع از اصول تئوريك و اصول اساسي ماركسيسم گشته اند، نمي باشد ـ همان اصولي كه بواسطه نفوذ بورژوازي در ميان "رهگذران" ماركسيسم بطور 180 درجه تحريف شده اند. (همانجا، صفحه 360)

و لنين اين مبارزه را در "ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم" به پيش برد.

 آگنوستيك ها زيركانه ميكوشيدند معناي ماده در فلسفه (موجوديت مستقل از شعور) را با معناي آن در فيزيك (كه گاهي بجاي جرم بكار رفته و صفت اجسام فيزيكي معيني در مقاومت در مقابل شتاب است) مغلوط كنند. لنين اين تلاشها را افشا كرد. تبديل ماده (بمعناي جرم) به انرژي نه تنها ماترياليسم (ماترياليسم ديالكتيكي) را رد نكرد، بلكه آنرا محكمتر كرد. لنين توضيح داد:

 

 "محو ماده" بمعناي محو محدوده كنوني شناخت ما از ماده است، بدين معني كه شناخت ما عميقتر ميشود. خصائل ماده نيز كه قبلا مطلق، لايتغير و عمده (نفوذناپذيري، جرم و امثالهم) بنظر مي آمدند به همين ترتيب ناپديد مي شوند. حال روشنن مي شود كه اين خصائل نسبي بوده و فقط مشخخصه حالت معيني از ماده هستند. ("ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم"، لنين ـ صفحه 311)

 

 اما اين تغييير در شناخت، ماتريالييسم را ازاعتبار نيندداخت، "... چراكه تنها صفتي كه ماترياليسم فلسفي براي ماده قائل ميشود عبارت است از موجود بودن بمثابه يك واقعيت عيني، و خارج از ذهن ما." (همانجا، صفحه 311)

 براي ديالكتيك ماترياليستي، تغيير شكل ماده به حالتي بظاهر ضد خود، چيز عجيبي نبود، و در واقع كشف امر تبديل متقابل جرم و انرژي به يكديگر تائيدي بود بر ماترياليسم ديالكتيك و همين مسئله به تعميق اين علم ياري رساند. لنين نوشت، ماترياليسم ديالكتيك:

 

 ... بر تقريب، بر نسبي بودن هر تئوري علمي از ساختمان ماده و خصائل آن اصرار مي ورزد، ماترياليسم ديالكتيك بر عدم وجود حد مرزهاي  مطلق در طبيعت، بر تغيير شكل ماده متحرك از يك حالت به حالتي ديگر كه بنظر ما با آن ناسازگار است و قس عليهذا ... اصرار مي ورزد.

 

 الكترون به اندازه اتم تهي ناشدني است، طبيعت لايتناهي است اما بطور لايتناهي، وجود دارد. و تنها قبول بي قيد و شرط و قطعي وجود طبيعت در خارج ذهن و تصور بشر است كه ماترياليسم ديالكتيك را از آگنوستيسيسم نسبيت گرا و ايده آليسم متمايز مي كند. (همانجا، صفحه 314 ـ 312)

 

 بعلاوه، همانطور كه دورينگ بطور يكجانبه بروي خصلت مطلق برخي حقايق اصرار مي ورزيد، آگنوستيك ها دست بروي جنبه متضاد تضاد گذاشته و حقيقت مطلق را بطور عام نفي كردند. ولي هر دو به يك اندازه اشتباه مي كردند. لنين به يكجانبه نگري آنها بر خورد كرده و عميقاً رابطه بين حقيقت مطلق و نسبي را مورد بررسي قرار داد:

 

  از نقطه نظر ماترياليسم مدرن، يعني ماركسيسم، حدود نزديكي شناخت ما از عينيت، و حقيقت مطلق تاريخاً مشروط است. اما وجود چنان حقيقتي نامشروط است و اين واقعيت كه به آن نزديكتر مي شويم نيز نامشروط است. حدود تصوير تاريخاً مشروط است، اما اين واقعيت كه تصوير يك مدل عيناً موجود را ترسيم مي كند، امري نامشروط است. شناخت از ماهيت اساسي پديده ها، شرايط و زمان كشف آليزارين در قير ذغال سنگ يا كشف الكترون ها در اتم، تاريخاً مشروط است، اما اين مسئله كه چنين اكتشافاتي در "شناخت مطلقاً عيني" پيشرفت محسوب ميشوند، نامشروط است. در يك كلام هر ايدئولوژي تاريخاً مشروط است ولي واقعيت نامشروط اين است كه هر ايدئولوژي علمي (مثلا برخلاف ايدئولوژي مذهبي) بر يك حقيقت عيني، حقيقت مطلق منطبق است." (همانجا، صفحات 153 و 152)

 

 فقط اين درك ديالكتيكي از رابطه بين حقيقت مطلق و نسبي است كه از يكسو از تبديل علم به دگم جلوگيري كرده و از سوي ديگر آنرا از تركيب شدن با انواع و اقسام ترهات بورژوائي، شبه مذهبي و عموماً ضد علمي تحت لواي "حقيقت فقط نسبي است"، مصون مي دارد. كنه نسبيت گرائي تشخيص نسبي بودن شناخت نيست ـ ماركسيسم به اين مسئله واقف است ـ بلكه همانگونه كه لنين مي گويد "انكار هر نوع معيار يا مدل عيني موجود و مستقل از بشر است كه شناخت نسبي ما به آن نزديك است." (همانجا، صفحه 154)

 بعلاوه، برخي آگنوستيك هاي مهم اين دوره (بخصوص پوزيتيويست ها و پراگماتيست ها) معيار پراتيك در تئوري شناخت را تحريف كرده اند. آنها تئوري حقيقت خود را بر اين مبنا استوار كرده اند كه آيا ايده اي به آنها اجازه دستيابي به نتايج "دلخواه" شان را در عمل مي دهد يا نه. اما اين "دلخواه بودن" را چه چيزي تعيين مي كند؟ تئوري بطلميوسي (مركزيت زمين) در مورد منظومه شمسي را ميتوان تحت چارچوب معيني مفيد دانست، كاتوليسم هم همينطور! اما هيچكدام از اين دو درست نيستند. رد واقعيت عيناً موجود، شخص آگنوستيك را مجبور مي كند كه فرد را مركز تعيين حقيقت قرار دهد و عموماً از مسئله پراتيك اجتماعي رويگردان شود و نقش آن در تضاد مابين واقعيت و شناخت بشر از واقعيت (وتوانش در تغيير آن) را نبيند. بعضي از كساني كه طرف مجادله لنين بودند، سعي در مخدوش كردن مطلب كرده و مي گفتند آن ايده اي حقيقت دارد كه اكثريت مردم به حقيقت بودنش اعتقاد دارند. لنين گفت بنابراين با اين معيارها بايد در برخي نقاط جن و پري را واقعيت نام نهاد. صرف اين مسئله كه اكثريت ايده اي را حقيقت تصور مي كنند و يا حتي آنرا مفيد مي دانند، بخودي خود هيچ ربطي به حقيقت داشتن يا نداشتن آن ايده ندارد.

 اين تشبث آگنوستيسيستي بدون نقد ساختار واقعيت، حقيقت را محدود به هر آنچه كه فوراً مفيد است مي كند و بالنتيجه مبارزه براي حقيقت را محدود به يكسري تلاشهاي حقيرانه وصله پينه مانند در چارچوب پارامترهاي وضع موجود كرده و از اين طريق نقد همه جانبه وضعيت موجود بر مبناي تضادهاي بنيادين را ناممكن مي سازد. برمبناي چنين دركي از حقيقت و مفيد بودن است كه طيف آگنوستيسيسم زيربناي ايدئولوژيك پوزيتيويسم نوع آمريكائي ـ يعني پراگماتيسم ـ را فراهم مي كند. پراگماتيسم آشكارا اعلام مي كند كه حقيقت توسط مفيد بودنش آفريده مي شود. ويليام جيمز ايدئولوگ اصلي پراگماتيسم اعلام مي كند، آن تئوريهائي از همه درست ترند كه "در تبديل تجارب پر تضاد و كشاكش به تجارب نسبتاً متحد و ادغام شده" از همه بيشتر بكار آيند. (به نقل از مقاله "عليه پراگماتيسم" در كمونيست، دوره دوم، شماره 2، 1978، حزب كمونيست انقلابي آمريكا) اين بعبارتي، يعني آب سرد ريختن روي تضادها و به سازش كشاندن آنها.

 تاثير پراگماتيسم در جنبش انقلابي شكل مشخصاً مخربي بخود مي گيرد. اين ديدگاه ارزيابي از نتايج فوراً حاصل شده عملي را از مجموعه نقد ماركسيستي از خصلت اساسي جامعه طبقاتي و تضادهاي موجود در انتقال به جامعه بي طبقه جدا مي كند. چيزي كه در اينجا بحساب مي آيد تعداد افراد بسيج شده است تا خط بسيج كننده. اين بينش تحت سوسياليسم معمولا بدين شكل بروز مي يابد: ـ افزايش توليد چقدر است ـ در حاليكه سوال بايد اين باشد: آيا به پيشروي بسوي كمونيسم جهاني خدمت مي كند يا نه و اگر جواب مثبت است، در چه ابعادي و چگونه؟ ديدگاه پراگماتيستي تجربه مستقيم را در چارچوبه ضروري ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي مورد ارزيابي قرار نمي دهد، بلكه از آن جدا كرده و (بقول مائو) وظيفه "حذف زوائد و حفظ نكات اساسي" را غير عملي قلمداد مي كند. برمبناي بحث پراگماتيستي براي ارزيابي نتايج بايد معيارهاي كمي و لاجرم معيارهاي بورژوايي را بكار گرفت.

 بله، انقلاب 1905 روسيه شكست خورده بود و سرمايه داري در كشورهاي پيشرفته در راهي كه غير قابل پيش بيني بود به مرحله اي كيفيتاً نوين يعني امپرياليسم تكامل يافته بود. اما در مواجهه با اين واقعيات خط آگنوستيكي از زير مصافهاي تئوريكي و پراتيكي كه اوضاع در مقابل قرار داده بود شانه خالي كرد و ميتوان گفت (حداقل بطور عيني) به مسالمت جويي با بورژوازي دچار گشت ـ در حاليكه براي ماترياليست ديالكتيكي، اين بحران كندوكاو عميقتري را جهت درك همه جانبه تر و فراگيرتر واقعيت ايجاب نموده و لزوم فهم عميقتر اصول اساسي و متد ديالكتيك ماترياليستي را در جهت پاسخگويي به معضلات برخاسته از واقعيت پيچيده و متغيير، پيش نهاد. ماركس و انگلس براي نخستين بار، راه ديالكتيك ماترياليستي را گشودند و اين لنين بود كه در جريان پاسخگويي به معضلات مقابل پا موفق شد در آن راه عرصه هاي نويني را فتح نمايد. او نوشت:

 

نتيجه منحصر بفردي كه از اين نظريه ماركسيست ها كه تئوري ماركس حقيقتي عيني است ميتوان گرفت، آن است كه ما با دنبال كردن راه تئوري ماركسيستي به حقيقت عيني نزديكتر و نزديكتر خواهيم شد (بي آنكه هرگز اين كار پايان يابد). اما بدنبال هر راه ديگر روان شدن ما را به هيچ جايي نخواهد رساند مگر به سردرگمي و فريب. (همانجا، صفحه 162)

 

 ____________________________

 

توضيحات فلسفه

 

 (1) تئوري كپرنيك نشان داد كه زمين بدور خورشيد مي چرخد و نه بالعكس، و خود زمينه اي شد براي صحيح پيمودن اقيانوسها توسط كشتي ها، تا بتوانند بطرف بازارهاي جديد در آسيا، افريقا و آمريكا روان شوند. تكامل توليد و صنايع عموماً محتاج به علم بود ـ كشف فشار هوا از طريق مطالعه اين مسئله كه چرا پمپهاي مكنده قادر نيستند از معادن آب گرفته در عمقي بيشتر از 33 فوت آب بكشند، صورت گرفت.

  (2) ماترياليسم معتقد است كه ماده مستقل از شعور وجود داشته و در واقع شعور از آن بر مي خيزد (نه بالعكس)، معتقد است كه جوابهاي مسائل را بايد با تحقيق در جهان مادي و كشف قوانين آن جست. فلسفه ايده آليستي برآنست كه شعور يا حتي حيطه الهي مفروضي، برتر از ماده است. ايده آليسم براي حقيقت به انتظار قوانين الهي مي نشيند. اين جهانبيني هاي متضاد در بخش بعد عميقتر بررسي خواهند شد.

  (3) كلمه ديالكتيك خود از ديالوگ يوناني كه بمعناي سخنراني و مباحثه كردن مي باشد، نشئت مي گيرد(ديالكتيسين هاي اوليه معتقد بودند كه حقيقت از طريق بحث بين ايده هاي متضاد كشف شد)

  (4) جايگزيني يك جامعه توسط جامعه اي كاملا متفاوت در مقياس جهاني امري است آشكارا پيچيده تر از تولد جوجه. هر انقلاب منفرد پرولتري اگرچه جامعه سرمايه داري را در سطح جهاني از بين نبرده يا حتي بورژوازي همان كشور را نابود نمي سازد (اين مسئله را در فصل چهار اين كتاب مورد بحث قرار مي دهيم) ولي جهشي مهم در اين روند محسوب ميشود. در يك روند طولاني تاريخي است كه مناسبات سرمايه داري و جامعه سرمايه داري كاملا از ميان مي روند و يك هستي كاملا نوين در نتيجه مبارزه اضداد بمنصه ظهور مي رسد. ماركس سراسر اين روند را بطريقي فشرده و متمركز چنين تشريح كرد: "تمركز وسايل توليد و اجتماعي كردن كار بالاخره به نقطه اي مي رسد كه با پيوسته سرمايه داري خود ناسازگار ميگردد. بنابراين اين پوسته به دونيم شده و ناقوس مرگ مالكيت خصوصي سرمايه دارانه به صدا در مي آيد، از خلع يدكنندگان خلع يد مي شود." (كاپيتال جلد اول، صفخه 763)

  (5) لنين اين مقوله را در مقاله "درباره مسئله ديالكتيك" چنين مورد بحث قرار مي دهد:

"... خاص فقط در رابطه اي وجود دارد كه به عام مي انجامد. عام فقط در خاص و از طريق آن وجود دارد. هر خاصي (به ترتيبي) يك عام است. هر عامي يك (جزئي از، يا يك جنبه از، يا اساس)  يك خاص است. هر عامي فقط بطور تقريبي تمام چيزهاي خاص را در بر ميگيرد، هر خاصي بطور ناقص وارد عام ميشود و قس عليهذا." (صفحه 343 كليات آثار لنين به انگليسي)

  (6) رويزيونيسم به هرگرايشي مي گويند كه تحت لواي ماركسيسم مبلغ ايده ها و اعمالي است كه مستقيماً خلاف روح و اهداف و اصول اساسي ماركسيسم و پراتيك اصيل ماركسيستها مي باشد.

  (7) "اختلافات ازكجا سرچشمه مي گيرند؟"، "بازهم درباره اختلافات ما و رفيق تولياتي"، "پلميك در مورد خط عمومي جنبش بين المللي ماركسيستي"، و "پيشنهاداتي در مورد خط عمومي جنبش بين المللي كمونيستي" (انتشارات رد استار، لندن 1976)

  (8)  بذخ باصخ انفجار عظيم ماده و انرژي كه حدوداً 18 ميليارد سال قبل اتفاق افتاد و اين آخرين نقطه اي است كه علم كنوني در تاريخ جهان شناخته است.

  (9) غقطجعصضكا ستاره اي كه نورش ناگهان بشدت افزايش مي يابد، و اين بدليل انفجاري است كه بيشتر جرم ستاره را دفع مي سازد.

  (10) يك مثال از شروع كاذب را مي توان در عصر رنسانس ايتاليا مشاهده كرد. آنجا توليد كالايي و تجارت تا جايي رشد كرد كه سرمايه تجاري در حال تبديل شدن به سرمايه صنعتي بود، اما بدلايل گوناگون اين كار به نتيجه نرسيد ـ از جمله اين دلايل پيشرفت دريا نوردي در نتيجه رنسانس بود كه به اروپاي شمالي اجازه داد از شهرهاي تجاري ايتاليا گذشته و بطرف شرق روان شود. بنابراين انقلاب بورژوايي تا قرنها بعد در ايتاليا انجام نشد.

  (11) توليد كالايي، توليد براي مبادله است و سرمايه داري ازتمام سيستمهاي ديگر توسط سلطه اين شكل از توليد متمايز مي گردد. فئوداليسم با توليد براي مصرف مشخص ميشود كه در آن توليد دهقانان عمدتاً بطور مستقيم در خدمت استفاده خودشان و يا اربابانشان قرار ميگيرد. در مورد چگونگي برخورد اين دوشكل توليدي به فصل دوم كتاب حاضر مراجعه كنيد.

  (12) مبارزه مائو عليه يانگ شيان چن و درك خاص او از سنتز  در جزوه بسيار مهم "سه مبارزه سترگ فلسفي در چين" (1973) آمده است.

  (13) گرايش به درك مستقيم الخط يك ـ دو ـ سه از تكامل كه در آنتي دورينگ وجود داشت در كتاب "ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي" استالين شكل متمركزتري به خود مي گيرد. اين كتاب در عين دارا بودن مطالبي صحيح و عليرغم اينكه هدفش را ارائه يك خلاصه فشرده (وضرورتاً كمي ساده انگارانه) قرار داده است، به حدي در مورد فوق و موارد ديگر به خطا ميرود كه تا بحال ضررهاي فراواني را به صورت تربيت افراد در سيستم فكري ماترياليسم مكانيكي بجاي ماترياليسم ديالكتيكي وارد آورده است.

 (14) محدوديتهاي ديدگاه ساده حسابي از مسئله تبديل كميت به كيفيت ـ بمثابه يك قانون طبيعت ـ را در آزمايش ذرات زير اتمي مي توان كاملا مشاهده كرد. در مقاله اي تحت عنوان "ماده تا بينهايت قابل تقسيم است" كه توسط فيزيكدان چيني "بي آن سيزو" قبل از كودتاي 1976 نگارش يافته است، تقسيم واويكلها يعني كوچكترين واحد ماده كه تاكنون براي انسان شناخته شده به ترتيب زير مورد بحث قرار گرفته است:

"واويكلها به چه طريق تقسيم خواهند شد؟ اين امر نمي تواند بطرق روتين و با استفاده كور از تجارب قبلي باشد. مولكول به اتمها، حوزه جاذبه و حوزه الكترو معناطيسي تقسيم ميشود. اتم به هسته هاي اتمي، حوزه هاي الكترومغناطيس و الكترون تقسيم ميشود. هسته اتمي به پروتون، نوترون و حوزه اتمي تقسيم ميشود. در هر سطحي نوين، همه اينها اشكال جديدي از وحدت ذره و حوزه هستند. همه اينها نقاط گرهي جديدند و همه اينها كيفيتاً متفاوتند. واويكلها به چه اشكالي تقسيم خواهند شد؟ اين امكان هست كه اين تقسيم بشكل قبلي يعني وحدت ذرات و حوزه ها باشد. همچنين امكان دارد كه تغيير كيفي عظيمي انجام شود و به يك شكل مادي كاملا مجزا و يك شكل مادي ادامه دار جديد پا دهد. آنها مي توانند پديده هايي نوين و متفاوت از ذرات و حوزه هايي باشند كه فعلا ما نمي شناسيم. اين امكان هست كه آنها به كوچكتر و كوچكتر تقسيم شوند، اما اين نيز ممكن است كه به بزرگتر و بزرگتر تقسيم گردند. چيزي كه از واويكلها بيرون كشيده خواهد شد ممكن است چيزي "چاق تر" و يا بزرگتر از آن موقعي باشد كه درون واويكل بود. اين امر ممكن است به تكامل مناسبات جديدي مابين كل و جزء بيانجامد. آنوقت چه خواهد شد؟ اين يك سوال علمي كنكرت است. ماده اشكال بينهايت گوناگون دارد، تقسيم كنكرت ماده نيز اشكال بينهايت گوناگون دارد. "ماركسيسم ـ لنينيسم بهيچوجه به حقيقت پايان نداده بلكه برعكس در جريان پراتيك براي شناخت حقيقت، لاينقطع راههاي تازه اي مي گشايد" (درباره پراتيك ـ مائو). ماترياليسم ديالكتيك هرگز براي عرصه هاي ديگر حكم صادر نمي كند، و هرگز خود را بجاي علوم طبيعي ننشاند، و در اين مورد جمعبندي صادر نمي كند." ( به نقل از نشريه كارگر انقلابي شماره 122، صفحه 23، سپتامبر 1981)

  (15) البته "نتايج" و جمعبندي آنها مستلزم مبارزه است و مشخصاً در جامعه طبقاتي اين مبارزه "بيطرفانه" يا بدور از غوغا نيست، بلكه از قدرت نسبي طبقات مختلفي كه نظرات مختلف دارند، تاثير مي پذيرد. همانگونه كه مائو اشاره كرد "در مبارزه طبقاتي، نيروهايي كه طبقات پيشرو را نمايندگي مي كنند، گاهي اوقات دچار شكست مي شوند، نه بدليل آن كه ايده هاي آنها نادرست است، بلكه بعلت آن كه در تعادل نيروهاي درگير در مبارزه، آنها در آن مقطع مشخص به اندازه نيروهاي ارتجاع قدرتمند نيستند..." ("ايده هاي صحيح انسان از كجا سرچشمه مي گيرند"، منتخب آثار مائو، صفحه 903)

  (16) مسئله طرز تفكر بورژوايي در مورد آزادي، مسئله اي عميق و مهم است كه بدون تحليل از مناسبات توليدي بورژوايي و دولت بورژوايي نميتوان آنرابطور كامل تجزيه و تحليل نمود. ما در فصول بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت. در اينجا بيشتر به مفاهيم فلسفي آزادي و ضرورت پرداخته ايم.

  (17) در اينجا كمونيسم اوليه كه وجودش مبتني بر نيروهاي مولده نسبتاً نامتكامل بود و درست بر همين مبنا مي توانست وجود داشته باشد را در نظر نگرفته ايم. براي بحث بيشتر در اين مورد به فصل چهارم كتاب مراجعه كنيد.

 

 

2

_________________

 

اقتصادسياسي

 

 "انسان ابزار ميسازد. هنگاميكه ابزار خواستار انقلاب شود از طريق انسان سخن خواهد گفت..." (مائو) اما چگونه است كه ابزار خواستار انقلاب ميشود؟

 قبل از هرچيز بايد بگوييم، در حاليكه انسان ابزار را ميسازد، به عبارتي ابزار نيز انسان را مي آفريند ـ و آفريده است. هنگاميكه نزديك به چهارميليون سال پيش، يكي از تيره هاي پستانداران ماقبل انسان اشيائي را كه مي يافت  و مورد حمل و استفاده قرار ميداد به ابزار تبديل  نمود، انتخاب طبيعي (و ساير فشارهاي تكاملي) در جهت تكامل يك مغز بزرگتر و پيچيده تر عمل نمودند. اين مغز تكامل يافته بنوبه خود توانست مهارت و آزادي جديد دست را جهت ساختن ابزار فزوني بخشد. بعدها با پيچيده تر شدن كار و برخوردار شدن اين موجودات از ايده هاي بسيار پيچيده تري كه از ارتباط گيري با اصوات ساده فراتر ميرفت، تكامل نيز بهمين گونه به توسعه دستگاهي جهت مكالمه در انسان راه گشود. اين ديالكتيك مارپيچي، كه كار حلقه كليديش بود، از طريق مراحلي كه هنوز تماماً ترسيم ناشده اند و پيچش و چرخشها به پيدايش بشريت نوين در حدود پنجاه هزار سال پيش منتهي گشت.(1)

 امروزه شايد سخت باشد كه به كار بعنوان شالوده بشريت نگريسته شود ـ بويژه در جامعه طبقاتي كه كار فكري و يدي از هم فاصله گرفته و هر كدام نيز بنوبه خود از هم گسيخته شده و مقدار زيادي خصلت ضد بشري يافته اند. جامعه طبليت پايه اي زندگي خويش متنفرند و آن را بعنوان چيزي خارج از اراده خويش تحمل  انقلاب كمونيستي به نمايش در خواهد آمد. سپس با تكامل بيش از پيش جامعه و بقول ماركس، غلبه بر "تبعيت برده گونه فرداز تقسيم كار"، كار علاوه بر نياز پايه اي، به "خواست اوليه زندگي" تبديل خواهد شد(2) (نقد برنامه گوتا). 

 

 آنچه كه كار را از نظر ماركس به كار تبديل مي كند چيزي نيست بجز خصلت آگاهانه بودن آن ـ در تقابل با رابطه غريزي صرف با محيط پيرامون. ماركس در "كاپيتال" چنين خاطر نشان مي سازد:

 

 فعاليتهاي عنكبوت شبيه به كار يك بافنده است، و زنبور با ساختمان كندويش آرشيتكت را خجالت زده مي كند. اما آنچه كه بدترين آرشيتكت را از بهترين زنبور متمايز مي كند، اين است كه يك آرشيتكت پيش از آنكه به ساختمانش ماديت بخشد آنرا در ذهن خويش ميسازد. نتيجه اي كه در پايان پروسه هر كاري حاصل مي گردد، قبلا در ذهن سازنده اش موجود بوده است. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 871)

 

 كار و ابزاري كه در جريان آن مورد استفاده قرار ميگيرد، نه تنها تكامل بشر بلكه همچنين تكامل جوامع بشري را نيز به پيش راند. از آنجا كه كار يك پراتيك آگاهانه است و از آنجا كه انسانها به نقد آنچه كه انجام داده اند مي نشينند و آنرا تغيير مي دهند، آنها بطور مداوم ابزار و شيوه هاي نوين را رشد و توسعه داده و درك عميقتري از جهان كسب مي كنند. جهشهاي تاريخي ـ از شكار و جمع آوري آذوقه به كشاورزي، از حيوانات باركش به موتور بخار، و از ماشينهاي احتراقي به كامپيوتر ـ همگي نشانه هاي اين پيشرفت هستند.

 در عين حال، اين پروسه هموار وبدون تضاد پيش نرفته است. انسانها نه تنها از ابزار استفاده كرده و آنرا تكامل ميدهند، بلكه براي انجام چنين كاري بايد وارد مناسبات اجتماعي معيني شوند. چه كسي صاحب ابزار توليد است؟ رابطه ميان مردم در پروسه توليد چيست؟ محصول چگونه توزيع مي شود؟ اينها سه عرصه اصلي مناسبات توليدي اند (كه بر رويهمرفته زيربنا را تشكيل ميدهند). در اين ميان مالكيت عموماً عمده است ـ اگرچه، دو ديگر بر مالكيت تاثير مي گذارند؛ و حتي در برخي اوقات اهميتي بيش از آن كسب مي كنند.

 بطور عموم مجموعه هاي مختلف مناسبات توليدي، از سطوح متفاوت تكامل نيروهاي توليدي (ابزار، موادخام، منابع طبيعي، توانايي هاي مردم در استفاده از آنان) برخاسته و با آن تطابق دارند. بطور مثال روابط برده داري عموماً از شرايطي ناشي شده كه در آن ابزار و نيروهاي توليدي به اندازه اي كه بتوان محصول مازاد بدست آورد توسعه يافته بودند، اما هنوز نسبتاً عقب افتاده بوده و محتاج كار بدني زياد و تلاش فكري اندك از سوي توليدكنندگان بودند (3). در جوامع برده داري معروف مانند يونان و روم، مالكين، ابزار اصلي توليد منجمله خود بردگان را در تملك داشتند. مناسبات ميان مردم در پروسه كار توام با خشونت و تخاصم شديد بود (بطوريكه بردگان، زير شلاق تا سرحد مرگ كار مي كردند) و به برده فقط به اندازه بخورونمير داده مي شد و اغلب شرايط تغذيه حيوانات اهلي برده داران بهتر از آنان بود.

 اما شيوه توليدي برده داري در اين جوامع باستاني، انباشت مازاد فراواني را امكان پذير نمود. طبقه فارغ البالي بوجود آمد كه به انجام آزمونهاي علمي مشغول شد. صنعتگران و تجار نيز در منافذ جامعه برده داري رشد كردند، و نيروهاي مولده تكامل يافتند. اما مناسبات برده داري كه آن پيشرفتها را امكان پذير ساخت، بزودي در تقابل با تكامل بيش از پيش آن قرار گرفت. برده كه با وحشيگري بي اندازه روبرو بوده و احياناً با انجام كار طاقت فرسا طي يكي دو سال از بين مي رفت، هيچ انگيزه اي نداشت كه از ابزار پيشرفته تر استفاده كند. بالعكس، مقاومت مداوم بردگان ـ منجمله خرابكاري و از بين بردن ابزار كار ـ مانع مدرنيزه شدن ابزار توليد شده و بواسطه ابزار زمخت تر و آسيب ناپذيرتر در جهت پائين نگاه داشتن سطح توليد عمل مينمود. سپس خود نظام برده داري نيز به تحقير كار يدي پرداخت و اين امر زوال جوامع برده داري را تسريع كرد.

 بدين ترتيب، بقول مائو، ابزار شديداً محتاج سخن گفتن بودند. و سخن نيز گفتند: از طريق قيامهاي توده اي بردگان و مبارزات "بربرها" عليه سلطه رومي ها. البته واضح است كه اينها اعمالي مكانيكي كه خصلت ابزار است نبودند، بلكه عمل آگاهانه و دلاورانه مردمي بود كه در برابر بردگي بپاخاسته و پتانسيل بشر براي نيل به چيزي عاليتر را حس كرده بودند. اما همان ايده آل ها و ديدگاههايي كه باعث بوجود آمدن قيامها يكي پس از ديگري گرديدند، ريشه در تضاد ميان نيروهاي مولده ـ كه نيازمند تكامل مداوم بودند ـ و مناسبات توليدي ـ كه به زنجيري بر دست وپاي اين نيروها و به سرچشمه زوال كل جامعه تبديل شده بودند ـ داشت. اين مبارزات ميان مردم (عليرغم اينكه بازيكنانش داراي چه سطحي از آگاهي بودند)، وسيله اي بود كه از طريق آن نيروهاي مولده، مناسبات توليدي كهن را در هم شكستند.

 اين مسئله به اصل مهم ديگري اشاره دارد: تضادهاي موجود در شيوه توليدي جامعه بيان فشرده خود را (كه نهايتاً فقط از طريق مبارزه ميتواند حل شود)  در روبنا ـ نهادهاي سياسي، ايده ها، هنر، فلسفه و غيره ـ كه بر روي مناسبات اقتصادي قرار گرفته است، مي يابد. روبنا، بمثابه پوسته اي است كه بر گرد زيربنا كشيده شده و آنرا حفظ مي كند. (4) روبنا بيش از زيربنايي كه بر روي آن استقرار يافته است "به چشم مي خورد". ايده ها، سياست و غيره چيزهايي هستند كه وقتي در باره جامعه مي انديشيم، بلافاصله به ذهنمان مي رسند و اصلي ترين ابزارهايي هستند كه جامعه از آن طريق درباره خود مي انديشد. ليكن، تضادهاي بين زيربناي اقتصادي و نيروهاي توليدي در پايه اين بنا قرار گرفته اند و باعث ايجاد تركهايي در ديوارها مي گردند. استعاره فوق را بيشتر بپرورانيم: در عين حال، پي ريزي نوين، نهايتاً نيازمند در هم شكستن پوسته و پاكسازي آنچه كه قديمي است، مي باشد.

 بيشك، اين طرحي اجمالي از مناسبات ميان عناصر اصلي گوناگون در كليت جامعه است، و اين مقولات نه تنهادافع يكديگر  هستند، بلكه همچنين بطور سيال درهم نفوذ كرده و بيكديگر تبديل مي شوند. در حالي كه نيروهاي توليدي عموماً نسبت به زير بناي اقتصادي عمده هستند، اما گاهي اوقات براي رشد نيروهاي مولده انجام تحول در زيربنا ضروري ميشود و  نتيجتاً زيربنا عمده مي شود. و در حالي كه معمولا زير بنا نسبت به روبنا عمده است، بازهم، گاهي اوقات روبنا عمده و تعيين كننده ميشود.

 اهميت بررسي اقتصاد سياسي ـ كه به مناسبات اقتصادي جامعه توجه مي نمايد ـ در آن است كه تحولات زيربنايي كه مختصات مبارزه طبقاتي را تعيين مي كنند، درك شوند. اقتصاد سياسي از پايه مادي وظايفي حكايت دارد كه تكامل تاريخي، آنها را در دستور كار انقلاب قرار داده است. در حالي كه مناسبات اقتصادي به تنهايي كل يت يا تك عنصر تعيين كننده جامعه نيست (همانگونه كه اقتصاد سياسي كل يت ماركسيسم را تشكيل نمي دهد)، اما اين مناسبات، پايه اي هستند و بررسي آنها جزء ضروري هر گونه درك عميق از جامعه و انقلاب است.

 

 ظهورسرمايه داري

 سرمنشاء اقتصادي  مبارزه سياسي، براي نخستين بار طي مبارزه بورژوازي نوظهور عليه جامعه فئودالي در اروپا، شروع به خودنمايي نمود (5). اگرچه همه جوامع فئودالي درگير تضادهاي خود بود و مبارزه آنتاگونيستي بين دهقانان و ملاكين در همه جا جريان داشت، اما در اروپا بود كه براي نخستين بار اين تضادها به اندازه كافي رشد كردند. اين رشد، بگونه اي انجام گرفت كه پيدايش شكل نويني از جامعه (در طي چند قرن) امكانپذير گرديد. مشخصاً انگلستان در اروپا، متكامل ترين نمونه يك اقتصاد (و جامعه) سرمايه داري بود؛ و بدين خاطر بود كه ماركس آنرا در كاپيتال مورد توجه ويژه قرار داد. در عين حال، تكامل سرمايه داري در اروپا نه نتيجه "برتري ذاتي سفيد پوستان اروپايي" بود و نه شكلي از رفتار خارق العاده منحصر به آنها بود. اگر اين تكامل در آنجا به علتي متوقف مي گشت، نتيجتاً در جامعه فئودالي ديگري به وقوع مي پيوست، چرا كه سرمايه داري تنها راه حل تضادهاي فئودالي است (6). مثلا، مائو از تكامل عوامل سرمايه داري در جامعه رو به زوال فئودالي چين كمي پيش از اينكه دروازه هاي اين كشور توسط اروپا "گشوده شود"، سخن مي گويد ـ "گشايشي" كه تكامل آتي چين را بنحو گسترده اي تعيين نمود(7).

 اقتصاد فئودالي اروپاي غربي و شمالي بويژه پس از قرن دهم بمثابه وحدتي از اضداد ميان توليد براي مصرف مستقيم توليد كنندگان (و اربابانشان)، و توليد براي مبادله، تكامل يافت. سرفها و دهقانان مستقيماً هرآنچه را كه توليد مي كردند به مصرف مي رساندند، و يا به اربابان خود (و يا كليسا) تحويل مي دادند كه آنها آنرا مستقيماً مصرف مي كردند. دهقان چه بطور مستقيم از طريق تصاحب محصولاتش توسط ارباب، و يا از طريق بيگاري دادن بر روي زمين ارباب، استثمار مي شد. اينها مناسبات مسلط بر جامعه بودند. ارباب، صاحب زمين، و دهقان در اكثر موارد صاحب ابزار كار خويش بود. دهقان در تملك ارباب نبود(8). اما او، بمثابه جزئي از نظم طبيعي زندگي به زمين ارباب وابسته بود ـ و اين "نظم طبيعي" توسط احكام، قوانين و كارگزاران ارباب اعمال مي گرديد. بهمين ترتيب، دهقانان غالباً از حق استفاده از زمينهاي عمومي معين (براي جمع آوري هيزم، چرا، و غيره) و حق سكني گزيدن بر روي زمين، برخوردار بودند.

 در عين حال، توليد كالايي ـ يعني توليد نه براي مصرف مستقيم توليد كننده بلكه براي مبادله با ديگر توليد كنندگان نيز بمثابه يك جنبه فرعي در جامعه فئودالي انجام مي شد. در آغاز، اين توليد كالايي در اروپاي فئودالي توسط صنعتگران مستقل يا صاحبان حرف صورت مي گرفت، (9) كه در آهنگري (براي ساختن خيش، نعل اسب و غيره)، چرم سازي (جهت ساختن يراق، كفش) و غيره، تخصص داشتند. اين امر همچنين، توسط بازرگانان تقويت شد ـ بازرگاناني كه در بطن  جامعه فئودالي رشد يافته بودند، از خطه اي به خطه ديگر سفر كرده، و ميان اين مناطق تجارت مي كردند.

 درون اين توليد كالايي اوليه، تضاد مهمي ميان توليد كنندگان كوچك و بازرگانان وجود داشت. صنعتگر از اينرو كالا توليد ميكرد كه بتواند كالاهاي  ديگري جهت مصرف شخصي خويش بدست آورد؛ اگر فقط ير به ير هم مي شد، برايش خوب بود. درصورتي كه بازرگان كالاها را  با پول مي خريد كه بتواند آنها را در ازاي پول بيشتر به شخص ديگري بفروشد. تمام علت وجودي وي اين بود كه در انتهاي مدار، پولي بيشتر از آنچه كه با آن شروع بكار نموده بود، بدست آورد. اين شكل دوم گردش، خستگي ناپذير و لاينقطع بوده است. اين گردش، توليد را در جهت خدمت به تجارت به پيش راند و بدين ترتيب مناسبات كالايي را به جلو برد. شهرهاي تجاري و توليدي در سراسر سواحل اروپا يكي پس از ديگري ايجاد شدند (بر خلاف شهرهايي كه بطور مستقيم در خدمت قلمروهاي فئودالي خاص بوده و تحت سلطه آنان قرار داشتند)، و به مقابله با تابعيت شهر از روستاهاي فئودالي برخاستند.

 اوايل، بندهاي جامعه  فئودالي آهسته آهسته پوسيده مي شد. عملكرد اين مسئله در انگلستان به اينصورت بود كه در اواسط قرن پانزدهم، توسعه كارخانجات پشم فلميش در بلژيك باعث افزايش سرسام آور تقاضا براي پشم خام انگلستان شد. در پاسخ به اين تقاضا بود كه نجباي فئودال ـ كه بخاطر يك سلسله جنگها و بوجود آمدن دهقانان كشاورز كوچك مستقل، در موقعيت بي ثباتي بسر مي بردند ـ شروع به تصرف عدواني اراضي حصه اي دهقانان كرده و آنها را به چراگاه گوسفندان مبدل ساختند. دهها هزار دهقان از زمينهايشان رانده شدند. در عين حال، فئودالها شديداً به بازرگانان شهري مقروض شده بودند و علت اين امر هم انجام جنگهاي فئودالي و يا خريد وسايل تجملي بود؛ اين عامل مهمي در روي آوردن به توليد پشم جهت مبادله بجاي توليد براي مصرف، شد. فئودالها جهت صرفه جويي شروع به اخراج خدمه هاي خويش كردند (مشاوران، سربازان و خدمتكاران بارگاه هاي فئودالي كه همواره نشانه جلال و جبروت فئودالها بودند).

 انبوهي از خلع مالكيت شدگان كه به كارگران بالقوه تبديل شده بودند، سراسر انگلستان را در بر گرفتند(10). اكنون بازرگانان و رباخواران مي توانستند دكانهايي با ابزار توليد ابتدايي براه بياندازند و شماري از اين سلب مالكيت شدگان سرگردان را در زير يك سقف جمع كرده و براي بكار انداختن اين ابزار توليد آنها را در استخدام گيرند. اين امر در انگلستان، پايه داخلي استقرار توليد سرمايه داري بود: سلب مالكيت شدن از خيل عظيمي از افراد كه فاقد هرگونه وسيله تامين معيشت بودند، و پيدايش طبقه اي كه براي خريد وسايل توليد و استخدام سلب مالكيت شدگان جهت كار با اين وسايل، پول لازم را در اختيار داشت. برخورداري از خصلت عدم تملك، تبديل توده سلب مالكيت شده را به پرولتاريا امكانپذير ساخت، و اين خصيصه عدم تملك همچنان ويژگي اساسي پرولتاريا باقي مانده است.

 اما اين همه ـ هرچند لازم و حياتي بحساب مي آمد ـ بخودي خود براي مسلط ساختن سرمايه و رشد بورژوازي كافي نبود. استعمار، برده داري و قتل عام، شرايط خارجي ضروري براي خيز اين شيوه توليد نوين بودند. ماركس، هنگامي كه در مورد پيدايش سرمايه داري صنعتي سخن گفت، اين نكته را چنين توضيح داد:

 

 كشف طلا و نقره در آمريكا، قلع و قمع، به بردگي در آوردن مردمان بومي و مدفون ساختن آنان در معادن، آغاز استيلا بر هندشرقي و غارت آن، تبديل قاره افريقا به قرقگاه سوداگرانه براي شكار كردن سياهپوستان، همگي بشارت دهنده صبح دولت توليد سرمايه داري هستند. اين پروسه هاي تغزل آميز، مراحل اصلي انباشت اوليه سرمايه هستند. بدنبال اين جريان است كه جنگ بازرگاني ميان ملل اروپايي در مقياس تمام كره زمين در ميگيرد. جنگ مزبور با عصيان هلند عليه اسپانيا آغاز شد، با جنگ ضد ژاكوبن انگلستان (جنگ عليه انقلاب فرانسه) دامنه بسيار وسيعي يافت، و هنوز هم در جنگهاي ترياك عليه چين و غيره ادامه دارد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 751)

 

 بدين ترتيب بورژوازي در بحبوحه بوجود آمدن بازار جهاني زاده شد، در حالي كه "از سر تا پايش، و از هر حفره اش خون و چرك مي چكيد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 760)

 بازرگانان و تجار بهمراه بعضي استادكاران، صنعتگران سابق، فئودالهايي كه در تجارت دستي داشتند، و دهقانان مرفه تر، به بورژوازي تبديل شدند. اما مناسبات فئودالي كهني كه بورژوازي در آغاز از دامان آن برخاست، اكنون به مانع سختي بر سر راه تكامل بيشترش تبديل شده بود. مثلا نظام فئودالي بازرگانان را هنگام مسافرت بين قلمروهاي مختلف به پرداخت گمركات مجبور مي ساخت. يا هنگامي كه سرمايه داران به توده وسيعي از كارگران آزاد (آزاد به دو معني: يكي آزاد از قيود فئودالي و ديگري "آزاد" از قدرت تامين معاش خويش)  نياز داشتند. اين مناسبات فئودالي، دهقانان را به زمين وابسته كرده بود. و هنگامي كه بورژوازي تازه پا به عرصه وجود گذاشته و نيازمند دولتهاي ملي شديداً متمركز بود كه جنگهاي استعمارگرانه اش را به پيش ببرد، اين مناسبات فئودالي سرزمينها را به مناطق يا استانهاي غير متمركز تقسيم كرده بود.

 بدين ترتيب، دوره طولاني و طوفاني انقلاب بورژوايي و ضدانقلاب فئودالي، جنگ و خيزش، و دوران تكامل نيروهاي مولده بر اثر اين تحولات، فرا رسيد. بورژوازي و توليد سرمايه داري از طريق مراحل تعاون ساده، مانوفاكتور، و صنعت در طول چندين قرن تكامل يافت.(11)

 بهمراه انكشاف سرمايه داري، ضد آن ـ پرولتاريا ـ نيز تكامل يافت. همانگونه كه مانيفست توضيح ميدهد:

 

 بهمان نسبت كه بورژوازي، يعني سرمايه رشد مي كند، پرولتاريا، يعني طبقه كارگر معاصر نيز رشد مي يابد. اينها تنها زماني مي توانند زندگي كنند كه كاري بدست آورند و فقط هنگامي مي توانند كاري بدست آورند كه كارشان بر سرمايه بيفزايد...

 شرط اساسي براي موجوديت و سيادت طبقه بورژوازي، عبارتست از تشكيل و افزايش سرمايه. شرط وجود سرمايه، كار مزدوري است و منحصراً به رقابت في مابين كارگران وابسته است. ترقي صنايع كه بورژوازي مجري بلا اراده و بلا مقاومت آن است، بجاي پراكندگي كارگران كه از رقابت آنها ناشي ميشود، يگانگي انقلابي آنها را با ايجاد جمعيتهاي كارگري بوجود مي آورد. بنابراين، با رشد و تكامل صنايع بزرگ، خود آن شالوده اي كه بورژوازي بر اساس آن به توليد مشغول است و محصولات را به خود اختصاص ميدهد، فرو مي ريزد. بورژوازي مقدم بر هر چيز گوركنان خويش را بوجود مي آورد. فناي او و پيروزي پرولتاريا بطور همانندي ناگريزند. (مانيفست، صفحه 39 و 46)

 تنها در اواخر قرن هجدهم بود كه سرمايه داري صنعتي با انقلاب فرانسه و آنچه كه بطور طعنه آميزي "انقلاب صنعتي" انگلستان خوانده ميشود، جايگاه خود را بطور كامل پيدا كرد. ميگوييم طعنه آميز، چرا كه اين "انقلاب"، فقرزدگي وحشيانه پرولتارياي انگلستان، تشديد برده داري در جنوب آمريكا، انقياد هند و مرگ ناشي از گرسنگي ميليون ها نفر در اثر تخريب اقتصاد بومي را در بر داشت.(12)

 در سال 1852، جهان سرمايه داري با اولين بحران بزرگ اقتصاديش  بلرزه در آمد. براي نخستين بار ميليونها نفر گرسنه شدند، كه اين نه به علت كمبود توليد بلكه به جهت توليد بيش از حد بود ـ بيشتراز آن حد بود كه سود لازم جهت تداوم توليد را ميسر سازد. اين نخستين طغيان نيروهاي توليدي عظيم و نوين عليه مناسباتي بود كه در چارچوب آنها گرفتار آمده بودند.

 سالهاي دهه پس از آن، شاهد نخستين مبارزات پرولتري در انگلستان و فرانسه بود. در سال 1846 شديدترين بحران اقتصادي تا به آن روز، انگلستان را بلرزه افكند و سپس به سراسر قاره اروپا گسترش يافت. در فوريه 1848، تقريباً تمامي اروپا پا به عرصه مبارزه انقلابي نهاد.

 انقلابات سال 1848 ـ كه شليك آغازينشان با انتشار "مانيفست كمونيست" همزمان بود ـ نقطه عطف مهمي بودند. انگلس چنين نوشت: "انقلاب در همه جا كار طبقه كارگر بود، و اين او بود كه سنگرها را برپا ساخت و جانفشاني نمود." وي سپس ادامه داد:

 

 ولي تنهاكارگران پاريس بودند كه از برانداختن حكومت منظور كاملا روشن داشتند و آن عبارت بود از برانداختن نظام بورژوايي. اما با آنكه آنها از تضاد ناگزير كه بين طبقه آنها و بورژوازي وجود داشت بخوبي آگاه بودند، معهذا نه تكامل اقتصادي كشور و نه سطح تفكر توده كارگران فرانسوي هيچكدام هنوز بدان پايه نرسيده بود كه تجديد نظام اجتماعي را ميسر و ممكن گرداند. بهمين جهت، ثمرات انقلاب را در ماهيت امر، طبقه سرمايه داران بچنگ آورد. در كشورهاي ديگر نيز مانند ايتاليا، آلمان و اتريش، كارگران از همان ابتدا تنها عملشان اين بود كه به بورژوازي كمك كردند تا حاكميت را بدست گيرد. (پيشگفتاري بر چاپ ايتاليايي 1893 ـ مانيفست كمونيست، صفحه 27)

 

 اقـتـصاد سيـاسـي ماركسيستي

 ماركس و انگلس فعالانه در اين خيزشهاي انقلابي شركت نمودند. ماركس يك روزنامه انقلابي را در آلمان بنيان گذارد و سرپرستي نمود، و انگلس فرماندهي يك ارتش انقلابي را بعهده داشت. هركدام از آنها آثار پرارزشي در بررسي تجربيات اين دوره توفنده انقلابي برشته تحرير در آوردند. در سال 1851، آنان چنين جمعبندي نمودند كه موج انقلاب فروكش كرده و بحران ـ اقتصادي و سياسي ـ بطور موقت رفع شده و وظايف نويني پيش پاي كمونيستها است.

 در حالي كه شالوده ماترياليسم ديالكتيك و سياست كمونيستي با انتشار "مانيفست" و ساير آثار آنان در مورد خيزشهاي دوره 15 ـ 1848 بنيان نهاده شده بود، اما تكامل بيشتر و كاربست اين علم شديداً ضروري بود. بسياري از انقلابگران شكست خورده با ماركس و انگلس ابراز مخالفت كرده و بدين اميد دل بسته بودند كه بزودي اوضاع انقلابي تقريباً بهمان شكل سابق مجدداً ظاهر خواهد شد. اما اين ميتوانست فقط به ياس و سرخوردگي بيانجامد (و انجاميد)، چرا كه تاريخ تكرار نمي شود بلكه حركت مارپيچي دارد.

 از سوي ديگر، بدنبال شكست انقلابات و ثبات موقتي و انبساط و رونق نوين سرمايه، يك روند رفرميستي قدرتمند نيز در ميان پرولتاريا رشد كرد. پيش از اين، در سال 1849، نخستين روند آگاهانه و سازمانيافته رفرميستي در طبقه كارگر رشد كرده بود كه نام "سوسيال دمكراسي" را اتخاذ كرده بود. جمعبندي ماركس از اين مسئله اين بود كه خرده بورژوازي و پرولتاريا تحت رهبري خرده بورژوازي، امتزاج يافته بودند:

 برنامه مشتركي طرحريزي شده، كميته هاي انتخاباتي مشترك برپا گشته، و كانديداهاي مشترك تعيين شده بودند. نكات انقلابي از تقاضاهاي اجتماعي پرولتاريا حذف شده و چرخشي دمكراتيك در آنها بوجود آمده بود. شكلهاي صرفاً سياسي از خواسته هاي دمكراتيك خرده بورژوازي حذف گشته، و نكات سوسياليستي آن برجستگي يافته بودند... خصلت خاص سوسيال دمكراسي در اين حقيقت تجسم مي يابد كه نهادهاي جمهوريت نه بمثابه ابزاري جهت تلاشي سرمايه و كار دستمزدي بلكه بعنوان ابزار تضعيف تخاصم ميان اين دو و تبديل اين تخاصم به همگوني، مورد نظر بودند.("هيجدهم برومر لوئي بناپارت"،  منتخب آثار ماركس، انگلس ـ جلد يك ص 423)

 

 در انگلستان، رفرميسم  حتي ريشه عميقتري يافت؛ و در سراسر اروپا طرحها و نيرنگهاي گوناگوني در مخالفت با انقلاب، ارائه مي شد. كليه اين روندها بود كه بررسي عميق نظام سرمايه داري، افشاي كامل تضادها در شالوده مبارزه طبقاتي، و چگونگي تكوين و تكامل آنها را ضروري مي ساخت.

 براي انجام اينكار، ماركس بررسي خود را بر انگلستان متمركز نمود ـ انگلستان در آن زمان كشوري بود كه شيوه توليدي سرمايه داري به كاملترين نحو تكامل يافته و روند اين تكامل نيز به بهترين وجه ثبت شده بود. ماركس در سال 1851 شروع به كار نمود، و در آغاز به بررسي انبوه عظيمي از منابع اطلاعاتي و آماري موزه بريتانيا در باره تكامل اقتصادي پرداخت. وي در عين حال، كل مسيري كه اقتصاددانهاي سياسي بورژوا طي كرده بودند را مورد مطالعه قرار داد و ديالكتيك هگل را ـ  اينبار بطور عميقتر ـ بررسي نمود. پس از اتخاذ چندين شيوه مختلف، سرانجام ماركس كار خود را بر كالا، بمثابه سلول پايه اي زندگي سرمايه داري، متمركز كرد.

 توليد كالايي، بذري بود كه باعث رشد سرمايه شد ـ همانگونه كه مناسبات فئودالي كهن را از ميان برداشت و كارگران فاقد مالكيت را رو در روي سرمايه داران داراي مالكيت قرار داد. خود سرمايه داري، صرفاً شكل عالي و رشد يافته توليد كالايي بود. در سال 1867، ماركس يكي از اساسي ترين آثار علم انقلابي را منتشر ساخت ـ كاپيتال. لنين، شيوه و برخورد كاپيتال را چنين توضيح داد:

 

 در كاپيتال، ماركس ابتدا  ساده ترين، عادي ترين، اساسي ترين، عمومي ترين و روز مره ترين رابطه جامعه بورژوايي (كالايي) را تحليل نمود ـ يعني رابطه اي كه ميلياردها بار تحت نام مبادله كالا انجام مي گردد. تحليل اين مقوله بسيار ساده (اين "سلول" جامعه بورژوايي)، كليه تضادهاي (يا نطفه كليه تضادهاي) جامعه نوين را عيان مي سازد، و سپس افشاي اين مقوله، تكامل (هم رشد و هم حركت) اين تضادها و اين جامعه را، در فرد فرد اجزاء متشكله آنان و از آغاز تا پايانشان، بما نشان ميدهد. (درباره مسئله ديالكتيك، ماركس، انگلس، ماركسيسم، صفحه 342)

 

 و اين همان متد كلي است كه در اين فصل كتاب برگزيده ايم ـ يعني كنكاش در تضادهاي بنيادين و حركت سرمايه و عيان كردن كامل آنها.

 

كالاهاوسرمايه

 

ارزش

 چه تضادهايي در "رابطه ساده و روزمره" مبادله كالا نهفته است؟ براي پاسخ به اين سوال، قبل از هر چيز بايد ببينيم كالا چيست.

 كالا، محصولي است كه نيازهاي گوناگون انسان را بر طرف مي سازد. ليكن همه آنچه كه نيازهاي انسان را بر طرف مي سازد، كالا نيست. كالا چيزي است كه نه تنها سودمند است، بلكه جهت مبادله با محصولات ديگر توليد ميشود. بدين جهت است كه هم ارزش مصرف دارد و هم ارزش مبادله (بطور خلاصه، ارزش). بدين ترتيب، در خود كالا تضادي ميان ارزش مصرف و ارزش، نهفته است.

 كالا اگر سودمند نباشد، مبادله نمي شود. و در عين حال، كالا بخودي خود هيچ سودمندي براي توليد كننده اش ندارد، بجز اينكه او مي تواند در قبال مبادله كردن آن چيز ديگري بدست آورد. بنابراين، در حالي كه جهت مبادله شدن بايد سودمند باشد، اما اگر بهر دليلي قابل مبادله شدن نباشد، به هيچ نخواهد ارزيد. ارزش مصرف و ارزش بمثابه دو قطب متضاد در كالا موجودند، و آنتاگونيسم بالقوه اي ميان اين دو در هر كالايي موجود است. در جامعه پيشين، مبادله مي توانست صرفاً "تصادفي" باشد ـ يعني اينكه، هيچ تناسب خاصي جهت مبادله كالاهاي مختلف با يكديگر وجود نداشت. احتمالا تناسبي داشت كه قبايل ساحل نشين مازاد ماهي خود را با پوست حيوانات قبايل گله دار مبادله ميكرده اند. در طي مراحل نخستين فئوداليسم، هنگامي كه سرمايه تجاري شكل اصلي مبادله بود، اين خصلت "تصادفي" نتيجه توانايي بازرگانان در انحصاري كردن محصول خاص، جهت پيشبرد دزدي و چپاول آشكار، و غيره بود. اما پابپاي گسترش توليد كالايي، نسبت مبادلاتي كالاها با يكديگر بطور روز افزوني منظم تر گشت. سرمايه داري اوج توليد كالايي است، جامعه اي است كه در واقع تمام توليد براي مبادله مي باشد و با غلبه آن، نسبتهاي مبادلاتي، براي كالاهاي مختلف، اساساً ثابت مي شود. امروزه، بطور مثال يك قرص نان عموماً داراي همان ارزش يك لامپ است.

 اما اين نسبتهاي كمابيش ثابت (كه ميليونها قلم كالا را شامل ميشوند، و ميليونها بار در روز بكار مي روند) چگونه تعيين ميشوند؟ دو كالاي غير متشابه چه وجه اشتراكي باهم دارند كه آنها را همرديف مي سازد ـ يا اينكه آن خصلتي كه در مورد بسياري از اين كالاهاي خاص جهانشمول است، چيست؟

 بيشك، اين صحيح است كه وجه اشتراك اين كالاها در سودمندي آنهاست. اما آيا كيفيت اين سودمندي، نسبت مبادلاتي اين كالاها را تعيين مي كند؟ لامپ و نان را در نظر بگيريد. هر دوي آنها عموماً سودمند (وضروري) هستند. اما چگونه مي توان با بررسي آنها و يا مقايسه جنبه هاي متفاوت سودمندي شان، نسبت مبادلاتي آنها را تعيين كنيم؟ اين كار عملي نيست. بر چه اساسي ميتوان اين را تعيين نمود؟ ماركس به اين سوال چنين پاسخ داد: "اگر ارزش مصرف كالاها كنار گذاشته شود، فقط يك وجه مشترك براي آنها باقي مي ماند، و آنهم اين است كه همگي محصول كار هستند." (كاپيتال، جلديك، صفحه 38)

 اما، كار ـ كه اشكال كيفيتاً متفاوتي مانند پخت و پز و بافندگي بخود ميگيرد ـ چگونه مي تواند بمثابه يك معيار سنجش همگون بكار رود؟ چرا كه كار، خود متضاد است. از يكسو، يك شكل كار توليد كننده كالا كه ارزش مصرف خاص ايجاد مي كند، كيفيتاً از هر شكل ديگر آن متفاوت است ـ طبخ نان بوضوح از كفاشي متفاوت است، و هر دو بنوبه خود از تصفيه نفت متفاوت مي باشند. اين اشكال كار مجسم، ارزش هاي مصرف كيفيتاً متفاوتي در كالاها ايجاد مي كنند. از سوي ديگر، اين اشكال ويژه كار، همگي از اين خصلت جهانشمول كه محصول نيروي كار انساني هستند، برخوردارند. اين كيفيت يعني كار مجرد (و نه كار مجسم)، توسط مدت زمانش سنجيده مي شود (ساعت، روز، هفته) و كالاها بر اين مبنا مبادله ميشوند كه چه مقدار از نيروي كار ـ يعني چه مقدار از كار مجرد ـ را در بر ميگيرند. يك ساعت كار، ارزش مبادله يكساني را در هر كالايي توليد مي كند، چه طبخ نان باشد، چه ريخته گري و چه چاپ و غيره.

 

تئوري ارزش كار

 تئوري ارزش كار، بدين معنا است كه ارزش كالا توسط كار لازم جهت توليدش، تعيين ميشود. در اينجا، صحبت از كار فرد نيست. نانوايي كه براي توليد يك قرص نان دو برابر رقيبش وقت صرف ميكند، قادر نيست آنرا به دو برابر قيمت بفروشد. بلكه ميانگين زمان كار اجتماعاً لازم است كه ارزش را تعيين مي كند و طبق فرمولبندي ماركس عبارت است از: "(زمان) ضروري جهت توليد يك كالا تحت شرايط عادي توليد و با حد متوسط مهارت وشدت كار رايج در زمان مفروض." (كاپيتال، جلد يك ـ صفحه 39). ماركس نشان داد، در حالي كه كار مركب ارزش مبادله اي بيش از كار ساده طي مدت زمان يكسان ايجاد مي كند، اما"كار مركب صرفاً همان كار ساده تشديد شده و يا بهتر بگوييم مضروب آن است، بنحوي كه مقدار كمتري از كار مركب برابر است با مقدار بيشتري از كار ساده. تجربه نشان ميدهد كه اين تبديل دائماً انجام ميشود." (كاپيتال، جلد يك صفحه 44)

 پس اين خرد قراردادي، كه معتقد است عرضه و تقاضا ارزش را تعيين مي كنند، چه ميشود؟ اين درست است كه قيمت كالاهاي گوناگون برمبناي عرضه و تقاضا بالا و پائين مي روند، اما اين تغييرات معمولا در محدوده معيني انجام ميشوند. بطور مثال، عرضه و تقاضا در هر سطحي هم كه باشند، نان گرانتر از دوچرخه بفروش نخواهد رسيد (13). پس چه چيزي  مركز ثقلي كه قيمت ها حولش نوسان ميكنند را تعيين مي كند؟ بازهم، كار مجرد نهفته در كالا عامل تعيين كننده قيمت كالا است.

 

 در واقع، نوسان قيمت محصول در حول و حوش ارزش آن، مكانيسم مهم تنظيم (يا سلطه) قانون ارزش در اقتصاد سرمايه داري است. مثلا، هنگامي كه توليدكنندگان يك كالا ـ بدليل تقاضاي زياد ـ مي توانند كالاي خود را به قيمتي بيش از ارزش آن بفروش برسانند و بدين ترتيب سود اضافي به جيب بزنند، مابقي سرمايه داران نيز بسوي سرمايه گذاري در اين رشته از توليد كه اكنون پرمنفعت تراست، هجوم مي برند. وقتي با بالا رفتن توليد تا سطح تقاضا و گذر از آن، قيمتها پايين آمده، بسطح ارزش يا حتي پايين تر از آن مي رسند، سرمايه اين رشته را ترك ميگويد. بدين ترتيب، تقسيم كار اجتماعي از طريق عملكرد كوركورانه قانون ارزش تنظيم مي گردد ـ اگرچه، اين "تنظيمي" آنارشيستي بوده، و با ناموزوني و جابجايي و با جهش ها و وقفه هاي پي در پي به پيش رفته و پشت سر و خارج از كنترل صاحبان كالا انجام مي گيرد.

 روابط روزمره در جامعه سرمايه داري ممكن است كه بمثابه روابط ميان اشياء بنظر آيند: كالاها (معمولا از طريق پول)  با يكديگر مبادله مي شوند. ظاهراً بنظر مي رسد نرخهايي كه برمبناي آنها كالاها مبادله مي شوند توسط يكسري سنتها ثابت شده و يا بطريق غيرقابل توضيحي توسط پراتيك اجتماعي ميليونها خريدار تعيين شده اند. در هر دوصورت، اين نرخها از كيفيتي كه در كالا نهفته است سرچشمه مي گيرند.

 اما در بررسي دقيقتر مي بينيم آنچه كه ميليونها بار در روز بيان ميشود، يك رابطه مرموز ميان اشياء نبوده، بلكه رابطه ميان افراد مختلف، يا گروههاي متفاوت مردم است كه جوهر بنيادينش توسط شكل كالايي پوشيده شده است. يعني اينكه فروش يك كالا رابطه ميان كار يك فرد يا گروهي از افراد با فرد يا افراد ديگر را بيان مي كند. در همينجا است كه ميان اقتصاد سياسي بورژوايي و ماركسيستي، تفاوتي اساسي ملاحظه ميشود كه انگلس آنرا چنين توضيح ميدهد:

 

 اقتصاد سياسي (تحليل ازسرمايه داري، بطورخاص ـ لني ولف) با كالا شروع مي كند، و از لحظه اي آغاز ميشود كه محصولات با يكديگر مبادله ميگردند ـ چه توسط افراد يا توسط جوامع اوليه. محصولي كه در مبادله ظاهر مي شود، كالاست. معذالك منحصراً بدين جهت كالاست كه يك رابطه، ميان دو فرد يا دوگروه از افراد با اين شيئي (محصول) گره خورده است، يعني رابطه ميان توليدكننده و مصرف كننده كه ديگر صرفاً در يك فرد تجسم نمي يابند. ما به يكباره با نمونه يك واقعيت ويژه مواجه ميشويم، كه در سراسر قلمرو اقتصاد حضور داشته و موجب سردرگمي اقتصاددانان بورژوا شده است: سرو كار اقتصاد نه با اشياء، بلكه باروابط ميان افراد و در تحليل نهايي ميان طبقات است. معهذا، اين روابط هميشه با اشياء گره خورده و بمثابه اشياء ظاهر ميشوند. ("كارل ماركس، درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي"، منتخب آثار ماركس ـ انگلس، جلد يك، صفحه 514)

 

 پـول، گـردش كالا و سـرمـايه

 لازم است كه در اينجا چند كلمه در مورد پول گفته شود. به مبادله كالايي پاياپاي باز گرديم. بيشك، اگر قبايل ساحل نشين به پوست حيوانات احتياج نداشته و در عوض خواستار سبد (كه قبلا توسط قبايل گله دار طرف داد و ستدشان توليد نمي شد) بودند، مبادله پاياپاي ساده عدم كفايت خود را بروز ميداد. از سوي ديگر، اگر اين قبايل گله دار ميتوانستند كه شكل عموماً قابل قبولي از ثروت را در قبال خريدن ماهي به آنها بپردازند (كه بعداً براي خريد چيز ديگري ميتوانست مورد استفاده واقع شود) مبادله كالايي بسيار تسهيل مي شد.

 بنابراين، ضرورت وجود كالايي احساس گشت كه بتواند نقش منبع ارزش مورد قبول عموم را ايفاء نمايد و بقيه كالاها بتوانند بواسطه آن مبادله شوند. بسياري كالاها اين نقش را در جوامع اوليه ايفاء نمودند: احشام در جوامع گله دار غالباً بمثابه شكلي از پول مورد استفاده واقع مي شدند، يعني اينكه ارزش كالاهاي ديگر برحسب فلان تعداد راس حشم، بيان مي گشت.

 اما، توسعه بيش از پيش مبادله كالايي و رشد سرمايه تجاري بزودي با محدوديتهاي اين شكل از مبادله، در تقابل قرار گرفت. يك بازرگان نمي توانست در قبال جنسي كه خريداري مي نمود، يك كشتي گاو تحويل دهد. و اگر ارزش يك كالاي خاص كمتر از ارزش يك راس گاو بود، چه ميشد؟ گاو اگر به قسمتهاي مختلف تقسيم مي شد، ديگر از ارزش سابق برخوردار نمي بود (بجز به صورت گوشت، پوست و غيره كه اينها نه خود حشم، بلكه كالاهاي ديگر بحساب مي آمدند). طلا و نقره بجهت بادوام بودن و ارزش فراوان در مقايسه با اندازه شان، و اينكه به قطعات كوچكتر قابل تقسيم شدن بودند، در سطح جهاني بمثابه واسطه مبادله مورد قبول گشتند.

 در حالي كه طلا و نقره بمثابه پول عمل ميكردند، ارزششان در مبادله ـ همانند همه كالاها ـ خود انعكاسي از ارزششان بمثابه كالا و زمان كار نهفته در آن بود. اما مقداري از جرم طلا و نقره در اين دست بدست شدنها از بين ميرفت. همچنين، گسترش ابعاد توليد كالايي، تسهيل در مبادله را الزام آور ميساخت، بطوري كه خصلت و عرصه محدود اين فلزهاي گرانقيمت نمي توانست اين الزامات را برآورده سازد. پول كاغذي با پشتوانه طلا و نقره و حكميت قانوني دولت، رايج شد (14).

 پول، مبادله كالا ميان توليدكنندگان را تسهيل نمود. هر توليدكننده، كالا را در قبال پول مبادله مي كند، تا با اين پول بتواند (در زماني ديگر) كالايي را با همين ارزش خريداري نمايد. مبادله مستقيم ميان دو توليد كننده، ديگر محدوديتي براي توليد نبود. و بدين ترتيب توليد كالايي در كليت خود، تحركي يافت. گردش كالايي توسعه و شتاب پيدا كرد.

 همانگونه كه پيشتر ذكر شد، شخصيت هاي اصلي گردش كالا در دوران اوليه فئوداليسم، بازرگانان بودند. صنعتگران و توليد كنندگان كوچك نيز در توليد و گردش كالايي شركت داشتند، اما اين اشتراك مساعي آنها اساساً در محدوده نيازهاي خودشان بود. ليكن در مورد بازرگانان چنين نبود. مدار مبادله براي توليد كننده خرد، كالا ـ پول ـ كالا است (يعني او كالاي خود را مي فروشد كه در قبال پولي كه بدست مي آورد كالاي ديگري جهت مصرف خود خريداري كند)، در حالي كه مدار مبادله براي سرمايه داران منجمله بازرگانان، پول ـ كالا ـ پول است. سرمايه دار هدفش نه بدست آوردن كالايي متفاوت از آنچه كه با آن شروع نموده (پول)، بلكه صرفاً كسب مقدار بيشتري از همان (پول) است. به عبارت ديگر، نه نياز شخصي سرمايه دار به ارزش مصرف بيشتر، بلكه امر گسترش مداوم سرمايه است كه محرك او ميباشد

 ماركس مي گويد، سرمايه دار چيزي نيست بجز "نماينده آگاه اين حركت"، و سپس چنين ادامه ميدهد:

 

 شخصيت او يا بهتر بگوئيم جيب او مبداء حركت و نقطه رجعت پول است. محتوي عيني اين گردش (پول ـ كالا ـ پول)، يعني ارزش افزايي ارزش، هدف ذهني اوست و تا هنگامي كه يگانه جهت محركه معاملات وي فقط تملك روزافزون ثروت مجرد است، وي بمثابه سرمايه دار يا سرمايه اي كه شخصيت يافته و داراي اراده و شعور است، عمل مي كند. پس هرگز نبايد ارزش مصرف را هدف مستقيم سرمايه داران تلقي نمود. پروسه پايان ناپذير كسب سود، تنها هدف اوست. (كاپيتال، جلديك، صفحه 153 ـ 152)

 

 بازرگان غالباً موفق مي شد كه از طريق دزدي، يا گرانفروشي و غيره، مدار را كامل نمايد. اما هنگامي كه توليد كالايي بر اقتصاد طبيعي تفوق يافت، سرمايه صنعتي بوجود آمد و نهايتاً سلطه خود را بر سرمايه تجاري اعمال نمود (اگر چه در اكثر موارد بازرگانان به سرمايه داران صنعتي تبديل شدند)، در هر دو مورد مدار پول ـ كالا ـ پول باز هم اساسي بوده و مي بايست كامل گشته و تجديد ميشد. اما ارزش افزايي سرمايه در سرمايه صنعتي، عمدتاً از طريق دزدي (حداقل دزدي آشكار در عرف معمول)، تزوير يا شانس انجام نميشد (يا قابل توضيح نبود).

 

  علت چيست؟ سرمايه داري را در نظر بگيريم كه مقداري كالا را به ارزش يك هزار دلار خريداري مي كند سپس آنها را در ازاي يك هزار و يكصد دلار بفروش مي رساند. او بايد اين كالا را يا يكصد دلار ارزانتر از ارزششان خريداري كرده و يا يكصد دلار گرانتر از ارزششان بفروش رسانده باشد. دومي را در نظر ميگيريم. اما، حال اگر اين سرمايه دار بخواهد باز هم كالايي را بفروشد، بايد يك بار ديگر نقش خريدار راايفاء بنمايد. آيا فرد ديگري كه كالا به اين سرمايه دار مي فروشد او نيز از امتياز فروش كالا به مبلغ يكصد دلار گرانتر از ارزش آن برخوردار ميشود؟ اگر چنين باشد، پس اولين بازرگان اين قضيه بلافاصله كل در آمدش از معامله پيشين را از دست ميدهد. و اگر چنين نباشد، پس سرمايه دار بعدي چه سودي براي خود بدست مي آورد و چگونه مي تواند به فعاليت خود ادامه دهد؟

 فرض كنيم كه يك بازرگان زرنگ بتواند يكهزار دلار نفت بفروشد و با اين پول نه 1000، بلكه 1100 دلار گندم خريداري كند. بيشك، اين بازرگان موفق بوده است. در عين حال، مشكلي در اينجا بروز مي كند. جمع كل ارزش نفت و گندم پيش از مبادله دو هزار و صد دلار بوده، در حاليكه پس از مبادله نيز همين مقدار است. يكي از اين سرمايه داران بر سر ديگري كلاه گذاشته است. اما از آنجا كه جمع كل ارزش يكي است، مي توان گفت كه سرمايه دار زرنگ  توانسته در ازاي ضرر ديگري سرمايه اش را گسترش دهد. ولي مجموعه سرمايه گسترش نيافته است. در حاليكه، جامعه سرمايه داري در كليت خود مرتباً در حال انباشت بيش از پيش ثروت است. پس اين مسئله را نمي توان با دزدي (بمعناي عام كلمه) توضيح داد.

 خير، زماني كه توليد كالايي ديگر استثناء نبوده و حاكم گردد، قانون ارزش، سلطه خود را بر مبادله اعمال مي كند و كالاها بر مبناي مقدار كار مجرد نهفته در آنها مبادله مي شوند. تحت سلطه سرمايه صنعتي تبديل پول به سرمايه و ارزش افزايي ارزش بايد برمبناي قانون ارزش انجام شود، بنحوي كه مبادله معادلها نقطه عزيمت باشد. اين بدان معناست كه كالايي كه از خصيصه خاص منبع ارزش بودن برخوردار باشد ـ كالايي كه استفاده و مصرفش در واقع ارزشي بيش از قيمتي كه خريدار در ازاي آن مي پردازد، بيافريند ـ بايد در نقطه اي بوجود آمده باشد.

 و چنين كالايي بوجود آمد: اين كالا نيروي كار كارگر است كه توسط كارگر فاقد مالكيت يعني پرولتاريا، فروخته ميشود.

 

فـروش نـيـروي كار و اسـتـثـمـار

  همانگونه كه پيشتر نيز متذكر شديم، تاثيرات مخرب سرمايه تجاري بر جامعه فئودالي يكي از فاكتورهاي عمده اي بود كه پيوندهاي اين نظام را از هم گسست و دهها هزار دهقان سلب مالكيت شده، سرف و امثالهم را در روستاها و شهرهاي انگستان آزاد ساخت(15). اين پرولترها ديگر قادر نبودند براي رفع نيازهاي خويش توليد كنند ـ و هيچ چيزي براي مبادله كردن نداشتند مگر توانايي كار كردنشان. آنها در شهرها، باصاحبان پول و ابزار توليد مواجه شدند. آنها اين توان خود را به بازرگاناني كه اكنون فعاليتهاي توليدي كوچك براه انداخته بودند، فروختند. برخلاف بردگان، پرولتاريا توان كار كردن خود را "با طيب خاطر" و نه مادام العمر بلكه روزانه يا هفتگي مي فروخت. پرولتاريا برخلاف سرف يا دهقان، پس از انجام كار و دريافت دستمزد، هيچ التزامي در قبال ارباب نداشت و ارباب هم چيزي باو بدهكار نبود.

  پيدايش اين رابطه اجتماعي در مقياس گسترده ـ يعني فروش نيروي كار توسط كارگران دستمزدي فاقد مالكيت به صاحبان ابزار توليد ـ سرمايه داري را از كليه جوامع پيشين توليد كننده كالا، متمايز مي سازد. اين رابطه، در كنه وجودي سرمايه قرار دارد؛ فروش نيروي كار بهمان ارزش خود ـ و (نه لزوماً) پائين تر از آن ـ راز استثمار سرمايه داري است.

  اين مسئله چگونه است؟ همانگونه كه گفته شد، كارگر نيروي كار خود را مثل هر كالاي ديگري به اندازه ارزش آن بفروش مي رساند. اما، ارزش نيروي كار چه مقدار است؟ مثل هر كالاي ديگري، ارزش نيروي كار توسط مدت زماني كه صرف توليد آن ميشود، تعيين مي گردد ـ يعني در اين مورد، ارزش پوشاك، غذا، مسكن و غيره ـ مورد لزوم در طي مدت زمان معين جهت بازسازي كارگر و تامين وي براي پرورش يك نسل جديد مي باشد.

  صرفاً با فروش اين كالاست كه كارگر مي تواند زندگي كند: كارگر بايد "فعاليت زندگيش" را از خود منتزع سازد، آنرا به يك چيز جدا از موجوديت خويش بدل ساخته و به معرض فروش بگذارد. ماركس با قدرتمندي، اين رابطه را عيان مي سازد:

 

 بدين ترتيب، فعاليت زندگي براي او صرفاً وسيله اي است كه به او قدرت زنده ماندن بدهد. او كار مي كند كه زنده بماند. او نه تنها كار را بمثابه بخشي از زندگيش بحساب نمي آورد، بلكه در واقع آنرا بخاطر زندگي فدا مي كند. كار، از براي او، كالايي است كه به ديگري انتقال مي دهد. بنابراين، محصول فعاليتش نيز هدف فعاليت وي نمي باشد. آنچه كه وي براي خويش توليد مي كند ابريشمي نيست كه مي بافد، طلايي نيست كه از دل معدن بيرون مي كشد، و قصري نيست كه مي سازد. آنچه كه او براي خود توليد مي كند، دستمزد است. ابريشم، طلا، و قصر براي او خود را در كميت معيني از وسايل معيشت متبلور مي سازند، مثلا در يك ژاكت پنبه اي، چند سكه مسي و اتاقي در زيرزمين....(كار مزدوري و سرمايه ـ منتخب آثار ماركس و انگلس ـ جلد يك ـ صفحه 153)

 

  سرمايه دار، نيروي كار را به مدت يك روز خريداري كرده و آنرا هر آنگونه كه مايل است، مورد استفاده قرار ميدهد. در اينجا ديگر اراده كارگر دخيل نبوده و فعاليت وي تحت اوامر بيگانه انجام مي پذيرد.

  ممكن است كارگر در طي مدت چهار ساعت، ارزش لازم براي تامين هزينه مزد يك روزش را توليد كند. يعني در واقع اينگونه باشد كه براي تامين ملزومات زندگي يك كارگر معمولي (و خانواده اش) در يك روز، صرفاً به چهار ساعت كار اجتماعاً لازم، احتياج باشد. اما اين واقعيت مانع اين نمي شود كه سرمايه دار، كارگر "خود" را به هشت ساعت كار يا بيشتر وادار نكند. سرمايه دار نه در ازاي همه آنچه كه كارگر توليد مي نمايد، بلكه براي استفاده از نيروي كار وي به مدت يك روز، دستمزد پرداخت مي كند. تفاوت بين ايندو، منبع سود سرمايه دار و ارزش اضافي است (16).

  در عمل، اين امر بدينصورت انجام ميگيرد: سرمايه دار، ابزار توليد، ماشين آلات، و مواد خام خريداري مي كند. ارزشي كه براي اين عمل بكار مي رود، چه به يكباره و چه اندك اندك (كه به خصلت عنصر خاص توليد بستگي دارد) به محصولات تمام شده منتقل ميشود. مثلا فرض كنيم كه هزينه يك كارگاه توليد پوشاك براي پنبه و استهلاك ماشين آلات در طي مدت يكروز كار توسط كارگر، ارزشي برابر با دوازده ساعت كار را در بر ميگيرد. از آنجا كه پول نماينده ارزش است، فرض مي كنيم كه ده دلار نماينده يك ساعت كار باشد. يعني اينكه اين ابزار توليد براي سرمايه دار برابر يكصد و بيست دلار در روز هزينه خواهد داشت كه او نيز بدرستي آنرا بعنوان بخشي از قيمت نهايي محصولش بحساب مي آورد.

  سرمايه دار، كارگر را استخدام ميكند و به او به اندازه ارزش نيروي كارش دستمزد مي پردازد ـ يعني به اندازه تامين نيازهاي مادي كارگر و خانواده اش طي يك روز ـ كه فرض مي كنيم چهل دلار يا برابر با چهار ساعت كار باشد. سرمايه دار، كارگر را بمدت هشت ساعت به كار مي گمارد كه وي طي اين مدت تعداد معيني پوشاك توليد ميكند. سرمايه دار اين پوشاك را به اندازه ارزششان خواهد فروخت ـ ارزشي كه برابر خواهد بود با ارزش منتقل شده به كالا توسط وسايل توليد (دوازده ساعت كار) بعلاوه هشت ساعت كار كه بوسيله كارگر اضافه شده است. ارزش پيراهن هاي توليد شده در يكروز مساوي است با بيست ساعت كار يا دويست دلار. اما سرمايه دار مجموعاً فقط يكصدو شصت دلار خرج ابزار توليد و پرداخت دستمزد كرده، و چهل دلار ارزش اضافي بدست مي آورد.

  در اين مثال، هيچ چيز قانون مبادله ارزشهاي برابر را نقض نمي كند، و هيچكس كلك نخورده است. اين عين سرمايه داري است ـ با انصاف و رو راست. نيروي كار و مواد اوليه به اندازه ارزششان خريداري شدند و پوشاك ها نيز به اندازه ارزششان بفروش رسيده اند ـ و در عين حال، با همه اين اوصاف باز هم سودي نصيب سرمايه دار ميشود.

  چرا اين چنين است؟ اگرچه او دستمزدي برابر با چهار ساعت كار به كارگر مي پردازد، اما در واقع او را به مدت هشت ساعت بكار مي گمارد. سرمايه دار ارزش توليد شده توسط چهار ساعت كار (پرداخت نشده)  را بعنوان ارزش اضافي خويش تصرف مي كند؛ بنابراين، سود چيزي نيست مگر همان كار طبقه كارگر كه غصب شده است. روز بروز بر ثروت سرمايه دار افزوده ميشود، در حالي كه كارگر بايد مرتباً بين خانه و محل كارش در رفت و آمد باشد تا بتواند با زحمت و مشقت بسيار براي خود و خانواده اش ناني به كف آرد.

  در اينجاست كه كارآكتر فريبنده دستمزد برجستگي مي يابد. ظاهراً دستمزدي كه برمبناي سرعت كار و يا بر اساس قطعه كاري به كارگر پرداخت ميشود با كل زمان كار يا آنچه وي در جريان كار مايه گذاشته، خوانايي دارد. سرمايه دار مدعي است كه به كارگر باندازه ارزش كارش پرداخته است. اما كار، خود معيار ارزش است و "ارزش كار" بي معناست. "ارزش كار" همانقدر معنا دارد كه "توزين كيلو". به عبارت ساده تر، پرولتاريا نمي تواند برابر با "ارزش كارش" دستمزد دريافت كرده باشد.

 بنابراين، كارگر بشيوه معمول غارت نميشود؛ بلكه ارزش كالايي كه او فروخته، (نيروي كارش يا بطور كلي قابليت كار كردنش) را به وي ميپردازند. اين كالا زماني كه توسط سرمايه دار خريداري شد، بر طبق اميال و اوامر او مورد استفاده واقع ميشود (17). جذب ارزش كار پرداخت نشده توسط سرمايه دار، در كل اين رابطه ريشه دوانده، استثناء و اختلال نبوده و كنه اصلي كل روند است. اين استثمار اجتناب ناپذير را صرفاً در سطح دزدي و كلاهبرداري مورد انتقاد قرار دادن، عملا به تسليم در برابر استثمار و صرفاً تقاضاي شل كردن زنجيرهاي بردگي، ختم مي گردد. ماركس، اين خط تمايز را بدقت چنين ترسيم نمود:

 

بجاي شعار محافظه كارانه "مزد عادلانه روزانه در برابر كار عادلانه روزانه!" پرولتاريا بايد اين شعار انقلابي را بر روي پرچم خود بنويسد: "برانداختن نظام مزدوري!" (مزد، بها، سود، منتخبات ماركس ـ انگلس، جلد 2، صفحه 75)

 

  سرمايه داران و مشاطه گرانشان زماني كه ديگر نمي توانند انكار كنند كه از قبل استثمار پرولتاريا غني گشته اند، آنگاه اعلام ميدارند كه آنها شايستگي انتفاع از ثمرات اين رابطه نابرابر را دارند، چرا كه "سرمايه اوليه از آنهاست"، "سرمايه خود را بخطر مي افكنند" و غيره.

  اين شروعي بود براي درك اين مسئله كه واقعيت پنهان انباشت اوليه سرمايه داري بر چه شالوده اي استوار است (و سرمايه داران براي حفظ نظامشان تا چه حد پيش مي روند). اما، حال بدين مسئله مي پردازيم كه چگونه يك سرمايه دار مفروض درآمد خود را پس انداز مي كند، كسب و كاري براه مي اندازد، توسعه مي يابد و بالاخره ثروتمند ميشود. به مجرد اينكه اين شواليه دلاور سرمايه، نخستين گام خود را به "دنياي تجارت" نهاد ـ يعني بمحض اينكه پولش را سرمايه گذاري نمود ـ اين پول از دست مي رود و به ماشين آلات، مواد اوليه و نيروي كار تبديل ميگردد. بعلاوه، تنها راهي كه ميتواند مبلغ اوليه را جبران كند (اضافه كردن بكنار)،  توليد (و سپس فروش) كالا است. اما، في الواقع آن كسي كه اين كالاها و بيش از هر چيز ارزش اضافي (كه مبين افزايش مبلغ اوليه است)، را توليد ميكند كيست؟ او كارگر است، و نه هيچ كس ديگر. در مثال توليد پوشاك كه پيشتر ذكر شد، سرمايه دار براي توليد به مدت يك هفته و كسب دويست دلار سود، به مبلغ هشتصد دلار احتياج دارد. پس از مدت چهار هفته، او مبلغ هشتصد دلار سود را جمع مي كند و پس از آن است كه كاملا توليد را بر اساس تصاحب كار پرداخت نشده به پيش مي برد.

  سرمايه دار مي تواند ماشين آلات، مواد خام و غيره را خريداري كرده و سپس آنها را بفروش برساند؛ اما بدين شيوه ثروتمندتر نخواهد شد (مگر اينكه تزوير بكار برده باشد) و در حقيقت سرمايه دار نخواهد بود (بلكه حداكثر يك متقلب است). سرمايه دار صرفاً از طريق استثمار نيروي كار است كه مي تواند انباشت كرده و غني گردد. او، بمجرد اينكه پول اوليه اش را سرمايه گذاري كرده و از طريق پروسه توليد (و مبادله) آنرا جبران كند، هيچكدام از اعمال او منبع سرمايه نيست، مگر عمل استثمارش.

 

سرمايه: يك رابطه اجتماعي

  حال كه عملكردهاي يك لحظه مجرد از توليد سرمايه داري را تحليل كرديم، مهم است كه از اين لحظه فاصله بگيريم و به كل قضيه نگاه كنيم و فراموش نكنيم كه ما نه با وقايع مجزا بلكه با يك پروسه اجتماعي روبرو هستيم كه چندين ميليارد انسان را در بر ميگيرد و روزانه خود را باز توليد مي كند. آنچه كه باز توليد مي شود صرفاً سود انبوه نيست، بلكه يك رابطه اجتماعي ميان سرمايه دار و پرولتاريا است. ماركس بارها موكداً اين نكته را متذكر گشت. نقل قول مهم و برجسته زير از "كاپيتال"، از ارزش بررسي عميق برخوردار است:

 

 از يكسو، پروسه توليد، بلاانقطاع ثروت مادي را به سرمايه، يعني به وسايل ثروت افزائي و برخورداري هر چه بيشتر سرمايه دار مبدل ميسازد. از سوي ديگر، كارگر در پايان اين پروسه، همان است كه در آغاز بود ـ يعني سرچشمه ثروت، و فاقد وسايلي است كه اين ثروت را براي خويش توليد كند. از آنجا كه با فروش نيروي كارش پيش از ورود به اين پروسه، كار كارگر از وي بيگانه شده، توسط سرمايه دار تصاحب گشته و در سرمايه ادغام شده است، بايد طي آن پروسه در محصولي متحقق گردد كه به او تعلق ندارد. از آنجا كه پروسه توليد همچنين پروسه اي است كه از طريق آن سرمايه دار نيروي كار را مصرف ميكند، محصول توليد شده توسط كارگر، پيوسته نه تنها به كالا تبديل ميشود بلكه به سرمايه، يعني به ارزشي مبدل ميشود كه نيروي آفرينده ارزش را ميمكد، به وسايل معيشتي كه توليدكننده را اجير ميكند، به ابزار توليد كه بر توليدكنندگان فرمان ميراند. بنابراين، كارگر متداوماً ثروت عيني و مادي توليد مي كند ـ اما در شكل سرمايه، و درشكل نيروي بيگانه اي كه بر او سلطه داشته و استثمارش مي كند، و سرمايه دار پيوسته نيروي كار ايجاد مي كند ـ اما در شكل سرچشمه ذهني ثروتي كه از عينيتي كه در آن و بوسيله آن مي تواند متحقق گردد جدا است (بطور خلاصه، او كارگر بوجود مي آورد، اما بمثابه كارگر مزدور). اين باز توليد بي وقفه، و اين ابديت بخشيدن به كارگر، شرط اساسي توليد سرمايه داري است. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 571 ـ 570)

 

 كار مرده ـ يعني زمان كار كارگران قبلي كه در ابزار نهفته است ـ بمثابه يك نيروي بيگانه و متخاصم، بر كار زنده سلطه دارد. ماركس مي نويسد: "سرمايه كار مرده اي است كه مثل خفاش از مكيدن كار زنده جان ميگيرد و هر چه بيشتر زنده مي ماند، بيشتر كار زنده ميمكد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 233)

  سرمايه عبارت است از اين رابطه اجتماعي، كه پيوسته باز توليد شده و گسترش مي يابد. ماشين آلات، مواد اوليه و حتي وجوه سرمايه گذاري كه در جامعه بورژوايي بعنوان "سرمايه" شناخته ميشوند، فقط در شرايط اين جامعه است كه چنين خصلتي را دارند. هيچ چيز ذاتي در يك كارخانه كه بدان خصلت سرمايه دهد، وجود ندارد. كارخانه صرفاً درون چارچوب مناسبات اجتماعي سرمايه داري است كه سرمايه ميشود و در جهت ارزش افزايي ارزش عمل مي كند ـ يعني مكيدن ارزش اضافي از پرولتاريا، براي بورژوازي. اين رابطه توليدي، نيروهاي مولده را در غل و زنجير خود نگاه مي دارد، و در عين حال پرولتاريا هر روزه زنجيرهاي نوين خود را بوجود مي آورد. تنها با گسستن اين زنجيرها، با واژگون ساختن كردن اين مناسبات غل و زنجير مانند، و برانداختن اين نظام بردگي مزدوري و كليه نهادها و افكار اجتماعي كه از اين نظام نشات گرفته و بدان خدمت مي كنند، مي توان نيروهاي توليدي و بويژه مهمترين آنها ـ يعني انسان ـ را آزاد ساخت.

 

انباشت سرمايه

  توليد و باز توليد مداوم مناسبات اجتماعي سرمايه داري، در يك نمودار مارپيچي شكل حركت مي كند. ارزش اضافي توليد شده توسط سرمايه، فقط به مصرف سرمايه دار نميرسد، بلكه عمدتاً به سرمايه بزرگتري تبديل مي گردد (و مجدداً سرمايه گذاري مي شود)، اين پروسه را انباشت سرمايه مي نامند.

  اجازه بدهيد اين پروسه را در يك كارگاه، مثلا توليد پوشاك، دنبال كنيم. فرض كنيم، همانند مثال قبل، سرمايه دار روزانه 120 دلار براي ابزار توليد و مواد اوليه خرج مي كند، و 40 دلار دستمزد روزانه نيروي كار است. در اينجا نيز 40 دلار بيان پولي 4 ساعت كار است. و از آنجا كه كارگران اين كارگاه روزانه به مقدار 8 ساعت كار به ارزش كالاهاي ديگر مي افزايند، در واقع سرمايه دار 4 ساعت كار پرداخت نشده را تصاحب مي كند كه برابر 40 دلار ميشود. جمع ارزش نهفته در ابزار توليد و غيره (و منتقل شده به محصول جديد در طول روز) به اضافه ارزش افزوده شده توسط كارگر در آن بخش از روز كه در ازاي آن مزد پرداخت شده، به اضافه ارزش نهفته در كار پرداخت نشده (كه بطور واضح و روشن، سود است) برابر است با:

[(200$ =40+40+120 و فرض مي كنيم كه كارگر طي يك روز كار معمولي 40 دست لباس مي دوزد كه ارزش هر كدام برابر است با: 5$=40÷200]

  حال براي اينكه مثال اندكي زنده تر شود، فرض مي كنيم كه در اين كارگاه توليد پوشاك 100 كارگر به كار مشغولند. يعني اينكه كارفرما بايد 12000 دلار هزينه ابزار توليد و 4000 دلار دستمزد كارگران را پرداخت كند، در حاليكه 4000 دلار ديگر سود خالص به جيب مي زند. صبح روز بعد كه او خود را براي شروع يك پروسه جديد توليد آماده مي سازد، فرض مي كنيم كه 4000 دلار ارزش اضافي از روز قبل را در دست دارد. سوال اينجا است كه او با اين سود چكار مي كند؟

 او مي تواند مانند يك فئودال كهن، تا آخرين سنت (يك صدم دلار) آنرا در مجالس مهماني و عياشي براي خود و اعوان و انصارش خرج كند. اما آن فئودال كهن بمثابه رئيس قلمرو خويش داراي موقعيتي بود كه كمابيش تمام مازاد توليد را بطور معمول تصاحب مي كرد. اما اين در مورد سرمايه دار صادق نيست. او نه محدود به يك قلمرو است و نه اينكه تداوم موجوديتيش بمثابه يك سرمايه دار توسط نظم اجتماعي تضمين شده است. او براي اينكه يك سرمايه دار باقي بماند بايد هر آنچه را كه كارگرانش هر روز توليد مي كنند در بازار بفروش برساند. در بازار، او خود را با سرمايه داران ديگري در رقابت مي يابد كه آنان هم همين كار را مي كنند. او نمي تواند از لباسهايي كه توسط كارگرانش توليد شده اند بهمان سان كه فئودال، غله و ساير فرآورده هاي توليد شده توسط دهقانانش را مصرف ميكرد، استفاده كند. براي اينكه ارزش اضافي نهفته در آنها توسط سرمايه دار متحقق بشود، بايد آنها بفروش برسند. و همين امر است كه آنها را بمثابه كالا مشخص مي سازد. و همين واقعيت است كه سرمايه دار را وادار مي سازد كه قسمت اعظم ارزش اضافي را در خدمت گسترش سرمايه اش بكار گيرد، بجاي اينكه شخصاً مصرف كند. او اگر چنين نكند، نتيجتاً و به ناگريز از دور خارج شده و بمثابه يك سرمايه دار نابود خواهد شد.

  چرا چنين ميشود؟ خوب، سرمايه دار ديگري را در نظر بگيريد كه درست آنطرف خيابان كارگاهي نظير كارگاه سرمايه دار اولي برپا كرده است. اين سرمايه دارتصميم مي گيرد بجاي مصرف كردن تمام ارزش اضافي، ماشين آلاتي بخرد كه بازده توليد را دوبرابر كند. او در مي يابد كه صد نفر كارگر او با كمك ماشين آلات قبلي 4000 پيراهن در روز توليد مي كردند، با ماشين آلات جديد 8000 پيراهن توليد مي كنند. معادله سابق را با شرايط جديد مجدداً بررسي مي كنيم.

  سرمايه دار دوم 4000 دلار بيشتر در ماشين آلات سرمايه گذاري كرده است. اين بدان معناست كه فعاليت سرمايه گذاري او در ابزار توليد و غيره 16000 دلار مي باشد، در حاليكه اين مبلغ براي سرمايه دار رقيبش 12000 دلار است. هردوي آنها 4000 دلار دستمزد به كارگران مي پردازند. اما سرمايه دار دوم بمقدار دو برابر سرمايه دار اولي پيراهن مي فروشد. و در حاليكه مدت زمان كار اجتماعاً لازم براي توليد پيراهنها كماكان بمقداري است كه قيمت هر پيراهن 5 دلار در مي آيد، اما ارزش نهفته در 8000 پيراهن او به ازاي هر عدد 3 دلار مي باشد. (چرا؟ چون: 16000 دلار مخارج ابزار توليد + 4000 دلار دستمزد + 4000 دلار كار پرداخت نشده روزانه = 24000 دلار. بنابراين، قيمت هر عدد پيراهن ميشود: [3$ = 8000 ÷ 24000)

  در عين حال، اين سرمايه دار كه اضافه توليد شده توسط كارگرانش را در ماشين آلات سرمايه گذاري كرده است، اكنون بجاي 4000 پيراهن بايد 8000 پيراهن را بفروش برساند. اگر او تصميم بگيرد هر پيراهن را به قيمت 4 دلار بفروشد، اين قيمت پائين تر از ارزش اجتماعي است (زيرا ارزش توسط ميانگين مدت زمان كار اجتماعاً لازم تعيين مي شود) اما بالاتر از ارزش هر تك پيراهن مي باشد. از يكسو، او جنس خود را ارزانتر از رقبايش مي فروشد و بازار آنها را از چنگشان بدر مي آورد. از سوي ديگر، سودي بالاتر از ارزش اضافي "معمول" كسب مي كند. بدين ترتيب، او از فرصت استفاده مي كند. فروش 8000 پيراهن به قيمت هر عدد 4 دلار درآمد ناخالصي است بالغ بر 32000 دلار، از قبل محصول روزانه كارگرانش. يعني سودي برابر 12000 دلار در روز. در حاليكه سود روزانه رقبايش 4000 دلار است. آن رقبايي كه نتوانند پابپاي او پيش روند، ورشكست شده و از گردونه خارج خواهند شد، چرا كه هيچكس پيراهني را كه مي تواند به قيمت 4 دلار بخرد به 5 دلار خريداري نخواهد كرد. بدين ترتيب، اجبار مداومي براي بكار انداختن ماشين آلات پيشرفته در جهت انباشت سرمايه، پيوسته عمل مي كند.

  اما، موانعي بر سر راه اين عملكرد وجود دارد. با ورود رقبا به اين عرصه و سرمايه گذاري ارزش اضافي خودشان در ماشين آلات پيشرفته، اين امتياز از بين مي رود. بهره گيري از مدت زمان كوتاه كار در هر كالا كه صرفاً مختص او بود، اكنون رايج شده و ميانگين مدت زمان كار اجتماعاً لازم بطور عام پائين مي آيد و نتيجتاً، ارزش پيراهنها پائين مي آيد در حاليكه تعداد بيشتري پيراهن بايد بفروش برسد تا ارزش اضافي متحقق گردد.

  در اين طرحي كه ارائه داديم (اگر چه بقصد روشن شدن مطلب، بسيار ساده شده است ولي صحت آن اساساً پابرجا مي باشد)، آنارشي ذاتي توليد كالايي سرمايه داري خود را نمايان مي سازد. اين آنارشي، از يكسو گسترش عظيم و تحول مداوم پروسه توليد را باعث مي گردد ـ يعني باز توليد گسترده تر سرمايه را. و از سوي ديگر، حركت غير منطقي اين گسترش را تضمين مي كند. بدين ترتيب، پابپاي مشكلتر شدن روز افزون تحقق ارزش كالاهاي توليد شده، انباشت را نيز پرمخاطره تر مي سازد.

  در مثال بالا، سرمايه داران نمي توانند خود را به آنچه كه ممكن است يك بازار مناسب بنظر برسد، محدود كنند. اگر چنين كنند، سرمايه داران ديگري بازار آنها را از دستشان خواهند ربود. بلكه، در عوض بايد گسترش يافته و در جهت توليد بيشتر حركت كنند و اميدوار باشند كه بازار براي كالاهايشان يافت خواهد شد. مضافاً، زماني كه سرمايه دار ارزش اضافي را در ماشين آلات سرمايه گذاري مي كند (چه از آن خود او و چه استقراضي باشد، بازهم ارزش اضافي است) بايد تا حد نهايت به توليد فشار وارد آورد و تا سر حد امكان بازار را اشباع كند، زيرا بايد سرمايه گذاريش را سودمند گرداند. با اين وجود، موانع بر سر تحقق كالا مرتباً ظاهر ميشوند.

  انگلس اين تضاد را در "سوسياليسم تخيلي، سوسياليسم علمي"، اينگونه بيان نمود:

 

 ديديم كه چگونه پتانسيل پيشرفت دادن ماشين آلات مدرن، كه به حد نهايت انجام ميشود، توسط آنارشي توليد به يك حكم اجباري بدل مي گردد كه بر طبق آن هر سرمايه دار صنعتي بايد پيوسته ماشين آلات خود را پيشرفته سازد و مداوماً قدرت توليدش را افزايش دهد. صرف امكان توسعه رشته توليدش، براي او به يك حكم اجباري متشابه تبديل ميشود. نيروي گسترش يابنده عظيم صنايع سنگين، كه نيروي انبساط گازها در مقايسه با آن صرفاً يك بازي بچگانه است، اكنون به آنچنان ضرورتي براي توسعه كمي و كيفي تبديل شده است كه در برابر كليه نيروهاي بازدارنده پوزخند مي زند. اين نيروي بازدارنده، از مصرف، فروش و بازار براي محصولات سنگين، تشكيل شده اند. اما ظرفيت گسترش بازار، چه از نظر شدت و چه از نظر وسعت، اساساً توسط قوانين كاملا متفاوتي كه بسيار ضعيف تر عمل مي كنند، تنظيم مي گردد. گسترش بازار نمي تواند به پاي گسترش توليد برسد... توليد سرمايه داري "دور باطل" نويني را بوجود مي آورد." (آنتي دورينگ، صفحه 55 ـ 354)

 

 اين تضاد مختص به يك صنعت، يك كشور، و يا يك دوره كوتاه نيست ـ حكم اساسي "يا مرگ، يا گسترش" براي سرمايه، يك حكم جهانشمول است. در دوران مبارزه عليه موانع مناسبات فئودالي، سرمايه يك نيروي محركه قدرتمند براي پيشرفت جامعه بود. حصار قلمروهاي فئودالي در هم شكسته شدند، توليدكنندگان منفرد پراكنده تمركز يافتند و كارشان برمبناي ابزار كار مداوماً در حال تكامل، هماهنگ گشت و ملتها در واحدهاي اقتصادي بهم پيوسته كه داراي بخشهاي توليدي مختلف مرتبط بهم بودند، انسجام يافتند. همه اينها، با استقرار بازار جهاني به جلو رانده شد و بنوبه خود به گسترش بيش از پيش بازار جهاني كمك كرد. همانگونه كه "مانيفست" مي گويد:

 

 صنايع بزرگ، بازار جهاني را بوجود آورد، كه كشف آمريكا مقدمه ساز آن بود. اين بازار جهاني، به تجارت، دريانوردي، و ارتباط از راه خشكي بسط فوق العاده اي داد. اين امر بنوبه خود بر توسعه صنايع تاثير بر جاي نهاد، و بهمان نسبتي كه صنايع، تجارت و كشتيراني و راه آهن بسط مي يافتند، بورژوازي نيز رشد و تكامل مي پذيرفت، بر سرمايه هاي خويش مي افزود و همه طبقاتي را كه بازماندگان قرون وسطي بودند، به حاشيه مي راند." (مانيفست، صفحه 32)

 

تراكم و تمركز سرمـايـه

 اين قوه محركه، به تراكم سرمايه مي انجامد. سرمايه هاي منفرد، و بدين ترتيب كل سرمايه اجتماعي (كه از جمع آنها تشكيل ميشود)، رشد مي كنند. ماركس نوشت:

 

  هر سرمايه منفرد، تجمعي كوچك يا بزرگ از وسايل توليد است و به نسبت خود بر ارتش كوچك يا بزرگ كار حكم مي راند. هر انباشت، وسيله انباشت نويني مي گردد. با ازدياد حجم ثروتي كه بمثابه سرمايه عمل مي كند، انباشت، تراكم آنرا در دست هر سرمايه دار منفرد توسعه مي دهد و لذا باعث وسعت يافتن توليد به مقياس بزرگتر و بسط شيوه هاي خاص توليد سرمايه داري مي شود. رشد سرمايه اجتماعي، از طريق رشد سرمايه هاي منفرد انجام مي گيرد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 625 ـ 624)

 

 رقابت ميان سرمايه ها، به سلب مالكيت سرمايه دار توسط سرمايه دار ديگر و باز هم تراكم بيش از پيش سرمايه، منتهي مي گردد. اين شكل از تراكم سرمايه صرفاً تراكم ابزار توليد و سلطه بر كار نيست، كه دقيقاً شبيه انباشت در شكل باز توليد گسترش يافته باشد؛ بلكه عبارت است از جذب و غلبه بر سرمايه هايي كه قبلا تشكيل شده اند. رقابت، طالب ارزان شدن كالاهاست، و اين امر فقط از طريق واحدهاي عظيم اقتصادي و كاهش هزينه ها از طريق توليد انبوه و ماشين آلات پيشرفته عظيم جديدتر كه فقط در دسترس بلوكهاي بزرگ سرمايه است، امكانپذير مي باشد. بنابراين، سرمايه بزرگتر معمولا سرمايه كوچكتر را ضربه زده و اغلب مي بلعد. با گسترش سرمايه و رشد نيروهاي مولده، در بسياري موارد تمركز اوليه عظيمي از سرمايه جهت آغاز فعاليت اقتصادي (كه ابزار توليد عظيم و پيچيده اي را طلب ميكرد) الزام آور شد.

  ماركس، حركت بلعيده شدن سرمايه توسط سرمايه ديگر كه متفاوت از تراكم ساده است را تمركز ناميده و بر اهميت آن تاكيد ورزيد:

 

 انباشت، يعني افزايش تدريجي سرمايه به وسيله گذار بازتوليد از شكل حركت دايره وار به مارپيچي، خود پروسه اي است بمراتب كندتر از تمركز ـ تمركزي كه فقط نياز به تغيير دسته بنديهاي كمي اجزاء متشكله سرمايه اجتماعي دارد. اگر قرار بود منتظر بمانيم كه انباشت برخي سرمايه هاي منفرد بدرجه ساختن راه آهن برسد، هنوز هم جهان بدون راه آهن مي ماند. اما بالعكس، تمركز امكان داد كه بوسيله شركتهاي سهامي چنين عملي در يك چشم بهم زدن انجام گردد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 628 ـ 627)

 

 بار آوري بيش از پيش كار توسط انباشت سرمايه، بازار جهاني را رونق بيشتر بخشيد، و اين امر گسترش اعتبارات را ملزم ساخت. اما، اعتبار خود بزودي به يكي از مهمترين سلاحهاي رقابت (و روشهاي تمركز) تبديل شد. سرمايه داراني كه بيش از همه توانايي دريافت آنرا دارند، مي توانند برتري تعيين كننده اي بر رقبايشان دست يابند. ماركس گفت: "... (اعتبار) بزودي سلاح جديد دهشتناكي در ميدان رقابت ميشود، و سرانجام به يك مكانيسم اجتماعي عظيم، جهت تمركز سرمايه تبديل مي گردد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 626)

  در حالي كه، سرمايه گرايش به اين دارد كه پيوسته در دست تعداد محدودتري تراكم يابد، اما گرايشات خنثي كننده ديگري در كارند كه جلوي نوعي "پايان منطقي" بصورت يك سرمايه واحد جهاني را مي گيرند. حتي سرمايه هاي نسبتاً منسجم ملي در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري يا بلوكهاي مختلف سرمايه در آن كشورها داراي تخاصم و گرايش مداوم تقسيم شدن به دو هستند.

  آنچه كه در اينجا مهم است درك شود، اين است كه تراكم از طريق رقابت به پيش مي رود تا بار ديگر رقابت نويني را در سطح عاليتري، طي مارپيچي كه بسوي سطوح بالاتري از تراكم و تمركز گرايش دارد، مجدداً ايجاد كند ـ اما اين رقابت نوين نيز، بارديگر بر مبناي حادترين و شديدترين برخوردها صورت مي پذيرد. انباشت سرمايه، مثل ساعت، منظم و دقيق نيست. بطور مثال، بسط اعتبار نه تنها محرك انباشت سرمايه است، بلكه همچنين نقطه شكننده نويني را در پروسه انباشت ايجاد مي كند. يك سلسله نواقص (و يا حتي تنها يك نقيصه بسيار بزرگ) كه شايد "بطور تصادفي" بوجود آمده باشد، مي تواند تكاني شكننده به سراسر نظام وارد كند كه تمام ساختار فرو ريزد (ورشكستگيهاي مالي كه بحرانهاي سختي را در تاريخ سرمايه داري باعث گرديدند، شواهدي بر امكان وقوع چنين امري هستند). همانگونه كه نشان داده شد، رشد برخي سرمايه ها مستلزم نابودي برخي ديگر است. اما نابودي بخشهاي كليدي سرمايه، هم مي تواند براي رشد ديگران ضروري باشد و در عين حال، پروسه انباشت را در كليت خود به مخاطره بيندازد. درست همان پروسه اي كه سرمايه از آن طريق متمركزتر و متشكل تر ميگردد، بطور همزمان نيروي آنارشي را افزايش ميدهد و تضاد ميان ايندو را حادتر مي كند.

 

گرايـش نزولي نرخ سود

 ماركس در مبحث مربوط به تمركز، خاطرنشان ساخت در حالي كه تمركز "اثرات انباشت را تشديد و تسريع مي كند، در عين حال، آن تحولات در تركيب فني سرمايه، كه جزء ثابت سرمايه را از قبل جزء متغيير آن افزايش مي دهد، گسترش و سرعت مي بخشد..." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 628) اين نكته، به قوه محركه مهم ديگري در پروسه انباشت اشاره دارد: گرايش نزولي نرخ سود.

 منظور از سرمايه "ثابت" و "متغير" چيست؟ سرمايه ثابت، به ماشين آلات، مواد اوليه، ساختمان و غيره ـ بطور كل ابزار توليد ـ كه سرمايه دار بايد بخرد، اطلاق ميشود. در حالي كه سرمايه متغير، آن بخش از سرمايه است كه بصورت دستمزد پرداخت مي گردد. نسبت بين اين دو را تركيب ارگانيك سرمايه مي گويند (سرمايه ثابت = c، سرمايه متغير =v  ، تركيب ارگانيك سرمايه = c/v).

  سرمايه ثابت، ارزش نهفته در خودش را (چه به يكباره مثل مواد اوليه، و چه ذره ذره مثل ماشين آلات) طي پروسه توليد به كالاها منتقل مي كند. بنابراين، سرمايه ثابت ارزش نوين و ارزش اضافي توليد نمي كند. و به دليل اينكه ارزش ايجاد نكرده بلكه صرفاً آنرا منتقل ميسازد، به آن سرمايه ثابت مي گويند، بدين معنا كه ارزش نهفته در اين شكل سرمايه بهنگام استفاده از آن، افزايش نمي يابد. از سوي ديگر، نيروي كار در حين مورد استفاده قرار گرفتن، ارزش مي افزايد و بنابراين سرمايه اي كه در ازاي آن مبادله ميشود، متغير است.

  اگرچه ارزش اضافي توسط سرمايه متغير توليد ميشود، اما انباشت سرمايه منجر به آن ميگردد كه حجم سرمايه عظيمتري به ابزار توليد (سرمايه ثابت) تخصيص يابد و درصد بيشتري از ارزش اضافي بايد مرتباً در اين سرمايه ثابت سرمايه گذاري گردد، زيرا با رشد بازدهي توليد، همان مقدار نيروي كار مي تواند تعداد ماشينها و مقدار مواد اوليه بيشتري را بكار اندازد.

  اين امر، پيامدهاي مهمي دربر دارد. در مثال فوق در مورد دو توليد كننده پوشاك، نرخ سود اولي 25% بود [ارزش اضافي 4000 دلار (s) تقسيم بر جمع مبلغ 12000 دلار سرمايه ثابت (c) و 4000 دلار سرمايه متغير (v)]. رقيب او كه صنعتش را مكانيزه كرده است، در ابتداي امر نرخ سودي برابر 60 درصد بدست آورد (v4000+c16000ـs12000). اما اين برتري موقت، بطور معمول به دور جديدي از مكانيزاسيون در تمام اين صنعت و پائين آمدن كلي مدت زمان كار اجتماعاً لازم نهفته در كالاها منجر مي شود. بدين ترتيب، ارزش هر عدد پيراهن به سطح 3 دلار سقوط مي كند. اكنون سرمايه دار رقيب 8000 پيراهنش را به مبلغ 24000 دلار خواهد فروخت. بنابراين، نرخ سود براي سرمايه دار دوم كه داراي برتري بود ـ و نيز بطور كل براي تمام صنعت مورد بحث ـ بزودي با مكانيزاسيون عمومي نزول خواهد يافت: نرخ سود 20%=v4000+c16000ـs 4000.

  حتي اگر ماشين آلات نوين منجر به آن شود كه كارگران ارزش معادل دستمزدشان را در كمتر از 4 ساعت، يعني در 75/3 ساعت توليد كنند، بطوري كه حجم ارزش اضافي توليد شده در يك روز مطلقاً افزايش حاصل كند (از 4000 به 4250)، كماكان نرخ سود به نسبت تركيب قبلي سرمايه نزول خواهد كرد، يعني از 52 درصد به 22 درصد.

  سرمايه گذاري بيشتر در سرمايه ثابت، ميتواند سرمايه دار را قادر سازد كه در رقابت از امتياز برخوردار گردد، يا حداقل جلوي نابودي خود را بگيرد. اكنون نيروي كار كمتري، ابزار توليد بيشتري را بكار مي گيرد، يعني اينكه نيروي كار بارآورتر است. و اين در مبارزه رقابت آميز به نفع سرمايه دار فوق الذكر است. اما مسئله اينجاست كه اكنون ابزار توليد بيشتري لازم است كه بتواند همان مقدار نيروي كار جذب كند (و ارزش اضافي توليد نمايد) و اين امر، اعمال فشار قدرتمند خود را بر سرمايه (چه منفرد و چه در كل) آغاز مي كند.

  آغاز عمليات جديد و يا به كار گرفتن ابزار جديد، بجاي ابزار قديمي كه تركيب فني اش كهنه شده است، حجم عظيمتري از سرمايه را الزام آور مي سازد. حجم ارزشهايي كه بايد از طريق فروش كالاها بازتوليد شوند، بيشتر مي گردد. سرمايه داران براي اينكه موقعيت خود را از دست ندهند بايد فعاليتشان را تسريع بخشند ـ در عين حال، نمي توانند به حفظ همان موقعيت قبلي خود نيز بسنده كنند. نرخ بازگشت سرمايه در كليت خود رو به نزول مي نهد، در حالي كه ميزان سرمايه اي كه بايد به ريسك گذارده شود، افزايش مي يابد، و تمامي پروسه انباشت نسبت به ضربات ناگهاني و وقفه هاي سخت، شكننده تر ميشود.

  با همه اين اوصاف، گرايش نزولي نرخ سود فقط يك گرايش است و نه يك شيب يكطرفه بسوي نابودي. نقش آن (بقول ماركس) "سيخ" است كه با سك زدن، انباشت سرمايه را در مسابقه نامتعادل و آنارشيستي اش كه بوسيله بحران دچار وقفه ميشود، بجلو ميراند. در مجموعه اين پروسه، گرايشات بازدارنده و متضادي هم هستند كه سرمايه تلاش مي كند از آنها سود جويد، و در حقيقت اين گرايشات مي توانند گرايش نزولي نرخ سود را براي مدت زمان معين يا در صنايع معين (و يا در كشورهاي معين) خنثي كنند؛ اما اين گرايشات باز دارنده و تاثيرات آنها، در دراز مدت موانع بزرگتري را در مقابل انباشت مداوم سرمايه بوجود مي آورند.

  بطور مثال، فرض كنيم كه سرمايه دار بتواند ارزش اضافي بيشتري را از طريق وادار كردن كارگران به انجام كار شديدتر با استفاده از همان ماشين آلات بدست آورد؛ بطوري كه مدت زماني كه كارگر برابر با دستمزد روزانه اش كار ميكند، كوتاه گردد. اما چه چيزي ميتواند رقبا را از درپيش گرفتن اين كار بازدارد؟ در عين حال چه چيزي ميتواند مانع از مكانيزاسيون و پيشي گرفتن آنها از سرمايه دار اول شود؟ (كه اين عمل بارديگر قوه محركه ناشي از برتري موقت يك سرمايه دار را براه مي اندازد و به افت عمومي ارزش و افزايش تركيب ارگانيك سرمايه در سراسر صنعت منجر ميشو). و اين اقدام فقط در نهايت همان فاكتورهايي كه باعث گرايش نزولي نرخ سود بودند را، باز توليد ميكند.

  ماركس در جلد سوم كاپيتال (بخش سوم، قانون گرايش نزولي نرخ سود صفحات 266 ـ 211) خاطر نشان ميسازد كه با استفاده از توده هاي وسيع بيكار كه توسط انباشت سرمايه بوجود مي آيند، سرمايه قادر است كه خطوط جديدي از توليد را كه مي تواند از اين "كار ارزان" سود جويد، براه اندازد. اين خطوط جديد توليد با استفاده از سرمايه متغير قابل توجه نسبت به كل سرمايه و دستمزدهاي پائينتر از ميانگين، نرخ (و حجم) ارزش اضافي بيسابقه بالاتري را باز مي گرداند. اين امر، در حالي كه مي تواند ضد گرايش نزولي نرخ سود عمل كرده و روند آنرا برهم زند، اين اثر را نيز داراست كه سرمايه را از صنايع پايه اي كه شامل صنايع توليدكننده ابزار توليد است، بيرون بكشد (و بنابراين، گرايش بسمت ركود را تشديد كند).

بعلاوه، خود اين صنايع جديدتر بزودي قرباني همان تضادهايي ميشوند كه به تركيب ارگانيك بالاتري مي انجامد، و نتيجه نهايي مجدداً فقط باز توليد تضاد در ابعاد وسيعتري است.

  مضافاً، گرايش نزولي نرخ سود تلاش سرمايه داران براي يافتن "فرصت" را تشديد ميكند و باعث ميشود كه آنان سرمايه هاي خود را از يك رشته صنعت بيرون كشيده و سراسيمه در عرصه هاي ديگري كه بنظر مي آيد موقتاً از امكانات چشمگيرتري برخوردار است بكار اندازند، و يا بجاي سرمايه گذاري در صنعت و كشاورزي، آنرا در خريد و فروش جواهرات قيمتي، بورس، زمين و غيره بكار گيرند. بورس بازي و كلاهبرداري رواج مي يابد. بطور مثال، امروزه ارزش اضافي توليد شده توسط كمپانيهاي عظيم فولاد، اغلب براي گسترش يا مدرنيزه كردن توليد فولاد بكار نمي رود، بلكه براي خريدن يا بلعيدن كمپانيهاي ديگر دربخشهاي اقتصادي سودآورتر (حداقل در آن لحظه) و يا در ساير نقاط جهان مورد استفاده قرار مي گيرند. بيشك، تمام اينها بر شدت هرج و مرج عمومي انباشت سرمايه داري مي افزايد و تمام پروسه را شكننده تر و بحران زاتر مي كند.

  يك عامل خنثي كننده ديگر كه ضد گرايش نزولي نرخ سود عمل مي كند (و در عصر امپرياليسم اهميت فراوان مي يابد) نه تنها صدور كالا بلكه صدور سرمايه بويژه به كشورهاي "عقب افتاده" است. اگرچه صحبتهاي ماركس مربوط به پيش از گذار به امپرياليسم است، اما در اين سخنان اهميت اين نكته خاطرنشان شده است كه سرمايه صادر شده به مستعمرات "... مي تواند نرخ سود بالاتري را باعث شود، صرفاً بدين دليل كه توسعه در آنجا در مرحله عقب افتاده اي است و استثمار بعلت استفاده از بردگان و غلامان شديدتر است." (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 238)

 كاهش نرخ سود و وجود حجمي از سرمايه هايي كه ديگر نمي توان آنها را با نرخ سود كافي در كشورهاي امپرياليستي سرمايه گذاري نمود، يك محرك مهم در صدور سرمايه به سراسر جهان از جانب كشورهاي امپرياليستي است، اگرچه اين تنها محرك نيست. نتايج كامل اين امر، در فصل مربوط به امپرياليسم، شرح داده خواهد شد. اكنون كافي است كه بگوييم، نه تنها اثرات اين عمل بازدارنده گرايش نزولي نرخ سود، خود توسط تكامل عمومي امپرياليسم خنثي ميشوند، بلكه امپرياليسم ـ بخاطر جهاني كردن پروسه انباشت در كليت خود، كشيدن ميليونها انسان سابقاً منفرد بدرون پروسه تاريخي ـ جهاني، و بوجود آوردن جنگهاي انقلابي (بويژه جنگهاي آزاديبخش ملي عليه خود در مستعمرات، و جنگهاي جهاني كه او را در تنگنا قرار ميدهند) ـ "آستانه انقلابات پرولتري" است.

 خلاصه كنيم، ماركس نوشت: "...از آن جهت كه نرخ سود محرك توليد سرمايه داري است (همانگونه كه ارزش افزايي سرمايه، تنها هدفش است) بنابراين با كاهش خود، امر تشكيل سرمايه هاي مستقل جديد را كندتر كرده و بدين ترتيب تهديدي بر تكامل پروسه سرمايه داري است. نزول نرخ سود باعث اضافه توليد، بورس بازي، بحران، و سرمايه مازاد در جوار اضافه جمعيت ميگردد." (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 242 ـ 241)

  گرايش نزولي نرخ سود، "چشم اسفنديار" انباشت سرمايه داري نيست، بلكه يك تبلور مهم از اين موضوع است كه چگونه آنارشي توليد سرمايه داري، هم انباشت سرمايه داري را به پيش مي راند و هم موانع پيشرفت بيشترش را ايجاد مي كند. اثرات تدابير اتخاذ شده جهت مقابله با اين گرايش، بهمراه ساير تبلورات آنارشي كه توسط پروسه انباشت توليد ميشود (و مبارزات توده هاي پرولتر كه توسط انباشت سرمايه بجلو سوق داده ميشود) شكنندگي مجموعه پروسه را در برابر بحرانهاي شديد، ازدياد مي بخشد.

 

  ارتـش ذخـيـره صـنـعـتـي و "جـمـعـيـت اضـافه"

 با انباشت سرمايه و بالا رفتن تركيب ارگانيك سرمايه، و زمانيكه سهم كل سرمايه اي كه در ازاي نيروي كار پرداخت شده است، در اين نسبت كاهش مي يابد، تقاضا براي نيروي كار نسبت به رشد سرمايه، كاهش نشان مي دهد. با هر نوآوري در ماشين آلات، كارگران كمتري نسبت به قبل براي توليد همان ميزان از كالاها، مورد نياز است.

در عين حال، عرضه نيروي كار ـ يعني تعداد كارگران موجود ـ بطور مطلق رو به افزايش است. در دوران اوليه رشد سرمايه، خانه خرابي كارگران صنايع دستي و پيشه وران، و زارعين كوچك و دهقانان، و حتي سرمايه داران ناموفق كه ناخواسته به صفوف پرولتاريا "كشيده" ميشدند، باعث افزايش نيروي كار مي گرديد. امروزه كه سرمايه داري در مرحله امپرياليسم بوده و در مجموع در يك پروسه واحد جهاني ادغام شده است، اين موضوع تبلوري بين المللي مي يابد. زمانيكه امپرياليستها در "جهان سوم"، كشاورزي معيشتي را به توليد تك محصولي مكانيزه براي صادرات مبدل مي سازند، خيل عظيم دهقانان از زمينهايشان جدا مي شوند. پيشه وران و ساير توليدكنندگان كوچك، توسط صدور سرمايه (و كالا) خانه خراب مي گردند. اين توده ها سپس در زاغه هايي جمع مي شوند كه نسبت بيكاران در آنجا بطور معمول 40% تا 50% و حتي بيشتر مي باشد. اين قطب بندي با حد ت و شد ت كمتر، اما بطور قابل ملاحظه، در كشورهاي امپرياليستي نيز انجام ميگيرد؛ در آنجا ميليونها نفر در برزخ ميان كارهايي با دستمزد بسيار اندك، صفوف بيكاران، عرصه خيابانها، يا زندان، دست و پا مي زنند ـ توده وسيعي كه، بخش عظيم آن از كارگران مهاجر (كه بواسطه سلطه موطنشان توسط امپرياليسم به اينجا رانده شده اند) و از ملل تحت ستم درون كشورهاي امپرياليستي، تشكيل ميشوند.

  اين توده هاي وسيع، كه امپرياليستها آنان را "جمعيت اضافي" خطاب مي كنند، ارتش ذخيره صنعتي بيكاران مي باشند. ارتش ذخيره كه محصول مرحله معيني از انباشت سرمايه است، بزودي به يك شرط ضروري براي تداوم رشد انباشت سرمايه تبديل شد. از آنجا كه سرمايه بطور ناموزون رشد ميكند ـ يعني بعضي صنايع يا مناطق رشد ميكنند، در حاليكه برخي ديگر در ركود بسر مي برند ـ و از آنجا كه سرمايه داري در كليت خود بطور آنارشيستي و سيكل وار رشد ميكند ـ يعني به پيش تاختنش فقط براي آنست كه با سر بدرون بحران فرو رود و حركتش خزنده شود ـ جمعيت اضافه اي را محتاج است كه هنگام توسعه سريع در دسترس باشد، و بويژه در دوران بحران بتواند آنها را براي وارد آوردن فشار روي كارگران شاغل مورد استفاده قرار دهد. ارتش  عظيم ذخيره بيكاران فقط يك عارضه تاسف بار جانبي (و قابل ترميم) سرمايه داري نيست، بلكه بخش لاينفكي از آن بوده و جهت عملكرد آن ضروريست. باز توليد سرمايه، ارتش ذخيره صنعتي را نيز بيش از پيش در ابعاد گسترده تر و مقياس بين المللي تر، بازتوليد مي كند.

 البته، اين به اصطلاح جمعيت اضافي فقط در رابطه با نيازهاي سرمايه، "اضافي" است. حتي خود كشورهاي امپرياليستي مملو از مناطقي هستند كه ساختمانهاي مسكوني اش در واقع غيرقابل سكونت ميباشند و بسياري افراد، حتي از همين "محل سكونت" نيز برخوردار نيستند. بيكاران و خانه بدوشان كه از توان كار مولد برخوردارند در مقابل آلونكهاي مقوايي پرسه مي زنند. اين تضاد در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم، بمراتب حادتر است. آنچه كه دستهاي اين كارگران را بسته، همان غل و زنجيرهاي مناسبات سرمايه داري است، كه در آن، توليد تا زماني مي تواند ادامه يابد كه براي سرمايه ارزش اضافي بيافريند ـ آنهم ارزش اضافه اي با بالاترين نرخ ممكن. و در اين مناسبات، بيكاري آنان به بالا رفتن اين نرخ ياري مي رساند.

  ماركس، اين امر را چنين جمعبندي نمود كه انباشت سرمايه در يك قطب، بمعناي انباشت فلاكت پرولتاريا در قطب ديگر است. امروزه، بويژه با توجه به ثبات نسبي و امكان "موفقيت" براي اقليت مهمي از طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي، برخي مدعي اند كه ديگر حكم ماركس اعتبار خود را از دست داده است، در حاليكه بالعكس، اين حكم بيش از هر زمان ديگر صحت دارد. انباشت سرمايه اكنون روندي جهاني شده و در ابعادي كيفيتاً عظيمتر از آنچه كه ماركس در كاپيتال نوشت، انجام ميگيرد. قوانين و روندهايي كه وي بدانها اشاره نمود، اكنون با حضور يافتن پرولتارياي بين المللي در يك قطب ـ شامل دهها ميليون نفر در كشورهاي امپرياليستي بعلاوه صدها ميليون نفر در "جهان سوم" ـ و امپرياليسم جهاني در قطب ديگر، كماكان با قدرت هرچه تمامتر عمل ميكنند. در واقع، اين گفته ماركس كه كنه مطلب را نشانه گرفته، بيش از هر زمان ديگر مصداق دارد:

...در نظام سرمايه داري تمام شيوه هايي كه بمنظور بالا بردن بازدهي اجتماعي كار مورد استفاده قرار مي گيرند، به قيمت شخص كارگر و از قبل او است. تمام وسايلي كه براي تكامل توليد بكار مي روند، به وسايل سيادت بر توليدكنندگان و بهره كشي از آنان مبدل مي گردند، كارگر را به فردي ناقص العضو بدل كرده و او را تا سطح زائده يك ماشين تقليل مي دهند، و آخرين ذرات لذتبخشي كار وي را نابود مي سازند و آنرا به زحمتي نفرت انگيز بدل مي كنند. و بهمان نسبت كه علم و دانش بمثابه نيروي مستقلي به پروسه كار منضم ميگردد، كارگر را از ظرفيت معنوي پروسه كار بيگانه مي كنند. شرايط كار او را معوج كرده و در پروسه كار او را در معرض استبدادي قرار مي دهند كه موذيگريش از هرچيز نفرت انگيزتر است. زمان زندگي وي را مبدل به زمان كار ميكنند و زن و بچه اش را زير چرخ دنده سرمايه مي اندازند. ولي همه شيوه هاي توليد ارزش اضافي در عين حال، شيوه هاي انباشت هستند، و هر توسعه انباشت بنوبه خود وسيله اي جهت گسترش آن شيوه ها مي شوند."

 

و اين حكم وي كماكان انكارناپذير است:

 

قانوني موجود است كه جمعيت اضافي نسبي يا ارتش ذخيره صنعتي را همواره با وسعت دامنه و نيروي انباشت در حال تعادل نگاه ميدارد. اين قانون، كارگر را محكمتر از ميخهاي هفائيستوس كه پرومته را بر صخره ها كوبيد، به سرمايه ميخكوب ميسازد. قانون مزبور، انباشت فقر را متناسب با انباشت سرمايه ايجاب مي كند. پس، انباشت ثروت در يك قطب، در عين حال متضمن انباشت فقر، جان كندن، بندگي، ناداني، خشونت، و انحطاط فكري در قطب ديگر است ـ يعني در قطب آن طبقه اي كه محصول متعلق بخود را بصورت سرمايه توليد مي كند. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 645)

 

رشد و بـحران

  "محصول، توليد كننده را كنترل مي كند" ـ البته، در اينجا منظوراز توليد كننده پرولتارياست كه برده ثروت توليد شده توسط خويش مي باشد. اما اين در مورد سرمايه دار هم بنوعي ديگر صدق مي كند. قوانين توليد كالايي و انباشت سرمايه در چارچوب مناسبات سرمايه داري، گريزناپذيرند. سرمايه دار، آنها را بمثابه احكام اجباري بكار مي گيرد. سرمايه دار چيست؟ ماركس در مبحثي حدوداً متفاوت به اين سوال چنين پاسخ گفت: سرمايه دار هيچ نيست، مگر سرمايه شخصيت يافته.

 آيا اين بدان معنا است كه سرمايه دار هيچ اراده اي از خود نداشته و نميتواند هيچ عملي را كه باعث تخفيف تضادها شود، انجام دهد؟ نه اينطور نيست و اصلا مسئله اين نيست. همانگونه كه قبلا در مبحث مربوط به تمركز گفته شد، ابتكارات آگاهانه سرمايه داران مختلف هم در حيطه پروسه انباشت و هم در عرصه هاي جدا از آن (اگرچه نهايتاً مرتبط با آن) مثل سياست، علم، و غيره، اثرات عظيمي روي آن پروسه دارد ـ مثلا به اثرات كشف قاره آمريكا بر روي اروپا بنگريد. بعلاوه، حتي در برخورد به تضادهاي ناشي از تكامل انباشت، اينگونه نيست كه هيچ آلترناتيوي براي برخورد بدانها پيش روي سرمايه داران وجود نداشته باشد.

 اما همانگونه كه در مبحث قبلي در مورد گرايش نزولي نرخ سود نشان داده شد، سرمايه داران مي توانند جاخالي هايي بدهند اما نمي توانند از شرايط تعيين شده توسط انكشاف اين تضادها و قوانين توليد سرمايه داري، بگريزند. هيچ عملي يا هيچ سلسله عملياتي، نمي تواند جلوي روند عمومي متمركز شدن، بالا رفتن تركيب ارگانيك سرمايه، و نزول نرخ سود را بگيرد. نميتوان ماهيت اساساً پرمخاطره پروسه انباشت را تغيير داد و يا آنرا اساساً ايمن نمود. اقداماتي كه سرمايه داران براي خنثي كردن اين گرايشات انجام ميدهند شايد بتوانند برخورد ناگزير را بتعويق اندازند، اما حتي ممكن است آنرا تسريع كنند. ليكن در هرصورت، هنگاميكه اين برخورد فرا مي رسد اثراتش بس عميقتر و شديدتر خواهد بود.

  پروسه انباشت، خود همواره موانعي را در برابر باز توليد مداوم خويش باعث ميگردد. نياز به متحقق ساختن ارزش اضافي، بطور روز افزوني باعث گسترش بي نظم توليد، توسعه اعتبار و بورس بازي ميشود ـ بقول انگلس، "پرش سوار كار از روي مانع"، مسابقه اي پر هرج و مرج و ديوانه وار جهت پريدن كوركورانه از روي گودالهايي است كه هردم عريضتر ميگردد. اما، بايد كالا را فروخت تا ارزش اضافي متحقق گردد و بالاخره بايد قرضها را پرداخت؛ بورس بازي نمي تواند براي هميشه از كيسه خودش بخورد. بطور خلاصه، مسير سرگيجه آور انباشت به موانع برخورد مي كند. توسعه عظيمي كه به سرمايه اجازه ايجاد و غلبه بر بازارهاي نوين را ميدهد، از توانايي جذب كالا توسط آن بازارها فراتر ميرود، قرضهايي كه تجديد توسعه را اجازه ميدهند، بر رويهم انباشت ميشوند. عقب افتادن بازپرداخت يك قرض مي تواند تمام سيستم مالي را به ورشكستگي بكشاند. وفوري كه بوجود آمده، اكنون به تمسخر جامعه مي نشيند و ديگر نميتواند بمثابه سرمايه عمل كند. بنابراين، اصلا عملكردي ندارد.

 

 ابزار توليد در جامعه سرمايه داري نميتواند عملكرد داشته باشد، مگر اينكه اول به سرمايه، به ابزار استثمار نيروي كار انسان تبديل شود. اين ضرورت، كه ابزار توليد و معاش خصلت سرمايه بخود بگيرند، مانند شبحي ميان آنها و كارگران واقع مي گردد. اين به تنهايي از يكي شدن اهرمهاي مادي و انساني توليد جلوگيري مي كند، و خود بتنهايي جلوي عملكرد ابزار توليد و جلوي كاركردن و زندگي كردن كارگران را مي گيرد. بنابراين، از يكسو، شيوه توليد سرمايه داري به عدم توانائي در ادامه سازماندهي اين نيروهاي مولده محكوم شده است، و از سوي ديگر، خود اين نيروهاي مولده با قدرت رو به تزايدي بسوي نابودي تضاد، بسوي دور شدن از خصلتشان بمثابه سرمايه، و بسوي تحقق واقعي خصلتشان بمثابه نيروهاي مولده اجتماعي، روي مي آورند.(آنتي دورينگ، صفحه 357)

 

 ماركس در جلد سوم كاپيتال، پس از برشمردن تبلورات متعدد تضاد ميان آنارشي و ارگانيزاسيون (بي نظمي و سازمانيافتگي) در پروسه توليد و انباشت سرمايه داري، و توضيح جزء به جزء تدابير مختلفي كه سرمايه داران براي تخفيف اين تخاصم اخذ مي نمايند، بالاخره چنين نتيجه گيري مي كند:

 توليد سرمايه داري پيوسته در تلاش است تا بر موانع ذاتي خود فائق آيد، اما اين كار را با ابزاري انجام ميدهد كه فقط اين موانع را دوباره در مقياسي بزرگتر در برابرش قرار ميدهد.

مانع واقعي براي  توليد سرمايه داري، خود سرمايه است.  اين است كه سرمايه و خودگستري سرمايه بمثابه نقطه آغاز و پايان، بمثابه محرك و هدف توليد ظاهر ميشود. سرمايه براي توليد نيست بلكه توليد براي سرمايه است. ابزار توليد وسايلي براي گسترش مداوم پروسه زندگي جامعه توليدكنندگان نيست. حفظ ارزش سرمايه و خودگستري آن (كه بر سلب مالكيت و به فلاكت كشاندن توده هاي وسيع توليدكننده متكي است) فقط در چارچوبه محدودي مي تواند صورت پذيرد. اين محدوديتها پيوسته در تضاد با شيوه هاي  توليدي كه سرمايه جهت اهدافش اتخاذ مي كند، و به توسعه نامحدود سرمايه، توليد براي  توليد، تكامل بي قيد و شرط بازدهي اجتماعي كار مي انجامد، قرار مي گيرد. شيوه ها ـ يعني رشد بي قيد و شرط نيروهاي مولده جامعه ـ همواره در تضاد با هدف محدود، يعني خودگستري سرمايه موجود، قرار مي گيرند. بدين دليل، شيوه توليد سرمايه داري  وسيله اي تاريخي در تكامل نيروهاي مادي توليد بوده، و يك بازار جهاني متناسب با آنرا ايجاد مي كند؛ در عين حال برخوردي مداوم بين اين وظيفه تاريخي و مناسبات توليد اجتماعي خاص سرمايه داري، وجود دارد. (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 250)

 

مصرف نامكـفي؟

  در بحث بر سر اضافه توليد و بحران، و گرايش شديد سرمايه به مواجه شدن با موانع ذاتي خويش لازم است يكبار ديگر (و اين بار عميقتر) روشن گردد كه منظور، اضافه توليد سرمايه مي باشد. اين بحث در تقابل با ديدگاهي است كه ابتدا توسط سيسموندي اقتصاددان كلاسيك بورژوا مطرح شد و در مواقعي توسط مدعيان ماركسيسم، احياء گرديد. اين ديدگاه، مصرف نامكفي توده ها را بجاي اضافه توليد سرمايه كه منبع اصلي بحران است جا مي زند.

  بعقيده اين خط، اشكال كار در اينجاست كه توده ها نمي توانند محصولاتي را كه توليد كرده اند، خريداري كنند. نتيجتاً توزيع منصفانه تر ثروت، راه حلي است كه ارائه مي دهند. اين ديدگاه، از ريشه مسئله دور ميشود. اولا، اين  استدلالي  دايره وار است. مسئله اينست كه توده ها گرسنه اند و نمي توانند مواد غذايي تهيه كنند، اگرچه انبوه مواد غذايي در انبارها در حال گنديدن است. علت چيست؟ پاسخ معتقدين به اين ديدگاه چنين است: چون توده ها پول ندارند. بعبارت ديگر، اين پاسخ بيان مجدد مسئله است. بعلاوه، ماركس خاطرنشان ساخت ـ و از آنزمان تاكنون نيز اين گفتار صحت خود را حفظ كرده است ـ كه دوران قبل از بحران مازاد توليد، معمولا دوراني است كه دستمزدها بالاست، زيرا سرمايه در دوره رونق مي باشد و بايد كارگران بيشتري را بخدمت بگيرد، و بدين ترتيب تاثير ارتش ذخيره بيكاران را بر كاهش دستمزد كم مي كند. بنابراين، تئوري مصرف نامكفي اصلا با واقعيات جور در نمي آيد.

 اما، مسئله عميقتري نيز موجود است. اين خط، علت مسئله را نه در پروسه توليد بلكه در پروسه توزيع جستجو مي كند. اگر بواقع، اين امر ريشه مسئله را تشكيل ميداد، آنگاه راحت ترين كارممكن اين مي بود كه پروسه توزيع را اصلاح نمود، دستمزدها را افزايش داد، درآمد سرمايه داران را كاهش داد، و غيره. در واقع، حتي مي توان تلاش نمود كه سرمايه داران را قانع كرد كه اين تدابير را بخاطر عاقبت خودشان اتخاذ كنند، و هيچ شكي نيست كه افراد منطقي در ميان آنها با اين بحث توافق خواهند كرد. اگر اين كار نشد ميتوان از فراز سر سرمايه داران منفرد به دولت رجوع كرد تا اين رفرم ها را انجام دهد ـ در واقع، اين همان برنامه سوسيال دمكراسي و ديگر گرايشات رفرميست است.

 و اما، اضافه توليد پديده اي است كه از پروسه توليد سرمايه داري نشات ميگيرد ـ كه قدرت گسترش يابنده عظيم نيروهاي مولده بر حصار محدوديتهاي خصلت آن بمثابه سرمايه پتك مي كوبد. سرمايه، پديده اي سرسخت و بي منطق است. سرمايه براي اين وجود دارد كه صرفاً خود را گسترش دهد، و براي دست يافتن به اين هدف هر كار جنون آميز و حيواني را انجام ميدهد. نيروهاي توليدي ـ و بويژه انسان ـ صرفاً ابزار تامين خودگستري  سرمايه هستند. محدوديتهاي اين خودگستري، خود را بوسيله اضافه توليد و جنگهاي شديداً مخرب امپرياليستي بيان مي كنند، و حكام اين نظام الزاماً با منطق ديوانه ها عمل ميكنند؛ بهر حال اين هم شكلي از منطق است. تاريخ ثابت كرده است كه اين منطق، سرمايه را وادار ميسازد به چنين شيوه هايي ـ مكرراً ـ توسل جويد. اين امر، ذاتي سرمايه ـ يعني ناشي از تضادهاي درونيش ـ مي باشد. تنها انقلاب (و نه رفرم) است كه مي تواند با درهم كوبيدن نظام سرمايه داري، آنرا ازبين ببرد.

 بحرانهاي سرمايه داري ـ چه در شكل بحرانهاي اضافه توليد، و بويژه در عصر امپرياليسم در شكل فشرده تر و مخرب تر جنگهاي امپرياليستي ـ انباشت سرمايه داري را در خود و بخودي خود ناممكن نمي سازند، و حتي بخودي خود مرگ و ورشكستگي سرمايه داري را همراه نمي آورند. از يكسو، آنها بيان فشرده تضادهاي سرمايه داري و گرهگاههايي هستند كه اين تضادها با يكديگر برخورد مي كنند. و از سوي ديگر، نابودي كلي سرمايه ها و اضمحلال (قسمي، ولي به معناي اساسي) چارچوب كهنه انباشت، به دگرگون ساختن روابط ارزش كمك مي كند. نيروهاي توليدي عظيمي از بين مي روند، سرمايه هاي فاقد كارآيي سقوط مي كنند واز گردونه خارج ميشوند (و فروش مايملك آن به قيمت نازل معمولا ارزش سرمايه ثابت را براي خريدار پائين مي آورد)، تمركز سرمايه در سطح عظيمتري صورت مي پذيرد كه گشايش عرصه ها و رشته هاي نوين استثمار، كارآتر شدن استثمار كهن، و ساختمان مدارهاي نوين انباشت را  امكانپذير ميسازد. بدين ترتيب، بحرانها در عين حاليكه تارو پود جامعه سرمايه داري و چارچوب انباشت سرمايه داري را با خشونت از هم مي گسلند، شالوده اي نيز براي مارپيچ نوين انباشت مي آفرينند ـ مگر اينكه اين تضاد از طريق انقلاب پرولتري حل شود.

 بهر صورت، اين بحرانها بيشتر مارپيچ هاي بحران در عملكرد تضاد اساسي سرمايه داري هستند تا سيكلهاي بحران. نظام، از درون هر بحران كه بيرون مي آيد از لحاظ استراتژيك ضربه پذيرتر است و تضاد براي حل شدن، رشد و آمادگي بيشتري مي يابد. اين مسئله، در "مانيفست" چنين بيان شده است

 

  بورژوازي چگونه بر اين بحرانها فائق مي آيد؟ از يك طرف، بوسيله تخريب اجباري بخش عظيمي از نيروهاي توليدي، و از طرف ديگر، بوسيله تسخير بازارهاي نو و بهره كشي بيشتري از بازارهاي كهنه و بالاخره، از اين راه كه بحرانهاي دامنه دارتر و مخربتري را آماده مي كند و از وسايل جلوگيري آنها نيز ميكاهد. (مانيفست، صفحه 114)

 

مانيفست چنين ادامه ميدهد كه اين بحرانها، "هربار با تهديدي بيش از پيش، موجوديت كل جامعه بورژوايي را به محاكمه ميكشد". اما، در حالي كه اين شكافها تمام جامعه بورژوايي را به محاكمه مي كشند، اين پرولتاريا است كه بايد راي را صادر كرده و حكم را به اجراء گذارد.

 

تـضـاد اسـاسـي عـصر سـرمـايـه داري

  تغييري اساسي كه توسط جامعه بورژوايي صورت گرفت، اجتماعي شدن توليد بوده و خدمت اساسي اش به پيشرفت بشريت نيز در همين نكته نهفته است. انگلس خاطرنشان ساخت كه چگونه پيدايش بورژوازي ابزار ابتدايي و عقب افتاده مختص توليد پيشه وري و فردي را نفي كرده و به وراي آن جهش كرد

 

  متمركز كردن اين ابزار پراكنده و محدود توليد، گسترش دادن آنها، تبديل آنها به اهرمهاي قدرتمند توليد امروزي، دقيقاً نقش تاريخي وجه توليد سرمايه داري و نماينده آن يعني بورژوازي بود. در بخش چهارم جلد اول كاپيتال، ماركس شرح مفصلي از اين مطلب ميدهد كه چگونه بورژوازي از نظر تاريخي از قرن پانزدهم به اين سو، از طريق سه مرحله تعاون ساده، مانوفاكتور، و صنعت سنگين، از پس انجام اين امر برآمد. اما همانگونه كه وي نشان داد، بورژوازي نمي توانست اين ابزار توليد محدود را به نيروهاي مولده قدرتمند متحول سازد، بدون اينكه در عين حال، آنها را از ابزار فردي توليد به ابزار اجتماعي توليد (كه فقط تجمعي از انسانها ميتواند آنها را بكار اندازد) تبديل نكند. ماشينهاي ريسندگي، دوك برقي و چكش بخار جايگزين چرخ ريسندگي، دوك نخ ريسي، و چكش آهنگر شدند، و كارخانه هايي كه مستلزم همكاري صدها و هزارها كارگر بودند بجاي كارگاههاي منفرد نشستند. همانند ابزار توليد، خود توليد نيز از يكسري عمليات فردي به يك رشته از اعمال اجتماعي، و نيز محصولات فردي به محصولات اجتماعي مبدل شدند. الياف، لباس و كالاهاي فلزي كه اكنون از كارخانه بيرون مي آمدند، نتيجه كار مشترك كارگران بسياري بود كه كالاها پيش از آماده شدن مي بايست از زير دست آنها بگذرند. هيچكدام از اين كارگران نمي توانست مدعي شود كه "من آنرا ساختم، اين محصول كار من است." (آنتي دورينگ، صفحه 346 ـ 345)

 

 اين محصولات، اكنون مخلوق يك طبقه بود ـ پرولتاريا. مضافاً، اجتماعي شدن نه تنها بدين معناست كه يك جمع درون هر كارخانه، توليد را به پيش مي برد، بلكه بدين مفهوم نيز هست كه مناطق پرت و دورافتاده از طريق يك مدار توليدي واحد بهم جوش خورده اند، و نيز ـ با تكامل سرمايه داري به امپرياليسم ـ كشورهاي مجزا و دور از هم در شبكه واحد بين المللي در هم ادغام شده اند.

 هر اندازه كه توليد اجتماعي توليد فردي را بيشتر به بيرون مي راند و مناسبات سرمايه داري بر جامعه مسلط ميشود، اين مناسبات نيز از يك محرك به يك مانع تبديل ميگردد. اين بدان معنا نيست كه سرمايه داري ديگر مطلقاً نمي تواند نيروهاي توليدي را رشد دهد ـ سرمايه داري يك شيوه توليدي داراي تحرك بوده و كماكان هست كه بايد نيروهاي توليدي و (تا حد معين و بنحو مشخصي) مناسبات توليدي را نيز متحول سازد. اما نيروهاي مولده و مناسبات توليدي بطور روزافزوني به شيوه اي معوج و ناهنجار و صرفاً بر پايه بحرانهاي شديداً مخرب، جنگهاي تجاوزكارانه عليه خلقها و ملل تحت ستم، و جنگهاي امپرياليستي تكامل مي يابد. تكامل آنها نمي تواند بوسيله تلاشهاي آگاهانه توده هاي توليد كننده هدايت شود ـ هرچند كه اين تكامل اينك در حيطه درك بشريت ميگنجد ـ  بلكه اين تكامل تحت تاثير احكام قانون ارزش و اوامر انباشت سرمايه انجام مي پذيرد و صرفاً قادر است بهمراه هرج و مرج و چرخشهاي ناگهاني به پيش رود.

 تضاد ميان نيروهاي توليدي اجتماعي شده و شكل سرمايه دارانه مالكيت، تضاد اساسي عصر بورژوازي و جامعه كنوني است. تمامي تاريخ معاصر، هر حادثه اي در جامعه بشري، ريشه و نقطه تعيين كننده خود را در عملكرد اين تضاد مي يابد. اين مسئله، از طريق دوشكل از حركت انجام مي پذيرد. از يكسو، اجبارموجود در خصلت سرمايه، هم تحول نيروهاي مولده را به پيش ميراند و هم باعث بحران ميگردد. انگلس نوشت: "تضاد ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت سرمايه دارانه، خود را بمثابه تخاصم سازماندهي توليد در يك كارخانه واحد، و آنارشي توليد در سطح جامعه در كليت خود، باز توليد ميكند." (آنتي دورينگ، صفحه 352) و امروز تحت امپرياليسم، يك تبلور مهم اين حركت عبارتست از تضاد ميان سرمايه هاي ملي مختلف ـ سرمايه هايي كه در عين حال ريشه ملي دارند، اما انباشت را فقط مي توانند بطور بين المللي پيش ببرند (در اين باره در فصل امپرياليسم، بيشتر صحبت خواهيم كرد.)

 يك شكل ديگر حركت، تضاد ميان بورژوازي و پرولتاريا است. كاركرد آنارشيستي سرمايه، "محصول ويژه و اساسي" (مانيفست) سرمايه را در ابعادي بس گسترده طلب مي كند: سرمايه گوركن خود ـ پرولتاريا ـ را فرا مي خواند. جوانه نو، پرولتاريا، كه درون پوسته پوسيده كهن در مبارزه است بايد (بقول ماركس) "... نابودي تمايزات طبقاتي بطور عام،... نابودي كليه آن مناسبات توليدي كه اين تمايزات بر آنها متكي است،... نابودي كليه آن مناسبات اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي است،...(و) ايجاد تحول بنيادي در تمامي ايده هايي كه از اين مناسبات اجتماعي نشات مي گيرند"، را به پيش ببرد. (مبارزه طبقاتي در فرانسه: 1850 ـ 1848، منتخب آثار ماركس و انگلس، جلد يك، صفحه 282)

 بدين ترتيب، از يكسو با حركت مداوم گسترش سرمايه كه صرفاً به بحرانهاي عظيمتر وتباه كننده تري منتهي ميشود، و از سوي ديگر، با رشد و آبديده شدن پرولتاريا و تكامل انقلاب پرولتري روبرو هستيم. انگلس اين را بدينگونه جمعبندي ميكند: "اين نيروي محركه آنارشي توليد است كه بطور فزاينده اي، اكثريت عظيم بشريت را به پرولتاريا مبدل ميسازد، و بنوبه خود، اين توده هاي پرولتاريا هستند كه نقطه پاياني بر آنارشي توليد خواهند گذارد." (آنتي دورينگ، صفحه 352)

 اين دو شكل حركت ـ تضاد ميان ارگانيزاسيون و آنارشي، و تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي (متبلور در مبارزه طبقاتي) ـ خود، يك تضاد را تشكيل ميدهند كه درون آن مبارزه و همگوني وجود دارد. در تشريح اين رابطه، باب آواكيان چنين مي نويسد:

 

 اگرچه تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي بخش لاينفك تضاد ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت خصوصي است، اما اين آنارشي توليد سرمايه داري است كه در واقع، نيروي پيشبرنده يا محرك اين پروسه است. اين روابط آنارشي ميان توليد كنندگان سرمايه دار، و نه وجود صرف پرولتارياي فاقد مالكيت و يا تضاد طبقاتي است كه اين توليدكنندگان را بسوي استثمار طبقه كارگر در ابعاد تاريخاً وسيعتر و شديدتر مي راند، درحاليكه استثمار كارمزدوري شكلي است كه ارزش اضافي بدان وسيله و از آن طريق ايجاد شده و تصاحب ميگردد. نيروي محركه آنارشي، بيانگر اين واقعيت است كه شيوه توليد سرمايه داري، نماينده انكشاف كامل توليد كالايي و قانون ارزش مي باشد. اگر سرمايه داران توليد كننده كالا از يكديگر جدا نبودند و در عين حال توسط عملكرد قانون ارزش با يكديگر ارتباط نداشتند، آنوقت با اجباري اينچنيني به استثمار پرولتاريا روبرو نبودند ـ تضاد طبقاتي ميان بورژوازي و پرولتاريا مي توانست تخفيف يابد. اين اجبار ذاتي سرمايه به گسترش است كه دليل تحرك تاريخاً بي سابقه اين شيوه توليدي مي باشد ـ پروسه اي كه مرتباً روابط ارزش را متحول ساخته و به بحران منتهي ميشود.

  در عصر امپرياليسم، عملكرد تضاد اساسي پروسه اي است كه درآن تداخل مداوم ميان قوانين انباشت و نيروهاي سياسي گوناگون وجود دارد. بطور مشخص تر عملكرد اين پروسه از طريق مارپيچهايي صورت گرفته كه به گرهگاههايي منتهي ميشوند و با جنگ ميان امپرياليستها و برآمدهاي انقلابي حاد، مشخص ميگردند. بهرحال، تا زماني كه شيوه توليد بورژوايي بطور كيفي در ابعاد جهاني سلطه دارد، عملكرد قوانين انباشت و بويژه نيروي محركه آنارشي، چارچوب و شرايط اين پروسه را در مجموع تنظيم خواهد كرد. (نشريه كارگر انقلابي، شماره 132، 27 نوامبر 1981)

 

  سرمايه داري تا هر زمان كه وجود داشته باشد، صرفاً مي تواند بحران را در ابعاد وسيعتر و تباه كننده تر توليد و بازتوليد كند. سرمايه داري بسوي استثمار گسترده تر و عميقتر پرولتاريا رانده ميشود، و نهايتاً نميتواند تضادهاي طبقاتي را تخفيف بخشد. با تكامل سرمايه داري به امپرياليسم ـ بمثابه عاليترين و آخرين مرحله سرمايه داري ـ و نخستين تلاشهاي پرولتاريا در جهت سرنگون ساختن بورژوازي و آغاز تحول انقلابي جامعه، جهشي در تكامل تضاد اساسي صورت گرفت.

 

____________________________________________________

 توضيحات اقتصاد سياسي

 

  (1) انگلس، اين پروسه را مفصلا در "نقش كار در گذار از ميمون به انسان" مورد بحث قرار ميدهد.

  (2) كار، مخفي ترين جلوه را در آن جامعه اي بخود ميگيرد كه ظرفيت تسهيل بيسابقه كار را براي نخستين بار ارائه داد: يعني جامعه سرمايه داري. ماركس، در كاپيتال اثرات توليد سرمايه داري بر پروسه كار را به تفصيل تشريح ميكند: "از مكانيزاسيون سوء استفاده ميشود تا كارگر را از دوران كودكي به جزئي از ماشين تبديل كنند. از اين راه، نه تنها هزينه بازتوليد كارگر بطور قابل ملاحظه اي كاهش مي يابد، بلكه در عين حال، وابستگي اجباري وي را به كارخانه بطور كل و بنابراين به سرمايه دار، تكميل مي كند... در مانوفاكتور و صنايع دستي، كارگر ابزار را در خدمت ميگيرد، ولي در كارخانه به خدمت ماشين در مي آيد. در مورد اول، حركت ابزار كار از جانب او آغاز ميشود، ولي در مورد دوم، اين اوست كه بايد بدنبال ماشين روان شود. در مانوفاكتور، كارگران اعضاي يك مكانيسم زنده هستند. در كارخانه، مكانيسم مرده اي جدا از كارگر وجود دارد كه او صرفاً به زائده آن تبديل ميشود. و جريان يكسان و خسته كننده كار بي انتها و رنج آوري كه طي آن همواره همان روند مكانيكي بارها و بارها تكرار ميشوند، به كار سيزيف در جهنم مي ماند. سنگيني كار، مانند همان تخته سنگها، همواره از نو بر دوش كارگر فرسوده، فرو مي ريزد. (انگلس) كار مكانيكي در عين اينكه دستگاه عصبي را بي اندازه خسته مي كند، مضافاً حركات متنوع عضلات و هرگونه فعاليت آزاد جسماني و روحي را متوقف ميسازد. از آنجايي كه ماشين كارگر را از كار رها نمي كند و لذت كار را هم از آن مي گيرد، بنابراين تسهيل كار توسط ماشين خود بنوعي شكنجه تبديل ميشود. هر توليد سرمايه داري، از آن جهت كه صرفاً پروسه كار نيست، بلكه در عين حال، پروسه ارزش افزايي است، داراي اين خصوصيت است كه نه تنها كارگر بر ابزار كار مسلط نيست، بلكه بالعكس اين ابزار كار است كه او را به كار ميگيرد. اما، فقط در نظام كارخانه اي است كه براي نخستين بار جابجايي فوق، عينيت فني و محسوس كسب ميكند. ابزار كار كه اتوماتيك شده است، طي پروسه كار در برابر كارگري كه شكل سرمايه بخود گرفته است، بصورت كار مرده اي در مي آيد كه بر نيروي زنده كار استيلا يافته و آنرا ميمكد. اين جدايي نيروهاي فكري توليد از كار يدي و تبديل آن نيروها به ابزار غلبه سرمايه بر كار، چنانكه قبلا متذكر شديم، در صنعت بزرگي كه بر پايه ماشينيسم قرار دارد، متكامل  ميگردد." (كاپيتال، جلد 1، صفحه 423 ـ 422)

  (3) در مورد برده داري در جامعه ايالات متحده آمريكا بايد گفت كه مناسبات برده داري در يك جامعه كلا سرمايه داري موجود بود و توليد بنحو گسترده اي براي بازار جهاني صورت ميگرفت. آن نوع توليدي كه بردگان در آن اشتغال داشتند عبارت بود از توليد گسترده پنبه، تنباكو، و غيره كه به كارگران بسيار زيادي محتاج بود. از نظر اقتصادي، پيشبرد اين توليد توسط برده ها، براي مدت طولاني بسيار باصرفه تر بود، حتي با وجود آنكه مقاومت بردگان (كه بشكل خرابكاري در ابزار توليد انجام مي شد) ابزار را در سطحي عقب مانده نگاه مي داشت. در اين مورد برده داران براي حفظ مناسبات برده داري مجبور بودند كه از رشد توليد ممانعت بعمل آورند و بردگان را در جهل و ناداني نگاه دارند و مجازاتهاي سخت و حتي مرگ در مورد بردگاني كه خواندن و نوشتن مي آموختند به مورد اجراء گذاردند. اين امر بويژه پابپاي تكامل صنعت و كشاورزي سرمايه داري در مابقي ايالات متحده آمريكا به تضاد بسيار حادي تبديل گرديد كه فقط بوسيله جنگ داخلي حل شد.

  (4) در عالم واقعيت، رابطه ميان روبنا و زيربنا، سيالتر از آنچه اين استعاره ممكن است تصوير كند بوده و كمتر مكانيكي است. علت اينكه از آن استفاده كرديم اينست كه بتوانيم به درك مفهوم اساسي مورد نظر ياري رسانيم، بررسي واقعي از يك جامعه مشخص به اين تضاد (و نيز تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي) بايد بمثابه مقوله اي كه در برگيرنده تاثير متقابل، پيچيدگي و سياليت است، برخورد كند ـ همانگونه كه در فصول 3 و 4 نشان داده خواهد شد.

  (5) اگرچه اين دو تضاد و تخاصم در آغاز اساساً به شكل مذهبي خود را نماياند ـ رجوع كنيد به: "انگلس، سوسياليسم: تخيلي و علمي"، كه خود بخشي از يك اثر بزرگتر است بنام "آنتي دورينگ"، و نيز رجوع كنيد به: "انگلس، جنگ دهقاني در آلمان"

  (6) اين نكته، به هرجامعه فئودالي منفرد و نيز به همه آنها اشاره نداشته، بلكه روند تكاملي جهاني ـ تاريخي، را مد نظر دارد. هنگامي كه سرمايه در يك مقياس جهاني كيفيتاً مسلط ميشود و تمامي مردم و جوامع را بدرون شبكه مناسبات اجتماعي خويش مي كشاند، و مسير اساسي تكامل اين جوامع را تعيين ميكند، آنگاه تضادهاي جوامع خاص و متفاوت ماقبل سرمايه داري صرفاً مي توانند بمثابه بخشي از پروسه جهاني ـ تاريخي حل تضادهاي سرمايه داري حل شوند. بعبارت ديگر ـ كه آنرا بطور مفصل تر در فصل 3 در باره امپرياليسم مورد بررسي قرار خواهيم داد ـ حل تضادهاي فئوداليسم در آن كشورها اكنون مي تواند به جزء مهمي از حل تضادهاي عميقتر ميان ملل تحت ستم و امپرياليسم تبديل گردد.

  (7) براي مطالعه بيشتر در مورد علل خاص تكامل اوليه سرمايه داري در اروپا، رجوع كنيد به: "انگلس، منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت."

  (8) سرفها در موارد بسياري اساساً تحت تملك كامل بودند و زندگي و مرگشان تحت اختيار مالك بود. ولي با اين وجود، تجارت گسترده انسانها و شرايط بسيار بد و طاقت فرساي كار كه ويژگي امپراطوريهاي برده دار بود، مشخصه فئوداليسم نبود.

  (9) نظم هاي موروثي رشته هاي  تجاري مختلف كه امتياز بعضي انواع توليد تخصصي را در انحصارداشتند.

  (10) براي به نظم در آوردن اين سرگردانان و تبديل آنها به نيروي كار قابل انعطاف حكام آن زمان وحشيگري را در ابعاد گسترده احياء كردند. بطور مثال، هانري هشتم در طي حكومتش 72 هزار بي خانمان را حلق آويز كرد.

  (11) رجوع كنيد به: "ماركس، كاپيتال، جلد يك، بخش چهارم."

  (12) رجوع كنيد به: "ماركس، كاپيتال، جلد يك"، و نيز مقاله وي بنام: "نتايج آتي حاكميت انگلستان بر هند، منتخب آثار ماركس و انگلس، جلد يك"، و نيز رجوع كنيد به: "انگلس، وضع طبقه كارگر در انگلستان."

  (13) حتي اگر تحت شرايطي نان گرانتر از دوچرخه بشود، باز هم عرضه و تقاضا نمي تواند عامل پايه اي تعيين قيمت در چارچوب مبادله كالايي باشد.

  (14) امروزه، طلا بمثابه انعكاسي از توسعه بيش از پيش گسترده مبادله و شدت يافتن بعضي از تضادهاي درون اقتصاد سرمايه داري، منحصراً در مبادلات بين المللي و آنهم صرفاً بعنوان "پشتوانه" اين مبادلات مورد استفاده قرار مي گيرد. تبديل پذيري اسكناس به طلا در آمريكا پايان پذيرفته است و دفترچه چك و اعتبار حتي جاي پول را بمثابه وسيله اصلي مبادله گرفته اند. اما اين پول، جدا از ارزش واقعي توليد شده توسط اقتصاد، از ارزش واقعي برخوردار نيست. اگر عرضه پول در گردش سريعتر از توليد ارزشهاي واقعي افزايش يابد، تنها نتيجه اي كه ببار مي آيد كاهش در ارزش خود پول ـ تورم ـ است.

  (15) اين سلب مالكيت شدن توده اي بهيچوجه وضعيتي مختص انگلستان نبود، بلكه كمابيش شكل گذار از فئوداليسم به سرمايه داري بود.

  (16) عملا، اين ارزش اضافي ميان كل طبقه  سرمايه دار تقسيم ميشود، كه سرمايه داران استقراض دهنده و صاحبان زمين را علاوه بر سرمايه داران صنعتي در بر ميگيرد. اما اين بهيچوجه، اين حقيقت را مخدوش نمي كند كه اساس سود كل طبقه سرمايه دار از ارزش اضافي غصب شده از طبقه كارگر در توليد، تامين ميشود.

  (17) در حقيقت، با گذار به امپرياليسم، به بخشهاي بزرگي از پرولتاريا در كشورهاي تحت سلطه كمتر از ارزش نيروي كارشان دستمزد پرداخت ميشود، و اين فوق استثمار براي عملكرد امپرياليسم حياتي است. از همين روست كه كارگراني در كشورهاي پيشرفته هستند كه بيش از ارزش نيروي كارشان دستمزد دريافت ميكنند، كه اين خود نوعي "رشوه" حساب شده است، كه براي عملكرد امپرياليسم حياتي مي باشد (اگرچه به نوعي ديگر و بيشتر به شكل سياسي). بيشك، اين مسئله بهيچوجه ماهيت رابطه ميان بورژوازي و پرولتاريا را تغيير نمي دهد و به نتيجه گيري اساسي كه بايد بدان دست يافت، خدشه وارد نمي سازد ـ همانگونه كه بعداً تشريح خواهيم كرد.

 

 

3

__________________

 

  امپرياليسم

 

 سرمايه از زمان پيدايش خود، از يك خصلت قدرتمند بين المللي برخوردار بوده است. رشد سرمايه، هم به بازار جهاني وابسته بود و هم آنرا شديداً به تحرك واميداشت. سرمايه نه تنها شكل گيري نخستين ملتهاي مدرن را بمثابه واحدهاي اقتصادي و سياسي مجزا و بسيار مهم موجب شد، بلكه ارتباط آنها با يكديگر را نيز شكل داد. حوادث سياسي بين المللي، منجمله انقلابات وجنگها، بنوبه خود نقشي كليدي در تكامل سرمايه ايفاء نمودند. حتي درزمان مرگ ماركس نيز، هنوز تضاد اساسي جامعه سرمايه داري عمدتاً درچارچوب كشورهاي سرمايه داري مجزا، سربازكرده و تكامل مي يافت.

  اما در اواخر قرن 19 اين وضع تغيير كرد. انحصارات درون كشورهاي سرمايه داري ريشه دوانده و نهايتاً برصنايع كليدي غالب شدند، سرمايه بانكي و صنعتي ادغام خود را در بلوكهاي عظيم سرمايه مالي آغاز كردند. صدور سرمايه بويژه به كشورهاي تحت سلطه و كشورهايي كه از رشد كمتري برخورداربودند در ابعاد بيسابقه اي انجام گرفت، و مبارزه شديدي توسط قدرتهاي سرمايه داري گوناگون بر سر به چنگ آوردن مستعمرات و مناطق تحت نفوذ جديد، آغاز شد.

  اين همه، در دو خيزش سياسي مهم تبلوريافت: توفان مبارزات رهائيبخش ملي درمستعمرات و نيمه مستعمرات در اوايل قرن بيستم كه چين، ايران، فيليپين و... رادر بر گرفت، وآغاز جنگ جهاني اول (نخستين جنگ امپرياليستي بر سر تقسيم جهان). اين چرخشهاي  جهاني ـ تاريخي ومصافهايي را كه در پيش روي جنبش انقلابي قرار دادند، يك چيز را اثبات ميكرد و آن اينكه سرمايه دستخوش تغييرات بسيار اساسي شده بود ـ اما چه تغييراتي ؟

  كارل كائوتسكي ، كه درآنزمان آتوريته تثبيت شده ماركسيسم در جهان بود، چنين بيان داشت كه اين تغيير نشاندهنده قابليت نوين سرمايه در نظم منطقي بخشيدن به خويش است. عليرغم اينكه جهان سرمايه داري درگير يك جنگ جهاني خونين و مخرب بود، اما كائوتسكي براين عقيده بود كه امكان بوجود آمدن "اولترا ـ امپرياليسم" از درون بلوكهاي عظيم  سرمايه انحصاري وجود دارد ـ يعني سيستمي كه به اصطلاح بتواند قابليت  تقسيم مسالمت آميز جهان و گريز از برخوردهايي نظير جنگهاي جهاني كه يقيناً جنبه خودتخريبي دارند را اعطاء كند. كائوتسكي چنين بيان داشت كه امپرياليسم بيش از هر چيز يك سياست است، و بهر حال سياستها را ميتوان  بدون انقلاب تغيير داد. از نظر كائوتسكي، امپرياليسم تضادهاي سرمايه را حاد نكرده بلكه آنها را تخفيف بخشيده است ـ و يا فشار طبقه كارگر بعلاوه همراهي  سرمايه داراني منطقي كه نسبت به منافع خويش روشن هستند، حداقل ميتواند تخفيف آنها را امكانپذير سازد. اركان  موضع سياسي كائوتسكي طي جنگ جهاني اول چنين بود. در آنزمان، او فراخوان تبديل جنگ امپرياليستي به جنگ طبقاتي داخلي را بچگانه  خواند، وبه مخالفت با انشعاب از آن احزاب و رهبران جنبش سوسياليستي كه حكومتهاي خود را درجنگ حمايت كرده بودند، برخاست. در عوض، كائوتسكي از كارگران خواست كه حكومتهاي خود را براي دستيابي به يك "صلح عادلانه" تحت فشار قرار دهند. امروزه نيز، اين تحليل و خط مشي سياسي همچنان حيات داشته، و توسط احزاب رويزيونيستي متحد شوروي و احزاب سوسيال دمكرات و نيروهاي وفادار به بورژوازي غرب، بيان ميشود.

 اين واقعيتي است كه در اوايل قرن بيستم بنظر ميرسيد كه سرمايه بر محدوديتهاي دوره قبلي و شدت گرايشاتش بسوي بحران  فائق آمده است. عرصه فعاليت سرمايه  در ابعاد بيسابقه اي بين المللي گرديد. توليد نه تنها در سطح هر بنگاه بسيار سازمان يافته بود، بلكه در سطح كل صنايع و حتي مجموعه مناطق جهان نيز ادغام شده بود. درعين حال، بخشهايي از پرولتارياي كشورهاي سرمايه داري خود را در موقعيتي نسبتاً با ثبات يافتند و احزاب سوسياليستي و اتحاديه هاي كارگري، نهادهاي قدرتمندي در پارلمانها و زندگي اقتصادي بسياري از اين ملل شده بودند.

  اما اينها مبين پايان يافتن و يا تخفيف تضاد اساسي سرمايه داري (در هر دو شكل از حركتش) نبود، بلكه جهشي كيفي در خصلت وجوه اين تضاد وسطح ظهور آنرا نشان ميداد. رشد و حل تضاد ميان توليد اجتماعي و مالكيت خصوصي به يك پروسه ادغام شده بين المللي بدل گشته بود و هردو شكل حركتش (آنارشي ـ ارگانيزاسيون، و بورژوازي ـ پرولتاريا) بمثابه پروسه هايي كه بطور بين المللي  تعيين ميشدند، تبارز شديدتري يافتند. شرايط انباشت سرمايه داري و مبارزه طبقاتي در هر كشور ـ يا هر گروه از كشورها، مثلا كشورهاي امپرياليستي اروپا ـ بر زمينه اين پروسه بين المللي "تنظيم" شد، و فقط درپرتو آن قابل درك است.

  اما، اين مسائل درهمان زمان واضح نبودند و جنبش سوسياليستي دچار جدي ترين بحران تاريخش شد. در اين گرهگاه حياتي، اين وظيفه بر دوش لنين افتاد كه از موضع واقعاً ماركسيستي به امپرياليسم برخورد كرده و آنرا مورد موشكافي قرار دهد. او نشان داد كه سرچشمه اين پديده نوين ـ امپرياليسم ـ در تضادهاي سرمايه است، و نشان داد كه امپرياليسم فاز نويني از سرمايه داري و در واقع بالاترين و آخرين مرحله آن ميباشد. به سرمايه مي بايست بصورت  كيفيتاً نويني نگريسته ميشد، يعني بطور بين المللي. چرا كه انباشت آن در سطح  كيفيتاً نوين و برتري به يك پروسه بين المللي تبديل شده بود و با نگرشي  بين المللي روشن شد كه  اين مرحله نوين نشانگر تخفيف يافتن تضادهاي آن نبوده بلكه نمايانگر حاد شدن آنها است. انقلاب اكنون بيش از سابق ممكن و عاجل مي باشد ـ و البته همانگونه كه لنين توضيح داد، نه بصورت صعود مستقيم الخط،  پيوسته ودر همه جا، بلكه به  طريق تشديد مارپيچي شكل تضادها و فشرده شدن آنها در گرهگاههاي كليدي معين. همانطور كه لنين، در اثر كلاسيك "امپرياليسم بمثابه عاليترين مرحله سرمايه داري" نوشت:

 

  امپرياليسم بطور كلي درنتيجه تكامل سرمايه داري و ادامه مستقيم خصوصيات اساسي آن بوجود آمده است. ولي سرمايه داري در مرحله معيني از تكامل خود، آنهم در مدارج بسيار بالاي آن، به امپرياليسم سرمايه داري مبدل شد، و اين هنگامي است كه بعضي خصوصيات سرمايه داري به نقيض خود بدل ميشوند و در تمام جهات علائمي بوجود ميآيد و مشاهده ميگردد كه مختص دوران انتقال از سرمايه داري به نظام اجتماعي ـ اقتصادي عاليتري است. (امپرياليسم ...، صفحه 104)

 

  اين خصوصيات چه بودند؟ و چگونه يك "عصرگذار" از آن نوع را كه لنين گفت شامل ميشدند؟ واينهاچه معنايي براي مبارزه انقلابي دارند؟

 

خصوصيات اصلي امپرياليسم

 

انحصار:

 در شالوده امپرياليسم، پيدايش سرمايه انحصاري در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري قرار دارد. سرمايه داري انحصاري،

 امپرياليسم است، هر دو يك چيز هستند. در اواخر قرن نوزدهم انحصار ريشه دواند و عاقبت بر صنايع اين كشورها يكي پس از ديگري غلبه يافت. توافقاتي تقريبي ميان تعداد قليلي از بزرگترين شركتهاي يك رشته صنعتي بر سر تقسيم بازارها، قيمتها، شتاب نوآوريهاي تكنيكي و غيره انجام شد، كه اين شركتها را قادر ساخت كه قيمتها را بالاتر از ارزش، تثبيت كرده و سرمايه گذاري در ماشين آلات جديد را بتعويق بيندازند، و درنتيجه مافوق سود (نسبت به  سرمايه غير انحصاري) حاصل كنند.

 اين صفت مشخصه امپرياليسم آنچنان عيان است كه تقريبا احتياج چنداني به تشريح ندارد. مثلا در آمريكا در سال 1900، انحصارات 66 درصد صنايع آهن و فولاد،       81 درصد صنايع شيميايي، 85 درصد توليد آلومينيم، 95 درصد زغال سنگ و غيره را كنترل ميكردند. آمار جديدتر نشان ميدهد كه امروزه 200 شركت بزرگ در راس صنايع آمريكا، صاحب تقريباً دوسوم دارائيهاي صنعتي است.(اين رقم افزايش چشمگيري را نسبت به سطح تراكم قبل از جنگ جهاني دوم نشان ميدهد. درابتداي پيدايش انحصارات پس از جنگ داخلي، اين نسبت قابل اغماض بود).

  اما، چرا انحصار بوجود آمد؟ همانگونه كه در فصل پيشين توضيح داده شد، در انباشت سرمايه گرايشي ذاتي بسوي تجمع ابزار توليد و حاكميت بر نيروي كار در دست عده معدودي سرمايه دار وجود دارد، كه همانطور كه ماركس خاطرنشان ساخت، شالوده توليد بزرگ را گسترش ميدهد. در اواخر قرن نوزدهم، گرايشات سرمايه بسوي تراكمي عظيمتر و بنابراين توليد گسترده تر و نيز بسوي تمركز سرمايه (يعني، جذب يك سرمايه توسط ديگري) تا بدان حد رشد يافت كه مي بايست به ايجاد انحصارات در صنايع عمده منتهي ميشد ـ و بزودي نيز اين چنين شد ـ و جهشي كيفي در سازماندهي سرمايه اجتماعي در كليت آن، بوقوع پيوست. (1)

 لنين در "امپرياليسم..." چنين جمعبندي ميكند كه:

  آنچه از نظر اقتصادي (در گذار به امپرياليسم ـ لني ولف) جنبه عمده دارد عبارتست از نشستن انحصار سرمايه داري بجاي  رقابت آزاد سرمايه داري. رقابت آزاد خصوصيت اساسي سرمايه داري و بطوركلي توليد كالايي است. انحصار مستقيماً نقيض رقابت آزاد است، و ديديم كه رقابت آزاد در برابر چشم ما تدريجاً به انحصار بدل شد، توليد بزرگ را بوجود آورد و توليد كوچك را از ميدان بدر كرد، توليد بزرگ را به بزرگترين توليد مبدل نمود و تراكم توليد و سرمايه را بدانجا رساند كه از آن انحصار بوجود آمده و هم اكنون نيز بوجود مي آيد: كارتلها، سنديكاها، و تراستها كه سرمايه يك دوجين بانك با آنها در هم آميخته و سرمايه هاي ميلياردي را بوجود مي آورند. (امپرياليسم ...، صفحه 104)

 

 اما، همين تكامل خود متناقض است. لنين توضيح ميدهد:

 

 درعين حال كه انحصارها از درون رقابت آزاد پديد مي آيند، اين رقابت را از بين نمي برند، بلكه مافوق آن و بموازات آن زندگي ميكنند و بدين طريق يك سلسله تضادهاي بسيار حاد و شديد و اصطكاكها و تصادماتي را بوجود مي آورند. (امپرياليسم...، صفحه 105)

 

  در آغازدهه  1870، يك سلسله انحصارات قسمي موجود بود و تلاشهاي ناموفق (يا فقط موقتاً موفق) در جهت ايجاد انحصارات در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري انجام پذيرفت، اما باظهور فزاينده گرايش به تراكم و تمركز بود كه انحصار در اواخر قرن نوزدهم عموميت يافت و شالوده امپرياليسم را ريخت. انحصار با خود تكامل بيش از پيش نيروهاي مولده را بهمراه مي آورد (وبخشاً از آن ناشي ميشود). انحصار عموماً بصورت يك يا چند بنگاه كه بر بسياري كارگاههاي كوچك سلطه و يا تملك دارد، شكل نميگيرد، بلكه با افزايش شديد در تراكم توليد در ارتباط است. كارخانه هاي عظيم و شديداً مكانيزه عموميت يافته و حتي براي سرمايه گذاري اوليه در پايه اي ترين بخشهاي توليدي، تراكم عظيم سرمايه لازم مي آيد.

 اما، تراكم سرمايه و تراكم توليد در ابعاد نوين، مانع جديدي را در برابر انباشت مداوم سرمايه بوجود مي آورد: اكنون سرمايه نسبت به بازار ملي صرف داراي اضافه توليدي عظيم است. آنچه را كه انگلس "نيروي انبساط يابنده توليد اجتماعي شده" مي خواند و آنرا به فشار گاز حرارت ديده كه در يك ظرف انبساط مي يابد تشبيه ميكند، اكنون بطور تصاعدي افزايش يافته و محدوديتهاي مالكيت خصوصي و بخصوص محدوديتهاي بازار ملي در اين زمان، خود را شديدتر از هر زمان ديگر نمايان ميسازند. بنابراين، برسرمايه فشار جبري وارد مي آيد كه از چارچوب ملي خارج شود. سرمايه بيش از حد وفور يافته است وبايد به شيوه اي كيفيتاً عظيمتر از پيش به كشورهاي ديگر صادر شود تابتواند از حداكثر سود آوري برخوردار گردد (وهمچنين بدلايل ديگري كه بعداً توضيح داده خواهد شد).

 بنابراين، سلطه انحصار، پايه جهشي كيفي در اجتماعي شدن توليد را شكل ميدهد. كنه مسئله اجتماعي شدن ديگر سازماندهي توليد درسطح يك كارخانه نبوده، بلكه اجتماعي شدن و ادغام كلي پروسه درسطحي جهاني مي باشد.

 لنين نوشت: "رقابت به انحصار مبدل ميشود. پيشرفت عظيمي در رشته اجتماعي شدن توليد حاصل ميگردد. بويژه پروسه اختراعات فني و تكامل فني نيز جنبه اجتماعي بخود ميگيرد." و سپس ادامه داده و تاكيد مي ورزد كه:

 

 اين ديگر بهيچوجه آن رقابت آزاد سابق كارفرمايان پراكنده و ازيكديگر بي خبري نيست كه براي فروش در بازار نامعلومي كالا توليد ميكردند. جريان تمركز بجايي رسيده كه ميتوان تمام منابع مواد خام (مثلا اراضي داراي معادن آهن) رادريك كشور معين و حتي، چنانچه بعداً خواهيم ديد، دريك سلسله از كشورها و در تمام جهان بطور تقريبي برآورد نمود. چنين برآوردي نه تنها انجام ميگيرد، بلكه اين منابع به توسط عده اي از اتحاديه هاي عظيم انحصاري، دريك دست مجتمع شده است. ظرفيت جذب بازارها كه اين اتحاديه ها طبق قرارداد، آنها را بين خود "تقسيم ميكنند" بطور تقريب تخمين زده ميشود. نيروي كارگري ماهر انحصار ميشود، بهترين مهندسين اجير ميشوند، راهها و وسايل ارتباطي ـ راههاي آهن در آمريكا و شركتهاي كشتيراني در اروپا و آمريكا ـ قبضه ميشوند. (امپرياليسم ...، صفحات 24 و 25)

 

 از زمان لنين تا كنون، اين پديده بيش از پيش توسعه يافته است. آنچه كه اقتصاددانان سرمايه داري، "خط توليد ادغام شده جهاني" ميخوانند، يك نمونه از اجتماعي شدن در مقياس جهاني است. بطور مثال، براي توليد مدل اتوموبيل اسكورت محصول كارخانه فورد در سال 1982، در اتوموبيل را از مكزيك، ترمز عقب را از برزيل، كمك فنر را از اسپانيا، توپي چرخ و صفحه كلاچ را از فرانسه، ميل گاردان را از ژاپن، سرسليندرهاي موتور را از ايتاليا، وسوپاپ و بوشينگ را از آلمان غربي، سيم كشيها از تايوان و دنده فرمان را از انگلستان تهيه ميكردند.

 مثال بسيار جالب تر، صنايع توليد كننده ترانزيستور و نيمه هادي است، كه طي دهه 1960 اوج يافت. درحين پروسه ساختن ترانزيستورها يا مدارهاي بسته، بسياري از كارخانه هاي آمريكايي اجزاء تكميل نشده را براي مونتاژ به خارج فرستاده وسپس "چيپ هاي" تكميل شده را براي آزمايش به آمريكا باز ميگردانند. مثلا، كارخانه آمريكايي توليد كننده نيمه هادي "فرچايلد"، اجزاء تكميل نشده را در كارخانه هاي اندونزي، كره جنوبي، هنگ كنگ و فيليپين مونتاژ كرده، وسپس آنها را در سنگاپور آزمايش كرده و انبار ميكند ـ كه بعداً در كامپيوترهايي كه تقريباً در تملك خاص كشورهاي سرمايه داري پيشرفته هستند، بكار روند. قسمت اعظم توليد اين نيمه هادي ها در مناطقي از كشورها انجام ميگيرد كه به مناطق توليد صادراتي يا مناطق محصور، معروفند: يعني بخشهايي از "جهان سوم" كه در آنها، از يكسو، قوانين كار مملكتي، سطح دستمزدها و مالياتها معلق است، و از سوي ديگر، سرمايه عظيمي جهت رشد تاسيسات زيربنايي (مانند نيروي برق، ارتباطات، اتوبانها، بنادر، فرودگاهها وغيره) متراكم شده است. اين سرمايه غالباً شكل وامهاي دراز مدت از سوي موسسات مالي بين المللي به كشور "ميزبان" را بخود ميگيرد. بطور مثال، "بانك صادرات ـ واردات"، براي ساختن نيروگاه اتمي "مارونگ" به فيليپين وام داد، كه درمقابل قرار است در خدمت منطقه توليد صادراتي "باتان" قرار گيرد. نقل قول زيرين كه از لنين ذكر ميشود، براهميت اين اجتماعي شدن در بعد جهاني و آنچه كه بدان خصلت معوج ميدهد، تاكيد مي ورزد:

 

  سرمايه داري در مرحله امپرياليستي خود، به جامعترين وضعي به توليد جنبه اجتماعي ميدهد، وسرمايه داران را عليرغم اراده و شعور آنان بيك نوع نظام اجتماعي نويني ميكشاند، كه عبارتست از مرحله انتقال از آزادي كامل رقابت به اجتماعي شدن كامل.

 توليد جنبه اجتماعي بخود ميگيرد، ولي تملك كماكان جنبه خصوصي خود را حفظ ميكند. وسايل اجتماعي توليد، كماكان، درمالكيت خصوصي عده قليلي از افراد باقي ميماند. رقابت آزاد كه رسماً مورد قبول است، درهمان حدود عمومي خود باقي ميماند اماستمگري معدودي صاحبان انحصارات بر باقي اهالي صدبار شاق تر و محسوس تر و توان فرساتر ميگردد. (امپرياليسم...، صفحه 25)

 بر پايه اين درجه ازاجتماعي شدن توليد، ساختن جهاني كاملا نوين امكانپذير است: جهاني كه در آن توليد و توزيع، بطور عموم، در ابعادي جهاني ميتواند آنچنان سازماندهي شده و پيش برده شود ـ و بايد بشود ـ كه نابرابري ها، عقب ماندگي ها و فلاكتي كه هنوز بر اكثر نقاط جهان سلطه دارد را در هم شكند، و بطوركلي جامعه بشري بتواند به مرحله كاملا نويني گذر كند. اما قيود مناسبات امپرياليستي  در بسياري نقاط، از هم گسيختگي و ناموزوني و در جهان "اعوجاج" (نامي كه باب آواكيان بر آن نهاده)  بوجود مي آورد. بدليل مناسبات ميان قدرتهاي امپرياليستي و اكثريت عظيم ملل جهان، اجتماعي شدن جهاني توليد اوضاعي را بوجود آورده و تشديد كرده كه در آن "...رقم 8 درصد بيكاري در بخشهاي عظيمي از جهان به معجزه شبيه است ـ 30 درصد و 40 درصد رقمهاي ثابت آن هستند؛  دورانهاي بحرانهاي حاد كه ديگر جاي خود دارد. و از تعداد معدودي كه بگذريم، اين نقاط بينهايت عقب مانده اند و اكثر مناطق آن حتي تحت پوشش راه آهن قرار ندارند، ترنها بندرت سروقت حركت ميكنند، كالاها به سرعت در سراسر كشور توزيع نميشوند، و يك اقتصاد موزون وجود ندارد..." (باب آواكيان، فتح جهان؟ ...صفحه 36).

 دراين جهش در اجتماعي شدن توليد بود كه كائوتسكي نطفه كنترلي را ديد، كه فكر ميكرد به سرمايه داران امكان آن را ميدهد كه هميشه بتوانند خود را از بحران بدر آورند. هيچ چيز تا بدين حد نميتواند از حقيقت دور بوده و يا به كنه تضاد نزديك باشد. انحصار و سازماندهي توليد در مقياس جهاني، سرمايه را قادر ميسازد كه در رويارويي با مجموعه اي ـ يا عرصه اي ـ از تضادها بهتر مانور دهد، اما فقط براي آنكه آنها را در سطح مخربتر و همه جانبه تري منعكس سازد، بقول لنين "برحدت و شدت هرج و مرجي كه ذاتي توليد سرمايه داري بمثابه يك كل است، مي افزايد." (امپرياليسم ...، صفحه 28) آنارشي بطرق گوناگون فوران مي كند و از هر روزنه اي به بيرون مي جهد: دررقابت و مبارزه مداوم ميان سرمايه انحصاري و سرمايه غيرانحصاري، در گرايش بلوكهاي سرمايه به شكستن  به قطبهاي رقيب  متخاصم، ودر مبارزه ميان خود انحصارات عظيم با يكديگر. توافقات ميان انحصارات، در واقع مانند آتش بس  موقت جنگ است، و گرايش بدان دارد كه راه را براي جنگهاي نابودكننده و علني باز كند ـ جنگ اقتصادي و نظامي ميان دول.

 مضافاً اينكه، نياز به يافتن مجاري سودآور جهت سرمايه گذاري مافوق سودها، به سرمايه گذاريهاي پرمخاطره بويژه در خارج مي انجامد، و در بسياري موارد سرمايه گذاريها، بدليل افزايش حجم سرمايه مورد نيازبراي آغاز يا متغير ساختن يك مجموعه صنعتي، از همان آغاز كار ابعاد مخاطرات گسترده تر است. همچنين، بعلت وجود سرمايه اي كه در چنان ابعاد حجيمي متراكم شده و قادر است با سرعت فوق العاده اي به داخل و خارج بخشهاي مختلف و عرصه هاي سودآورتر، روان گردد (بعداً در اين مورد توضيح داده خواهد شد)، برخي از بخشهاي اقتصادي كشور بسرعت رشد ميكنند، در حاليكه ساير بخشهاي داراي سودآوري كمتر (كه ممكن است وجودشان بهمان اندازه براي عملكرد كل سرمايه اجتماعي، حياتي باشد) زوال و ركود مي يابند ـ گونه اي از ناموزوني كه خود هم بيان آنارشي و هم عامل تشديد آنست.

 بعلاوه، اين واقعيتي است  كه انباشت سرمايه داري به اين گرايش پا ميدهد  كه يك  سرمايه به چند سرمايه رقيب  منقسم گشته، و بلوكها يا اتحاديه هاي سرمايه نيز متشابهاً تجزيه گردند. بطورمثال، اين مسئله را در رقابتهاي داخلي ميان بخشها يا واحدهاي مختلف توليد درون شركتهاي عظيم مانند "شركت بين المللي تلگراف و تلفن" و "جنرال موتورز"، برسر سرمايه گذاري، تخصيص ارزش اضافي و استراتژي سرمايه گذاري دراز مدت، ميتوان ديد. يا مثلا در مورد سرمايه دولتي در شوروي، اين مسئله در مبارزه ميان بخشهاي كشاورزي و صنايع سنگين برسر سياستهاي سرمايه گذاري كه توسط دولت تعيين ميشود، توزيع ارزش اضافه وغيره، تبارز مي يابد. اين گرايش در سطحي بالاتر، خود را در برخوردهاي درون بلوكهاي امپرياليستي ميان ملل مختلف، ظاهر ميسازد ـ برخوردهايي كه فقط ميتواند تابعي از تضادهاي شديدتر با بلوك (يا بلوكهاي) رقيب بوده و بخشاً و موقتاً برمبناي اين تضادهاي مهمتر رفع شوند. در واقع، برخورد ميان بلوكهاي امپرياليستي رقيب برسر تقسيم جهان مهمترين و فشرده ترين بيان حدت يابي آنارشي موجود در امپرياليسم است. اين تضاد فقط ميتواند بر مبناي قدرت سياسي ـ نظامي حل شود و مهمترين معيار اندازه گيري اين قدرت جنگ جهاني امپرياليستي است.

 قيد و بندهاي تشديد يافته روابط توليدي بورژوايي بر دست و پاي نيروهاي مولده كه اكنون بين المللي شده اند، تضاد ميان ايندو را هرچه حادتر ميكند و نياز به انجام تحول را هر چه عاجلتر و ناگزيرتر ميسازد. اكنون، ابزار با ابرام و قدرتمندي هر چه تمامتر و به كليه زبانهاي كره زمين، از لزوم تحول در مناسبات توليدي سخن ميگويند.

 

نقش تغيير يافته بانكها

 انحصاري شدن سيستم بانكداري نيز، بخش لاينفك امپرياليسم است. امروزه در آمريكا، 10 عدد از بزرگترين بانكهاي آن كشور، 405 ميليارد دلار دارائي در اختيار دارند كه برابر با 25 درصد دارائي تمام بانكهاي آمريكا است، و تنها 3 عدد از آنها ـ بانك آمريكا، سيتي كورپ، چيس مانهاتان ـ بر رويهم نيمي از اين دارائي را در تملك دارند. بعلاوه، اين آمارها تملك بر كمپانيها و بانكهاي ديگري كه 10 بانك يادشده بشدت برآنها كنترل دارند و 50 درصد ديگر از دارائيهاي بانكي را تشكيل ميدهند، شامل نميشود. (2)

 تراكم سيستم بانكي، بانكداران را از عده اي واسطه پراكنده به معدودي انحصارگر قدرتمند مبدل ميسازد. لنين نوشت:

 

هنگاميكه بانك براي چند سرمايه دار حساب جاري نگاه ميدارد، (مانند سابق)، گويي يك عمل صرفاً فني و فرعي انجام ميدهد. ولي هنگاميكه اين عمليات توسعه ميپذيرد و دامنه عظيمي بخود ميگيرد، آنوقت مشتي صاحب انحصار، عمليات بازرگاني و صنعتي تمام جامعه سرمايه داري را تابع خود مي نمايند، چراكه امكان مي يابند ـ از طريق ارتباطهاي بانكي و حسابهاي جاري و ساير معاملات مالي ـ ابتدا از چگونگي امور سرمايه داران گوناگون دقيقاً با خبر شوند و سپس آنها را تحت كنترل خود قرار دهند، و از طريق توسعه يا تحديد اعتبارات و ايجاد تسهيلات يا اشكالات در اين زمينه، در امور آنها اعمال نفوذ نمايند و بالاخره سرنوشت آنها را از هر جهت تعيين نمايند، ميزان درآمد آنها را معين كنند و آنها را از سرمايه محروم سازند و يا اينكه به آنها امكان دهند سريعاً و به ميزان هنگفتي بر كميت سرمايه خود بيفزايند و غيره. (امپرياليسم...، صفحه 37)

 

 تراكم  سرمايه بنحو بيسابقه اي توسط انحصار در سيستم بانكي تسريع شده و بصورت مقادير هنگفت سرمايه در شكل سپرده و غيره، جمع ميگردد (و وامهاي كلان جاري ميشوند يا سرمايه گذاري هابشكل كنسرسيوم انجام ميگردند). اين تراكم، بيش از آنكه مسئله اي كمي باشد، از اهميت كيفي برخوردار است ـ بقول لنين، بانكها كنترل وجوه عظيمي از سرمايه را بدست مي آورند. آنها در امور مربوط به صنايع مختلف و مناطق گوناگون جهان، متخصص پرورش داده و مورد استفاده قرار ميدهند. رابط ها و مامورين دولتي را بخدمت ميگيرند، و در سراسر جهان فعاليت مي كنند.

 شبكه در هم تنيده سرمايه و اطلاعات كه در سراسر بانكها گسترده است، سرمايه دار صنعتي را بيش از پيش به سرمايه بانكي وابسته ساخت. در عين حال، سرمايه صنعتي نيز در سرمايه بانكي ادغام شد. در آمريكا، سرمايه راكفلر كه بر پايه نفت قرار دارد، جهت تداوم توسعه به وراي محدوديتهاي يك صنعت واحد، بانكهاي خود را ايجاد نمود ـ درست مثل ساير سرمايه داران صنعتي مانند "ملون" و "دوپون".

  مقوله ديگري نيز وجود دارد كه لنين خاطرنشان ساخت:

 

 ...بين بانكها و بنگاههاي كلان صنايع و بازرگاني، عمل به اصطلاح اتحاد شخصي توسعه ميپذيرد، و ايندو بوسيله به چنگ آوردن سهام و بوسيله شركت روساي بانكها در شوراهاي نظارت (هيئت مديره) بنگاههاي صنعتي و بازرگاني و بالعكس، باهم يكي ميشوند. (امپرياليسم ...صفحه 45)

 

با گذار به امپرياليسم، بانك و سرمايه صنعتي در بلوكهاي عظيم ادغام شدند، و شكل عاليتر سرمايه سلطه يافت: سرمايه مالي.

 

سـرمايه مـالي

 سرمايه مالي در وراي تقسيم بندي هاي ميان صنايع، بنگاهها و حتي كشورها قرار دارد، و سرمايه اي است كه ديگر به يك يا چند حيطه يا بخش اقتصاد محدود نيست، بلكه جهت جذب و تمركز بخشيدن به حداكثر حجم ارزش اضافي ممكن، ميتواند در بسياري شركتها و مناطق مختلف جهان وارد شده و يا از آنها خارج شود. سرمايه مالي از درون كل مجموعه تضادهائي كه گرد آمده و امپرياليسم را بوجود آوردند و بمثابه بخشي ازاين مجموعه، زماني بوجود آمد كه بدليل اجتماعي شدن روز افزون توليد، تمركز و تجمع سرمايه هاي متعدد جهت پيشبرد انباشت، ضروري گرديد. تنها ظهور اين بلوكهاي عظيم مالي ناشي از در هم آميختن سيستم بانكي وسرمايه صنعتي، از عهده چنين كاري بر مي آمد. (سرمايه گذاري اوليه بيسابقه در سطح يك ميليارد دلار در صنايع فولاد آمريكا در1900 نمونه اي از اين گونه جهش مورد لزوم بود). مضافاً اينكه، انعطاف پذيري سرمايه مالي از قبل شبكه گسترده ارتباطش اين توانايي را بدو مي بخشد كه بتواند مانور داده و سرمايه را بگونه اي متمركز سازد تا از بروز موانع مشخص بر سر راه انباشت مداوم كل سرمايه اجتماعي ممانعت بعمل آورد (اگرچه موقتاً) ـ همانطور كه قبلا متذكر شديم مثلا توانائيش در انتقال سرمايه از بنگاههايي با سودآوري كم به بنگاههاي عظيم جديد، به عرصه هاي سرمايه گذاري نوين يابه ساير مناطق جهان.

عملكرد سرمايه در سطح گروه مالي، از عملكرد سرمايه بنگاهي كلاسيك، متفاوت است. سرمايه مالي آنقدر كه در قيد كنترل بر تعداد بيشمار بنگاهها، اعمال قدرت در "باج خواهي" از آنها، و نيز استفاده از آنان مثل مهره هاي شطرنج در يك استراتژي گسترده تر است، درپي سازماندهي و اداره اموردر سطح هربنگاه نيست. سرمايه مالي، رقابت را از بين نمي برد، بلكه آن را در شكل گسترده تري در سطح بلوكهاي مالي رقيب بازتوليد ميكند، كه اين بلوكهاي مالي تصميم ميگيرند به كداميك از بنگاهها، صنايع يا حتي كشورها كمك مالي كنند تا بر كنترل مالي خويش افزوده و كنترل رقبا را تضعيف سازند. اين بلوكها، مجموعه اي از موسسات بهم وابسته صنعتي و بانكي را تحت كنترل داشته و سود خود را از آنان حاصل ميكنند. آنها بر سر كنترل شمار عظيمي از بنگاهها با هم مبارزه ميكنند، بدون اينكه لزوماً نسبت به موفقيت اين بنگاهها متعهد باشند. در واقع، يك گروه مالي ممكنست خواهان نابودي هر شركت خاصي باشد، اگر چنين چيزي به حداكثر رساندن مجموعه سودشان كمك كند.

 

 دولت عرصه بينهايت مهمي در مبارزه ميان بلوكهاي متخاصم سرمايه مالي است. دراينجا، نبردها بر سر سياستهاي دولت حول "صنايع مسئله ساز" يا كشورهاي ورشكسته و اينكه توافقات پولي، مالي و تجاري چگونه تعيين شوند، دور مي زند ـ سياستهاي ژئوپلتيكي در رابطه با كليه مناطق جهان كه جاي خود دارد. نمايش پرطمطراق جان كندي در حمله به سياستهاي قيمت گذاري شركتهاي عمده فولاد سازي ـ كه حزب كمونيست آمريكا با اين جمله از آن تمجيد كرد: "ظهور دوباره سنت بزرگ ضد انحصاري آمريكا" ـ در حقيقت، مثال خوبي است از برخوردهاي دروني سرمايه مالي كه از طريق دولت كارگزاري ميگردد. امروزه، مسائل مختلف، از قبيل سياست در مورد مسئله انرژي و اينكه كرايسلر را از ورشكستگي نجات دهند يا خير، بخشاً به اين نكته كه به نفع كدام بلوك مالي است و به ضرر كدام، و به قدرت نسبي آنها (همچنين به تاثيراتي كه سرنوشت صنايع گوناگون بر تاروپود كل سيستم، و منجمله ـ بويژه امروزه ـ بر توانائيش در انجام جنگ مي گذارد) بستگي دارد.

 

 همانگونه كه لنين تحليل نمود:

 

 سرمايه مالي بعنوان "سرور" تيپيك جهان، سلطه يافت، بطور خاص متحرك و قابل انعطاف است، بطور خاص تار وپودش در سطح كشور و در سطح بين المللي تنيده شده است، و خصوصاً فاقد شخصيت و جدا از مسائل توليد است، با آسودگي خاص، خودرا وقف تراكم ميكند... (مقدمه بر كتاب "امپرياليسم و اقتصاد جهاني" اثر بوخارين، مجموعه آثار لنين، جلد 22، صفحه 105)

 

  اين خصوصيات، مشتق از بسياري مسائل هستند. درحاليكه بانكها خود سرمايه مالي نيستند، آنها غالباً بمثابه موسسات حياتي براي هر بلوك مالي مشخص عمل ميكنند (اگرچه، گاهي اوقات و يا در ساير موارد، خودشان ممكن است عرصه نبرد چندين بلوك گوناگون گردند). بررسي شيوه هاي اعمال كنترل بر بنگاهها، نكات زيادتري را بازگو ميكند. بانكها اغلب از طريق چنگ انداختن بر سهام هاي مهم استراتژيكي شركتها، كنترل آنها را به كف مي آورند "بنگاه مورگان گارانتي تراست" (وابسته به گروه مالي مورگان) جزو پنج سهامدار عمده 56 شركت از 122 شركتي است كه در گزارش سناي آمريكا در 1978، مورد بررسي قرار گرفتند. (لازم به تذكر است،كه  شركتهاي مورد بررسي، يك چهارم دارائي كل شركتهاي آمريكايي را درتملك داشت. بنابراين، پديده فوق الذكر، نمونه تيپيك اقتصاد آمريكا است.) "بنگاه مورگان گارانتي تراست"، بين 27 شركت از برترين موقعيت برخوردار است. اما مسئله "بنگاه مورگان" عميقتر از اين است. اين بنگاه تعيين كننده سهام "سيتي بانك"، "مانوفاكتورز هانوربانك"، و "كيميكال اند بانك تراست"، و بعلاوه بزرگترين سهامدار "بانك آمريكا كورپ" است، يك شركت بانكدار با بيشترين حجم دارائي در آمريكا. قابل توجه است كه امروزه بعلت توزيع سهام در ميان سهامداران گوناگون (نوعي "دمكراتيزه" كردن كه در واقع كنترل سرمايه مالي را افزايش ميدهد)، دارندگان 4درصد تا 5 درصد سهام ميتوانند شركت را كنترل كنند، و 51درصد سهام كافيست كه حرف  موسسه دارنده سهام از اهميت در شركت برخوردار گردد.

 يكي ديگر از شيوه هاي كنترل، "درهم قلاب شدن" است، كه عبارتست از رابطه ميان بنگاههاي گوناگون، موسسات مالي مختلف و غيره، از طريق مديراني كه در دو يا چند مجمع هيئت مديره عضويت دارند. تقريبا 90 نفر از مديران 130 شركت مورد بررسي در گزارش مذكور، هر كدام عضو 6 تا 10 هيئت مديره شركتهاي مختلف هستند. اين افراد، بلوكهاي مختلف سرمايه مالي را نمايندگي ميكنند، و تلاش دارند بر سياستهاي بنگاهها و بانكهاي گوناگون بنحوي تاثير گذارند كه درجهت (و در تبعيت از) منافع بلوك مالي خويش باشد.

 دارائي هاي چندين ميليارد دلاري بانكهاي عمده، كه بصورت قرض هستند، نيز از اهميت برخوردارند. اعتبارات نه تنها به شركتها داده ميشوند، حتي مهمتر از آن، در اختيار كشورها نيز قرار ميگيرند. در مورد كشورها، اين وامها غالباً با اين شرايط در اختيار آنها گذارده ميشوند كه بانكها از قدرت وتو كردن طرحهاي اقتصادي برخوردار گردند، و بدين ترتيب آنها را قادر ميسازد كه الگوي توسعه ملي اين كشورها را بر طبق منافع گروه مالي خويش، جهت دهند.

 در اين ميان برجسته تر از همه، خصلت انگلي سرمايه مالي است، كه شيره همه چيز را مي كشد و همانگونه كه لنين گفت، در هرگامش "...از كل جامعه به عنف باج ميستاند." توان واقعي سرمايه مالي ـ و خصوصيات اساسي انگلي بودنش ـ در وهله نخست ناشي از انتقال يا صدور مقادير هنگفت سرمايه به خارج و تغذيه اش از غارت عظيمي كه از چهارگوشه جهان مي كشد، مي باشد.

 گرايشات كائوتسكيستي، برخي اوقات بر اين خصلت انگلي بعنوان لكه اي بر دامان سرمايه مالي نفرين مي فرستد، تو گويي كه درفقدان آن ميتوانست اقتصادي سالم اظهار وجودكند. احزاب رويزيونيست و سوسيال دمكراتها، عليرغم تفاوتهايشان، هر دو از اين ديدگاه حمايت مي كنند و همصدا با هم عليه "چند مليتيها"، يا "بانكهاي بزرگ"، "راكفلر"، و غيره جار ميزنند، تو گويي كه سرمايه داري  در اين برهه از تاريخ ميتواند بدون سرمايه مالي وجود داشته باشد. از نظر سياسي، اين خط عموماً روي بسوي بخش باصطلاح روشن بين و غيرانحصاري بورژوازي دارد كه اگر بدرستي تحت فشار قرار گيرد، رفرم اعطاء ميكند.

 سرمايه مالي با همين خصلت انگليش، لازمه وجود سرمايه داري در مرحله امپرياليسم است. سرمايه مالي شرايط انباشت ساير بخشهاي سرمايه را تنظيم كرده، و در كوتاه مدت، در جهت حذف موانع مقابل انباشت مداوم سرمايه، عمل ميكند. عليرغم اينكه سرمايه مالي در بسياري جهات در تخاصم با ساير بخشها و انواع ديگر سرمايه است و آنها را تحت فشار مينهد و باج مي گيرد، اما همچنين، در راس هرم نيز مي نشيند. اين تنها سرمايه مالي است كه از انعطاف و توانايي تمركز بخشيدن به سرمايه، كه براي انباشت مداوم سرمايه در اين مرحله ضروري است، برخوردار ميباشد.

 پيشنهاد ملي كردن بانكها، صنايع بزرگ و غيره بمثابه راهي براي مقابله با اين، در بهترين حالت خود صرفاً ميتواند همان مضمون سرمايه مالي را در شكل مالكيت دولتي بورژوايي، بر قرار نمايد. انتقال حجم عظيمي از سرمايه به دولت، هيچ ارتباطي به اين كه كدام طبقه و بخاطر چه مقاصدي دولت (وبنابراين سرمايه ملي شده) را كنترل ميكند، ندارد. (در حقيقت، ملي كردن صنايع بويژه ضعيف و راكد در برخي كشورهاي اروپاي غربي بمثابه برداشتن بار از روي دوش يك بلوك مالي خاص و تقسيم "متساوي" آن ميان همه، و درعين حال تضمين فعاليت آن صنعت بخاطر مصالح كل سرمايه، رايج است.)

 سرمايه مالي، عاري از تضادهاي سرمايه نيست. كنترل وسيع و تراكم گسترده، به سرمايه مالي امكان نميدهد كه عملكرد سيستم را عقلائي كند، بلكه بالعكس، تمركز سرمايه مالي و انعطاف پذيري شديدش ميتواند برخي موانع پيش پاي انباشت را بطور موقت، بردارد ـ اما در دراز مدت، مجدداً موانع عظيمتري را دركل پروسه ايجاد ميكند. در اينجا نيز، آنارشي و گرايش به بحران و ورشكستگيهاي جدي، تشديد مي يابند.

 بيشك، اين بلوكهاي سرمايه مالي پيوسته در نهادهاي گوناگون و از طريق آنها، منجمله حكومت، با يكديگر سرشاخ ميشوند. اما مضاف بر اين، خصلت انگلي كه خون حياتبخش آنهاست، خود باعث بروز آنارشي بيشتر و ازدياد فاكتورهاي انقلابي، ميگردد. مثلا، به وابستگي سرمايه مالي بر استقراض و اعتبار، بنگريد:  عليرغم اينكه اين عمل بر كنترلش مي افزايد و انباشت مداوم را امكانپذير ميسازد، اما مسئله اساسي تر اينست كه شكنندگي كل ساختار جهاني انباشت سرمايه داري را بيشتر ميكند. عكس العملهاي پي در پي نسبت به يك يا چند نقيصه مهم، يك انقلاب در كشوري مهم كه هيزم آتشش را بحران استقراضي يا "برنامه رياضت كشي" تحميل شده از سوي سرمايه مالي مهيا كرده، يك ورشكستگي بانكي مهم در يك كشور پيشرفته سرمايه داري ـ هركدام از اين رخدادها ميتوانند بحران جهاني نابودكننده اي را دامن زنند.

 

صدور سـرمـايه

 غلبه انحصار و سرمايه مالي، گرايشي قدرتمند بسوي وفور سرمايه در كشورهاي پيشرفته را، باخودبهمراه دارد. اين وفور بخشاً از آنجهت بوجود مي آيد كه توافقات بر سر تقسيم بازار و تعيين قيمتها، مقداري از اجبار سرمايه داران انحصاري به سرمايه گذاري مداوم در مكانيزاسيون در كشور خود را (حداقل بطور نسبي و موقت) از ميان برميدارد. اما از آن مهمتر اينكه، رشد سرمايه مالي باعث تراكم حجم عظيمتري از سرمايه كه نيازمند سودآوري است، ميگردد. درعين حال، گرايش نزولي نرخ سود بعلاوه ساير گرايشات بحران زا، در شكل اضافه توليد فزاينده سرمايه بر فشار مي افزايد. البته، اضافه توليد نسبت به آنچه كه ميتواند بطور سود آور در هريك از مدارهاي سرمايه ملي جذب گردد. مسئله سرمايه مازاد يا وفور سرمايه در كشورهاي امپرياليستي بدين معنا نيست كه بازار ملي از سرمايه گذاري اشباع شده است، بلكه بر افزايش تصاعدي گرايش سرمايه بسوي وفور اشاره دارد كه سرمايه را ـ در سطح كيفيتاً برتري نسبت به قبل ـ به خارج از مدارهاي ملي اش ميراند، براي اينكه كل مدار بتواند باز توليد خود را تداوم بخشد.

 پيش از نيمه دوم قرن نوزدهم، افزايش صدوركالا ميتوانست با گرايشات اضافه توليد مقابله كند. اما، از آنجا كه انحصار و سرمايه مالي سلطه يافته و تضادها را تشديد كردند، توسعه تجارت بمثابه شكل اصلي بازرگاني بين المللي ديگر قادر نبود كه اين گرايشات را بطرز قابل توجهي تخفيف دهد.

 امپرياليسم، يك جهش كيفي بود. بقول لنين، "صدور كالا، صفت مشخصه سرمايه داري سابق بود كه در آن رقابت آزاد تسلط كامل داشت. صفت مشخصه سرمايه داري نوين كه در آن سيادت با انحصارها است، صدور سرمايه است." (امپرياليسم بمثابه ...صفحه 72) البته، صدور كالا كماكان در عصر امپرياليسم ادامه يافت، و صدور سرمايه نيز پيش از امپرياليسم در سطح محدودي انجام ميشد. اما، عصر امپرياليسم نشانگر چرخشي تعيين كننده در اهميت صدور سرمايه براي تداوم عملكرد سيستم بود.

 صدور سرمايه به مناطق غير سرمايه داري جهان، با نرخ بازگشت فوق العاده اي همراه بود. لنين چنين توضيح داد:

 

در اين كشورهاي عقب مانده سطح سود معمولا بالاست، زيرا سرمايه ها اندك است، بهاي زمين نسبتاً نازل است و سطح دستمزدها پائين است و مواد خام ارزان است. آنچه امكان صدور سرمايه را فراهم ميسازد اينست كه يك سلسله از كشورهاي عقب مانده اكنون بدايره سرمايه داري جهاني داخل شده اند، خطوط عمده راه آهن در آنها احداث گرديده و يا احداثشان شروع شده و موجبات اوليه براي تكامل صنعت فراهم گرديده است و غيره. (امپرياليسم بمثابه... صفحه 73)

 

  حجم و اهميت صدور سرمايه آنچنان افزايش يافت كه مدارهاي توليد، اعتبار و تجارت به يك بافت بين المللي تكامل يافت. سرمايه بكار رفته در مناطق عقب مانده جهان، و ارزش اضافه استخراج شده، بدرون اين مجموعه مدارهاي بين المللي سرمايه ـ كه توسط سرمايه مالي در كشورهاي پيشرفته كنترل شده و ميشوند ـ وارد گشتند، و نقشي محوري در حفظ و گسترش آنها، ايفاء نمودند.

 كانون اين تحولات، مبارزه عاجل كشورهاي پيشرفته در اواخر قرن 19، برسر مستعمرات بود. در سال 1885، پس از چندين دهه مبارزه كه ميتوانست به جنگ ميان قدرتهاي اروپايي منجر گردد، و پس از يك سلسله شورش در سراسر آفريقا، اين قاره طي كنفرانس برلين ميان مشتي گانگستر تقسيم شد ـ كه تنها باعث رقابت و درگيري شديدتر گرديد. در سال 1898، آمريكا برسر تصاحب جزاير كارائيب و بخشهايي از آمريكاي لاتين وارد جنگ با اسپانيا شد، و بعداً فيليپين را نيز به چنگ آورد (اگرچه مستلزم جنگي خونين و دراز مدت عليه مردم فيليپين بود). در سال 1900، آلمان، ژاپن ، انگلستان، فرانسه و روسيه نيروهاي خود را به چين فرستادند كه شورشي ضد امپرياليستي را سركوب كنند، و در سال 1904، ژاپن و روسيه بر سر چين و منطقه پاسيفيك، وارد جنگ با يكديگر شدند.

 اهميت فزاينده صدور سرمايه همچنين بنحوي عميقتر، به ظهور امپرياليسم بمثابه پروسه واحد جهاني وابسته است. قبل از اين زمان، عليرغم اينكه پول و تجارت كالا بين المللي بودند ـ بدين معنا كه سرمايه در اين اشكال از مرزهاي ملي خارج ميشد، و يك سيستم پولي جهاني واحد و يك بازار جهاني وجود داشت ـ تنها با ظهور امپرياليسم است كه مدار سرمايه مولد، بين المللي ميگردد.

 تكامل امپرياليسم از زمان لنين تاكنون، تحليل وي از نقش صدور سرمايه را تاييد نموده، و درحقيقت آنرا در ابعاد برجسته تري نمايان ساخته است. در درجه نخست، اين مسئله خود را در حجم عظيم سرمايه و رشد آن طي 80 سال گذشته، نشان ميدهد. مثلا در سال 1914، سرمايه مجموع قدرتهاي امپرياليستي در ماوراء بحار (منجمله سرمايه گذاريهاي مستقيم، سهام، اوراق قرضه و غيره)، بالغ بر 44 ميليارد دلار بود كه از اين مبلغ 5/21 ميليارد آن در "جهان سوم" بود. در سال 1973، اين ارقام بترتيب 541 ميليارد دلار و 251 ميليارد دلار بوده است.(3) صادرات سرمايه آمريكايي، كه هميشه مهم بوده، از زمان جنگ جهاني دوم به بعد افزايشي عظيم يافت و شالوده اي براي توسعه اي بيسابقه در دوره پس از جنگ گرديد. در سال 1929، ارزش سرمايه گذاري خارجي مستقيم آمريكا ـ بدون احتساب وام بانكي و ساير اشكال صدور سرمايه، كه درعين حال، خود شاخص  مهمي را در كل سرمايه صادراتي تشكيل ميدهد ـ بر 5/7 ميليارد دلار بالغ ميگرديد. در سال 1950، اين رقم تنها به 8/11 ميليارد دلار افزايش يافت. اما طي دهه بعد از آن، سرمايه گذاري مستقيمستقيم آمريكا به 7/32 ميليارد دلار جهش كرد و در سال 1970 به 2/78 ميليارد دلار رسيد ـ افزايشي هفت برابر طي بيست سال. در سال 1980، اين رقم تقريباً سه برابر شد، يعني 5/213 ميليارد دلار. (اگرچه، قسمت اعظم اين افزايش بازتاب تورم سرسام آور دهه 1970 بود، كه طي آن انقباض اقتصاد بين المللي آغاز شده و شديداً براهميت وام بانكي نسبت به سرمايه گذاري شراكتي مستقيم افزوده گرديد ـ در اينباره بحث بيشتري ارائه خواهد شد.)

 اما حجم خالص سرمايه صادر شده، به تنهايي نميتواند نقش كيفي آنرا نشان دهد. همانگونه كه پيشتر گفتيم، سطح بالاي نرخ بازگشت سرمايه صادراتي، در خنثي كردن گرايش نزولي نرخ سود مجموع سرمايه ملي موثر است. بطور مثال در سال 1950، سرمايه گذاري خارجي مستقيم آمريكا كمتر از 5 درصد كل سرمايه گذاريهاي شراكتي آمريكا را تشكيل ميداد، اما 3/7 درصد از كل سود (پس از كسر ماليات) را از آن خود مي ساخت. در سال 1970، سرمايه گذاري خارجي مستقيم آمريكا رقمي معادل تقريبا 10 درصد كل سرمايه گذاريهاي مستقيم بود، اما سودش 26 درصد كل سود ناشي از سرمايه گذاريهاي شراكتي را تشكيل ميداد! و عليرغم اينكه نرخ سود مجموعه سرمايه گذاريهاي شراكتي (داخلي و خارجي) آمريكا در سال 1970 فقط اندكي بالاي 5درصد بود، اما نرخ بازگشت سرمايه گذاريهاي خارجي مستقيم اين كشور به تنهايي بيش از 14 درصد بود ـ تقريبا سه برابر. (4) و (5)

 اين امر از اين جهت حائز اهميت است، كه نرخ بازگشت واقعي هر سرمايه گذاري در يك كشور سرمايه داري بيشتر توسط نرخ متوسط سود سرمايه كل ملت  تعيين ميشود تا بوسيله تركيب ارگانيك خاص خودش. ماركس در جلد سوم كاپيتال، پروسه اي را تشريح ميكند كه طي آن، نرخ سود سرمايه هاي خاص متعدد، حول نرخ متوسط سود مجموع ، در نوسان است. عليرغم اينكه هر سرمايه بدنبال كسب بالاترين نرخ سود است، اما نرخ سودش خارج از اراده اش، توسط نرخ متوسط كل جامعه، تعيين ميگردد. بنابراين، سطح بالاي نرخ بازگشت سرمايه صادراتي ـ نرخي كه بميزان قابل توجهي ناشي از فوق استثمار پرولتاريا در كشورهاي مستعمره است، كه دستمزدهايي بسيار نازلتر از هزينه نيروي كارشان دريافت ميكنند ـ در نرخ متوسط سود مجموع سرمايه اجتماعي كشور "مادر" موثر مي افتد، و به خنثي كردن گرايش نزولي نرخ سود كلي، كمك ميكند.

 مضافاً اينكه، سرمايه صادر شده به كشورهاي مستعمره و وابسته، غالباً در صنايع استخراجي و مواد خام متمركز ميشود ـ مثلا، نفت در خاورميانه، مس در شيلي و زامبيا، بوكسيت در جامائيكا، قلع در بوليوي، و... و اين ليست تقريباً بي انتها همچنان ادامه مي يابد و كشورهايي را در بر ميگيرد كه منابع شان در مدارهاي سرمايه امپرياليستي ادغام شده اند. فوق استثمار كارگران هزينه مواد خام را نيز كاهش ميدهد، و بدين ترتيب تناسب سرمايه بكار رفته در بخش سرمايه ثابت نسبت به سرمايه متغير، در سراسر بخشهاي اقتصاد امپرياليستي نزول ميكند، زيرا كه مواد اوليه بخش بزرگي از سرمايه ثابت را تشكيل ميدهد. صدور سرمايه بدين ترتيب نيز گرايش نزولي نرخ سود را خنثي ميكند، و تمام سرمايه داران در كشورهاي امپرياليستي بر اين چپاول مداوم، متكي ميشوند. (6)

 گشايش دروازه هاي مناطق وسيع جديدي برروي صدور سرمايه، انعطاف پذيري سرمايه را افزايش مي بخشد. اكنون سرمايه ميتواند خود را بر پايه اي بين المللي، سازماندهي مجدد كند. اما اين توانايي نوين در عين حال يك اجبار است، زيرا سرمايه ديگر نميتواند در چارچوب ملي، خود را در سطح عاليتر بازسازي كند. نتيجتاً، تضادهاي ذاتي سرمايه نه تنها تخفيف نيافته و يا حل نميشوند، بلكه بويژه هنگاميكه كل جهان تقسيم شده است، در عرصه اي بين المللي ـ و در ابعادي گسترده تر و بالقوه انفجاري تر ـ بازتاب مي يابند.

 

نرخ تفاضلي دستمزدها در ساعت

در صنايع معين*

كشورهاي تحت سلطه در مقايسه با ايالات متحده

(برمبناي بررسي نرخ دستمزدها در سالهاي  1966 و 1970)

 

 

 

نرخ متوسط ساعتي (دلار)

 

كشورهاي تحت سلطه

ايالات متحده

محصولات الكترونيكي مصرفي

 

 

هنگ كنگ

27/0

13/3

مكزيك

53/0

31/2

تايوان

14/0

56/2

 

ابزاريدكي دستگاههاي اداري 

 

 

هنگ كنگ 

30/0

9/2

تايوان

38/0

67/3

مكزيك

48/0

97/2

 

نيمه هاديها 

 

 

کره

33/0

32/3

سنگاپور

29/0

36/3

جامائيکا

30/0

2/23

 

پوشاك 

 

 

مكزيك

53/0

29/2

هندوراس بريتانيا 

28/0

11/2

كستاريكا

34/0

28/2

هندوراس

45/0

27/2

ترينيداد

40/0

49/2

 

* نرخ ساعتي دستمزدها در اين كشورها و ايالات متحده براي سطح يكسان كار و مهارت است.

 منبع: ج.ك. هلاينر، "صادرات صنعتي كشورهاي كم توسعه و شركتهاي چند مليتي"، "نشريه اقتصادي"، مارس1973، صفحه 21.

 

 بدين جهت، غارت ملل و مناطق تحت ستم جهان، براي امپرياليسم حياتي بوده، و خصلت انگلي جوامع امپرياليستي را بسيار تشديد ميكند. فوق سودهاي عظيمي كه از اين مناطق بدرون خزانه سرمايه مالي ريخته ميشوند، لازمه تداوم عملكرد تمام سرمايه در مرحله امپرياليسم بوده، و جهت بالا نگهداشتن سطح زندگي و ثبات در كشورهاي امپرياليستي (كه امپرياليستها اينهمه بدان ميبالند)، حياتي است. اين خصلت انگلي، بيان خود را در صنايع توليد كننده وسايل لوكس، برخي خدمات خاص و غيره مي يابد، كه كلا برمبناي غارت ملل تحت ستم بنا شده اند. بعلاوه، اشتغال دربخشهاي مالي، بازرگاني و دولتي، جهت تداوم بخشيدن به توانايي در اعمال و اجراي اين روابط بين المللي، مثل بادكنك باد ميكند. بالاخره ـ كه نكته اي بينهايت حياتي است ـ هزينه نظامي هنگفت و توسعه صنايع نظامي نيز اساساً و عمدتاً از اين جهت موجوديت مي يابند كه هم مقاومت خلقهاي اين كشورها را سركوب نموده وهم با گردنكشي هاي رقباي امپرياليست مقابله كنند. اين هزينه هاي نظامي بنوبه خود، تنها از قبل تاراج ملل تحت ستم ميتواند تامين گردد.(7)

 درپاسخ به ميليتاريزه شدن كشورهاي امپرياليستي، برخي خواهان اين ميشوند كه بودجه هزينه هاي نظامي محدود شده و صرف تامين مسكن، بهداشت و غيره براي توده ها شود ـ يا آنگونه كه اغلب عنوان ميگردد صرف تامين "ما شغل ميخواهيم، نه جنگ". در واقع، اين ديدگاه توهمات خطرناكي را باعث ميشود و با اين درك كائوتسكيستي وجه اشتراك مي يابد، كه به اصطلاح سيستم امپرياليستي يا طبقه حاكمه بورژوا جهت "عوض كردن اولويتهايش " از قدرت مانور بينهايت  برخوردار است. تا زماني كه سرمايه داري همان سرمايه داري است ـ يعني در غياب انقلاب پرولتري ـ هيچ چاره ديگري بجز نظاميگري ندارد، چراكه نهايتاً اين قدرت نظامي آنست كه منافعش را در ملل تحت ستم حفظ كرده و او را قادر ميسازد به نزاع با رقبايش برخيزد. برخلاف لفاظي هاي انتخاباتي، انتخاب ميان شيره و تفنگ نيست. زيرا تفنگ است كه توانايي امپرياليسم در كشيدن شيره مافوق سود از كشورهاي تحت سلطه جهان، مقابله با رقبا ... و تقسيم خرده ريزه هاي خوان يغمايش را تضمين ميكند.

 في الواقع، ماداميكه انباشت سيرصعودي دارد، اينگونه هزينه هاي نظامي ميتوانند به اقتصاد تحرك بخشند، و حداقل آنكه آنرا تهي نميكنند. دقيقاً بخاطر بازسازي سرمايه، امري كه آمريكا پس از جنگ جهاني دوم بدان دست يافت، و برقراري سلطه جهاني امپرياليسم آمريكا در پيامد آن ـ كه توسط نيروي نظامي اش حفظ ميشود ـ بود، كه بورژوازي آمريكا توانست به اصلاحاتي در زمينه تاسيسات زيربنايي مثل ساختن شاهراهها، خانه سازي عمومي، و غيره دست زند، و بعضي امتيازات مانند برنامه هاي مبارزه با فقر، افزايش دستمزدها و تشديد روند "به بالا رسيدن" و غيره به توده هاي آمريكايي بدهد ـ بويژه از دهه 1950 تا اواسط دهه 1960. بهر شكلي فراخوان بازگشت به "روزهاي خوش گذشته" و ياسر دادن شعار "نه جنگ، بلكه مشاغل"، بر مناسبات اساسي موجود در ذات امپرياليسم، كه رونق موقت و دادن امتيازات و سطح زندگي بهتر در كشورهاي پيشرفته را امكانپذير ميسازند، پرده ساتر مي افكند. اين شعار، عليرغم نيات طراحان يا حاميان آن، فقط توده هاي تحت ستم درون كشورهاي امپرياليستي را ـ كه از شالوده اي قدرتمند جهت وحدت با مبارزات انقلابي در كشورهاي تحت سلطه و در ساير دژهاي امپرياليستي برخوردارند ـ از آن اتحاد بين المللي دور ساخته و به مبارزه براي  موقعيتي قوي تر براي بورژوازيهاي "خودي" طي جنگ امپرياليستي رهنمون مي سازد. نمونه خود كائوتسكي، كه از ديدگاه "امپرياليسم اصلاح پذير" شروع كرد و به آنجا رسيد كه به حمايت از صف آرايي كارگران ملل امپرياليستي در پشت جنگ جهاني اول پرداخت، خطر اين نوع شعار بظاهر بي ضرر ("نه جنگ بلكه مشاغل") و مهمتر از آن، خط مشي پنهان در پشت آن را، نشان ميدهد.

 

 امـپـريـاليسم: صـرفاً "سـرمايه داري در مقـيـاس جهـاني" نيسـت

 در حاليكه امپرياليسم يك پروسه جهاني است، اما بسيار فراتر از صرفاً "سرمايه داري در مقياس جهاني" ميباشد. يعني اينكه، امپرياليسم جمع كل تعداد زيادي كشورهاي سرمايه داري يا روي آوردن كليه كشورها بسوي رشد سرمايه داري، نيست، بلكه حقيقتاً يك مرحله نوين و عاليتر در پروسه تكامل سرمايه داري است. جهش در تكامل بيولوژيك موجودات تك سلولي به موجودات پر سلولي را در نظر بگيريد. موجود پرسلولي صرفاً تجمع يا وحدت آحاد سلولها نيست كه در آن هركدام فعاليتهاي خود را مانند قبل به پيش مي برند؛ بلكه درسطح بالاتري از تشكل بيولوژيك هستند و تقسيم كاري ميان آنهاموجود است. عملكرد و تكامل هر سلول واحد اساساً توسط تكامل پروسه هاي متناقض كل ارگانيسم تعيين ميگردد (پروسه هايي كه از خصلت كيفيتاً متفاوت از خصلت هر سلول واحد، برخوردارند). بيشك، هر سلول يا ارگان واحد كماكان تضادهاي خاص خود را دارا مي باشد؛ و البته تحولات درون هر كدام، در تحولات مجموعه نقش ايفاء نموده و تاثير بر جاي مي نهد، اما كماكان تابع چيزي در سطح بسيار بالاتري بوده و در آن ادغام شده است.

 امپرياليسم، يك جهش كمابيش متشابه را نمايندگي مي كند، و نبايد عمدتاً از زاويه موضع ارگانهاي منفردش مورد بررسي قرار گيرد (مثلا، از زوايه تضادهاي دروني كشورهاي خاص)، بلكه بايد عمدتاً قواي محركه كل پديده را در نظر بگيريم.

 آري، سرمايه وارد ملل تحت ستم ميشود و مناسبات اجتماعي سرمايه داري را در آنها (به شكلي معوج) رشد ميدهد، اما اين امر بسختي نمايانگر آنست كه اين كشورها قدم در همان (يا حتي شبيه به آن) تحول و تكاملي نهاده اند كه كشورهاي سرمايه داري اصلي پشت سر گذاردند. و بدين معنا نيز نيست، كه صنعتي شدن اين كشورها توسط صدور سرمايه، فاصله موجود ميان كشورهاي سرمايه داري پيشرفته و كشورهاي به اصطلاح عقب مانده را "ازبين ميبرد". درحقيقت، خود عبارت "عقب ماندگي" ماهيت امر را در اينجا پنهان ميسازد، چرا كه سعي در القاي اين ايده دارد كه مسئله صرفاً تاخيري زماني است، يعني  فقط يك تفاوت كمي است. طرح قضيه بدين شكل، فرسنگها با حقيقت فاصله دارد. در حاليكه نابرابري كمي عظيمي در تكامل كشورهاي پيشرفته و "عقب مانده" وجود دارد (كه بنوبه خود، قسمت اعظم آن توسط امپرياليسم ايجاد گشته است)، اما اين نابرابري كم ي، از خصلت كيفي مناسبات ناشي ميشود.

 سرمايه در ملل تحت ستم ريشه ميدواند، اما بمثابه دنبالچه سرمايه هاي مالي كشورهاي امپرياليستي. سرمايه داري در ملل تحت ستم، بصورت يك نظام منسجم و موزون كه داراي بخشهاي گوناگون سرمايه بوده و در تناسب نسبي با يكديگر تكامل مي يابند ـ همانگونه كه در كشورهاي سرمايه داري اصلي انجام پذيرفت ـ رشد نميكند. ماركس در تشريح باز توليد سرمايه در چارچوب اقتصاد سرمايه داري، به تناسب ميان بخش توليدكننده كالاهاي مصرفي و بخش توليدكننده ابزار توليد، اهميت بسيار ميدهد. اين تضاد، براي تكامل و تحرك اقتصاد سرمايه داري بسيار مهم است (علاوه براينكه منبع مهم شكنندگي و بحران آن نيز هست). در حاليكه اين تناسب در كشورهاي سرمايه داري، تقريبي، كلي، و پر از هرج و مرج بوده، و با جابجايي و تكانهاي عظيم تكوين مي يابد، اما در ملل تحت ستم اين بخشها حتي به تناسب كلي نيز دست نمي يابند.

 آنچه كه بطور مثال، در پاكستان، اندونزي يا نيجريه اتفاق مي افتد، چيزي كاملا متفاوت است. در اين كشورها، پديده اي بنام اعوجاج رخ ميدهد ـ يعني تكامل ناموزون و يكجانبه، كه طي آن اقتصاد ملل تحت ستم داراي يك نقش بسيار خاص در تقسيم كار بين المللي است. اين تقسيم كار بين المللي توسط الزامات سرمايه مالي ملل امپرياليستي شكل ميگيرد. مناطق مختلف اين ملل تحت ستم غالبا در انزوا و بدون ارتباط با يكديگر بسر مي برند، يك بخش سريعاً رشد و تكامل مي يابد و بخش ديگر در ركود كامل مي ماند، توسعه حمل و نقل، مخابرات و ارتباطات نيز بمقدار زيادي توسط الزامات روابط بازرگاني با قدرتهاي امپرياليستي، تعيين ميشوند، و همانگونه كه ماركس تاكيد نمود، بخشهاي مختلف بنحوي ناموزون ، فاقد انسجام، و نامرتبط با يكديگر رشد مي يابند. (8)

 مضافاً، ارزش اضافه اي كه از اين مناطق بيرون كشيده ميشود، بدرون سرمايه مالي كشورهاي امپرياليستي سرازير ميگردد و بر مبناي ضرورتهاي جهاني آن سرمايه، و نه براساس نيازهاي تكامل همه جانبه ملل تحت ستم، سرمايه گذاري مجدد ميشود. اين ارزش اضافي، بخشي از خزانه عظيم ارزش اضافي تحت كنترل سرمايه مالي ميگردد، كه در جستجوي بالاترين نرخ سود، از مكاني به مكاني ديگر، از بخشي به بخشي ديگر، از كشوري به كشوري ديگر، و از قاره اي به قاره ديگر، جابجا ميشود.

 علاوه بر حجم باورنكردني سرمايه صادره به ملل تحت ستم به شكل سرمايه گذاريهاي مستقيم، و ارزش اضافي بدست آمده بر پايه آن، نقش وام و قرض از اهميت فوق العاده برخوردار است ـ هم بمثابه شكلي از صدور سرمايه، و هم بعنوان ابزاري جهت هر چه بيشتر گرفتار ساختن اين كشورها درون چنبره روابط استثماري. سرمايه مالي، هم از طريق بانكهاي خصوصي و هم توسط موسسات بين المللي مثل "بانك جهاني"، به پروژه هاي مختلف سرمايه گذاري و توسعه و غيره، پول قرض ميدهد. در ارتباط با اين اقدام، سياستهاي داخلي و ساختارهاي مالي اينگونه كشورها، از طريق موسسات قرض دهنده مثل "صندوق بين المللي پول"، به عنف در تطابق با نيازهاي سرمايه امپرياليستي و توسعه آن قرار داده ميشود. اهميت تمامي اين اقدامات، خود بخشاً در مجموعه قرض "كشورهاي عقب مانده" به موسسات امپرياليستي بلوك غرب ـ كه در سال 1982 نزديك به 300 ميليارد دلار بود ـ انعكاس مي يابد. بخاطر حجم وامها، و بعلت وجود شبكه بين المللي مناسبات سياسي و اقتصادي كه اين استقراضها در آن چارچوب انجام ميگيرند (و بنوبه خود باعث تقويت آن نيز ميشوند)، موسسات قرض دهنده ميتوانند موارد استفاده اين وامها را تعيين كنند ـ و بدين ترتيب، پروژه ها و قراردادهايي كه صرفاً منافع و نيازهاي سرمايه مالي را تامين ميكنند، انجام ميگيرند. علاوه براين، در بسياري از اين كشورها، بويژه طي دو دهه اخير، سيكلي پديد آمده است كه طي آن همواره درصد بيشتري از توليد ناخالص ملي كشور وام گيرنده صرفاً جهت پرداخت بهره وامهايش صرف ميگردد، و حتي در برخي موارد براي اين كار وامهاي جديدي گرفته ميشوند.

 نمونه مكزيك را در اين رابطه در نظر بگيريم. بدهي خارجي اين كشور در سال 1979 بالغ بر 33 ميليارد دلار ميشد، اين رقم سه سال بعد به 85 ميليارد دلار جهش نمود!(9) از هريك دلاري كه قرض گرفته ميشود، 81 سنت آن بلافاصله صرف پرداخت بهره قرض قبلي ميشود! و ارزي كه از صادرات بدست مي آيد نيز بايد صرف بازپرداخت بدهي هايش گردد. اگر بخواهيم مثالي برحسب معيارهاي انساني ذكر كنيم، اين يعني اينكه طي نيمي از فصل زمستان سبزيجات روي ميز آمريكاييها از مكزيك تامين ميشود، درحاليكه بيش از 04درصد مكزيكي ها از سوء تغذيه رنج مي برند. و اين آمار مربوط به قبل از بحران "پرو" در سال 1982 و برنامه رياضت كشي ناشي از آن كه بدرخواست امپرياليسم پياده شد، مي باشد.

 زمانيكه اين كشورها نتوانند بهره وامهاي خود را بموقع پرداخت كنند (پديده اي بيش از پيش رايج)، بانكها و موسسات بين المللي مالي در ازاي "برنامه ريزي مجدد" (يعني تمديد موعد پرداخت بدهي) خواستار سطح گسترده تري از اعمال كنترل مستقيم بر تنظيمات ارزي، سياستهاي مربوط به سرمايه گذاريها و هزينه هاي دولتي اين كشورها، ميگردند. آنچه كه اين اوضاع بدنبال مي آورد، حمله برسطح معيشت توده ها، شناور كردن ارزش پول و تلاشهاي همه جانبه جهت تشديد فوق استثمار توده ها و بازسازي مبناي انباشت سودآور، خواهند بود.

 اقتصاد كشورهاي "جهان سوم" به سطح "اقتصادهاي معتاد" تنزل مي يابند يعني براي اينكه لنگ لنگان پيش بيايند، كلا  بر جيره افيون ارائه شده از سوي سرمايه مالي كه به قيمت زندگي و سرنوشت توده هاي خودشان بدست مي آيد، وابسته اند. اگر بخواهيم جزئيات جنايات "روزمره" عملكرد امپرياليسم در "جهان سوم" را بررسي كنيم (كه كاري ضروري است) مثنوي هفتادمن كاغذ خواهد شد. دراينجا، ما فقط دو نمونه از كشورهايي را مورد توجه قرار ميدهيم كه هركدام بنحوي گوياي سلطه امپرياليسم اند.

 

نـمونـه زئـيـر و بـرزيل

 زئير سرزميني است كه از نظر معادن كبالت، مس، روي، الماس و... غني است، اما جمعيت 23 ميليوني آن از بدترين شرايط زيست در جهان برخوردار ميباشد. اين كشور، در اواخر قرن 19 مستعمره بلژيك شد، در شرايط بيسوادي و عقب افتادگي جبري نگهداشته شد، توده ها از زمينهايشان رانده شده و به كار در معادن گمارده شدند؛ معادني كه به قبر شباهت داشت. زئير ـ يا كنگوي بلژيك ـ انبار باروتي بود كه بالاخره در سال 1985، منفجر شد و امواج شورش همه جا را فراگرفت. هنگاميكه نيروهاي ناسيوناليست انقلابي تحت رهبري پاتريس لومومبا سراسر كشور را درنورديدند، بلژيك مجبور شد كه در سال  1960 وعده استقلال دهد. در تابستان همانسال، بلوك آمريكا با همكاري شوروي، نيروهاي سازمان ملل را جهت سركوب پاتريس لومومبا و انتقال قدرت بدست نيروهاي مذبذب و هوادار امپرياليسم، به كنگو گسيل داشت. در فوريه 1961، پاتريس لومومبا بدست "سيا" بقتل رسيد، وطي چند سال "موبوتو سسه سكو"، اين نوكر بيشرم آمريكا، چنگال خود را بر زئير مستحكم نمود.

 موبوتو، از طريق قدرتمند ساختن ارتش (بكمك آمريكا و اسرائيل) و سركوب جنبش، زئير را "ثبات" بخشيد، وسرمايه امپرياليستي مجدداً به كشور سرازير شد. در اوايل دهه 1970، "بنكرز تراست" مبلغ 25 ميليون دلار به زئير وام داد، و با افزايش قيمت عمده ترين صادرات زئير،  يعني مس، وامهاي بيشتري داده شدند. يك سلسله وام از سوي اتحاديه هاي بانكي وابسته به قدرتهاي مختلف امپرياليستي ـ سيتي بانك آمريكا، سوسيته ژنرال فرانسه، مورگان گرنفل انگلستان ـ به زئير داده شد، و بانك صادرات ـ وارادات آمريكا، بودجه يك خط برق رساني هزار مايلي از اقيانوس اطلس تا معادن مس را تامين نمود.

 اما در سال 75 ـ 1974، جدي ترين بحران اقتصادي طي سالهاي پس از جنگ جهاني دوم (تا بدان زمان)، سراسر بلوك امپرياليستي غرب را فراگرفت. قيمت مس به يك سوم تنزل يافت. در ژوئن 1975، زئير بازپرداخت بهره وامهايش را متوقف ساخت. عليرغم اينكه، زئير در آن زمان فقط 400 ميليون دلار به بانكهاي خارجي مقروض بود ـ كه با توجه به استانداردهاي جاري، مبلغ اندكي است ـ اما همين مبلغ اندك كافي بود تا وام دهنده عمده اش، يعني سيتي بانك آمريكا، را دچار موقعيت شديداً شكننده سازد. يك ورشكستگي ميتوانست، بطور جدي سيتي بانك را مورد تهديد قرار دهد، و اين امر ميتوانست سرآغاز بحران عدم اعتماد به كل سيستم اعتباري بين المللي بوده و به سقوط آن منجر گردد.

 بدين ترتيب، در اواسط دهه 1970، سيكلي آغاز شد كه طي آن اعتبار دهندگان به زئير، مرتباً با تمديد موعد سررسيد وامهايشان بدين كشور موافقت ميكردند. اما بازهم، زئير نميتوانست از پس انجام تعهداتش برآيد. اما، اين مسئله در زماني جريان مي يافت كه رقابت ميان بلوكهاي آمريكا و شوروي در حال تشديد بود، و خود را در يك سلسله جنگهاي منطقه اي خونين، منعكس ميساخت. همزمان با از هم پاشيدگي اقتصاد زئير و افول شرايط زندگي توده ها ـ در سال 1980، قيمت مواد غذايي طي چهارسال مقدار 540 درصد افزايش يافته بود، سطح واقعي حقوقها و دستمزدها 60 درصد پائين تر از سطح سال 1970 بود، و بخش قابل توجهي از مردم گرسنگي مي كشيدند ـ اتحاد شوروي در چنين اوضاعي حركت نفوذيش را بدرون زئير آغاز كرد. شوروي، ارتشي متشكل از اهالي سابق ايالت كاتانگا (شابا) ـ كه از نظر معادن غني بود ـ را مورد استفاده قرار داد. بسياري از افراد اين ارتش سابقاً براي استعمارگران بلژيكي عليه پاتريس لومومبا جنگيده، وبعدها در اواسط دهه 1970، توسط پرتغالي ها جهت سركوب مقاومت در آنگولا مورد استفاده قرار گرفته بودند. آنها اينك  تحت تعليم مستشاران كوبايي از سوي آنگولا به زئير حمله كرده و ارتش زئير را از كاتانگا بيرون راندند. اما بلافاصله، نيروهاي مراكشي توسط نيروي هوايي فرانسه به كاتانگا منتقل شده و با ارتش تبعيديان درگير شده و جنگ را به بن بست كشاندند.

 همزمان، سراسر كشور در آشفتگي فرو رفت. كليه بازپرداختهاي وامهاي زئير (كه مداوماً توسط اعتبار دهندگان غربي تمديد ميشد) قطع گشت؛ اين بار، صندوق بين المللي پول اصرار داشت كه يكي از افرادش ( يك آلماني بنام اروين بلومنتال) را جهت اعمال كنترل مستقيم بر بانك مركزي زئير بدين كشور اعزام دارد. موبوتو با اشتياق موافقت كرد. اندكي پس از اين، تجزيه طلبان كاتانگايي مجدداً دست به تعرض زدند، و اين بار نيروهاي فرانسوي و بلژيكي  براي احياء نظم، دست به تجاوز زدند.

 پابپاي تعميق بحران، بندهاي وابستگي موبوتو به امپرياليستهاي غربي بيش از پيش محكمتر ميشدند. و منافع امپرياليستها هم بيش از پيش به حفظ رژيمي وابسته ميشد، كه در معرض خطر از هم پاشيدگي اقتصادي، سياسي و يا هر دو باهم بود؛ امري كه ميتوانست يك خلاء را در شبكه ساخته و پرداخته "جهان آزاد" ايجاد كند. در سال 1978، بلژيكي ها تعليم ارتش زئير را بعهده گرفتند. در همانسال، آلمان غربي قراردادي را با دولت زئير به امضاء رساند، كه بدين ترتيب منطقه نسبتاً وسيعي از خاك اين كشور را جهت انجام آزمايشات موشكي خويش بدست آورد. درسال 1979، مجموع بدهي زئير به 3 ميليارد دلار رسيده و نرخ سالانه تورم 200 درصد بود.

 زئير، نقطه ضعفي در ثبات سيستم اعتباري بين المللي است. زئير كشوري است كه در اوائل دهه 1960 هر دو بلوك دست بدست هم دادند تا جنبش ناسيوناليستي ـ انقلابي را در آنجا خفه كنند، و امروزه هر از گاهي برخورد نظامي ميان اين دو بلوك در آنجا در ميگيرد. زئير كشوري است كه ثروتش طي صد و چند سال گذشته، در مقياسي گسترده از كشور خارج ميشود، در حاليكه توده هايش تحت وحشيانه ترين استثمار، عقب افتادگي و فلاكت تحميلي قرار دارند. در واقع، زئير تبلوري است از خصلت "توسعه" نوع امپرياليستي.

 حتي خود امپرياليستها و سخنگويانشان، غالباً اذعان ميدارند كه "مشكلاتي در زئير وجود دارد" (آنها به سختي ميتوانند اين موضوع را انكار نمايند) و در عين حال، در اين رابطه از خود سلب مسئوليت ميكنند. اما، نمونه اي ديگر از اين كشورها را بررسي ميكنيم، كه در "ويترين نمايش" امپرياليستها بدان فخر فروخته ميشود ـ

 

 برزيل.

 برزيل از نرخ رشد بالايي برخوردار است. اين كشور هفتمين توليد كننده اتوموبيل و بطور كل داراي دهمين اقتصاد بزرگ در بلوك آمريكاست. همه اينها باعث شد كه حاميان آمريكائيش از آن بنام "معجزه برزيل" ياد كنند.

 در سال 1946، رئيس جمهور برزيل "جووائو گولارت"، كه ظاهراً قصد انجام خرده رفرمهايي جهت آرام كردن توده هايي را داشت كه سربه شورش برداشته بودند، توسط ارتش سرنگون شد. آمريكا، شركت خود را در اين كودتا تاييد كرده است، وحتي كاميونهاي "شركت معدن هانا" براي حمل نيروهاي كودتاگر مورد استفاده قرار گرفته بودند. بيشك، نقش "سيا" در رهبري كارزارهاي سياسي منتج به كودتا و روابط نزديك ميان آمريكا و نظاميان برزيلي، بسيار تعيين كننده تر از اين كاميونها بودند.(10)

  آمريكا با انجام اين كودتا، تحولات ضروري براي دور نويني از توسعه سرمايه را در برزيل، تضمين نمود. اين تحولات، بخشي از برنامه "اتحاد براي پيشرفت" در آن زمان بودند (كه در  مناطق ديگري غير از آمريكاي لاتين نيز بكار رفت). اين تحولات، در هم شكستن بعضي مناسبات اجتماعي ايستا وعقب افتاده در ملل تحت ستم را، كه مانع انباشت گسترده تر وفشرده تر سرمايه بودند، در برداشت. پس از سال 1946، كه ارتش برزيل، سركوب، اختناق و شكنجه را در ابعاد گسترده به پيش برد، و سطح دستمزدها پائين آورده شد، حجم عظيمي از وام و شمار زيادي مستشار (نه تنها از آمريكا، بلكه همچنين از آلمان غربي و ايتاليا) به برزيل سرازير شدند. در سال 1968، "معجزه" بوقوع پيوست. برزيل، توليد اتوموبيل، يخچال و ساير كالاهاي مصرفي را جهت صدور گسترده به بازار بين المللي، آغاز نمود.

  اما هرچه اين رشد در پرتو حمايت سرمايه مالي بيشتر به پيش ميرفت، ناموزوني و اعوجاج خود را بيش از پيش بازتوليد ميكرد. در حاليكه صنايع اتوموبيل سازي رونق يافت، اما توليد كلا متعلق به خارجيها و بخش قابل ملاحظه اي از آن براي صادرات بود. الزامات فني بخشهايي كه با چنين "رونقي" روبرو بودند، مي بايست در ابعاد وسيع از طريق واردات تامين مي گشتند ـ كه بر بدهي هاي كشور مي افزود، ودر عين حال اين تكنولوژي از كاربست محدودي در خارج از اين بخشها برخوردار است. در عين حال، دولت برزيل سرمايه گذاريهاي هنگفتي در زمينه تاسيسات زيربنايي جهت خدمت به اين بخشها انجام داد (كه بنوبه خود نيز محتاج وام خارجي بود). بدين ترتيب برزيل، دريك تقسيم كار بين المللي، درون اين صنايع ازقبل موجود و تحت سلطه امپرياليسم، ادغام شد. (يكي از نتايج اجتماعي اين امر، قطبي شدن دستمزدها ميان كارگران شاغل در بخشهاي روبه "رونق" و كارگران در ساير بخشها بود). مجله "بيزنس ويك"، در سال 1976 طي "گزارش ويژه" وقيحانه اي تحت نام "تغيير سياست: آمريكاي لاتين مجدداً دروازه هاي خود را به روي سرمايه گذاري خارجي مي گشايد"، در رابطه با برزيل متذكر شد كه دستمزدهاي واقعي 80 درصد تحتاني ترين اقشار مردم، "از سال 1946 ـ سالي كه ژنرالها حكومت را بدست گرفتند ـ تدريجاً روبه كاهش است، عليرغم اينكه توليد ناخالص ملي سه برابر، يعني 80 ميليارد دلار شده است." بنظر مي رسد كه "معجزه" عشاي رباني بوقوع مي پيوندد ـ البته در اين مورد تبديل آب به شراب نيست، بلكه تبديل خون توده ها به مافوق سود امپرياليستي است.

 مسائلي نيز، در نتيجه "رفرمهاي" "اتحاد براي پيشرفت"، در مناطق روستايي بوقوع پيوستند. شركتهايي نظير "فولكس واگن" و شركت "سويفت ميت پكينگ"، هنگام خريد زمين از تخفيفهاي مالياتي عظيمي برخوردار شدند. يك شركت ايتاليايي اجازه يافت 6 ميليون جريب زمين سرخپوست نشين "خاوانتاس" را خريداري كند، و 60 نفر از سرخپوستاني كه زير بار تخليه زمين نمي رفتند، كشته شدند.

 في الواقع، شكاف و فاصله ميان كشاورزي و صنعت در حاليكه بخش عظيمي از مردم برزيل، كلا خارج از دايره اقتصاد پولي بسر مي بردند ، عميق تر شد. سلب مالكيت، ميليونها دهقان بي زمين آفريد كه بي حاصل بدنبال كار روانه شهرها شدند. برخي از مناطق كشور، بويژه شمال شرقي برزيل كه 53 ميليون نفر جمعيت دارد، كمابيش ازبين رفته، منابعش تا سرحد نهايت تهي شده اند و در حال نابودي است.

 آري ، چنين بود آن سالهاي رونق 1974 ـ 1968. اما برزيل كه اكنون بنحو گسترده اي درون اقتصاد امپرياليستي جهاني ادغام شده است، بويژه طي بحران بين المللي اقتصادي بلوك غرب در ميانه و اواخر دهه 1970، بسختي ضربه خورد. در سال 1980، 75 درصد از در آمد صادراتي برزيل صرف بازپرداخت بدهيهاي خارجي اين كشور ميشد. 100 درصد تورم، اقتصاد را در بر گرفت. شورش و سركوب (منجمله جنب و جوش قابل ملاحظه در ميان پرولتارياي سريعاً رشد يافته برزيلي در شهرها، و سرخپوستان در مناطق روستايي)، هر دو تشديد يافتند. (11)

 اما ورشكستگي "معجزه برزيل" بهر صورت نتايجي را در خارج از مرزهاي خود برزيل نيز ببار خواهد آورد. براي اينكه بخشي از ريسكهاي اقتصادي ديگر را گوشزد كنيم: "چيس مانهاتان بانك" و "سيتي بانك" (دو ستون از سيستم بانكي و سرمايه مالي امپرياليستي آمريكا و غرب)، 10 درصد كامل از درآمد خود را از برزيل بدست مي آورند! شوكهاي  سياسي ناشي از هرگونه بحران مهمي در برزيل، بسيار قدرتمند خواهند بود. مورد ايران را درنظر گيريم، يك "معجزه" ديگر و (بقول كارتر) "جزيره ثبات در درياي توفنده"، كه با ظهور بحران ناشي از پروسه توسعه اي مشابه، دستخوش شعله هاي انقلاب گرديد.

 مطمئناً، برزيل "ويترين نمايش" خوبي است ـ اما براي نشان دادن ناموزونيهاي عديده ناشي از صدور سرمايه و سلطه سرمايه مالي، و خصلت جنايتكارانه اين مناسبات. هم برزيل و هم زئير، هردو نشان ميدهند كه چگونه اكنون سيستم جهاني امپرياليسم در هم تنيده شده است، چگونه سرنوشت كشورهاي مختلف در پيوند نزديك با يكديگر قرار دارند، و چگونه سيستم امپرياليستي اساساً در برابر ضربه، شكننده و آسيب پذير است.

 اينها همه، سيكل درگيري تعميق يابنده امپرياليسم در اين كشورها، ماداميكه در چنبره سرمايه مالي گرفتارند، را نشان ميدهد. اما، اين درگيري و وابستگي هرچه عميقتر باشد، وجه متضاد خود را نيز توليد ميكند. عليرغم اعوجاج و ناموزوني، سرمايه در اينجا نيز محصول اساسي خود را خلق ميكند... گوركن خود، پرولتاريا را. لنين نوشت "صدور سرمايه به كشورهاي ديگر بر رشد سرمايه داري در آن كشورها تاثير گذارده و بسي بر سرعت آن مي افزايد." و "دامنه رشد سرمايه داري را درتمام جهان" توسعه داده و عمق مي بخشد. (امپرياليسم بمثابه ...، صفحه 76) رشد و آبديده شدن پرولتاريا در ملل تحت ستم، بويژه پس از جنگ جهاني دوم، يك تحول عميقاً مهم است.

 مضاف براين، تدابير اتخاذ شده توسط امپرياليستها جهت تشديد فوق استثمار ملل تحت ستم، خود به اضداد خويش مبدل ميشوند ـ همانگونه كه در مورد برزيل شرح داديم. مثلا، در مورد عرصه اعتبار و استقراض، طرح پيش نويس "اصول پايه اي"، ارائه شده توسط حزب كمونيست انقلابي شيلي و حزب كمونيست انقلابي آمريكا در سال 1981، متذكر ميشود:

 

  اين يك شمشير دولبه در دست امپرياليستها است: پس از حد معيني، ورشكستگي بسياري از اين كشورها و يا قرار گرفتن آنها در مرز ورشكستگي، تهديدي ميشود براي كل ساختار مالي خود امپرياليستها، علاوه براين، رنج روز افزون بخشهاي گسترده اي از توده ها، ناچاراً به شورشهاي قدرتمندي منجر ميشود. اما عليرغم همه اينها، امپرياليستها بهيچ وجه نميتوانند اين شمشير را بدور افكنند.(اصول پايه اي، صفحه 10، پاراگراف 50)

 

رقـابـت و تجـديـد تـقـسيم:

 

امـپـريـالـيـسم يعـني جـنگ

 صدور سرمايه در چارچوبي جريان مي يابد كه توسط قدرت اقتصادي، سياسي و نظامي امپرياليستهاي متخاصم و مبارزه ميان آنها، مشروط ميگردد. اما اين چارچوب محدود است، و امپرياليستها با موانع و سدهائي در برابر تداوم باز توليد گسترده، مواجهند. مبارزات انقلابي توده هاي ملل تحت ستم و تخاصمات طبقاتي مداوم در پايگاه خانگي امپرياليسم، آنرا محدود ميسازد. همچنين (همانگونه كه در موارد برزيل و زئير نشان داده شد)، عدم توانايي سرمايه در بتعويق انداختن هميشگي گرايش به اضافه توليد، و اينكه هر تدبيري براي فرار از آن، مثل تف سربالا مي ماند، محدوديت ديگري براي امپرياليسم است. بعلاوه، امپرياليستها، باقدرت و امتيازات ـ و اجبارات ـ رقبايشان بمثابه موانعي بر سر راه انباشت مداوم خويش برخورد ميكنند.

 كدام سرمايه ها، به كجا و برطبق چه موازيني صادر شوند؟ تنظيمات پولي و اعتباري چگونه تعيين شوند؟ كدام رژيمها در كدام مناطق بايد سركار بيايند تا بتوانند نقش سياسي و اقتصادي معين ايفاء كنند، و چگونه دقيقاً درون تقسيم كار امپرياليستي، و در خدمت كدام قدرت امپرياليستي ادغام شوند؟ اين مسائل، براي سرمايه هاي ملي گوناگون كشورهاي امپرياليستي حياتي هستند، و نهايتاً فقط برمبناي زور مشخص ميشوند. شرايط صدور سرمايه در جهاني كه تماماً تقسيم شده است ـ و جهان براي نخستين بار در آغاز اين قرن ميان امپرياليستها تقسيم گرديد ـ توسط قدرت نسبي سياسي و نظامي دولتهاي سرمايه داري مختلف و از طريق مبارزه ميان آنها، تنظيم ميشود.

 اين رقابت امپرياليستي، به ناگزير به جنگ منتهي ميشود. بيشك، امپرياليستها مداوماً در حال جنگ با يكديگر نيستند. آنها قرارداد مي بندند، كنفرانس برگزار ميكنند و بشكل "مسالمت آميز" جهان را تقسيم ميكنند (اگرچه، هميشه قهر آخرين داور است). اما آنتاگونيسم نهفته در هر تقسيم امپرياليستي جهان، به ناگزير خود را اعمال ميكند. كائوتسكي مدعي بود كه تقسيم مسالمت آميز و دائمي جهان ميان امپرياليستها امكان پذير است. لنين در رد  اين نظريه و تشريح مبناي بحث تقسيم "مسالمت آميز" اظهار داشت:

 

  فرض كنيم كه تمام دول امپرياليستي براي تقسيم "مسالمت آميز" كشورهاي آسيايي ... با يكديگر عقد اتحاد ببندند ـ اين عبارت خواهد بود از "سرمايه مالي كه در مقياس بين المللي متحد شده است." نمونه هاي واقعي يك چنين اتحادي در تاريخ قرن بيستم، مثلا در مناسبات دول امپرياليستي با چين وجود دارد. حال اين سئوال پيش مي آيد: آيا با فرض اينكه سرمايه داري برجاي بماند (كائوتسكي عيناً همين خيال را ميكند) آيا "قابل تصور" است كه يك چنين ائتلافاتي كوتاه مدت نباشند؟ و يك چنين ائتلافاتي اصطكاكها و تصادمها و مبارزات را با اشكال گوناگون ممكنه آن منتفي سازند

 كافيست اين سوال بطور واضح مطرح گردد تا بلافاصله معلوم شود كه غيرممكن است پاسخ ديگري بدان داد، مگر پاسخ منفي. زيرا در شرايط سرمايه داري، براي تقسيم مناطق نفوذ و منافع و مستعمرات و غيره، مبناي ديگري جز محاسبه نيروي شركت كنندگان در اين تقسيم، يعني نيروي اقتصادي، مالي و نظامي و غيره قابل تصور نيست. و اما نيروي شركت كنندگان در اين تقسيم بطور مختلفي تغيير مي نمايد، زيرا در شرايط سرمايه داري تكامل موزون بنگاههاي مختلف، تراستها، رشته هاي صنايع و كشورهاي گوناگون امكانپذير نيست. در نيم قرن پيش، نيروي سرمايه داري آلمان در مقايسه با نيروي انگلستان آنموقع ناچيز و بيمقدار بود. همين وضع را هم ژاپن، در مقايسه با روسيه، داشت. با اين وصف، آيا اين فرض "قابل تصور" است كه باگذشت ده و يا بيست سال ديگر تناسب قواي دول امپرياليستي بدون تغيير بماند؟ مطلقاً غير قابل تصور است. (امپرياليسم... ، صفحات  144 ـ 143)

 

  لنين سپس ادامه داده و چنين توضيح ميدهد كه اتحادها و توافقات امپرياليستي:

 

 ناگزير چيزي جز "تنفسهاي" ميان جنگها نخواهد بود. اتحادهاي زمان صلح مقدمات جنگ را فراهم مي آورند، و خود نيز زائيده جنگ هستند. يكي شرايط را براي ديگري فراهم مي كند و بر همان زمينه واحد ارتباطات و مناسبات متقابل امپرياليستي در اقتصاد جهاني و سياست جهاني، موجب پيدايش اشكال متناوب مبارزه مسالمت آميز و غير مسالمت آميز ميگردند. (امپرياليسم...، صفحات 145 ـ 144)

 

 اين گرايش بسوي جنگ را نبايد به رشد سريعتر يك قدرت يا بلوك امپرياليستي نسبت به ديگري، يا قلدري يكي براي گرفتن حقش از ديگري، تنزل داد. مجموعه اي از عوامل، در سوق دادن امپرياليستهابسوي جنگ، دخيل هستند ـ مثلا قدرت بقاء مدارهاي سرمايه هايشان، ثبات وضعيتهاي سياسي و نظامي شان (منجمله تسلط بر توده هاي درون خود كشورهاي امپرياليستي)، و همچنين تغيير و  تحولات در قوت (ويا ضعف) نسبي شان. جنگ ميتواند براي يك قدرت امپرياليستي جا افتاده تر بهمان ميزان ضروري باشد كه براي يك قدرت امپرياليستي "تازه نفس"؛ هركدام مجبورند بر موانع مقابل راه انبساط فائق آيند و جهان را بضرر رقبا مجدداً تقسيم كنند. خلاصه اينكه، عوامل بسياري دست اندركارند كه تعادل نسبي ميان دول امپرياليستي را، كه قبلا در مقاطع معيني ايجاد شده (مثلا پس از جنگهاي امپرياليستي)، برهم زنند و به اين دوره هاي صلح، خصلت آتش بس موقت دهند.

 

تـضـاد اساسـي تـحـت امـپـرياليسم

 در مرحله امپرياليسم، جنگ تنها وسيله غلبه بر موانع مقابل تداوم انباشت و توسعه سرمايه داري، و استقرار چارچوب نويني براي انباشت، مي باشد. بدين ترتيب، جنگ جزء لاينفكي از كاركرد كل سيستم است، و از نقشي فراتر (و مهمتر) از آنچه كه قبلا طي دوره سلطه سرمايه صنعتي و حتي پيش از آن در دوره سرمايه تجاري بازي ميكرد، برخوردار است.

عليرغم اينكه، هنوز حركت بسوي بحرانهاي اقتصادي، از آن نوع كه مشخصه سرمايه داري رقابت آزاد است، موجود مي باشد، اما اين بحرانها ديگر از همان نقش پالايش دهنده سابق برخوردار نيستند. از يكسو، سرمايه ميتواند تا حد معيني و طي دوره هاي زماني مشخصي، از طريق خصلت متمركزتر سرمايه مالي (منجمله نقش تشديد يافته دولت) و بعلت صدور سرمايه بويژه به ملل تحت ستم، اين بحرانها را تخفيف بخشد. از سوي ديگر، تاثير واقعي اين كار فقط عبارتست از انتقال تضادها به سطحي عاليتر، و هرچه مخربتر كردن انفجار نهايي. بعلاوه، حتي هنگاميكه بحرانهاي اقتصادي در ابعادي نابود كننده بوقوع مي پيوندند، مانند سابق، به تميز كردن كمابيش كامل عرصه براي آغاز يك انبساط نوين خدمت نمي كنند. بدين جهت، ركود ناشي از "بحران بزرگ" هرگز واقعاً از بين نرفت، و تنها جنگ جهاني دوم و نتايج آن بود، كه باز سازي ضروري را، امكانپذير ساخت.

 تاكنون جنگ درون امپرياليستي و بويژه مناسبات نوين استقرار يافته از طريق اين برخورد شديداً قهر آميز، ميان امپرياليستها بطور عيني بمثابه مكانيسمي عمل كرده است كه هم چارچوب كهن انباشت را گسسته و هم چارچوب نويني را تنظيم كرده است. اين، هيچ وجه اشتراكي با ديدگاه كائوتسكيستي ندارد كه معتقد است امپرياليسم جنگ را بعنوان يكي از راههاي متنوع به تحرك واداشتن اقتصاد، مدنظر دارد. اگرچه جنگ در برخي موارد، بويژه در مراحل ابتدايي، چنين تاثيري  دارد، اما نقش عيني جنگ تميز كردن قهري عرصه ها از سرمايه هاي غير كارآمد، بازسازي مناسبات ارزش و متمركز ساختن سرمايه در سطحي عاليتر، و اعطاء توانايي و انعطاف پذيري موقت به قدرت پيروزمند جنگ جهت آغاز دور نويني از انباشت جهاني است. از سوي ديگر، جنگ يك عمل اقتصادي كه بطور مكانيكي تعيين شده است، نيست. آنچه كه تاريخاً اتفاق افتاده عبارت از اينست، كه دول امپرياليستي گوناگون بطور فزاينده اي با اوضاعي روبرو ميشوند كه سهم پيشين آنها از جهان براي حفظ و توسعه بازتوليد سرمايه كافي نيست، و از طرف ديگر، رقباي آنها نيز با چنين فشاري جد ي روبرويند، و هركدام ناگزيرند كه هم گسترش يافته و هم به دفاع از آنچه كه دارند بپردازند. در مرحله معيني، نيازهاي قدرت امپرياليستي در تطابق با موقعيتش در برابر رقيب، جنگ را اجتناب ناپذير ميسازد. امپرياليستها سعي ميكنند هنگامي وارد جنگ شوند كه آنرا بهترين موقعيت ممكن جهت پيروزيشان، تعيين كرده اند ـ امروزه تقريباً شكي نيست، سلاحهاي هسته اي با تمام هولناكيشان، در چنين جنگي بكار خواهند رفت. توجه به تصوير كائوتسكيستي از امپرياليسم مهم است. در اين تصوير امپرياليستهابطور كمابيش مطلق از آزادي اراده جهت تصميم گيري در مورد جنگ، برخوردارند (غالباً جنگ نتيجه ماهيت جنگ طلب و يا اشتباه اين يا آن سياستمدار، يا دولت امپرياليستي، و يا برنامه اي جهت "افزايش سود" ترسيم ميشود). در اين طرح، تصويرساده و نيم رخ يك نماينده معقول بورژوازي وجود دارد كه ميتوان او را به جلوگيري از انجام چنين جنگ تباه كننده اي، درجهت منافع طبقاتي خود وي، قانع نمود. اين تصوير، بر اين حقيقت پرده ساتر مي افكند كه: در عين حال كه همه امپرياليستها بواقع اراده اي دارند، اما آنها اين اراده را در چارچوب پارامترهاي محدودي كه توسط كاركرد سيستم (كه خود در راس آن قرار دارند) تعيين ميشود، به اجراء در مي آورند و بويژه اينكه آنها بايد هرآنچه را كه جهت ادامه ـ يا تجديد ـ سيكل انبساط سرمايه شان ضروري است ، انجام دهند.

 (يكي از تبلورات رايج تفكر كائوتسكيستي كه نافي نيروي اجباري است كه امپرياليستها را بسوي جنگ ميراند، اين نظريه است: اگرچه اتحاد شوروي ممكن است انحراف داشته و سياستهايي را دنبال كند كه بايد به آن لقب شوونيسم قدرت بزرگ اطلاق نمود، اما بالاخره امپرياليست نيست، و الزامي هم ندارد  بلوكي ايجاد كند و يا به جنگ با رقيبش برخيزد. اين ديدگاه، منكر قوانيني است كه شالوده اجبار به جنگ را تشكيل ميدهند.)

 براي اينكه درك بهتري از قواي محركه اي  كه امپرياليستها را بسوي جنگ امپرياليستي سوق ميدهد، بدست آوريم، نگاهي به جنگ جهاني دوم مي افكنيم. جنگ جهاني دوم، طرحي براي افزايش توليد نبود... و حتي نبرد متفقين براي "دفاع از دمكراسي" (ويا نبرد متحدين محور براي اعمال سلطه "توحش" بر جهان) نيز نبود، بلكه اين جنگ از ناتواني كليه قدرتهاي امپرياليستي در پيشبرد انباشت در مقياسي سودآور درون محدوده هاي تقسيم جهان در آن زمان، ناشي ميشد. هركدام از قدرتهاي امپرياليستي نيازمند جنگ بودند، و هركدام از آنها با اهداف امپرياليستي كاملا مشخص خود وارد جنگ شدند (اگر چه آن اهداف بخشاً تحت فشار تحول اوضاع، تغيير يافت)، كه شش سال جنگ و كشتار 50 ميليون انسان را بدنبال داشت، تا اينكه فاتحي بدر آمد و سرمايه قاطعانه توانست خود را بازسازي كند و چارچوب نويني را براي دور ديگري از انباشت گسترده تنظيم نمايد ـ البته اين بار تحت كنترل فوق العاده متمركز آمريكا. اين امر را، بطور مثال، ميتوان در اسناد "شوراي روابط خارجي" ("مغز كل" سياست خارجي امپرياليسم آمريكا) در اواخر دهه 0391، مشاهده نمود. اين اسناد با صراحت، عدم توانايي آمريكا در تداوم فعاليت  در محدوده منطقه نفوذ سابقش را بيان ميكند، و الزام آمريكا به ادغام منطقه پاسيفيك و اغلب مناطق امپراطوري سابق بريتانيا به مناطق تحت سلطه خويش را نشان ميدهد (همچنين، پيشنهاد ميكند كه چگونه جنگ را بايد تصوير نمود تا مورد قبول عامه واقع شود). (12)

 تاثير بسيار مهمي كه  جنگ امپرياليستي ـ و همچنين مبارزات سياسي و نظامي (حال كاري به انقلابات نداريم) ـ عموماً بر انباشت سرمايه دارد، بر افزايش قابل ملاحظه نقش سياست و دولتهاي ملي در عصر امپرياليسم و تداخل بسيار سيال تر اقتصاد و سياست، دلالت دارد. دولت، بيش از پيش، از نقشي مركزي در پروسه انباشت برخوردار ميگردد. دولت نه تنها در متمركز كردن سرمايه دخالت ميكند، بلكه همچنين بوروكراسي، ارتش، و... عظيمي را براي اعمال حاكميت انگلي امپرياليسم در مستعمرات و مقابله با رقبايش، براه مي اندازد.

 تمام اينها، با تشديد بين المللي شدن سرمايه و نياز و توانائيش در خروج از محدوده هاي ملي، گره خورده است. اما اين بدين معنا نيست كه سرمايه وراي ملت قرار گرفته و يا حتي نسبت بدان "ناسپاس" شده  است؛ درست خلاف آنچه كه يك خط اپورتونيستي سمج اعتقاد دارد، سرمايه محكمتراز هر زمان ديگر، به پرچم ملي چنگ مي اندازد.

 سرمايه يك چيز تخيلي نيست، بلكه در جهان مادي وجود دارد و اعمال نفوذ جهانيش در خدمت مداري است كه ريشه در ملت امپرياليستي دارد. سرمايه به اين پايگاه عملياتي اش نيازمند است. بنابراين، توجه زيادي به حفظ صنايع حياتي در پايگاه خانگي تحت يك شرايط معين دارد، حتي اگر برايش گران تمام شود. سرمايه ، بايد از قدرت مل ي اش در رقابت هاي بين المللي استفاده كند، و فرسايش سياسي ـ اقتصادي در پايگاه خانگي، ريسك فراواني برايش دارد. اين غلط است كه "امپرياليستها به توده هاي كشورهاي خويش توجه نميكنند". خير، آنها توجه زيادي ابراز ميدارند كه "مردم خانه خويش" را بنحوي از انحاء در زير پرچم ملي گرد آورند، تا بتوانند حمايت عموم را نسبت به اعمال خويش در عرصه بين المللي، منجمله قلدريها و تجاوزات  نظامي، جلب كنند. برخوردهاي حياتي سياسي ـ نظامي ميان امپرياليستها بدين شكل صورت نمي پذيرد كه بلوكهاي مختلف سرمايه مالي ارتشهاي خصوصي خود را تشكيل ميدهند، موشكها و كلاهكهاي هسته اي و... خود را خريداري كرده و انبارميكنند (ويا بكار ميبرند). بلكه اين كار توسط دول امپرياليستي (و ائتلافهاي اين دول)، از طريق جنگ و نيروي نظامي، كه بوضوح تاثير تعيين كننده اي در موجوديت و بازتوليد اين بلوكهاي سرمايه مالي دارند، به پيش برده ميشود.

 آنچه گفتيم، بهيچوجه زير بناي اقتصادي امپرياليسم را نفي نميكند، بلكه روشن ميسازد كه اين مسئله نبايد با تنگ نظري تفسير شود. مثلا، در دوران جنگ وحشيانه و واقعاً جنايتكارانه آمريكا عليه ويتنام، برخي نيروهاي چپ مدعي شدند كه تمايل آمريكا به كنترل حوزه هاي نفتي محتملا موجود در سواحل ويتنام، دليل واقعي تجاوز اين كشور به ويتنام مي باشد. اين تحليل، اگرچه تلاش ميكرد انگيزه هاي امپرياليسم آمريكا در اين جنگ را افشاء كند، اما به تحليلي كوته نظرانه، اكونوميستي و رفرميستي بدل شد، زيرا نهايتاً اين جنگ را (كه از نظر وسعت دامنه تاثيرات، از اهميت فوق العاده اي در تاريخ جهان برخوردار بود) به سطح منافع "كمپانيهاي نفتي"، تنزل داد. في الواقع، آنچه كه از نظر آمريكا در هندوچين در معرض مخاطره بود، و علناً در "اسناد پنتاگون" بازگو گرديد، ترس از اين بود كه ويتنام سرمشق و الهامبخش جنبشهاي آزاديبخش در "جهان سوم" گشته (كه در واقع اين چنين شد) و آنها را بيش از پيش تشديد كند و بالنتيجه هژموني سياسي آمريكا در جهان را، لرزان كند. اهداف آمريكا در ويتنام، از كل امپراطوري و سيستمي ناشي ميشد كه پس از جنگ جهاني دوم، و برپايه قدرت سياسي و نظامي برتر، برپا ساخته بود. تاثيرات و شوكهاي مبارزه خلق ويتنام، بسيار فراتر از ويتنام و حتي "جهان سوم" گسترش يافت. جنگ ويتنام بر حوادث و وقايع ذيل تاثير نهاد و در آنها تداخل نمود: ظهور دوباره مبارزه انقلابي در آمريكا و ساير كشورهاي امپرياليستي، آغاز فروپاشي توافقات پولي آمريكا و اروپا در اواخر دهه 1960، افزايش فرصتهاي مناسب براي شوروي جهت به صحنه آمدن و تعقيب تعرضي تر منافع امپرياليستي خويش، و فاز آغازين بحران و ركود در بلوك غرب. در حقيقت، ويتنام در تشديد تضادها در سراسر جهان محووري بود.

 

تـضاد اساسي

 همانگونه كه تاكيد نموديم، امپرياليسم يك سيستم در حال گذار به چيزي عاليتر است. همان آنارشي كه اجتماعي شدن نيروهاي مولده را در ابعاد جهاني به پيش ميراند (اگرچه بشكلي معوج)، موانعي را نيز در برابر انباشت مداوم، ايجاد ميكند. بغرنجي و پيچيدگي روز افزون سرمايه، ناشي از تدابيري كه سرمايه براي تداوم بازتوليدش بكار ميگيرد، كل ساختار آنرا شكننده تر ميسازد.

 نهايتاً، امپرياليسم قادر به رهايي از چنگ تضادهاي ذاتي شكل پايه اي كالا، نيست. روبناي عظيم متشكل از اعتبارات، مداخلات دولت، تدابير مالي، رقابت سياسي، برخوردهاي نظامي، و غيره، برشالوده توليد و مبادله كالاهايي قرار گرفته است كه توسط كار اجتماعي توليد ميشوند، اما به تملك خصوصي در مي آيند. براي اينكه، ارزش و ارزش اضافي موجود در اين كالاها متحقق گردند، بايد بفروش روند. اينجاست آن تضاد ساده اما بالقوه انفجاري. براي اينكه ارزش كالا متحقق شود بايد بفروش رود؛ اما از جانب ديگر، تضميني براي فروش آن وجود ندارد. اگر فاصله زماني ميان توليد و فروش كالا خيلي زياد شود، بقول ماركس، "شكاف ميان خريد و فروش بسيار زياد ميشود، رابطه تنگاتنگ ميان آنها، يعني وحدتشان، خود را بوسيله يك بحران بيان ميكند." ماركس سپس چنين ادامه ميدهد:

 

  آنتي تز، ارزش مصرف و مصرف، اين تضادها كه كار انفرادي مجبور است خود را بمثابه كار اجتماعي بلاواسطه بنماياند، كه كار كنكرت خاص بمثابه كار مجرد عام انساني تلقي شود؛ تضاد ميان شخصيت دادن به اشياء و شيئيت بخشيدن به اشخاص، تمام اين آنتي تزها و تضادها كه در كالاها حضور دارند، در فازهاي متضاد دگرديسي كالا حضور خود را اعلام كرده واشكال حركتشان را تكوين مي دهند. پس اين اشكال امكان بروز بحران، و فقط امكان آن را در بر دارند. تبديل اين امكان صرف به واقعيت، نتيجه يك رشته طولاني از مناسبات است... (كاپيتال ـ جلد 1، صفحه 114)

 

  اين "رشته طولاني مناسبات"، در يك شكل مارپيچي، از سرمايه داري رقابت آزاد به امپرياليسم تكامل يافته است، كه طي آن، نيروهاي مولده اجتماعي شده در سطح جهاني بر پوسته سرمايه داري حاوي آنها ـ كه خصلت انگلي اش نيز افزوده شده ـ فشار وارد مي آورند. بحرانهاي نهفته در هر كالا، اكنون با قدرت باور نكردني و نيرويي نابود كننده، خود را بروز ميدهند. اما نيروي آنارشي كه تحرك بيسابقه اي به سرمايه بخشيده است، در واقع هيچ نكرده مگر آنكه در خاك هرگوشه جهان تخم اژدها افشانده، كه گوركنان سرمايه از دل آن بيرون مي جهند. "اين نيروي محركه آنارشي اجتماعي توليد است كه بطور روز افزون، اكثريت توده ها را به پرولتر تبديل ميسازد، و اين توده هاي پرولتر هستند كه بنوبه خود، بالاخره نقطه پاياني بر آنارشي توليد خواهند نهاد." (آنتي دورينگ، صفحه 352)، اين تحليل داهيانه انگلس، در دوران امپرياليسم، در عصر جنگ و انقلاب، خود را بويژه در ابعادي جهاني بيان مي نمايد. و با وجود اينكه خيزشهاي انقلابي، افت و خيز دارند، در هيچ زماني از هنگام جهش سرمايه داري به امپرياليسم، جهان در سكوت نبوده است.

 نابودي مناسبات اجتماعي بورژوايي توسط انقلاب پرولتري و پي ريزي شكل اجتماعي كيفيتاً عاليتر ـ كمونيسم ـ در ابعاد جهاني، پروسه ايست كه هنوز در دوره كودكي خويش است، اما تضاد اساسي عصر امپرياليسم، طي 80 تا 100 سال اخير، و از ميان مسيري پرپيچ و خم و زيگزاگي كه مملو از جنگها و انقلابات بوده است، به حل خود نزديكتر شده است؛ نيروهاي مولده طي هر دور، عظيمتر و اجتماعي تر شده است؛ تبلورات آنارشي، جدي تر و انفجاري تر شده اند، پرولتاريا، در گذار از مارپيچهاي پيشرفتهاي انقلابي و شكستهاي تلخ، خود را آبديده ساخته، و مرتباً گردانهاي جديدتري را در سراسر جهان گرد آورده و اصول و درسهاي مهمي را در رابطه با وظيفه تحول انقلابي جامعه، كشف و حاصل كرده است.

 قواي محركه حل تضاد اساسي جامعه بورژوايي چيست؟ مولفه هاي كل پروسه اي كه انقلابيون در تلاش پيشبرد آنانند، و در نتيجه بايد فهميده شوند، كدامند؟ درطي پلميكهاي دهه 1960 با رويزيونيستهاي شوروي، حزب كمونيست چين به چهار تضاد اصلي كه بهمراه امپرياليسم ظهور يافته بود اشاره كرد. آنها عبارتند از، تضاد ميان قدرتهاي امپرياليستي و ملل تحت ستم، تضاد ميان خود قدرتهاي امپرياليستي، تضاد ميان بورژوازي و پرولتاريا در كشورهاي امپرياليستي، و تضاد ميان كشورهاي امپرياليستي و سوسياليستي (هنگاميكه وجود دارند). بيشك، تضادهاي ديگري موجودند و برخي اوقات نيز نقشهاي بسيار مهمي ايفاء ميكنند، اما تظاهر و تداخل اين چهار تضاد است كه محتواي اصلي رشد تضاد اساسي دوران بورژوايي را، شكل ميدهد. در هر زمان، يكي از اين تضادها ممكن است عمده شود، يعني اينكه، يكي از اين تضادها در مجموع بيش از آنكه بنوبه خود تحت تاثير ساير تضادها قرار گيرد، بر آنها تاثير بر جاي مي نهد، و آنگاه اين تضاد است كه در هر مرحله معين بيش از همه، حل تضاد اساسي را تعيين خواهد كرد (واگرچه بخشاً، اماتبلور اصلي آن خواهد بود). با اين وجود، اين رابطه سي ال است، تضادها طي روابطشان ، بريكديگر تاثير گذارده و جابجايي صورت ميدهند. آنها، حتي هنگاميكه با محدوديتهاي نسبي معين در مسير مبارزه شان روبرو ميگردند، يكديگر را تبديل ميكنند، و نقاط عطف زماني بوجود مي آيند كه تضاد عمده دوره قبل، به حد معيني از حل (يا تخفيف) خود ميرسد، و توسط يك تضاد عمده جديد جايگزين ميگردد.

 ما قبلا بر اين نكته اشاره كرديم كه چگونه تضاد ميان آنارشي و ارگانيزاسيون در عصر امپرياليسم، بطور فشرده در رقابت و جنگ ميان امپرياليستها، منعكس ميگردد. اما شكل ديگري از حركت تضاد اساسي نيز وجود دارد ـ يعني، مبارزه طبقاتي انقلابي ـ و گذار به امپرياليسم، تاثيرات عميقي بر اين شكل از حركت بر جاي گذارده است. تضاد ميان امپرياليسم و ملل تحت ستم، و تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي در كشورهاي امپرياليستي، بهم پيوند ميخورند، و خصلت تغيير يافته آنها و مناسباتشان با يكديگر، نكته  مهم ديگري است كه بايد درك گردد. (13)

 در عصر امپرياليسم، سرمايه در ابعاد عظيم به كشورهاي عقب مانده صادر ميشود، و همين صدور سرمايه است كه تمام جامعه را در بافت سرمايه بين المللي ادغام ميكند، تكامل پرولتاريا را تسريع مي بخشد، و توده هاي اين كشورها را بدرون تاريخ جهاني ميكشاند. مبارزات و مقاومت آنها، اكنون در عرصه يك پروسه بين المللي واحد انجام ميپذيرند، و نقش بسيار مهمي در اين پروسه بر عهده ميگيرند. مضافاً، بسياري از اين كشورها (عليرغم صدور سرمايه) كماكان مناسبات فئودالي (يا نيمه فئودالي) را عمدتاً حفظ كرده، و ـ اگرچه نكته اي متناقض است ـ امپرياليسم غالباً با عناصري از طبقات فئودال حاكمه در اشتراك با قشري از سرمايه داران بوروكرات (كه از طريق مناصب حكومتي و از قبل خدمت به امپرياليسم ثروت اندوخته اند، مثل خانواده ماركوس، ساموزا، موبوتو، و غيره) متحد شده و آنها را جهت سركوب توده ها و تضمين امنيت كشور براي استثمار امپرياليستي، تقويت ميكند. اما بواقع، زمانيكه فئودالها در برابر تحولات لازم جهت توسعه سرمايه مقاومت نشان ميدهند، امپرياليستها به منافع آنها ضربه وارد ميكنند (مثلا، طي برنامه هاي "اصلاحي"، در دهه 1960 و اوايل دهه 1970، در "جهان سوم").

 اما بهرحالت، جلوي رشد سرمايه داري ملي گرفته ميشود، دهقانان سركوب شده و از حق زمين محروم ميگردند، رفرمها و تحولاتي كه مشخصه انقلاب بورژوا ـ دمكراتيك  هستند، سد شده و يا بشدت در نطفه خفه ميشوند. بنابراين، امپرياليسم نه تنها گردانهايي از پرولتارياي بين المللي را در اين كشورها بوجود مي آورد، بلكه با سركوب بورژوازي بومي آرزومند (و قشر روشنفكر عموماً مرتبط بدان) و تشديد بار فشار كمرشكن موجود بر دهقانان، انبارهاي باروت انقلابي بشكل مبارزات رهائيبخش ملي را در مناطق تحت ستم جهان مي آفريند. مبارزه در اين كشورها هنوز عموماً در مرحله بورژوا ـ دمكراتيك، اما در شرايط تاريخي و جهاني نوين، قرار دارد؛ سلطه امپرياليستي، بدرستي خود امپرياليسم را آماج حمله اين مبارزات ميسازد. مبارزات رهائيبخش ملي، سلب مالكيت از سرمايه خارجي و اخراج كامل امپرياليسم (بعلاوه بخشهايي از سرمايه داخلي و طبقه زميندار را كه در خدمت امپرياليسم عمل ميكنند)، درهم شكستن مناسبات فئودالي بطور اعم و تقسيم زمين ميان كشاورزان، و نابود كردن كليه نهادهاي عقب مانده، ايده ها و غيره مرتبط بدانها كه توسط امپرياليسم نشو و نما مي يابند، را هدف خود قرار ميدهند. اين مبارزات، با شروع اين قرن، ضربات قدرتمند روز افزوني را بر پيكر امپرياليسم جهاني، وارد آورده اند.

 همانگونه كه پيشتر هم يادآوري كرديم، رشد اين كشورها عليرغم اينكه تحت سلطه امپرياليسم بصورت ناموزون و معوج انجام ميگيرد، اما به رشد و تراكم پرولتاريا مي انجامد. اين  امر به انضمام تجربه اندوزي و آبديده شدن پرولتارياي بين المللي طي سالهاي متعاقب ظهور امپرياليسم، زمينه را براي اينكه پرولتاريا بتواند جبهه واحدي متشكل از طبقات و اقشار گوناگون تحت ستم را در اين مبارزات رهائيبخش ملي رهبري كرده و مبارزه توده ها را تا مرحله بعدي (سوسياليستي) به پيش ببرد، مهيا ساخته است. (في الواقع بدون اعمال رهبري پرولتري، حتي مرحله رهائيبخش ملي نيز اساساً نميتواند به انجام رسيده و تحكيم يابد ـ اين كشورها نميتوانند بر پايه اي سرمايه دارانه رشد كنند، بدون اينكه باز وابسته شده و درشبكه گسترده مناسبات امپرياليستي حاكم بر بازار جهاني گرفتار آيند.) (14) بدين ترتيب، ملل تحت ستم جهان ميتوانند، بوسيله انقلاب، از مناطق مهم سرمايه به مناطق پايگاهي انقلابي پرولتارياي بين المللي و خلقهاي تحت ستم جهان، تبديل شوند.

 بنابراين، اين مبارزات از اهميتي فوق العاده براي پرولتارياي بين المللي برخوردارند ـ حتي اگر در ابتدا توسط پرولتاريا رهبري نشده باشند. لنين، بويژه عليه آن روند شوونيستي در جنبش طبقه كارگر كشورهاي پيشرفته، كه يا از حمايت اين مبارزات دريغ ورزيدند و يابه مخالفت مستقيم با آنها برخاستند، مبارزه نمود و مكرراً تاكيد ورزيد كه:

 

  هرآينه كارگران اروپا و آمريكا در مبارزه خود عليه سرمايه، با صدها ميليون برده مستعمراتي كه تحت ستم اين سرمايه هستند، اتحاد كامل و بسيار محكمي نداشته باشند، جنبش انقلابي در كشورهاي پيشرو در حقيقت امر، جز فريب محض چيز ديگري نخواهد بود. (دومين كنگره انترناسيونال كمونيستي، مجموعه آثار، جلد 31 صفحه 271)

 

 اهميت نكته مورد نظر لنين، در پرتو تغييرات عميقي كه با جهش به امپرياليسم، در خصلت مبارزه در خود كشورهاي امپرياليستي بوجود مي آيد، روشنتر ميشود. در اين كشورها، سيستم هاي حمل و نقل و ارتباطي بسيار پيشرفته، درماني و بهداشت، خدمات فرهنگي و آموزشي بسيار عاليتري نسبت به كشورهاي "جهان سوم"، وجود دارند. همچنين، فرصتهايي براي پيشرفت برخي افراد در بخشهاي انگلي تر اقتصاد امپرياليستي ـ مالي، حكومتي، تبليغات و غيره ـ  بوجود مي آيد، و غارت مناطق تحت ستم جهان، زمينه را براي آنكه قشر بزرگ خرده بورژوازي، جايگاهي براي خود دست و پا كند، فراهم مي سازد. بعلاوه، خود امپرياليستها تا سرحد امكان خواهان برقرار كردن "صلح" در جبهه داخلي خود هستند، كه بتوانند غارت بين المللي شان را با فراغ بال به پيش برند. و بدين ترتيب، آنها مايلند (هنگاميكه بتوانند) امتيازاتي در زمينه دستمزد و غيره، به بخش قابل توجهي از طبقه كارگر آنجا بدهند (البته، بهمراه باتون و سرنيزه، بويژه براي بخشهاي تحتاني و غيرممتاز پرولتاريا). اين يك رشوه عيني و پايه تبديل اقليت مهمي از پرولتاريا به اشرافيت كارگري ميباشد. (اقليتي كه بشدت گرايش دارد بمثابه يك پايه اجتماعي براي بورژوازي خودي عليه توده ها در سطح بين المللي فكر كند و عمل كند.) اين رشوه حتي باعث ميشود كه بخشهاي وسيعتر ديگري موقتاً (اما بنحو قابل توجهي) در دوره هاي رونق وثبات نسبي بورژوازده شوند. هسته اين اشرافيت كارگري، عموماً در صنفهاي شديداً تخصصي (ونسبتاً مجزا شده)، قرار دارد. اين كارگران، كه شمارشان در كشوري مثل آمريكا به ميليونها تن ميرسد، بخش مهمي از خرده ريزه هاي غارت امپرياليستي كه بخون خلقهاي تحت ستم آغشته است، را دريافت ميكنند. نفوذ اين بخش بهمراه تبديل شدن اتحاديه هاي كارگري به دستگاههاي سياسي بورژوا ـ شوونيستي، مضاف بر توان موقت امپرياليستها در تقسيم خرده ريزه هاي خوان يغماي خويش در ميان كارگران صنايع پايه اي، همگي باعث بوجود آمدن يك "قطب" بورژوايي مهم در ميان طبقه كارگر كشورهاي پيشرفته، گشته است.(15) بيشك، بخشهايي از اين پايه اجتماعي ـ بويژه آن دسته كارگراني كه موقتا بورژوازده شده اندـ در اوضاع و احوال بحرانهاي شديد و تحولات عميق سياسي و اجتماعي، بسوي انقلاب جلب خواهند شد (و تعداد زيادتري به موضع "بيطرفي دوستانه" كه چندان هم كم اهميت نيست، روي خواهند آورد)، اما اين قطب همچنان عامل مهمي براي بورژوازي باقي خواهد ماند.

  رشوه دهي امپرياليسم به بخشي از طبقه كارگر به ناگزير ضد خود را نيز ايجاد ميكند، يعني شرايط  پولاريزاسيون عميق در طبقه كارگر و انشعاب در آن رابدنبال دارد. اگر پايه شوونيسم ملي افزايش مي يابد، پايه (ولزوم) يك بخش كاملا انقلابي انترناسيوناليستي از طبقه كارگر در ضديت مستقيم با آن نيز، ظاهر ميشود.

 اين مسئله خود را بطرق مختلف نمايان ميسازد: مثلا، نفوذ غالباً عميق كارگران مهاجر بر آگاهي و مبارزه كارگران (وهمچنين بر ساير بخشهاي جامعه) را در كشورهاي امپرياليستي اروپا، در نظر بگيريد. اين كارگران تحت فشار شرايط ستمگرانه موجود در ممالك خويش، بدين كشورها رانده شده اند تا نيروي كار ارزان را تشكيل دهند، اما آنها بخش مهمي از پرولتارياي كشورهاي امپرياليستي ميشوند و غالباً تجربه مبارزه مسلحانه انقلابي عليه امپرياليسم را بهمراه خود بدين كشورها مي آورند و روحيه و درسهاي آنرا پخش ميكنند، و يا نقش پيشروئي كه سربازان از ويتنام برگشته در ميان و در مقابل طبقه كارگر آمريكا، خصوصاً در اوايل و اواسط دهه هفتاد بازي ميكردند را در نظر بگيريد. بسياري از اين سربازان در جنگ ويتنام شركت داشته و بعينه شاهد جنايات امپرياليسم در حق خلقهاي جهان بوده و عليه آن شوريدند ـ و آماده و مشتاق گسترش يافتن اين شورش بودند. اين پتانسيل انقلابي را ميتوان در نفوذ كارگران سياهپوست و ساير اقليتهاي ملي درون طبقه كارگر آمريكا، و مبارزات خلقهاي مليتهاي تحت ستم در كل يت خود، بعلاوه تاثيرات روز افزون (ودر مجموع انقلابي) مهاجرين درون طبقه كارگر آمريكا، مشاهده نمود.

 لنين طي مقاله بسيار مهمي بنام "امپرياليسم و انشعاب در سوسياليسم" متذكر گرديد كه "در حاليكه تراستها، اليگارشي مالي، قيمتهاي سرسام آور، و غيره، خريدن مشتي از اقشار فوقاني را ممكن ميسازد، ولي، براي توده هاي پرولتر و نيمه پرولتر، بجز ستم، فشار، نابودي و عذاب، چيز ديگري به ارمغان نمي آورد." وي سپس چنين ادامه ميدهد:

 

  از يكسو، بورژوازي و اپورتونيستها بدين گرايش دارند كه قليلي از كشورهاي ثروتمند و ممتاز را به زالوهايي "ابدي" بر پيكر بشريت مبدل كرده، و با استثمار سياهان، سرخپوستان و غيره "بر تخت حكومت لم دهند" و آنها را بكمك تكنيك عالي قلع و قمع كه توسط ميليتاريسم مدرن امكان پذير ميگردد، در انقياد نگاه دارند. از سوي ديگر، توده ها كه بيش از پيش بر آنان ستم روا شده و تمامي بار جنگهاي امپرياليستي را متحمل ميشوند، بدين گرايش دارند كه اين يوغ را درهم شكسته و بورژوازي را سرنگون سازند. در چارچوب مبارزه ميان اين دو گرايش است كه تاريخ جنبش طبقه كارگر اكنون به ناگزير تكامل مي يابد. (ماركس. انگلس، ماركسيسم، صفحه 377)

 عليرغم اينكه، امپرياليستها موقتاً توانسته اند، نسبت به زمان لنين، بخشهاي وسيعتري از پرولتاريا را بخرند، اما كماكان پرولتارياي واقعي درون كشورهاي امپرياليستي وجود دارد، وتاكيد لنين بر نقش محوري و مهم اين انشعاب و ضرورت مبارزه بنفع گرايش انترناسيوناليسم پرولتري، بيش از هر زمان ديگر مناسبت مي يابد.

 دو روند انشعابي را كه لنين مورد توجه قرار داد، عبارت بودند از انترناسيوناليسم پرولتري عليه كائوتسكيسم. كائوتسكيسم (حتي اگر چه امروزه ممكن است مستقيماً تحت نام كائوتسكي نباشد) اساساً پايه اجتماعي خود را در اشرافيت كارگري و قشر بس بورژوازده طبقه كارگر درون كشورهاي امپرياليستي، مي يابد.(16)  و همانگونه كه در سراسر اين فصل تاكيد نموديم، مجموعه ايده هايي كه براي نخستين بار توسط كائوتسكي ارائه شدند، امروزه توسط گسترده ترين طيف نيروهاي مختلف بيان ميشود ـ احزاب "كمونيست" رويزيونيست، سوسيال دمكراتها، و ساير رفرميستهاي گوناگون ـ كه همگي تلاش دارند اين پايه اجتماعي را تكيه گاه خود قرار دهند و آنرا بسيج كنند.  كائوتسكيسم به ناگزير در ميان صفوف انقلابيون صادق نيز رسوخ ميكند.

 در جمعبندي اين نكته اساسي بايد بگوييم كه كائوتسكيسم سعي دارد تضادهاي امپرياليسم را ناديده انگارد و بر آنها سرپوش نهد، و براي امپرياليستها آزادي تقريباً كامل در فائق آمدن بر اين تضادها قائل است. و اين ضد ديدگاه لنيني است، دال بر اينكه امپرياليسم دقيقاً تشديد كل تضادهاي سرمايه مي باشد. كائوتسكيسم به پرولتاريا آموزش ميدهد كه به هر مسئله اي از  اين زاويه كه چگونه در وضعيت او در مقابل بورژوازي خودش تاثير ميگذارد، بنگرد (كه در شرايط جنگ، نهايتاً و ناچاراً به سازش و خيانت به پرولتارياي بين المللي مي انجامد)، در حاليكه ديدگاه ماركسيست ـ لنينيستي به پرولتاريا مي آموزد كه زاويه برخوردش به مسئله، بقول لنين، "نه از نقطه نظر كشور "من" ... بلكه بايد از نقطه نظر سهم من در تدارك، در تبليغ، و در شتاب بخشيدن به انقلاب جهاني پرولتري، باشد". (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد، صفحه 80)

 رهنمود لنين مبني بر "پائين تر و عميق تر رفتن" بدرون پرولتارياي واقعي، و تاكيد باب آواكيان بر ضرورت ريشه مستحكم داشتن در "پايگاه اجتماعي انترناسيوناليسم پرولتري"، كماكان سمتگيري استراتژيك صحيح پرولتاريا در كشورهاي پيشرفته است. آن گرايش انترناسيوناليستي كه بايد در كشورهاي امپرياليستي و در بقيه كشورها تقويت شود عبارت ازاين است: "كار بيدريغ در راه توسعه جنبش انقلابي و مبارزه انقلابي در كشور خويش و پشتيباني از اين مبارزه و اين خط مشي و فقط اين خط مشي (از طريق تبليغات، حمايت معنوي و كمك مادي) در تمام كشورها، بدون استثناء." (وظايف پرولتاريا در انقلاب ما، كليات آثار، جلد 24، صفحه 75)

 پايه و ضرورت تبديل انترناسيوناليسم پرولتري به شالوده و نقطه عزيمت، و ارزيابي هر مبارزه در هر كشوري از اين زاويه كه چگونه مبارزه جهاني در جهت انقلاب پرولتري و نابودي جامعه طبقاتي را به پيش مي برد، امري اساسي است؛ چرا كه بطور عيني، امپرياليسم پيوندهاي ميان مبارزات مختلف سراسر جهان را كيفيتاً تقويت كرده است.

 باب آواكيان در پرتو اين ديدگاه، چنين نوشت: "انترناسيوناليسم پرولتري چيزي نيست كه از كارگران يك كشور به كارگران ديگر كشورها "بسط" يابد، بلكه جهان بيني پرولتارياي بين المللي و نقطه عزيمت مبارزه او در مقياس جهاني و در كشورهاي مختلف، است." ("براي دهه هايي كه در پيش است ـ در ابعادي جهاني"، گزارشي از باب آواكيان كه توسط كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا تصويب شد، و بخشهايي از آن در نشريه "كارگر انقلابي"، شماره 98، مورخه 27 مارس 1981، به چاپ رسيد)

 اين درك صحيح لنين از رابطه ميان عرصه بين المللي و اوضاع هركدام از كشورهاي جهان بود كه او را قادر ساخت، فرصت عظيم (وضرورت عاجل) پيشبرد انقلاب 1917 بسوي  سوسياليسم را ببيند ـ در هنگاميكه كس ديگري اين را نمي ديد. بورژوازي روسيه پس از انقلاب فوريه با اين ضرورت روبرو بود كه به شركت در جنگ جهاني اول ادامه بدهد ـ جنگي كه روسيه در گير آن بود و همين "موجب" انقلاب شده بود. اين ضرورت باعث بروز بحرانهاي اجتناب ناپذير نوين گرديد وثبات حاكميت بورژوازي را با مشكل روبرو ساخت. در عين حال، با توجه به روحيه انفجاري توده ها در ساير كشورها، يك تلاش انقلابي در روسيه ـ كه پس از فوريه بسياري در پي رهبري آن بودند ـ ميتوانست جرقه حريقي بين المللي باشد؛ يا بالعكس، قصور پرولتارياي روسيه در عمل كردن ميتوانست آب سردي بر روي ماده آتشزا بريزد. البته درك اين مسئله، چگونگي حركت براي انجام انقلاب سوسياليستي را حل نكرد. اما اين تحليل فراگير لنين كه برپايه بين المللي قرار داشت، كاملا آشكار كرد كه انقلاب در دستور كار بوده و به فعاليت انقلابيون وابسته است.(17)

 

 گـرهـگـاهـهاي تـاريـخي

 در حقيقت، تجربه اكتبر 1917 به جنبه مهم ديگري از امپرياليسم، اشاره دارد: ظهور گرهگاههاي تاريخي، در زمانيكه كل سيستم امپرياليسم شديداً از هم كشيده شده و در مقابل شوك ها و گسست ها ضربه پذير ميگردد و فرصت پيشرفتهاي انقلابي بيسابقه ظاهر ميشود. اين چنين گرهگاههايي در اطراف جنگهاي جهاني اول و دوم شكل گرفتند ـ همانگونه كه استالين در باره جنگ جهاني اول گفت:  "كليه تضادها را دريك گره جمع كرده، روي كفه ترازو انداخت، و بدين ترتيب نبردهاي انقلابي پرولتاريا را سريعتر و آسانتر نمود." (اصول لنينيسم، چاپ پكن، صفحه 6)  در اين زمانها، قدرتهاي امپرياليستي، در يك تلاش همه جانبه درجهت نيل به پيروزي در جنگ و قرار گرفتن در راس سايرين، مجبورند همه چيز را به صحنه نبرد پرتاب كنند. اما محور همين تلاش هاي همه جانبه، عبارتست از يك چشم اسفنديار بسيار ضربه پذير، يعني نياز امپرياليستها به بسيج سياسي توده ها درپيشبرد جنگ.

 اين بدين معنا نيست، كه جنگ و يا تدارك جنگ، نميتواند موقتاً نقش تقويتي را براي امپرياليستها، ايفاء نمايد. اما تاثيرات اين چنيني، به پيشرفتها و پيروزيهاي مداوم در جنگ بستگي دارند، و به هرصورت داراي ظرفيت زيادي هستند كه عميقاً به ضد خود بدل گردند. لنين در پاسخ به كائوتسكي كه براي تسليم طلبي چنين  بهانه ميتراشيد: "هنگام شروع جنگ، دولت هيچگاه بدين ميزان قوي نبوده، و احزاب هيچگاه تا بدين حد ضعيف نبوده اند"، با اشاره به ماهيت اوضاع گفت:

 

  هنگاميكه يك بحران سياسي موجود است، هيچ حكومتي از فرداي خود مطمئن نيست، هيچكدام در مقابل خطر ورشكستگي مالي، از دست دادن قلمرو، سرنگوني و ... تضمين ندارند. همه حكومتها برروي آتشفشان نشسته اند، همه آنها، خود از توده ها مي خواهند كه ابتكار و دلاوري از خويش نشان دهند. (ورشكستگي انترناسيونال دوم، مجموعه آثار، جلد 21، صفحه 214)

 

  لنين نشان داد، كه قدرت حكومتها در ابتداي جنگ موقت است، و درحقيقت حكومتهاهرگز تا بدين حد نيازمند حمايت توده ها نيستند. وي سپس چنين خاطر نشان ساخت، كه حكومتهاي گوناگون نه تنها بنحوي روز افزون مجبورند توده ها را به محروميت و خشونت بيحد و حصري گرفتار كنند، بلكه براي انجام همين كار نيز بايد توده ها را بدرون زندگي سياسي، بكشانند. در حاليكه اين عمل در خدمت به مقاصد بورژوازي انجام ميگيرد، بورژوازي با اين عمل خود (بقول باب آواكيان) غول را از چراغ جادو رها ميكند "... و هنگاميكه اين "غول"، يعني توده هاي مردم و بطور خاص طبقه كارگر، بر مي خيزد، فرصت براي به چنگ آوردن همه چيز هويدا ميشود ـ منجمله اينكه، چه كسي قرار است چه كس ديگر را در كدام چراغ جادو بچپاند."  ("1980: يكسال، و يك دهه با اهميت تاريخي"، انتشارات آر. سي. پي، شيكاگو، 1980، صفحه 4)

 اين گرهگاههاي تاريخي كه نشان دهنده تشديد و تمركز تضادهاي جهان هستند،  ميتوانند اوضاع كشورهاي پيشرفته را بشدت متحول سازند، و دروازه هاي وسيعتري را بروي مبارزات انقلابي مناطق تحت سلطه بگشايند ـ مناطقي كه حداقل در چهل سال گذشته شاهد فرصت هاي بسيار عظيمي جهت مبارزه انقلابي بوده اند. اين نكته، بنحوي در طي جنگ جهاني اول صادق بود، و طي جنگ جهاني دوم و دوره متعاقب آن نيز (بويژه بخاطر انقلاب چين، كه تنها بدان نيز محدود نميشد) خود را بشكل كيفيتاً برتري بروز داد. تاثير بالقوه اين چنين گرهگاه جهاني ـ تاريخي، مورد تاكيد لنين قرار گرفت:

 

  تاريخ بندرت چنين شكلي از مبارزه را در دستور روز قرار ميدهد، اما اثرات آن براي دهها سال باقي ميماند. روزهايي كه طي آنها چنين شيوه هايي را ميتوان و بايد اختيار كرد، مساوي چندين سال در دوره هاي تاريخي ديگر، مي باشند." (ورشكستگي انترناسيونال دوم، مجموعه آثار، جلد 12، صفحه 452)

 

 بيشك، انقلابات به گرهگاههاي تاريخي محدود نيستند. فرصتهاي مهم انقلابي، در طول تكامل امپرياليسم، "بدون اخطار قبلي" ظاهر شده اند و مبارزه پرولتارياي بين المللي را به پيش برده و خواهان حمايت از جانب آن بوده اند ـ مثل جنگ ويتنام كه برجسته ترين نمونه دوران اخير مي باشد. وظيفه پرولتارياي آگاه در هر كشور و تحت هر شرايطي، اساساً عبارتست از ارتقاء آگاهي انقلابي توده ها، بار آوردن آنها با دورنماي انترناسيوناليستي، و تدارك براي استفاده از هرفرصت ممكن جهت پيشروي.

 همانگونه كه لنين جمعبندي نمود، "امپرياليسم، عصر انقلاب پرولتري است."

 

____________________________________________

 

توضيحات امپرياليسم

 

1) در اينجا، بحث كوتاهي در مورد "سرمايه اجتماعي" ضروري است. سرمايه اجتماعي به مجموعه آحاد سرمايه هاي هر كشوري كه شيوه توليدي سرمايه داري در آن غالب است، اطلاق ميشود. ماركس در جلد دوم سرمايه نوشت:

"بنابراين، هر سرمايه منفرد، يك بخش منفرد شده از مجموعه سرمايه اجتماعي را تشكيل ميدهد، بخشي كه زندگي خاص خود را دارد. بهمين ترتيب، همانگونه كه هر سرمايه منفرد نيز چيزي نيست، بجز يك عنصر منفرد از طبقه سرمايه دار. حركت سرمايه اجتماعي شامل كل حركت بخشهاي مجزاي منفرد شده اش، و محصول سرمايه هاي منفرد است." (كاپيتال، جلد دوم، 352 ـ 351) ماركس سپس اين تحليل خود را ارائه ميدهد كه مناسبات ارزش كل سرمايه اجتماعي كشور (مثلا، تركيب ارگانيك سرمايه، ارزش نيروي كار، نرخ سود و غيره) چارچوبي را ايجاد ميكند كه معيارهاي عملكرد سرمايه هاي منفرد گوناگون، درون آن تنظيم ميشوند (البته، نه به آرامي و آگاهانه، بلكه از طريق تضاد و مبارزه). بطور مثال، نرخهاي متناقض سود در بنگاهها و صنايع گوناگون، خود را در يك نرخ عمومي سود براي كل سرمايه اجتماعي حل ميكنند، كه هر سرمايه منفرد بنوبه خود حول آن نوسان ميكند. همين نرخ عمومي است كه عمدتاً نرخ بازگشت واقعي هر سرمايه منفرد را معين ميكند.

؟.. بعلاوه، همانگونه كه سرمايه هاي منفرد مولفه هايي از سرمايه اجتماعي ميباشند، حركت آنها نيز بخشي از پروسه تعيين كننده و بزرگتري را تشكيل ميدهد. همانطور كه ماركس هم خاطرنشان ميسازد: "... مدارهاي سرمايه منفرد در هم ادغام شده و وجود يكديگر را لازم و ضروري ميسازند، و دقيقاً طي همين ادغام در يكديگر است كه حركت مجموعه سرمايه اجتماعي را شكل ميدهند. درست همانطور كه در جريان گردش ساده كالاها، دگرديسي كلي كالا بمثابه حلقه اي در سلسله دگرديسي هاي جهان كالاها ظاهر شد، هم اكنون نيز دگرديسي سرمايه منفرد بمثابه حلقه اي در سلسله دگرديسي هاي سرمايه اجتماعي ظاهر ميشوند." (كاپيتال، جلد دوم، صفحه 354 ـ 353)

 ... در حاليكه امپرياليسم، گرايش سرمايه به سرريز شدن از چارچوب ملي اش را كيفيتاً افزايش مي بخشد، و في الواقع مدارهاي سرمايه را در عرصه اي بس عاليتر نسبت به گذشته بين المللي ميسازد، اما درعين حال سرمايه عميقاً ملي باقي مي ماند. مدارهاي سرمايه به هر شكلي بين المللي شده باشند، خود سرمايه در يك كشور خاص منزل دارد، و مجموعه سرمايه اجتماعي عمدتاً به آن مجموعه اي اطلاق ميگردد كه در يك بازار ملي خاص ريشه دارد، اگرچه عملياتش دامنه سرمايه گذاريها را جهاني كرده، و اگرچه با سرمايه اجتماعي ساير ممالك تداخل متقابل دارد.

  (2) در اينجا بايد خاطرنشان سازيم كه مثالهاي اين فصل عمدتاً مربوط به آمريكا هستند. تكامل امپرياليسم در اروپاي غربي و ژاپن عموماً همپاي تكامل امپرياليسم آمريكا پيش رفته است (همانگونه كه بررسي "امپرياليسم" لنين، كه خود مثالهايش را عمدتاً از اروپا گرد آورده، اين را نشان ميدهد). امروزه اگرچه اين دولتها در يك بلوك كمابيش منسجم (ودر عين حال مملو از آنتاگونيسم) تحت هژموني امپرياليسم آمريكا ادغام شده اند، اما، كماكان قدرتهاي امپرياليستي هستند (و نه قربانيان سلطه آمريكا، آنگونه كه بعضي مدعيند). تبلور اين وضعيت را ميتوان در اعتصاباتي كه بهار 1982 در كارخانجات اتوموبيل سازي ايران اتفاق افتاد، مشاهده نمود، كه نه تنها بنگاه جنرال موتورز بلكه مرسدس بنز، ولوو، و اتوموبيلهاي گوناگون ژاپني، را آماج حمله خود قرار داد.

... مورد شوروي، بمثابه يك دولت امپرياليستي و سركرده بلوك رقيب آمريكا، تصوير پيچيده تري را عرضه ميكند. امپرياليسم در شوروي بر شالوده آنچه كه قبلا اقتصاد سوسياليستي متمركز بود، پس از بقدرت رسيدن بورژوازي نوين در اواسط دهه 1950، رشد يافت (رجوع كنيد به فصل 4). شكلهاي نهادهاي اقتصادي امپرياليستي در شوروي، از آنچه كه در غرب موجود است متفاوتند، اما محتواي اساسي آنها يكي است. مثلا، عليرغم اينكه خصلت و عملكرد واقعيشان بسياري ويژگيهاي متفاوت از هم دارند (كه بخاطر منشاء گرفتن از يك اقتصاد و روبناي سابقاً سوسياليستي، چندان تعجب برانگيز نيست)، اما نقش وزارتخانه هاي دولتي منطقه اي، گروه هاي توليدي، موسسات سيستم بانكي دولتي، و غيره، در شوروي تقريباً همانند نقش شركتها و بانكهاي كشورهاي امپرياليستي غرب است، وقدرت متمركز در دست عالي رتبگان دولتي شوروي در جهت تحرك سرمايه گذاريها و تعيين اهداف كلي اقتصاد، شكلي از سرمايه مالي است (بعداً در اين باره بحث خواهيم كرد). همچنين شوروي بشكل وام، توافقات نابرابر تجاري، فروش اسلحه، سرمايه گذاريهاي مشترك و غيره، سرمايه صادر ميكند ـ كه اين يك خصوصيت مهم امپرياليسم است ـ شوروي نيز با ضرورت تقسيم مجدد جهان روبرو ميباشد. رجوع كنيد به تز "سوسياليسم آبروباخته" در نشريه كمونيست دوره 2، شماره 2، انتشارات حزب كمونيست انقلابي آمريكا ، و همچنين، "سوسيال امپرياليسم و سوسيال دمكراسي"، در نشريه كمونيست، دوره 1 شماره 1.

 (3) رقم سال 1973، سرمايه صادره توسط بلوك شوروي را در بر نميگيرد.

  (4) ارقام فوق در كتاب "آمريكا در سراشيب: تحليلي از تحولات اوضاع در جهت جنگ و انقلاب، در آمريكا و جهان در دهه 1980"، انتشارات بنر، نقل شده اند و از منابع ذيل گردآوري گشته اند:

"حركات سرمايه بين المللي طي دوره بين دو جنگ". انتشارات دبيرخانه سازمان ملل، بخش اموراقتصادي، شماره هاي منتخب "بررسي اقتصاد جاري"، آمار منتشره از سوي كميته اقتصادي كنگره آمريكا، و "منافع اقتصادي آمريكا در كشورهاي خارجي" اثر توماس وايسكوف (رساله اي كه توسط مركز تحقيقات توسعه اقتصادي دانشگاه ميشيگان منتشر شد).

 (5) "بارنت" و "مولر" در كتابشان بنام "عرصه جهاني" نشان ميدهند كه چگونه نرخ واقعي بازگشت از سرمايه گذاري در جهان سوم، در آمار رسمي پنهان ميشود: "براي اينكه بتوانيم تصويري حقيقي از سود حاصله از سرمايه گذاريهاي يك شركت بين المللي آمريكايي در ساير كشورها، مثلا در يك كشور آمريكاي لاتين، بدست آوريم، ضروري است كه اقلام زير را نيز در محاسبات بگنجانيم: گران حساب كردن كالاهاي وارداتي و ارزان حساب كردن كالاهاي صادراتي آنكشور، علاوه برسود، حق الامتيازها، و اجرتهايي كه به مراكز فرماندهي جهان عودت مي يابند. سپس جمع كل را ميتوان بر ارزش خالص شركت تابعه تقسيم نمود." وايتسوس، اين كار را در مورد 15 شركت داروئي تابعه متعلق به بنگاههاي آمريكايي و اروپايي در كلمبيا، انجام داد. او دريافت كه نرخ بازگشت سالانه موثر آنها از  1/38 درصد تا 1/962 درصد را در برميگرفت، كه ميانگين آن 1/79 درصد بود. اما نرخ ميانگين سودي را كه اين شركتها در همانسال به مسئولين مالياتي دولت كلمبيا اعلام داشتند 7/6 درصد بود. در صنعت لاستيك سازي، نرخ سود واقعي 43 درصد بود، در حاليكه 16 درصد اعلام شد. تحقيقات ديگر نيز صحت بررسيهاي "وايتسوس" را تاييد ميكند. برطبق بررسيها، حداقل نرخ بازگشت شركتهاي توليدي آمريكايي در آمريكاي لاتين (در دهه 06)  نزديك به 04درصد بود... يك رشته تحقيقات افشاگرانه ديگر نيز توسط عده اي از اقتصاددانان دانشگاه لوند در سوئد، انجام شد. آنها در بررسي فعاليت 64 شركت آمريكايي در استخراج معادن پرو، طي 1967 تا 1969، دريافتند كل سودي را كه اين شركتها به دولت گزارش دادند مبلغ 60 ميليون دلار بود، در حاليكه آمار دولت آمريكا در مورد همين فعاليتها رقم 102 ميليون دلار را نشان ميدهند." ("عرصه جهاني"، "ريچاردبارنت" و "رونالد مولر"، انتشارات سايمون و شوستر، 1974، صفحه 160).

  (6) بعلاوه، امپرياليستها بخاطر بسياري مواد خام استراتژيك، شديداً بر اين كشورها متكي هستند. آمريكا بيش از 90 درصد مصارف بوكسيت (مهمترين تركيب در آلومينيوم)، كروميوم (كه براي جت هاي جنگي اساسي است)، كبالت (كه براي موتور جتها ضروريست)، الماس، گرافيت، منگنز، ميكا، تانتالوم، پلاتين، استرونتيوم، خود را وارد ميكند. و در همه اين موارد، قسمت اعظم واردات از كشورهاي "جهان سوم" صورت ميگيرد ـ و در بعضي موارد، كل واردات از آنجا صورت ميپذيرد. اهميت نظامي اين مواد كاني، بنوبه خود، امپرياليستها را وادار ميسازد كه اين مناطق را حفاظت كرده و تحت سلطه قرار دهند.

  (7) مثالي جهت نشان دادن عمق ميليتاريسم امپرياليسم: هزينه هاي رسمي نظامي آمريكا طي سالهاي 1945 تا 1980، به يك تريليون دلار بالغ گرديد، 30 درصد تا 40 درصد دانشمندان و مهندسين آمريكايي بطور مستقيم يا غير مستقيم در استخدام وزارت دفاع هستند، و از هر 10 كارگر بخش توليدي، يك نفر براي بخش نظامي كالا توليد ميكند. طبق تخمين دولت آمريكا، ميزان هزينه هاي نظامي شوروي 14 درصد ـ 13 درصد محصول ناخالص ملي اين كشور، كه اين بارسنگيني بوده و فقط با استفاده از آن در تقسيم مجدد جهان مي تواند "سبك گردد."

  (8) يك نمونه بارز: اگرچه تلاشهايي در سال 1981 براي ادغام سنگال و گامبيا در يك واحد سياسي "سنگامبيا" بعمل آمد، اما اين ممالك همجوار آفريقايي بيش از آنكه به يكديگر نزديك باشند، به اربابان امپرياليست مربوطه شان (فرانسه و انگلستان) نزديك هستند، يعني اينكه، پرواز كردن و تلفن كردن و يا سفر هوائي  از سنگال به فرانسه بسيار ساده تر از سنگال به گامبيا، و ياحتي از يك بخش سنگال به بخش ديگر اين كشور ميباشد.

  (9) اين افزايش عظيم، نه تنها اهميت اين بدهي، بلكه سرعت اوج گيري بحران را نيز نشان ميدهد.

 (10) رئيس "كميته مسائل خارجي كنگره"، در زمان كودتا رك و راست چنين اظهار كرد: "در برابر كليه انتقادها در مورد كمكهاي خارجي بايد اين واقعيت را يادآوري كنيم كه نيروهاي مسلح برزيل، دولت گولارت را سرنگون ساختند و كمك نظامي آمريكا به اين نيروها، فاكتور مهمي در روي آوردن آنها به اصول دمكراسي و سمت گيري آمريكائيشان محسوب ميشد. بسياري از اين افسران تحت پوشش برنامه اذث در آمريكا تعليم ديده بودند." بيشك، نماينده كميته امور خارجي كنگره خواهان افزايش اين كمكها بود.

  (11) در ژانويه 1983، برزيل ناتواني خود را در بازپرداخت سر رسيد عمده بدهي هنگفت خارجي خويش، اعلام نمود ـ كه تا آنزمان بيش از 09 ميليارد دلار تخمين زده مي شد.

  (12) رجوع كنيد به "شكل دهي جهاني نوين: شوراي طرح اوليه روابط خارجي براي سركردگي جهاني، 1945 ـ 1939"، شوپ و مينتر، در كتاب "مناسبات سه جانبه"، انتشارات ساوت اند، 1980.

  (13) تضاد ميان كشورهاي امپرياليستي و سوسياليستي را در فصل بعدي در مبحث ديكتاتوري پرولتاريا، بررسي خواهيم نمود.

  (14) بطور مثال، اين مسئله در "درباره دمكراسي نوين" مائو، مورد بحث قرار گرفته است. همچنين رجوع كنيد به "درباره ديكتاتوري دمكراتيك خلق"، منتخب آثار مائو، جلد چهارم، صفحه 425 ـ 411

  (15) يك نمونه مضحك، و در عين حال رايج، از نظريه تاسف بار مسئولين اتحاديه كارگري دراين مورد خاص، در سطوح محلي را مي توان در روزنامه نيويورك تايمز مورخه 7 ژانويه 1982، مشاهده كرد: "دبيرمالي منطقه 599  ...در فلينت (ميشيگان)، از رهبران مهم اتحاديه، متذكر گرديد كه وي با امتيازات مخالف است، مگر اينكه با امتيازاتي از سوي شركتهاي اتوموبيل سازي همراه گردند. او گفت: من فكر ميكنم اگر قرار است كه من بشما چيزي بدهم، پس در عوض ميتوانم انتظار دريافت چيزي از شما داشته باشم. اينطور نيست؟ اگر من بشما يك دلار بدهم و شما بجاي تعطيل كردن كارخانه اي در فلينت، كارخانه اي را در برزيل تعطيل كنيد، در اينصورت بايد در موردش فكر كرد. اما اگر من به شما يك دلار بدهم و شما بازهم بيشتر به سهامداران بدهيد و من نتوانم آذوقه ام را تهيه كنم، در اينصورت برو به جهنم."

  (16) البته بايد خاطرنشان سازيم كه كائوتسكيسم، در ممالك تحت سلطه شكل خاصي بخود ميگيرد. بطور مثال، هنگاميكه كائوتسكي سعي كرد كه امپرياليسم را تا به سطح صرفاً سياست ضميمه سازي ممالك فلاحتي عقب مانده به كشورهاي پيشرفته صنعتي، تنزل دهد، لنين او را چنين مورد انتقاد قرار داد: "اين تعريف مطلقاً بهيچ دردي نميخورد، زيرا بطور يكطرفه يعني خودسرانه، تنها مسئله ملي را متمايز مي نمايد (گرچه مسئله خواه بخودي خود و خواه از لحاظ رابطه اش با امپرياليسم، حائز نهايت اهميت است)..." (امپرياليسم بمثابه .... صفحه 108) در اينجا نيز، تشديد سيستماتيك و كلي تمامي تضادهاي سرمايه، رابطه متقابلشان و ناتواني سرمايه مالي در حل هميشگي تضادهايش در جريان نوعي غارت محض، نفي ميشود

  (17) در فوريه 1917، هنگاميكه بخشهايي از بورژوازي روسيه (در ارتباط نزديك با امپرياليستهاي انگليسي و فرانسوي ) بخاطر نحوه برخورد تزار به جنگ، براي عزل وي بحركت در آمدند، پرولتاريا از شكافهاي ايجاد شده سود جسته، قاطعانه در سرنگوني تزار شركت كرده، سوويت ها (شوراهاي كارگران، دهقانان و سربازان) را بمثابه ارگانهاي قدرت خويش، بوجود آورد. اين ارگانهاي قدرت در حالت جنيني بوده، و پابپاي دولت بورژوايي وجود داشتند. بهمين علت، لنين در تحليل از اين وضعيت استثنايي گفت كه اين اوضاع دوام نمي آورد. در طي دوره حاد فوريه تا اكتبر، بلشويكها بمثابه اقليتي مصمم توانستند كليه پيچ و خمهاي بيسابقه را صبورانه پشت سر نهاده و با جلب بخش بحد كفايت تعيين كننده توده ها بسوي انقلاب پرولتري، قيام مسلحانه ظفرمندي را در اكتبر به ثمر رسانيد.

 

 

 

4

_______________

دولت

 

 "بعضي چيزها بنا بوده اينطور باشند ـ آنها هميشه بدينگونه بوده اند و خواهند بود." هركس كه از خود پرسيده باشد "چرا؟" ـ چرا جنگ، طبقات، بيعدالتي، يا چيزهايي از اين قبيل وجود دارد ـ آخرالامر، با چنين جوابي برخورد كرده است، بخصوص هنگاميكه سوال ميشود كه چرا بايد بعضي اشخاص از قدرت اعمال حاكميت بر ديگران برخوردار باشند، بكرات چنين جوابي شنيده ميشود.

  اما اين امور "هميشه بدين ترتيب نبوده اند"؛ بطور مثال قبيله ايروكويي در آمريكاي شمالي را در نظر بگيريد. هنگام تجاوز شديد اروپائيان در اواسط قرن هفدهم، بيست هزارايروكويي وجود داشت. آنها قلمروي بزرگي را تحت اختيار خود داشتند و مسائل پيچيده شان را خودشان حل ميكردند، مثل حل اختلافات، تقسيم كار، توليد و توزيع، لشكركشيهاي بزرگ، دفاع از سرزمين هاي قبيله در برابر تجاوز اروپائيان، انتخاب رهبران و غيره. با اينحال، آنها همه اين كارها را بدون وجود دستگاه دولت انجام ميدادند ـ يعني بدون وجود آن نهادي كه ظاهراً مافوق كليت جامعه بوده و مدعي نمايندگي اراده اجتماعي بوده، و مي تواند دستورات خود را در مورد هر عضو جامعه از طريق بكارگيري حق انحصاري اعمال جبر (بشكل ارتش، نيروهاي پليس، دادگاهها، زندانها و غيره) به پيش ببرد. بعلاوه، ايروكويي ها فاقد دوچيز ديگر كه تصور ميشود جامعه بدون اين نهادها امورش نمي گذرد نيز بودند: خانواده پدرشاهي و مالكيت خصوصي.

 بدين جهت، مطالعه جامعه ايروكويي مي تواند منشاء اين نهادها را روشن سازد. از همين رو است، كه انگلس در اثر بينهايت مهم خود "منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت"، بدان توجه ويژه اختصاص ميدهد. علاقه انگلس اسكولاستيك نبود، چرا كه اگر بعضي نهادهاي سركوبگر صرفاً تحت شرايط مادي خاص ظاهر شده اند، آنوقت كاملا اين امكان نيز وجود داد كه با تغيير شررايط و فقدان وجود تضادها، آنها نيز بنوبه خود از بين رفته يا بوسيله چيز ديگري جايگزين شوند. انگلس، بمنظور درك بهتر اينكه چه چيزي برايي نابود كردن اين نهادها لازم است، مي خواست منشاء آنها را كشف كند و پروسه نابوديشان  را تسريع بخشد.

 تيره، واحد پايه اي جامعه ايروكويي بود كه از يك گروه خويشاوند، داراي يك جد مشترك، تشكيل ميشد. تيره هاي ايروكويي مادرشاهي بودند، يعني عضويت در تيره ها از طريق تبار مادري شناخته ميشد و زن، جد مشترك فرض مي شد. "خانواده" گسترده مادرشاهي، مرتبط بود با تفاوتههاي مهم ديگر در موقعيت زنان جامعه ايروكويي با جوامع ديگر. (بجاي واژه "خانواده"، استفاده از واژه سيستم همخوني لفظ علمي تري است، چراكه واژه "خانواده" خود محصول تكاملات بعدي است).

 عليرغم اينكه رهبران مرد بودند، كه ساچم ناميده ميشدند، اما بوسيله  زنان انتخاب مي گشتند. و اگر ساچم وظايف خود را مطابق ميل آنها انجام نميداد، زنان قبيله مي توانستند او را عزل كنند. خانه هاي جمعي(1)، باغچه ها (حتي اگر بوسيله مردان كشت و كار ميشدند)، و همچنين ابزار كشت زمين در تملك زنان بودند. طبعاً كليه مالكيتها از طريق تبار مادري به ارث ميرسيد.  شووهر بهنگام ازدواج، با حفظ عضويت تيره اصلي خود، به محل زندگي همسرش نقل  مكان ميكرد.

 درمورد ساچم ها بايد توجه داشت كه آنها وسيله اعمال زور و نيروي پليس ويژه در اختيار نداشتند. زماني كه قبيله كاربرد اسلحه را  (چه براي فيصله اختلافات با قبايل ديگر، يا جهت دفاع از خوددر برابر مهاجرين اروپايي) لازم ميديد، تمامي مردان موظف بودند به گروههاي مسلح بپيوندند (كه تشكيل اين گروه ها منوط به رضايت زنان قبيله بود).

 پايه اين شرايط چه بود؟ اين شرايط اساساً ناشي از نوعي "طبيعت خاص" ايروكويي ها نبوده، بلكه ناشي از سطح تكامل نيروهاي مولده در جامعه ايروكويي و مناسبات توليدي مربوط بدان بود. ايروكويي ها بيشتر غذاي خود را از باغباني كه تماماً تحت مسئوليت زنان بود، بدست مي آوردند، در حاليكه مردها درگير فعاليتهاي مكمل آن يعني صيد و شكار بودند. موقعيت برتر زنان از اهميت كاري كه انجام ميدادند، ناشي ميشد. در حاليكه اين تقسيم كار ممكن است بطور خودبخودي از نقش فيزيولوژيكي زنان در بچه داري و شير دادن بچه ها ناشي شده باشد، اما اين امر در آن مقطع باعث انقياد آنان توسط مردان نشد.

 مالكيت خصوصي وجود نداشت، يا حداقل در حد قابل توجهي وجود نداشت. در حاليكه افراد صاحب ابزار و اسلحه بودند، اما زمين و قلمرو شكار متعلق به كل تيره بوده و به هيچ فرد خاصي تعلق نداشت. با اينحال، اين مردم حتي عليرغم آنچه كه تنها ميتوان بدان نام يورش قتل عام گرانه جامعه اي از نظر تكنولوژيك پيشرفته تر را داد، شكوفا شدند ـ شكوفايي بدون برخورداري از مالكيت خصوصي، تقسيم جامعه به طبقات، دستگاه دولت و يا خانواده محدود پدر شاهي. در حقيقت، همانگونه كه انگلس (بر مبناي كار ساير انسان شناسان) نشان داد، شواهد دال بر آنند كه نمونه ساختار جامعه ايروكويي در جوامع ابتدايي موردي استثنائي نبوده و ميتواند بمثابه يك مورد تيپيك از يك قاعده كلي باشد. پس چگونه و چرا مالكيت خصوصي و خانواده پيدايش يافتند.

 در اينجا، انگلس تكامل يونان قديم، از جامعه اي تقسيم شده بر اساس تيره به جامعه اي طبقاتي ، را بررسي ميكند(2). در آنجا، تيره ـ حداقل از زمان تاريخ مدون ـ بر اساس حق پدري وجود داشت. علت اين امر، وجود تفاوت پايه اي ميان سطح تكامل نيروهاي مولده در قبايل يوناني و ايروكويي بود. در يونان گله داري و پرورش حيوانات تكامل يافته بود. بر اساس تقسيم كار كهن و خودبخودي ميان زن و مرد، گله ها به مردان تعلق يافتند. اين گله ها صرفاً ابزار توليد نبودند، بلكه مازادي را تشكيل ميدادند كه قابل مبادله بود. آنها ثروت بودند، آنها منبع قدرت اقتصادي جديدي بودند ـ فراتر از آنچه كه جامعه قبلا ميتوانست از طريق شكار يا صنعت خانگي كه بوسيله زنان انجام ميشد، بدست آورد (يا نگهداري كند). بعدها، اهلي كردن گاو، بهمراه تكامل قالب ريزي فلزات راه را براي شخم با گاو، هموار كرد.

 در عين حال، در جامعه مادرشاهي، گله ها و ساير دارايي هاي مرد براي فرزندانش به ارث نرسيده بلكه به تيره اصلي خود او عودت داده ميشد(3). انگلس چنين توضيح ميدهد كه:

 

  بدين طريق ازدياد ثروت، از يك جانب به مرد موضعي برتر از زن در خانواده ميداد، وازجانب ديگر انگيزه اي براي استفاده از اين موضع مستححكم شده به مرد ميداد تا ترتيب سنتي توارث را به نفع فرزندان خود عوض كند. اما اين امر، تا زماني كه نسب بر مبناي حق مادري بود، غيرممكن مي نمود. از اينرو اين ترتيب بايست منسوخ ميشد و منسوخ هم شد، و انجام آن به اندازه اي كه امروزه بنظر ميرسد، مشكل نبود........ يك تصميم ساده كافي بود كه طبق آن در آينده، اخلاف اعضاء مذكر در تيره باقي بمانند، ولي اخلاف اعضاء مونث از تيره خارج شده و به تيره پدري خود منتقل گردند. تشخيص نسب از طريق خط زن، و حق توارث از طريق مادر، منسوخ شده و تبار مرد و حق توارث از طريق پدر برقرار گشت. (منشاء خانواده،...صفحات 64 ـ 63)

 

 چگونگي انجام اين كار هنوز روشن نيست، اما از وقوع آن همانقدر ميتوان اطمينان داشت كه از وجود زماني در تاريخ كه يكي از انواع ميمونها شروع به راه رفتن بر روي دوپا كرد(4). انگلس ادامه ميدهد:

 

  برافتادن حق مادري، شكست جهاني ـ تاريخي جنس مونث بود. مرد فرمانروايي خانه را نيز بدست آورد. زن نيز تنزل مقام يافت، برده شد، برده شهوت مرد، و ابزاري صرف براي توليد فرزندان." (منشاء خانواده،... صفحه 65)

 

 اين تغيير مهمي بود، اما تنها تغيير مهمي نبود كه در جريان تكامل نيروهاي مولده و پيچيده تر شدن روز افزون تقسيم كار پيدا شد. براي نخستين بار، برده داري كاري سودآور شد. در جامعه ايروكويي، كسي نام برده داري را هم نشنيده بود؛ اسرا يا آزاد شده يا كشته ميشدند و يا به عضويت قبيله در مي آمدند. اما همينكه توليد مازاد ممكن  شد، ميزان كار بيشتر برابر با حجم مازاد بيشتر گرديد. بويژه، از آنجا كه رشد تعداد گاوهاي خانواده از طريق زاد و ولد بيش از رشد تعداد افراد خانواده بود، افراد بيشتري براي نگهداري آنها مورد نياز  بود. بنابراين، اسرا نگهداري شده و تحت مالكيت مردان تيره به بردگي كشيده ميشدند. در عين حال، زنان و فرزندان نيز تحت سلطه پدر و به زودي تحت مالكيت وي درآمدند. در واقع، ريشه لغت "خانواده" در  لاتين familius به معني برده است. اين لغت بخاطر نامگذاري يك واحد كامل زنان، فرزندان و بردگاني كه تحت مالكيت مرد بوده و زندگي و مرگ آنها در دست او بود، معناي جديدي حاصل نمود.

 توارث، تمركز ثروت در خانواده هاي معين را تسهيل كرد و باعث تشديد تضاد ميان خانواده و تيره ها، گرديد. مبادله ميان مالكين مايملك خصوصي، و بهمراه آن دزدي و غارت در زمين و دريا براي نخستين  بار به شكل سيستماتيك تكامل يافت. نيروهاي مولده جديد و اننقلاب در مناسبات توليدي (واجتماعي) كه در پي آن بوجودآمد بر نهادهاي كمونيسم اوليه پيشي گرفتند. از اينها گذشته، بردگان ـ بويژه زمانيكه به نيرويي مهم و سپس به اكثريت جامعه تبديل شدند ـ بايستي كنترل ميشدند، ثروت بايد از خطر دزدي و غارت دائماً محافظت ميشد. چارچوبي براي تنظيم مبادلات مورد نياز بود.

 اما جامعه تيره اي قادر به انجام هيچكدام از اينها نبود. انگلس متذكر ميشود كه:

 

 خلاصه اينكه يدر يونان باستان در آستانه تمدن ـ لني ولفه ثروت بمثابه نفيس ترين چيزها مورد ستايش و احترام قرار ميگرفت، و نهادهاي قبيله اي قديمي براي توجيه دزديدن ثروتها ـ تحريف ميشدند. فقط جاي يك چيز كم بود: نهادي كه نه تنها مايملك تازه بدست آمده افراد را در مقابل سنتهاي كمونيستي نظام تيره اي، حفظ كند، نه تنها مالكيت خصوصي را كه در گذشته آنقدر بي اهميت بود، تقديس كند، و اين تقديس را عاليترين هدف جامعه بشري اعلام دارد، بلكه به شكلهاي جديد تدريجاً تكامل يابنده براي كسب مالكيت ـ و بالنتيجه افزايش دائماً متزايد شونده ثروت ـ مهر تائيد كل اجتماع را بزند، نهادي كه نه تنها تقسيم طبقاتي جديد التاسيس جامعه، بلكه حق طبقه متمول به استثمار طبقات بي چيز، و حكمروايي اولي بر دومي را جاوداني كند. و اين نهاد فرا رسيد. دولت اختراع شد. (منشاء خانواده ... صفحه 127)

 

 نخستين قانون اساسي آتني ها، يك سيستم اداري مركزي را بوجود آورد، كه از قدرت تصويب قوانين و تنظيم فعاليتها در قلمرو قبايل مختلف آتني و تيره اي، برخوردار بود. بواسطه افزايش مبادله و به تبع آن مسافرت اعضاء هر تيره به قلمرو تيره هاي ديگر كه بدانجا تعلق نداشته و از اهل آن قلمرو محسوب نميشدند، وجود يك قانون همگون الزامي گرديد. اين اقدام، كه در آن تقسيمات و ملاحظات ارضي تا حدود زيادي جايگزين وابستگيهاي خوني شده بود، قدرت تيره ها را درمقابل دولت بطور جدي تضعيف كرد. قانون اساسي آتني ها، بيش از پيش تمام مردم را براساس طبقات تقسيم بندي كرد ـ نجباء، كشتگران و صنعتگران (بردگان، مادون انسان بحساب مي آمدند و از هيچگونه حقوقي برخوردار نبودند) ـ و وظايف و اختيارات متفاوتي را در مورد هريك تنظيم كرد. اين تقسيم بندي بمعناي برسميت شناختن روابط اقتصادي جديد (كه شكل تيره را از ميدان بدر كرده) و نيز تقسيم بندي مهمتر از وابستگيهاي خوني، بود. بعلاوه، لازم بود يك نيروي پليس حرفه اي كه از مردم مسلح در كل يتشان مجزا باشد تحت نظارت دولت مركزي تشكيل شود تا بردگان را كنترل كرده، روابط ميان ساير طبقات را تنظيم نموده و تجار را از شر راهزنان محافظت نمايد. قوانين مربوط به پول، استقراض، اعتبار و تنزيل ـ كليه پديده هائي كه با مبادله كالايي بوجود آمدند ـ تدوين و اعمال شدند.

 رشد مبادله كالايي و سپس به تبع آن، تقسيم جامعه به طبقات متخاصم، منجر به ايجاد دولت شد، كه از همان ابتدا بعنوان ابزار سركوب استثمار شوندگان و ميانجي تضادهاي ميان استثمارگران عمل ميكرد. بهمراه تقسيم جامعه به طبقات (نجباء، كشتگران و صنعتگران) و بردگان، انقياد زنان و تشكيل خانواده نيز پديدار گشت.

 چقدر جالب و افشاگرانه است، هنگاميكه يونان باستان ـ دولتي كه 80% جمعيت آنرا بردگان تشكيل ميدادند ـ بعنوان "مهد دمكراسي" تصوير ميشود، و رم باستاني كه اينهمه بخاطر قوانين هماهنگش تقدير ميشود، اين قوانين را براي به انقياد كشيدن قبايل شكست خورده بربري تدوين كرد ـ و بسياري از اين قبايل هنوز به نهادهاي برده داري، سركوب زنان، و قدرت دولتي آلوده نشده بودند. در حقيقت، بورژوازيهاي مدرن غرب، همانگونه كه خود بطور خستگي ناپذير اعلام ميدارند، واقعا پاسداران "ميراث يونان و رم" هستند.

 

دمكراسي بورژوايي و ديكتاتوري سرمايه داري

 بدين سان، دولت از تقسيم جامعه به طبقات بوجود آمد، و هدف آن آشتي دادن طبقات با يكديگر نيست ـ زيرا تضاد ميان استثمارگر و استثمار شونده، برده و برده دار آشتي ناپذير است ـ بلككه ارگاني است كه به سلطه يك طبقه بر طبقه ديگر خدمت مي كند.

 اما اين امر، پيوسته از سوي بورژوازي و مشاطه گراننش انكار ميشود ـ و همچنين توسط كسانيكه بينش و موقعيت اجتماعيشان در جامعه، مانع درك صحيح آنان از اين مسئله تعيين كننده ميگردد. درآمريكا، "پلوراليسم" (5) ايدئولوژي مسـلط در مورد دولت است. اين بينش، دولت را بعنوان دستگاهي اساساً بيطرف تصوير ميكند كه در ميان دستجات داراي منافع اجتماعي مختلف، منجمله طبقات، اقليتهاي ملي و قومي و ساير گروههاي اجتماعي، ولايات مختلف و غيره (مثل دستجات هوادار صلح، هوادار حفظ محيط زيست و غيره)، ميانجيگري ميكند. اين ديدگاه معتقد است كه اگرچه دولت در زمانها و مكانهاي ديگر ممكن است حاكميت گروهي ممتاز بر اكثريت  را در برگيرد، اما دمكراسي  مدرن اين امر راتغيير داده است، چرا كه امروزه بي چيزها ميتوانند حرف خود را بزنند، تشكيلات درست كنند و خواسته هاي خود رامطرح نمايند ـ بخصوص در پايي  صندوقهاي راي.

 اينگونه تجزيه وتحليل ، قلب هر دستگاه  دولتي ـ يعني انحصار آن بر قدرت نظامي براي اعمال اوامر طبقه اي كه نمايندگي ميكند ـ را ناديده ميگيرد (ودر واقع، بر روي آن پرده ساتر ميافكند). چنانكه مائو ميگويد: "قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد." بكارگيري پليس مخفي و قواي نظامي عليه جنبش سياهانن و ساير جنبشهاي سالهاي  دهه 1960 در آمريكا، براستي جوهر واقعي و نقش قدرت دولتي در "آزادترين" دمكراسيهاي بورژوايي را روشن ساخت. در مقياسي كوچكتر، به ميدان آوردن نيروي پليس و برخيي  اوقات ارتش در جريان اعتصابات كارگري، براي حمايت از اعتصاب شكنان و سركوب اعتصاب گران، دربر گيرنده همين نكته است. پتك قدرت دولتي بر فرق هر مبارزه اي كه ترس از گسترش آن از مرزهاي معين و فراگير شدنش وجود داشته باشد، فرود ميآيد؛ و براستي كه اين مرزها بسيار محدودند. اينهاست كه دمكراسي بورژوايي را شكل ميدهند، نه آن افسانه هاي اسكولاستيك در باره "آشتي منافع متفاوت".

 در اين رابطه، دو نكته ديگر را بايد اضافه نمود. اولا، بورژوازي صرفاً خود را به استفاده از جبر محدود نميسازد، بلكه  از چماق و شيريني با هم استفاده ميكند. بمنظور سرد كردن آتش مبارزات معين و تفرقه انداختن در ميان توده ها و كشاندن آنها به رقابت با يكديگر بر سر لقمه اي اساساً ناچيز، برخي امتيازات اعطاء مي گردد. در واقع، اين امتيازات سركوب قهري را موثرتر ميكند، و بالعكس، چرا كه ميگويند: آخر واقع بين باش ـ اگر زياده روي كني، ميداني كه چه ميشود، در حاليكه اگر بكار خود ادامه دهي لااقل هميشه شانسي براي اندكي بهتر شدن وضع وجود دارد. اين امتيازات همچنين در راه ايجاد قدرت و نفوذ براي آن رهبراني صرف ميشود كه كوشش ميكنند خشم، مبارزه و انگيزه هاي توده ها را به مجاري بي ضرر و غير انقلابي هدايت كنند.

 با اين تاكتيكهاي دوگانه، عنصر مهمي از فريبكاري همراه است. بعنوان مثال، نقش عمده انتخابات اينست: كانديداها، مبارزات انتخاباتي، راي دادن، همه و همه، هيچ چيز اساسي و پايه اي را تعيين نميكنند (حتي در زمينه اختلافات واقعاً موجود ميان بورژوازي ـ كه بعداً بدان خواهيم پرداخت)، بلكه براي تعيين كردن چارچوب مناظرات سياسي بكار مي روند. اين برنامه ها، پارامترهاي "مواضع قابل قبول" در باره مسائل مهم سياسي را معين كرده، خشم و غليان توده ها را بوسيله عمل منفعل راي دادن خنثي نموده، و توده ها را از لحاظ سياسي بدنبالچه اين يا آن نماينده دلقك بورژوازي (يا بطور كلي سياست بورژوايي) مبدل ميكنند. توضيحي كه ماركس يكصد سال پيش در باره خصلت انتخابات بورژوايي اظهار كرد ـ اينكه توده ها هرچند سال يكبار تصميم ميگيرند كدام عضو طبقه حاكمه بنا است آنها را سركوب كرده و بفريبد ـ حتي ذره اي هم كهنه نشده است.

 ثانياً، امپرياليستها انعطاف نسبي اين تاكتيكها را تنها برپايه اختناق مفرط در "جهان سوم" بدست آورده اند. توانايي آنان در دادن امتيازاتي به كارگران كشورهاي خود طي دوران متعاقب جنگ جهاني دوم، سلطه سياسي و ايدئولوژيك آنان را بر اكثريت اين كارگران تامين كرد، و اين امر غالباً آنان را از دست يازيدن به سركوب آشكار بي نياز مي ساخت. (البته سياستهاي رفرميستي كمونيستها در آن كشورها در دوره ماقبل جنگ و در بحبوبه جنگ در اينكه بورژوازي اين سلطه سياسي و ايدئولوژيك خودرا بگستراند و براحتي بدست آورد، عامل كوچكي نبود.سنگ بناي سياست رفرميستي كمونيستها عبارت بود از ضديت نورزيدن با سياستهاي استعماري و نواستعماري بورژوازي خودي). پلاتفرم دمكراسي در كشورهاي امپرياليستي (هرچند موريانه خورده) بر ترور فاشيستي در كشورهاي تحت سلطه استوار است. تضمين كنندگان واقعي دمكراسي بورژوايي در آمريكا، دادگاه عالي و قانون اساسي نبوده بلكه شكنجه گران برزيلي، آژانهاي آفريقاي جنوبي و خلبانهاي اسرائيلي هستند، مظاهر واقعي سنت  دمكراسي، تصاوير آويخته در سالنهاي پايتختهاي غربي نيستند، بلكه ماركوس، موبوتو و دهها ژنرال، از تركيه گرفته تا تايوان، از كره جنوبي گرفته تا آمريكاي جنوبي هستند، كه همگيشان به نيروي نظامي آمريكا و متحدين امپرياليستش بقدرت رسيده اند و مورد حمايت قرار ميگيرند.

 

 كميته اجرايي طبقه حاكمه

 دولت، همزمان با سركوبي توده ها، بشكل فرعي بعنوان عرصه اي در جهت حل اختلافات دروني بورژوازي نيز عمل ميكند. در واقع، درون بورژوازي اختلافات واقعي و منافع متضاد ناشي از ماهيت آن بمثابه مجموعه اي از سرمايه هاي رقيب، وجود دارد. يكي از اعمال مهم دولت بورژوايي اين است كه بعنوان نوعي "كميته اجرايي" بورژوايي در حل اين تضادها عمل كند. با ظهور امپرياليسم و نقش تععيين كننده تر دولت و عملكردهاي گستره تر آن در رابطه با پروسه انباشت، اين كشمكشها شديدتر شده و دولت بيش از پيش عرصه متمركز اين زد و خوردها ميگردد. (اين عملكردهاي گسترده از لحاظ اقتتصادي توسط مداخلات و سياستهايش در عرصه انباشت، و مهمتر از آن از لحاظ سياسي توسط تاثيري كه سياستهايش بروي انباشت دارد ـ سياستهائي مانند  مقابله با ملل ستمديده، با رقبا و غيره رقم مي خورد).

 اينجاست كه دمكراسي واقعاً بكار گرفته ميشود: درون خود بورژوازي. لنين گفت كه جمهوري دمكراتيك "بهترين پوسته ممكن" براي سرمايه داري است. اين اصلي است كه رويزيونيستهاي فريبكار و مدعي هواداري از لنين بندرت بر زبان مي آورند، و آنرا از مضمون تهي ميسازند. اين گفته لنين صرفاً راجع به  توانايي جمهوري دمكراتيك در فريفتن توده ها نبوده، بلكه در ارتباط با انعطاف پذيري است كه در حل اختلافات دروني، براي بورژوازيي  فراهم مي سازد. ياد آوري مي كنيم كه اين دمكراسي درون بورژوازي را نميتوان به انتخابات تقليل داد ـ و انتخابات هم مهمترين عرصه اعمال اين دمكراسي نيست ـ بلكه اين دمكراسي از طريق مبارزه ميان مجموعه اي از نهادها به پيش ميرود (بعنوان مثال، گزارشات دروني پارلمان، درز كردن بعضي اخبار به مطبوعات و اشكال ديگر خلق افكار عمومي، صدور احكام قانوني، وغيره). اما اين دمكراسي هم مطلق نيست ـ چنانكه ترور شخصيتهاي سياسي مختلف بورژوا در آمريكا طي سالهاي اخير، نشان ميدهد.

 خصوصيات نسبي بودن دمكراسي بورژوائي، خود را در فاشيسم نمايان ميسازد. هنگام سلطه فاشيسم، بورژوازي كليه حقوق و قوانين بورژوا ـ دمكراتيك را از طريق ترور آشكار ملغي ميكند. درك اين موضوع اهميت دارد كه فاشيسم اساساً شكل افراطي همان محتواي حاكميت بورژوازي است، شكلي ويژه از روبناست كه درطي بحرانهاي حاد اعمال ميشود، اما اين شكل ويژه بمنظور حفظ همان سيستم استثمار و ستم طراحي گشته و برپا شده است.

 بهمين جهت، حتي زمانيكه تصور ميشود بورژوازي بسوي فاشيسم روي آورده، پرولتارياي آگاه نبايد خود را به مبارزه براي اشكال "ملايمتر و دمكراتيك تر" ستم تنزل دهد. عليرغم اينكه مبارزه عليه اقدامات ارتجاعي بورژوازي اهميت دارد، اما سمتگيري پرولتاريا و حزب او بايد در جهت يافتن راههايي براي استفاده از تضادهاي حادي كه بازتاب چنين اقداماتي اند، و براي تشديد مبارزه انقلابي، باشد. بعلاوه، پيگردهاي ارتجاعي قتل و زندان، صرفاً مختص به دوران فاشيسم نيستند. حزب پرولتري بايد آماده بوده  و انتظار فعاليت در شرايط كاملا غيرقانوني را در هرزماني داشته باشد، و توانايي و قابليت خود را در افشاي سياسي بورژوازي، پيوند يافتن با مبارزات تووده ها، انداختن اين مبارزات در مجاري انقلابي ـ مهم نيست كه اوضاع چقدر دشوار باشد ـ را حفظ كند.

 فاشيسم، برخلاف اعتقاد جنبش بين المللي كمونيستي دهه 0391، نماينده قدرت گيري "ارتجاعي ترين و شوونيستي ترين محافل سرمايه مالي"، نيست (6). جنبش بين المللي كمونيستي گذشته، هرگز اين خطا را تصحيح ننمود و امروزه اين نظريه نه تنها در ميان رويزيونيستها، بلكه در ميان نيروهاي انقلابي نيز نفوذ دارد. چنين بينشي، طبعاً به استراتژي جستجوي جناح باصطلاح كمتر ارتجاعي و دمكراتيك تر بورژوازي بمنظور اتحاد با آن (و در واقع قرار گرفتن در پناه آن) در مبارزه براي بازگرداندن (و يا حفظ) دمكراسي بورژوايي، منتهي شد ـ اين استراتژي فقط مي تواند پرولتاريا را در متابعت بورژوازي و وابسته به مراحم او نگاه دارد.

 بعلاوه، دمكراسي بورژوايي حتي در دمكراتيك ترين شكل خود نيز (همانگونه كه لنين جمعبندي نمود)، "همواره محدود، سر و دم بريده، جعلي و سالوسانه باقي ميماند... كه براي توانگران در حكم فردوس برين و براي استثمارشوندگان و تهيدستان در حكم دام و فريب است." (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد صفحه 02) در عين حال، مسئله فقط اين نيست كه بورژوازي در رابطه با ايده آلهاي دمكراتيك مورد ادعاي خود بحد افراط فريبكار است، بلكه خود اين ايده آلها، اهداف ابدي كه جهت نيل بدانها تلاش شود، نيستند، آنها منطبق بر مناسبات توليدي بورژوايي بوده و در حصار چشم اندازهاي تنگ زندگي درون اين مناسبات، قرار دارند.

 

ايده آل دمكراتيك

 انقلابات بورژوا ـ دمكراتيك، بقول انگلس، حكومت برهان را وعده ميدادند، كه در آن "... قرار بود، حقيقت ابدي، عدالت ابدي، برابري مبتني بر طبيعت و حقوق تخطي ناپذير انسان، جايگزين خرافات، بيدادگري، امتياز و ستمگري شوند." ؟؟ولي حقيقت چيز ديگري بود. او ادامه ميدهد:

 

امروزه ميدانيم كه اين حكومت برهان، چيزي جز حكومت آيده آليزه شده بورژوازي نبود، ميدانيم كه عدالت ابدي، تحقق خود را در عدل بورژوايي يافت. ميدانيم كه برابري، خود را برابري بورژوايي در برابر قانون تاويل كرد. ميدانيم كه مالكيت بورژوايي بعنوان اساسي ترين حقوق انسان اعلام شد. و ميدانيم كه حكومت برهان، قرارداد اجتماعي روسو، بصورت يك جمهوري دمكراتيك بورژوايي موجوديت يافت و تنها بدين صورت ميتوانست موجوديت بيابد. (آنتي دورينگ، صفحه 20)

 

اين امر از هر لحاظ، به آن روابط توليدي كه انقلاب بورژوايي خواستار تقويت و دفاع از آن بود، مربوط بوده و هست. حقايق آشكار و ابدي آزادي، فردي و برابري، ريشه در توليد كالايي و بازار دارند.

 صاحب كالا، كالايش را با اراده خود به بازار مي آورد، اين مال اوست، و او هم قصد دارد كه بهترين نرخ را در برابر آن مطالبه كند. او مبادلات خود را با ساير صاحبان كالا، كمابيش بطور اتفاقي انجام ميدهد. ولي در عين حال، طي اين برخوردهاي اتفاقي، او ناخواسته با حق انتخاب ساير توليد كنندگان كالا (اينكه آيا آنها محصول او را ميخواهند؟) و ساير تمنيات بازار در كل يت خود، مشروط ميشود. بعلاوه، در زير پرده آزادي ظاهري وي، ضرورت غير قابل گريزي وجود دارد: او يا بايد كالايش را بفروشد و يا از بين برود. در واقع انتخاب آزاد فرد صاحب كالا همانقدر داوطلبانه است كه انتخاب آزاد سرمايه دار  صنعتي در قبال اين امر كه آيا ارزش اضافه استخراج شده از كارگرانش را، سرمايه گذاري مجدد بكند يا خير. (چنانكه در فصل دوم نشان داده شد، حق انتخاب در بين نيست و يك ضرورت است).

 اگر يك مولكول گاز از شعور برخوردار مي بود، شايد حركت اتفاقي خود را  بهمين اندازه متكي بر اراده خود و هدفمند تصور ميكرد. اين مولككول لززوماً نمي فهميد كه حركتش، اگر در پرتو حركت مجموعه توده اي كه او جزئي از آنست مطالعه شود، تابع قوانين كمابيش معين است. تا هنگاميكه اوضاع ثباتي دارد او به آزادي خود دلخوش است. اما اگر زماني گرماي اين  توده گاز چنان پائين بيايد كه گاز حالت جامد پيدا كند و حركت مولكولي بشدت تخفيف يابد، يا اگر گرما چنان بالا رود كه مولكولها تجزيه شوند، مولكول مورد نظر ما يا عليه اختناق و يا عليه آنارشي جبهه خواهد گرفت. بهمين شكل نيز، يك بورژوا ـ دمكرات بازار ايده آلي را متصور است كه در آن، او از جبر كاركرد آنارشيستي قوانين بنيادين سرمايه، رها باشد. و سپس، آگاهانه يا ناآگاهانه، اين ذهنيت را در قالب ايده آلهاي سياسي خويش، مثل اصاللت حقوق فردي و آزادي حق انتخاب، بيان مي كند (7).

 در اينجا اغلب غيرقابل حصول بودن اين رويا تشخيص داده ميشود ـ در اينجا منظورمان يك سرمايه دار مالي بي احساس نمي باشد، بلككه صحبت از يك توليد كننده كوچك يا روشنفكر خرده بورژوا است كه بدين رويا باور دارد. و در واقعيت او عاقبت راضي به آن ميشود كه اگر صدايش را از درد بلند كند، كاري بكارش نخواهند داشت. و در واقع، براي اقشار معيني در كشورهاي امپرياليستي (بخصوص در بلوك غرب) و در دوره قبل مقدور بوده كه اين خواستهاي متعادل را تحقق بخشند (اگر چه همه اينها نسبي بوده و حتي اين افسار در دوران بحرانهاي شديد و يا فرا رسيدن جنگهاي امپرياليستي، محكمتر كشيده ميشود... از جمله امروزه).

 اما، چرا اين حقوق فردي كه هر كس مجاز باشد هركاري (يا حداقل هر فكري) كه ميخواهد بكند، بالاترين آرزوي ممكن براي  يك فرد (يا جامعه) مي باشد؟ ايده اي كه آزادي  رابه شكل فقدان هرگونه اجبار نشان ميدهد، خيال دروغ و غير قابل تحققي بيش نيست. آزادي واقعي دقيقاً در فهم قوانين غالباً نامرئي تكامل و حركت جامعه و استفاده  از اين فهم براي تغيير جامعه و بطور عام واقعيت مادي، است. اين نوع آزادي، تنها با ورود به عرصه مبارزه، و نه عقب نشيني از آن، و تنها با مبارزه جمعي بخاطر آن، ميتواند بدست آمده و اعمال گردد. در اين دو درك كاملا متضاد از آزادي، دو جهانبيني اساساً متفاوت متمركز شده اند ـ جهانبيني بورژوايي و جهانبيني پرولتري .  دو روياي متفاوت را در بر ميگيرند ـ پيشروي بسوي جامعه بي طبقه كمونيسم، يا تلاش بيحاصل براي بازگرداندن تاريخ به دوران توليد كنندگان خرد كالايي، كه در واقع هرگز وجود نداشت.

 

برابري

 ايده آل سياسي برابري افراد نيز، در روابط توليدي بورژوايي ريشه دارد. خواست برابري، در جامعه فئودالي كه اعتقاد بر آن بود كه خدا خود جايگاه هر كسي را در زندگي تعيين كرده، كفربود؛ اما مساعد حال بورژوازي طغيانگر بوده و در تطابق با برابري صاحبان كالا در بازار بود. در اينجا تقسيمات و امتيازات موروثي بحساب آورده نميشود، بلكه هر كالايي بايد بر مبناي خصوصيات خودش ـ يعني ميزان كار اجتماعاً لازم كه در آن متبلور شده است ـ ارزيابي شده و مبادله گردد. همه در برابر قانون... ارزش برابرند. و بنابراين، اين خواسته سياسي بورژوازي از ابتدا بوضوح (و همواره بطور اساسي) محدود به برابري ميان صاحبان كالا ميشد. (در ابتدا در دمكراسيهاي بورژوايي، فقط دارندگان مالكيت، مجاز به راي دادن بودند).

 اما، حتي اكنون كه اين خواسته عمومي تر شده است، كماكان از مناسبات طبقاتي واقعي جامعه نشات ميگيرد و هم آنرا استتار ميكند. كنه مطلب اينست، كه چه نوع برابري ميان استثمار شوندگان و استثمار كنندگان ميتواند وجود داشته باشد؟

  مثالي قابل لمس را ذكر مي كنيم. اين چگونه برابري در برابر قانون است، در حاليكه شركتهاي بيمه مستدل ساخته اند كه 80 درصد حريقهايي كه در آمريكا حادث ميشوند ـ و هر ساله صدها كشته برجاي مي نهند ـ بدستور صاحبان مستغلات صورت ميگيرند، با اين اوصاف اين اشخاص به يك "پس گردني" نيز محكوم نميشوند؟ اين را مقايسه كنيد با يك موردي كه بهيچوجه استثنائي نمي باشد: "جرج جكسن" نويسنده انقلابي و فعال سياسي، بعنوان يك جوان كارگر سياهپوست هفده ساله به اتهام سرقت 70 دلار از يك پمپ بنزين به 12 سال زندان محكوم شد (وسپس بوسيله مامورين در زندان بقتل رسيد). در جامعه طبقاتي، بسختي ميتوان گفت كه اعضاي طبقه بورژوازي در آتش نياز به دزدي "برابر" با پرولترهاي بيكار، ميسوزند. برابري ماسكي است كه نابرابري واقعي و معين و ستم را مي پوشاند ـ برابري رسمي يعني اينكه روساي شركت آي، بي، ام و جوانان بيكار، در صورتيكه كارشان به دادگاه بكشد، از اين حق برابر برخوردارند كه صدها هزار دلار خرج گرفتن بهترين وكلا كنند و كليه مراودات سياسي و تجاريشان را مورد استفاده قرار دهند. نوعي برابري مطلق در برابر عدالت (كه بهر حال نيز ناممكن است) راه حل نيست، بلكه جامعه اي فاقد طبقات و اجبار به سرقت، ضروري است.

 سرمايه داري عليرغم اينكه منادي برابري (و تا حدودي رسميت بخشيدن بدان) است، خود بر اساس نابرابري ژرف ميان ملل و ميان زنان و مردان، پديدار گشت. در دوران اوليه تشكيل دولتهاي ملي بورژوايي، آناني  كه زودتر تككامل يافتند، مناطق و ملل كمتر تكامل يافته و يا ضعيفتر را به انقياد كشيده و آنگاه از عقب ماندگي تحميلي و پايمال كردن حقوقشان سود جستند تا از كار ارزان زحمتكشان آن كشورها استفاده برند، چنين است تسلط انگليس بر ايرلند كه با نياز خيلي شديد اين كشور در قرن هفدهم شروع شد، و ستم بر سياهان در آمريكا كه بعد از جنگ داخلي، بر اساس سركوب و نابرابري، به شكل ملتي در "كمربند سياه جنوب" در آمدند (واز آنزمان تا كنون ـ در ابتدا بشكل زارع در مناصسبات نيمه فئودالي جنوب و سپس به شككل يك كاست درون طبقه كارگر ـ همواره مورد ستم واقع شده اند). با گذار به امپرياليسم و تقسيم تمام جهان، نابرابري وستم به  مسئله اي جهاني در قلب موجوديت  سيستم تبديل شد.

 در عين حال، بورژوازي زنان را نيز، البته با ديناميكي متفاوت، در موقعيتي تبعي و تحت ستم به بند كشيده است. انقياد زنان با تققسيم كاري كه با ظهور طبقات مهر ستم برآن خورد، مرتبط است، وتنها ميتواند با نابود ساختن بافت تمام جامعه طبقاتي، واقعاً از بين برود. مناسبات اقتصادي سرمايه داري، پايه مادي بالاخص قدرتمندي را جهت تقويت آن ستم و نابرابري، تشكيل ميدهدد. موقعيت تبعي زن در خانواده، و در جامعه بطور عام، كار لازم براي نگهداري واحد خانواده و بارآوردن نسلهاي جديد را تضمين كرده و فراتر از آن، عاملي است كه خشم سركوب شده مرد بر سر آن، خالي ميشود. بعلاوه، موقعيت تحت ستم زن به سرمايه دار امكان ميدهد كه هنگام جذب او به نيروي كار، دستمزد كمتري به او پرداخت كند، در واقع جذب زنان به نيروي كار تا بدرجاتي صورت گرفته است، اما تحت اشكال بمراتب تحريف شده تر و گوناگون تري از ستم بر زنان كه خصيصه امپرياليسم است.

 اعمال نابرابري و ستم بر ملل تحت سلطه و زنان، بورژوازي را قادر ميسازد كه هم سود بيشتري بدست آورد و هم ايدئولوژي بورژوايي تمايزات درون طبقه كارگر و كل توده ها را تقويت نمايد. در مورد نكته اول، اعمال تبعيض عليه زنان و كارگران ملل تحت ستم (و منجمله مهاجرين ملل تحت ستم در كشورهاي امپرياليستي) با آنچه كه  اقتصاددانان بورژوا "اقتصاد دو لايه" ميخوانند، و در كشورهاي امپرياليستي معمول مي باشد، گره خورده است. مثلا، در حاليكه در آمريكا لايه تحتاني كم مزد و فوق استثمار شده كارگران، شامل بسياري پرولترهاي ذكور سفيد پوست است، اما عمدتاً از مليتهاي تحت ستم و زنان تشكيل ميشود. اين تقسيم بندي با تحليل لنين در مورد انشعاب در طبقه كارگرر، مطابقت دارد. سودهاي هنگفتي كه از اين لايه تحتاني حاصل ميشود، عنصري حياتي در حفظ و توسعه اقتصادهاي امپرياليستي بوده است.

 اما فراتر از اين، در روبناي كشورهاي امپرياليستي، ساختار گسترده اي از تفوق مردان و سفيد پوستان (و يا اروپائيان) وجود دارد ـ كه در ميان كارگران مرفه تر يك همگوني شوونيستي با حكام "خودي" شان و احساس داشتن منفعت در دفاع از سيستم موجود را، تقويت مي كند. اين ساختار تفوق مردان و سفيد پوستان بر پايه امتيازات واقعي، اگرچه نهايتاً ناچيز، استوار است كه به مردان و سفيد پوستان (يا مردم محلي) منجمله درون طبقه كارگر، تعلق ميگيرد. بنابراين، اين نهادها همانند ستونهاي حياتي از سلطه ايدئولوژيك و سياسي بورژوازي خدمت ميكنند، كه بورژوازي در دفاع از آنها حدي براي خود قائل نيست ـ عليرغم ايده آلهاي رسماً اعلام شده آنها.

 پرولتاريا، در نابودي اين چنين نابرابريهاي تحت حاكميتش، از همه گونه منافع و ضرورت برخوردار است. اگر اين نابرابريها هم در زيربناي اقتصادي و هم در روبنا مرتباً مورد حمله واقع نگردند و ريشه كن نشوند ـ و بعنوان بخشي از آن، تهاجمي همه جانبه عليه تفكر وسنن شوونيسم ملي و شوونيسم مرد سالارانه به پيش نرود ـ اتحاد پرولتري به ناگريز سست بنياد شده و به عبارتي توخالي تقليل خواهد يافت. گذشته از اين، اگر مبارزه لازم جهت تامين برابري براي ملل تحت سلطه سابق (هم درون و هم بيرون كشورهاي امپرياليستي) برپا نشود، پس آنگاه روابط سرمايه داري ميان ملل مختلف مجدداً برقرار شده و زمينه لازم جهت رشد ارتجاع و بورژوازي نوين فراهم خواهد گشت. همين امر در مورد نابرابري زنان نيز مصداق دارد.

 در عين حال، از ميان برداشتن نابرابري اجتماعي صرفاً گشايشي است بر مسئله نابود ساختن ستم بر ملل و زنان. هدف پيشاروي پرولتاريا عبارتست از فراتر رفتن از برابري و نابرابري (چرا كه، برابري اجتماعي تا زماني يك مفهوم معني دار است كه متضادش يعني نابرابري اجتماعي به موجوديت ادامه ميدهد) و حركت بسوي امحاء كليه طبقات و كليه تمايزات طبقاتي.

 

حكومت اكثريت ؟

 بخشي از شيوه كاربرد ايده آل برابري افراد، جهت لاپوشاني مناسبات طبقاتي واقعي جامعه، به مسئله انتخابات باز ميگردد. بورژوازي مدعي است كه كليه شهروندان در پاي صندوقهاي راي برابرند، و "مشروعيت" دولت بورژوايي (حداقل در شكل دمكراتيك آن) از همين ناشي ميشود. بورژوازي ميگويد كه اين ديكتاتوري طبقاتي نيست، بلكه حاكميت اكثريت مردم است. همانگونه كه بعداً اشاره خواهيم كرد، در حقيقت تنها تحت ديكتاتوري پرولتاريا است كه اكثريت جامعه واقعاً حاكميت خود را آغاز ميكند. اما اجازه بدهيد، ابتدا نگاهي دقيقتر به كل مسئله "حكومت اكثريت" بياندازيم.

 براي  شروع بايد بگوييم كه ايده آل سياسي حكومت اكثريت بيش از هر چيز نظريه "دستهاي نامرئي" آدام اسميت را انعكاس ميدهد. اسميت (يكي از نخستين پيشگامان اقتصاد سياسي بورژوايي) ميگفت كه اعمال هر صاحب كالاي منفرد در بازار فقط بنظر آنارشيستي ميرسد، ولي در واقع توسط "دستهاي ناامرئي" هدايت ميشود كه اين منافع متضاد و متغاير را به نفع تمامي افراد درگير حل ميكند. ترجمه اين مطلب به زبان سياسي چنين ميشود، كه اراده اكثريت اگر بلامانع باقي بماند، نهايتاً بيشترين ثمرات را براي بيشترين تعداد افراد ببار خواهد آورد. بيشك دستهاي نامرئي مورد ادعاي اسميت همان قانون ارزش بود، كه تنها چيزي كه عملكرد بلامانع آن ايجاد كرده است انباشت سرمايه در يك قطب، و فلاكت در قطب ديگر بوده (و هست). بهمين ترتيب، "بازار عقايد" نيز حقايق را بوجود نمي آورد، بلكه به سلطه ايدئولوژيك سياسي بورژوازي بر پرولتاريا تداوم مي بخشد.

 بمحض  اينكه هر مسئله سياسي مهمي بطور جدي مورد بررسي قرار ميگيرد، محدوديتهاي نظريه "حكومت اكثريت" بوضوح برملا ميشود. مثلا، مورد جنگ ويتنام را در نظر بگيريد. در ابتداي امر، اكثريت مردم آمريكا كوششهاي جنگ افروزانه دولت آمريكا را مورد حماييت قرار داده و يا حداقل با آن همراهي ميكردند. حتي اگر آراي جمعيت ويتنام نيز در "راي گيري" منظور ميشدند، نه نتيجه امر چيز بهتري از آب در ميآمد و نه شيوه مورد بحث . آيا اين كار چيزي را تصحيح كرده و عادلانه مينمود؟ آيا اين بدان معنا بود كه  مردم ويتنام در آنزمان ميبايست سلاح خود را بزمين ميگذاشتند، و يا مخالفين اين جنگ در آمريكا مي بايست از حركت عليه اكثريت دست بر ميداشتند و از انجام هر كاري در افشاي جنگ  و مخالفت با آن خودداري ميورزيدند؟

  واقعيت اينست كه بر سر مسائل مهم و پيچيده سياسي، بورژوازي در اوايل امر قادرخواهد بود اكثريت را بدنبال خود بكشد. اين بخشي از امتياز در دست داشتن قدرت دولتي بورژوايي است. تا زمانيكه بورژوازي حكومت ميكند، وسيعترين توده ها براي برخورد نقادانه به مسائل پرورش نخواهند يافت ـ برخوردي كه با ايرادگيريهاي سطحي روزمره از جامعه بورژوايي فرق ميكند، و براي درك علمي از پشت پرده تحولات و مسايل سياسي و محركهاي واقعي آنها، ضروري ميباشد. و وقتي توده ها اينچنين پرورش نيافته باشند، براي بورژوازي نسبتاً سهل خواهد بود كه در مقاطع معيني اكثريت را شكل داده و آنرا آلت دست قرار دهد. از سوي ديگر، قدرت دولتي، كنترل  كامل توده را براي بورژوازي فراهم نميسازد. برخي اوقات، تضادهاي ذاتي مناسبات بورژوايي شكافهايي را در جامعه ايجاد ميكنند، كه (بنا به تشبيه لنين) آتشفشان خشم سركوب شده ساليان، از مجاري آنها فوران ميكند.

 هنگاميكه توده ها بپا ميخيزند و ابتكار عمل انقلابي را از آگاهانه بدست ميگيرند، بورژوازي به "حكومت اكثريت" اتكاء نميكند، بلكه به نيروي سلاح (و هرآنچه كه در اختيار دارد) متوسل ميشود. هنگاميكه پاي مسئله تعيين كننده كسب و يا حفظ قدرت دولتي بميان مي آيد، "حكومت اكثريت" و "برابري" بكنار نهاده ميشوند. استثمارگران اگرچه در اقليت ميباشند، اما حتي در برابر سلاح پرولتارياي بپا ساخته، براي بازپس گرفتن موقعيت خود با چنگ و دندان ميجنگند و از تمامي امتيازات خويش در اين نبرد استفاده ميكنند. لنين در بحبوحه جنگ داخلي كه پس از قيام اكتبر برپا شد، چنين جمعبندي نمود:

 

 ميان استثمارگران ـ كه در جريان نسلهاي طولاني هم از لحاظ معلومات و هم از لحاظ ثروتمندي زندگي و هم از لحاظ ورزيدگي مشخص بوده اند ـ و استثمارشوندگان، كه توده آنان حتي در پيشروترين و دمكراتيك ترين جمهوريهاي بورژوايي ذليل و نادان و جاهل و مرعوب و متفرق اند، نميتواند برابري وجود داشته باشد. استثمارگران تا مدتهاي مديدي پس از انقلاب يك سلسله برتريهاي عملي عظيمي را ناگزير حفظ ميكنند: پول در دست آنها باقي ميماند (پول را في الفور نميتوان از بين برد)، مقداري از اموال منقول، كه غالباً مقدار قابل ملاحظه اي است در دست آنها باقي ميماند، ارتباطات آنها، ورزيدگي آنان در امر سازمان دادن و اداره كردن، وقوف آنان بر كليه "رموز" (عادات، شيوه ها، وسايل و امكانات) كشورداري، معلومات عاليتر آنان، نزديكي آنان با كادر فني (كه بشيوه بورژوازي زندگي و فكر ميكند)، ورزيدگي بمراتب بيشتر آنان در امور نظامي (كه موضوع بسيار مهمي است) و غيره و غيره، باقي ميماند.

 اگر استثمارگران فقط در يك كشور شكست خورده اند (و البته اين يك مورد معمولي است زيرا انقلاب همزمان دريك سلسله از كشورها استثناء نادريست)، باز هم از استثمارشوندگان نيرومندترند، زيرا روابط بين المللي استثمارگران دامنه عظيمي دارد. اينكه بخشي از استثمارشوندگان از ميان كم رشدترين توده ها... از دنبال استثمارگران ميروند و ميتوانند بروند، موضوعي است كه تا كنون تمام انقلابها و منجمله كمون آنرا نشان داده است...

 با چنين اوضاع و احوالي، اين پندار كه دريك انقلاب نسبتاً عميق و جدي موضوع را فقط و فقط مناسبات اكثريت با اقليت حل ميكند، بزرگترين كند ذهني، سفيهانه ترين خرافات يك ليبرال متعارفي، فريب توده ها و مكتوم داشتن يك حقيقت تاريخي عيان از آنان است. اين حقيقت تاريخي عبارت از آن است كه در هر انقلاب عميق مقاومت طولاني، سرسخت و تا پاي جانن استثمارگران، كه سالها برتري عملي زياد خود را بر استثمارشوندگان حفظ مينمايند، در حكم قانون است. (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد صفحه 35 ـ 34)

 

  "ماشيـن حاضر و آماده دولتي"... و علت لـزوم درهم كوبيدن آن!

 نقل قول فوق الذكر از كتاب "انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد" آورده شده، كه جوابيه اي پلميكي است بر حملات كائوتسكي به ديكتاتوري پرولتاريا بطور اعم و انقلاب روسيه بطور اخص. كائوتسكي در ادامه خط "اولترا امپرياليسم" خود، همچنين عبارت "گذار مسالمت آميز به سوسياليسم" ـ يعني اين ايده كه پرولتاريا ميتواند سوسياليسم را از طريق بدست گرفتن اكثريت در پارلمانها و كنگره هاي بورژوايي بوجود آورد ـ را رايج ساخت. امروز اين خط مشي بوسيله احزاب رويزيونيست طرفدار شوروي و همچنين احزاب سوسيال ـ دمكرات كه في الواقع از سلاله  كائوتسكي هستند، تبليغ ميشود. مثلا، حزب "كمونيست" آمريكا (CPUSA) سناريويي را (حداقل براي تغذيه عموم) تصوير ميكند كه مطابق آن، يك اصلاحيه در قانون اساسي براي ملي كردن كليه ابزار مهم توليد با چنان پشتيباني اكثريت روبرو ميشود كه بورژوازي نميتواند عليه آن اقدامي صورت دهد.

 اين تخيل به انكار آن درس واقعي  كه لنين بدانها اشاره نموده ـ و توده ها بهاي آنرا با خون خود پرداخته اند ـ برميخيزد؛ يعني اين مسئله كه قدرت دولتي فقط و فقط با قهر حل و فصل ميشود. در انقلابي كه به پيگيري و بيسابقگي انقلاب پرولتري باشد، اين مسئله مصداق بيشتري مي يابد. آنچه انقلاب پرولتري را از هر انقلاب ديگر تفكيك ميدهد، اين است كه پرولتاريا قصد ندارد يك نظام استثمارگرانه را با نظام استثمارگرانه ديگري تعويض كند، بلكه ميخواهد استثمار بكلي از ميان بر دارد (8)

 اين مسئله بنوبه خود ما را به دلايل ژرفي رهنمون ميسازد كه چرا، بقول ماركس، "طبقه كارگر نميتواند ماشين حاضر و آماده دولتي را صرفاً تصرف كرده و براي اهداف خود بكار گيرد." (جنگ داخلي در فرانسه، چاپ پكن، 1977، صفحه 66) ماشين دولتي بورژوايي طي قرنها بوسيله بورژوازي براي حفاظت و در جهت خدمت كردن به منافعش ساخته شد. خود ساختار و نهادهاي آن  نمايانگر نقش و منشاء آن بمثابه ارگان سركوب بورژوايي ميباشند.

 "برنامه نوين" حزب كمونيست انقلابي آمريكا، اين نكته را موكد ميسازد، كه پرولتاريا نه تنها بايد "اشكال كهن حاكميت و نهادهاي سياسي را خرد و نابود سازد بلكه بايد بجاي آنها، اشكال نويني را كه حقيقتاً نماينده و متكي برتوده ها بوده، خلق نمايد و آنها را در گير حاكميت و تغيير جامعه بنفع خودشان و بر طبق اصول انترناسيوناليسم پرولتري سازد." و سپس اضافه ميكند كه:

 

  اين كار مطمئناً نميتواند با انتصاب اعضاي حزب و يا انتخاب نمايندگاني از سوي كارگران و ساير توده هاي زحمتكش براي گرفتن مسئوليت موسسات كهنه يا نهادهايي كه اسماً متفاوت از نهادهاي كهن بوده ولي بر همان مبناي كهن سازمان يافته اند، انجام شود. بطور مثال، اگر كارگران به قضاوت در دادگاهها انتصاب شوند، اما دادگاهها همان موقعيت برتر از توده را داشته باشند و همان قوانين و روشها را بكار برند، اين قضات كارگر بسرعت مبدل به ستمگران توده ها شده و دادگاهها بارديگر بعنوان ابزار ديكتاتوري بورژوازي بر توده ها عمل خواهند كرد. عين همين اصل در مورد بوروكراسي، پليس و نيروهاي مسلح و غيره مصداق دارد. (برنامه نوين و...، صفحه 48)

 

 و يا بطور مثال، ارتش را در نظر بگيريد. چنانكه "برنامه نوين" بازهم خاطرنشان مي سازد:

 

هدف نيروهاي مسلح بورژوايي ـ يعني، پيشبرد جنگ ارتجاعي عليه منافع توده وسيع مردم سراسر جهان، از جمله آمريكا ـ هم در استراتژيهاي جنگي و هم در سازمان دروني آنها متبلور ميشود؛ سازماني با سلسله مراتب ديكتاتوري متكي بر آتوريته مطلق افسران عاليرتبه و اساسي تر از آن متكي بر مرعوب ساختن سربازان خود و در جهل نگاهداشتن آنان نسبت به اهداف واقعي جنگهايي كه آنها را به آن وادار مي سازند و همچنين عدم آگاهي آنان بر نقشه ها و سياستهايي كه بر هر كارزار نبرد حاكم است. (برنامه نوين و... صفحه 49)

 

 در حقيقت، اگر پرولتارياي مسلح (و ارتش واقعي كه او در جريان انقلاب بنا ميكند) ارتش بورژوايي را خرد، مغلوب و مضمحل نسازد، هسته ارتجاع برجاي باقي خواهد ماند و براي در هم شكستن پرولتاريا خود را بازسازي خواهد نمود ـ مهم نيست كه چه كسي انتخابات را برده است و يا اراده عموم چه باشد. كنه مطلب اين است كه دولت بورژوايي ـ تركيب افرادش هرچه كه باشد ـ بجز باز توليد سلطه سياسي بورژوازي، كار ديگري نميتواند انجام دهد؛ اين دولت نميتواند به وظايف پرولتاريا خدمت كند.

 اين نكته، استنتاج مشهور ماركس در تحليل وي از كمون پاريس، بود. طرفداران "گذار مسالمت آميز" ـ عليرغم اصلاحات حقيرشان (و نيز "طرحهاي پنهانيشان") ـ اين اصل را منكر شده، واقعيت را قلب كرده.... و به توده ها خيانت ميكنند.

 

شيلي، لهستـان و راه پيشـرفـت

 دو تجربه تلخ اخير، ميخ آخر را بر تابوت آن ميكوبد: شيلي و لهستان. در شيلي ائتلافي به رهبري سالوادور آلنده، كه حزب رويزيونيست شيلي هم در آن عضويت داشت، طي انتخابات 1970 بقدرت رسيد، واقعه اي كه هيچكس به اندازه فيدل كاسترو از آن بعنوان نمونه اي از كارآيي استراتژي گذار مسالمت آميز، تجليل نكرد(9).

 آمريكا از طريق سازمان سيا و بهمراهي بورژوازي و بخشهاي معيني از خرده بورژوازي جامعه شيلي، كارزار سه ساله اي براي "بي ثبات" ساختن حكومت آينده آلنده و سرنگوني وي، طراحي كرد. طي اين دوران، حزب رويزيونيست شيلي به توده ها اطمينان ميداد كه ارتش به تبعيت از "بهترين سنتهاي شيليايي"، "بيطرف" خواهد ماند. حزب رويزيونيست تا بدانجا پيش رفت كه با مصادره مسلحانه زمينها توسط دهقانان مخالفت كرده و سلاحهايي را كه كارگران در كارخانه ها انبار كرده بودند، فقط چند روز و چند ساعت قبل از كودتا از آنان گرفته و آنها را خلع سلاح كرد! حال زمانيكه ارتش بحركت در آمد و آلنده را بقتل رساند، حزب رويزيونيست مردم راب به "آرامش" فرا خواند. اينهم يكي از مواردي است كه  "گذار مسالمت آميز به سوسياليسم" تقريبا 03 هزار نفر دهقان، كارگر، دانشجو و روشنفكر را به خاك و خون غلتاند. مسئوليت ريخته شدن خون آنان در اين راه، بطور مساوي بر دوش ترور امپرياليستها... و خيانت رويزيونيستها است.

 نمونه لههستان نيز همين مطلب را از جهت ديگر آن به اثبات ميرساند (كه دو ابر قدرت در آن نقشي واژگونه داشتند). اگر دمكراسي بورژوايي بخواهيد، هيچ كشوري در جهان، طي اوت 1980 تا دسامبر 1981، دمكراتيك تر از لهستان نبود. آيا كسي ميتواند تصور كند كه سرمايه داران آمريكايي حتي در برابر يك پنجم خواسته ها ـ يا يك دهم اعمال ـ كارگران لهستان (كه بسيار پرطمطراق، از آنها دفاع ميكردند ـ البته تا زماننيكه در "همان لهستان" بودند) ساكت بنشينند؟ اما رهبري آن مبارزه، از جمله بخشهايي كه روابط نزديكي با آمريكا داشتند، نيز بنوعي از گذار مسالمت آميز و سازش تاريخي، اگرچه نه در قالب اين لغات، معتقد بود. آنها ميكوشيدند مبارزات را به مسير نوعي "رفرم ساختاري" بكشانند، كه جاي پايي در ماشين دولتي لهستان براي عناصر طرفدار غرب باز ميكرد، اما كمترين تغييراتي در مناسبات طبقاتي ميان كارگران و حاكمين برآنها بوجود نمي آورد. در اينجا هم به كارگران اطمينان داده ميشد كه ارتش "جرات" نخواهد كرد بروي هموطنان لهستاني آتش بگشايد. اما هيچ بورژوايي نميتوانست بطور نامحدود مبارزه اي همچون مبارزه كارگران لهستان را تحمل كند. و زمانيكه شيوه هاي متعارف اعمال حاكميت فلج شدند، نهايتاً ارتش براي سركوب شورش وارد عمل شد.

 هر دوي اين تجارب، علاوه بر درسهاي مهم ديگر، تاكيد دارند كه پرولتاريا تنها ميتواند قدرت دولتي را از طريق قيام مسلحانه، از طريق انقلابي قهرآميز عليه دولت بورژوايي، بدست آورد. و هرگونه خط مشي مخالف اين بهيچوجه بي ضرر نبوده بلكه كوششي است براي منحرف ساختن پرولتاريا از اين درك حياتي و از تدارك براي انقلاب، و جهت تقليل وي به دنبالچه اي براي اين يا آن بورژوازي و يا دارو دسته بورژوايي.

 اما بلافاصله سوالي طرح ميشود: پرولتاريا پس از خرد كردن ماشين دولتي بورژوازي آنرا با چه چيزي جايگزين ميسازد؟

 

ديكتاتوري پرولتاريا

 

 حتي همان زمان كه ارتش او براي سركوب و مغلوب ساختن قطعي بورژوازي پيش ميرود، پرولتاريا بايد ساختمان جامعه نوين را بر خرابه هاي جامعه كهن آغاز كند: پرولتاريا براي انجام اين مهم، آن ماشين دولتي را بوجود ميآورد كه نظير آن در تاريخ موجود نبوده است: ديكتاتوري پرولتاريا. كارگران (و توده هاي تحت ستم عموماً) توسط اين نوع جديد دولت، براي نخستين بار خود زمام سرنوشت خود را بدست ميگيرند. بعلاوه، دولت پرولتري خصلت طبقاتي خود را (يا جنبه دوگانه خود را، كه ديكتاتوري بر استثمارگران و دمكراسي براي توده هاست) نپوشانده، بلكه علناً منادي آنست.

 اما اين عليرغم اهميت عظيمش، هنوز جوهره خصوصيت بينظير آن نيست. نكته حياتي اينجاست كه اين ديكتاتوري پرولتاريا براي تداوم نامحدود حاكميت يك طبقه بوجود نيامده، بلكه بخاطر نابودي كليه طبقات و كليه دولتها، ايجاد شده است. اين ابزاري است جهت نابود كردن كليه تمايزات طبقاتي، كليه ماشين سركوب و خود دولت. ديكتاتوري پرولتاريا، پلي است به جامعه كمونيستي. كليه خصوصيات گوناگونش، طرحها، دستاوردها و مبارزات آن بايد در پرتو اين نكته مورد ارزيابي قرار گيرند و تحليل شوند.

 ماركس قبلا اين را تاكيد كرده بود:

 

 سوسياليسم عبارتست از اعلان تداوم انقلاب، ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا بمثابه نقطه گذار ضروري به امحاء كليه تمايزات طبقاتي، به امحاء كليه روابط توليدي كه اين تمايزات از آنها ناشي ميشوند، به امحاء كليه مناسبات اجتماعي منطبق بر اين روابط توليدي، به تحول بنيادين كليه ايده هاي ناشي از اين مناسبات اجتماعي. (مبارزه طبقاتي در فرانسه، منتخب آثار ماركس، انگلس، جلد 1، صفحه 282)

 

بنابراين، ديكتاتوري پرولتاريا بيش از هرچيز گذاري است به شكل عاليتري از جامعه بدون طبقات و بنابراين بدون دولت. چنانكه باب آواكيان اشاره ميكند، بفراموشي سپردن اين دورنما و مطلق كردن ديكتاتوري پرولتاريا، به احياء سرمايه داري منجر ميشود.

 اثر بعدي و مهم ماركس، بنام "نقدي بر برنامه گوتا"، خصوصيات ويژه جامعه كمونيستي را نشان داده و پيش شرطهاي مادي و اجتماعي رسيدن به آنرا در خطوط كلي بر شمرد:

 

در فاز عاليتر از جامعه كمونيستي، پس از اينكه تبعيت برده كننده فرد از تقسيم كار و نيز تضاد ميان كار يدي و فكري بهمراه آن از بين برود، پس از اينكه كار نه تنها وسيله زندگي بلكه به برترين خواست زندگي بدل گردد، پس از اينكه نيروهاي مولده نيز بهمراه تكامل همه جانبه فرد افزايش يابند، و كليه جويبارهاي ثروت كئوپراتيوي به وفور بيشتر جريان يابند ـ تنها در آنزمان است كه كل افق تنگ حق بورژوايي را ميتوان درنورديد، و جامعه بر درفش خود چنين بنويسد: "از هركس به اندازه توانش، به هركس به اندازه نيازش". (نقدي بر برنامه گوتا، چاپ پكن، 1972، صفحه 17)(10)

 

 هرعضو جامعه كمونيستي، هم بعنوان برنامه ريز و هم بعنوان كارگر عمل خواهد كرد، و كار از زحمت شاق و كرخت كننده به عاملي تبديل ميشود كه از طريق آن "انسانها بطور داوطلبانه و آگاهانه خوود و جهان را تغيير ميدهند" (مائو ـ درباره پراتيك). در جامعه كمونيستي، بشريت فشار كور وبي منطق مناسبات كالايي، آنارشي آن و گرسنگي ناشي از آن را مغلوب خوواهد كرد؛ و مبارزه اعضاء جامعه براي ارتقاء مناسبات اجتماعي و اعمال سلطه خود بر طبيعت، ديگردر چارچووب محدود مدارهاي تخاصم طبقاتي، محصور نخواهد بود.

 اما در حاليكه تحت كمونيسم بر تضاد طبقاتي و شيوه هاي مبارزه طبقاتي ـ از جمله مكانيسم دولت ـ غلبه خواهد شد، تضادهاي اجتماعي باقي خواهند ماند. تضادهاي ميان نيروهاي مولده و روابط توليدي، ميان روابط توليدي (زيربناي اقتصادي) و روبناي سياسي و ايدئولوژيك، ميان نو وكهنه، ميان ايده هاي صحيح و غلط، و حتي ميان رهبري و توده ها ادامه يافته، و مبارزه ناشي از آن نيروي محركه تكامل جامعه به پيش، خواهد بود. اما اين امر در سطحي از تكامل جامعه و در مقياسي خواهد بود كه ماقبل تاريخ ناميدن تمام دوران قبل از كمونيسم توسط ماركس را، تاييد خواهد نمود.

 كمونيسم ضرورتاً جهاني خواهد بود. يك دليل آن اينست كه نيروهاي مولده جامعه مدرن، جهاني بوده و نهايتاً ميتوانند به بهترين نحو در سطح جهاني مورد استفاده قرار گيرند. بعلاوه، مبارزه طبقاتي جهاني است و تا زمانيكه بورژوازي بر هر كشوري كنترل داشته باشد (يا بعنوان يك طبقه به اين يا آن شكل بموجوديت خود ادامه دهد) آن كشور بعنوان يك منطقه پايگاهي بالقوه براي حمله به حاكميت پرولتاريا، درخواهد آمد. بنابراين، نيل به كمونيسم با نابودي تمايزات طبقاتي در سطح بين المللي و از بين بردن مرزهاي ملي و ملتها بطور كلي، و جايگزين كردن آنها با اشكال عاليتري از جامعه بشري، گره خورده است.

 نابودي حاكميت بورژوايي، حتي در يك كشور، جهشي بزرگ براي پرولتاريا در راه نيل به اين هدف است. اما اين مبارزه بطور موزون پيش نميرود. انقلاب پرولتري در تمام جهان بطور همزمان انجام نشده و حتي در جايي كه پيروز شده، قادر به نابودي كليه مناسبات بورژوايي بسرعت و يا حتي طي چندين دهه، نشده است. اگر آزادي عظيم نوين ره آورد انقلاب براي پرولتاريا باشد، ضرورت كاملا نويني را نيز به او تحميل خواهد نمود... در پرتو اين واقعيت كه پرولتاريا تاكنون در يك و يا بطور همزمان در چند كشور قدرت را بدست آورده است (شكلي كه بيشك تا مدتها صحت خود را حفظ خواهد نمود)، با يك تضاد بينهايت مشكل روبرو ميشويم: تضاد ميان كسب قدرت در يك (يا چند) كشور، و استفاده از آن قبل از هرچيز بعنوان نيرويي در خدمت انقلاب جهاني پرولتاريائي. پرولتاريا با انقلاب پيروزمند خود، به يك معنا منطقه اي پايگاهي بدست مي آورد كه از آنجا ميتواند براي مبارزه بين المللي خود حمايت سياسي، مادي و نظامي فراهم آورد. يك مثال بسيار موثر بزنيم، دولت تازه متولد شده شوراها در 1918، يك ارتش نيرومند سه ميليوني را براي كمك به پرولتارياي آلمان در صورت تكامل اوضاع انقلابي در آن كشور به يك جنگ همه جانبه براي كسب قدرت، تهيه ديد ـ اقدامي كه قدرت پرولتاريا در روسيه را بخاطر بدست آوردن چيز بهتري براي جنبش بين المللي بخطر مي افكند (اگرچه انقلاب آلمان به آن درجه از بلوغ كه چنين كمكي ميتوانست نقشي كليدي بازي كند، نرسيد). اگرچه كمك نظامي مستقيم مهم مي باشد، اما از آن مهمتر الهامبخشي و تاثيرات سياسي دولت پرولتري است. مائو در باره انقلاب چين گفت: "توپهاي انقلاب اكتبر، براي ما ماركسيسم ـ لنينيسم را به ارمغان آورد." و آنجا بود كه پايه جهش مبارزه مردم چين در طول اين قرن عليه سلطه امپرياليسم، ريخته شد. بنابراين، جهت گيري عمده پرولتارياي در قدرت در هر كشور بايد نيل به بزرگترين  پيروزيهاي ممكن در انقلاب جهاني، باشد.

 اما برخي اوقات طي ايندوره، مبارزه انقلابي در سطح جهاني دچار ركود نسبي ميشود و دولت پرولتري مجبور ميگردد (براي پيشرفت بيشتر در آينده) بيش از حد معمول به تحكيم دستآوردهاي خود بپردازد. و اين امر ميتواند سازش با دول امپرياليستي و استفاده از تضادهاي درون كمپ آنها را در هنگام روبرو شدن با محاصره و كارشكنيهاي آنها، بدنبال داشته باشد. اين تضاد دقيقاً در مواقعي كه جهان بسوي يك گرهگاه مهم پيش ميرود، روشنترين تبلور خود را مي يابد. در آن هنگام، فشار بر دولت (يا دولتهاي) سوسياليستي بي اندازه افزايش پيدا ميكند، در حاليكه نطفه هاي فرصتهاي جديدي براي پيشروي در سراسر جهان تازه شروع به رشد كرده اند. در آن مقطع، پرولتارياي بين المللي چگونه از رابطه ميان استفاده از قدرت دولتي خود ـ و به مخاطره افكندن آن ـ بمنظور پيشبرد مبارزه در كشورهاي ديگر و استفاده از منطقه پايگاهي خود براي پيشبرد انقلاب جهاني پرولتاريائي بدون اينكه آنرا بيمورد و بسادگي فدا كند، ارزيابي مي كند؟ اين مسائل در تعيين اينكه آيا دولت پرولتري سرخ باقي مي ماند و انقلاب جهاني به پيش ميرود، مسائلي حياتي اند (11).

 تكامل بيقواره جهان، ناشي از وجود امپرياليسم، نيز مشكل را پيچيده تر مي كند. تا كنون انقلاب در نقاط عقب مانده تر جهان صورت گرفته (حتي روسيه نيز عقب مانده ترين كشور امپرياليستي بود) و اين بمعناي بروز مشكلات بزرگي به شكل فشارهاي سياسي، نظامي، اقتصادي و ايدئولوژيك از خارج بوده است. اگرچه انقلاب در دژهاي امپرياليستي شرايط اين تضاد را بشدت تغيير خواهد داد، اما خود تضاد تا مدتها باقي خواهد ماند (يعني تمركز نيروهاي مولده در ملل امپرياليستي يا سابقاً امپرياليستي همراه با پديده يا ميراث پارازيتيسم در اين كشورها، و در مقابل، رشد معوج و محدود ملل تحت ستم) اين مسئله، بر اين واقعيت تاكيد دارد كه حتي توليد در يك كشور سوسياليستي بر متن شرايط تعيين كننده بين المللي انجام ميشود و پرولتارياي اين كشورها ـ بويژه پرولتارياي در قدرت در دژ امپرياليستي سابق ـ بايد توليد را بمنظور خدمت به انقلاب جهاني به پيش برد (و نه عمدتاً بخاطر ساختمان يك كشور سوسياليستي).

 اينها زمينه ساز تضادهاي حادي است كه براي جامعه سوسياليستي بالنسبه دروني محسوب ميشود. در اينجا نيز آزادي عظيم نوين، علاوه بر ضرورت نوين، يافت ميشوند. در پرتو اين، يادآوري اين گفته ماركس و انگلس اهميت دارد كه پرولتاريا "نميتواند فقط" ماشين قديمي بورژوايي را "تصرف كند" و براي اهداف نوين پرولتاريايي بكار گيرد. دولت پرولتاريايي بايد كيفيتاً از هر دولت پيش از خود (چه قبلا انقلابي بوده يا خير) متفاوت باشد، زيرا وظايف تاريخي آن بسيار متفاوت است. انقلابات بورژوايي (كه هدف آنها تماماً جايگزين ساختن استثمار بورژوايي بجاي استثمار فئودالي بوده است) توده ها را فقط تا جايي كه براي درهم شكستن قدرت حكام قديم مورد نياز بودند، بميدان ميآوردند. بورژوازي پس از انقلاب، بي چون و چرا در جهت مهار انقلاب حركت ميكند. امپراطور شدن ناپلئون پس از انقلاب فرانسه و ترور سفيد در ايالات جنوبي آمريكا پس از جنگ داخلي، بخشاً اين پديده عمومي را نشان ميدهند.

 بالعكس، پرولتاريا هدف غايي خود را بر ايجاد جامعه اي قرار داده است كه با مشاركت و مبارزه آگاهانه اعضاي آن مشخص ميشود، و قدرت اصلي خود را از توده ها و فعاليت آگاهانه آنها كسب ميكند. اين نكته كه پرولتاريا با اجتماعي شدن مالكيت بر ابزار توليد، پايه مادي جديد و قدرتمندي بدست مي آورد، درست و بسيار مهم است ـ اما حفظ و پيشبرد همين پايه مادي مشروط به آگاهي توده ها است. بدون آن دستگاه دولت كه وسيعترين بخشهاي توده ها را به زندگي سياسي بكشاند، به ارتقاء آگاهي آنان ياري رساند، و براي تامين و توسعه فعاليت آنها در دوره هاي افت و خيز (بويژه طي آن افت و خيزيهايي كه بر متن تعيين كننده ترين ـ و پيچيده تر ـ مبارزه بين المللي واقع ميشوند) عمل كند، پرولتاريا نميتواند اهداف فوري خود را بمرحله اجرا در آورد و بسوي هدف نهايي پيشروي نمايد. اينها مشكلاتي هستند كه پرولتارياي "متشكل بمثابه طبقه حاكم" را بمبارزه ميطلبند. بعلاوه، امتيازات عظيم او نيز از همينجا ناشي ميشوند.

 لنين ديكتاتوري پرولتاريا را بمثابه اهرمي قدرتمند براي بحركت درآوردن ميليونها توده اي كه تا كنون منفعل و بخواب رفته بودند و كشاندن آنان به زندگي فعال سياسي، ارزيابي مينمود. او در مبارزه درون حزب براي انجام انقلاب اكتبر، بر روي اين نكته حساب ميكرد. لنين در مقابل كسانيكه استدلال ميكردند پرولتاريا ضعيفتر از آنست كه قيامي را به انجام برساند و قدرت سياسي خود را تحكيم كند، چنين پاسخ داد:

 

  با اينحال ما هنوز قدرت مقاومت پرولتاريا و دهقانان فقير را نديده ايم، زيرا اين قدرت فقط زماني كاملا آشكار ميشود كه قدرت در دست پرولتاريا باشد، يعني آن هنگام كه دهها ميليون مردمي كه زير چرخ فقر و بردگي سرمايه داري له شده اند، به تجربه دريابند و احساس كنند كه قدرت دولتي در دست طبقات ستمكش است، كه دولت به بي چيزها براي مبارزه با زمينداران و سرمايه داران كمك ميكند و مقاومت آنها را در هم ميشكند. تنها در آنزمان خواهيم ديد كه چه نيروي مقاومتي در برابر سرمايه داران رها ميشود كه در خلق نهان بوده است. تنها در آنزمان آنچه كه انگلس "سوسياليسم نهان" خواند، بروز خواهد يافت. تنها در آنزمان، در برابر هر ده هزار دشمن آشكار و پنهان حكومت طبقه كارگر كه دشمني خود را فعالانه و يا با مقاومت منفعل نشان ميدهند، يك ميليون مبارز تازه نفسي سربلند خواهند كرد، كه تاكنون از لحاظ سياسي خفته بودند، در فقر و فلاكت دست و پا ميزدند، اعتقادشان را به انسان بودن خويش و حق حيات از دست داده بودند، نميتوانستند قرار گرفتن دولت متمركز در خدمت خود را متصور شوند، و باور نداشتند كه گروههاي ميليشياي كارگري، با اطمينان كامل آنها را نيز به شركت مستقيم، فوري و روزمره در اداره دولت فرا بخوانند. (آيا بلشويكها قادر به حفظ قدرت دولتي خواهند بود؟ كليات آثار لنين، جلد 26، صفحه 126)

 

  بعدها، در هنگام تهاجم 14 ارتش امپرياليستي مختلف (در يك زمان و يا بدفعات) طي دوران جنگ داخلي، لنين چنين جمعبندي نمود كه، "مهمترين استنتاجي كه ميتوان از دو سال تكامل جمهوري شوروي استخراج كرد" اين بود كه "فقط با شركت كارگران در اداره عمومي دولت ما توانستيم در اين دوران پر از مشكلات باورنكردني خود را حفظ كنيم..." (دو سال حكومت شورايي، كليات آثار لنين، جلد 30، صفحات 28 و 29)

 ديكتاتوري پرولتاريا، ديكتاتوري بر بورژوازي است، و براي نخستين بار دمكراسي واقعي براي پرولتاريا و توده هاي عظيم خلق ممكن ميشود. اما اين دمكراسي از ابعادي كاملا متفاوت از بورژوا دمكراسي، برخوردار است ـ چنانكه در اظهار نظر مائو در انتقاد به ديدگاه رويزيونيستي در مورد دمكراسي پرولتري، ميتوان ديد:

 

... به بحثي در مورد حقوقي كه كارگر از آنها برخوردار است برميخوريم، و هيچ سخني در مورد حق كارگر در اداره دولت، موسسات گوناگون، آموزش و فرهنگ، بهمراه آن بميان نيامده است. في الواقع، اين بزرگترين و اساسي ترين حق كارگر تحت سوسياليسم است كه بدون آن هيچ حق ديگري بر كار، تحصيلات، تعطيلات، و غيره، موجوديت نمي يابد.

  مهمترين مسئله دمكراسي سوسياليستي عبارت از اينست كه: آيا كارگر از اين حق برخوردار است كه نيروهاي متخاصم گوناگون و نفوذشان را تحت سلطه خود در آورد؟ مثلا، چه كسي چيزهايي مثل روزنامه ها، مجلات، ايستگاههاي راديويي، سينما و... را كنترل ميكند؟ چه كسي انتقاد ميكند؟ (مائوتسه دون، نقد اقتصاد شوروي، مانتلي ريويو، 1977، صفحه 61)

 

  بطور مثال، ديكتاتوري پرولتاريا وسايل ارتباط جمعي را كه اكنون تحت سلطه  بورژوازي و ايدئولوگهاي دولت است، در اختيار توده ها قرار خواهد داد. اگرچه اين امر تحت رهبري و هدايت عمومي حزب پرولتري انجام ميشود، و اگرچه چنين حقي به بورژوازي داده نخواهد شد، توده ها در ارائه ايده هاي خود (حتي ايده هاي عقب مانده و غلط) و مبارزه حول آنها، آزاد خواهند بود. حتي در مورد افشاي كوششهاي ضد انقلاب براي پنهان شدن پشت اين حق، و در مبارزه عليه اين اشخاص و افشاء و سركوب آنها، باز هم بايد به توده ها اتكاء كرد. از طريق اين مبارزه است كه تفاوت ميان ايده هاي غلط توده ها و كوششهاي واقعي ضد انقلاب، عيان ميگردد.

 بنابراين پرولتاريا بايد براي كشيدن توده هاي ميليوني به مبارزه عليه بورژوازي (واشكال نويني كه بورژوازي تحت سوسياليسم بخود ميگيرد ـ بعداً در اينمورد توضيح بيشتر ارائه خواهد شد) و در پيوند با آن، و مبارزه براي تغيير كل جامعه و بازسازي جهان، اشكال نويني را خلق كند. ارگانهاي دولتي، دادگاهها، و ارتش ـ همگي بايد انعكاس ضرورت پرولتاريا براي پيشبرد مبارزه عليه بورژوازي در تمام ابعادش بوده، و نيز بايد بيان آزادي او در رهاسازي فعاليت آگاهانه توده ها و اتكاء به آنان باشد.

 

  آنارشيسم عليه گذار راستين به كمونيسم

 اما بر خلاف مباني آنارشيسم، غير ممكن است كه دولت را يك شبه از بين برد و آنرا با شبكه اي از كمونهاي خودكفا يا كارخانجات با مديريت خودمختار و يا كئوپراتيوها، جايگزين كرد. در مدل نوع آنارشيستي جهان، اين واحدهاي غير متمركز تصميمات خود را غير رسمي اتخاذ كرده و در صورت مورد تهاجم واقع شدن، از طريق تسليح تمام مردم از خود دفاع ميكند، و به اين صورت نابودسازي فوري ارگانهاي دولتي و ارتش را امكانپذير ميسازد.

 اين ديدگاه، از همان ابتدا "فراموش ميكند" كه انقلاب پرولتري پروسه اي جهاني است و پرولتاريا در هر جا قدرت دولتي را تسخير نمايد، مسئوليت دارد هم دستگاهي را بعنوان پايگاه و سكوي پرشي براي انقلابات ديگر تقويت كند و هم ـ بخصوص در دوران افت ـ مبارزه اي سرسختانه را براي حفظ مناطق پايگاهي كه بدست آورده و متحول ساختن بيشتر آن، سازمان دهد. بعلت رشد ناموزون انقلاب پرولتري، همه دول سوسياليستي تاكنون مجبور بوده اند ارتش حرفه اي كه الزاماً تا حد زيادي جدا از توده بوده و مسئوليت اصلي دفع تهاجمات را بر عهده داشته، ايجاد كنند. حتي در جائيكه توده ها وسيعاً تحت يك خط صحيح در ميليشياي توده اي سازماندهي شده اند، و حتي در جائيكه مبارزه و اقدامات لازم براي قرار دادن سياست پرولتري در رهبري ارتش و ميليشيا انجام شده است، هيچ راهي براي اجتناب جستن از اين نياز عيني به ارتش وجود ندارد، و اين خود مهمترين تبلور اين واقعيت است كه دولت فوراً نميتواند نابود شود.

 بعلاوه، براي گذار كامل به كمونيسم، پايه اي مادي مورد نياز است كه ـ در عين نامعين بودن به يك معنا ـ حداقل بايد پايه لازم براي امحاء، بقول ماركس، "تبعيت برده گونه انسان از تقسيم كار" را در بر گيرد. ضرورت وجود تخصص تكنيسينها، دانشمندان، مديران و امثالهم، پايه مادي اين تقسيم كار است؛ و يك شبه نيز نميتوان بر آن فائق آمد. اين مسئله بناگريز باعث بروز گرايشي در متخصصين و متفكرين ميشود كه اين دانش و تخصص خود را بمثابه سرمايه در معامله با دولت پرولتري بكار گيرند و تا حد ممكن در مقابل تحديد تقسيم كار مقاومت كنند. بنابراين، پرولتاريا نيازمند دستگاهي است ـ مهم نيست نام آنرا چه بگذاريد، در ماهيت امر يك دولت است ـ كه براي كار كردن به اين قشر "رشوه" بدهد، آنهايي را كه ميتواند بسوي خود جلب كند، تحول در تقسيم كار را در هر زمان معين كه امكانپذير است در برابر مقاومت حتمي بخشهاي بزرگي از اين اقشار اعمال كند.

 همين تضاد عام در مورد ساير اقشار موجود در ميان طبقات پرولتاريا و بورژوازي، بويژه دهقانان(12)، صدق ميكند. دهقانان اكثريت عظيمي را در بسياري از كشورهاي "جهان سوم" و مسلماً بخش بزرگي را در تمام اين كشورها، تشكيل ميدهند. در حاليكه پايه وسيع و در عين حال ژرفي براي عقد اتحاد ميان پرولتاريا و دهقانان موجود است، گرايش خودبخودي قدرتمندي بسوي مناسبات بورژوايي در روستا نيز موجود است. خصلت كماكان عقب مانده نيروهاي مولده (كه عموماً بوسيله افراد منفرد بكار برده ميشوند)، تداوم انفكاك طبقاتي (ميان دهقانان فقير و مرفه، و ميان تكنيسينهاي كشاورزي، مديران، فعالين حزبي، و غيره ـ يعني آنها كه به موقعيت ممتاز خود چسبيده اند ـ از يكسو، و توده ها از سوي ديگر)، و بالاخره اشكال بورژوايي مالكيت، منابع اين گرايش را تشكيل ميدهند. حتي مالكيت كلكتيو كه هنوز مالكيت دولتي نميباشد، يك بعد قدرتمند بورژوايي را حفظ ميكند؛ اگر كه كلكتيو تلاش كند موقعيت خود را نسبت به ديگر كلكتيوها و يا دولت بهبود بخشد. گرايش بسوي مناسبات بورژوايي، همچنين از آن ديدگاه تنگ و فردگرايانه اي تغذيه ميكند كه طي اعصار منتقل شده اند و تا حد زيادي با بقاياي قدرتمند حق بورژوايي و شرايط عقب مانده مادي كه مدتها در جامعه سوسياليستي، بخصوص در روستاها باقي خواهد ماند، تقويت ميشود.

 اين تضاد خود بتنهايي بشدت مويد محدوديتهاي طرح آنارشيستي است. اما اساسي تر از اين، درك غلط آنارشيستها ازهدف نهايي است.

 آنارشيسم اساساً جامعه كمونيستي را با نوعي دمكراسي "خالص" با مدل ميتينگهاي شهري مساوي قرار داده وآنوقت آنرا به مناسبات توليدي تعميم ميدهد. اول جنبه دوم را در نظر بگيريم. كنترل كارگران بر كارخانجات "خويش" را بعنوان عاليترين هدف قراردادن، بر خصلت الزاماً ادغام شده توليد در سطح بين المللي دراين عصر، چشم فرو بسته و در ضديت با اين نياز قرار ميگيرد كه جامعه بايد بمثابه يك كل توليد را تصاحب كرده و در يك بعد بين المللي برآن احاطه يابد. اگر قرار است شبكه اي موجود باشد كه اين كارخانجات را ادغام كند، چگونه تضاد ميان هر كارخانه و برنامه عمومي، حل خواهد شد؟ اين امر بدون استفاده از شكلي از مديريت در جامعه كه واحدهاي كوچكتر و پائين تر تابع آن باشند، انجام نميشود ـ در جامعه اي كه هنوز به طبقات منقسم است، اين فقط ميتواند شكلي از دولت باشد.

 محدود كردن انقلاب به سطح كارگران يك كارخانه منفرد كه كمابيش بعنوان صاحبان آن عمل كنند، نه تنها عميقاً رفرميستي است، بلكه در صورت عملي شدن تنها ميتواند مجدداً به سرمايه داري منجر شود. از همه اينها گذشته، حتي در جامعه سرمايه داري مواردي وجود دارد كه كارگران براي تصاحب و بكار انداختن يك كارخانه در حال ورشكستگي به جمع آوري پول مي پردازند. باب آواكيان با اشاره به مسئله آنارشيسم، طي مصاحبه اي خاطرنشان نمود:

 

  نشانه هاي تقسيم كار و ناهمگوني ميان كارگران وجود خواهد داشت، هنوز بقاياي توليد كالايي و غيره وجود خواهند داشت. اينها خواه و ناخواه تاثيرات خود را برجاي خواهند نهاد. نتيجه اينست كه در هر كارخانه منفرد و ميان آنان، رقابت و طبقه بندي سرمايه دارانه وجود داشته و بلافاصله ـ منظورم دقيقاً بلافاصله است ـ روابط سرمايه داري نيز ظاهر شده و اين كارخانجات بر مبناي سرمايه دارانه اداره خواهند شد. في الواقع، دولت بورژوايي براي حفاظت از منافع آن نيروهاي بورژوايي كه رو مي آيند و يا مي خواهند با پا گذاشتن بروي سر ديگران خود را بالا بكشند، دوباره بكار خواهد افتاد. چرا كه در كنار زمينه هاي مادي، مردم نيز از لحاظ ايدئولوژيك هنوز مهر و نشان جامعه كهن را بر خود دارند. (انقلابي تر از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون، چيزي وجود ندارد، انتشارات آر سي پي، 1982، صفحه 8)

 

 آنارشيسم از لحاظ سياسي با تاكيد بر "دمكراسي خالص" در سطح پايه، بسيار با اكونوميسم نزديك است ـ و با شوونيسم نيز. آنارشيسم، شيپور عقب نشيني از مبارزه پرولتاريا براي احاطه بر "امور دولتي"، پرداختن به مسائل عمده سياسي كه كل جامعه با آنها روبرو است و اعمال ديكتاتوري در همه زمينه ها را، بصدا در مي آورد. اين عقب نشيني ممكن است تحت پوششي راديكال انجام شود، اما در هر صورت سپر انداختن در برابر هژموني بورژوازي است.

  آنارشيسم، از اين لحاظ شوونيستي است كه مسئله روابط توليدي ستمگرانه ميان ملل مختلف را پرده پوشي يا انكار ميكند. گرايشي است كه ميتواند تنها به سلطه ملل ستمگر منتهي شود (يا بهتر بگوئيم به حفظ و تعميق آن). ديگر مدعي كمونيسم و سوسياليسم بودن از جانب برخي دول و معمول داشتن بعضي رفرمهاي داخلي ـ بطور مثال، تيمهاي خودگردان كارگري در "سوئد سوسياليستي" ـ در حاليكه وحشيانه ترين استثمار را بر ملل تحت ستم اعمال داشته و در آن مشاركت ميكنند، پديده نوظهوري نيست. اين ستم مولفه اي اساسي از پايه اين رفرمها است، و مضمون اين دول را بمثابه دول امپرياليستي و بورژوازي (عليرغم اينكه نامشان چه باشد)، مشخص ميسازد.

 و در آخر، آنچه كه بر آنارشيسم غلبه دارد، ديدگاه يك مالك خرد است كه بالاترين هدفش داشتن قدرت تعيين شرايط بلافصل زندگي خويش است. نقطه نظري كه نهايتاً با جهانبيني طبقه كارگر كه خصوصيت جمعي و بين المللي داشته و بايد بر آن اساس در تغيير جهان بكوشد، در تضاد قرار ميگيرد.

 

رويـزيـونيسم: دفاع از ضد انقلاب و پـديـده هاي عقب مانده

 از سوي ديگر، همه اينها نشانگر برخي تضادهاي واقعي است كه پرولتاريا در امر استقرار ديكتاتوريش و پيشبرد ماموريت انقلابيش، با آن روبروست. ضرورتهاي منتج از اين تضادها، در طول تاريخ مورد سوء استفاده رويزيونيسم قرار گرفته است. در اين رابطه، رويزيونيسم خطر اصلي ايدئولوژيك و سياسي براي جنبش انقلابي است.

 مثلا، اين درست است كه داشتن ارتش ضروريست و ارتش پرولتري كيفيتاً متفاوت از ارتش هاي بورژوايي خواهد بود، معذالك، اين ارتش يك شمشير دو دم است كه ميتواند در شرايط معيني عليه پرولتاريا نيز بكار رود. اگر باندي رويزيونيستي كنترل ارتش را بدست آورد، از پايگاهي نيرومند جهت حركت عليه ديكتاتوري پرولتاريا برخوردار ميشود. براي نمونه، نظامياني كه حفظ "استانداردهاي حرفه اي" را بعنوان عاليترين هدف خود درك ميكنند، بسادگي ميتوانند در برابر خيزشها و جوششهاي انقلابي درون جامعه سوسياليستي (كه ناگزير به ارتش نيز سرايت ميكند و آنرا در مي نوردد) بايستند، و در گرهگاه معين خود را در برابر مبارزه الزامي جهت پيشرفت جامعه بسوي كمونيسم بيابند (كه اين گرهگاهها مشتمل اند نه فقط بر مبارزات دروني كشورهاي سوسياليستي، بلكه همچنين الزامات انقلاب جهاني كه گاهي ممكن است نيازمند فدا كردن موقتي قدرت در اين يا آن كشور سوسياليستي و يا به خطر افكندن آن باشد).

 دوتن از وزراي دفاع چين، پن ته هوا (1959) و لين پيائو (1971) دو تلاش براي سرنگوني پرولتارياي انقلابي و "اعاده نظم" بعمل آوردند. ارتش عموماً پايگاه مهم مقرهاي بورژوايي و شورشهاي ارتجاعي آنها، از جمله كودتاي 1976، بود. اين كودتا پروسه احياي سرمايه داري را آغاز كرد. با اينحال، پرولتاريا نميتواند بسادگي انحلال ارتش را استراتژي دراز مدت خود قرار دهد. حتي اگر انقلابيون بعد از 1976 ميتوانستند شورش موثري عليه ارتش كه درآنزمان عمدتاً به ابزار بورژوازي (نوين) مبدل شده بود دست زده و آنرا خرد كنند (چنانكه اين كار ميتوانست الزامي بوده باشد، اما نميتوانستند براي هميشه از تضادهايي كه اصولا وجود ارتش را ضروري ميسازند، خود را خلاص كنند، و مي بايد به سازماندهي مجدد يك ارتش دست ميزدند).

 همين موضوع در مورد ساير نهادها و خصائل ديكتاتوري پرولتاريا صدق ميكند. اين نهادها و خصائل كه اسلحه و ابزار مهم پيشروي پرولتاريا هستند، در عين حال ميتوانند به ضد خود تبديل گردند. تحت ديكتاتوري پرولتاريا، برنامه ريزي متمركز ميتواند تمام منابع و نيروي كار سراسر كشور را در خدمت انقلاب جهاني و پيشرفت مناسبات  سوسياليستي بسيج نمايد. تحت سلطه رويزيرويزيونيستها، اين برنامه ريزي متمركز، ميتواند روابط بورژوايي باقيمانده را در سطحي گسترده بازتوليد نمايد و براي سركوب ابتكار عمل توده ها ـ و مخالفتهاي آنها ـ بكار رود. تمام عرصه هاي جامعه نيز چنين است. واقعيت اينست كه خرد كردن اوليه مقاومت علني بورژوازي بوسيله قيام انقلابي و جنگ داخلي، استقرار قدرت پرولتري، و تغييرات اوليه در زير بناي اقتصادي، مسئله را حل نميكند. چنانكه مائو اشاره ميكند:

 

  مبارزه طبقاتي بهيچوجه خاتمه نيافته است. مبارزه طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي، مبارزه طبقاتي ميان نيروهاي متفاوت سياسي، و مبارزه طبقاتي در عرصه ايدئولوژيك ميان پرولتاريا و بورژوازي، طولاني، پرپيچ و خم و حتي گاهي اوقات بسيار حاد خواهد بود. پرولتاريا در پي آنست كه جهان را برطبق جهان بيني خويش تغيير دهد. بورژوازي نيز همين قصد را دارد. در اين رابطه، اين مسئله كه كدام پيروز خواهد شد ـ سوسياليسم يا سرمايه داري ـ في الواقع، هنوز پايان نيافته است. (درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق، منتخب آثار مائو، صفحه 464ـ 463)

 

 لنين نيز بر خصلت متضاد در سوسياليسم تاكيد ورزيده و دوران گذار ميان سرمايه داري و كمونيسم را بعنوان دوره اي مشخص كرده كه "نميتواند چيزي غير از تركيبي از خصوصيات و خواص هر دوي اين اشكال اقتصاد اجتماعي باشد." او سپس چنين ادامه ميدهد:

 

  اين دوران گذار نميتواند دوران مبارزه ميان سرمايه داري ميرنده و كمونيسم پديد آينده، يا بعبارت ديگر: ميان سرمايه داري مغلوب ولي هنوز محو نشده و كمونيسم پديد آمده ولي هنوز ضعيف نباشد. (اقتصاد و سياست در عصر ديكتاتوري پرولتاريا، نشر پكن 1975، صفحه 1)

 اين مبارزه در تمام دوران گذار به كمونيسم ادامه داشته و متمركزترين و حياتي ترين شكل خود را در مبارزه طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي ـ از جمله بورژوازي (هاي) نوخاسته كه در جامعه سوسياليستي ظاهر ميشوند ـ مي يابد. براي درك قواي محركه جامعه سوسياليستي ضروري است تضادهايي را كه مشخص كننده اين جامعه اند، مورد بررسي عميقتري قرار دهيم.

 

تضادهاي جامعـه سوسياليستي

 بخاطر سپردن اين مسئله كه حتي در  جوامع سوسياليستي نيز شرايط مبارزه طبقاتي توسط اوضاع بين المللي تنظيم ميشوند، تعيين كننده است. بعنوان مثال، چگونگي وحدت و مبارزه پرولتاريا با ساير اقشار مياني گوناگون، ميزان امتيازاتي كه بايد براي آنان قائل شود، و نيز ميزان امتيازاتي كه ميتواند قائل شود، با قدرت او در سطح جهاني تعيين خواهد شد. و اشكالي كه تضادهاي مختلف امپرياليسم در سطح جهاني تكوين يافته و در هم تداخل مي كنند، منابع كمكي متفاوتي را در زمانهاي متفاوت در اختيار پرولتاريا يا بورژوازي درون كشور سوسياليستي قرار ميدهد (و ممكن است در عين حال الزامات ويژه اي در مقابل آنهايي كه براي خط و سياست پرولتري درون كشور سوسياليستي مبارزه ميكنند، قرار دهد). برچنين متني است كه تضادهاي دروني جامعه سوسياليستي سرباز كرده و رشد ميكنند.(13)

 همانطور كه در فصل دوم تشريح شد، اساس هر جامعه بر پايه زير بناي اقتصادي آن قرار دارد. يعني، مناسبات توليدي كه سياست، فرهنگ، نهادها، ايدئولوژي و غيره، بعنوان روبنا بر آنها استوارند. زير بناي اقتصادي بنوبه خود با سطح تكامل نيروهاي مولده مشروط ميگردد. بطور كلي، نيروهاي مولده، در زير بناي اقتصادي تكامل يافته و بزودي از آن سبقت ميگيرند و ـ بقول ماركس ـ "اين روابط از قالبي براي تكامل نيروهاي مولده به مانعي در راه تكامل آنها، بدل ميشود." (درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي، منتخب آثار ماركس و انگلس، جلد 1، صفحه 504) نيروهاي مولده هم خواستار تغيير در مناسبات اقتصادي براي تكامل بيشتر خود ميشوند، و هم دورنماي اين تغييرات را (بطور نسبي) تعيين ميكنند.

 اولين اقدام كليدي ديكتاتوري پرولتاريا در تغيير زير بناي اقتصادي، عبارت است از تصاحب اهرمهاي هدايت كننده و شريانهاي حياتي اقتصاد، كنترل توليد، امور مالي، و تجارت. پرولتاريا با تثبيت قدرت، تقريباً به سرعت براي اجتماعي كردن مالكيت (مطابق با شرايط و بويژه سطح تكامل كشور)، اقدام مي كند. در عرصه توزيع، دولت پرولتري اصل "به هركس به اندازه كارش" (و نه برحسب سرمايه اش) را بر قرار ميكند، و از همان ابتدا خود كارگران اداره واقعي كارخانجات  و ساير محلهاي كار را تا حد زيادي بر عهده ميگيرند.(14)

 اين اقدامات، گسستي پايه اي از روابط بورژوايي توليد را تشكيل ميدهند، و پايه مادي نيرومندي را فراهم ميسازند كه پرولتاريا با استفاده از آن به پيشروي ادامه دهد، اما در صورتيكه اين اقدامات تعميق و تداوم نيابند، حتي تحت شكل كلكتيوي آن نيز عناصر سرمايه داري بار ديگر رشد كرده و تسلط خواهند يافت.

 چرا چنين است؟ چنانكه ماركس اشاره ميكند، زيرا:

 

  آنچه كه ما در اينجا با آن روبروييم يك جامعه كمونيستي است كه بر بنيانهاي خويش تكامل نيافته، بلكه بالعكس، از جامعه سرمايه داري بيرون آمده است. بنابراين، اين جامعه در همه زمينه هاي اقتصادي، اخلاقي، و روشنفكري مهر و نشانه هاي جامعه كهني را كه از بطن آن زاده شده، با خود حمل ميكند. (نقدي بر برنامه گوتا، آثار ماركس و انگلس، جلد 3، صفحه 17)

 

  اين مهر و نشانها ـ كه شامل بقاياي توليد كالايي و مناسبات كالايي، نابرابري ميان كار فكري و يدي، شهر و روستا، صنعت و كشاورزي، و حتي دستمزد در قبال كار (كه نهايتاً تبلوري از تئوري ارزش كار است) ـ بنام حق بورژوايي شناخته شده و حاوي نطفه هاي مناسبات سرمايه داري هستند، كه در صورت قدرت گيري خط رويزيونيستي تقويت ميشوند.

 تضاد مهم ميان كار فكري و يدي را در نظر بگيريم. تاكنون در هيچ جامعه سوسياليستي (و در هيچ جامعه سوسياليستي كه ممكن است در آينده بظهور برسد) اين امكان وجود نداشته است كه همه در عرض چند سال تعليم و تربيت لازم را براي در هم شكستن تمايزات ميان تكنيسينها، مهندسين، مديران و برنامه ريزان از يكسو و كارگران از سوي ديگر، كسب كنند. اين تفاوتها بخودي خود بمعناي استثمار نيست. اما پرداخت دستمزد بيشتر در قبال اين تخصصها (كه مطابق اصل دستمزد به اندازه كار است، و لازمه جلب همكاري اين قشر ميباشد) و گرايشات خودبخودي در كارگران فكري براي كنترل پروسه توليد، زمينه براي پرورش روابط استثمارگرانه در پوسته سوسياليستي را، فراهم ميسازد. اين امر، بويژه در مورد كادرهايي كه مسئوليت واحدهاي اقتصادي را بعهده دارند، حائز اهميت است.

 باب آواكيان مينويسد:

 اگر كادرهاي رهبري بهمراه توده ها در كار توليدي شركت نكنند، و در عين حال درآمد خود را از طريق افزايش اختلاف دستمزدها و پاداشهاي متناسب با دستمزدها و غيره افزايش دهند، اگر آنها سود را (بعنوان  معياري براي تصميم گيري در مورد اينكه چه چيزي و چگونه توليد شود ـ لني ولف) در فرماندهي قرار دهند، و اگر آنها مديريت و برنامه ريزي را به انحصار خود در آورند، و بجاي آنكه از نظر سياسي به فعال كردن توده هاي كارگران يدي پرداخته و آنان را به مشاركت در امور بر انگيخته و در نظارت بر كادرهاي رهبري فعال كنند، آنان را بطور موثري از اين امور محروم نمايند، آنگاه اين سوال مطرح است كه رابطه ميان كادرهاي رهبري و توده هاي كارگر در جوهر خود چه تفاوتي با رابطه ميان سرمايه داران و كارگران در جامعه سرمايه داري خواهد داشت؟ (خدمات فنا ناپذير ...، صفحه 302)

 

 او سپس به كنترل عرصه هاي مختلف توليد كه بطور كلي عرصه حساستري است، اشاره ميكند:

 

  و در رابطه با مقامات بالا كه در رهبري وزارتخانه ها، امور مالي، تجارت و غيره قرار دارند، اگر آنها از همان خط رويزيونيستي پيروي كنند، خود را از توده ها و كار توليدي جدا سازند و بطور موثري كنترل بر اين عرصه ها را در انحصار خود در آورند، اين سوال مطرح ميشود كه تفاوت ميان آنها و هيئت مديره شركتها و بانكهاي بزرگ كشورهاي سرمايه داري چه خواهد بود؟ (خدمات فنا ناپذير ـ صفحه 305 ـ 302)

 

 البته در اينجا تفاوتي وجود دارد و آن اين است كه قدرت دولتي در دست پرولتاريا است، و اقتصاد (و جامعه) در كليت خود خصوصيت سوسياليستي دارند ـ مگر اينكه يا تا زمانيكه تغيير كيفي در كل جامعه واقع گردد و قدرت بوسيله بورژوازي تسخير شود. اين نكته حساس و اساسي، بعداً بطور عميق بررسي خواهد شد. در ادامه بررسي تضادهاي زيربناي اقتصادي سوسياليسم، درك مضمون تقسيم بندي كار يدي و فكري و اين واقعيت كه اين تنها منشاء مبارزه در زير بناي اقتصادي نيست، مهم است. رابطه ميان شهر و روستا و ميان صنعت و كشاورزي نيز ميتوانند به پيش و يا به پس تغيير يابند.

 هم رشد نابرابر شهر و روستا و هم خصلت اشكال سوسياليستي مالكيت در روستا، از اين زاويه اهميت دارند. در چين سوسياليستي، مالكيت در كشاورزي عمدتاً از مالكيت كلكتيوي دهقانان هر ناحيه فراتر نرفت. هر كلكتيو محصولات خود (يا بخش بزرگي از آن) را به دولت ميفروخت، و دولت بنوبه خود ماشين آلات و كود و غيره در اختيار كلكتيو قرار ميداد. در اينجا نهايتاً بخاطر سطح نيروهاي مولده، مناسبات ارزش بايد بحساب آورده ميشد ـ اين مبادله نميتوانست فقط بر مبناي نياز صورت گيرد ـ و بنابراين با وجود اينكه مبادلات اساساً مطابق برنامه اي دولتي صورت ميگرفت، اما برخي خصائل مبادله كالايي را دارا بود. اگر بدان درست برخورد نميشد، اين مسئله ميتوانست به تضادي آشتي ناپذير ميان كارگران و دهقانان تبديل شده و شكاف ميان آنان را ژرفا بخشد (چه از طريق تعيين شرايطي بسيار نامساعد حال دهقانان و تلاش در جهت صنعتي كردن كشور "از قبل آنان"، و يا بالعكس، مجاز داشتن بهره كشي دهقانان يا در واقع قشر مرفه آن از دولت و توده ها). بعلاوه، تكامل ناموزون ميان واحدهاي مختلف كشاورزي ـ اگر بحال خود رها شود ـ منجر به انحصار ماشين آلات، كود و غيره توسط واحدهاي مرفه تر ميشود. در نتيجه، شكاف بزرگي ـ به سبك و سياق رقابت و تجزيه سرمايه دارانه ـ ميان آنها پديد خواهد آمد.(15)

 در پرتو مسائل فوق الذكر، تفاوت ميان اصل سوسياليستي "به هركس به اندازه كارش" و اصل كمونيستي "به هركس به اندازه نيازش" بايد مجدداً مورد مطالعه قرار گيرد. در حاليكه اصل توزيع سوسياليستي، پيشرفتي تاريخي نسبت به سرمايه داري محسوب ميشود ـ چرا كه اساساً (اگرچه نه مطلقاً) مانع از آن ميشود كه عده اي از قبل كار ديگران گذران كنند ـ اما هنوز نطفه هاي مناسبات بورژوايي را با خود حمل ميكند. نه تنها كارگران ماهر بيش از كارگران غير ماهر مزد ميگيرند، بلكه حتي در ميان كارگراني كه دستمزد مساوي دارند، شرايط متفاوت است (مثلا، كارگر مجرد در مقابل كارگر متاهلي كه خانواده بزرگي را اداره ميكند) و ميتواند به قطب بندي منجر شود. تا زمانيكه مالكيت كلكتيوي ـ بجاي مالكيت عمومي ـ بويژه در كشاورزي وجود دارد، تفاوت مهمي در دستمزد ميان كارگران و دهقانان و ميان دهقانان (يا كارگران موسسات كلكتيو) در واحدهاي مختلف، وجود خواهد داشت. بالاخره نظريه تبليغ "به هركس به اندازه كارش" بمثابه اصل كبير سوسياليسم، ميتواند به رفتار سودجويانه "به من چه مي ماسه؟" ميدان دهد ـ رفتاري كه براي مدتي در ميان بعضي بخشهاي جامعه اجتناب پذير بوده و نفوذ خود را بر جامعه بطور كل اعمال خواهد كرد. اما بايد براي رسيدن به كمونيسم عليه آن مبارزه شده و بطور كامل مغلوب گردد.

 بنابراين، صرفاً تكامل نيروهاي مولده تحت مالكيت دولتي نميتواند تضادهاي مقابل پاي پرولتاريا را در راه هدايت دوره گذار بسوي كمونيسم، حل كند. اگر تكامل نيروهاي مولده، بعنوان هدفي در خود، فرض شود، ميتواند منجر به تعميق تمايزات و بازتوليد مهر و نشانهاي كهنه بورژوايي در مقياسي گسترده شده و پايه مادي و اجتماعي قدرتمندي براي نيروهاي خواهان احياي سرمايه داري فراهم سازد، اگرچه حتي سرمايه داري اينبار برچسب سوسياليستي داشته و بعضي اشكال ايجاد شده تحت سوسياليسم (از جمله مالكيت دولتي و كلكتيوي) را حفظ كنند. نظام مالكيت و زيربناي اقتصادي سوسياليستي بطور كلي ماشيني نيست كه با فشار يك دكمه سوسياليسم بيرون دهد، بلكه مجموعه اي سيال و پرتضاد از مناسبات اجتماعي است كه در صورتيكه پرولتاريا دائماً و مستمراً تحولات راديكال در آن بوجود نياورد و بسوي كمونيسم سوق داده نشود، ميتواند به ضد خود بدل گردد.

 مبادله كالايي و قانون ارزش نيز در جامعه سوسياليستي به موجوديت خود ادامه ميدهد. اگر پرولتاريا بنحو صحيحي به آنها برخورد ننمايد، ميتوانند مناسبات بورژوايي را بازتوليد كنند. فرآورده هاي مصرفي در جوامع سوسياليستي كه تا امروز موجود بوده اند (و همچنين در آينده نزديك) عمدتاً بشكل كالا وجود داشته اند (يعني با پول مبادله ميشوند). بعلاوه، مناسبات ميان دولت و واحدهاي مختلف اقتصادي تحت مالكيت آن، و مناسبات ميان خود اين واحدها، عموماً بشكل تعهداتي كه بايد باجراء درآيند و مبادلاتي كه بايد تا حد زيادي قانون ارزش را منعكس نمايند، ميباشد. بنابراين، حتي ابزار توليد نيز جنبه هايي از كالا را در خود دارند. همه اينها در تضاد با درجه اي قرار دارد كه پرولتاريا بصورت توده اي ميتواند كنترل آگاهانه خود را بر روي كل پروسه برنامه ريزي، توليد، مبادله و غيره اعمال كند. اينكه كدام جهت اين تضاد توسعه پيدا ميكند، مسئله اي مهم و حياتي در تداوم بي وقفه تحول سوسياليستي ميباشد. يك تضاد مهم ديگر اينكه: يا پرولتاريا اين تبلورات باقيمانده از توليد كالايي و توزيع و قانون ارزش را آگاهانه بحساب آورده و در عين اينكه آنها را بحداكثر محدود ميسازد، مورداستفاده قرار ميدهد ـ يا اينكه خودرويي و حتي مهمتر از اين، نيروهايي كه بدنبال احياء سرمايه داري هستند، از كنترل خارج شده، و نتيجتاً بخشهاي مختلف اقتصاد را به سرمايه هاي مختلفي كه بطور آنارشيستي در حال رقابت با يكديگرند، تبديل ميكند.

 بعلاوه، روبنا تاثير عظيمي بر زيربناي اقتصادي برجاي مي نهد. اگرچه اين موضوع خود را عمدتاً در اهميت تعيين كننده خط ايدئولوژيك  وسياسي در جامعه سوسياليستي بيان ميكند (در اين مورد صحبت خواهيم كرد)، اما همچنين عرصه هايي از روبنا چون آموزش و پرورش، هنر و فرهنگ، روزنامه نگاري و غيره، بر زيربناي اقتصادي تاثير گذارده و قادرند كه آنرا در جهت پيشروي بسوي كمونيسم، يا عقبگردي بسوي احياي سرمايه داري متحول سازند.

  آموزش و پرورش را در نظر بگيريد. آموزش و پرورش بورژوايي، چنانكه "مانيفست" دقيقاً خصوصيت آنرا نمايان ميسازد، "براي اكثريت عظيمي صرفاً تعليم براي كار كردن مثل ماشين است". اين سيستم از ويژگيهاي خاص خود برخوردار است، سيستم حذف و طبقه بندي اش، سيستم رقابت براي نمره، ديدگاهش نسبت به علم بعنوان مايملك خصوصي كه بايد بعنوان سرمايه مورد معامله واقع شود، جدا كردن تئوري از پراتيكش و نيز متد عموماً ايده آليستي و متافيزيكي آن و الزامش در اطاعت كوركورانه از آتوريته. آيا اين چنين سيستمي و يا حتي عناصري از آن، ميتواند به پايه سوسياليسم زيان نرساند؟ حتي از اينهم بالاتر نمي رويم و هنوز روشهاي شديداً سياسي ـ سياسي بورژوايي ـ تدريس تاريخ، ادبيات، علوم اجتماعي، علوم تجربي و غيره، را بحساب نمي آوريم. نتيجتاً، بدون شديدترين مبارزه عليه كهنه و خلق نو به وسيعترين و عميقترين وجه، محصول چنين سيستم آموزشي، توليد دستجات تكنيسين، كاركنان اداري، دانشمندان، معلمين ـ و كارگراني ـ با همان ديدگاه بورژوايي گذشته خواهد بود. يعني، كساني كه آموزش يافته اند بطور خودبخودي همان مناسبات سلسله مراتبي سرمايه دارانه را در توليد و نيز سراسر جامعه اعمال كرده و يا بدان تن در دهند.

 و يا به فرهنگ و هنر بنگريد. وزنه اصلي هنر در جامعه بورژوايي جوابگوي نيازها و در خدمت ترويج ديدگاه بورژوايي و عقب مانده در جامعه است. بعلاوه، بورژوازي تبلورات پيشرو را در اين عرصه سركوب ميكند. در اينجا نيز وظايف پرولتاريا هم بسيار مهم و هم پيچيده و وسيع است. پرولتاريا نه تنها بايد كهنه را به نقد كشيده و كثافات ارتجاعي را از صحنه بروبد، بلكه مضافاً بايد رهبري خلق آثار هنري نوين و عاليتري كه حركت پيشرونده تاريخ، منافع و ديدگاه پرولتارياي بين المللي و مبارزه در همه عرصه ها براي نيل به كمونيسم را واقعاً فشرده سازند، بدست بگيرد.

 

طبقات تحت سوسياليسم

 تضادهاي مختلف در زيربناي اقتصادي (و ميان زيربنا و روبنا) و نيز پيامدهاي آنها، در اثر پراهميتي كه در سال 1974 بوسيله اتحاديه انقلابي (سازمان بنيانگذار حزب كمونيست انقلابي آمريكا) بنام "چگونه سرمايه داري در شوروي احياء شده است، و اين براي مبارزه جهاني به چه معناست؟"، مورد مطالعه عميق قرار گرفته اند. در آنجا اشاره شده است كه اگر توده ها براي دردست گرفتن برنامه ريزي و پيشبرد پروسه توليد، بطور فعالانه و آگاهانه از لحاظ سياسي رهبري نشوند، "آنوقت بايد راههاي ديگري براي ترغيب و نهايتاً وادار ساختن توده ها به توليد مازاد، يافت شوند." و سپس چنين ادامه ميدهد:

 

 غيرممكن است كه يك گروه "بوروكرات" بي طبقه بنام پرولتاريا برجامعه حكم براند. زيرا براي اين حكمراني، اين "بوروكراتها" بايد توليد و توزيع فرآورده ها و خدمات را سازماندهي كنند. اگر شيوه هاي بوروكراتيك براي انجام اينكار غالب شوند و از نظر سياسي پروسه برنامه ريزي تحت سوسياليسم را رقم زنند، و اگر يك گروه بوروكرات جدا از توده و بدون اتكاء به توده، چگونگي انجام اين پروسه را تعيين كند، آنگاه ناگزير اين كار بر مباني سرمايه دارانه انجام خواهد شد.

 

 در تحليل نهايي، رويزيونيستها مجبورند بر قانون ارزش بمثابه "اهرم" سازماندهي توليد، تكيه كنند. آنان بايد كارگران را به سطح پرولترهاي فاقد مالكيتي كه براي زندگي مجبورند به رقابت بر سر فروش تنها كالايي كه دارند ـ نيروي كارشان ـ بپردازند، تنزل دهند. آنان بايد بر منافع شخصي تنگ نظرانه كارگران در اين رقابت بدمند و براي اين كار از قدرت دولتي بعنوان نيرويي كه برتر از كارگران قرار مي گيرد و بر آنان ستم مي راند ـ يعني سلاحي در دست دارندگان وسايل توليد ـ استفاده مي نمايند. آنان مجبور به انجام اين كار هستند، چون بايد راهي براي سازماندهي توليد كه راسا نميتوانند آنرا آگاهانه و از روي برنامه انجام دهند، بيابند. آنان راه ديگري جز بدل شدن به بورژوازي نوخاسته ندارند. (صفحه 56 ـ 55)

 

 "آنها راه ديگري جز بدل شدن به بورژوازي نوخاسته ندارند". بعبارت ديگر، مناسبات بورژوايي ـ و يا حتي نطفه هاي مناسبات بورژوايي ـ در زيربناي اقتصادي، يك طبقه بورژوا را توليد ميكند كه (بقول ماركس در كاپيتال) بدان مناسبات شخصيت ميبخشد. بعلاوه، اين نيروهاي بورژوا زمينه رشد خود را نه فقط در زيربناي اقتصادي بلكه در روبنا نيز مي يابند (در اينجا بالاخص صحبت بر تاثيرات منفي است كه عادات انجام كارها، ايده ها و غيره بورژوايي در حكومت، آموزش و پرورش، هنر و غيره، بر روي زيربناي اقتصادي ميگذارند). اين نكته بوسيله چان چون چيائو در نوشته پراهميت وي بنام "در باره اعمال ديكتاتوري همه جانبه بر بورژوازي" چنين جمعبندي ميشود:(16)

 

... بايد متوجه بود كه هم در رابطه با مالكيت همگاني و هم در رابطه با مالكيت كلكتيو مسئله رهبري مطرح است. يعني اينكه كدام طبقه، طبقه مالك است (آنهم طبعاً نه از نظر صوري، بلكه در واقعيت).

.. كاملا درست خواهد بود كه به نقش تعيين كننده سيستم مالكيت در مناسبات توليدي دقيقاً توجه شود. اما عدم توجه به مسائل زير نيز نادرست است: حل شدن مسئله مالكيت از نظر ماهوي و  يا صرفاً صوري، تاثير دو وجه ديگر مناسبات توليدي ـ مناسبات ميان مردم و شكل توزيع ـ بر سيستم مالكيت، تاثير روبنا بر زيربناي اقتصادي. اين دو وجه و نيز روبنا، تحت شرايط معين، ميتوانند نقش تعيين كننده اي ايفا كنند. سياست بيان فشرده اقتصاد است. اينكه كارخانجات واقعا بكدام طبقه تعلق دارند منوط به آنست كه آيا خط مشي ايدئولوژيك و سياسي صحيح است يا نه و اينكه رهبري در دست كدام طبقه است. (به نقل از "و مائو پنجمي بود"، ريموند لوتا ـ 1978، صفحه 214 ـ 213)

  بدين جهت است كه مبارزه حول خط سياسي و ايدئولوژيك در سراسر جامعه سوسياليستي حاد و حياتي است. اگر آن رهبراني كه خط رويزيونيستي را دنبال ميكنند و براي در پيش گرفتن راه سرمايه داري مي جنگند، و آنها كه در جوهر خود نماينده مناسبات توليدي بورژوايي مي باشند كه مغلوب شده اما هنوز نابود نگشته اند، پيروز شوند، آنگاه ميتوانند مناسبات ميان خود و توده هاي تحت رهبريشان را به مناسبات استثمارگرانه و ستمگرانه مبدل كنند. بنابراين مناسبات بورژوايي درون شكل كلكتيوي بظهور رسيده و نمايندگان اين مناسبات، بورژوازي نوخاسته را تشكيل ميدهند. (اين بورژوازي نوخاسته متفاوت است از استثمارگران جامعه كهن كه عليرغم فراهم آوردن پايگاه مادي مهمي براي احياء سرمايه داري ـ پس از محروميت از مالكيت بر ابزار توليد و حقوق سياسي ـ تهديد عمده محسوب نميشوند). اين عناصر نوخاسته بورژوا براي خود متحديني مي يابند، فراكسيونها و ستادهايي ايجاد ميكنند، و نبرد هماهنگي را براي جا انداختن خط خود در كليه عرصه ها ـ و نهايتاً براي كسب قدرت سياسي بطور كل ـ سازمان ميدهند.

 

خدمات تـاريخي مائو

 و اين دقيقاً همانست كه در سال 1956 منجر به كودتاي بورژوايي از درون حزب در اتحاد شوروي شد. بورژوازي نوخاسته شوروي در حاليكه برچسب سوسياليستي (و بعضي نهادهاي ديگر همچون برنامه ريزي متمركز، مالكيت دولتي و غيره) را حفظ ميكرد، قدرت يابي خود را با حمله مهمي توسط نيكيتا خروشچف به استالين (و بسط آن به پراتيك ساختمان سوسياليسم و جنبش بين المللي كمونيستي در كل، كه براي مدت سي سال پس از مرگ لنين در 1924 بوسيله استالين رهبري شده بود) اعلام كرد. خروشچف با ارائه يك سلسله ناسزاهاي تئوريك، ديكتاتوري پرولتاريا (و چند اصل مهم لنيني ديگر) را كهنه شده و غير قابل استفاده اعلام كرد. اين شكست، اكثريتي از جنبش بين المللي را گيج و سر درگم كرده و تحليل از اهميت كودتاي خروشچف و تهاجم تئوريك او حتي براي آنان كه ميخواستند در مسير انقلاب باقي بمانند، امري حياتي بود.

 اين تحليل، تحت رهبري مائوتسه دون انجام گرديد. او در يك سلسله پلميكهايي با حزب كمونيست شوروي و نيز ساير نوشته ها و سخنرانيهايش، نه تنها تجارب مثبت و منفي شوروي تحت رهبري استالين را جمعبندي علمي نمود، بلكه تئوري ماركسيستي گذار به كمونيسم و ديكتاتوري پرولتاريا را كيفيتاً تكامل داد(17). مائو وحزب كمونيست چين چنين جمعبندي كردند كه استالين در مجموع يك انقلابي كبير بود كه رهبري ساختمان نخستين دولت سوسياليستي را طي سالهاي بيسابقه و سخت، بعهده داشت. او تحول بنيادين مالكيت خصوصي در اتحاد شوروي (از جمله وظيفه واقعاً عظيم اجتماعي كردن كشاورزي)، و دفاع از جامعه نوين در مقابل فشارهاي عظيم از درون و بيرون را (كه در حملات فرساينده نيروي عمده ارتش آلمان در جنگ جهاني دوم متمركز شده ولي محدود به آن نيز نبود)، رهبري كرد.

 اما، استالين اشتباهاتي جدي نيز مرتكب شد كه بعضي از آنها در به انجام رساندن وظيفه بيسابقه اي همچون ساختمان سوسياليسم اجتناب ناپذير بودند، و برخي ديگر با اشكالات مهم در خط سياسي و ايدئولوژيك او ارتباط داشتند. تئوريهاي استالين در مورد مبارزه طبقاتي در جامعه سوسياليستي و بويژه ساختمان سوسياليستي، نيروهاي بورژوازي نوخاسته  را تقويت نمود.

 در نيمه دهه 1930، استالين مدعي شد كه با سوسياليستي شدن كشاورزي و نابودي پايه اي مالكيت خصوصي ديگر طبقات آنتاگونيستي تحت سوسياليسم وجود ندارند. او استدلال مينمود كه منبع تمام تضادهاي اجتماعي بايد در فعاليتهاي بقاياي استثمارگران و جاسوسان يكي از قدرتهاي امپرياليستي، نهفته باشد. اين نيروها در عين اينكه عليه دولت سوسياليستي مبارزه ميكردند، اما در مقايسه با نيروهاي بورژوايي كه بواسطه خصلت متضاد مناسبات سوسياليستي و روبناي سوسياليستي درون جامعه سوسياليستي توليد شده بودند، تهديد بزرگ و يا فوري براي پرولتاريا و دولت او، محسوب نميشدند. اما استالين بخاطر عدم درك اين موضوع، تمام مخالفتها و تضادها (از جمله مخالفت آنهايي كه در اشتباه بودند، يا كسانيكه در يك مقطع موضعي آنتاگونيستي اتخاذ كرده بودند، اما لزوماً ضد انقلابيون سرسخت نبودند، و يا حتي بعضاً انقلابيون واقعي) را بعنوان ضد انقلاب محسوب داشته و نتيجتاً آماج مبارزه طبقاتي را بيش از حد افزايش داده و اين مبارزه را بسيار سركوبگرانه به پيش برد. اما مسئله مهمتر اين بود كه بورژوازي واقعي ـ كه مائو بعداً وجود مقرهاي آنرا در عاليترين سطوح حزب كمونيست، تشريح نمود ـ از زير تيغ جان بسلامت برد و حتي قدرت يافت.

 اين اشتباه بنوبه خود با دفاع استالين از چيزي كه در نهايت شكلي از "تئوري نيروهاي مولده " بود، قرابت داشت. استالين معتقد بود همينكه مالكيت، عمدتاً سوسياليستي شد، رشد نيروهاي مولده تحت مالكيت سوسياليستي وظيفه كليدي در پيشرفت بسوي كمونيسم خواهد بود. اما همانطور كه قبلا اشاره شد، رشد نيروهاي مولده بعنوان هدفي در خود، بدليل وجود زمينه حق بورژوايي، توليد و مناسبات اجتماعي بورژوايي را، باز توليد خواهد كرد.

 در اينجا بود كه گرايشات ماترياليسم مكانيكي استالين خود را نمايان ساختند و منجر به نفي يا درك غلط او از نقش پراهميت ساير وجوه زيربناي اقتصادي (بخصوص مناسبات ميان مردم و مناسبات توزيع) و روبنا گرديد. او متوجه نشد كه چگونه عدم پيشبرد انقلاب در روبنا، ميتواند زيربناي اقتصاد سوسياليستي را مضمحل سازد. (او اين نكته را درك ننمود كه نظام مالكيت سوسياليستي ميتواند بواسطه وجود حق بورژوايي وسيعاً نامحدود در ساير وجوه زيربنا، تضعيف گردد). بنابراين، وي از درك اهميت مبارزه در متحول ساختن اين عرصه هاي حياتي، عاجز ماند. براين مبنا بود كه استالين بجاي ارتقاء آگاهي توده ها و اتكاء بر بسيج سياسي آنها، در اواسط دهه 1930 گرايشات روزافزوني را بسوي اتكاء بر انگيزه هاي مادي و آتوريته و دستگاه بوروكراتيك آغاز نمود.

 درك صحيح اين مسائل كليدي براي نخستين بار توسط مائو صورت گرفت. اگرچه اشتباهات استالين جدي بودند، ولي صرفاً به خود او مربوط نميشدند. ماركس، انگلس يا لنين هيچكدام خصلت (و اهميت حياتي) تداوم مبارزه طبقاتي در سراسر دوره طولاني گذار سوسياليستي را پيش بيني نكرده بودند (اگرچه همه آنها بيش از استالين، جامعه سوسياليستي را جامعه اي در حال تغيير و تحول پرتضاد ميديدند).

 فرمولبندي هاي اشكال دار استالين، بوسيله خروشچف تكامل كيفي يافتند و به يك خط بورژوايي تحول يافتند. در مخالفت با اين خط بود كه مائو خدمات بزرگ خود را به مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم، ارائه داد: ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا بمثابه وظيفه مركزي سوسياليسم و تشخيص بورژوازي درون حزبي بعنوان آماج عمده اين مبارزه.

 اين درك مائو، نه فقط در مخالفت با خروشچف بلكه در كوره مبارزه طبقاتي بر سر سمت و سوي جامعه چين، حدادي شد. اين مبارزه، در انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريي در 1966 به اوج خود رسيد.

 

 انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي

 انقلاب فرهنگي از هر لحاظ بيسابقه بود. براي نخستين بار توده هاي يك كشور سوسياليستي بپا خاستند و آن بخشهايي از قدرت سياسي را كه بوسيله بورژوازي نوخاسته و مقرهاي فرماندهيش در عاليترين سطوح حزب غصب شده بودند، بازپس گرفتند. در اينجا لازم است بارديگر به اجمال مسئله "وجود بورژوازي در حزب" را بررسي كنيم. مائو در رابطه با تجربه اتحاد شوروي چنين جمعبندي كرده بود كه "قدرت گيري رويزيونيسم بمعناي قدرت گيري بورژوازي است." بعبارت ديگر، رويزيونيستهاي جاخوش كرده در عاليترين سطوح رهبري حزب بايد آماج عمده مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم باشند.

 چرا؟ دليل آن باز ميگردد به خصلت رهبري سياسي تحت سوسياليسم و نقش محوري خط. سلطه بر روي ابزار توليد و توزيع در جامعه سوسياليستي در قدرت رهبري سياسي فشرده است: اينكه آيا توليد در خدمت انقلاب است (و يا در خدمت منافع و آسايش افرادي كه در موقعيت ممتاز هستند)، اينكه آيا روابط اقتصادي با سمت گيري كمونيستي متحول ميشوند (و يا مناسبات بورژوايي كهن تقويت و حمايت ميشوند)، اينكه آيا روبنا در خدمت به زير بناي اقتصادي و تحول سوسياليستي در مجموع متحول ميشود (و يا بالعكس، بعنوان دژهاي غيرقابل نفوذ مقامات بورژوا حفظ ميشوند)، همه و همه توسط اين مسئله تعيين ميگردد كه كدام خط سياسي بطور كلي و در عرصه هاي مختلف، پيروز ميشود.

 دقيقاً بخاطر ارتباط بسيار نزديك ميان قدرت سياسي و اقتصادي در جامعه سوسياليستي، هسته بورژوازي چيزي نيست مگر همان قدرتمندترين نمايندگان سياسي اش: يعني همانها كه در عاليترين مناصب حزبي جاي داشته و بر دنبال كردن خط سياسي رويزيونيستي مصر هستند (و بخاطر جنگيدن براي آن بناگزير ستادها، جناح بنديها و غيره خود را ايجاد ميكنند). آنها آماج عمده مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم هستند. از آنجا كه سمت و سوي خود جامعه و شرايط مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازي وابسته به خط سياسي است، بنابراين، حلقه كليدي در مبارزه طبقاتي در جامعه سوسياليستي عبارتست از، بسيج توده ها در درك مسائل حياتي خط سياسي و براين پايه مبارزه عليه مقرهاي فرماندهي بورژوايي، تشخيص خط آنها و انتقاد از آن، و پيشبرد عميقتر و قدرتمندتر تحول جامعه.

 اين همان چيزيست كه طي انقلاب فرهنگي بوقوع پيوست. و مهمتر از اين درسهايي است كه از آن استخراج شد. در حاليكه در باره آن مبارزه ميتوان كتابها نوشت (و نوشته شده و بايد مطالعه شوند)، و در حاليكه در اينجا ارائه شرح مفصل آن (يا حتي تلخيص كاملي از آن) ممكن نيست، ذكر يك چند نكته كليدي در باره آن ضروريست:

 يكم، انقلاب فرهنگي مبارزه اي واقعي بر سر قدرت دولتي پرولتاريايي بود و نه كمتر از آن. بويژه در اواخر دهه 1950، نقطه نظرهاي مختلفي در باره جهتي كه چين (هم در رابطه با خود چين و هم نقش چين در جهان و مناسباتش با انقلاب جهاني) بايستي در پيش ميگرفت، حول مقرهاي فرماندهي مختلف متمركز شدند. آماج مركزي حملات انقلاب فرهنگي ـ يعني نيروهايي كه حول ليوشائوچي و دن سيائو پين(18) گرد آمده بودند ـ خواهان بستن چين به اتحاد شوروي و كمابيش كپيه كردن سياستهاي شوروي داير بر قرار دادن سود در اولويت، مديريت فردي، انگيزه هاي مادي و غيره بودند. چنانچه آنها موفق ميشدند، چين بسرعت به نو مستعمره خراجگزار شوروي انحطاط مي يافت، و زياني غير قابل محاسبه (بويژه با در نظر گرفتن خدماتي كه چين بواسطه انقلاب فرهنگي ارائه نمود) نصيب آرمان پرولتارياي بين المللي ميشد. ليوشائوچي و دن سيائو پين واقعاً قدرت داشتند. آنها حتي در مقاطعي اكثريت رهبري حزب و دستگاه دولتي، ارتش، اقشار مرفه تر مردم و غيره، را باخود داشتند.

 دوم، شيوه اي كه براي مقابله با رويزيونيستها اتخاذ شد ـ مطابق نياز به اتكاء سياسي بر توده ها ـ انقلاب از پائين، تحت رهبري مقر فرماندهي پرولتري در حزب، بود. اين مسئله حقيقتاً در تجربه جامعه سوسياليستي بيسابقه بود. چنانكه مائو در سال 1967 گفت:

 

 درگذشته ما مبارزاتي را در مناطق روستايي، در كارخانجات، و در عرصه فرهنگ سازمان داديم، و جنبش آموزشي سوسياليستي را براه انداختيم. اما همه آنها از حل مشكل عاجز ماندند، چراكه ما شكل و شيوه اي را نيافته بوديم تا بكمك آن توده ها را در افشاي آشكار جوانب تيره مان، بطور همه جانبه و از پائين برانگيزانيم. (گزارش به نهمين كنگره حزب، چاپ پكن، 1969، صفحه 27)

 

  توده ها به تمامي عرصه هاي جامعه هجوم بردند، به تحقيق، بحث و انتقاد پرداخته و هرجا كه لازم (و ممكن) بود ارگانهاي نوين قدرت را تشكيل دادند. فراخوان اوليه انقلاب فرهنگي بر اين اصرار داشت كه "توده ها بايد خود را رها سازند"، و توده ها با غليان و خيزش خويش چنين كردند. همانگونه كه زماني ماركس (در مورد جامعه سرمايه داري) گفته بود، روزهايي در دوره هاي انقلابي هستند كه اهميتشان از 20 سال دوران آرامش بيشتر است.

 و بالاخره اينكه، حاصل همه اينها فقط شكست مقرهاي فرماندهي رويزيونيستي قدرتمند (و شكست مقرهاي جديدي به رهبري لين پيائو 5 سال بعد) نبود، بلكه مهمتر از آن متحول شدن سراسر جامعه بود ـ مهمترين آنها، ارتقاء درك و آگاهي توده ها (در چين و سراسر جهان) از تضادها و مبازه درگير در گذار به كمونيسم، بود. در رابطه با اين نكته آخر، باب آواكيان چنين نوشته است:

 

  مائو جمعبندي كرد كه اگر هرگونه متد ديگر (جز اتكاء به توده ها ـ لني ولف) مورد استفاده قرار گيرد، و آنگاه اگر رويزيونيستها بمواضع رهبري دست يابند و قادر گردند ـ كه در پوشش ماركسيسم ـ "مهر تاييد" رسمي بر يك خط ضد انقلابي بزنند، توده ها از نظر سياسي در يك موقعيت پاسيو خواهند بود و بنام وفادار ماندن به خط حزب و وفاداري به رهبري آن، به عقب و به جهنم سرمايه داري رهنمون خواهند گرديد. بطور خلاصه، نبايد بطور متافيزيكي ـ و به شيوه اي ايستا و مطلق ـ به ديكتاتوري پرولتاريا بر خورد كرد، وگرنه از دست خواهد رفت....

 ... به اين دليل است كه ... هدف واقعي انقلاب فرهنگي فقط سرنگون كردن آن رهروان سرمايه داري كه در آنزمان خود را درون حزب پرولتاريا مخفي كرده بودند، ينبوده، بلكه هدف آن بايد عبارت باشد از بازسازي جهانبيني توده هاي مردم، بطوريكه آنان بمواضع، نقطه نظر و متد پرولتاريا، ماركسيسم ـ لنينسيم دست يابند و بدين ترتيب بطور روز افزوني با قدرت تشخيص، ايزوله كردن و سرنگون ساختن رويزيونيستها هر زمان كه سربلند كنند مسلح گردند، و در عين حال تسلطشان بر جامعه (و طبيعت) و توانائيشان در جذب و بازسازي اكثريت روشنفكران، كادرها و غيره، تقويت گردد." (خدمات فنا ناپذير، صفحه 292 ـ 291)

 

 البته واقعيت اينست كه چنين چيزي بطور يكدست و همه جانبه بدست نيامده و بورژوازي مستمراً به ضد حمله مبادرت ورزيده و تسلط (يا حداقل نفوذ فراوان) خود را در بسياري از عرصه هاي حياتي كشور، حفظ كرد. مائو شخصاً اين موضوع را طي سالهاي جمعبندي و پيشبرد بيشتر انقلاب فرهنگي خاطر نشان كرده و مداوماً بر ضرورت چنين انقلاباتي در سراسر دوران گذار به كمونيسم تاكيد مي ورزيد.

 تداوم سلطه بورژوازي بر واحدهاي مختلف توليدي و عرصه هاي روبنايي، ممكن است سوسياليسم را به صفحه شطرنج شبيه كند كه بعضي خانه هاي آن بوسيله پرولتاريا و برخي ديگر بوسيله بورژوازي، اشغال شده اند. البته عنصري ـ و فقط عنصري ـ از حقيقت در اين تشبيه وجود دارد. زيرا تا زمانيكه جامعه در كل يت خود تحت حاكميت پرولتاريا است ـ يعني تا زمانيكه پرولتاريا قله هاي رهبري روبنا (بويژه دولت و حزب) را در اختيار دارد، و توليد و مبارزه طبقاتي بگونه اي پيش مي روند كه عموماً در خدمت پيشرفت پرولتارياي بين المللي بسوي كمونيسم باشد ـ آنگاه جامعه سوسياليستي است. اما اين مسئله اي ايستا نبوده و يا دليلي بر راحتي خيال نميباشد. بورژوازي و پرولتاريا در تمام عرصه ها در گير مبارزه اند و در دوره هاي نبردهاي همه جانبه، نيروهاي خود را براي تعيين اينكه آيا جامعه در جاده سوسياليستي باقي بماند، يا اينكه به جاده سرمايه داري منحرف شود، بسيج مي كنند. اگر پرولتاريا پيروز نشود، بورژوازي پيروز خواهد شد و قدرت پرولتري را در تمامي عرصه ها نابود خواهد ساخت.

 اين مبارزه بعنوان بخشي از مبارزه جهاني ميان پرولتاريا و بورژوازي جريان مي يابد و با وقفه ها و خيزشها و نقطه عطفهاي حاد مختص آن، پيش مي رود. رشد تضاد اساسي در مقياس جهاني درون كشورهاي سوسياليستي به گرهگاههاي حادي پا ميدهد (كه بمثابه بخشي از چنين گرهگاههايي در سطح جهاني رخ داده و بنوبه خود بر آنها تاثير مي گذارند) كه پرولتاريا و بورژوازي را به زورآزمايي هايي با تمام قوا بر سر ماهيت و جهت جامعه، واميدارد. بعنوان مثال، مبارزه اي كه طي "جهش بزرگ به پيش" در 1959 در چين روي داد، نه تنها بر سر سياستهاي انقلابي "جهش بزرگ" بود، بلكه بر متن (و قوياً و مستقيماً تحت تاثير) مبارزه عليه رويزيونيسم شوروي، صورت گرفت. اين پديده انقلاب فرهنگي را نيز رقم زد ـ كه در آن انقلابيون پرولتري، بدليل ضرباتي كه ايالات متحده از مبارزات رهائيبخش ملي، بالاخص ويتنام دريافت ميداشت، داراي آزادي معيني در بر داشتن گامهاي جسورانه بودند، و هم اين انقلاب بنوبه خود نقش بزرگي را در خدمت به آن ضربات و برانگيختن مبارزه انقلابي درون كشورهاي امپرياليستي، داشت. بعلاوه، انقلاب فرهنگي توده ها را بويژه در پشتيباني از مبارزات خلقهاي هندوچين و اتخاذ موضع، بمثابه يك پشت جبهه مطمئن براي آن مبارزات، و نيز حمايت از ساير مبارزات (منجمله جنبش سياهان، در آمريكا در اواخر دهه 1960)، بسيج نمود. از سوي ديگر، در آخرين مبارزه در چين سوسياليستي، در سال 1976، يك تناسب قواي نامطلوب در سطح بين المللي، منجمله خطر فزاينده تهاجم شوروي به چين بر متن حركت دو بلوك امپرياليستي در جهت جنگ، به نيروهاي دست راستي و محافظه كار توان بخشيد.

 در هريك از اين مقاطع اساسي ترين مسائل مطرح گشتند، مواضع متفاوت اتخاذ شدند، و نيروهاي مختلف بر سر دفاع از انقلاب جهاني، سياستهاي دفاع ملي، ساختمان اقتصادي، و مبارزه در روبنا، قطب بندي شدند. پرولتاريا مجبور بود بورژوازي درون حزب (و يا بعبارتي، بخشهايي از آن را كه به مخالفت علني با پيشروي بيشتر برخاسته بودند، بويژه آنان كه مناصب كليدي در دولت را در اختيار داشتند) را سرنگون سازد، تا بتواند با مصاف طلبيها مقابله كند و مسائل و تحولات مهم ضروري در آن مقطع تاريخي ـ در سطوح ملي و بين المللي ـ را به پيش ببرد. بورژوازي نيز مجبور به وارد شدن به اين مبارزات بود ـ اما نه فقط بخاطر حفظ پايه مادي و اجتماعي خود، بلكه بخاطر استفاده از فرصتهاي مرگ يا زندگي براي تغيير جهت حركت جامعه. اين مسئله صرفاً مختص چين سوسياليستي نبود، چراكه ديكتاتوري پرولتاريا پديده اي جهاني است.

 در اينجا اصلي كه بوسيله مائو بيان شد ـ يعني هسته مركزي بورژوازي در جامعه سوسياليستي، در عاليترين سطوح حزب كمونيست لانه دارد ـ اهميت حياتي مي يابد. او ميگويد: "با انقلاب سوسياليستي است كه خود آنها زير آتش قرار ميگيرند"، و سپس چنين ادامه ميدهد:

 

  در زمان تحول كئوپراتيوي در كشاورزي، كساني در حزب بودند كه به مخالفت با آن برخاستند. و هنگاميكه زمان انتقاد از حق بورژوايي رسيد، آنان امتناع كردند. شما در حال انجام انقلاب سوسياليستي هستيد و هنوز نميدانيد كه بورژوازي در كجاست. بورژوازي درست در حزب كمونيست است ـ همان كسانيكه در قدرت هستند و راه سرمايه داري را در پيش گرفته اند. رهروان سرمايه داري هنوز در راه سرمايه داري هستند. (به نقل از، خدمات فناناپذير، صفحه 298)

 

  عليرغم اينكه مائو در اينجا بطور خاص به گرهگاهي كليدي در انقلاب چين، بويژه گذار از آن از مرحله بورژوا ـ دمكراتيك به سوسياليسم اشاره دارد، اما نكته اي را مطرح ميكند كه از اهميت عام برخوردار است، انقلاب سوسياليستي بايد به پيشروي خود ادامه دهد، و در هر مقطع معين در حزب كساني يافت خواهند شد كه معتقد باشند كه پيشروي زياد از حد بوده، و در ابراز مخالفت با پيشروي بيشتر، بيرون خواهند جهيد.

 

حـزب در جامعه سوسياليستي

 توجه مائو به حزب ، براي درك صحيح از مبارزه طبقاتي (و انجام آن) در جامعه سوسياليستي، اهميت حياتي دارد. حزب حياتي ترين بخش روبناي سوسياليستي است، ليكن وضعيت و خصلتي دوگانه دارد. از يكسو، پرولتاريا تا نيل به كمونيسم به يك هسته رهبري احتياج دارد. اين امر ناشي از عوامل زير است: سلطه بين المللي (يا بهرحال بقاي قدرت بين المللي سرمايه)، مهر و نشانهاي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي (از جمله بقايا و پايداري نفوذ سياسي و ايدئولوژيك بورژوايي بر توده ها، تداوم تضاد ميان كار فكري و يدي، وغيره)، و اين واقعيت كه در اين مقطع جامعه بطور خودبخودي بسوي سرمايه داري پيش مي رود تا بسوي كمونيسم. پس اين مسئله كه آيا پرولتاريا حاكميت مي كند يا نه و امر سوسياليسم پيش مي رود يا نه، خود را در مسئله صحت خط مشي و رهبري حزب متبلور و متمركز ميسازد و پيشاهنگ پرولتري بايد بعنوان بخشي كليدي از پيشبرد مبارزه جهاني، بيش از پيش ساخته شده و تقويت گردد.

 از سوي ديگر، وجود همان عواملي كه حزب را الزامي ميسازند ـ علاوه بر اين واقعيت كه حزب نيروي رهبري كننده در اعمال قدرت سياسي است ـ بمعناي آنست كه اگر اعضاي آن و بويژه مقامات رهبري، از ماركسيسم منحرف شوند، راهشان را از راه سوسياليسم سوا كنند، و خود را از توده ها جدا سازند، آنگاه موقعيت آنان بمثابه هدايت كننده توده ها بسوي كمونيسم به اقتدار ستمگرانه بر توده ها و وادار نمودن آنان به بازگشت به سرمايه داري ـ و تماماً تحت پوشش "سوسياليسم" و "كمونيسم" ـ تبديل خواهد شد.

 در جمعبندي از آنچه مطرح شد بايد بگوييم، با كسب قدرت توسط پرولتاريا و سوسياليستي شدن مالكيت بر ابزار توليد، حزب مبدل به مركز رهبري سياسي دولت سوسياليستي و نيروي عمده هدايت كننده اقتصاد، ميشود؛ و تضاد ميان حزب بمثابه گروه رهبري كننده و طبقه كارگر و توده هاي تحت رهبري آن، تبلور فشرده تضادهاي مشخصه جامعه سوسياليستي بمثابه گذاري از جامعه كهن به جامعه بي طبقه كمونيستي است. اين تضاد تنها ميتواند از طريق انقلاب مداوم پرولتاريا براي سرنگوني بورژوازي و هرچه بيشتر زير و رو كردن عرصه هاي موجد بورژوازي نوخاسته، بويژه بورژوازي درون عاليترين سطوح خود حزب كمونيست، تا نابودي نهايي كليه مناسبات بورژوايي، حل گردد.

 اين نبردهاي همه جانبه ميان بورژوازي و پرولتاريا، نه تنها تعيين كننده آنست كه پرولتاريا، يك كشور معين را بعنوان پايگاهي براي انقلاب تقويت مينمايد (يا حكومت بورژوايي احيا ميشود)، بلكه همچنين آن طريق عمده اي است كه پرولتاريا براي متحول كردن همه جانبه كل جامعه، عملا در آن آبديده ميگردد. اين نبردها با خيزشهاي همه گير، با فعاليت توده ها كه همه چيز را در ابعاد گسترده، زيرو رو مي كنند، ونيز با ورود تمام طبقات به عرصه سياست در فشرده ترين شكل خود، مشخص ميشوند. در حاليكه آموزش سوسياليستي مداوم و مبارزه مداوم براي انقلابي كردن زيربنا و روبنا در پيشرفت بسوي كمونيسم و ايجاد تحول در خود پرولتاريا (و نيز كسب آمادگي لازم براي دوره هايي كه جهشهاي بزرگتري ميتواند انجام شود) حائز اهميت فوق العاده است، انقلابات همه جانبه و صولتمند تحت ديكتاتوري پرولتاريا بطور خاص، توده ها را ضرورتاً و به نحوي بيسابقه آبديده ميكند.

 مسئله بهمين جا ختم نميشود. وجود اين مبارزات براي سرخ نگاه داشتن حزب و انقلابي كردن بيش از پيش آن، مطلقاً حياتي اند. اين مبارزات طريقي كليدي هستند كه توده ها توسط آنها بر حزب نظارت ميكنند، و حزب از آنطريق تجديد حيات مي يابد و ارتباط ميان توده ها و حزب تقويت ميشود. نيروهاي اصلاح ناپذير بورژوايي طرد ميشوند، بر متزلزلها شوك سياسي وارد ميگردد، و ديدگاهشان بيشتر بازسازي ميگردد، نيروهاي جديدي از ميان توده ها كه پيش ميآيند و در اين مبارزات پيچيده آبديده شده اند در حزب جذب ميگردند و خط انقلابي حزب و نقش آن را تحكيم مي بخشند و نسلهاي جديد انقلابيون را ـ در صورت پيروزي پرولتاريا ـ پرورش مي دهند.

 في الواقع، اين مبارزات مولفه هايي حياتي از تقويت ديكتاتوري پرولتاريا ـ يعني كنترل وي بر تمام عرصه هاي زندگي سياسي و اجتماعي ـ بر اساس خط مشي سياسي صحيح و رهبري صحيح حزب، هستند. آن درك سياسي كه اين كنترل بايد بر آن مبتني باشد، تنها ميتواند درون ژرفترين مبارزه، و وسيعترين جدلها بر سر هر مسئله مهم، دمكراسي واقعاً بيسابقه توده اي، حدادي گردد؛ اما آن دمكراسي هدفي در خود نيست (زيرا در اينصورت آنارشيسم را تغذيه كرده و نهايتاً به تفوق بورژوازي مي انجامد)، بلكه وسيله اي براي تحكيم كنترل آگاهانه پرولتاريا بطوركلي بر تمام عرصه هاي جامعه ميباشد. دمكراسي در ميان توده ها و ديكتاتوري بر بورژوازي، دمكراسي و سانترآليسم در ميان توده ها و در حزب، مبارزه و وحدت، انتقاد و تغيير ـ تمام اين وحدت اضداد بخشي از پروسه اي مي باشند كه جامعه تحت ديكتاتوري پرولتاريا، و بمثابه بخشي از پروسه كلي فتح جهان، متحول ميگردد.

  بنا به تمامي اين دلايل، انقلاب حلقه كليدي و وظيفه تعيين كننده پرولتاريا در دوره گذار به كمونيسم است ـ يعني مبارزه طبقاتي عليه بورژوازي و ساير نيروهاي ارتجاعي درون كشورهاي سوسياليستي و عليه امپرياليسم، ارتجاع و تمامي طبقات استثمارگر در عرصه بين المللي. بنابراين، همانگونه كه ظهور طبقات و مبارزه طبقاتي منشاء دولت است، همين مبارزه طبقاتي ـ و از آنطريق، محو نهايي طبقات ـ است كه دولت را محو خواهد ساخت. در جامعه كمونيستي آينده، بقول انگلس، بشريت "تمام ماشين دولتي را در جايي قرار خواهد داد كه بدان تعلق دارد: به موزه اشياء عتيقه، در كنار دوك نخ ريس و تبر مفرغي." (منشاء خانواده، صفحه 012)

 راه نيل به اين هدف بزرگ با مبارزات و خون بخاك ريخته شده پرولتاريا و ساير طبقات تحت ستم درخشندگي يافته است و بالاخص با سه مشعل راهنماي عظيم بر سر تيزترين پيچ و خمهايش، روشن گشته است: كمون پاريس، انقلاب اكتبر، و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي. بررسي اين تجارب و درسهاست، كه بقول باب آواكيان، ".... ما را به چيزي واقف كرده و نياز بدان را در مقابل ما تصوير ميكند: نياز به امتزاج يك ديدگاه گسترده تاريخي با موشكافي فعال و نقادانه تجربيات، آنهم بويژه تجربيات سخت و تعيين كننده تاريخي و بيرون كشيدن حداكثر درسهاي آن و مبارزه در جهت حدادي اين درسها بمثابه سلاحهاي برنده اي براي حال و آينده. در اينجامن، بطور خاص با تمركز كامل بر گرهگاهي كه در حال شكل گيري است، در مورد آينده بلافصل صحبت ميكنم. و اهميت جمعبندي از تاريخ، همين است." (فتح جهان؟ ..صفحه 9)

 

___________________________________________________

 

توضيحات دولت

 

  (1) اين خانه هاي جمعي، خانه هاي مستطيل شكل درازي شامل حجره هاي مختلف بودند. چندين خانواده مختلف در هركدام از اين خانه ها سكني داشتند.

  (2) انگلس، علاوه بر ايروكويي ها و يوناني ها، رومي ها، سلت ها، ژرمن ها و ساير خلقها را مورد بحث قرار داد. در حاليكه تكامل همه خلقهابوضوح يكسان نبوده است، تفاوت ميان ايروكويي ها و يوناني ها ميتواند پايه مادي گذار از جامعه فاقد دولت به "تمدن"، و برخي تضادهاي موجود در اين گذار، را نشان دهد.

  (3) اين بدان جهت است كه در جامعه تيره اي شوهران مالك زنان نبودند (يا زنان مالك شوهران نبودند). هرعضو بر اساس تولد در هر تيره، به عضويت آن در مي آمد. بنابراين، هربچه به تيره مادري متعلق بود. بهمين ترتيب، شوهر هم كماكان به تيره مادر خود تعلق داشت، و بدين جهت مايملكش به بچه هايش نمي رسيد.

  (4) انگلس در پيشگفتارش نشان ميدهد كه اين برافتادن، موضوع بسياري اساطير باستاني را تشكيل ميدهد، منجمله تراژدي يوناني اورستيا ... كه دو فرزند به انتقام خون پدر، مادر خود را ميكشند و دو بخش از خدايان در مورد تنبيه شدن يا نشدن آنها به مبارزه با يكديگر ميپردازند. انتقام جويي آنان، سمبل پيروزي پدر شاهي بود.

 (5) از آنجا كه آمريكا خود را سرزمين دمكراسي و سركرده "جهان آزاد" ميداند، ميتوان آنرا بعنوان برترين نمونه دمكراسي بورژوايي بحساب آورد.

  (6) براي اطلاع از فشرده ترين طرح اين موضع، رجوع كنيد به "جبهه متحد عليه جنگ و فاشيسم"، اثر گئورگي دميتروف.

  (7) خواست آزادي از سوي بورژوازي در دوران مبارزه اش عليه فئوداليسم، از بعد ديگري نيز برخوردار بود. بورژوازي خواستار آزادي خود از قيد تعرفه هاي قلمروهاي فئودالي و انحصار بعضي از شعب در دست اصناف بود، و به آزادي دهقانان و سايرين نيز نياز داشت. چنانكه قبلا گفته شد، وابستگي دهقان به ارباب و وابستگي كارگران بويژه كارآموزان به صاحبان حرف، سدي در راه تجمع پرولتاريا بود. سرمايه به كارگراني احتياج دارد كه به دو معني آزاد باشند: آزاد براي فروش نيروي كار خود بعنوان يك كالا، و نيز "آزاد" از هرگونه مالكيت بر ابزار توليد ـ تامجبور باشند آزادي اول را مورد استفاده قرار دهند .

 (8) از اينروست كه اعلان "بيانيه استقلال" بعنوان "پيشينه" برنامه خود از سوي تطقغا، هم غلط است و هم، شايد بدون وقوف بدان، افشاي خود است: از اين جهت غلط است كه جنگ داخلي (كه در حقيقت برده داري را ملغي نمود) مطمئناً قهرآميز بود (و جنگهاي نهايي و تعيين كننده آن بوسيله خود بردگان انجام شدند)، و افشاي خود است چرا كه بردگي معمول به بردگي مزدوري (و قيود نيمه فئودالي) تبديل گرديد.

  (9) في الواقع، گذار مسالمت آميز در اين مورد خاص پوششي بود براي اقدامات پيچيده تري كه شوروي، با اتكاء بر احزاب رويزيونيست طرفدار خود براي بدست آوردن جاي پا بشكل يك اقليت درون دولتهاي حوزه نفوذ آمريكا، در سطح بين المللي انجام ميداد. اين استراتژي "سازش تاريخي" امروزه نيز عمل ميكند (اگرچه بطور فزاينده اي با "رويزيونيسم مسلحانه" اي تكميل شده است كه شوروي از اين طريق در نقاطي كه رقابت شديدتر است از كودتاهاي نظامي توسط افسران طرفدار خود، حمايت ميكند). اين استراتژي به تفضيل توسط "ژرژ پالاسيوس" در كتاب "شيلي: كوششي براي "سازش تاريخي" (انتشارات بنر، شيكاگو، 1979) افشاء و تشريح شده است. تمركز ما بر روي شيلي تا بدانجايي مربوط ميشود كه اين شيوه استدلال گذار مسالمت آميز بكار گرفته شد، و آنچه كه اين تجربه بنوبه خود اين شيوه و استدلال را رسوا ميسازد.

  (10) در اصل، حق بورژوايي به حق برابر اعضاي جامعه سوسياليستي مربوط ميگردد، كه به هركس به اندازه كارش داده شود. در حاليكه اين حق برابر نسبت به جامعه سرمايه داري پيشرفت بزرگي است (چراكه، اگرچه بطور نسبي، اما در اساس خود استثمار را نابود ميسازد)، اما جنبه اي از مناسبات كالايي را در خود حفظ ميكند، زيرا كه اين خود هنوز تبلوري از قانون ارزش كار است. بعلاوه، از آنجا كه افراد مختلف قابليتها و نيازهاي مختلف نيز دارند، اين برابري رسمي پوششي براي نابرابري ميشود. بنابراين، همانطور كه ماركس خاطر نشان ميسازد، حق در اين مورد هنوز حقي بورژوايي است. حق بورژوايي از آنزمان تا كنون، در ميان ماركسيست ـ لنينيستها معني وسيعتري بخود گرفته و نماينده تمامي آن مناسبات موجود در جامعه سوسياليستي است كه نطفه هاي مناسبات كهن كالايي سرمايه داري را در خود دارند، و بايد براي نيل به كمونيسم نابود گردند.

  (11) در اينجا، بميان آوردن ذكري از تروتسكيسم (و جدش، لئون تروتسكي) لازم است. تروتسكي چندين ماه قبل از انقلاب اكتبر به بلشويكها پيوست. سپس، هنگاميكه خيزشهاي بين المللي حول جنگ جهاني اول و انقلاب اكتبر فروكش كردند، تروتسكي معتقد شد كه استقرار سوسياليسم در يك كشور براي پرولتارياي روسيه غير ممكن است. تروتسكي بجاي دست و پنجه نرم كردن با تضادهاي واقعي پيشاروي پرولتارياي بين المللي، عقب نشيني كرد. او اين عقب نشيني خود را در پس نقاب "چپ" فراخوان براي انقلاب فوري در سراسر اروپا، پنهان نمود. بخاطر فقدان شرايط براي اين پيشروي، تروتسكي بزودي به توجيه تسليم طلبي رسيد ـ برنامه اي كه او براي رشد اتحاد شوروي ارائه ميداد مبتني بود بر ديسيپلين سخت نظامي عليه كارگران و دهقانان و اتكاء بر سرمايه خارجي. او توسط استالين افشاء گرديد و مغلوب شد. استالين سپس دولت شوروي را در ساختمان و تحول سوسياليسم، رهبري نمود.

  (12) يكي از نشانه هاي تروتسكيسم، اصرار آن بر اين است كه پرولتاريا نميتواند اتحادي پايدار با دهقانان بر قرار سازد. عليرغم اينكه بيرون كشيدن دهقانان از توليد منفرد وظيفه اي مشكل و پرتضاد و مبارزه است، اما براي پيشبرد انقلاب امري ممكن و ضروريست، بويژه اگر قرار است انقلاب در كشورهاي تحت سلطه نقش كامل خود را ايفا نمايد.

  (13) براي بررسي مفصل از چگونگي تكامل اين مناسبات در چين، رجوع كنيد به: باب آواكيان، شكست در چين و ميراث انقلابي مائو تسه دون، انتشارات آر. سي. پي، شيكاگو، 1978.

  (14) مناسبات اقتصادي جامعه، خود به اجزاء زير تقسيم ميشود: 1) سيستم مالكيت، 2) مناسبات ميان مردم در پروسه توليد، 3) توزيع ـ به فصل 2 مراجعه كنيد.

  (15) آن خط مشي و سياست آشكارا رويزيونيستي كه بر اساس سود ("بمثابه يك انگيزه") منابع و زمينهاي كلكتيو وسيع را به كشاورزي فردي تبديل ميكند، نيز علناً از مناسبات بورژوايي حمايت كرده و آنها را باز توليد ميكند.

  (16) چان چون چيائو، از انقلاب فرهنگي به بعد، يكي از مهمترين رهبران مقر فرماندهي پرولتري تحت رهبري مائو در حزب كمونيست چين بود. اين مقاله وي در سال 1975 در يكي از مهمترين مراحل واپسين نبرد مائو عليه دارودسته رويزيونيستي چوئن لاي و دن سيائوپين، انتشار يافت. چان چون چيائو طي كودتاي ضد سوسياليستي 1976 دستگير شد. او بهمراه چيان چين ـ يكي ديگر از رهبران برجسته انقلاب فرهنگي كه بويژه خدمات ارزنده اي در زمينه هنر انقلابي ارائه نمود ـ نمونه جسورانه اي از مصاف طلبي پرولتري را طي محاكمات ضد انقلابي پكن در 18 ـ 1980، بنمايش نهادند.

  (17) رجوع كنيد به: "پلميكهايي در باره خط مشي عمومي جنبش بين المللي كمونيستي" (انتشارات رد استار، لندن، 1976)، "اختلافات از كجايند؟"، "و مائو پنجمي بود" (انتشارات بنر، شيكاگو، 1978). عليرغم اينكه پلميكهاي عليه شورويها مستقيما به مائو منتسب نشدند، اما از رهنمودهاي اساسي وي بهره گرفته و حتي برخي از آنها توسط خود او برشته تحرير درآمده اند.

(18) هنگاميكه دن سيائو پين مجدداً در اواسط دهه 1970 بصحنه بازگشت، اين بار با آمريكا پيوند داشت.

 

 

5

______________

 

 حزب

 

  لنين در بحبوحه جنگ جهاني اول نوشت: "عليرغم اينكه جنگها دهشت و فلاكت بهمراه مي آورند، اما حداقل اين فايده كمابيش مهم را دارا هستند كه آنچه در نهادهاي بشري، فاسد، فرسوده و متحجر است را بيرحمانه آشكار و نابود ميسازند. جنگ 15 ـ 1914 در صحنه اروپا، بيشك با اعلام اين نكته به طبقه پيشرو كشورهاي متمدن، كه چه دملهاي چركين و ناپاكي در احزابش تكوين يافته و چه بوي تعفني بمشام ميرسد، كار خيري را آغاز كرده است." (ورشكستگي انتر ناسيونال دوم، مجموعه آثار، جلد 21، صفحه 208)

 پلميك لنين، احزاب انترناسيونال دوم را آماج حمله قرار ميدهد، احزابي كه يقيناً عملكردي تعفن آميز داشتند. جنگ جهاني،  هيچ چيز نبود جز حمام خون عظيمي كه قدرتهاي امپرياليستي براه انداختند. انترناسيونال دوم از سالهاي پيش چنين كشتاري را پيش بيني كرده و وعده مخالفت با آن را ميداد. انترناسيونال دوم حتي عهد كرده بود كه از چنين جنگي در جهت سرنگون ساختن بورژوازي به طريقي انقلابي در همه كشورها استفاده كند. اما هنگاميكه جنگ واقعاً آغاز شد، همه احزاب با حكومتهاي خودي در اعلان جنگ همصدا گشتند، و كارگران تحت رهبري خود را براي كشتن كارگران ساير كشورها و يا كشته شدن توسط آنان، بسيج كردند.

 تسليم طلبي اين احزاب، حداقل كاري كه انجام داد اين بود كه حركت خلاف جريان بلشويكها را برجسته تر ساخت. بهنگام ظهور جنگ بلشويكها به رهبري لنين موضعي اصولي عليه بورژوازي خودي اتخاذ نمودند، و پيگيرانه جهت تقويت مقاومت و ارتقاء درك توده ها در راستاي "تبديل جنگ امپرياليستي به جنگ داخلي" كوشيدند. با گذشت سه سال از جنگ، هنگاميكه ساختار سياسي اروپا پابپاي تكوين اوضاع انقلابي در برخي كشورها، شكاف برداشت و شكستن آغاز كرد، تفاوت بلشويكها با احزاب انترناسيونال دوم روشنتر گشت؛ اين فقط پرولتارياي روسيه ـ تحت رهبري بلشويكها ـ بود كه توانست امور را بسوي كسب قدرت و استقرار يك دولت سوسياليستي سوق دهد.

 تركيب پيچيده عواملي كه در موفقيت انقلاب دخيل بود را نميتوان صرفاً به يك علت تقليل داد. اوضاع عيني در روسيه از برخي جهات حادتر از ساير كشورها بود.(1) و پرولتاريا تمرين انقلاب شكست خورده 1905 را پشت سر داشت؛ اما صرف اين تفاوتها نميتوانست باعث يك انقلاب شود. اگر حزب بلشويكي وجود نداشت، يا اگر به ورشكستگي احزاب انترناسيونال دوم دچار مي شد، انقلاب پرولتري در روسيه بوقوع نمي پيوست.

 توانايي بلشويكها در اين مصاف كه در تقابل با ورشكستگي و افت ساير احزاب قرار داشت، امري بود كه در نتيجه مبارزه حاصل گشته بود. تحت رهبري لنين و طي برخوردها و مبارزات مكرر درون جامعه، و نيز درون حزب و جنبش انقلابي، خط ايدئولوژيك ـ سياسي حزب آبديده شد و تكامل يافت، كه از آن جمله است: تجربه انقلاب 1905، مبارزه عليه حملات ايدئولوژيك به ماركسيسم در فرداي شكست آن انقلاب، نبرد در دفاع از موضع انترناسيوناليستي در جنگ جهاني اول و تكامل تحليل ماركسيستي بر سر مقوله امپرياليسم توسط لنين. در اين ميان، مبارزه اي كه تحت رهبري لنين، حول اصول اساسي مربوط به نقش و خصوصيات حزب انقلابي به پيش برده شد از اهميتي خاص برخوردار است. اين مبارزه كه در پلميك كلاسيك 1902 لنين (مقاله "چه بايد كرد؟") تبلور يافته، حول تعيين وظايف سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي حزب، و مناسبات كلي آن با توده ها انجام پذيرفت، و بيك كلام بر سر اين سوال كه رهبري كردن يعني چه، متمركز شد. نتيجه اين مبارزه شالوده ساختمان حزب بلشويك گشت.

 از ديرباز، گرايش به كم اهميت جلوه دادن يا بنوعي قلب ماهيت نقش حزب، جنبش انقلابي را بطور جدي آلوده ساخته و تكاملات لنيني در مورد حزب نيز، از زواياي مختلف مورد مخالفت واقع گشته است. تاثيرات چنين گرايشي، خود ميتواند كم بهايي به اهميت واقعي و اساسي درك تئوري لنيني حزب را باعث شود. واقعاً گفته باب آواكيان در مورد اهميت حزب، نظري غلوآميز نيست:

 

  حزب نه مي تواند اوضاع انقلابي را "خلق" كند، و نه مي تواند در گوشه اي به پرورش خود مشغول شود تا اوضاع انقلابي فرا رسد و آنوقت براي كسب (قاپيدن) رهبري "مداخله" نمايد. اما از سوي ديگر، از طريق رهبري حزب و در تطابق با قوانين جامعه و تكامل اوضاع عيني و مبارزه طبقاتي است كه توده ها براي اوضاع انقلابي از نظر ايدئولوژيك، سياسي و تشكيلاتي مشخصاً آموزش يافته و آماده ميشوند؛ و از طريق رهبري حزب است كه آنها بهنگام پختگي اوضاع مي توانند و بايد براي انقلاب كردن رهبري شوند. چه كس ديگري ميتواند توده ها را جهت استفاده از فرصتها آماده ساخته و سپس رهبري كند و درست بهمين ترتيب، چه كس ديگري ميتواند چنين فرصتهايي را از دست بدهد؟ ("تاملاتي بر نكات مورد مباحثه"، گزارشي از باب آواكيان به پلنوم دوم، دومين كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا ـ 1978)

 

 نياز به يك حزب براي رهبري انقلاب و سپس گذار به كمونيسم، ريشه در تضادهاي مادي جامعه طبقاتي دارد. تقسيم كار در جامعه بورژوايي، فشار قدرتمند زندگي روزمره كه جهانبيني بورژوايي را در بخشهاي گوناگون توده تقويت مي كند (مثلا: رقابت ميان كارگران بر سر شغل، ساختار امتيازات نسبي كه در ميان اقشاري از پرولتارياي كشورهاي امپرياليستي ايجاد شده و حتي فشار پايان ناپذير "تنازع بقاء" در شرايط حاكميت قانون جنگل)، و سلطه بورژوايي بر روبنا، باعث ميشود كه پرولتاريا نتواند در شماري عظيم يا در اكثريت خود، ناگهان به طبقه اي آگاه تبديل شود يا به ضرورت انقلاب وقوف يابد. ميان اقليت پيشرو پرولتاريا و مابقي طبقه، ضرورتاً شكافي وجود دارد. براي پركردن اين شكاف (در جامعه طبقاتي)، براي ارتقاء مابقي طبقه به جايگاه بخش آگاه، به حزبي پيشاهنگ نياز است. سازماندهي پيشروان درون يك حزب سياسي مجزا، اين مشكل بالقوه را با خود بهمراه دارد كه حزب عليه توده ها قرار گيرد و به يك دستگاه سياسي رفرميستي، يا بعد از انقلاب به يك باند نوين حاكم تبديل گردد. با اين وجود، هيچ ابزار ديگري بجز حزب براي پركردن شكاف ميان رهبري كننده و رهبري شونده، ارتقاء آگاهي توده ها در پيچ و خمها، و بسيج آنها نه فقط جهت سرنگوني بورژوازي بلكه براي پيشبرد تحول جامعه بسوي كمونيسم وجود ندارد ـ يعني بسوي دوراني كه در آن طبقات و احزاب زوال مي يابند و نابود مي شوند.

 

نقش سياسي پيشاهنگ

 

تـدارك بـراي انـقـلاب

 "وظيفه مركزي و عاليترين شكل انقلاب، كسب قدرت بوسيله قدرت مسلح، يعني حل مسئله از طريق جنگ است. اين اصل ماركسيست ـ لنينيستي جهانشمول است..." ("مسائل جنگ و استراتژي"، منتخب آثار مائو، جلد دوم، صفحه 912)

 اگرچه نكته اي كه مائو بيان كرده، از اصول ابتدايي بنظر ميرسد، ولي بسيار عميق و همه جانبه است. بر اين مبنا، كه مجموعه كار حزب پرولتري (زماني كه قدرت سياسي را كسب نكرده) بايد بر تدارك و پيشبرد جنگ انقلابي جهت كسب قدرت سياسي ـ بهنگام پختگي اوضاع ـ متمركز شود. اما اوضاعي كه حزب طي آن بتواند في الفور پرولتاريا را مستقيماً بسمت "حل مسئله" رهبري كند، بندرت پيش مي آيد. اگر بخواهيم بطور خاص اما نه منحصراً از اوضاع انقلابي در كشورهاي پيشرفته امپرياليستي صحبت كنيم، چنين اوضاعي غير معمول است؛ (كمي جلوتر در مورد تفاوت هاي اين مسئله در كشورهاي تحت سلطه و مستعمرات صحبت بيشتري خواهيم داشت). لنين اصرار داشت كه تغييرات ناگهاني و عظيم در اوضاع عيني امري الزامي است كه خارج از اراده هر حزب و طبقه اي قرار دارد. چنين تغييراتي سلطه طبقه حاكمه  بشيوه معمول را ناممكن ساخته و توده ها را به چنان درجه اي بتكان وا ميدارد كه ميليونها نفر را "...بواسطه شرايط بحران و بوسيله خود "طبقات بالايي"، بدرون عمل مستقيم تاريخي مي كشاند." (ورشكستگي انترناسيونال دوم ـ مجموعه آثار، جلد 21، صفحه 214) اينها پيش شرطهاي لازم براي هر اقدام انقلابي بوده، و واضح است كه چنين بحرانهايي هر روز اتفاق نمي افتد.

 و حتي چنين تغييراتي هم بخودي خود نميتواند باعث انقلابي شود. لنين چنين ادامه ميدهد: "انقلاب صرفاً از اوضاعي سربلند مي كند كه طي آن، تغييرات عيني فوق الذكر توسط يك تغيير ذهني همراهي شود، كه اين تغيير ذهني عبارتست از قابليت طبقه انقلابي در قدرت كافي بخشيدن به حركت انقلابي توده اي در جهت در هم شكستن (يا جابجايي) حكومت كهن، حكومتي كه حتي طي يك دوره بحراني نيز بخودي خود "نمي افتد" مگر اينكه سرنگون شود." (مجموعه آثار، جلد 21، صفحه 214) در اينجاست كه اهميت حزب خود را عيان مي سازد ـ حزب در عين حال كه نمي تواند خالق اوضاع انقلابي باشد، اما ميتواند و بايد در "...نماياندن موجوديت اوضاع انقلابي به توده ها، تشريح دورنما و عمق اين اوضاع، ارتقاء آگاهي انقلابي و اراده انقلابي پرولتاريا، كمك به پرولتاريا براي آنكه دست به اقدام انقلابي بزند، و در اين راستا، تشكيل سازمانهايي در خور اوضاع انقلابي، ايفاي نقش كند." (مجموعه آثار، جلد 21، صفحه 217 ـ 216)

 قابليت تشخيص يك اوضاع انقلابي و اداي سهم در آن، و استفاده از فرصت جهت سرنگون ساختن رژيم كهنه، بايد پرورش يابد. پرولتاريا ـ بويژه، بخش پيشرو آن در هر مقطع معين ـ بايد پيش از شيوع كامل بحران، آموزش يافته و آماده باشد. بررسي خصلت پيچيده و پرهرج و مرج اوضاع انقلابي و خود انقلابات اين نكته را روشن ميسازد كه اوضاع انقلابي به هر چيز شبيه هست جز يك ميدان نبرد پاكيزه كه برآن پرولتاريا و بورژوازي، مثل دو تيم پيش از شروع "مسابقه بزرگ"، در برابر هم صف كشيده و روي پيراهنهايشان موضع آنها به روشني نقش بسته باشد، يكي مدافع ستم و استثمار و ديگري مدافع پايان بخشيدن به ستم و استثمار. در عالم واقعيت، انقلابات توسط خيزشهاي اجتماعي غيرقابل تصور و ظهور پديده هاي نوين و كاملا غير مترقبه و كشيده شدن نيروهاي طبقاتي گوناگون تحت پرچمهاي مختلف به زندگي سياسي، و همچنين ظهور گرايشهاي سياسي متفاوت درون صف گسترده طبقه كارگر مشخص ميشود. لنين، در مقاله ديگري طي جنگ جهاني اول، توضيح داد كه انقلاب سوسياليستي:

 

 ...نمي  تواند چيزي غيراز انفجار مبارزه توده اي از سوي همه و هرنوع عنصر ناراضي و تحت ستم باشد. بناگزير، اقشار خرده بورژوايي و كارگران عقب مانده، در آن شركت خواهند كرد ـ بدون چنين شركتي مبارزه توده اي ناممكن است، و بدون آن هيچ انقلابي امكانپذير نيست ـ و بهمان ناگزيري، آنها با خود پيش داوريها، تخيلات ارتجاعي، ضعفها و اشتباهاتشان را نيز بدرون جنبش مي آورند. اما از نظر عيني، آنها به سرمايه حمله ور ميشوند، و پيشاهنگ آگاه انقلاب، يعني پرولتارياي پيشرو، با تبيين واقعيت عيني اين مبارزه توده اي متنوع، ناهمگون، متضاد و ظاهراً هزار پاره قادر خواهد بود آن را متحد ساخته و در جهت كسب قدرت، تصرف بانكها، مصادره تراستها كه همه (اگرچه بدلايل مختلف!) از آن متنفرند هدايت كرده و ديگر اقدامات ديكتاتوري را اتخاذ كند، كه همه در مجموع خود به سرنگوني بورژوازي و پيروزي سوسياليسم منجر خواهد شد. اقداماتي كه بهيچوجه فوراً لكه خرده بورژوايي را از خود نخواهد "زدود". (بحث در باره جمعبندي تعيين سرنوشت، مجموعه آثار، جلد 22، صفحه 653)

 

 چنين است خصيصه اوضاعي كه پرولتارياي آگاه برايش تدارك مي بيند. در اينجا سوالي با صراحت مطرح ميشود: حزب چگونه پرولتاريا را آماده ميسازد، يعني اينكه چگونه اين قابليت را از آن طبقه كارگر مي سازد كه هنگام فرارسيدن زمان انقلاب، لحظه را دريابد؟ (2)

 

مـبـارزه خود جـوش و
جـنـبـش انـقـلابي

 مصالح اوليه براي تدارك سياسي و آموزش انقلابي پرولتاريا در تضادهاي بنيادين امپرياليسم و در وقايع و تحولات انفجاري كه مستمراً از اين تضادها ناشي ميشوند، قرار دارد. در زماني كه اكثريت مردم جهان با جنگهاي تجاوزكارانه امپرياليستي (و مقاومت در برابر آن)، مناسبات اجتماعي عقب مانده و ستمگرانه كه بنيان اين نظام را تشكيل ميدهد (و مبارزه عليه اين مناسبات)، و فقر و محروميت شديد، منجمله سركوب روحي، مواجهند كه بشريت از قابليت پايان بخشيدن سريع بر اين فلاكت و رهايي فوري از قيد مناسبات عقب مانده امپرياليستي برخوردار است ـ اين عوامل باعث ميشود كه توده ها دائماً چشم باز كنند، مسائل را زير سوال كشيده، بپاخيزند و به مبارزه و قيام دست بزنند. در عين حال امپرياليستها خود با ضرورتي ديگر روبرويند، همانگونه كه لنين تاكيد نمود، امپرياليستها بويژه در هنگام بحران با اين ضرورت روبرويند كه توده ها را به حيات سياسي سوق دهند، تا حمايت شان را في المثل جهت انجام فداكاريهاي عظيم مورد نياز در جنگ جهاني جلب كنند. لذا تمامي اين مسائل باعث ميشوند كه پايه هاي پيدايش و آبديده شدن بخش آگاهي از پرولتاريا ريخته شود ـ قشري كه هم از نظر سياسي آگاه است و هم از قابليت رهبري عملي به هنگام بروز فرصتها برخوردار است.

 اما حزب پرولتري بايد چگونه بدين "مواد خام" بنگرد؟ و اين همان نكته اصلي مباحثه اي است كه در "چه بايد كرد؟" ارائه شده ـ مباحثه اي كه كماكان در همان زمينه هاي دوره لنين جريان دارد. اكونوميستها معتقد بودند، آن آگاهي كه توده ها در جريان مبارزات خودجوش بدان دست مي يابند بخودي خود كافيست ـ اكونوميستها بويژه بر مبارزه اقتصادي تاكيد داشتند (و عنوانشان نيز از همين روست). بالعكس، لنين اصرار داشت كه وظيفه حزب عبارتست از "... مبارزه عليه خودروئي، منحرف كردن جنبش طبقه كارگر از اين تلاش خودجوش و تريديونيونيستي كه بزير بال و پر بورژوازي مي خزد، و كشاندن آن بزير بال و پر سوسيال دمكراسي انقلابي (كمونيسم ـ لني ولف). (چه بايد كرد؟ صفحه 49)

 علت چيست؟ اگر چه مبارزه خودجوش ميتواند في النفسه ضربات مهمي بر پيكر سيستم وارد آورد، اما نهايتاً همان چارچوب سياسي (و اقتصادي) بورژوايي كه خود عليه آن شورش كرده را باز توليد خواهد نمود. به قيامها و خيزشهاي "جهان سوم" بنگريد. عليرغم اينكه اين مبارزات بواسطه وجود مناسبات بنيادين امپرياليسم ظهور مي يابد، اما انقلابي ترين آنها نيز در اساس ناسيوناليستي باقي ميماند و در نهايت زنجيرهاي امپرياليسم و بطور كلي  مناسبات استثمارگرانه را نخواهد شكست، مگر اينكه بوسيله يك حزب پيشاهنگ پرولتري رهبري شود.

 جريان خودجوش در ميان ملل تحت ستم، بويژه در قالب ناسيوناليسم انقلابي، اگرچه نقش بسيار مهمي در جريان مبارزه عليه امپرياليسم بازي ميكند، اما نهايتاً (در واقع از همان ابتدا) بايد عليه آن مبارزه نمود، و آنرا از مسير خود منحرف كرد. اما در كشورهاي امپرياليستي، خارج ساختن پرولتاريا و توده هاي ستمديده از كانالهايي كه در جريان خودبخودي ايجاد ميشوند، وظيفه عاجلتر و الزامي تري است. همانگونه كه باب آواكيان خاطرنشان ميسازد:

 

  اگر شما (درون كشورهاي امپرياليستي ـ لني ولف) فقط برويد و با توده ها در همان سطحي كه هستند پيوند حاصل كنيد و توجه خود را به مبارزات ترديونيوني معطوف كنيد، آنگاه كه جنگ رخ دهد (بالاخص صحبت از جنگ جهاني است ـ لني ولف)، حتي اگر سعي كنيد مبارزه را از عرصه ترديونيوني به عرصه بين المللي بكشانيد و انترناسيوناليسم پرولتري و شكست طلبي انقلابي را تبليغ كنيد؛ اين كارگران بزبان ترديونيوني بورژوايي پاسخ خواهند داد: "گوش كن، البته ما بايد براي كسب شرايط بهتر و غيره با اين حضرات مبارزه كنيم. اما از اينها گذشته، اين كشور ماست، اگر بجنگ نرويم و پيروز نشويم، نميتوانيم از شرايط بهتر صحبت كنيم." (جبران عقب ماندگيها در راه انقلاب، انتشارات آر.سي.پي، شيكاگو، 1980، صفحه 16 ـ 15)

 

 حتي دركي كه بطور خودجوش از مبارزه در عرصه هايي به غير از مبارزه اقتصادي ناشي ميشود (مثلا مبارزه عليه تهاجم امپرياليستي "بورژوازي خودي" به جهان سوم و يا مثلا خطر جنگ هسته اي) اگرچه غالباً در مخالفت و حتي افشاي عميق عملكردهاي دولت امپرياليستي باشد، اما گرايش بدين دارد كه اين مبارزه را در چارچوب خواسته هايي نظير حفظ ماهيت "ملت" و يا پايبندي به "قول واقعي" محدود كند. چنين موضعي نيز آخرالامر، زمانيكه موجوديت "ملت" (بوسيله انقلاب و يا جنگ با يك قدرت يا بلوك امپرياليستي رقيب) مورد تهديد واقع شود، مردم را بدفاع از بورژوازي خودي ميكشاند.

 پايه مادي ايدئولوژي بورژوايي، گسترده است. نه تنها روبنائي بورژوايي با تمام تاثيراتش وجود دارد، بلكه پاي مناسبات اقتصادي بنياديني در زندگي روزمره در ميان است كه بطور خودبخودي خصلت حقيقي خويش را پرده پوشي مي كند ـ مثلا ظاهر دستمزد بمثابه مبادله چيزهاي  برابر، يا گرايش مبادله كالايي به اينكه روابط ميان مردم را بمثابه روابط  ميان  چيزها نمايان سازد. اما از اين هم فراتر، روابط اقتصادي و سياسي ميان ملل است كه با گذار به امپرياليسم اهميت زيادي كسب ميكند . اين واقعيت كه اعطاي امتيازات اقتصادي به توده هاي كشورهاي امپرياليستي عمدتاً بر پايه افزايش توان امپرياليستها در غارت "جهان سوم" صورت مي پذيرد، شالوده گسترده و زهرآگين شوونيسم و اكونوميسمي را ايجاد كرده كه يكديگر را تقويت مي كنند، و اين امر ضرورت نبرد عليه جريان خودروئي را عاجلتر ميسازد ـ چرا كه جنبش خودرو به آساني ميتواند به مبارزه براي آن شيوه اي از زندگي تبديل شود كه بر گرده اكثريت مردم جهان استوار گشته است.

 با همه اين تفاصيل، باز هم از بطن اين تضادهاي سيستم امپرياليستي و مبارزات ناشي از آن ـ قيام خودجوش توده ها بمثابه يك جنبه مهم از آن ـ است كه كمونيستها و حزب كمونيست، جنبش انقلابي را برپا ميدارند. همانگونه كه قبلا در مورد تشبيه جريان خودجوش به مواد خام گفتيم، سنگ آهن براي اينكه ـ كيفيتاً ـ عوض شده و به فولاد تبديل شود بايد خرد شده، و در معرض حدادي و آبديده شدن قرار گيرد. همين در مورد جريان خودجوش نيز صدق ميكند: وقوع اعتراضات و شورشها در ميان توده ها و كشش آنها در دست يازيدن به اين و يا آن ايدئولوژي كه وعده نوعي تغيير يا رهايي ميدهد، بايد تجزيه شود، بايد "تقسيم به دو" گشته و به چيزي كيفيتاً متفاوت، چيزي در سطح كيفي عاليتر ـ يعني يك جنبش واقعي انقلابي ـ سنتز گردد.

 

نقـش افشـاگريهاي سيـاسي

 افشاگري سياسي در اين رابطه حلقه كليدي است ـ يعني تبليغ (اما همچنين ترويج)(3) كه كانونش مهمترين و فراگيرترين وقايع سياسي مورد بحث روز بوده، و آنچنان افشاگري كه مناسبات واقعي طبقاتي و علل اصلي اين وقايع رابيرون كشد. اينگونه افشاگري، نوعي جنگ سياسي با بورژوازي بر سر حياتي ترين خط تمايزات اجتماعي روز است. در همين ارتباط ـ و عمده تر از آن ـ افشاگري، افكار عمومي را در جهت انقلاب خلق مي كند. چنين افشاگري هاي مداومي تصوير همه جانبه اي از اين سيستم محكوم به مرگ ترسيم كرده و ايمان به بي ارزش بودن سيستم را تقويت مي كند. اين نوع افشاگري به ايجاد و تحكيم يك "قطب" انقلابي پرولتري در جامعه، از خلال افت و خيزهاي تمام دوران تدارك، كمك مي كند. بعنوان جزئي از آن، افشاگري بويژه كليد رشد يك روند انترناسيوناليستي در پرولتارياست. آيا توده ها (مشخصاً در كشورهاي امپرياليستي) مي توانند به طريقي غير از افشاي هزاران مورد مشخص ستم امپرياليستي، در حين وقوعشان، به ديدگاه عميق انترناسيوناليستي دست يابند

 افشاگري، توده ها را به سوي عمل سياسي نيز سوق ميدهد (كه بنوبه خود افكار عمومي بيشتري را در جهت انقلاب، خلق ميكند؛ و نيز بطور درجه دوم براي انقلاب نيرو گرد آورده و آبديده ميسازد). لنين خاطرنشان ساخت كه اگرچه فراخوان حزب به اقدامات عملي در برخي مواقع نقش مهمي بازي مي كند، اما افشاگري داراي الويت است و در پاسخ به اين سوال كه چرا كارگران روسيه از سطح "فعاليت انقلابي نازل" برخوردارند، نوشت:

 

  ما بايد خود و عقب ماندن خود از جنبش توده ها را سرزنش كنيم كه هنوز نتوانسته ايم وسايل افشاي بحد كافي پردامنه، روشن و سريع تمام اين پليديها را فراهم سازيم. اگر ما اين كار را انجام دهيم...آنوقت عقب افتاده ترين كارگر هم خواهد فهميد و يا احساس خواهد كرد كه دانشجويان و پيروان فرق مذهبي، موژيك و نويسنده از طرف همان نيروي سياسي در معرض توهين و بيدادگري هستند كه خود او را در هر قدم زندگانيش اينقدر مورد ظلم و فشار قرار ميدهد، و پس از اينكه اين مطلب را احساس كرد به فكر اين مي افتد و خواه ناخواه به فكر اين مي افتد كه خود او نيز برضد اين جريان واكنشي بخرج دهد و آنگاه مي تواند امروز بر ضد سانسورچيها هياهو براه اندازد، فردا در جلوخانه فرمانداري كه شورش دهقانان را سركوب كرده تظاهرات برپا كند، وپس فردا آن ژاندارمهاي ملبس به خرقه روحاني كه كار انگيزاسيون مقدس را انجام ميدهند تاديب نمايد، و غيره. (چه بايد كرد؟ صفحه 88 ـ 87)

 

 افشاگري بايد در عرصه سياسي متمركز شود. يكم آنكه، بورژوازي بطور سياسي حاكميت مي كند و پرولتاريا بايد بطور سياسي آنرا سرنگون سازد. ديگر اينكه، منافع كليه طبقات جامعه در عرصه سياسي فشرده شده است. بنابراين، بخاطر اينكه پرولتاريا براي اجراي وظايفش آماده باشد، وظايفي كه شامل پيشبرد انقلاب سياسي است و هم گرد آوردن متحدينش براي آن خيزش، بايد بيش از هر چيز از لحاظ سياسي تربيت شود. بالاتر از اين، وظيفه اساسي پرولتاريا ـ كه عبارت است از متحول ساختن تمام جامعه و امحاء كليه طبقات ـ مستلزم آنست كه وي قادر باشد در كليه عرصه ها و بويژه در عرصه سياست بطور آگاهانه عمل كرده و رهبري نمايد.

 اين تاكيد، تاريخاً مورد مخالفت اكونوميسم قرار گرفته است. اكونوميسم اساساً چنين استدلال مي كند كه كارگران ابتدا حول خواسته هاي "ملموس" اقتصادي بحركت در خواهند آمد و فقط بعداً ـ و بر همان اساس ـ در مبارزه سياسي (كه خود اين را به مبارزه براي رفرم تنزل مي دهند) شركت خواهند كرد. اكونوميسم پيشنهاد مي كند كه افشاگري عمدتاً بر روي استثمار اقتصادي پرولتاريا متمركز شود، و حتي از اينهم فراتر رفته و مطرح ميسازد كه جنبش انقلابي بايد در پيوند با مبارزه براي نان و كره و كسب رهبري از طريق تاكتيكهاي ماهرانه، ايجاد گردد.

 اما مبارزه اقتصادي درخود، بهيچ وجه توده ها را به درك عميق و همه جانبه از جامعه بورژوايي مسلح نميكند. چطور ميتواند چنين كند؟ در حاليكه شرايط و مبارزات (بخصوص مبارزات واقعاً حاد) روزمره توده ها منبعي براي افشاي امپرياليسم را فراهم مي سازد اما مبارزه بر سر دستمزد و شرايط كار اساساً نبرد بر سر شرايط فروش نيروي كار بوده و مي تواند در چارچوب محدود بورژوايي چانه زدن صاحبان كالاها بر سر قيمت گرفتار آيد. ديدگاه اساسي انتقادي نسبت به جامعه سرمايه داري كه لازمه گسست ريشه اي است، نمي تواند صرفاً از بطن نبردهايي كه در اين عرصه ها جريان دارند، زاده شود. زيرا، همانگونه كه لنين گفت: "اين چارچوب زياده از حد تنگ است". شيوه تفكري را كه قبلا از باب آواكيان نقل شد بياد بياوريد؛ يا فكركنيد چگونه كارگراني كه خواهان و مشتاق مبارزه حول مسائل اقتصادي هستند، مي توانند براحتي بزير پرچم سياسي بورژوازي مبني بر مبارزه براي "حفظ مشاغل" از دسترس مليتهاي اقليت يا كارگران كشورهاي ديگر، كشيده شوند. اين نكته يكبار ديگر عيان ميسازد كه در كشورهاي امپرياليستي تمركز يكجانبه بر عرصه اقتصادي ناگزير به شوونيسم مي انجامد، چرا كه بدون افشاي اينكه اقتصاديات امپرياليستي بر ستم و استثمار "جهان سوم" استوار است، انقلابيون (با هر قصد و نيت) فعاليت و تفكر كارگران را به مسير دفاع كور از آنچه كه رشوه و ريزه هاي خوان امپرياليسم است سوق خواهند داد (4).

 گذشته از اينها، اكونوميسم نيازهاي كارگراني كه در هر زمان تشنه دانستن و دست زدن به عمل انقلابي در مورد موضوعات سياسي هستند را انكار ميكند. اين كارگران بويژه در كشورهاي امپرياليستي حداقل تا زمانيكه جامعه "به هوا پرتاب شود" و چشم انداز انقلاب واقعاً مشهود گردد، عموماً در اقليت خواهند بود، اما گردآوري، آموزش و تبديل اين اقليت به يك نيروي سياسي آگاه به منافع طبقاتي است كه كليد رهبري ميليونها نفر در راستايي انقلابي در زمان پختگي اوضاع ميباشد. پشت كردن به آن كارگراني كه ديگر پا به زندگي سياسي گذاشته اند و واگذاري تفوق سياسي به بورژوازي در رابطه با بسياري مسائل سياسي كه در هر زمان حتي عقب مانده ها را نيز به جنب و جوش درآورده و وادارشان ميسازد كه سرخود را برافراشته و به اطراف بنگرند، بنفع كوچكترين مخرج مشتركي كه گويا همه مي توانند حول آن متحد شوند (مهم نيست برچه پايه اي!) ـ اين برابر است با رها ساختن نقش پيشاهنگ، و تنزل نقش حزب و بخش پيشرو پرولتاريا به پائين تر از سطح آگاهي عمومي. در بهترين حالت، اين دستورالعملي براي ايجاد يك جنبش غير انقلابي است.

 لنين در تاكيد بر اهميت بنيادين افشاگري سياسي نوشت:

 

 آگاهي سياسي و فعاليت انقلابي توده ها را با هيچ چيز نميتوان تربيت نمود مگر بوسيله همين افشاگريها... آگاهي طبقه كارگر نميتواند آگاهي حقيقتاً سياسي باشد مگر اينكه كارگران طوري تربيت شده باشند كه بدون استثناء به همه موارد خودسري و ظلم، اعمال زور و سوء استفاده، اعم از اينكه اين موارد مربوط به هر طبقه اي باشد، پاسخ بدهند. آنهم پاسخي فقط از موضع... (كمونيستي ـ لني ولف) و نه غير آن. آگاهي توده هاي كارگر نميتواند آگاهي حقيقتاً طبقاتي باشد مگر اينكه كارگران در وقايع و حوادث مشخص سياسي و آنهم حتماً روزمره (جاري) ياد بگيرند هر يك از طبقات ديگر جامعه را در تمام مظاهر حيات فكري، اخلاقي و سياسي مورد مشاهده قرار دهند، و مگر اينكه كارگران ياد بگيرند تجزيه و تحليل ماترياليستي و ارزيابي ماترياليستي را عملا در تمام جوانب فعاليت و حيات تمام طبقات و اقشار و دستجات اهالي بكار برند. (چه بايد كرد؟ صفحه 86 ـ 85)

 

 ابزار كليدي اين افشاگري، روزنامه حزبي است كه منظماً منتشر گشته، در سراسر كشور پخش شده، با ارائه تصوير و تحليل جامع از امپرياليسم، عملكرد اين سيستم در چهارگوشه جهان، و جهتگيري مبارزه اي كه بايد آنرا نابود سازد، در همه منافذ و عرصه هاي جامعه نفوذ كند. تنها چنين نشريه اي مي تواند حزب را به دامنه و عمقي كه لازمه خلق افكار عمومي انقلابي است، برساند. نشريه اگرچه تنها سلاح حزب نيست، اما سلاح عمده حزب در دوران تدارك براي اوضاع انقلابي است.

 در كنار وظيفه عمده خلق افكار عمومي انقلابي در پهنه جامعه، نشريه بعنوان سازمانده جمعي حزب و جنبش انقلابي عمل كرده و مداوماً سمت و سوي سياسي فعالين را تعيين مي كند. نشريه بمثابه يك شريان حياتي كه حزب را به توده ها و توده ها را به حزب پيوند مي دهد عمل كرده و به حزب اجازه مي دهد هم بر نبض وقايع دست بگذارد و هم ضربان آنرا تندتر سازد. لنين انعطاف پذيري نشريه را خاطرنشان ساخته و تاكيد مي كند كه:

 

 ...خود انقلاب را بايد بشكل يك سلسله خيزشهاي كمابيش قدرتمند كه دوره هاي آرامش در فواصلشان ايجاد ميشود مجسم كرد، نه بهيچ وجه به شكل يك عمل واحد. بدين جهت مضمون اصلي فعاليت تشكيلات حزبي ما و كانون اين فعاليت بايد كاري باشد كه خواه در دوره قدرتمندترين خيزش انقلابي و خواه در دوره آرامش كامل هم ممكن و هم لازم است؛ يعني كار تبليغ سياسي كه در تمام روسيه متحداً صورت گرفته، تمام جهات زندگي را روشن ساخته، و وسيعترين توده ها را در نظر داشته باشد. اما اينكار در روسيه فعلي بدون يك روزنامه براي سراسر روسيه كه خيلي زود به زود منتشر شود، غيرقابل تصور است. تشكيلاتي كه پيرامون اين روزنامه بوجود مي آيد، يعني تشكيلات همكاران اين روزنامه (بمعني وسيع كلمه يعني كليه كساني كه براي آن كار مي كنند)، براي همه چيز ـ حفظ حيثيت و اعتبار و ادامه كاري حزب در شديدترين دوره "ضعف" انقلاب گرفته، تا تدارك، تعيين زمان و اجراي قيام مسلحانه همگاني ـ حاضر و آماده است. (چه بايد كرد؟ صفحه 218 ـ 217)

 

خـلـق افـكـار عمـومي،

كسـب قـدرت سيـاسي

 حزب كمونيست انقلابي آمريكا در جريان مبارزه براي جمعبندي از تجارب خود و مهمتر از آن، تجربه جنبش بين المللي كمونيستي، بويژه در رابطه با اكونوميسم و در جريان بازبيني آثار لنين (بعلاوه دروس مهم انقلاب فرهنگي كه توسط مائو جمعبندي شده است)، وظيفه مركزي خود را چنين فرموله كرده است: "افكار عمومي را خلق كنيد، قدرت سياسي را كسب كنيد." اين فرمولبندي نكات اساسي در مورد اهميت افشاگري سياسي و نياز به حدادي حلقه هاي اتصال به اوضاع انقلابي آتي، در ايام غير انقلابي، را سنتز مي كند، و در تقابل با جهت گيري اساسي جنبش كمونيستي از زمان مرگ لنين، كه مي تواند به شكل نسبتاً دقيقي در قالب اين شعار جمعبندي شود: "با مبارزات ابتدايي توده ها پيوند يابيد و رهبري آنها را بدست آوريد" (5) قرار دارد. باب آواكيان در توضيح اين وظيفه مركزي، بويژه در مورد ارتباط آن با خود كسب قدرت، نوشت:

 

  وظيفه مركزي داراي دو جنبه است ـ خلق افكار عمومي و كسب قدرت سياسي ـ اما ديوار سنگي آنها را از هم جدا نميكند. ما افكار عمومي را خلق نمي كنيم كه صرفاً افكار عمومي خلق كرده باشيم. ما افكار عمومي را در جهت هدف كسب قدرت، خلق ميكنيم ـ در جهت قيام مسلحانه توده ها، و در جهت ايفاي نقش رهبري توسط حزب در به انجام رساندن آن و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا. بطور مشخص اين بدان معناست كه تا چه حد خط حزب نفوذ يافته و چقدر در پرورش پيشروان بمثابه كمونيست و بمثابه رهبران انقلابي، به تمام معني پيشرفت حاصل شده است. به سخن ديگر، توطئه حول نشريه در چه عمق و گسترشي شكل گرفته است. اين نكته نه تنها اهميتي حياتي در تدارك چنين قيامي دارد، بلكه اهميت حياتي در تاثيرگذاري بر خصلت قيام (و حتي تعيين كردن خصلت قيام) و شانس آن در نيل به پيروزي واقعي دارد...

  "پيروزي در نبرد خلق افكار عمومي" در برابر بورژوازي قبل از سرنگوني آن غيرممكن است؛ اين پيروزي نه الزامي است و نه وظيفه مركزي. واقعيت اين است كه دير يا زود... در جريان تكامل اوضاع عيني و فعاليتهاي انقلابيون گوناگون كار بجايي ميرسد كه بخشهاي مهمي از توده ها به قصد گرفتن اسلحه عليه سيستم بپاخواهند خاست. و نيز كاملا محتمل است كه حتي اگر ما اوضاع را در آن جهت هدايت نكرده باشيم، چنان خيزشي بهر حالت صورت گيرد. اما توان پرولتارياي آگاه براي قرار گرفتن در راس اين خيزش، ايفاي نقش رهبري عمومي از سوي حزب، و امكان پيشبرد خيزش تا حد تغيير اساسي در مناسبات اقتصادي و سياسي بمثابه يك كل، همگي به كار ما از اكنون تا آنزمان (هر زمان كه باشد) وابسته است. در ارتباط ديالكتيكي با همين مسئله، همچنين بستگي به آن دارد كه وقتي آن زمان برسد، حزب و پرولتارياي آگاهي كه پرورش داده ـ و در كوران اوضاع انقلابي و مبارزه كماكان خواهد داد ـ تا چه حد در رهبري و هماهنگي سازي قيام تحت رهبريشان خوب عمل مي كنند. (چرا نقشه ما "خلق افكار عمومي، كسب قدرت است"، نشريه كارگر انقلابي، شماره 92، 13 فوريه 1981)

 

حـزب بـعـنـوان رهـبـر ايـدئـولـوژيـك و سـيـاسـي

 كم بها دادن به وظايف تئوريك و رهبري ايدئولوژيك ضروري حزب، بخش لاينفك درك اكونوميستي از حزب است. از يك جهت، اين امر ناشي از اين فرض است كه وظيفه حزب دنباله روي از مبارزات خودبخودي توده هاست. در اين صورت، تئوري ماركسيستي چه استفاده اي در انجام اين كار دارد؟ اين ايده كه حزب بايد درك كاملي از شرايط عيني ارائه دهد (از جمله تضادهاي نهان و جهت تكامل تضادها و تاثيرات متقابل آنها)، كه بايد در تجارب جهاني و تاريخي پرولتاريا بمنظور راهنمايي خود در انجام وظايف پيش پا تعمق كرده و از آنها جمعبندي به عمل آورد، كه بايد به معضلات گسترده و شايد قسماً ـ و يا حتي به غلط ـ حل شده ناشي از وقايع عظيم تاريخي نظير احياي سرمايه داري در كشورهاي سابقاً سوسياليستي پرداخته شود؛ در دنياي اكونوميستها هيچ جايي ندارد. كار تئوريك لازم توسط حزب، برپايه آن نوع مطالعاتي كه در بالا ذكر شد، به منظور اعمال رهبري در عرصه هاي مختلف و متنوع جامعه كه بر متن آن خيزشها بوقوع مي پيوندد (عرصه هايي كه بايد بمثابه بخشي از گذار به كمونيسم متحول شوند) نيز در دستگاه فكري آنها محلي از اعراب ندارد.

 آنچه كه اكونوميستها در كنه مطلب درك نكرده و يا صاف و پوست كنده رد ميكنند، اين است كه ماركسيسم در حاليكه ايدئولوژي پرولتارياست، علم نيز هست. اين حقيقت دارد كه فقط پيدايش توليد اجتماعي و نخستين مبارزات تاريخي پرولتاريا، بنيانهاي مادي ماركسيسم را فراهم ساخت. و اين نيز يك حقيقت است كه تحول كمونيستي تمام جامعه، به فعاليت آگاهانه پرولتاريايي كه نقش خود در جامعه را درك كرده، وابسته است. اما در عين حال، اين نيز حقيقت دارد كه اين علم خارج از طبقه  كارگر و به وسيله ماركس و انگلس تكامل يافت و پرولتاريا نمي تواند اين ديدگاه را صرفاً با كاركردن يا مبارزه جذب كند. اين ديدگاه تنها با مطالعه اين علم بمثابه يك علم حاصل شدني است. تنفر طبقاتي و احساسات انقلابي پرولتاريا براي انقلاب پرولتري لازم است، اما كافي نيست. اين تنفر و احساسات هنوز آگاهي طبقاتي نيست. و هنوز بر پايه درك علمي (حتي بمفهوم ابتدايي آن) از نقش و وظايف تاريخي پرولتاريا در مواجهه با تمام جامعه و آينده استوار نيست.

 بنابراين، حزب نه تنها بايد پرولتاريا را به لحاظ سياسي بلكه همچنين بايد او را در حدادي آن تئوري كه لازمه انجام اين كار است رهبري كند، بايد پرولتاريا را با جهانبيني و روش همه جانبه و علمي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون، بلحاظ ايدئولوژيكي تربيت نمايد.

 

 مـشـي توده اي

 اما حزب بدون آنكه از توده ها بياموزد نمي تواند رهبري كند. اين به ماهيت دوگانه جريان خودجوش (هم بعنوان "ماده خام" جنبش انقلابي و هم چيزي كه مي بايست با آن مبارزه شده و از مسير خود منحرف گردد) و به اين واقعيت كه، بقول لنين، كمونيسم از منافذ خود زندگي مي جوشد مرتبط است. توده ها خود مستمراً به ضديت با مناسبات عقب مانده جامعه بورژوايي بر مي خيزند. آنها اشكال جديد مبارزه و چشم اندازهاي نوين در جامعه و جهان را مطرح مي سازند و مشقت متحول ساختن بشريت، جامعه و طبيعت را در غيرقابل پيش بيني ترين راهها و روشهاي غير مترقبه بخود هموار ميسازند. حزب اگر بنا است آنها را رهبري كرده و از مسير خودجوش  منحرف سازد، بايد از آنها نيز بياموزد. البته حزب بايد تمام اين آموخته ها را سنتز كرده و به سطحي عاليتر ارتقاء دهد. آري، اما اين سطح عاليتر ميان زمين و آسمان شكل  نميگيرد.

 تضاد ميان يادگيري از توده ها و رهبري كردن آنها در جريان كار برد مشي توده اي، اصلي كه براي نخستين بار توسط مائو تكامل داده شد، حل ميگردد. چنانكه در اساسنامه جديد حزب كمونيست انقلابي آمريكا فرموله شده ، اين اصل عبارتست از گرفتن:

 

  ...ايده هاي توده ها و تجارب مبارزه طبقاتي (و مبارزه توليدي و آزمونهاي علمي) در آمريكا و سطح جهان، و با بكاربست علم انقلاب در مورد آنها، فشرده كردن درسهاي حياتي، تشخيص سره از ناسره، و سپس بازگرداندن اين ايده هاي فشرده به توده ها، نشر وسيع و عميق آنها در ميان توده ها و متحد شدن با توده ها بمنظور بكارگيري آنها در متحول ساختن جهان از طريق مبارزه طبقاتي بمثابه حلقه كليدي. اين نيز پروسه اي مستمر است كه در يك جريان مارپيچي صعودي و در تطابق با تكامل شرايط عيني و مبارزه طبقاتي در مجموع، حركت مي كند. (برنامه جديد و اساسنامه جديد، صفحه 114)

 

 بعنوان جمعبندي بايد گفت كه حزب از طريق خط سياسي و ايدئولوژيك اعمال رهبري ميكند ـ يعني بوسيله بكارگيري ماركسيسم در مصافهاي روياروي پرولتاريا، فرموله كردن خط سياسي صحيح بر آن مبنا، و جلب توده ها به اين خط و به اين ادراك. اگرچه كانون توجه پيشاهنگ بيشتر از هر چيز بايد بر رهبري ايدئولوژيك و سياسي باشد، و اگرچه جهتگيري اكونوميستي در به چنگ آوردن مناصب عاليتر تشكيلاتي بايد افشاء و طرد شود، اما اين بدان معنا نيست كه حزب پرولتري در مورد مقوله هاي تشكيلاتي تسليم جريان خودبخودي گردد. چنانكه استالين گفت:

 

  حزب فقط گردان پيشرو طبقه نيست. اگر حزبي واقعاً بخواهد مبارزات طبقه را رهبري نمايد، بايد در عين حال گردان متشكل طبقه نيز باشد. وظايف حزب تحت شرايط سرمايه داري بينهايت زياد و متنوع است... اما حزب در صورتي ميتواند اين وظايف را به انجام برساند كه خود داراي نظم و تشكل بوده و بخش متشكل پرولتاريا باشد.(اصول لنينيسم، چاپ پكن، 1970، ص 106)

 

 مبارزه لنين عليه اكونوميسم بروي اختلافات تشكيلاتي نيز متمركز شد. اكونوميستها مدافع تشكيلات نسبتاً بي در و پيكر بودند، در حاليكه لنين براي يك پيشاهنگ سياسي و تشكيلاتي با ستون فقراتي متشكل از انقلابيون حرفه اي مبارزه ميكرد. لنين گفت كه اين هسته بايد بطور سيستماتيك براي به انجام رساندن وظايف كليدي تئوريك، سياسي و تشكيلاتي (بر حسب تخصصشان) براي رهبري حزب و توده ها در مجموع، و براي مبارزه با پليس سياسي و تامين قدرت حزب نه تنها براي عمل كردن بلكه قرار گرفتن در موضع تعرض در شرايط فعاليت غيرقانوني و حتي اختناق شديد پرورش يابد. لنين در استدلال عليه اكونوميستها نوشت:

 

  براي "مبارزه اقتصادي عليه كارفرمايان و حكومت" (عبارت ورد زبان اكونوميستها ـ لني ولف) هيچ احتياجي به ايجاد يك تشكيلات سراسري در روسيه كه همه و هرگونه مظاهر اپوزيسيون سياسي و اعتراض و برآشفتگي را در يك حمله مشترك گرد آورد، يعني تشكيلاتي از انقلابيون حرفه اي تشكيل شده و از طرف پيشوايان حقيقي سياسي مردم رهبري شود، نيست. علت آنهم واضح است. چگونگي تشكيلات هر موسسه اي را طبيعتاً و ناگزير مضمون فعاليت آن موسسه تعيين مي كند.(چه بايد كرد؟ ص 122)

 

  اين مسئله بويژه در طول جنگ جهاني اول حدت يافت. انترناسيونال دوم مطلقاً هيچگونه تدارك تشكيلاتي جهت فعاليت تحت شرايط غيرقانوني زمان جنگ نديده بود. اين امر اگرچه بوضوح مرتبط  و برخاسته از مسائل بزرگتر سياسي و ايدئولوژيك بود اما خود نيز به تمركز وتشديد نقاط ضعف اين احزاب ياري رساند و آنرا تقويت نمود. تلاشهاي حزبي اينچنيني ـ بواسطه خط تشكيلاتي اكونوميستي اش ـ حتي اگر خواهان پيشبرد خطي انقلابي هم بود در بهترين حالت بي ثمر ميگشت؛ اگر اصولا ميتوانست تلاشي صورت دهد.

 بخاطر اين دلايل خاص است كه اصول تشكيلاتي حزب بايد بنوبه خود بررسي شوند.

 

 اصول تشكيلاتي

 

 حزب پيشاهنگ بر اساس اصول سانترآليسم دمكراتيك تشكيل ميشود. غرض از سانترآليسم دمكراتيك تلفيق همه جانبه ترين مباحثات و مبارزات بر سر خط حزب با قاطعانه ترين و منضبط ترين نحوه اعمال آن خط مي باشد. اصول سانترآليسم دمكراتيك مشتمل است بر تبعيت فرد از تشكيلات بمثابه يك كل، تبعيت اقليت از اكثريت، تبعيت سطوح پائيني حزب از سطوح بالايي آن، و بالاخره تبعيت تمامي حزب از كنگره حزبي (يا از كميته مركزي منتخب اين كنگره در فواصل نشست هاي آن).

 در صورتيكه پرولتاريا بخواهد وظايف خود را انجام دهد، مطلقاً به يك حزب متمركز ـ از لحاظ تشكيلاتي "سفت و سخت" و در عين حال انعطاف پذير ـ نيازمند است. وقتي به اين بينديشيم كه حتي براي پيروزي در مبارزه براي صرفاً اصلاحي تحت سيستم موجود هم به انضباط و وحدتي آگاهانه نياز است، آنگاه ابعاد آنچه لازمه پيشبرد وظيفه اساسي كسب قدرت و ساختمان يك نظم نوين اجتماعي است، را درك مي كنيم.

 اما سانترآليسم دمكراتيك صرفاً منعكس كننده الزامات سياسي كه پرولتاريا با آن روبرو مي باشد، نيست. اين اصل همچنين منعكس كننده تئوري ماركسيستي شناخت، و رابطه صحيح ميان دانستن و عمل كردن است. و اگر به اين امر كم بها داده شود، يا اين موضوع غلط فهميده شده و نادرست بكار برده شود، آنگاه خصلت ايدئولوژيك و سياسي نيز به ناگزير تنزل خواهد يافت و حزب نهايتاً به ضد خود بدل خواهد گشت. قدرت حزب در فرموله كردن (و بكارگرفتن) يك خط صحيح، بر شكل تشكيلاتي سانترآليسم دمكراتيكش استوار است.

 حزب بايد تجارب حاصله توسط مجموعه اعضايش در كار تبليغ، در ساير جنبه هاي كار عملي بين توده ها و در مبارزات تئوريك (از جمله مبارزه براي جمعبندي صحيح از پراتيك) را بدرستي فشرده كرده و سنتز نمايد. ساختار تشكيلاتي حزب بايد در خدمت اين پروسه باشد. اين كليدي است كه حزب را بعنوان يك مجموعه قادر ميسازد تا خطي سياسي را تدوين كند، كه واقعيت را حتي الامكان بطور همه جانبه و عميق منعكس سازد ـ بدين خاطر (و نه بخاطر نظريه بورژوايي و درخود "بگذار همه حرف خود را بزنند") است كه دمكراسي درون حزبي و مبارزه برسر خط تشويق ميشود. در اينجا دمكراسي ـ دمكراسي پرولتري ـ وسيله اي براي تدوين صحيح ترين چكيده ممكن از وسيع ترين تجارب و مبارزات و نتيجتاً تدوين يك خط سياسي صحيح براي هدايت مبارزه انقلابي، مي باشد.

 اينگونه دمكراسي بطور ديالكتيكي به سانترآليسم حزب پيوسته است. همينكه خط تعيين شد، حزب بايد به محكمترين شكل ممكن براي به عمل در آوردن آن متحد شود ـ و اين به دو علت است. اولا، بخاطر اينكه جنگ طبقاتي بينهايت جدي است و همينكه بر سر اقدام مشخصي تصميم گيري شد، وحدت آهنين براي پيشبرد آن لازم ميآيد. اساسي تر اينكه، سانترآليسم براي تداوم و پيشبرد مارپيچ شناخت به سطحي عاليتر الزامي است.

 منظور چيست؟ از يك نظر، بدون به عمل درآوردن متحدانه يك خط راهي براي تعيين واقعي درستي (يا نادرستي) و تعميق (يا تغيير) آن بر يك شالوده علمي وجود ندارد. اگر بروي يك خط يا سياست مشخص توافق حاصل شود، اما شاخه هاي حزب در بعضي مناطق از اجراي آن سرباز زنند، و اگر اين سياست به شكست بيانجامد، آنگاه تعيين اينكه مباني اين شكست چه بوده بس دشوار ميگردد ـ معلوم نيست خود فراخوان اشتباه بوده يا علت امرخرابكاري در برخورد به دستورات اجرائي است. عميقتر گفته باشيم، هدف از دانستن، عمل كردن است. حزب پرولتري، جهان را دقيقاً بمنظور تغيير آن شناسايي ميكند و اين زنجيره شناخت و پراتيك نبايد گسسته شود. به سخن ديگر، رهبري متمركز حزب واقعاً براي تغيير جهان، و تبديل خط حزب به يك نيروي مادي (و بر اين مبنا، تعميق و تكامل خط و بازگرداندن مداوم آن به پراتيك در سطحي عاليتر، و در مارپيچي بي انتها و صعودي) ضروري است.

 طي اين پروسه، ميان دمكراسي و سانترآليسم ديواري كشيده نشده ـ دمكراسي در سانترآليسم و سانترآليسم در دمكراسي موجود است و خط سياسي حلقه كليدي تداخل آنها و تبديلشان به يكديگر است. بعنوان مثال، مبارزه بر سر خط در كل حزب ـ جنبه اي از دمكراسي ـ نميتواند با هرج و مرج پيش برود، و اگر قرار است به پيشرفت و تعميق خط و تغيير جهان خدمت كند، بايد رهبري شود. بايد حتي براي روشنتر كردن مسائل مورد مطالعه و موازين مبارزه،  جايي كه مرزهاي شناخت بايستي پيش رفته و تعميق يابند تا مسائل به شكل صحيح و پايه اي حل گردند و غيره، رهنمودهاي مركزي صادر شوند. از سوي ديگر، حزب نبايد بدون جمعبندي مداوم از (و مبارزه برسر) تجارب حاصله از كاربرد اين خط در پراتيك و تعميق آن، بطور يكجانبه به اجراي خطش بپردازد.

 بدون سانترآليسم، دمكراسي درون حزب چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ چگونه ابتكارات، توان، و خدمات اعضاء و واحدهاي حزب در تعميق، نقد و حتي اصلاح خطوط و سياستهاي حزب ميتوانند شكوفا شوند؟ اگر نقطه حركت مبارزه بر سر خط حزب، بكارگيري اين خط، و بدين وسيله تغيير واقعيت نباشد، آنوقت اين مبارزه به چه چيز مي تواند خدمت كند؟ و اگر خط سياسي بعنوان چيزي كه بايد به شكل متمركز و با قدرت تمام به عمل درآيد درك نشود، آنگاه مبناي هرگونه نظارت اعضاء بر رهبري چه مي تواند باشد؟ در عين حال، بدون دمكراسي ـ به معناي كاملترين مبارزه و شراكت ممكن كل اعضاء حزب از طريق كانالهاي حزبي ـ خط فرموله شده، واقعاً بي محتوا و يك جانبه بوده، و بكاربست آن بگونه اي متزلزل، بوروكراتيك و مكانيكي انجام خواهد گرفت.

 اين امر، در مناسبات بين سطوح بالايي و پائيني حزب و اصل اعمال رهبري بر پائين تبلور مي يابد. در حاليكه واحدهاي پايه اي در قبال خط فرموله شده حزب (و بكاربست آن) نقشي پراهميت دارند، اما هيچ يك از واحدها نميتواند به تنهايي خط كلي حزب را متحول سازد، يا كار خود را جدا از آن خط، بطور صحيح به پيش برد. هر واحد جداگانه مي تواند ـ بعنوان يك قاعده و در مجموع و در مقايسه با رهبري متمركز حزب ـ تصويري قسمي از كل واقعيت عيني، كار حزب و مبارزه طبقاتي در عرصه جهاني در دست داشته باشد. دانش جمعي و متمركز، عموماً نسبت به دانش فردي و قسمي صحيحتر است، و شكستن حلقه هاي اتصال شناخت و رهبري، به نشاندن امپريسم بجاي علم منجر ميشود.

  از سوي ديگر، بخش هاي مركزي حزب بيشتر قادرند يك خط صحيح را تدوين كنند؛ نه فقط بخاطر اينكه افراد مركزيت برمبناي توانائيهايشان در بكارگيري ماركسيسم انتخاب شده اند، و نه فقط بخاطر اينكه تقسيم كار درون حزب لازم مي كند آنها دقت بيشتري صرف مطالعه مسائل سياسي و تئوريك نمايند، بلكه همچنين به اين علت كه بالاترين هيئت هاي حزبي در موقعيت سنتز كردن دانسته هاي كل حزب قرار دارند. خطي كه در مركزيت حول آن مبارزه ميشود، مبارزات كليه سطوح را در عاليترين سطح ممكن فشرده مي كند. اين اساس ايدئولوژيك تبعيت سطوح پائينتر از بالاتر در حزب است.

 در عين حال، هيچكدام از اينها "تضميني" براي محق بودن هميشگي رهبري نيست. چنين نقطه نظري بيانگر آن نظريه مكانيكي است كه ساختار تشكيلاتي را تضمين كننده حقيقت ميداند. واضح است كه چنين نيست. بهمين دليل است كه اگر اعضاي حزب در مخالفت با حزب بعنوان يك مجموعه و رهبري آن قرار گيرند نه تنها مجازند عقايد خود را حفظ كرده و به هيئتهاي عالي حزب (از جمله خود كميته مركزي) رجوع كنند، بلكه اگر به صحت مواضع خود و اضطرار مسئله و اينكه خط اپورتونيستي تثبيت شده معتقد باشند، وظيفه دارند (بقول مائو) "خلاف جريان شنا كنند" و شورش نمايند. خلاف جريان خط اپورتونيستي رفتن و گردن نهادن به انضباط حزبي بطور ديالكتيكي به هم مرتبطند. همانطور كه در يكي از كتب منتشره از سوي حزب كمونيست چين تحت رهبري مائو توضيح داده شده: "هدف هر دو حفظ صحت خط حزب است." (درك پايه اي از حزب كمونيست چين، انستيتوي نورمن بسيون، 1976، ص 55)

 اصل اساسي مورد بحث در اينجا، مسئوليت تك تك اعضاي حزب در بذل توجه به مسائل مهم، به مبارزه شديداً سرسختانه براي آنچه كه به صحت آن اعتقاد دارند، و پيشبرد آن مبارزه با هدف نيل به وحدت عميقتر حزب حول خط صحيح و تغيير همه جانبه جهان مي باشد. مبارزه و تضاد، شريان حياتي حزب است. مائو در اين باره نوشت:

 

  تقابل و مبارزه ميان ايده هاي مختلف مستمراً در حزب جريان دارد. درون حزب، اين امر انعكاسي از وجود تضاد ميان طبقات جامعه و تضاد ميان نو و كهنه است. چنانچه تضادها و مبارزه ايدئولوژيك براي حلشان در حزب وجود نداشته باشد حياتش پايان مي يابد. (درباره تضاد، صفحه 93)

 

 هيچ حزبي "خالص" نيست و كوشش در راه خالص كردن آن نيز ايده آل ما نيست. احزاب در جوامع طبقاتي به ظهور مي رسند و تحت آن موجوديت مي يابند. تفكر طبقات مختلف بناگزير در احزاب منعكس مي شود. ليكن تنها اگر بطور جدي مبارزه جهت وحدت و با هدف تغيير جهان به پيش برده شود، و اگر زنجيره شناخت و زنجيره رهبري حزب برمبناي اصول سانترآليسم دمكراتيك ساخته شود، حزب قادر خواهد بود خصلت پرولتري خود را حفظ كرده و بطور اساسي تر توده ها را در انقلاب پرولتري رهبري نمايد. لنين در بخش نتيجه گيري مقاله "يك گام به پيش، دو گام به پس" به اهميت تشكيلات پرداخت و به پرولتاريا با قدرت اعلام كرد:

 

  پرولتاريا در مبارزه براي قدرت، سلاح ديگري بجز تشكيلات ندارد. پرولتاريا كه بعلت وجود رقابت پر هرج و مرج در جهان بورژوايي همواره دستخوش پراكندگي است و پشتش  زير بار كار اجباري براي سرمايه خم شده و دائما به "اعماق" فقر و مسكنت نگونسار ميشود، به حالت بهيمي و انحطاط در مي آيد، فقط از اين طريق ميتواند به نيرويي غلبه ناپذير مبدل گردد ـ و حتماً مبدل خواهد شد ـ كه اتحاد معنوي وي  مبتني بر اصول ماركسيسم است، بوسيله وحدت مادي تشكيلات كه ميليونها زحمتكش را در ارتش طبقه كارگر به يكديگر پيوند مي دهد، تحكيم گردد. در برابر اين ارتش، نه قدرت از هم پاشيده حكومت مطلقه روس را ياراي ايستادگي است و نه قدرت سرمايه بين المللي را كه در حال از هم پاشيدن است. (يك گام به پيش، دو گام به پس، مجموعه آثار، جلد 7 صفحه 412)

 

  تضاد ميان حزب و توده ها، و مبارزه بر سر خط حزب، تكامل حزب را در دوران موجوديتش به پيش ميراند. اما طرقي كه اين تضادها بدان وسيله خود ـ و محتوا و اهميت خود ـ را بيان ميكنند، هنگام بقدرت رسيدن پرولتاريا در يك كشور معين و تبديل حزب به نيروي رهبري كننده سياسي و اقتصادي در كل جامعه بطور ريشه اي متفاوتند.

 حتي تحت  سرمايه داري شكاف ميان رهبري و بدنه حزب ميتواند تبديل به پايه اي براي نخبه گرايي شود. اما همانطور كه باب آواكيان خاطرنشان ميسازد:

 

  ... اين موضوع عمدتاً نقشي كناري بازي ميكند؛ بخاطر اين واقعيت كه عضو حزب بودن يا به مفهومي وسيعتر، بخشي از نيروهاي پيشاهنگي كه براي رهبري مبارزه در راه سرنگوني سرمايه داري قدم پيش گذاشته بودن، بمعني شكار شدن، مورد ضرب و شتم و تعقيب ـ آزار، زندان و غيره و حتي قتل ـ قرار گرفتن است و بعلاوه اين جايگاهي "مورد قبول جامعه"  نبوده و معمولا پرستيژ بيشتري بهمراه نمي آورد. (كمونيستها شورشگرند ـ جزوه اي از جوانان كمونيست انقلابي، 1980، صفحه11)

 

 اگرچه مبارزه خطي درون حزب تحت  سرمايه داري اهميت حياتي دارد و گاهي اوقات ميتواند خصلت خصمانه (بشكل حملات اپورتونيستي، انشعابات و غيره) كسب كند اما اين  بندرت شكل اصلي مبارزه طبقاتي در جامعه است و مبارزه خطي عموماً بعنوان بخشي از مبارزه همه جانبه عليه بورژوازي انجام ميشود.

اين وضع با استقرار سوسياليسم تغيير مي كند. چنانكه در فصل پيشين تشريح شد براي بخشهايي از حزب، در جامعه سوسياليستي، پايه هاي اجتماعي و مادي ظهور مي يابد، تا به دارودسته هاي بورژوا، و فراتر از آن، به ستادهاي فرماندهي جهت احياي سرمايه داري مبدل گردند. چنين دارودسته هايي در شوروي و چين يكي پس از ديگري ظهور يافتند، مبارزه اي مستمر را به پيش بردند و موقتاً پيروز هم شدند.

  اما اين فقط يك روي سكه است. روي ديگر سكه آن است كه نه تنها پايه مادي براي مغلوب ساختن چنين دارودسته هايي موجود است، بلكه مبارزه عليه آنها، بمثابه بخشي كليدي از دوره گذار از سوسياليسم به كمونيسم، شيوه خود را نيز دارد. اين يكي از خدمات عظيم انقلاب فرهنگي و مائوتسه دون بود و بيان تعميق پراهميت درك ماركسيستي از حزب است.

 مبارزه حول خط رهبري حزب، در جامعه سوسياليستي، به مبارزه اي كليدي در سراسر جامعه تبديل ميشود. زمانيكه مبارزه طبقاتي در كشور سوسياليستي جريان يابد، ميليونها نفر را در خود درگير كند، آشكارا مسائل كليدي و حياتي يعني تعيين جهت جامعه و خط سياسي صحيح در مقابل ناصحيح به پيش رود و تضاد ميان رهبري كنندگان و رهبري شوندگان كه در جامعه سرمايه داري در هاله اي از رمز و راز پيچيده شده بعينه مورد موشكافي قرار گيرد، تحليل و بررسي شود، بر سرش مبارزه انجام پذيرد و قدم به قدم به حل نهايي نزديك گردد، آنوقت اين تحولات حقيقتاً بيانگر بخشي از پيشرفت عظيم انقلاب سوسياليستي است.

 مبارزه بخاطر متحول ساختن و انقلابي كردن حزب در هر مرحله از جامعه سوسياليستي (و بعنوان بخشي از مبارزه بزرگتر در عرصه جهان و مارپيچهاي آن)، مبارزه براي كم كردن فاصله ميان رهبري كننده و رهبري شونده، و درگير كردن بخشهاي بيشتري از جامعه در سطوحي عميقتر براي تشخيص جهت صحيح و ناصحيح جامعه، و بدينگونه مبارزه براي تقويت نقش رهبري حزب ـ همگي كليد مبارزه براي حذف كليه طبقات و احزاب و نيل به كمونيسم است. آنگاه ديگر نه فقط طبقات متخاصم زوال يافته و از بين ميروند و خصلت تقسيم كار سرمايه داري چيزي مربوط به گذشته ميگردد، بلكه سطح سياسي و ايدئولوژيك جامعه در مجموع به چنان تكاملي ميرسد كه تقسيم كار "دائمي" و نهادي شده ميان رهبري كنندگان و رهبري شوندگان كه در حزب متبلور شده غير لازم ميگردد.

 اما كمونيسم نخواهد توانست مبرا از تضادهاي ميان رهبري شونده و رهبري كننده، و صحيح و ناصحيح باشد. مكاتب متفاوت فكري بازهم حول مسائل مختلف ظهور خواهند يافت. اين مبارزه است كه جامعه را به پيش سوق خواهد داد و نه توافق. در مبارزه ميان صحيح و ناصحيح شكلي از رهبري بايد تكوين يابد، كه "دستور كار را معين نمايد" ( حتي اگر به پايداري بالنسبه حزب نباشد). مضاف بر اين، بايد نوعي از سانترآليسم (حتي اگر شده بطور داوطلبانه) براي بكارگيري خط معين در شكلي هماهنگ جهت بررسي درستي (يا نادرستي) آن خط موجود باشد.

 تحت كمونيسم سطح و دامنه اين مبارزه عميقاً متفاوت خواهد بود، و نقش تعيين كننده منافع طبقاتي وجود نخواهد داشت. همانطور كه تاكيد كرديم، اين قله تنها مي تواند از طريق صعودي طولاني و با گذر از ميان توفان و تندر، فتح شود. اين قله رفيع اگرچه بنوعي در دور دست قرار دارد، اما از لحاظ تاريخي كاملا نزديك است. تضاد ميان آن جامعه بشري كه ميتواند بر مبناي رها ساختن نيروهاي مولده و تكامل بيشتر شناخت بشر، فارغ از تمايزات طبقاتي كهن ايجاد شود و جامعه در حال حاضر، يعني جامعه اي گرفتار در زنجير مناسبات اجتماعي عقب مانده سرمايه، بيش از پيش محسوس ميشود؛ بويژه زماني كه تضاد اساسي ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت خصوصي مجدداً به نقطه عطف يا گرهگاهي نزديك ميشود كه كليه تضادهاي بنيادين امپرياليسم در آن به نقطه جوش خواهد رسيد. رسالت نجات بخشهاي بزرگ از آينده بشريت از آتش و ويراني، بردوش پرولتارياي انقلابي و پيشاهنگش قرار دارد. فرصت براي برداشتن خيزهايي بيسابقه بسوي جامعه كمونيستي نمايان خواهد شد و تمام اينها تاكيدي است بر نقش حياتي حزب پرولتري.

 مائو در سال 1940، در بحبوحه واپسين گرهگاه بزرگ در سطح جهان نوشت:

 

  ...كمونيسم سيستم كامل و واحدي از ايدئولوژي پرولتري و در عين حال نظام اجتماعي نويني است كه با هر سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي ديگر تفاوت دارد و كاملترين، مترقي ترين، انقلابي ترين و منطقي ترين آنها در سراسر تاريخ بشريت است. سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي فئودالي، ديگر به موزه تاريخ سپرده شده است. سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي سرمايه داري نيز در بخشي از جهان (در اتحاد شوروي) يكه در آنزمان سوسياليستي بود ـ لني ولفه و در كشورهاي ديگر چون "آفتابي كه در پشت كوههاي باختر فرو مي نشيند و محتضري كه بسرعت خاموش ميشود" ميماند كه عنقريب به موزه تاريخ سپرده خواهد شد. تنها سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي كمونيستي است كه مالامال از طراوت و شادابي، با سرعت بهمن و با نيروي آذرخش، جهان را در مي نوردد." (در باره دمكراسي نوين، منتخب آثار، جلد 2، صفحات 361 و 360)

 

  شانس انجام خدمات تاريخي ـ جهاني واقعي براي نيل به اين هدف بندرت پيش مي آيد، اما چنين پيداست كه تاريخ اين شانس را به نسل انقلابيون حاضر بدهد.  در اين پرتو است كه وظيفه مسلح شدن به علم انقلاب و كاربرد آن ـ و نقش و اهميت حزب بعنوان ابزار اساسي به عمل در آوردن اين وظيفه ـ ميتواند به جامع ترين و عميق ترين وجه درك گردد.

 

_______________________________________________

 

توضيحات حزب

 

  (1) در عين حال اين نكته نبايد مطلق ديده شود. بعنوان مثال همان نكاتي كه غالباً ـ و عموماً بدرستي ـ بعنوان بخشي از شرايط مساعد ذكر شده (مثلا، عقب ماندگي نسبي روسيه و تجربه انقلاب 1905) جنبه هاي منفي نيز در بر داشتند: قلت پرولتارياي روسيه نسبت به جمعيت عظيم دهقاني (يك تبلور عقب ماندگي) مسبب مشكلات قابل ملاحظه اي بود، انقلابات شكست خورده نيز (علاوه بر آبديدگي) بناگريز روحيه باختگي فراواني بدنبال مي آورند.

  (2) درعين حال، ويژگيهاي مهمي در مبارزه ملل تحت ستم آسيا، افريقا و آمريكاي لاتين دخيل است. فرصتها براي شروع مبارزه مسلحانه در اينگونه كشورها عموماً نزديكتر از كشورهاي امپرياليستي است. اين مسئله ناشي از چندين عامل است: خصلت بس عقب افتاده نيروهاي مولده (منجمله حمل و نقل و ارتباطات) كه بقاي ارتش خلق و حتي مناطقي كه پرولتاريا در آنجا حاكميت خود را بطور موقت اعمال مي كند (حتي پيش از پيروزي سراسري) را امكانپذير مي سازد و موقعيت بس فلاكت بار توده ها، كه عده بيشتري از افراد را تشنه تحول انقلابي مي كند. و همچنين موقعيت بس متزلزل دارودسته هاي حاكم، و غيره. با اينهمه، در كشورهاي تحت سلطه نيز عموماً وجود بحران حاد جهت انجام تعرض نهايي در سطح سراسري ضروري است، و توده ها هم بايد از لحاظ سياسي آماده پيشبرد اين مبارزه باشند. مائو زماني از جنگ ضد ژاپني در چين بعنوان "دوران تدارك" ياد كرد. اگرچه در اينمورد، تدارك از همان آغاز شكل آشكارا نظامي بخود گرفت و نتايج نظامي آن بسيار حياتي بود، اما واقعيت اين است كه بسيج سياسي توده ها نكته كليدي آن بود. بخش حاضر از فصل "حزب" بيشتر بر وظايف حزب انقلابي در كشورهاي پيشرفته تاكيد دارد. اما ديدگاه لنيني از حزب و وظايف سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي آن در بسياري جنبه هاي مهم كاربرد عام دارند. بعلاوه، رشد مناسبات سرمايه دارانه در برخي بخشهاي "جهان سوم" ـ اگرچه بشكلي معوج و بيقواره صورت گرفته ـ اما از جهاتي مهم، بسياري اصول سياسي را بطور مستقيمتر قابل كاربرد ساخته است. براي درك بيشتر از وظايف احزاب در كشورهاي تحت سلطه، رجوع كنيد به "اصول پايه اي براي وحدت ماركسيست ـ لنينيستها و براي خط مشي جنبش بين المللي كمونيستي"، ص 43 ـ 39

  (3) لنين در "چه بايد كرد؟" توضيح داد كه تبليغ، يك واقعه چشمگير در جامعه  را انتخاب كرده و يك ايده  را بمنظور دامن زدن به "نارضايي و خشم توده ها عليه اين بيعدالتي توضيح ميدهد." (صفحه 82) (مثلا چيزي در سطح قتل عام فلسطيني ها در لبنان توسط اسرائيل را براي توضيح ايده ماهيت "نظم" امپرياليستي در "جهان سوم"). مروج، تحليل همه جانبه تري از همين واقعه ارائه خواهد كرد: از جمله نقش اسرائيل و روابطش با امپرياليسم آمريكا، اهميت كل بحران لبنان در پرتو اوضاع جهاني، نقش شوروي و غيره. مبلغ، يك ايده را به تعداد زيادي از مردم ارائه ميدهد، در حاليكه مروج ايده هاي متعدد ـ و كاملتري از چشم انداز جهان ـ را به معدودي از افراد معرفي مي كند.

  (4) مبارزه اقتصادي غالبا بمثابه راهي براي كشاندن اقشار عقب مانده پرولتاريا به زندگي سياسي و مبارزه عمل مي كند، كه بويژه در شرايط خيزشهاي سياسي انقلابي برجسته ميشود. اما در اينجا اگرچه اهميت و پتانسيل مبارزه اقتصادي تغيير مي كند، ليكن بندرت ميتوان آنرا به نوك پيكان هدايت كننده تبديل نمود. چنين كاري في الواقع آب سرد پاشيدن بر جنبش بزرگتر است.

 (5) بعنوان انعكاسي از اين ميراث، حزب كمونيست انقلابي آمريكا اين وظيفه را قبلا بدين شكل فرموله كرده بود: "مبارزه، آگاهي طبقاتي و وحدت انقلابي طبقه كارگر و اعمال رهبري اين طبقه بر جبهه واحد گسترده عليه امپرياليستهاي آمريكايي، بر متن جبهه واحد وسيع جهاني عليه امپرياليسم كه حكام دو ابر قدرت را نشانه رفته است."

 

***

  مائو تسه دونمبارزه انقلابي را به "توفاني" تشبيه كرد:

"نيروئي آنچنان تند و قوي، كه هيچ قدرتي هر قدر هم كه عظيم_باشد، ياراي ممانعت از آن نيست."

 

اما نتيجه نهائي توفانهاي انقلابي ـ اينكه شتاب و خشم خود رااز دست داده و در دشتي كه تغييري اساسي در آن بوجود نيامده فروكش ميكند و يا اينكه در قفاي خود براي آغازي نوين هوائي تازه و خاكي سرزنده بر جاي مي گذارد ـ عمدتاً به فهم و آگاهي مردم بستگي دارد. انقلاب، با مقاومت عادلانه متفاوت است براي انقلاب بايد جهانبيني و تحليلي علمي داشت

 

اين علم، بدنه واحد تئوري انقلابي كه در ارتباط تنگاتنگ با جنبشهاي انقلابي عظيم يك قرن و نيم گذشته تكوين يافته ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون مي باشد

 

پايه ها و اصول بنيادين اين علم در اين كتاب گردآمده و تشريح شده اند. اين كتاب، اثر مهمي است كه مطالعه آن براي هر فعال باتجربه و يا نوآموز ماركسيسم حياتي مي باشد.

 انتشارات  RCP