بين شما
كدام
–
بگوئيد ! –
بين شما
كدام
صيقل می
دهيد
سلاح آبائی
را
برای
روز
انتقام؟
شاملو
آنچه
درباره
سربداران می
پرسند
سربداران
می پرسند

اما يكسری
سئوالات پراكنده
و مهم ديگر هم
در ذهن مردم و
پاره ای
نيروهای سياسی
نسبت به اين
حركت مسلحانه
وجود داشت يا
دارد كه خوبست
در موردش صحبت
كني؟ اولين
سئوال اين است
كه چرا برای
اين حركت، نام
سربداران را
انتخاب
كرديم؟
در
همان دوره
اول، وقتی كه
تقريبا همه
قوای ما در
جنگل متمركز
شد اين نام از
ميان نامهای
مختلف
پيشنهادی با
رای اكثريت
رفقا انتخاب
شد. تا آنجائی
كه به خاطرم می
آيد در نامهای
ديگر كلمه
ارتش بكار
رفته بود مثل
ارتش انقلابی
كارگران و
دهقانان و …
نام
سربداران،
نام پيشنهادی
از سوی رفيق
سيامك زعيم
(شهاب) بود.
البته بعدها
شنيدم او از
زمان شاه كه
در خارج از
كشور بوده اين
نام را برای
ارتش انقلابی
آينده در
ايران، بصورت
يك ايده در سر
داشت. بحثهای
رفيق سيامك
اين بود كه ما
بايد نامی
كوتاه انتخاب
كنيم كه
بتواند
فراگير شود و
به آسانی بر
سر زبانها
بيفتد. نام
كوتاهی كه
معرف يك جنبش
بشود. او
تجربه دوره
انقلاب
مشروطه و اسامی
آن دوره
مبارزان، يعنی
«مجاهد» و
«فدائي» را
مثال می آورد.
روشن بود كه
ديگر آن اسامی
به خاطر اينكه
معرف جنبشهای
ديگر با هويت
ايدئولوژيك -
سياسی متفاوت
بودند، از طرف
ما قابل
استفاده
نبودند. در
عين حال او
تاكيد داشت بايد
نام ما در دل
دشمن رعب
بيفكند و
نشانگر آن باشد
كه ما تا
رسيدن به
اهداف خود از
پای نمی
نشينيم و ترسی
از مرگ
نداريم. يعنی
آنطور كه در
بيانيه قيام
سربداران
آمده: «يا سر ما
بدار آويخته
خواهد شد يا
آنكه ما سر
جنايتكاران
حاكم و دشمنان
دغلكار خلق را
بدار خواهيم
آويخت.»
البته
رفيق سيامك و
همگی رفقا،
بدرستی
سربداران را
بصورت يك
تشكيلات
دمكراتيك می
ديدند كه غير
كمونيستها هم
می توانستند
عضو آن شوند،
همه ارتشهای
انقلابی كه
تحت رهبری
احزاب
كمونيست
تشكيل می
شوند، دارای
چنين خصلتی
هستند.
انتخاب
نام سربداران
ناظر بر اين
بحثها بود، و
از نظر ماهيت
طبقاتی و دوره
تاريخی ربطی
به نهضت
سربداران كه
عليه سلطه
مغولان بر ايران
براه افتاده
بود، نداشت.
حالا كه نام
سيامك زعيم
دوباره به
ميان آمد، در
مورد سرنوشت
او بگو؟
رفيق سيامك
زعيم (شهاب) از
زمانی كه در
هفتم بهمن ماه
60 به اسارت در
آمد، به اوين
منتقل شد و
مدت يازده ماه
تحت شكنجه های
وحشيانه قرار
گرفت، وی
روزانه جيره
شلاق داشت.
عليرغم اينكه
دادگاه انقلاب
اسلامی آمل
همان زمان او
را همراه با
ساير رفقای
اسير محكوم به
اعدام كرده
بود، مجددا وی
را در دادگاه
اتحاديه
محاكمه كردند.
البته رژيم
بسيار
ماهرانه اين
مسئله را
مسكوت گذاشت.
نامی از وی
نبرد، حتی در
عكسها و
فيلمهائی كه
منتشر كردند،
سيامك حضور
نداشت. فقط در
كيفر خواست
عليه اتحاديه
كه توسط
لاجوردی جلاد
نگاشته شده
بود و در
روزنامه های
اطلاعات و
كيهان آن زمان
يكی دو جا به
فردی به نام
شهاب اشاره
شد. البته
همان دوره يك
خبرنگار خارجی
كه فيلمی از
دادگاه تهيه
كرده بود و در
شبكه های خبری
آمريكا پخش
شد، تصاويری
از رفيق سيامك
نشان داد و در
صحنه هائی هم
صندلی خالی ای
كه وی قبلا روی
آن نشسته بود
را بنمايش
گذاشت. اين
مسئله در عكسهائی
كه رژيم از
دادگاه در
روزنامه ها
منتشر كرد هم
مشخص بود. تا
آنجائی كه
اطلاع داريم
بعد از چند
روز، سيامك در
دادگاه
مشاهده نشد.
به هر حال
رژيم رفيق
سيامك زعيم را
آن دوره اعدام
نكرد و می
خواست با
ادامه آزار و
شكنجه های
مدام وی را
بشكند. رژيم
در اينكار
موفق نشد. حتی
برخی زندانيان
سياسی آزاد
شده كه در
زندان شاهد
جلساتی به نام
«نشست سران
گروهها»
بودند، می
گفتند كه رفيق
سيامك يا
معمولا ساكت می
نشست يا بسيار
كم حرف می زد و
حتی يك بار با
نشان دادن
بيسوادی
آخوندی كه به
اصطلاح
می خواست غلط
بودن
ماركسيسم را
ثابت كند،
موجب به هم خوردن
آن جلسه شد.
اين را هم خبر
داريم كه وی
به درخواست
بازجويان
اوين برای
مناظره با
سران حزب توده
و افشای حزب
توده گردن
نگذاشت.
البته اين
شايعه هم بود
كه می گفتند
او در حال
نوشتن جزوه ای
در رد
ماركسيسم است.
برخی
زندانيان
سياسی كه با وی
هم بند بودند
اين خبر را
تائيد كرده و
در عين حال
تاكيد كردند
كه وی همواره
می گفت «رژيم
از يادداشتهای
من هيچ
استفاده ای نمی
تواند بكند و
اين فقط بهانه
ای است برای
وقت خريدن»
طبق اين
روايتها گويا
كماكان رفيق
سيامك ارزيابی
داشت كه رژيم
جمهوری اسلامی
بزودی خواهد
افتاد و شايد
سر دواندن
بازجويان با
مسئله نوشتن
جزوه، مفری
باشد برای در
رفتن از زير
شكنجه های جسمی
و روحی مداوم.
ما خبر
چندانی از
تحولات فكری وی
در زندان
نداريم اما
اين را می
دانيم كه او
در مقابل دشمن
از خود ضعف
نشان نداد.
اگر ضعف نشان
می داد حتما
دشمن از آن
برای درهم
شكستن روحيه
انقلابی رفقای
ديگر و همچنين
در سطح جامعه
استفاده می
كرد. سرانجام
روز پنجم بهمن
ماه 1363 رفيق
سيامك زعيم
برای اجرای
حكم اعدام به
آمل منتقل شد.
هنگام شام،
زمانی كه جمعی
از زندانيان
سياسی در
زندان دادگاه
انقلاب اسلامی
آمل مشغول غذا
خوردن بودند،
در سلول باز
شد و رفيق
سيامك زعيم
قدم به سلول
گذاشت. خوش و
بش كرد و سر
سفره نشست. پس
از پرس و جوهای
اوليه وقتی
برای بقيه
معلوم شد كه
او كيست و برای
چه به آمل
منتقل شده،
زندانيان از
فرط بهت و ناراحتی
دست از غذا
خوردن كشيدند.
ولی او ادامه
داد. روحيه اش
خوب و قوی بود.
ساعاتی بعد
هنگامی كه
نگهبان او را
صدا زد با همگی
خداحافظی
كرد، رفت و
اعدام شد.
بدين
ترتيب جنبش
كمونيستی
ايران يكی از
برجسته ترين
رهبران خود را
از دست داد.
رهبری كه
همواره تلاش می
كرد حرف و
عملش يكی باشد
و هر راهی را
كه جلو می
گذاشت خودش در
پيشاپيش
رهروان حركت می
كرد. بدون شك
تلاشهای
كمونيستی وی
بعنوان
بنيانگذار
سازمان
انقلابيون
كمونيست (م ل) و
اتحاديه
كمونيستهای
ايران و مبتكر
اصلی قيام
سربداران در
خاطره ها باقی
می ماند.
آخرين شعر
بلندی كه (در
زندان) در سال 1362
سرود، در افشای
خمينی و اسلام
بود. در بخشی از
آن چنين سرود:
آن تبه
كرده چو در
رفت همه شاد
نمود
اين
تبه كار چو
آمد همه شادی
به ربود
گل به
گلزار فراوان
و ولی پرپر
بود
اين يكی
آمد و
پرپرشدگان هم
فرسود
پرچم
دين زد و پس
چاوشی مرگ
سرود
از بر
گور فرو آمد و
بر گور افزود
لشكر
آراست ز نادانی
و پستی و جمود
تاخت
آورد به آگاهی
و هشياري، زود
ناله ای
گفت كه طاعون
مگر اين خاك
ربود
گفتم
اسلام نمود
آنچه كه طاعون
ننمود
سئوال ديگری
كه در مورد
قيام
سربداران
مطرح است
چگونگی
برخورد
سربداران به
بنی صدر است.
منظور آن
عبارتی است كه
در پايان
برنامه ده
ماده ای مشهور
به «اهداف فوری
قيام
سربداران»
آمده و می
گويد: «ما
سربداران به
تبعيت از روش
وحدت جويانه
خويش و به
منظور حفظ
اتحاد همه
مردم عليه دستگاه
پوشالی و به
انفراد كشيده
شده خمينی و
دار و دسته اش
از همه
نيروهائی كه
مواضعی
ترقيخواهانه
و ضد
امپرياليستی
عليه استبداد
حاكم مبارزه می
كنند و همچنين
از مجاهدتهای
رئيس جمهوری
فعلی كشور
ابوالحسن بنی
صدر اعلام
پشتيبانی
كرده و همگان
را به اتحادی
بزرگ عليه
دشمن فرا می
خوانيم و
اطمينان
داريم كه
برنامه ده
ماده ای كنونی
بيان خواستها
و آمال
شرافتمندانه
همه مردم ايران
و جناحهای گوناگون
مترقی است.»
پاره ای افراد
و جريانات
سياسی اين
مسئله را
مستمسك قرار
دادند كه هدف
قيام ما بقدرت
رساندن
دوباره بنی
صدر بود. چقدر
اين تصوير
واقعی است و
كلا به اين
مسئله چگونه
بايد نگريست؟
اينكه
ما می خواستيم
دوباره بنی
صدر را به
قدرت
برسانيم،
واقعيت ندارد.
اگر هدف كسی
كشف حقيقت
باشد بايد به
همه جوانب حرف
و عمل سربداران
نظر كند.
همانطور كه در
بيانيه قيام سربداران
و برنامه ده
ماده ای آن
آمده،
سربداران برای
«سرنگونی جمهوی
اسلامی از
طريق قيام
مسلحانه
مردمي» و
برپائی «يك
نظام جمهوری
واقعا مردمی و
متكی به اراده
و آرا خلق» و
«متكی به خلق
مسلح» مبارزه
می كرد. و
همانطور كه
قبلا گفتم
سربداران
تمايلی نداشت
كه به شورای
ملی مقاومت
بپيوندد،
شورائی كه در
آن رياست
جمهوری بنی
صدر و نخست
وزيری رجوی
نهادينه شده
بود. مهمتر از
آن عمل
سربداران – يعنی
گشودن جبهه
نبرد مسلحانه
مستقل تحت
رهبری
كمونيستها – بيان يك
رقابت جدی با
آلترناتيوهای
ديگر بود.
اينكه در
همان بيانيه
برای شكل گيری
اتحاد بزرگ
عليه خمينی و
دار و دسته اش
و سرنگونی
آنها از همگان
منجمله بنی
صدر خواسته می
شود كه حول
برنامه ده
ماده ای متحد
شوند، امری
متناقض است.
آن برنامه
آشكارا با افق
و اهداف ديگر
آلترناتيوهای
موجود در تضاد
بود و يا خيلی
زود با حرف و
عمل شان رو در
رو می شد.
مسلما
اضافه كردن
پيشوندهائی
چون «رئيس
جمهوری فعلي»
به شبهاتی
دامن می زد.
دامن زدن به
چنين شبهه ای
نادرست بود.
هر چند كه ما
بعنوان يك
تاكتيك به آن
نگاه
می كرديم. با
اين تاكتيك می
خواستيم عدم
مشروعيت
«قانوني»
حكومت خمينی
را به لايه
هائی كه هنوز
توهماتی نسبت
به خمينی
داشتند ثابت
كنيم و مهمتر
از آن «اتحاد
بزرگ» را برای
سرنگونی رژيم
سازمان دهيم.
اين مسئله
بر می گردد به
مدلی كه بر
مبنای تجربه
انقلاب 57 در
ذهن خود
داشتيم. مدلی
كه در آن بيش
از نود در صد
اهالی برای
سرنگونی رژيم
متحد شدند.
مسلما بدون
اتحاد گسترده
ميان اقشار و
طبقات مترقی
نمی توان شاهد
پيروزی يك
انقلاب واقعی
بود.
كمونيستها
بايد به ايجاد
بزرگترين
اتحاد ممكن
برای سرنگونی
رژيم توجه
كنند و برای
آن شعار،
برنامه و
سياست روشن و
مشخص داشته باشند.
اما آنچه كه
در انقلاب 57
اتفاق افتاد،
يعنی شكل گيری
آن نوع «اتحاد
بزرگ» جزء
استثنائات
تاريخی بود كه
البته دلايل
عينی و ذهنی
مشخص داشت. فی
المثل همراهی
بخشهائی از
طبقات ارتجاعی
خارج از قدرت
با انقلاب و
حتی «پيوستن»
بخشهائی از
هيئت حاكمه به
صفوف مردم،
نقش مهمی در
گستردگی آن
اتحاد داشت.
بعلاوه،
درك رايج آن
زمان در مورد
رهبری طبقه
كارگر در
انقلاب
دمكراتيك و
كسب قدرت سياسی
توسط طبقه
كارگر دچار
نقص های جدی
بود. سناريوی
غالب بر ذهن
كمونيستها
اين بود كه
نخست طبقه
كارگر همراه
با ديگر قشرها
و طبقات در پی
يك خيزش عمومی
دمكراتيك،
رژيم جمهوری
اسلامی را
سرنگون می كند
سپس وارد
رقابت بر سر
سمتگيری آتی
انقلاب می
شود. همانطور
كه تجربه
سربداران
نشان داد كمونيستها
و طبقه كارگر
از همان ابتدا
در رقابت حاد
با طبقات ديگر
بر سر رهبری
انقلاب قرار
دارند. موضوع
كسب قدرت تحت
رهبری طبقه
كارگر از همان
ابتدای پروسه
انقلاب
دمكراتيك
مطرح است.
تنها در اين
صورت است كه
سمتگيری
سوسياليستی
انقلاب تضمين
می شود و
انقلاب
دمكراتيك به
واقع مقدمه ای
می شود برای0
انقلاب
سوسياليستي.
كه معنای مشخص
آن در عموم
كشورهای تحت
سلطه به معنای
ايجاد مناطق
سرخ پايگاهی
قبل از كسب
سراسری قدرت
سياسی است.
رد پای
دركهای رايج
آنزمان حتی در
مقاله مهم
«طبقه كارگر،
انقلاب
دمكراتيك و
مبارزه برای
قدرت سياسي»
مندرج در
نشريه حقيقت
شماره 145 و 146 (در
سال 1360) قابل
مشاهده است. در
آن مقاله
بدرستی تاكيد
شد كه در عصر
امپرياليسم
فقط طبقه كارگر
می تواند
انقلاب
دمكراتيك را
رهبری كند. آن
مقاله بدرستی
با دنباله روی
طبقه كارگر از
طبقات ديگر
مرزبندی كرد،
بر استقلال
ايدئولوژيك -
سياسی طبقه
كارگر در
انقلاب
دمكراتيك
تاكيد گذاشت،
ضرورت قيام مسلحانه
و تحقق خواسته
های اساسی چون
حقوق
دمكراتيك
طبقه كارگر،
حل مسئله دهقاني،
حل مسئله
وابستگی و
تامين رهائی
ملي، حل مسئله
زنان، حل
مسئله مليتها
و حقوق خلقها
و جدائی دين
از دولت را
خاطر نشان
كرد، همچنين
دو مرحله ای
برخورد كردن
به كسب قدرت
سياسی –
تحت عنوان
اول سرنگونی
ولايت فقيه
بعدا برقراری
حاكميت خلق و
گذار به
سوسياليسم – را انحرافي،
نادرست و
رويزيونيستی
خواند. با
وجود چنين خط
صحيح و روشنی
و چنين نقاط
قوتي، در همان
مقاله گرايشی
به چشم می
خوردكه در آن
به توان طبقاتی
نيروهای
بينابينی در
پيشبرد
انقلاب دمكراتيك
پر بها می دهد.
و می گويد علت
اصلی اينكه
بورژوازی ملی
و خرده
بورژوازی برای
حاكميت تمام
خلق مبارزه نمی
كنند و به
حاكميت نيم
بند خلق رضايت
می دهند، اين
است كه اين
طبقات از
پرولتاريا و دهقانان
تهيدست می
ترسند كه
مبادا از قدرت
خلق استفاده
كنند و راه
سوسياليسم را
باز كنند.
مسئله طوری
بيان می شود
كه انگار
طبقات ميانی
می توانند
انقلاب
دمكراتيك را
بطور كامل به
پيش برند ولی
به خاطر هراس
شان از طبقه
كارگر اين كار
را نمی كنند.
در حالی كه در
عصر
امپرياليسم،
شرايط عينی
اين طبقات طوری
است كه حتی
اگر بخواهند
هم نمی توانند
حاكميت تمام
خلق را برقرار
سازند و بطور
قطع از
امپرياليسم
گسست كنند.
زيرا موجوديت اقتصادی
شان به مقدار
زيادی وابسته
به سرمايه داری
جهانی و بقايای
فئوداليسم در
كشور است . در
نتيجه ايده
ها، سياستها و
برنامه ها و
راه حلهای شان
حكم به قطع
وابستگی به
امپرياليسم و
ريشه كردن
كردن
فئوداليسم نمی
دهد و بيك
كلام آنان
قادر به پيروزی
رساندن
انقلاب
دمكراتيك
نيستند. آنها
حتی اگر در
شرايطی بقدرت
برسند و
قدرتشان توسط
امپرياليستها
سرنگون نشود،
باز هم
مجبورند به
ساز سرمايه مالی
برقصند و به
نوكران
امپرياليسم
بدل شوند. اين
را تجربه همه
آن انقلابات
دمكراتيكی كه
در قرن بيستم
بوقوع پيوست و
تحت رهبری
طبقه كارگر و
حزب کمونيست
انقلابی
نبود، نشان
داد. از همين
زاويه جمعبندی
مائو بسيار
كليدی است كه
دمكراسی نوين
امروز و
سوسياليسم
فردا، دو جزء
از يك كل
ارگانيك اند و
هر دو بايد
توسط ايدئولوژی
كمونيستی و
حزب كمونيستی
هدايت شوند.
به نظرم
مسئله چگونگی
برخورد به بنی
صدر را بايد
در چارچوب
نقايص و
محدوديت هايی
كه در درك
صحيح و همه
جانبه از اين
مسائل داشتيم
قرار دهيم و
بررسی كنيم.
اين را هم در
نظر داشته
باشيم كه در
مقطع سال 60 با
توجه به اينكه
پروسه سرنگونی
حكومت خمينی
را سريع می
انگاشتيم
مسئله اصلی
برای ما اين
بود كه از
طريق سازمان
دادن ارتشی
قدرتمند و در
دست داشتن
مناطقی از
كشور بتوانيم
از موقعيت
بهتری در
تناسب قوای آتی
مبارزه طبقاتی
برخوردار
باشيم.
اما بالاخره
مسئله نحوه
برخورد يا
تماس با
نيروهای
طبقاتی غير
پرولتر در
صحنه عمل
اجتناب
ناپذير است. يعنی
شرايط و اوضاعی
مثل سال 1360 می
تواند باز هم
پيش بيايد.
منظورم اينست
كه باز هم
نيروهای
رنگارنگ در
صحنه باشند و
فعال هم
باشند. ديدگاه
و خط صحيح در
چنان شرايطی
چطور بايد عمل
كند؟
اين سئوال مهمی
است و بهتر
است بگويم از
يك زاويه
گسترده تر و يك
ديد ادامه
دارتر و
استراتژيك تر
به موضوع نگاه
می كند.
منظورم از
استراتژيك
اين است كه
طبقه كارگر
برای كسب قدرت
سياسی و حفظ
آن نياز به
ايجاد يك جبهه
متحد انقلابی
تحت رهبری خود
دارد. به هر
حال زمانی كه
يك نيروی
كمونيستي،
مبارزه
مسلحانه برای
كسب قدرت سياسی
را آغاز می
كند، موضوع
چگونگی
برخورد به
قشرها و طبقات
مختلف جنبه
عملی مشخص تر
و
فوری تری به
خود می گيرد.
هم در زمينه
آماجهائی كه
بايد زير ضرب
بروند هم از
زاويه
اتحادهای
موقتی و
درازمدت.
بويژه زمانی
كه نيروهای
بينابينی در
صحنه سياسی
فعالانه شركت
دارند، نمی
توان نسبت به
اين مسئله بی
تفاوت بود.
حضور فعال اين
نيروها هم
فوايدی دارد و
هم مضراتي. از
يك طرف به
انفراد و ضعف
دشمن ياری می
رساند، از طرف
ديگر به دليل
قدرت و
امكاناتی كه
در دسترس اين
طبقات ميانی
است نفوذ ايدئولوژيك
سياسی
بورژوائی خود
را بر توده ها
اعمال می
كنند. برخی از
اين نيروها حتی
از انقلاب
بيشتر می
هراسند تا از
ارتجاع.
اين مسئله
همواره از
تضادهای
مقابل پای
كمونيستها
خواهد بود كه
چگونه از يك
سو برای ايجاد
اتحاد انقلابی
در ميان
وسيعترين
اقشار خلق
تلاش كنند و
بدان بيان
سياسی و
تشكيلاتی
مشخص بخشند.
از سوی ديگر
مانع از آن
شوند كه
گرايشات و
خطوط بورژوائی
از اين
اتحادها برای
غرق كردن و
خفه كردن خط و
صدای
كمونيستها
استفاده كنند.
آنچه كه روشن
است از طريق بی
اعتنائی به
اتحادهائی كه
در صحنه
مبارزه طبقاتی
بطور موقت يا
درازمدت تر
الزام آور می
شود، نمی توان
با نفوذ
ايدئولوژيك -
سياسی نيروهای
بينابينی
مقابله كرد.
به هر حال
زمانی كه
مبارزه
مسلحانه آغاز
می شود، مسئله
حادتر می شود
و بهيچوجه نمی
توان نسبت به
آن بی توجه
بود. بايد
سياست روشنی
اتخاذ كرد.
يعنی همان چيزی
كه لنين از آن
تحت عنوان
منفرد كردن هر
چه بيشتر دشمن،
استفاده از
شكافهای ميان
آنان، خنثی
كردن برخی
نيروها، جلب
بيطرفی
نيكخواهانه
برخی ديگر و
جذب نيروهای
بينابينی
مردد و متزلزل
و … ياد كرد.
روشن است
هنگام مبارزه
مسلحانه اين
سياستها بار
عملی مشخص
دارند و نبايد
به آن كم بها
داد. اما آنچه
كه يك جريان
انقلابی را در
موقعيتی قرار
می دهد كه
بتواند
بزرگترين
اتحاد ممكنه
را شكل دهد و
دشمن را را به
حداكثر منفرد
كند منوط به آن
است كه آيا در
حال انجام كار
اصلی خود هست
يا نه؟ آيا
اين قبيل
سياستها در
خدمت به تقويت
ابزار كليدی و
اصلی انقلاب
يعنی حزب
کمونيست و
ارتش خلق و
مناطق سرخ
پايگاهی قرار
دارند يا نه؟
در غير اين
صورت هيچ
تضمينی نيست
كه جريانات
کمونيستی به
دام دنباله روی
از نيروهای
قدرتمندتر
حاضر در صحنه
نيفتند.
از اين
زاويه است كه
می گويم بايد
عمل سربداران
– يعنی
تلاش برای ساختن
يك ارتش
انقلابی – را هم
محك قرار داد.
ناديده
انگاشتن تلاش
سربداران در
به عهده گرفتن
اين وظيفه
پايه ای
انقلاب و
ساختن اهرم
اصلی موجب غلط
فهميدن
سياستهای
ديگرش می شود.
متاسفانه
گرايشی در بين
پاره ای
كمونيستها
موجود بوده و
هست كه تحت
عناوينی به
ظاهر «چپ» وجود
نيروهای
بينابينی چون
بورژوازی ملی
را نفی می
كنند ولی
خودشان
برنامه و
سياستهای آن
طبقه را پرچم
خود می كنند.
در واقع بر
مبنای «اسمش
را نيار خودش
را بيار» عمل می
كنند. حال
آنكه،
كمونيستها
مخالف پيش برد
سياستهای زير
جلكی هستند و
از هيچ چيز به
اندازه صراحت
در سياست سود
نمی برند.
بارها در
جمعبندی هايی
كه اتحاديه
كمونيستها و
سپس حزب
كمونيست ايران
(م ل م) از حركت
سربداران و
بررسی ضعفها و
كمبودهای
قيام آمل
ارائه كرده،
با اين ارزيابی
روبرو می شويم
كه حركت
سربداران
آغاز يك گسست
مهم بود. البته
گسستی كه
محدوديتهای
خود را داشت.
ممكنست مسئله
گسست را بيشتر
توضيح بدهي؟
حركت
سربداران
آغاز يك گسست
تاريخی در
حيات اتحاديه
كمونيستهای
ايران بود.
گسست از
انحرافاتش.
مشخصا انحراف كم
بها دادن به
مسئله كسب
قدرت سياسی از
طريق قهر
انقلابي، كه
در دوره 59 – 57 به
شكل اكونوميسم
و
ناسيوناليسم
بروز كرد. يعنی
دنباله روی از
وقايع سياسی و
نيروهای
قدرتمندتر
حاضر در صحنه
و جدا كردن
حساب خود از
جنبش بين
المللی
كمونيستی و
نپرداختن به
مسائل
ايدئولوژيك -
سياسی مهمی كه
پيش پای اين
جنبش قرار
داشت.
اما هر
گسستی هر چقدر
هم راديكال و
انقلابی باشد
كماكان مهر و
نشانی از
گذشته را با
خود به همراه
دارد. هر چند
كه در پی اين
گسست پديده ای
نو و تازه
متولد شده
بود، اما اين
پديده نوين علائم
و مظاهری از
گذشته را با
خود حمل می
كرد. مسلما،
برای خلاص شدن
از تمامی
مظاهر كهنه،
هم زمان لازم
بود و هم
تلاشهای آگاهانه.
نقد رد پای
انحرافات
كهنه و قديمی
و كمبودهای
مشخص، ذره ای
از اهميت حركت
ما نمی كاهد.
دقيقا اهميت و
عظمت آن حركت
از ما می طلبد
كه امروز بطور
علمی آن دوره
را مورد نقد
قرار دهيم.
من سعی
كردم بسياری
از محدوديتهای
ايدئولوژيك و
سياسی آن دوره
را طرح كنم و
تاثيرات عملی
شان را نشان
دهم. بدون شك
آن محدوديتها
مانع از آن شد
كه بتوانيم به
حداكثر
نيروهای
انقلابی
بالقوه و
بالفعلی كه در
جامعه موجود
بود را در
خدمت پيشبرد
انقلاب
دموکراتيک
نوين و
سوسياليستی
قرار دهيم.
مثلا ما در
مجموع
نتوانستيم به
نيروی زنان
تكيه كنيم،
دهقانان را
برانگيزيم و
آموزه های
مائو در زمينه
جنگ انقلابی
را بكار ببريم
و به استراتژی
سياسی - نظامی
صحيحی دست
يابيم. يك
مثال بزنم، حتی
سرود خوب
سربداران با
عباراتی چون
«فرّ ايران»،
آغشته به
ناسيوناليسم
بود. اگر چه
استقلال و
رهائی از سلطه
امپرياليسم
يكی از اهداف
پايه ای
انقلاب
دمكراتيك
نوين
می باشد اما
طبقه كارگر
ايران هيچ
منفعتی در
عظمت طلبی ملی
ندارد. آنهم
در كشور چند
مليتی كه
بارها ملل تحت
ستم به بهانه
«حفظ تماميت
ارضي» مورد
سركوب
وحشيانه قرار
گرفته اند.
همواره
گرايشات
ناسيوناليستی
رسالت و توان
تاريخی طبقه
ما را محدود می
كند و مهمتر
از آن مانع می
شود كه
انترناسيوناليسم
پرولتری را در
دست بگيريم.
در مورد ما هم
چنين شد. آنهم
درست در مقطع
زمانی كه
كمونيستهای
اصيل ديگر
كشورها
مجدانه
داشتند با
اتكاء به مائوئيسم
(آنزمان
انديشه مائو)
بعنوان آخرين مرحله
تكاملی در علم
و ايدئولوژی
طبقه كارگر
جهانی برای
رفع بحران
جنبش كمونيستی
بين المللی
فعاليت می
كردند و به
مسائلی پاسخ می
دادند كه
تاثير فوري،
بلاواسطه و
مستقيم بر پراتيك
انقلابی و
تدارك انقلاب
در هر كشور و
وظايف
كمونيستهای
انقلابی داشت.
منظورم از
گفتن اين
حرفها اين
نيست كه اگر
ما دچار چنين
محدوديتهائی
نبوديم حركت
سربداران
حتما پيروز می
شد. البته
احتمال گسترش
پيروزمند جنگ
انقلابی
بيشتر می شد.
اما باز هم به
دليل غلبه
تناسب قوای
نامساعد در
سطح ملی و بين
المللي،
احتمال شكست
بود. در هر
نبردی احتمال
شكست هست.
مسئله اصلی اين
است كه اگر
اشتباهات
نيروی
پيشاهنگ نقش
كمتری در آن
شكست ايفاء می
كرد، امروز در
موقعيت بهتری
قرار داشتيم.
بدون آن
اشتباهات و
محدوديتها،
ما می
توانستيم
بهتر بجنگيم،
بهتر مبارزه
را پيش ببريم
و آن را طولانی
تر كنيم و در
نتيجه تجربه
بيشتری كسب
كنيم. ما می
توانستيم
بيشتر آزمايش
كنيم، بيشتر
زمين نبرد را
بشناسيم و
دشمن را بيشتر
به كنج ديوار
برانيم و
شناخت بيشتری
از اردوی ضد
انقلاب و نقاط
قوت و ضعف
اردوی انقلاب
كسب كنيم
و جمعبندی های
بيشتری ارائه
دهيم. در آن
صورت تجربه و
شناخت ما بيشتر
می شد و طبقه
كارگر سياسی
تر، آگاه تر و
قوی تر از آن
نبرد بيرون می
آمد.
اگر آن
اشتباهات و
محدوديتها
نبودند،
مسلما نبرد
سخت تر و قطعی
تری به پيش می
برديم و اين
بر ارزش
نبردمان می
افزود و نقطه
عزيمت انقلابی
تر، بهتر و در
سطح بالاتری
برای دور بعدی
مبارزه طبقاتی
از خود بجای می
گذاشتيم. در
آن صورت اثرات
آن بر
پرولتاريا و
خلقهای ايران
و جهان –
حتی اثرات
روحی آن –
می توانست
بهتر باشد.
هميشه شكست
خوب، كمتر
سرخوردگی و
گيجی ببار می
آورد. اين درس
عام مبارزه
طبقاتی است.
البته
رخدادهای
تاريخی را نمی
توان بر مبنای
«اگر» ها قضاوت
و تحليل كرد
اما به جرئت می
توان گفت بدون
آن خطاها،
شانس ممانعت
از شكست و
تداوم
پيرزمندانه
انقلاب
كيفيتا بيشتر
بود.
در
جمعبندی هائی
كه از پراتيك
سربداران
ارائه دادی از
نظر نظامی
نادرستی
«استراتژی
قيام شهری و
كسب پيروزی
سريع» را نشان
دادي. اما قدری
بيشتر در مورد
دلايل سياسی
آن توضيح بده.
منظورت اين
است كه تحت
هيچ شرايطی
نبايد به پای
سازماندهی
قيام شهری
رفت؟
در مورد
اشتباهات و
شكست
سربداران،
بيشتر از همه
بايد روی اين
استراتژی
نادرست تاكيد
كنم.
بحث بر سر
سازمان دادن
قيام در يك
شهر تحت اين يا
آن شرايط معين
نيست. بحث بر
سر استراتژی و
جهت گيريهای
استراتژيكی
است. روشن است
كه كسب سراسری
قدرت سياسی
بدون قيام در
شهرها –
بخصوص شهرهای
بزرگ –
امكان
ناپذير است.
بويژه آنكه تغييرات
مهمی در
ساختار
اقتصادی -
اجتماعی
ايران صورت
گرفته و جمعيت
بيشتری در
شهرها تمركز
يافته و در
نتيجه بر نقش
شهرها در
پروسه كسب
قدرت سياسی
افزوده شده
است. انگشت
گذاشتن بر اين
تغييرات و
مفاهيم عملی
آن برای
مبارزه
انقلابی
بسيار مهم
است. ايران
نيز مانند
اغلب كشورهای
تحت سلطه،
ديگر مانند
چين نيمه اول
قرن بيستم
نيست. با وجود
اينكه هنوز
بخشهای مهمی
از نيروی كار
در گير كار
كشاورزيند،
ما با تصوير
پيچيده تری
نسبت به اوضاع
آنزمان چين
روبروئيم. رشد
معوج توليد و
مناسبات
بسيار مدرن
چنگ در چنگ
مناسبات
قدرتمند
ماقبل سرمايه
داري،
مهاجرتهای
وسيع و شهرهای
بادكرده، از
جمله تغييراتی
هستند كه
نيازمند
تحليل های
تئوريك جديد می
باشند. اين
تغييرات
تاثيرات زيادی
بر استراتژی و
تاكتيك
انقلابی – مشخصا
مناسبات ميان
مبارزه
انقلابی در
شهر و روستا – دارند.
همواره
برقرار كردن
رابطه صحيح
ميان
واقعيتهای
مادی و ابتكار
آگاهانه، شرط
به سرانجام
رساندن هر انقلابی
است. بدون شك
پاسخگوئی
تئوريكی و پراتيكی
اين مسئله،
امروزه يكی از
مشغله های اصلی
جنبش كمونيستی
بين المللی
است.
مسئله اين
نيست كه
سازمان دادن
قيام در يك
شهر، تحت هيچ
شرايطی امكان
پذير نيست.
اما يك چيز
مسلم است و آن
اينكه سركوب
دائمی
كمونيستها
توسط دشمن
غالبا اين
امكان را به آنان
نمی دهد كه بتوانند
طی يك دوره
طولانی كار
سياسی و
تشكيلاتی
گسترده در
شهرها، پايه
اجتماعی خود
را برای دست
زدن به يك
قيام مسلحانه
موفقيت آميز
آماده كنند.
مسئله اساسی
اين است كه
يكم، طبقه
كارگر از چه
طريقی و با
تكيه بر چه
اتحادهای
طبقاتی می
تواند بر دشمن
چيره شود و
دوم نقاط ضعف
واقعی دشمن
كجاست؟
مائو در شش
اثر نظامی بر
نكته مهمی
انگشت می
گذارد. او در
جمعبندی از
شكست قيامهای
شهری گوناگونی
كه حزب
كمونيست چين
در دهه 20 و
سالهای اول
دهه 30 ميلادی
سازمان داد،
اتخاذ آن
استراتژی و
تمايل به كسب
پيروزی سريع
را به پر بها
دادن به نقش
نيروهای
بورژوائی در
انقلاب ربط می
دهد. ما شاهد
چنين تمايلاتی
در ميان
سربداران هم
بوديم. انتظار
كسب پيروزی
سريع، ربط
داشت به بهائی
كه به ديگر
نيروهای
طبقاتی چون
مجاهدين در
گسترش قيام در
ديگر شهرها و
مناطق، می
داديم. حال
آنكه از نظر
طبقاتی اين
قبيل نيروها از
توان
برانگيختن
وسيع ترين
توده ها و
اتكاء به آنها
برای سرنگون
كردن نظام
حاكم (نظامی
كه شامل
نيروهای
طبقاتی
ارتجاعی داخلی
و حاميان
امپرياليست
آنهاست)،
برخوردار نبوده
و نيستند. اگر
كمونيستها
خصلت طولانی
بودن پروسه
كسب قدرت سياسی
را نفهمند،
طبيعی است كه
انتظارشان از
ديگران بگونه
ای بی جا و غير
واقعی زياد
خواهد شد و از
بار وظايف خود
مصنوعا كم خواهند
كرد.
در هر
انقلابی طبقه
كارگر بايد
متحدين طبقاتی
خود را درست
انتخاب كند.
در ايران،
متحدان اصلی
طبقه كارگر،
دهقانان
(بويژه
دهقانان فقير)
هستند. تاريخ
مبارزه طبقاتی
در ايران
بارها شاهد
رقابت حاد
ميان نيروهای
انقلابی و
كمونيستی با
ديگر نيروهای
بورژوائی و
خرده بورژوائی
بوده است.
غالبا وقتی كه
چنين قشرها و
طبقات مرفه تر
در جبهه مخالفت
با حكومت قرار
می گيرند، از
توان و
امكانات
بيشتری برای
تاثير گذاری
بر اوضاع سياسی
برخوردارند.
طبقه كارگر
تنها زمانی می
تواند وارد
رقابت جدی با
اين قبيل
نيروها شود كه
بتواند
نزديكترين و
اصلی ترين
متحدان خود
(كه در ايران
علاوه بر
دهقانان، ملل
ستمديده،
زنان، جوانان
و زحمتكشان شهری
می باشند) را
به دور برنامه
خويش متحد كند
و به حرکت در
آورد. متحد
كردن اين
اقشار تحت
پرچم برنامه و
حزب خود، رمز
پيروزی طبقه
كارگر است.
اگر طبقه
كارگر از
اهرمهای قوی
برخوردار
نباشد، به
راحتی می
تواند دنباله
رو بورژوازی
ملی يا خرده
بورژوازی
مرفه شود.
اگر طبقه
كارگر مشخصا
به بسيج
دهقانان توجه
نكند،
بورژوازی به
اين كار مبادرت
خواهد كرد و
آنان را به
نفع خود به
ميدان خواهد
آورد. ما در
آمل هم شاهد
اين امر بوديم
كه بی توجهی
سربداران در
بسيج
دهقانان، دست
ارتجاع را در بسيج
پايه اجتماعی
خود در
روستاهای
اطراف باز كرد
و ارتجاع از
آن نيرو برای
سركوب قيام
آمل سود جست.
از زمان كمون
پاريس در سال 1871
تاكنون، اين
يكی از مسائل
مهم و تعيين
كننده در شكست
يا پيروزی
انقلابات و
قيامهای
كارگري،
مشخصا در
كشورهائی است
كه دهقانان
بخش مهمی از
اهالی را
تشكيل داده و
می دهند.
متاسفانه
بعضی ها تحت
عنوان اينكه
شهرها از نظر
سياسی تعيين
كننده اند
مسئله راه
انقلاب را
ساده می كنند.
روشن است كه
در عصر
امپرياليسم
فقط دو طبقه
اند كه
قادرند،
جامعه را
بچرخانند يا
پرولتاريا يا
بورژوازي. اين
دو طبقه در
شهرها متمركزند
و به اين معنا
شهر زادگاه
احزاب سياسی و
طبقات اصلی
جامعه است.
سياست از
شهرها آغاز می
شود. اما بحث
بر سر آغاز
جنگ است. جنگ
انقلابی طبقه
كارگر بايد از
كجا شروع شود؟
مسئله اين است.
اگر
بخواهيم از
زاويه نظامی و
سازمان دادن
ارتش به مسئله
بنگريم باز
مسئله روستا
طرح می شود.
روشن است كه
طبقه كارگر
بدون سازمان
دادن ارتش
قادر نيست
قدرت را كسب و
حفظ كند. تمام
مسئله اين است
كه قبل از كسب
سراسری قدرت
سياسي، امكان
اين وجود دارد
كه در مناطقی
از ايران
مبارزه
مسلحانه را
آغاز كنيم و
گسترش دهيم.
امری كه
مستقيما ربط
دارد به نقاط
قوت و ضعف
دشمن و نقاط
قوت و ضعف
مردم. ما در
ايران با دولت
نسبتا متمركز
و قوی
روبروئيم كه
برای اعمال
قدرت خود
عمدتا وابسته
به بازوی اداری
و نظامی خود
است. مركز
قدرت
اقتصادي،
سياسي، نظامی
و ايدئولوژيك
اين دولت
عمدتا در
شهرهاست. هر چقدر
از پايتخت و
از مراكز مهم
شهری دورتر می
شويم، از نفوذ
و دامنه اين
قدرت بويژه از
لحاظ نظامی
كاسته می شود.
اين مسئله
بويژه در
مناطق دور از
مركز و مناطقی
كه ستم ملی
بيداد می كند
برجسته تر
است. يعنی
پايه عينی
آغاز و تداوم
جنگ فراهم تر
است. مبارزه
مسلحانه در
تركمن صحرا و
كردستان در
تاريخ اخير
شاهدی بر اين
مدعاست. اين
مناطق نه جزء
مناطق بزرگ شهری
بوده اند و نه
نيروی اصلی
شركت كننده در
آن مبارزات
كارگران
بودند. آنها،
مناطقی دور از
مركز و كمتر
توسعه يافته
بودند و واقعيت
اين است كه
دهقانان اين
مناطق كه از
ستم بيشتری
رنج می بردند،
بار اصلی جنگ
های انقلابی
عليه جمهوری
اسلامی را بر
دوش كشيدند. و
واقعيت
بزرگتر هم اين
است كه اين
قبيل مبارزات
نقش مهمی در
تقويت
راديكاليسم
در كل جامعه
داشتند.
مقايسه
ميان دو تجربه
تاريخي، قيام
22 بهمن 57 و دهسال
جنگ در
كردستان، به
خوبی نشان می
دهد كه
كمونيستها در
كداميك
موقعيت بهتری
برای براه
اندازی يك
جنبش
پايدارتر
داشتند.
بعضی
ها، قيام
سربداران را
با قيام
سياهكل
مقايسه می
كنند و آن را
تحت عنوان مشی
چريكی جدا از
توده محكوم می
كنند. چقدر
اين ارزيابی
صحيح است و
كلا ميان اين
دو حركت چه
تفاوتهائی
وجود دارد؟
لازمست از
اينجا شروع
كنم كه هيچگاه
نبايد هيچيك
از مبارزات
انقلابی عليه
دشمن را محكوم
كرد و به آنان
كم بها داد. از
هر مبارزه ای
بايد درس
گرفت. طبقه
كارگر بدون
بررسی و
جمعبندی از
مبارزات
انقلابی
گوناگون قادر
به پيشرفت
نخواهد بود.
اين ساده ترين
درس مبارزه
انقلابی است.
حركت
سياهكل هم
عليرغم
ضعفهائی كه
داشت، در دوره
خود نقش
انقلابی مهمی
ايفا كرد.
نشانه تولد نسل
انقلابی جديدی
بود كه عليه
رفرميسم
گنديده حزب
توده و جبهه ملی
شورش كرد.
قيام سياهکل
در دوره ای
اتفاق افتاد
که جامعه در
حال خيز
برداشتن به سمت
يک انقلاب
بود. خود
واقعه سياهکل
جزئی از آن
موج بلند
انقلابی بود.
اما
تفاوتهای كمی
و كيفی زيادی
بين حركت
سربداران و
سياهكل موجود
است. از نظر
نظامی چندان
قابل مقايسه
با هم نيستند.
حركت سياهكل
عملا در نطفه
خفه شد و آن
رفقا قادر به
سازماندهی
درگيری نظامی
مهمی نشدند.
از نظر اهداف
سياسی هم
تفاوت جدی
موجود بود.
هدف سربداران
از آغاز
مبارزه مسلحانه
سازمان دادن
ارتش و كسب
قدرت سياسی
بود. در
صورتيكه هدف
مبارزه
مسلحانه
سياهكل انجام
عمليات
مسلحانه
تبليغی بود.
عليرغم
گرايشات
گوناگونی كه
در ميان
سازمان
چريكهای فدائی
خلق وجود داشت
تقريبا همگی
آن رفقا معتقد
بودند كه
رسالت چريك نه
خيز برداشتن
برای سرنگونی
رژيم، بلكه
شكستن ذهنيت
مردم در مورد
ضعف خود و
قدرت رژيم
است. اگر چه از
همان ابتدا
برخی از رفقای
چريك بر اهميت
سازمان دادن
ارتش خلق
تاكيد می
كردند، اما در
عمل مبارزه
مسلحانه
چريكها به عمليات
تبليغ
مسلحانه شهری
محدود شد و از
نظر سياسی
مبارزه
مسلحانه
چريكهای فدائی
به «ابزار
مبارزه عليه ديكتاتوری
شاه» تنزل
يافت نه درهم
شكستن ماشين
كهنه دولتي.
البته نبايد
از نظر دور
داشت كه در
ميان طيف
فدائيان تنها
رفقای ارتش
رهائيبخش
خلقهای ايران
تحت رهبری
رفقائی چون
محمد حرمتی
پور و
عبدالرحيم
صبوری معتقد
به سازمان
دادن ارتش خلق
بودند كه همزمان
با ما در سال 60
مبارزه
مسلحانه را در
شمال آغاز
كردند.
در مورد
مسئله مشی جدا
از توده بايد
بگويم طبيعی
است كه عموما
نيروی آغازگر
مبارزه
مسلحانه در
ابتدا كوچك
است و برای
جذب توده ها
بايد خلاف
جريان حركت
كند. و اينهم
روشن است كه
بالاخره برای
شروع بايد از
يك پايه توده
ای اوليه
برخوردار بود.
اما اين را هم
در نظر داشته
باشيم همواره
ديدگاههای
آرام و
تدريجگرايانه
تحت عنوان
ريشه دواندن در
بين توده ها،
وظايف اصلی
شان را فراموش
می كنند. ريشه
دواندن آنها
بيشتر شبيه
غرق شدن در آب
است نه شنا
كردن خلاف
جريان تا آن
اندازه كه
استراتژی انقلابی
به يك استراتژی
رفرميستی بدل
می شود.
زمانی كه
پای انجام
وظايف خطير و
بزرگ در ميان
باشد، ريسك هم
هست. برای
اينكه
پيشاهنگ
انقلابی مثل
يك باند بی
هدف در هم
شكسته نشود
نيازمند آن
است كه نوعی
«كمربند
اطمينان» ميان
پيشاهنگ و
توده ها موجود
باشد. تا
آنجائيكه به
حركت
سربداران بر می
گردد مشكل ما
فقدان اين
«كمربند
اطمينان» و جدائی
اش از توده ها
نبود. مشكل در
چگونگی به
صحنه آوردن و
سازمان دادن
توده ها و
ناتوانی در
اين زمينه ها
بود.
در اينجا می
خواهم اين را
هم بگويم كه
نقد
كمونيستها در
زمان رژيم شاه
(مشخصا نقد اتحاديه
كمونيستها از
مشی چريكی كه
نسبت به بقيه
جريانات
معروف به «خط
سه» بسيار
دقيقتر و
كاملتر بود)
هر چند دارای
هسته درستی
بود اما كاملا
از زاويه صحيحی
صورت نگرفت.
عليرغم اينكه
اتحاديه به
درستی بر
محدوديتهای
ايدئولوژيك و
سياسی مشی
چريكی مشخصا
برخورد
سانتريستی
چريک های فدائی
نسبت به
مبارزه مهم
ميان
كمونيستهای
انقلابی تحت
رهبر ی مائو
با
رويزيونيستهای
شوروی انگشت می
گذاشت (يعنی
همان امر مهمی
كه ناديده
گرفتنش موجب
فساد
ايدئولوژيك و
سياسی اكثريت
اين سازمان و
پيوستن شان به
اردوی حزب
توده شد) اما
از زاويه راه
انقلاب نقد
اتحاديه
کاملا درست
نبود. نقد
اتحاديه از
اين زاويه
نبود كه با مشی
چريك شهری نمی
توان يك جنگ
انقلابی دراز
مدت سازمان
داد و گام به
گام دشمن و
ارتش ارتجاعی
آن را در هم
شكست. بسياری
از نقدهای آن
دوران نسبت به
مشی چريكي، بر
سر شكل مبارزه
بود و اينكه
شرايط عينی
برای بكارگيری
اشكال قهر
آميز مبارزه
هنوز فراهم
نشده و مبارزه
مسلحانه با
سطح مبارزات
توده ای منطبق
نيست.
اكثريت
كمونيستهای
خط سه (يعنی
كسانی كه
مخالف خط حزب
توده و خط
چريكها بودند)
درك غلطی از
مبارزه
مسلحانه توده
ای داشتند.
آنها مبارزه
مسلحانه را ادامه
و تكامل
جنبشهای توده
ای از اشكال
پائين تر به
اشكالی عالی
تر می ديدند و
به نقش تعيين
كننده عامل
ذهنی (حزب) در
براه اندازی
مبارزه
مسلحانه كم
بها می دادند.
آنها شرايط
عينی آغاز و
توسعه جنگ خلق
را ناديده می
گرفتند،
شرايطی كه
غالبا وجود
دارد هر چند
در تمامی نقاط
كشور حدت و
شدت يكسانی
ندارد. آنها
امكان شروع
مبارزه
مسلحانه را به
بعد از عريان
و حاد شدن
تضادها يا به
بحرانهای
انقلابی
سراسری مشروط
می كردند. در
نتيجه با وجود
داشتن توان
تشكيلاتي، از
فرصتهای
انقلابی
موجود برای
آغاز جنگ خلق
سود نمی جستند
و عملا دنباله
رو جنبشهای
توده ای می
شدند و در
انتظار گذر
جنبشهای توده
ای از مبارزه
مسالمت آميز
به قهر آميز
وقت تلف می
كردند. به
همين خاطر حتی
نتوانستند
نقش موثری در
قيام 22 بهمن 57
ايفاء كنند.
روشن است
كه يك حزب
انقلابی – حتی در
دوره تدارك
برای آغاز جنگ
خلق –
بايد فعالانه
و با سياستی
انقلابی به
كار توده ای و
دخالتگری در
مبارزات مهم و
اعتراضات
توده ای
بپردازد. بايد
به شكوفائی و
عزم مبارزه
جويانه توده
ها و گسترش خط
حزب در ميان
آنان كمك كند.
نمی توان در
انزوا و جدا
از مبارزه
طبقاتی و
پراتيك
انقلابي، حزب
را آبديده
ساخت و جنگ را
تدارك ديد. نمی
توان در
«گلخانه» به
اين امر مهم
نائل آمد.
بقول يك ضرب
المثل چينی
«كاج پير هزار
ساله در گلدانی
نرويد و اسب
تازی در ميدان
محصوری
نتازد». مهم آن
است كه كار
توده ای و
دخالتگری حزب
در عرصه سياسی
جامعه بايد
بگونه ای صورت
گيرد كه به
هدف آغاز جنگ
خلق خدمت كند.
عيب و
ايراد
فعاليتهای
نيروهای خط سه
اساسا اين بود
كه آنها به
كار توده ای و
فعاليت سياسی
به عنوان گرد
آوری قوا و
پيدا كردن
توان كافی برای
آغاز مبارزه
مسلحانه نگاه
نمی كردند.
دورنمای اغلب
شان اينطور
بود كه با
بزرگ و بزرگتر
شدن يا به يك حزب
اپوزيسيون
بزرگ بدل می
شوند يا در
بهترين حالت
در قيامی كه
معلوم نيست چه
زمانی و چگونه
صورت خواهد
گرفت، شركت می
كنند. به همين
خاطر عليرغم
تلاشها و
فداكاريهای
عظيم، اغلب
سازمانهای «خط
سه» نتوانستند
نقش مستقلی در
تحولات سياسی
كشور ايفاء
كنند و از خود
اثر ماندگاری
بر جامعه باقی
گذارند. چونكه
نه درك شان
منطبق بر
قوانين مبارزه
طبقاتی در
ايران بود و
نه مدل شان
برای كسب قدرت
به شرايط سياسی
ايران می
خورد.
بعنوان
جمعبندی
تاكيد كنم كه
مبارزه
مسلحانه برای
كسب قدرت سياسی
زاده مبارزات
خودبخودی
توده ای نيست
و حتی بطور خودبخودی
از دل مبارزه
سياسی انقلابی
تحت رهبری يك
حزب هم بيرون
نمی آيد. شروع
جنگ خلق
همواره گسستی
آگاهانه از
شرايط پيشين
است، گسستی
است از شرايط
مبارزه سياسی
حتی زمانی كه
اين مبارزه
انقلابی
بصورت غير
قانونی و مخفی
پيش می رود.
همانطور كه
گفتم تاكيد روی
اين قانون به
معنای كم بها
دادن به روند
مبارزات سياسی
انقلابی نيست.
اتفاقا دوره
تدارك سياسی
برای آغاز جنگ
بسيار حياتی
است. نكته اين
است كه تدارك
سياسی برای
آغاز جنگ
انقلابي، نمی
تواند يك
تدارك
رفرميستی و
اكونوميستی
باشد. جنگ
انقلابی
ادامه سياست
انقلابی به
طرق و ابزار
ديگری است.
بنا براين در
دوره تدارك،
بايد
فعاليتهای
سياسی
آگاهگرانه و
سازمانگرانه
در ميان توده
ها را بر پايه
كاملا انقلابی
صورت داد. از
درون مبارزات
توده ای كه با
هدف دست يافتن
به خواستهای
قسمی جريان می
يابد – حتی
زمانی كه تحت
رهبری
كمونيستها هم
باشد –
مبارزه
مسلحانه
انقلابی (در
شكل قيام يا
جنگ خلق)
بيرون نمی
آيد. چنين چيزی
ممكن نيست. از
درون تخم
كبوتر، مار
متولد نمی
شود.
شروع جنگ
انقلابی به يك
معنا حتی گسست
از مبارزه
سياسی انقلابی
نيز می باشد.
زيرا جنگ
ادامه همان
سياست ولی به
طرق و ابزار
ديگر است. طرق
و ابزاری كه
اتخاذش دقيقا
به معنای شروع
يك روند جديد
است. روندی
نوين و كيفيتا
متفاوت از
قبل. روندی كه
آغازش
نيازمند نقشه
و تدارك عملی
و تصميم گيری
مشخص است.
لازم به
تاكيد است كه
هرگز نمی توان
آگاهی انقلابی
و انرژی توده
های ميليونی
را پيش از
آغاز جنگ خلق كاملا
رها ساخت و
سازمان داد.
در كشورهای
تحت سلطه ای
چون ايران،
جنگ مهمترين،
اصلی ترين و
بهترين عامل
بسيج كننده
توده ها در سطح
گسترده است.
چرا
بزرگداشت روز
پنج بهمن هنوز
به يك روز تاريخی
و سنت مبارزاتی
بدل نشده است؟
دلايل مختلفی
دارد: پنج
بهمن زمانی اتفاق
افتاد كه
مصادف با شكست
انقلاب بود.
پس از آن ما با
دوران نسبتا
طولانی افت و
ركود روبرو
شديم. تلخی
شكست انقلاب و
تلخی شكست آن
قيام مانع از
آن شد كه همه
مردم به اهميت
تاريخی و
دستاوردهای
آن پی ببرند.
مضافا، ما
در مجموع با
يك عقب گرد
ايدئولوژيك -
سياسی مهم در
جنبش سياسی
ايران روبرو
شديم. شكست
انقلاب و
طولانی شدن
دوران افت و
اوضاع خاص بين
المللی كه
عمدتا پس از
فروپاشی بلوك
شرق تحت رهبری
شوروی و براه
افتادن
كارزار جهانی
بوروژازی بين
المللی عليه
كمونيسم، شكل
گرفت، موجب
رفرميست شدن بسياری
از نيروهای
سياسی شد.
كلماتی چون
انقلاب، جنگ،
مبارزه
مسلحانه، كسب
قدرت سياسی به
تابوئی بدل
شدند كه نبايد
در مورد آنها
حرف زد، طرفداری
از راه مسالمت
آميز مد شد، و
به هر تجربه
انقلابی
مسلحانه به
ديده تحقير
نگاه شد. بعضی
ها هم موضوع
مهم و جدی «كسب
قدرت سياسي»
را به موضوعی
فكاهی بدل
كردند، بطوری
كه آن را به زد
و بند با
قدرتها و كسب
مهارت در جلب
نظر
امپرياليستهای
اروپائی و
آمريكائی
تبديل كردند
يا به سازمان
دادن چند
اتحاديه و
سنديكای
كارگری تنزل
دادند و يا
بدتر از آن،
به معرفی چند
شخصيت و كانال
ماهواره ای !
ريشه
برخورد
سكتاريستی
بسياری از
گروههای سياسی
به تجربه
سربداران را
بايد در
مخالفت آنها
با مبارزه
مسلحانه
انقلابی و
بطور كلی شورش
قهر آميز توده
های محروم
عليه نظامهای
ارتجاعی و
مسبتد حاكم
جستجو كرد.
اغلب نسل
انقلابی
سابق،
اعتقادشان را
به عادلانه،
درست و بر حق
بودن شورش قهر
آميز و مبارزه
مسلحانه عليه
ارتجاع و
امپرياليسم
را از دست
دادند و بسياری
از آنها موعظه
گر راه
انتخاباتی و
پارلمانتاريستی
شدند.
در
صورتيكه اگر
كسی بطور جدی
خواهان
سرنگونی نظام
حاكم باشد و
مهمتر از آن
اگر كسی واقعا
طرفدار
كمونيسم و
طبقه كارگر و
بقدرت رساندن
اين طبقه باشد
نمی تواند از
كنار اين
تجربه انقلابی
بگذرد و آنرا
ناديده
انگارد. بايد
درسهای حياتی
آن را جذب كند.
مسئله اصلا از
زاويه اخلاقی
و ذهنی نيست،
بلكه نقش عينی
است كه اين
قيام در تاريخ
جنبش كمونيستی
ايران ايفاء
كرد. كسی نمی
تواند
انقلابيون و
كمونيستهای
ايران را به
فداكاری و از
خود گذشتگي،
شجاعت و بی
باكي،
استقامت و
سرسختی و
نهراسيدن از
مرگ و آفرينش
افتخار و
قهرمانی
فرابخواند و
براحتی از
كنار قيام
سربداران
بگذرد و اشاره
ای بدان نكند
و خود را بدان
متكی نكند.
روز پنج
بهمن فقط
متعلق به يك
سازمان يا حزب
مشخص نيست اين
روز متعلق به
همه نيروهای
انقلابی و
طبقه كارگر و
خلقهای
ستمديده
ايران و جهان
است. يادآوری
اش به همه
ستمديدگان
غرور و سربلندی
می بخشد.
اينكه
بزرگداشت روز
پنج بهمن به
يك سنت انقلابی
بدل شود و فرا
گير شود اساسا
به تلاش كليه
نيروهای
انقلابی و
كمونيست بستگی
دارد. مسلما
با بپاخيزی
مجدد توده ها
و به ميدان
آمدن نسل جوان
انقلابی
زمينه برای
اينكار بيشتر
فراهم شده
است. زمانی كه
باد به بادبان
انقلاب افتد،
همگان بيشتر ارزش
ستاره را
درجهت يابی
مسير كشتی
درخواهند
يافت.
به آخر گفت و
گو رسيديم اگر
نكاتی ديگر در
مورد نقش،
جايگاه و
اهميت قيام
سربداران داری
بگو؟
می خواهم بر
نقش تعيين
كننده آن قيام
در تكامل اتحاديه
كمونيستهای
ايران تاكيد
كنم. تجربه
سرچشمه درسهای
مهم زندگی
است. تجربه
سربداران،
گسست و جهشی
بود كه ما را
در جاده صحيحی
قرار داد. اگر
چه مسيری كه
بعدها طی كرديم،
پيچ و خمهای
خود را داشت و
فاكتورهای
ديگری چون
پيوستن به
صفوف «جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستي»
در تعميق
گسستها و
جهشهای ما
تعيين کننده
بود، اما
واقعيت اين
است كه بدون
پشتوانه آن
پراتيك
انقلابی گذر
از آن دوره،
بسيار سخت و
شايد غير ممكن
بود. پراتيك
سربداران
سئوالات
پايه ای و
كليدی را برای
ما طرح كرد.
اقدام به يك
حركت جدی جهت
كسب قدرت
سياسي،
سئوالات مهمی
را در مورد
مسائل مربوط
به خط سياسی و
ايدئولوژيك و
راه كسب قدرت
در ذهن ما
ايجاد كرد.
تجربه انقلاب
57 وشكست آن و
تجربه قيام
سربداران،
مستقيما رجوع
و تمركز بر
پايه ای ترين
مسائل علم و
ايدئولوژی
كمونيسم را
الزام آور
ساخت. پاسخگوئی
به سئوالات
پايه ای طرح
شده در پی اين
شكست، محرك
قدرتمندی برای
بازيابی و
تعميق درك از
علم و
ايدئولوژی تا
به آخر انقلابی
شد. ميراث
انقلابی
سربداران ما
را به جلو
راند. به جرئت
می توان گفت
كه بدون آن
ميراث انقلابی
بازسازی
اتحاديه و
سرانجام
ايجاد حزب
كمونيست
ايران (ماركسيست
- لنينيست -
مائوئيست)
امكان پذير نبود.
در عين حال
نمی توان
تاثيرات قيام
سربداران بر
پرولتاريای
بين المللی را
ناديده
انگاشت.
انقلاب ايران
جزء آخرين انقلابات
قرن بيستم
بود. برای
طبقه كارگر
جهانی بسيار
مهم بود كه
طبقه كارگر
ايران چه نقشی
در آن ايفاء
خواهد كرد و
اين انقلاب چه
دستاوردی برای
پرولتاريا
جهانی خواهد
داشت. آيا در
ميان پرچم های
رنگارنگ،
پرچم سرخ
انقلاب واقعی
برافراشته
خواهد شد يا
خير؟ آيا دار
و دسته ارتجاعی
خمينی بدون
مقاومت جدی از
جانب
كمونيستها
اوضاع را به
وضع عادی باز
خواهند
گرداند يانه؟
آيا طبقه
كارگر جهانی
گردان پيشروئی
در ايران
خواهد داشت يا
نه؟ قيام
سربداران نگذاشت
كه پرولتاريای
بين المللی با
جنبش كمونيستی
منكوب و در هم
شكسته ای در
ايران روبرو
شود. خبر قيام
آمل به همه
كمونيستهای
جهان شور و
حرارت بخشيد.
اين خبر در
صفحات نشريه
«كارگر
انقلابي»
ارگان «حزب
كمونيست
انقلابی
آمريكا» درج
شد. آن رفقا
قيام
سربداران را
الهام بخش
پرولتاريا و
ستمديگان
جهان دانستند
و گفتند اين
بخت را داشته
اند كه از
كمونيستهای
ايرانی
مستقيما
تاثير بگيرند.
آنان در مقابل
موج انحلال
طلبی كه در
نتيجه شكست
انقلاب 57 بر
جنبش سياسی
ايران غلبه
كرد، بر
حقانيت قيام
آمل تاكيد كردند
و در پاسخ به
كسانی كه آن
قيام را پوچ و
اشتباه می
خواندند،
تاكيد كردند
كه «آنچه جنبش
را در چنين
دورانی
پراكنده می
كند فقدان مقاومت
است نه جنگ
سازمانيافته.»
امروز رفقای
«حزب كمونيست
نپال
(مائوئيست)»
نيز از
«ماندگاری
تاريخی كه
سربداران با
خون خويش
نگاشتند» صحبت
می كنند و
«جنبش انقلابی
انترناسيوناليستي»
از تجارب و
خدمات رفقای
ايرانی خود
حرف می زند.
اين مايه
مباهات و منبع
بزرگ انرژی و
عزم انقلابی
برای ماست كه
كمونيستهای
بنگلادش،
كلمبيا،
تركيه، پرو،
هند و افغانستان
با افتخار از
سربداران نام
می برند. اين
برای
پرولتاريای
ايران و مشخصا
حزب ما
دستاوردی است
بس عظيم و
توشه ساز
نبردهای عظيم
تر در آينده.
و بعنوان كلام
آخر؟
حرفها
زده شد ! وقت
عمل است ! بايد
درسهای سرخ آن
قيام
دلاورانه را
به ميان نسل
جوان انقلابی
ببريم. آگاهی
را به نيروی
مادی بدل
كنيم، تركيب
انفجاری از
تجربه نسل قبلی
و شور انقلابی
نسل جديد
بوجود آوريم،
و با اتكاء به
اين تركيب جنگ
خلق را سازمان
دهيم، بنيان
نظم كهن را بركنيم
و دنيا نوينی
بر پا داريم.
در خاتمه می
خواهم بار
ديگر خاطره
سرخ رفقای
جانباخته
قيام
سربداران را
گرامی بدارم.
رفقائی كه در
زندگی مظهر
جامعه نوين
بودند و در
مرگ بذر آن !
ما هيچگاه
مرگ عزيزترين
رفيقان و
نزديكترين ياران
مان را باور
نكرديم، آنان
مدام با ما بودند،
مدام حس شان می
كرديم،
يادشان آتش به
جان مان می
زد، وقت هر
دلتنگي، از
شجاعت و سرسختی
آنان الهام می
گرفتيم، در
دشوار ترين
دوره ها
قوتمان می
دادند و
جرئتمان می
بخشيدند و
روشن مان می
كردند. همواره
حضورآنان را
در جشن پيروزی
توده ها به
تصوير خيال می
كشيديم. بدون
شك حضور
قدرتمندانه
آنان و ديگر
كمونيستهای
جانباخته
ايران و جهان
در نبردهای
آينده، در
پيروزيهای
نوين و در
فردای آزادی
حس خواهد شد.
فردائی كه
ديگر تفنگی در
كار نيست، هيچ
انسانی بيش از
يكبار نمی
ميرد، هزاران
شكوفه گل
خواهد داد،
هزاران لبخند
بر لبان نقش
خواهد بست،
هزاران پنجره
بسوی خورشيد
باز خواهد شد،
و زيباترين
اميدها رنگ تحقق
خواهد يافت.