من و تو يكی
شوريم
از هر شعله
ئی برتر،
كه هيچ گاه
شكست را بر ما
چيرگی نيست
چرا كه از
عشق
روئينه
تنيم.
شاملو
تلاشهای
بعد

برگرديم به
جنگل، دشمن چه
اقداماتی را
در رابطه با
تعقيب رفقائی
كه به جنگل
عقب نشستند
سازمان داد؟
دشمن
تلاش بسيار كرد
كه در همان
مقطع كار را
يكسره سازد و
باقی مانده
قوای ما را از
ميان بردارد.
با توجه به
ميزان نيروئی
كه در آن
روزها در آمل
متمركز كرده
بود، بطور گسترده
ای نيروهای
خود را به
جنگل فرستاد.
هلی كوپترهای
بيشتری بدين
منظور اختصاص
داد كه تا چند
هفته مدام بر
فراز جنگل
پروازهای
شناسائی صورت
می دادند. از
سوی ديگر،
گروه گروه
پاسدار به
مناطق جنگلی
كه قبلا در آن
مستقر بوديم،
اعزام شدند.
به برخی
تلارهای محل
اقامت مان
رفتند. بر در و
ديوار آن عليه
ما شعار
نوشتند. از
برخی وسايل ما
مانند كيسه
خواب و ديگ و
قابلمه اضافی
فيلم برداری
كردند و در
تلويزيون
سراسری نمايش
دادند تا نشان
دهند كه جنگل
تحت كنترل آنهاست.
سراغ بسياری
از گالشهای
ساكن در جنگل
رفتند، آنها
را تهديد
كردند و در
مورد ما
اطلاعات
خواستند، اما
تلاشهای شان
ثمری نداد.
متاسفانه،
دو تن از اسرای
جنگی ما زير
فشارهای دشمن
ضعف نشان
دادند. رژيم
با اطلاعاتی
كه از آنها
بدست آورد
احتمال آن را
داد كه ما به
روستای ييلاقی
«گزنا سرا» عقب
نشسته باشيم.
از همينرو
عمليات نظامی
بزرگی را برای
محاصره و
سركوب ما در
اين روستا
سازمان داد. چند
تن از
فرماندهان
اصلی سپاه
پاسداران از
تهران هدايت اين
عمليات را بر
عهده گرفتند.
چند صد نفر
نيرو در كنار
معدن «سنگ
دركا» تمركز
داده شد. و صبح
زود، روز 18
بهمن، رژيم
انتقال
نيروهايش به
اين روستا را
از طريق هلی
كوپتر آغاز
كرد.
قبل از اينكه
به درگيری
«گزناسرا»
بپردازي،
موقعيت
نيروهای
خودمان را هم
توضيح بده؟
چگونه رفقای
مختلف همديگر
را پيدا
كردند؟
پس از انتقال
رفيق حسين
رياحی به
تهران و و
ديگر رفقای
زخمی كه قادر
به حركت
نبودند، باقی
رفقا خود را
به منطقه غرب
رودخانه هراز
رساندند. دو
سه شبی در
تلارهای اين
منطقه اطراق
كردند و برخی
آذوقه هائی كه
در تلارهای مختلف
به جا مانده
بود را جمع
آوری كردند.
گالشهای محل
خبر سلامتی
دسته ای ديگر
و همچنين نقل
و انتقالات
پاسداران را
دادند. يكی از
گالشها كه با
كاك محمد
بسيار صميمی
بود، مدام
سراغ او را
می گرفت،
زمانيكه خبر
جانباختن كاك
محمد را شنيد،
وا رفت و بر
زمين نشست و زار
زار گريست.
رفقا به
آخرين
تلارهائی كه
قبل از حركت
به سمت آمل در
آن مستقر
بوديم رفتند.
شعارهائی را
كه پاسداران
بر در و ديوار
تلاری نوشته
بودند پاك
كردند و
بعنوان نشانه
شعار «درود بر
سربداران»،
«درود بر شهدای
بخون خفته
قيام آمل» را
نوشتند تا اگر
احتمالا رفقائی
ردشان به آن
طرف افتاد از
حضور ما با
خبر شوند.
سرانجام
رفقا مسير
معدن «سنگ
دركا» را در
پيش گرفتند.
يكی دو ساعتی
نزد چند تن از
كارگران معدن
گذراندند.
آنها به گرمی
از رفقا
استقبال
كردند و از
اينكه ما را
زنده
می ديدند
خوشحال بودند.
مدام سراغ
رفقای محلی چون
حشمت اسدی و
مسعود حيدری
را می گرفتند.
آنها خبر رفتن
17 نفر از رفقا
به سمت گزنا
سرا و همچنين
اخبار شهر و
خبر اعدام
رفقا را دادند.
آنها مسحور
قهرمانی رفقای
اعدام شده
بويژه رفيق
فرح بودند.
صبح روز
بعد هنگامی كه
برف شروع به
باريدن گرفت،
رفقا راه
«گزنا سرا» را
در پيش
گرفتند. از
ميان برف
سنگين،
سربداران با
استواری به
پيش راه می
گشودند، سرود
می خواندند و
به
جانباختگان
كمونيست درود
می فرستادند.
بی تابی و
التهاب همه را
فراگرفته بود.
نه سختی راه
مطرح بود نه
سرمای
زمستاني. شوق
ديدار رفقائی
كه زنده
ماندند همه را
گرم كرده بود
و انرژی خارق
العاده ای به
همه داده بود.
با وجود اينكه
غم و درد
فراوان بود ولی
حس ديدار،
چاشنی
قدرتمندی از
نشاط و خوشی
با خود داشت.
حوالی ظهر
رفقا به «گزنا
سرا» رسيدند.
ديدار رفقای
دو گروه صحنه
ای رويائی
بود. يكی از پر
بارترين،
زيباترين و
قدرتمندترين
خاطره های
زندگی و لحظاتی
كه هيچگاه
فراموش
نخواهند شد.
همه سرشار از
احساسات پر
شور بودند.
همه از هيجان
سرخ شده بودند،
قهقهه های
خنده فضا را
پر كرده بود.
در چشمان همه
اشك نشسته
بود. هر
رفيقي، رفيق
ديگر را صدا می
زد. همه
همديگر را
صميمانه و با
تمام قوا در
آغوش گرفتند،
هيچكس حاضر
نبود خود را
از آغوش ديگری
بيرون
اندازد، هر
لمسی خبر از
زندگی و زنده
بودن داشت.
فضا مالامال
از عشقی عميق
و رفيقانه
بود. حس نزديكی
به هم، همه را
قويتر ساخت.
لحظات سختی
بود غم و شادی
در هم آميخته
بود. از يكسو
وجود رفقای
زنده موجب خوشحالی
بيش از اندازه
بود و از سوی
ديگر، از دست
دادن برخی
ديگر كه حاضر
به باورش
نبوديم به
يقين تبديل می
شد.
«گزنا
سرا» به محل
استراحت و
تجديد قوای ما
بدل شد. البته
بحثهای اوليه
جمعی هم در
مورد «چه بايد
كرد» صورت
گرفت. اما
هنوز گرمای
نبرد آمل از
تن ما بيرون
نرفته بود. يكی
از رفقا
پيشنهاد
عمليات
انتقام رفقای
اعدام شده در
شهر را داد،
يكی ديگر می
گفت ما جرقه
را زديم حالا
بايد منتظر
ببينيم مردم
چه عكس العملی
نشان می دهند.
تنها يكی از
افراد، روحيه
اش را از دست
داده بود و با
پربهائی به
دشمن می گفت
ديگر نمی شود
كاری كرد و
بايد روانه
شهر شويم. ولی
اكثريت رفقا
معتقد بودند
كه بايد راه
را ادامه
دهيم. چند شبی
كه در اين
روستا بوديم
هر شب زندگی
تنی چند از
رفقای
جانباخته را
گرامی
می داشتيم. از
خصوصيات
انقلابی و
كمونيستی هر
يك سخن می
گفتيم. همه
رفقا خاطرات
خود از آنها و
مشاهدات خود
از نبرد آمل
را تعريف می
كردند. قرار
شد سه رفيقی
كه زخم سطحی
برداشته
بودند به شهر
منتقل شوند.
رفقا، عبداله
ميرآويسي،
بهزاد شمال و
حسن اميری
همراه با يك
گروه ده نفره
به سمت جنگل
«كلرد» براه
افتادند. رفقای
ديگر هم قرار
شد مقداری
آذوقه جمع آوری
كنند و با
بازگشت گروه
«گزناسرا» را
ترك بگويند و
در منطقه
«كلرد» سكنی
گزينند و به
جمعبندی
نشينند.
گروه ده
نفره هنگام
بازگشت بعلت
برف سنگين راه
را گم كرد و
نتوانست موعد
تعيين شده به
«گزناسرا»
برگردد. در
نتيجه اقامت
ما در
«گزناسرا» بيش
از اندازه به
درازا كشيد تا
اينكه درگيری
روز 18 بهمن پيش
آمد.
درگيری نظامی
«گزنا سرا» چه
بود؟
از دو سه شب
قبل برف سنگينی
شروع به
باريدن گرفت،
بگونه ای كه
ردپاهای قبلی
ما كاملا پاك
شده بودند.
اين مسئله تا
اندازه ای
موجب اين
خوشبينی شد كه
هلی كوپترهای
شناسائی دشمن
و گشتی ها
پياده سپاه
نشانی از ما
نخواهند ديد.
اول صبح بود.
مشغول خوردن صبحانه
بوديم كه
ناگهان يكی از
رفقا صدای گنگ
هلی كوپتر را
شنيد. هلی
كوپتری كه
لحظاتی بعد به
فاصله چند صد
متری خانه ای
كه در آن
مستقر بوديم
بر زمين نشست.
چهار پاسدار
مسلح از آن
پياده شدند و
به سوی محل استقرار
ما آمدند. ما
كه انتظار
چنين درگيری
را نداشتيم به
سرعت خود را
آماده كرديم.
به 4 گروه 7 نفره
تقسيم شديم و
قرار گذاشتيم
كه دسته دسته
خانه را ترك
كنيم و تا شب
در روستا
مقاومت كنيم.
سپس به سمت
سولده از
توابع نور عقب
نشينی كنيم.
دكل برقی هم
بعنوان محل
قرار مشخص شد.
هنوز رفقا
كاملا آماده
نشده بودند كه
پاسداران به
نزديك خانه
رسيدند. رفقا
بهروز فتحي،
فريدون خرم
روز، جهانگير
گل تپه و
فريدون سراج پشت
پنجره خانه
سنگر گرفتند و
بقيه رفقا خود
را به زيرزمين
خانه ای كه يك
درش به كف
اتاق باز می
شد و در بيرونی
اش به پشت
ساختمان،
رساندند.
پاسداری كه
فرمانده سپاه
ساری بود به
پشت پنجره
خانه رسيد. او
به شيوه احمقانه
ای فرياد زد
قاتلها تا ده
می شمرم،
بيائيد بيرون
و تسليم
بشويد. دشمن
فكر كرده بود
با افراد شكست
خورده و روحيه
باخته ای
روبرو است.
فرمانده
مزبور شروع به
شمردن كرد و
با قنداق
تفنگش شيشه
پنجره اتاق را
شكست . شمارش
او به 3 نرسيد
كه چهار رفيق
نامبرده
همزمان به سمت
پاسداران آتش
گشودند. دو تن
از پاسداران
در جا به
هلاكت
رسيدند، سومی
زخمی شد و
چهارمی پس از
تيراندازی به
سمت ما بسرعت
به سمت هلی
كوپتر فرار
كرد. هلی
كوپتر چرخی در
آسمان زد، در
برخی نقاط
ديگر روستا
نيروی مجهز به
خمپاره پياده
كرد و بسرعت
بسمت قرارگاه
موقتی شان در
معدن «سنگ
دركا» رفت تا
نيروی بيشتری
منتقل كند. در
اثر تيراندازی
دشمن، پوست سر
رفيق جهانگير
گل تپه در اثر
تراشه چوبی
زخم سطحی
برداشت.
ما هم از
اين فرصت استفاده
كرديم و بسرعت
دسته دسته زير
زمين خانه را
ترك كرديم و
به سمت دره ای
كه روستا را
به جنگل وصل می
كرد براه
افتاديم. فرصت
آنقدر كم بود
كه فقط توانستيم
تفنگ و فشنگهای
خود را
برداريم. برخی
رفقا از پوشاك
و كفش مناسب
هم برخوردار
نبودند. تعداد
فشنگهای ما هم
كافی نبود. هر
رفيق بين 100 – 50
عدد فشنگ
داشت. حين
خارج شدن از
روستا لحظاتی
بين ما و بعضی
از پاسداران
كه در يك كوچه
كمين كرده
بودند درگيری
مختصری شد و
بسمت هم تير
انداختيم.
پاسداران
جرئت نزديك
شدن به ما
نداشتند. فقط
از دور به سمت
ما خمپاره می
انداختند كه
خوشبختانه به
دليل پوشيده
بودن زمين از
برف اكثر خمپاره
های شان عمل
نكرد. آنهائی
هم كه عمل كرد
فقط به خانه
های مردم
روستا آسيب
رساند. در
همين اثناء دو
هلی كوپتر
برگشتند. يكی
در نقاط مختلف
روستا نيرو
پياده می كرد
و ديگری بالای
سر ما پرواز می
كرد. ما پس از
مدت كوتاهی
توانستيم به
سختی اما
بسرعت خود را
به كناره
روستا
برسانيم. هلی
كوپتر مدام
بالای سرمان و
در ارتفاع
بسيار پائين
پرواز می كرد
و جهت حركت ما
را به نيروهای
خود اطلاع
می داد.
برف همه جا
را پوشانده
بود و تا كمر می
رسيد. سرما
بيداد می كرد.
فقط با سرسختی
و قدرتمندی
رفقائی چون
فريدون خرم
روز می
توانستيم برف
را بكوبيم و
راه را باز
كنيم. صف به
كندی جلو می
رفت. برای
خارج شدن از
دره شيب تندی
را بالا
رفتيم. مسيری
كه بالارفتن
از آن در حالت
عادی نيم ساعت
طول می كشيد
چهار ساعت به
درازا كشيد.
سرانجام حوالی
عصر توانستيم
خود را به
حاشيه جنگل
برسانيم. با
ديدن درختان
فرياد شادی
سرداديم. چرا
كه جنگل از
نقطه نظر نظامی
مامن و پشت و
پناه ما بود و
در آن از پس هر
نيروئی بر
می آمديم. دو
سه ساعت ديگری
هم به حركت
ادامه داديم.
با تاريك شدن
هوا، هلی
كوپتر دست از
تعقيب ما
كشيد. ما جهت و
راه را كاملا
گم كرده
بوديم. از دور
تلاری را
ديديم كه در
آن آتشی روشن
بود. احتمال
آن داديم كه
نيروهای دشمن
در آنجا برای
ما كمين
گذاشته باشند.
در نتيجه مسير
خود را عوض
كرديم تا يك و
نيم صبح راه
رفتيم. تنها
غذائی كه
داشتيم تكه ای
قند و چند عدد
كلوچه محلی
بود كه رفيق
فريدون خرم
روز در آخرين
لحظات آنرا با
خود آورده
بود. اين مواد
بين 28 نفر
تقسيم شد. به تلار
خالی كوچكی
رسيديم. می
بايست انتخاب
می كرديم يا
يخ بستن يا
قبول ريسك
درگيری با
دشمن. بحث
كوتاهی
درگرفت. همگی
عهد كردند كه
حاضرند در جنگ
با دشمن كشته
شوند تا در
اثر سرما
بميرند.
چند ساعتی
در كنار آتش
استراحت
كرديم و
صبحگاهان
براه افتاديم.
با روشن شدن
هوا، دوباره
هلی كوپترها
به پرواز
درآمدند و به
تعقيب ما پرداختند
و روی زمين هم
دسته های
پاسداران به
تعقيب ما
مشغول بودند.
حوالی ظهر به
كناره دره
عميق و هولناكی
رسيديم. تنها
چاره برای رد
گم كردن،
پائين رفتن از
اين دره يا در
واقع سقوط در
آن بود. چند تن
از رفقا با
زحمت بسيار خود
را از شيب
بسيار تند
پائين كشيدند
و در ته دره
بقيه رفقائی
را كه سر می
خوردند می
گرفتند.
ابنگونه بود
كه هلی
كوپترها رد ما
را گم كردند.
فرمانده ژاندارمری
منطقه يكی دو
هفته بعد در
روزنامه های
كشور اعلام
كرد كه بقايای
سربداران همگی
در پرتگاهی
سقوط كرده و
در زير برفها
مدفون شدند.
ما تمام
آنروز را بدون
هدف راه
رفتيم. چون
توقف به معنای
مرگ بود. تمام
لباسهای ما
خشك شده بود،
درست مثل يك
تكه چوب. كفش و
جورابهای ما
يخ بست و به
پوست پا
چسبيدند. سياه
شدن انگشتان
پای بسياری از
رفقا شروع شد.
گرسنگی فشار
زيادی آورده
بود. با وجود
اين عزم و
اراده قوی ای
برای شكستن
حلقه محاصره
دشمن موجود
بود. آخرهای
شب در تلاری
اطراق كرديم.
آتشی روشن شد.
آخرين سيگار
جمعی كشيده
شد. پس از
استراحت چند
ساعته دوباره
به راه
افتاديم. روز
سوم هم بدين
منوال گذشت تا
بالاخره حوالی
عصر به منطقه
معدن «سنگ
دركا» رسيديم.
منطقه ای كه
برايمان آشنا
بود. شب هنگام
چند تن از
رفقا سراغ چند
تن از كارگران
معدن رفتند.
آنها به گرمی
از رفقا
استقبال
كردند و گفتند
دشمن چند صد
نفر نيرو گرد
آورده بود و
اهالی روستا و
كارگران معدن
آنروز همه
نگران بودند.
اما با آوردن
جنازه های
پاسداران
فهميديم كه
جريان چيست.
همه می
دانستيم كه
پاسداران در
جنگ از پس شما
بر نمی آيند
اما دل نگران
سرما بوديم كه
نكند در اثر آن
از بين برويد.
آنها آخرين
اخبار و
اطلاعات
مربوط به
تحركات دشمن
را به ما
دادند، اينكه
كجاها كمين می
گذارند و
بالاخره
آذوقه خود را
كه شامل چند عدد
سيب زمينی و
چند عدد نان می
شد با ما قسمت
كردند.
شب سوم را
نزد گالشی
گذرانديم. از
شدت سرما
زدگي، خستگی و
گرسنگی قادر
به حركت نبوديم.
انگشتان پاهای
نيمی از رفقا
سياه شده بود.
فردا تا حوالی
عصر در همان
تلار بسر
برديم. گوسفندی
را از گالش
خريداری
كرديم. خود
گالش آنرا برای
ما پخت.
حوالی ظهر
يكبار هلی
كوپتری بالای
سر تلار آمد.
گالش مذكور از
تلار بيرون
رفت و مشغول
شكستن هيزم شد
و با حالت عادی
به خلبان هلی
كوپتر علامت
داد كه اينجا
خبری نيست.
عصر هنگام
رفتن، محمد
معادی كه قبل
از پيوستن به
سربداران از
فعالين مجاهدين
بود، پاهايش
كاملا سياه
شده و دو سه
برابر معمول
ورم كرده بود،
از آمدن با ما
امتناع كرد.
به او گفتيم
هر طوری شده
او را با خود می
بريم حتی اگر
لازم باشد
كولش می كنيم.
هر چقدر اصرار
كرديم كه با
ما بيايد قبول
نمی كرد. او از
يكسو نمی
خواست مانع
تحرك ما شود و
از سوی ديگر
اين امكان را
می ديد كه پس
از يكی دو روز
استراحت با
كمك گالش
مذكور بتواند
از طريق
بيراهه خود را
به شهر
برساند.
متاسفانه وی
هنگام رفتن به
شهر توسط
پاسداران
مستقر در يك
پست بازرسی
كناره جنگل
دستگير شد و
دو ماه بعد پس
از تحمل شكنجه
های فراوان
اعدام شد.
ما شبانه
با راهنمائی
گالشها به سمت
دره «كلرد»
براه افتاديم.
به علت مه
شديد و مسير
ناشناخته دو
روز طول كشيد
تا خود را به
دره كلرد
برسانيم و
كاملا از حلقه
محاصره دشمن
خارج شويم.
ديگر نای حركت
نبود كه به
تلاری رسيديم.
در آن جا صد
عدد نان لواش
و چند شيشه مربا
جاسازی شده
بود. اين نشانی
از رفقای
خودمان بود كه
برای انتقال
رفقای زخمی به
اين منطقه
آمده بودند.
درگيری
گزنا سرا و
شكستن حلقه محاصره
و سركوب دشمن
يكی از حماسی
ترين نبرد های
سربداران بود
و بی شك برای
هميشه در
تاريخ جنبش
انقلابی
ايران بعنوان
يك نمونه عالی
از رزمندگي،
تهور داشتن در
نبرد،
نهراسيدن از
روياروئی با
دشوارترين
شرايط و
نترسيدن از
خستگی و گرسنگی
مداوم ثبت
خواهد شد. همه
اين خصوصيات
از سرچشمه تهی
نشدنی
ايدئولوژی
كمونيستی و
باور عميق به
رهائی نوع بشر
از قيد هرگونه
ستم و استثمار
برخاسته بود.
در اين درگيری
ما كليه
امكانات خود
را از دست
داديم بجز تفنگ
و ايدئولوژی
خود. تنها با
حفظ روحيه
انقلابی مان
بود كه هم از
پس دشمن بر
آمديم، هم از
پس گرسنگی
شديد، هم از
پس طبيعت و
سرمای سختش كه
به قول مردم
محلی از بيست
سال پيش تا آن
موقع بی سابقه
بود. رفقائی
چون فريدون
خرم روز و
بهروز فتحی
نقش كليدی در
هدايت اين
راهپيمائی
پنج روزه و
حفظ روحيه
كمونيستی و
حفظ وحدت ميان
رفقا داشتند.
آنها در اوج
دشواری به
رفقا اميد می
دادند و شادابی
و سرزندگی جمع
را تقويت می
كردند. رفيق
فريدون خرم
روز از
راهپيمائی های
انقلابيون در
جنگ داخلی
اسپانيا در
كوههای بلند و
پر از برف سخن
می گفت و بر
نيرو جرئت و
جسارت ما می
افزود.
اطلاعيه
نظامی شماره 5
سربداران به
اين درگيری
اختصاص داشت.
پس از
عقب نشينی به
دره «كلرد» چه
گذشت؟
همان شبی كه
به اين منطقه
رسيديم، رفيق
فريدون خرم
روز
(ميرزايوسف)
همراه با يكی
ديگر از رفقا
با كاميونی
راهی تهران
شدند تا
ارتباط با
سازمان را وصل
كنند و
تداركاتی را
برای آذوقه و
انتقال برخی
رفقا كه در
اثر سرما صدمه
شديد ديده
بودند، فراهم
آورند. اما
ريزش بهمنی
موجب بستن
جاده هراز شد
و اين رفقا
چند روزی در
جاده ماندند.
وضعيت ما به
وخامت
گرائيده بود.
چهره های مان
از شدت گرسنگی
و خستگی و دود
آتش قابل
تشخيص نبود.
توانی برای ما
باقی نمانده
بود با وجود
اين تعدادی از
رفقا هر شب سر
قرار جاده می
رفتند اما
بی نتيجه بر می
گشتند. ضعف
جسمانی چنان
غلبه كرده بود
كه راه
يكساعته را در
4 ساعت هم نمی
توانستيم
برويم. منطقه
«كلرد» در آن
مقطع خالی از
سكنه بود و
امكان رجوع به
مردم بسيار كم
بود. شدت
گرسنگی تا
بدان حد بود
كه رفيق اصغر
اميری بطور جدی
پيشنهاد داد
كه او را
بكشيم و
بخوريم كه فقط
موجب شوخی و
خنده جمع شد.
از رفيق
فريدون خبری
نبود و هيچ
راهی برای حل
مشكلات به چشم
نمی خورد. حتی
ايده های
اوليه ئی چون
انتقال به
تهران برای
تجديد قوا طرح
شد. اما تصميمی
در اين مورد
گرفته نشد.
اوضاع بدين
منوال گذشت تا
ناگهان حوالی
ظهر چند روز
بعد، رفقای
گروهی كه زخمی
ها را منتقل
كرده بود و از
«گزناسرا» بر می
گشتند، بر سر
راه خود به ما
برخوردند.
آنها با احتياط
به سمت ما
آمدند و ما را
كه توان حركت
نداشتيم،
محاصره كردند.
اما لحظه ای
نگذشت كه همديگر
را شناختيم.
همه غرق شادی
شدند. اين شادی
مضاعف شد چرا
كه همراه بود
با زنده ديدن
برخی رفقا كه
فكر می كرديم
كشته شده اند
و كسب اخبار
از رفقای ديگری
كه زنده مانده
و توانسته
بودند از آمل
خارج شوند.
رفقای اين
گروه كه خبری
از درگيری
گزنا سرا
نداشتند چند
روز بعد از
درگيری به كمك
و همراهی يك
گالش خود را
به گزنا سرا
رساندند. به
خانه ای كه ما
بوديم رفتند و
پوكه های فشنگ
را ديدند و
فهميدند كه
حادثه ای
اتفاق افتاده
است. آنها
فردای آن روز
قبل از روشن
شدن هوا با
جمع آوری
مقداری آذوقه
و ملافه سفيد
روستا را ترك
كرده و برای
رسيدن به سر
قرار جاده به
سمت كلرد
بازگشته بودند.
در طول راه
چندين بار با
هلی كوپترهای
گشتی روبرو
شده اما
توانسته
بودند بخوبی
خود را با
ملافه های
سفيد در برف
استتار كنند.
رفقای اين
گروه سريعا
دست بكار
شدند، غذائی
جور كردند،
زخمهای ما را
بستند و به سر
و وضع ما
رسيدگی كردند.
همان عصر جلسه
ای برگذار شد.
رفقا پيغام
رفيق حسين
رياحی مبنی بر
اينكه بدون
جمعبندی
پائين نيائيد
را به ما
دادند. رفيق
رياحی حتی
تاكيد كرده
بود كه در شهر
به لحاظ امنيتی
امكان برگزاری
جلسات جمعی
نيست. جلسه
كوتاه بود. به
غير از چند تن
كه روحيه
باخته بودند،
بقيه سريعا
اين پيشنهاد
را پذيرفتند.
قرار شد همان
شب كسانيكه از
وضعيت جسمی
مناسبی
برخوردار
نيستند و فردی
كه بشدت روحيه
اش را باخته
بود به قرار
سر جاده بروند
تا به تهران
بازگردند. در
اين جلسه تصميماتی
برای بهبود
وضعيت عمومی و
برگزاری
جلسات جمعبندی
گرفته شد.
آن تصميمات چه
بودند و
جمعبندی آن
دوره حول چه
مباحثی دور می
زد؟
اولين تصميم
اين بود كه از
نظر امنيتی
مكان مناسبی
را جستجو كنيم
كه بتوانيم
خود را حفظ
كنيم. دوم،
برای مدتی
آذوقه فراهم
كنيم. سوم
اينكه با توجه
به مشكلات
تداركاتی از
زاويه تامين
آذوقه و
همچنين وضعيت
نامناسب جسمی
تعداد زيادی
از رفقا، از
تعدادمان
بكاهيم. به
مرور تا اوائل
فروردين
تعدادی از
رفقا برای
استراحت و
تجديد قوا به
شهر منتقل
شدند. و بقيه
تا نيمه
فروردين ماه 61
در منطقه
«كلرد» مستقر شدند.
اما از
همان فردای
روز بهم پيوستن
دو گروه
جمعبندی از
نبرد آمل شروع
شد. مباحث
عمدتا حول مشی
نظامی دور می
زد. جوانب
گوناگون
عمليات نظامی
آمل مورد بحث
قرار گرفت. در
بحثها اشاراتی
هم به تغييراتی
كه در اوضاع
كلی سياسی
كشور صورت
گرفته بود می
شد. مهمترين
نكته ئی كه
جمعبندی شد
التقاط حاكم
بر خط نظامی
سربداران و
مشخصا طرح و
نقشه نظامی ما
در آمل بود.
يعنی التقاط
ميان جنگ دراز
مدت و قيام
فوري. علت شكست
نبرد آمل
عمدتا به اين
نكته ربط داده
می شد و نتيجه
عملی هم كه
گرفته می شد
اين بود كه ما
مبارزه
مسلحانه مان
را بايد ادامه
دهيم و آن را
بر مبنای جنگ
درازمدت به
پيش ببريم. كه
آن زمان نام
جنگ مقاومت بر
آن نهاده
بوديم.
اما هنوز
جوانب
گوناگونی بود
كه می بايست
مورد بحث قرار
می گرفت،
سئوالات زيادی
بود كه هنوز
پاسخ نگرفته
بود. اينكه
خصلت اين جنگ
چيست؟ بر كدام
نيروهای
طبقاتی خود را
متكی می كند و
از چه استراتژی
نظامی پيروی می
كند؟
اين
جمعبندی با
وجود آنكه
اوليه بود اما
در آن مقطع هم
از نظر
ايدئولوژيك --
سياسی و هم از
نظر عملی
راهگشا بود.
مباحث آن دوره
در واقع
سرآغاز بحث
راه انقلاب در
درون سازمان
بود. اينكه
قوانين و ويژگی
های راه
انقلاب در
ايران چيست؟
رفقائی چون بهروز
فتحی نقش مهمی
در ارائه اين
مباحث داشتند.
بر پايه اين
جمبعندی
اوليه رفقا
تصميم گرفتند
در جنگل
بمانند و مبارزه
مسلحانه را
ادامه دهند.
اينكار
تداركات معينی
لازم داشت.
بويژه آنكه
همه امكانات
مان را از دست
داده بوديم و
رابطه مان با
اهالی محل به
خاطر انتقال به
مناطق عمقی تر
جنگل بيش از
اندازه محدود
شده بود.
تداركاتی كه
از طريق
قرارهای جاده
به دستمان می
رسيد هم كفاف
ما را نمی داد.
در همين دوره،
دوباره به
دليل بسته شدن
جاده هراز
ارتباط ما با
تشكيلات
تهران قطع شد. مجددا
دو هفته
گرفتار بی
غذائی شديد
شديم. تغذيه روزانه
هر فرد به يك
بسته بيسكويت
كوچك همراه با
يك قاشق مربا
محدود شد كه
آنهم توسط برخی
دستفروشان
حول و حوش
كافه های كنار
جاده بدست ما
می رسيد.
قبل از
اينكه بپای
جلسات برای
جمعبندی همه
جانبه تر
برويم تصميم
گرفتيم
دوباره برای
تهيه آذوقه به
روستای
«گزناسرا» برويم.
نوروز 61 را در
«گزناسرا» جشن
گرفتيم. ما
نوروز را با
يادآوری
خاطرات و
لحظات شادی كه
با رفقای
جانباخته
داشتيم جشن
گرفتيم. جشن
ما همراه بود
با عهد بستن
با آن رفقا و
اينكه هر يك
از ما تلاش
كنيم با كسب
خصوصيات و
قابليتها و
كاردانی
انقلابی شان
جای آنها را پر
كنيم. در همين
راستا، مسئول
نظامی جديد
انتخاب شد و طی
مراسمی اسلحه
كاك اسماعيل
به وی تحويل
داده شد. رفيق
بهروز فتحی هم
بعنوان مسئول
سياسی
سربداران در
جنگل انتخاب
شد.
با توجه به
دورنمائی كه
در مقابل خود
قرار داده
بوديم،
اينبار آذوقه
نسبتا فراوانی
شامل چند صد
كيلو برنج،
قند و روغن و
چاي، از
انبارهای
خانواده های
مرفه و
ثروتمند
برداشتيم و طی
چند نوبت آنها
را به نقطه ای
در جنگل منتقل
كرديم. اين
آذوقه ها را
با بسته بندی
های مناسب برای
مقابله با
رطوبت و گزند
حيوانات زير
درختی دفن
كرديم. بدين
ترتيب صاحب
انباركی از
كالاهای اساسی
شديم. با توجه
به تجاربی كه
كسب كرديم اين
بار آگاهانه
عده محدودتری
از رفقا، محل
انبار آذوقه
ها را می
دانستند. برای
پيشگيری از
ضربات احتمالی
به ارتباطات
محلي، تيمی هم
سازمان داده
شد كه مسئوليت
كار توده ای و
برقراری
ارتباطات با
اهالی بومی را
بر عهده
بگيرد.
در اينجا
خالی از فايده
نيست كه به
جدلی كه ميان
ما هنگام جمع
آوری آذوقه در
گرفت، اشاره
كنم. در ميان
ما بحث بود كه
آذوقه های
موجود در خانه
های برخی
افراد مرفه در
اين روستا را
مصادره كنيم
يا نه؟ بويژه
آنكه انبارهای
آذوقه چند
فئودال
سرشناس محلی و
آخوندی را كه
قبلا مورد
استفاده قرار
می داديم،
تمام شده بود.
اين واقعيتی
است كه
سربداران در
اوج گرسنگي،
به اموال كسی
تعرض نكرد. ما
هيچگاه گالشی
را مجبور به
فروش كالائی
نكرديم. اگر
گالشی از فروش
پنير يا
گوسفند و چيزی
امتناع می كرد
ما گرسنگی را
تحمل می كرديم
و بقول مائو
حاضر نبوديم
كه حتی يك
سوزن يا تار
نخی را از كسی
به زور
بگيريم. اما
آن شرايط
اضطراری بود و
بنوعی مرگ و
زندگی ما بدان
وابسته بود.
ما در نهايت
دقت و رعايت نظم
و انضباط
اينكار را
انجام داديم
تا نه انباری
به غلط انتخاب
شود، و نه
صدمه ای به
خانه های مردم
وارد شود.
بعدها از
بسياری مردم
چه ثروتمند و
چه فقير
شنيديم كه به
ما انتقاد می
كردند چرا
سراغ خانه های
آنها نرفتيم و
وسايل مورد
احتياج خود را
برنداشتيم.
رژيم تا
چند سال بعد،
تابستانها،
بر سر راه اين
روستاهای
ييلاقی پست
بازرسی می
گذاشت و به
شدت مانع از آن
می شد كه مردم
آذوقه اضافی
با خود به
خانه های شان
ببرند. چنين
اعمالي،
همراه با
تخريبی كه
بواسطه
خمپاره باران
«گزناسرا»
صورت گرفت موجب
آن شد كه مردم
يكصدا حتی آن
مقدار آذوقه ای
كه ما
برداشتيم را
به حساب عوامل
رژيم بگذارند.
قبل از ادامه
وقايعی كه
گذشت، خوبست
قدری در مورد
وضعيت عمومی
سازمان هم
توضيحی بدهي؟
اواخر بهمن
ماه آخرين
جلسه هيئت
مسئولين سازمان
در تهران
برگزار شد. به
خاطر مسائل
امنيتی اين
جلسه كوتاه
بود. عمده
ترين تصميم
اين جلسه در
مورد ادامه يا
عدم ادامه
حركت
سربداران بود.
تمايل غالب
اين بود كه
بايد حركت
سربداران
ادامه يابد.
اما اينكه شرايط
مشخص ماندن در
جنگل چگونه
است و آيا نيروهای
ما می توانند
بمانند يا نه
را جلسه به
ارزيابی و
تصميم گيری
خود رفقای
جنگل واگذار
نمود. رفيق
فريدون خرم
روز بلافاصله
پس از شركت در
اين جلسه به
جنگل آمد و ما
را در جريان
مباحث نشست
هيئت مسئولين
قرار داد.
آمدن او
همزمان بود با
اتمام دور اول
جمعبنديهای
ما در جنگل كه
بسيار موجب
خوشحالی و
رضايت خاطر وی
شد. از آن پس
رفيق فريدون
مسئوليت
تداركات و ارتباطات
رفقای جنگل را
بر عهده گرفت.
مسئوليتی كه
نياز به سخت
كوشی فراوان و
نهراسيدن از
خطرات عظيم
بود. امری كه
اين رفيق تا
آخرين لحظه
زندگيش آنرا
با تعهد و
دلبستگی و عشق
عميق به كليه
رفقا پيش برد.
جالب
اينجاست كه
بخش مهمی از
اقليت
سازمان، كه تا
آنزمان با
حركت سربداران
مخالفت می كرد
هم موافق
ادامه حركت
شد. تاثيرات
قيام آمل بر
جامعه و طرح
اتحاديه در
سراسر كشور و
همچنين نفوذ و
تاثير روحی
اين نبرد،
آنها را به
ظاهر به همراهی
با اين حركت
كشاند. حتی
برخی از آنان
پيشنهاد
دادند كه همه
سازمان به
جنگل بروند و
حركت را ادامه
دهند.
اما
واقعيت اين
است كه شكاف
عميقی در
سازمان ايجاد
شده بود. دو خط
كاملا متضاد
در مقابل هم
صف آرائی كرده
بودند. خط
منفعلانه
اقليت برای
بسياری از
پيروانش
روحيه
مبارزاتی باقی
نگذاشته بود.
آنها حتی به
خاطر نفوذی كه
در ارگانهای
رهبری و هيئت
تحريريه
سازمان
داشتند مانع
درج اعلاميه
«پيام اتحاديه
کمونيستهای
ايران خطاب به
همه كمونيستهای
ايران» در
ارگان سازمان
شدند. اعلاميه
ای كه در آن
رسما اعلام
شده بود كه
اتحاديه حركت سربداران
را براه
انداخت. تازه
پس از قيام
آمل اين
اعلاميه
همراه با
بيانيه قيام
آمل كه توسط
رفيق حسين
رياحی نگاشته
شده بود، در
حقيقت چاپ شد.
همراهی اقليت
سازمان در آن
مقطع بسيار
كوتاه بود.
زمان زيادی
نگذشت كه آنها
دوباره حملات
سياسی خود را
به سربداران
تحت عنوان مشی
چريكی آغاز
كردند. يكی از
تصميمات نشست
هيئت مسئولين
سازمان برای
پيشبرد
مبارزات درونی
اين بود كه
اقليت و
اكثريت
جمعبندی های
خود را از
قيام آمل
ارائه دهند و
يك دور بحث و
جدل در بدنه
سازمان جريان
يابد. مبارزه ای
كه ابعاد
گسترده و عميقی
به خود گرفت و
موجب انتشار
دهها نامه
داخلی از جانب
مسئولين و
اعضای سازمان
شد.
درگيری نظامی
9 فروردين چه
بود؟
اين درگيری در
مقطعی صورت
گرفت كه ما در
حال پيشبرد
امور تداركاتی
و تجديد قوا
بوديم. دوباره
از «گزنا سرا»
به منطقه «كلرد»
بازگشتيم. آن
مقطع
تعدادمان
بسيار كم شده
بود. 14 نفر
بوديم و در
انتظار
پيوستن رفقای
ديگر. دشمن كه
پس از درگيری 18
بهمن «گزنا
سرا» رد ما را
گم كرده بود.
گروههای ضربت
30 – 20 نفره سازمان
داد. اين
گروهها با تجهيزات
كامل نظامی
روانه مناطق
مختلف جنگل
شدند. تا شايد
بتوانند ردی
از ما پيدا
كنند، با ما
درگير شوند و
ما را به خيال
خود نابود
كنند. تقريبا
يك ماه و نيم
طول كشيد تا
آنها برای گشت
زنی سراغ دره
كلرد
بيايند.بعد از
ظهر بود. هنوز
برف بر زمين
بود. ما در
تلاری كه يك
ساعتی جاده
قرار داشت
بوديم. آن شب می
بايست سر قرار
جاده برويم.
در تدارك
اينكار بوديم
كه ناگهان يكی
از رفقا كه از
تلار بيرون
رفته بود ديد
از پائين تلار
چند پاسدار
دارند به سمت
تلار بالا می
آيند.
پاسداران كه
از منطقه رزكه
آمده بودند از
بالای تلار ما
رد شده و آنرا
دور زدند.
نگهبان ما
آنها را نديد.
آنها به 15 متری
تلار رسيده
بودند كه رفيق
ما آنها را
ديد و سريعا
رفقا را خبر
كرد. رفقا با
خونسردي،
جسارت و سرعت
سنگر گرفتند و
چند تير به
سمت آنها انداختند.
آنها از صدای
گلوله های ما
هراسان شدند،
سريعا پا پس
كشيدند و از
دور دو نارنجك
تفنگی به سمت
ما شليك
كردند. يكی از
گلوله ها عمل
نكرد و تركشهای
دومی هم توسط
تنه درختان
خنثی شد. كل
درگيری 15
دقيقه هم طول
نكشيد كه آنها
پا بفرار
گذاشتند. برای
اينكه راحتتر
فرار كنند بعضی
های شان
خشابهای خود
را بر زمين
انداختند تا
سبكتر شوند.
به خاطرم می
آيد كه رفيق
عبدالله
ميرآويسی كه
پس از معالجه
زخمش تازه از
شهر برگشته
بود، بسرعت
دنبال آنها
دويد و چند صد
متری به تعقيب
شان پرداخت.
اما آنها دو
پا داشتند، دو
پای ديگر هم
قرض كردند و
فرار را بر
قرار ترجيح دادند.
در اين درگيری
حدود 5 - 4 عد خشاب
ژ - 3 پر از فشنگ
نصيبمان شد.
بعدها اهالی
كنار جاده كه
پاسداران را
ديده بودند به
ما گفتند شما
با آنها چكار
كرديد سراپا
گل بودند و می
لرزيدند.
اطلاعيه نظامی
شماره 6
سربداران به
اين درگيری
اختصاص داشت.
اين درگيری
ناخواسته در
واقع تبليغات
رژيم مبنی بر
از بين رفتن
سربداران را
خنثی كرد.
همان شب از
منطقه «كلرد»
كوچ كرديم. تا
صبح به سمت
منطقه جنگلی
«منگل» راه
پيمائی كرديم.
دره «منگل» كه
دارای جنگل
انبوهی بود،
آخرين دره ای
بود كه كوههای
جنگلی را از
منطقه
كوهستانی
جنوب آمل جدا
می كرد. ما خود
را تا
ارتفاعات
«منگل» بالا
كشيديم سپس
ساعتها در
رودخانه
«منگل» راهپيمائی
كرديم تا هيچ
اثری از رد پای
ما باقی
نماند. سپس
برای مدتی در
انتهای اين
دره در يك
تلار قديمی و
متروكه برای
مدتی مستقر
شديم. پس از
درگيری 9
فروردين، ما
تاكتيكهای
جنگ پارتيزانی
را در زمينه
استتار و تحرك
بكار بستيم.
بر تحركمان
افزوديم،
بيشتر شبها
حركت می
كرديم، بيشتر
از چند روز در
نقطه ای نمی
مانديم، حتی
المقدور سعی می
كرديم در
تلارها بسر
نبريم مگر
شبهائی كه خيلی
سرد و بارانی
بود، ردهای
بجا مانده از
خود را پاك می
كرديم، آخرين
رفيق با شاخه
ای كه بدنبال
خود می كشيد
سعی می كرد رد
پای مان را
پاك كند. يا با
عبور از ميان
نهرها و رودخانه
ها رد خود را
گم می كرديم و
مهمتر از همه
بر تلاش خود
برای ارتباط
گيری با اهالی
منطقه و كسب
اطلاعات از
آنها افزوديم.
اگر چه ساكنين
دائمی در آن
منطقه بسيار
محدود بود اما
ما سراغ هر گالش
يا كافه چی يا
دستفروش كنار
جاده برای
تامين نان و
اطلاعات می
رفتيم.
رفتار اهالی
با شما چگونه
بود؟
هنوز جو شكست
و ترس غالب
نشده بود.
هنوز بسياری
از اهالی به
ما اميد
داشتند. به
خاطرم می آيد
يكی از اهالی
زمانيكه ما را
در بهار ديد،
از سرسختی و
استقامت ما
بويژه در
مقابل سختی های
طبيعت تمجيد
كرد و گفت
كسانی كه از
پس چنين شرايطی
بر آمدند،
می توانند
پيروز شوند.
اكثر
دستفروشها،
كارگران كافه
ها و مجتمع های
كوچك گاوداری
همراه با
خانواده های
شان با شور و
علاقه از ما
استقبال می
كردند و هر
كاری كه از
دستشان بر می
آمد انجام می
دادند.
اما بسياری
از گالشها به
خاطر فشار و
سركوب شديد و
مستقيم
پاسداران در
جنگل دچار
محافظه كاری
شدند. در صورتی
ما را ياری می
دادند كه رفقای
محلی يا رفقائی
كه آنها را
بخوبی می
شناختند
همراه ما
بودند.
بسياری از
اهالی اطراف،
مشخصات كامل
افراد و
ماشينهای گشت
سپاه در جاده
را به ما می
دادند و از ما
می خواستند كه
عملياتی عليه
آنها انجام
دهيم. اما از
آنجائی كه ما
در حال حل
مسائل
تداركاتی و
تقويت گروه
بوديم، از
عمليات نظامی
احتراز می
كرديم.
ايندوره چه
اقداماتی
انجام داديد و
مباحث سياسی
چه بود؟
ما در انتظار
تكميل گروه و
تداركات
لازمه بوديم.
با رسيدن
مقداری مهمات
از شهر وضع
مان از نظر
فشنگ بهتر شد.
بيش از يك ماه
طول كشيد تا
تعدادمان
تقريبا دو برابر
شد. به غير از
برخی رفقای
قديمی كه
مجددا به جنگل
بازگشتند ما
با چهره های
جديدی هم
روبرو شديم،
كه شامل برخی
افراد از
گروههای سياسی
ديگر، برخی
افراد از
تشكيلات
كردستان و چند
تن از رفقای
زن -- رفقائی
چون سوسن اميری
(سحر) -- بود. آنچه
كه برجسته بود
اينبار رفقای
زن نه به
عنوان تيم
پزشكی بلكه
بعنوان جنگجو
به جنگل
آمدند. مردم
محلی با تعجب
و تحسين بسيار
به رفقای زن
كه مسلح
بودند، نگاه می
كردند.
با گرمتر
شدن نسبی هوا
ما ديگر در
تلارها
نمانديم. شبها
در كف رودخانه
بين فاصله دو
پيچ پی در پی
كنار آتش می
خوابيديم تا
نور آتش شعاع
محدودی را در
برگيرد،
روزها هم خود
را به بالای
بلنديهای
كنار رودخانه
می رسانديم.
تا اينكه با
راهنمائی يك
گالش محلی
توانستيم غاری
را در كنار
رودخانه منگل
و به فاصله 45
دقيقه ای جاده
پيدا كنيم و
در آن مستقر
شويم. اين غار
برای ما
سرپناه خوبی
در برابر
بارانهای بی
پايان بهاری
بود. فصل بهار
به حمايت از
ما برخاست چرا
كه با جوانه
زدن برگ
درختان و رشد سريع
آنها خيال ما
از نظر استتار
راحت شد. به خاطر
نزديكی به
جاده قرارهای
ما راحتتر و
سريعتر پيش
رفت.
اول ماه مه
61، جشن محقر
اما پرشوری در
غار داشتيم.
به خاطرم می
آيد كه ياد
پدر رفيق
منصور قماشی
را كه به تازگی
در گذشته بود
را گرامی
داشتيم. او از
كارگران مهاجر
بندر انزلی به
آمل بود و ياری
رسان ما در
سخت ترين
شرايط بود.
اين پدر زحمتكش
در روزهای پس
از نبرد آمل،
با شجاعت برای
برخی رفقای
گروه پزشكی
پوشش ايجاد
كرد و آنها را
در خارج شدن
از شهر ياری
رساند.
ماه
ارديبهشت به
آموزش نظامی
رفقای جديد،
تمرين محدود
تيراندازی و
گشت زنی به
منظور آشنائی
آنان با محيط
جنگل و ياد
گرفتن راهها
اختصاص داشت.
البته اين امر
همزمان بود با
مباحث حاد درونی
كه در كل
سازمان و در
ميان ما براه
افتاده بود.
در اين
دوره از
بحثها،
جمعبنديهای
نظامی بيشتری
از عمليات آمل
صورت گرفت. هر
يك از رفقا
مشاهدات و
جمعبندی های
خود را
نوشتند.
متاسفانه
بيشتر اين
نوشته ها در
جريان ضربه
سال61 از بين
رفتند.
بحثها
عمدتا حول دو
نوشته ای كه
بعنوان
جمعبندی
اكثريت و
اقليت هيئت
مسئولين
بيرون آمده
بود، گره
خورد. اقليت
بر قيام آمل
مهر چريكی و
جدا از توده می
زد و اكثريت
از مبارزه
مسلحانه
بعنوان تنها
راه مقابله با
كودتا دفاع می
كرد. يكی از
شاخص های بحث
تحليل سياسی
از سی خرداد و
تغييراتی كه
تا مقطع قيام
آمل صورت
گرفت، بود.
اينكه تاكتيك
قيام ديگر با
وضعيت سياسی
جديد نمی
خواند و می
بايست از نظر
نظامی تاكتيك
جديدی اتخاذ می
كرديم. اما
مباحث به اين
عرصه ها محدود
نشد. پای
مسائل خطی
عمومی تر هم
به ميان كشيده
شد. به خط
سازمان در
دوره قبل از سی
خرداد و سالهای
60 – 57 هم پرداخته
شد. سياستهای
سازمان در
زمينه های
مختلفی چون،
برخورد
دوگانه به
خمينی و رژيم
جمهوری
اسلامي،
برخورد به جنگ
ايران و عراق،
جنبش كردستان
با ديدی
انتقادی مورد
بحث قرار
گرفت. حتی بحث
به ماهيت
طبقاتی خمينی
كشيده شد كه
مخالفت وی با
رژيم شاه و
اصلاحات ارضی
و چهره
باصطلاح ضد
امپرياليستی
اش از موضع
پان اسلاميستی
و ارتجاعی
بود. پای بررسی
نقد سازمان در
گذشته از مشی
چريكی هم به وسط
آمد. اينكه آن
نقد عليرغم
جوانب صحيحی
كه داشت به كم
بهائی نقش
مبارزه
مسلحانه در
انقلاب منجر
شد.
اما همه
اين بحثها برای
ما با مسئله
راه انقلاب
ايران و «چه
بايد كرد» گره
می خورد و
اينكه چگونه می
توانيم جنگ
خود را ادامه
دهيم. تمامی
سئوالاتی كه
قبل از نبرد آمل
در ميان ما
طرح شده بود
دوباره عرض
اندام كردند.
با اين تفاوت
كه اينبار
پشتوانه يك
تجربه خونين
را با خود
داشت و بسيار
قدرتمندتر و جدی
تر طرح شد.
سئوالاتی چون
اينكه تا چه
حد ميتوان جنگ
پارتيزانی را
در منطقه شمال
پيش برد؟
استراتژی و
تاكتيهای
نظامی ما بايد
چه باشند؟
محورهای اصلی
بسيج مردم
كدامند؟ به چه
نيروهائی
طبقاتی می
توان تكيه
كرد؟ آيا می
توان همانند
كردستان بر
مسئله ارضی و
بسيج دهقانان
تكيه كرد؟ همه
سئوالاتی
بودند كه
پاسخگوئی
بدانها
مفاهيم عملی
مشخصی برای ما
داشتند.
من بعدا در
رابطه با
اينكه در
جريان اين
بحثها در كل
سازمان چه
گرايشات مشخصی
بروز پيدا كرد
بيشتر توضيح
خواهم داد.
گرايشاتی كه
سربداران هم
از آن مستثنی
نبودند. برخی
عقبگرد كردند
و تحت تاثير
بحثهای اقليت
قرار گرفتند،
برخی به خاطر
شكست دچار گيجی
و سر درگمی
شدند، برای
برخی
اشتباهات و
ضعفهای ما در
نبرد آمل دليلی
برای نجنگيدن
بود و برای
اكثريت ما
پرداختن به آن
ضعفها و
اشتباهات برای
درس گيری و
بهتر جنگيدن
بود، برای
جنگيدن بقصد
پيروز شدن.
خوشبختانه
ما از نظر
امنيتی بر
خلاف ديگر
بخشهای
سازمان اين
شانس را
داشتيم كه بر
سر مسائل گوناگون
و نامه های
داخلی مختلفی
كه آنزمان
انتشار می
يافت بطور جمعی
بحث كنيم.
بحثهای مفصل،
حاد و پر شوری
ميان ما جريان
داشت. پرسشها
گزنده بودند و
ذهنها بيدار و
نا آرام. با
حرص و ولعی
پايان ناپذير
هر كتاب و هر
نوشته و هر
تجربه نظامی
جنبشهای ديگر
را می
بلعيديم.
كنجكاو بوديم
و سخت بی تاب.
شور و شوق و
ميل ما برای
دانستن مرزی
نمی شناخت. می
خواستيم در
مورد همه چيز
بدانيم و طعم
افكار نوين را
بچشيم و به
همه آرزوها و
آمال مان پر و بال
دهيم. اين
روحيه ای بود
كه تا سالها
بسياری از
رفقا آنرا حفظ
كردند، روحيه
ای كه محرك
بازماندگان
اين نبرد برای
گره گشائی های
مهم تئوريك -
سياسی آتی
سازمان بود.
همه به مباحثی
كه جاری بود
ارج می نهاديم
نه به خاطر
خود بحث بلكه
بعنوان آمادگی
برای عمل. از
درون مبارزات
خطی ايندوره
بود كه نسل
دوم رهبران
كمونيست سازمان
سر بلند كردند
رفقائی چون
بهروز فتحی و
بهروز غفوری
كه نقش مهمی
در بازسازی
اتحاديه
كمونيستهای
ايران پس از
ضربه سراسری
سال 61 ايفاء
كردند. رفقائی
كه از دل
مبارزات بزرگ
و مصافهای
سهمگين رو
آمدند.
به خاطرم می
آيد يكی از
تصميمات مهمی
كه رفيق بهروز
فتحی در آن
دوره گرفته
بود. شكستن
حصار تشكيلاتی
عضو و غير عضو
در جنگل برای
پيشبرد بحثها
بود. او بدون
واهمه همه
مباحث ايدئولوژيك
- سياسی جاری
سازمان را
درون رفقای
سربدار به بحث
گذاشت. اين
تصميم درستی
در آن شرايط
بود و موجب
شكل گيری هسته
قدرتمندی به
لحاظ
ايدئولوژيك -
سياسی شد كه
بعدها نقش
كليدی در
مباحث شورای
چهارم سازمان
که در بهار 1362 در
کردستان
برگزار شد،
ايفاء كرد.
رفيق
بهروز فتحی هر
آنچه كه در
دوران
فعاليتش در
كنفدراسيون دانشجوئی
آمريكا در
زمينه تئوری
ماركسيسم ياد
گرفته بود در
اختيار ما می
گذاشت. يكی از
ويژگيهای
مهمش اين بود
كه در حادترين
بحثها متانتش
را حفظ می
كرد، بی حوصله
نمی شد و هرگز
مانند يك
نظريه باف همه
چيزدان رفتار
نمی كرد و برای
نظر ديگران جای
بسيار قائل
بود. او نه
تنها تعليم
دهنده خوبی
بود بلكه
شنونده فوق
العاده خوبی
هم بود.
اما دشمن
بيكار ننشسته
بود و درگيری 13
خرداد را به
ما تحميل كرد.
در واقع
جمعبنديهای
ايدئولوژيك -
سياسی مهم آن
دوره ما با
نبرد عليه
دشمن همراه
بود.
ماجرای درگيری
نظامی 13 خرداد 1361
چه بود؟
با گرم
شدن هوا از
غاری كه حدود
يكماه در آن
بوديم به نقطه
ای ديگر نقل
مكان كرديم.
ديگر نياز
چندانی به
سرپناه
نداشتيم و می
توانستيم در
هوای آزاد
اطراق كنيم.
نقطه جديد كه
از اولين
ارتفاعات دره
«منگل» بود در
يك ساعتی جاده
هراز قرار
داشت و از
موقعيت
سوق الجيشی
نسبتا خوبی
برخوردار بود.
مشرف بر
رودخانه
«منگل» و زير يك صخره
قرار داشت. از
بالای سر و
سمت شرقی آن
رفت و آمد
ممكن نبود،
شيب تندی هم
آنرا از
رودخانه جدا می
كرد و به دليل
انبوه برگ
درختان كسی نمی
توانست از كف
رودخانه اين
نقطه را ببيند
و يا براحتی
بسمت آن راهی
بيابد. سمت
غربی آن دره
كوچكی قرار
داشت كه مسير
آبراه يك چشمه
بود. بالای
اين دره كوچك
محل نگهبانی
ما بود.
13
خرداد، روز
استراحت و
نظافت عمومی
بود. رفقا در
دسته های كوچك
با رعايت
مسائل امنيتی
كنار رودخانه
حمام می
كردند. حوالی
ساعت دو نيم
بعدازظهر بود.
كار شستشوی
آخرين رفقا هم
به پايان
رسيده بود.
رفيق عبدالله
ميرآويسی كه
جزء آخرين
نفرات بود
ناگهان
مشاهده می كند
كه جوی آبی كه
از كنار
رودخانه می
گذرد گل آلود
شده است. او كه
رفيق تيز و
چالاكی بود
سريعا رد آب
را می گيرد و
خود را از
كناره
رودخانه بالا
می كشد و در
همين اثنا
پاسدارانی را
مشاهده می كند
كه به خيال
خود می
خواستند ما را
محاصره كنند.
او فورا عكس
العمل نشان می
دهد و تيری
شليك می كند.
بدينسان بقيه
رفقا هشيار می
شوند. مسئولين
نظامی با
مهارت و
خونسردی به
آرايش قوا می
پردازند. رفقا
كه از قبل در
سه دسته 9 نفره
سازماندهی
شده بودند در
نقاط
استراتژيك از
قبل تعيين شده
سنگر
می گيرند و
درگيری آغاز می
شود.
ما با يك
گروه گشتی
حدودا سی نفره
پاسداران
روبرو شده
بوديم. روش
گشت زنی آنها
اين بود كه
صبح زود ماشينی
آنها را به
ارتفاعات آن
منطقه می برد.
آنها در
گروههای
مختلف مسير
دره يا خط
الراس كوهی را
می گرفتند و
به سمت جاده
هراز
راهپيمائی می
كردند تا محل
ما را پيدا
كنند.
آنروز
بطور اتفاقی
به خاطر دود
آتشی كه برای
گرم كردن آب
روشن كرده
بوديم محل ما
را پيدا
كردند. پاسداران
نيروی شان را
به دو دسته
تقسيم كردند.
بخشی از كف
رودخانه می
خواستند خود
را بالا بكشند
و بخشی از دره
كوچكی كه بالای
سر ما قرار
داشت
می خواستند
دور بزنند و
ما را محاصره
كنند. اما هشياری
رفيق عبدالله
و عكس العمل
سريعی كه كليه
رفقا نشان
دادند طرح شان
را نقش بر آب كرد.
پاسداران از
پائين
نتوانستند
كاری بكنند و
زود عقب
نشستند. اما
از بالا دسته
ای از رفقا با
آنها درگير
شدند اين
درگيری حدود
سه ساعت ادامه
يافت. رفقا با
خونسردی و
مهارت تمام
جنگيدند. در
اين درگيری سه
تن از
پاسداران
كشته شدند و
يكی از آنها
زخمی شد. باقی
قوای دشمن
سريعا به كف
رودخانه عقب
نشستند. آنها
چنان ترسيده
بودند كه از
ديواره آنطرف
رودخانه بالا
خزيدند. مدتی
به گريه و زاری
پرداختند و با
داد و فرياد
همديگر را صدا
زدند و بعد هم
به سمت جاده
هراز پا به فرار
گذاشتند.
در اين
درگيری ران
رفيق فريدون
سراج (منوچهر)
زخمی عميق
برداشت و
گلوله ای هم
كتف رفيق
عبدالله
ميرآويسی را
خراش داد، سه
قبضه تفنگ و
مقدار زيادی
فشنگ و
تجهيزات نظامی
ديگر گيرمان
آمد.
پس از
اتمام درگيری
برخی وسايل
اضافی مان را
در تنه درختی
پنهان كرديم و
شبانه به سمت
ارتفاعات عمقی
تر دره «منگل»
راهپيمائی
كرديم و برای
رد گم كردن
مانور داديم و
سرانجام چند
روز بعد در
نقطه ای امن
به جمعبندی از
اين نبرد
پرداختيم.
جمعبندی شما
از اين نبرد و
عكس العمل
دشمن چه بود؟
دشمن
در عكس العمل
به اين درگيری
بلافاصله سه
تن از اسرای
ما در آمل را
اعدام كرد.
ذبيح ناصر
نژاد، از اعضای
كميته دهقانی
تشكيلات
اتحاديه
كمونيستها در
آمل و عضو شورای
دهقانان بی
زمين بود.
شورائی كه نقش
مهمی در
سازماندهی
مبارزات توده
ای دهقانان
حول بند ج
قوانين
اصلاحات ارضی
در اين منطقه
داشت. اين
رفيق زمانی كه
در پائيز سال 60
از جنگل به
شهر بازگشته
بود مورد
شناسائی دشمن
قرارگرفت و
دستگير شد. علی
مشاعری هم از
فعالين
سازمان در
محمود آباد
بود. صادق موسوی
مرزنكلائي،
كارگر حلب كوب
منطقه
«امامزاده عبدالله»
بود كه همراه
با تعدادی
ديگر از
جوانان روستای
«مرزنكلا» به
سربداران
پيوسته بود. وی
نيز در پائيز
همانسال
دستگير شد.
درگيری 13
خرداد، از نظر
نظامی درگيری
موفقی بود. چه
از نظر
فرماندهی
نظامي، چه از
نظر آرايش قوا
و تقسيم
نيروها و تقسيم
وظايف و چه از
نظر هشياری و
جسارت
انقلابي. كليه
تجارب نظامی
كه تا آنموقع در
جنگل كسب كرده
بوديم بكار
بسته شد.
موفقيت ما در
اين نبرد نشان
از آن داشت كه
ديگر نيروی
نظامی كار
آزموده ای
هستيم و براحتی
كسی
نمی تواند از
پس ما برآيد،
بويژه در
جنگل.
كليه اين
نكات در جلسه
جمعبندی جمعی
مورد تاكيد
همه قرار
گرفت. از لحاظ
نظامی كارمان
نقصی نداشت.
اما به لحاظ
ايدئولوژيك
سياسی نقص مهمی
موجود بود.
نقصی كه رفقای
زن بويژه رفيق
سوسن اميری
(سحر) بر آن
انگشت نهادند.
او به چگونگی
سازماندهی
قوا هنگام جنگ
انتقاد كرد.
بطور خودبخودی
و بر طبق
عادت، رفقای
مرد به سنگرهای
جلوئی
فرستاده شدند
و به رفقای زن
مسئوليت
رسيدگی به زخمی
ها و امور
تداركاتی و
جمع و جور
كردن وسايل
گروه داده شد.
اين انتقادی
جدی بود و نمی
توانست
انقلابيونی
كه برای محو
هر گونه ستم و
استثمار
مبارزه می
كردند را بفكر
واندارد. اگر
چه در آنزمان
فرصت بحث و
جدل مفصل
نبود. اما اين
اعتراض جرقه ای
بود بر كاهدان
ايده های
كهنه. اين
انتقاد هشداری
جدی به رفقای
مرد بود.
رفقائی كه تحت
تاثير ايده های
مرد سالاری
حاكم توان
جنگجوئی را در
زنان نمی
ديدند. اين
شايستگی را در
آنان بعنوان
رزمندگان و
فرماندهان
جنگ نمی
ديدند. اينها
همگی ايده هايی
كهن بودند كه
بايد در ذهن و
عمل از آنها
گسست می
كرديم. همين
ايده ها مانع
از آن شد كه در
دوران 57 تا 60
پتانسيل
انقلابی
موجود در
سازمان و
جامعه به
حداكثر رها
شود. آن شب تا
صبح خواب به
چشم بسياری از
رفقا راه
نيافت. اين
بار هراسمان
از دشمن و عمليات
محاصره و
سركوب نبود،
هراس از ارزشهای
دشمن بود.
آغازی بود بر
فهم يك حقيقت
رهائيبخش.
حقيقتی كه
مبارزه
آگاهانه رفيق
برجسته ای چون
سوسن اميری
چشم ما را بر
آن گشود.
حقيقتی عميق
كه محصول شركت
در يك مبارزه
انقلابی و
راديكال بود.
نمی توان به
يك نظام
ارتجاعی
اعلان جنگ داد
اما از ايده
ها، ارزشها و رفتارهای
مردسالارانه
ای كه اين
نظام مدافع آن
است، گسست
نكرد.
پس از اين
درگيری چكار
كرديد؟
ما عليرغم
آنكه رفيق
فريدون سراج
زخم عميقی
داشت مدام در
منطقه «منگل»
در تحرك بوديم
و بيشتر از
مناطق صعب
العبور گذر می
كرديم. چند
روزی را در
نقاطی كه حد
فاصل كوههای
عاری از درخت
و جنگل بود
بسر برديم. ما
منتظر فرصتی
بوديم تا از
طريق قرار
جاده رفيق زخمی
مان را به شهر
منتقل كنيم.
سرانجام پس از
يك هفته قرار
جاده اجرا شد.
به دو گروه
تقسيم شديم. يك
گروه در انتهای
دره منگل بالای
تلاری مستقر
شد و گروهی
ديگر مسئوليت
انتقال رفيق
فريدون سراج
را بر عهده
گرفت. می
بايست از
نزديكی محل
درگيری 13
خرداد عبور می
كرديم.
زمانيكه اين
گروه به سمت
جاده هراز می
رفت بين رفقای
جلو دار و
ديگر رفقای
اين گروه
فاصله افتاد و
همديگر را گم
كردند. رفقای
جلو دار پس از
مدتی جستجو
دوباره به محل
استقرار گروه
اول برمی
گردند. آنها
هنگام بازگشت
مجدد به محلی
كه باقی رفقا
را در آنجا گم
كرده بودند،
مورد شك رفقای
گم شده قرار می
گيرند. آن
رفقا به سمت
شان تيراندازی
می كنند. علت
شك، كلاه جديد
يكی از رفقا و
بند پاره شده
ساكی بود كه
از پشت كوله
پشتی به شكل
آنتن بی سيم
ديده می شد.
رفيقی هم كه
بسمتش
تيراندازی
شده بود هنگام
بالا رفتن از
شيب سر خورد و
از تفنگ او
نيز چند گلوله
ای خارج شد.
چند لحظه ای
تيراندازی
بين ما ادامه
يافت. اما
خوشبختانه
اين بار هم زبان
كردی به ياری
ما آمد و موجب
آن شد كه رفقا
همديگر را
سريعا بشناسند
و درگيری
خاتمه يابد.
سرانجام
آنروز
توانستيم
رفيق فريدون
سراج را به
قرار جاده
برسانيم و
ترتيب انتقال
وی را به شهر
بدهيم. اما
بلافاصله پس
از آن با توجه
به بحثهای حادی
كه در صفوف ما
و كل سازمان
جريان داشت،
تصميم گرفته
شد كه نيروهای
خود را به شهر
منتقل كنيم.
دلايل پائين
آمدن قوای ما
از جنگل چه
بود؟
از چند جنبه
بود. برای
ادامه فعاليت
نظامی در آن
منطقه با
محدوديتهای
بسياری روبرو
شده بوديم.
همانطور كه
گفتم آن منطقه
حد فاصل جنگل
و كوه بود. يا
ما می بايست
به مناطق
كوهستانی می
رفتيم كه از
نظر استتار با
مشكلات زيادی
روبرو می
شديم، مضافا
آنكه فاصله
نسبتا زيادی
با روستاهای
كوهستانی كه
عمدتا
روستاهای
ييلاقی بودند
وجود داشت. يا
اينكه می
بايست به سمت
جنگلهای نور و
چالوس
راهپيمائی می
كرديم كه هم
مناطق
پرجمعيت تری
بودند و هم
كوه و جنگل و
شهر و دريا به
هم می رسيدند.
كه البته اين
راهپيمائی هم
كار چندان
آسانی نبود.
بويژه آنكه از
نظر تداركات
نظامی و غذائی
كماكان با
مشكلات زيادی
روبرو بوديم و
بنوعی بند ناف
مان به قرارهای
جاده وصل بود.
شناختی هم از
منطقه چالوس
نداشتيم. رفيق
حسين رياحی هم
ضمن اصرار بر
انجام
عملياتهای
نظامی تمايلی
نداشت كه به
دليل نفوذ و
شهرتی كه در
منطقه آمل كسب
كرده بوديم
اين منطقه را ترك
كنيم.
البته جدا
از وضعيت
جغرافيائی
نسبتا مناسب
منطقه چالوس و
نور دليل ديگری
هم موجود بود.
رفيق
غلامعباس
درخشان (رفيق
مراد) توانسته
بود از زندان
پيغام دهد كه
بزودی او را
از تهران به
زندان چالوس
منتقل می
كنند. رفيق
حسين رياحی
اصرار داشت كه
ما طرحی برای
نجات وی هنگام
انتقالش از
جاده كرج -
چالوس بريزيم
كه هم به دليل
فاصله زياد و
مهمتر از آن
نداشتن اطلاعات
دقيق از تاريخ
انتقال رفيق
مراد نتوانستيم
اين طرح را
عملی كنيم.
اما دليل
اصلی ما برای
پائين آمدن،
ناروشنی های
ايدئولوژيك -
سياسی و پاسخ
نداشتن برای
سئوالات مهم
خطی در زمينه
چگونگی ادامه
مبارزه
مسلحانه بود.
فی المثل
كماكان
عليرغم اينكه
ما پس از
جمعبندی های
اوليه بر
درازمدت بودن
خصلت مبارزه
مسلحانه تاكيد
می كرديم،
كماكان اين
مسئله را در
چارچوبه
استراتژی
قيام شهری می
ديديم و بيشتر
بر نيرو گيری
از جوانان شهری
تاكيد می
كرديم. صحبت
چندانی از
روستا و نيرو
گيری از ميان
دهقانان در
ميان ما نبود.
از نظر تاكتيكی
هم تمايل
داشتيم كه
عملياتها در
رابطه با شهرها
و يا كناره
شهرها صورت
گيرد. ايده رفتن
به كناره
شهرستان
چالوس هم
عمدتا در اين
چارچوبه بود.
اين
مشكلات و
ناروشنی ها
جدا از وضعيت
عمومی سازمان
نبود. ما از
پشت جبهه محكمی
برخوردار
نبوديم.
عليرغم
تلاشهای
شبانه روزی
رفقائی چون
حسين رياحی و
فريدون خرم
روز امور
تداركاتی با
دشواری بسيار
جلو می رفت.
چرا كه كنترل
شديد رژيم
موجب آن شده
بود كه رفت و
آمدها و
قرارهای
سازمانی ما با
محدوديتهای
زيادی روبرو
شود و امور به
كندی جلو رود.
البته اين
دشواريها بی
ارتباط با
وضعيت سياسی
جامعه و تثبيت
نسبی قدرت
ارتجاع نبود.
اما معضل
عمده اين بود
كه سازمان به
دليل وجود
اختلافات
ايدئولوژيك-
سياسی حاد از
نظر عملی فلج
شده بود.
بگونه ای كه
حتی انتقال
قوای ما از
جنگل به تهران
عمدتا با اتكا
به امكانات
فردی و فاميلی
خود رفقای
جنگل صورت
گرفت. در
اواخر خرداد
ماه، انتقال رفقا
بطور فشرده و
ماهرانه ای طی
سه شبانه روز
صورت گرفت و
ضربه ای از
جانب دشمن
متوجه ما نشد.
وضعيت عمومی
سازمان،
مباحث و
گرايشات
موجود در آن
مقطع چگونه
بود؟
شكست قيام آمل
و از دست دادن
رهبران كليدی
تاثيرات منفی
زيادی بر
سازمان باقی
گذاشت. بويژه
آنكه يكرشته
مسائل سياسی
ايدئولوژيك
حاد هم بی
پاسخ مانده
بود. بنوعی
سازمان در
شرايط يك
بحران همه
جانبه قرار
گرفت.
اقليت
سازمان در سندی
مطول به نام
«جمعبندی
اقليت هيئت
مسئولين»
حملات
ايدئولوژيك -
سياسی خود را
به قيام
سربداران
آغاز كرد و
آنرا بعنوان
خط
ماجراجويانه
و جدا از توده
كوبيد. تحت عنوان
اينكه طبقه
كارگر از اين
طريق به قدرت
نمی رسد. آنها
دلايل پيدايش
چنين خطی را
ضعف
ايدئولوژيك -
سياسی افراد و
گروههائی كه
در داخل كشور
بسيج سازمان
شده بودند می
دانستند. آنها
هنوز بر تز «از
اعتصاب تا
قيام» پافشاری
می كردند. اما
دم خروس خط
شان در برجسته
كردن اشكال
مبارزاتی عقب
مانده طبقه
كارگر بيرون می
زد. فی المثل
برای آنها
مبارزه و
اعتصاب
كارگران
كارخانه ايران
ناسيونال برای
گرفتن حواله
پيكان و شعار
«حزب الله می
ميرد، حواله
هم می گيرد»
عين درايت
سياسی بود. در
عين حال از
نظر آنان،
نشان از ادامه
توهمات
كارگران نسبت
به خمينی داشت
كه بايد از
طريق فعاليت
آگاهگرانه از
بين می رفت. دم
خروس ديگر،
ادامه توهمات
بخشهای اقليت
سازمان نسبت
به ضد
امپرياليست
بودن خمينی
بود. حملات
اقليت به
سربداران فقط
در حيطه ايدئولوژيك
- سياسی نبود،
آنها بسياری
از امكانات
سازمان را از
سربداران
دريغ
می كردند. فی
المثل مانع
انتقال مهمات
و سلاحهائی كه
تحت اختيار
كميته تهران
بود به جنگل
شدند، تحت اين
عنوان كه
اينها برای
تدارك قيام در
تهران لازمند
– البته قيامی
كه هرگز قرار
نبود صورت
تحقق به خود
بگيرد.
در مقابل،
اكثريت هيئت
مسئولين در
سندی كوتاه
جمعبندی خود
را ارائه داد.
اين سند را
رفيق حسين
رياحی نوشته
بود. اين سند
اگر چه به
دفاع از قيام
آمل و
دستاوردهايش
پرداخته بود
اما دارای
كمبودهای جدی
بود. از
پشتوانه
تئوريك محكمی
برخوردار
نبود و راه
روشنی در
رابطه با
ادامه حركت
سربداران جلو
نگذاشته بود و
تا حدی در
برخورد به
اقليت سازمان
برخورد
سازشكارانه
اتخاذ كرده
بود.
همانطور
كه قبلا گفتم
اين دو سند
سرمنشا جدلهای
حادی شد. نامه
های داخلی
زيادی در له
يا عليه اين
اسناد درونی
توسط رفقای
ديگر نوشته
شد. جدلها به
مبحث راه
انقلاب ايران
كشانده شد. از
شاخص ترين
نوشته های اين
دوره مقالات
رفيق علی چهار
محالی كائيدی
از مسئولين
شاخه فارس
سازمان بود.
او با اتكا به
تجربه انقلاب
چين، تئوری
«از اعتصاب تا
قيام» را به
نقد كشيد از
استراتژی
«محاصره شهرها
از طريق دهات»
دفاع كرد و بر
دلايل ظهور
رويزيونيسم
در يك حزب و
سازمان كمونيستی
انگشت نهاد.
كلا
سازمان در يك
حالت
بلاتكليفی
قرار گرفته
بود. قرار بر
تشكيل شورای
چهارم شد. اما
اقليت سازمان
در اين رابطه
سنگ اندازی می
كرد. روشن بود
كه به خاطر
مسائل امنيتی
برگزاری چنين
شورائی در
تهران غير
ممكن بود. نه
پيشنهاد
كردستان پذيرفته
شد و نه
پيشنهاد رفقای
جنگل مبنی بر
برگزاری شورا
در جنگل. بی
روحيگی و بی
عملی و
كارشكنی های
اقليت، عملا
سازمان را در
آستانه يك
انشعاب قرار
داده بود.
بعلاوه،
اكثريت رفقای
شاخه
آذربايجان
تحت رهبری
رفيق هاشم
مازندرانی
عملا از
سازمان جدا
شدند و در آن
مباحث نقش و مسئوليتی
بر عهده
نگرفتند. رفيق
هاشم
مازندرانی
عليرغم اينكه
در دوره 60 - 58
مخالف برخورد
راست روانه
سازمان نسبت
به رژيم جمهوری
اسلامی بود
اما زمانيكه
سازماندهی
نبرد مسلحانه
سربداران در
دستور كار
قرار گرفت، با
آن مخالفت كرد
و مطرح نمود
كه شرايط برای
مبارزه
مسلحانه
آماده نيست.
او مبارزات
اقتصادی سياسی
را پيش شرط و
زمينه ساز
مبارزه
مسلحانه می
دانست و آغاز
مبارزه
مسلحانه به
مفهوم قيام مسلحانه
همگانی را به
آماده شدن
طبقه كارگر و
شرايطی مناسب
كه نمی توان
موعدش را از
قبل تعيين
نمود، موكول می
كرد. برنامه
عمل اين دسته
از رفقا با
كار آرام سياسی
و پداگوژيكی
طولانی از
طريق
افشاگريهای
سياسی بين
كارگران شهری
مشخص می شد.
اين رفقا
عمدتا تحت
تاثير آموزه
های نادرست
تدريجگرايانه،
دنباله روانه
و اكونوميستی
جنبش بين
المللی
كمونيستی كه
در پاره ای از
تزهای
كمينترن
فشرده شده بود
قرار داشتند.
آنها با الگو
برداری مكانيكی
از پروسه رشد
و تكامل حزب
بلشويك در
كشور امپرياليستی
روسيه، قادر
نبودند حقيقت
عام ماركسيسم
را با پراتيك
خاص انقلاب
ايران بعنوان
يک کشور تحت
سلطه
امپرياليسم
تلفيق كنند و
در زمينه پراتيك
انقلابی
راهگشائی
كنند.
اما آنچه
كه بلاتكليفی
و وضعيت فلج
سازمان در آن
دوره را تشديد
كرد رشد
گرايشات
سازشكارانه و
سانتريستی در
ميان بخشی از
اكثريت
سازمان نسبت
به اقليت و
پاره ای از
مباحث آنان
بود. مسئله ای
كه در ميان
برخی رفقای
جنگل هم شاهدش
بوديم. اين
گرايش را
عمدتا رفيق
حسين رياحی
نمايندگی می
كرد. او حاضر
به تعيين
تكليف قطعی و
جدی با اقليت
سازمان نبود.
در نگاه
امروز، چنين
تعيين تكليفی
در گرو تعيين
تكليف مسائل
مهم خطی بود.
هم مسائل
مربوط به
بحران
ايدئولوژيكی
كه بواسطه
سرنگونی قدرت
طبقه كارگر در
چين و حملات
انور خوجه به مائو
در جنبش
كمونيستی بين
المللی بوجود
آمده بود و هم
مسائل سياسی
عديده ای كه
پراتيك
انقلاب ايران
با خود به
همراه آورده
بود. آخرين
جلسه چند روزه
هيئت مسئولين
سربداران كه
بلافاصله پس
از پائين آمدن
رفقا از جنگل
در هفته اول
تيرماه 61 در
شهر اصفهان
برگزار شد،
بيان روياروئی
– هر چند
اوليه –
با اين مسائل
مهم بود. قيام
سربداران
بمثابه اقدامی
جدی جهت كسب
قدرت سياسی با
خود سئوالات
اساسی را به
همراه آورده
بود. سئوالاتی
چون مفهوم كسب
قدرت سياسی
توسط طبقه
كارگر،
آلترناتيو
حكومتی و
چگونگی تحقق
آن، سئوالاتی
كه به ناگزير
ذهن را به سمت
آخرين و
پيشرفته ترين
تجربه انقلابی
طبقه كارگر
يعنی تجربه
انقلاب چين
تحت رهبری
مائو سوق
می داد. بی جهت
نبود كه در آن
جلسه بر ضرورت
جمعبندی از
شكست حاكميت
طبقه كارگر در
چين تاكيد شد.
از جمله
مسائل ديگری
كه در آن جلسه
مورد بحث قرار
گرفت موضوع
ماهيت طبقاتی
خمينی بود.
برخی رفقا
معتقد بودند
كه خمينی از
همان ابتدا – حتی در
اوج
مخالفتهايش
با رژيم شاه – از ماهيت
ارتجاعی
برخوردار بود.
اما رفقائی
چون رياحی
چندان با اين
تحليل موافق
نبودند و بر
تحليل قبلی
سازمان مبنی
بر ماهيت
طبقاتی
دوگانه خمينی
تا خرداد 60 صحه
می گذاشتند.
اما موضوعی كه
بحث حول آن
شكل حادی به
خود گرفت
مسئله چگونگی
برخورد به
ماهيت جنگ
ايران و عراق
بود. رفيق رياحی
عكس العمل
بخشهائی از
مردم كه پس از
«فتح خرمشهر»
توسط ارتش و
سپاه، از خود
نشان دادند و
بطور خودبخودی
به خيابانها
ريختند و آنرا
جشن گرفتند
نشانی از
عادلانه بودن
اين جنگ از
جانب ايران
می دانست. او
در قبول ماهيت
ارتجاعی اين
جنگ و همچنين
تعيين تكليف
با اقليت
سازمان ترديد
از خود نشان می
داد.
اما بايد
توجه داشته
باشيد كه ما
فرصت چندانی
برای تعميق
اين بحثها
نداشتيم. فشار
زيادی از جانب
ارتجاع بر
سازمان وارد می
آمد. رژيم پس
از قيام آمل
بطور متمركز
برای كشف شبكه
های تشكيلاتی
اتحاديه نيرو
گذاشته بود.
در زمستان 60 و
بهار 61 شاخه
اصفهان
تشكيلات ضربه
جدی خورد.
پاره ای
دستگيريهای
پراكنده در
گوشه و كنار
كشور هم صورت
گرفته بود.
هنوز بسياری
از رفقا –
بويژه رفقای
اقليت سازمان
–
تغييرات
زيادی در شيوه
های قبلی زندگی
خود نداده
بودند و حتی
برخی تقريبا
موقعيت علنی
سابق خود را
حفظ كرده
بودند. همه
بنوعی انتظار
ضربه را می
كشيدند. در
واقع بخش مهمی
از مشغله رهبری
سازمان و
همچنين رفقای
هيئت مسئولين
سربداران خنثی
كردن پاره ای
ضربات
پراكنده و رتق
و فتق كردن
پاره ای
ارتباطات
سازمانی بود.
امری كه قبل
از هر چيز
نيازمند
تغييرات كلی
راديكال و
تصميمات قاطع
بود. مثل
انتقال و تمركز
قوا در مناطق
خارج از كنترل
رژيم در كردستان.
اما واقعيت
اين بود كه
دشمن در كشف
شبكه های
تشكيلاتی ما
آخرين مراحل
را می گذراند
و بسيار به ما
نزديك شده
بود. بگونه ای
كه دو هفته پس
از جلسه هيئت
مسئولين
سربداران در
اصفهان، ضربه
سراسری 18 تيرد
ماه 61 بر پيكر
سازمان وارد
آمد و منجر به دستگيريهای
وسيع چند صد
نفره در كليه
سطوح سازمانی
شد.
يكی از
شانس هايی كه
آورديم اين
بود كه اكثريت
رفقای جنگل
زمانی كه به
پائين منتقل
شدند، شبكه
ارتباطی شان
از ارتباطات
تشكيلات
تهران مجزا
بود. در نتيجه
بسياری از آن
رفقا در آن
مقطع دستگير
نشدند و
توانستند با
همراهی ديگر
رفقائی كه از
ضربه سراسری
جان سالم بدر
برده بودند و
از اراده و
عزم انقلابی
برخوردار
بودند، «كميته
موقت رهبري»
سازمان را
تشكيل دهند و
شروع به
بازسازی
سازمان كنند.
البته چنين
امری مرهون
مقاومت
قهرمانانه
رفيق فريدون
خرم روز
(ميرزا يوسف)
زير وحشيانه
ترين شكنجه های
قرون وسطائی
بود. بسياری
از ارتباطات
رفقای جنگل در
دست وی متمركز
بود و دشمن هم
از اين مسئله
اطلاع داشت.
در يكی از
روزهای مرداد
ماه 61 هنگامی
كه چند پاسدار
پيكر شكنجه
شده اش را از
پلكان طبقه
چهارم
ساختمان
دادگاه
انقلاب اسلامی
در اصفهان
بالا می
كشيدند، به
ناگاه فريدون
با قدرتی فوق
العاده و
قاطعيتی كه
ويژه او بود
خود را به
پنجره مشرف به
خيابان كوبيد
و زندانبانان
را با خود به
بيرون پرتاب
كرد. خود جان
باخت و دو
پاسدار را به
كام مرگ
فرستاد. او
بواقع قهرمانی
بود كه سَر
داد اما سِر
نداد.
در آخرين
قراری كه با وی
داشتم، مرا
همچون ديگر
رفقا تشويق به
ديدن فيلم
انقلابی
«بيداد» كرد.
فيلمی كه
ماجرای قيام
مسلحانه
كارگران معدن
در شهركی در
بوليوی است.
در صحنه های
انتهائی
فيلم، زمانی
كه تناسب قوا
در نبرد خونين
ميان كارگران
با دشمن به
نفع نيروهای
نظامی دولتی می
چرخد و نشانه
های شكست
پديدار می
شود، رهبران
اين قيام با
اضطرار جلسه ای
تشكيل می دهند
و تصميم می
گيرند كه يكی
از سازماندهندگان
قيام را هر
طوری شده از
شهرك خارج
سازند تا زنده
بماند و درسهای
آن قيام خونين
را برای
كارگران ديگر
بازگو كند.
با توجه به
موقعيتی كه
توضيح دادي،
يعنی مشكلات
عينی كه
سازمان با آن
روبرو بود و
همچنين
معضلاتی كه در
زمينه ذهنی با
آن روبرو
بوديم يعنی اينكه
هنوز به يك خط
ايدئولوژيك -
سياسی روشن و
صحيحی دست
نيافته
بوديم، می
توان سئوال
تحريك آميزی
را طرح كرد.
آيا امكان
نداشت كه
سربداران با همه
مشكلات در
جنگل باقی
بمانند و در
پرتو ادامه
مبارزه
مسلحانه مشكلات
عينی و ذهنی
پيش پا را حل
كنند؟
تلاشم اين بود
كه بتوانم
مجموعه مسائل
و عواملی كه
موجب آن تصميم
شد را توضيح
دهم. مسلما ما
نبايد دچار
گمانه زنی
ايده آليستی
شويم و با ديد
امروزی مان به
آن مقطع نگاه
كنيم. مثل
بررسی هر
نبردي، پس از
آنكه نتايج
نبرد آشكار می
شود، هيچ چيز
آسان تر از
بازگشت به
آغاز و تشريح
همه نقطه
نظرات نيست.
از سوی ديگر،
هيچ چيز هم
مشكل تر از
كندو كاو دقيق
تمام مسايل در
يك جا نيست.
چرا كه
همانطور كه
توضيح دادم
عوامل زيادی
دخيل بودند.
مشكل بتوان
كليه اجزائی
كه وضعيت كلی
ما را شكل می
داد مورد
مشاهده و بررسی
تحليل قرار
داد. عوامل
تاثير گذار
متعدد بودند و
مسئله بنوعی
پيچيده بود.
از همينرو سخت
است كه بتوان
به يك جمعبندی
دقيق و روشن
رسيد. اما می
توان بر چند
نكته مشخص
انگشت گذاشت.
امروزه
برای ما روشن
است كه مبارزه
مسلحانه
انقلابی تحت
رهبری
كمونيستها
مثل موتور
ماشين نيست كه
هر وقت دلمان
خواست آنرا
خاموش و روشن
كنيم. اين
مسئله دقيقا
بر می گردد به
هدف اين نوع
جنگ مسلحانه،
يعنی درهم
شكستن ماشين
دولتی كهنه و
كسب قدرت
سياسي. جنگی
كه از درجه
آشتی ناپذيری
بالا و مطلقی
با دشمن
برخوردار است.
آغاز چنين جنگی
بقول ماركس
مثل رد شدن از
رودخانه
روبيكان است –
رودخانه ای
كه راه پس
ندارد –
يعنی نمی
توان دوباره
به موقعيت قبل
از آغاز
برگشت.
اينهم
امروزه برای
ما روشن است
كه زمانيكه يك
حزب در حال
جنگ، با ضربات
و شكستهای
معينی روبرو می
شود، بايد به
حداكثر تلاش
كند كه با
اتكا به خط
پايه ای خود
همزمان با پيش
برد جنگ در هر
سطحی كه امكان
پذير است
بتدريج بر
مشكلات و
موانع ناشی از
شكستها و
ضربات فائق
آيد. مگر آنكه
با شكست قطعی
روبرو شده
باشد. يعنی
شرايطی كه
بقول مائو
ارتش انقلابی
بطور كامل
نابود شده
باشد. يعنی
شرايطی كه
بالاجبار
مرحله تكاملی
نوينی آغاز می
شود. اينرا
تجارب
انقلابات
مختلف هم نشان
داد. منجمله
تجربه انقلاب
چين، زمانيكه
قيامهای شهری
در سال 1927 شكست
خورد. مائو و
يارانش با
بيرون كشيدن
يك ارتش پانصد
نفره و رفتن
به مناطق
روستائی
توانستند جنگ
انقلابی را
ادامه دهند و
بتدريج بر
موانع
گوناگون فائق
بيايند، خط
شان را روشن
كنند و در
پراتيكهای
بعدی تكامل
بخشند و
انقلاب را به
پيروزی
برسانند.
برای
روشنتر شدن
اين موضوع در
رابطه با
سربداران بگذاريد
حكايتی را نقل
كنم. زمانی
فرمانداری
وارد يك شهر
بندری شد، رسم
بر آن بود كه
كشتی جنگی
پهلو گرفته در
بندر به
مناسبت ورود
فرماندار توپی
شليك كند.
اينكار صورت
نگرفت و
كاپيتان كشتی
مورد مواخذه
قرار گرفت كه
چرا اينكار را
انجام نداده
است. كاپيتان
كشتی مربوطه
گفت به ده
دليل و شروع
به شمردن
دلايل خود
كرد. اولين
دليلش اين بود
كه گلوله توپ
موجود نبود.
قبل از اينكه
ديگر دلايل را
بگويد به وی
گفتند ديگر
لازم نيست
بقيه را بشماری
! بنوعی اين
مثال در رابطه
با ما هم صدق می
كند. توپ ما،
خط
ايدئولوژيک -
سياسی ما بود
و ما دارای خط
و استراتژی
نظامی روشن و
صحيحی نبوديم
و اين امر
كليدی بود.
اگر چه برخی
جوانب چنين
چيزی موجود
بود اما هنوز
تكامل نيافته
بود. حقايقی
چون «وظيفه
مركزی
كمونيستها
كسب قدرت سياسی
از طريق برپائی
جنگ انقلابی
است» و اين «جنگ
از خصلت
درازمدت در
ايران برخوردار
بوده و
استراتژی كسب
پيروزی سريع
غلط است» برای
بسياری از ما
جا افتاده بود
اما هنوز با
سئوالات و ناروشنی
های زيادی در
رابطه با
نيروهای
طبقاتی كه بايد
مورد اتكا
قرار گيرند و
چگونگی بسيج
آنان روبرو
بوديم. مسئله
پايه ای در آن
دوران برای ما
گسست از خط
سانتريستی و
كنار نهادن
تزلزلات
ايدئولوژيك
در رابطه با
خدمات
مائوتسه دون
در تكامل علم
و ايدئولوژی
پرولتاريا
بود.
مضافا، ما
با چنان شكستی
روبرو شده
بوديم كه
فاصله چندانی
با يك شكست
قطعی نداشت.
حفظ
دستاوردها – مشخصا
در عرصه نظامی
– در آن
شرايط خاص با
مشكلات زيادی
روبرو بود و
تقريبا
ميتوان گفت
امكان حفظ يك دسته
نظامی در جنگل
و تضمين ادامه
فعاليت نظامی
تحت آن شرايط
برای ما وجود
نداشت.
اما موضوع
مهمتر، مسئله
رهبری بود. می
دانيم كه هيچ
انقلابی بدون
رهبری يك حزب
انقلابی به
پيروزی نمی
رسد. هيچ طبقه
ای بدون داشتن
رهبرانی
كارآزموده و
هماهنگ
نمی تواند
مبارزه
پايداری را به
پيش ببرد.
رهبرانی كه در
مكتب طولانی
نبرد تعليم
يافته باشند و
در حرفه خود
آماده باشند و
كار يكديگر را
پی بگيرند. ما
در آن شرايط
از داشتن چنين
رهبری محروم
بوديم. يعنی
محروم بوديم
از مركزيتی كه
از اتوريته
كافی
برخوردار
باشد و بتواند
قاطعانه همه
را حول ضرورت
يك عقب نشينی
منظم با هدف
ادامه جنگ
متحد كند. اگر
چه عناصری از
اين ديد و
خصوصيات در
رفقای باقيمانده
وجود داشت و
جسارت و روحيه
انقلابی و
تعهد كمونيستی
كافی در بسياری
از آنها بود،
ولی فقدان
رهبران كليدی
كه بتوانند
سريعا سياست
روشن و قاطعی
جلو گذارند و
آنقدر
آتوريته
داشته باشد كه
بقيه را سريعا
متحدكنند، يك
مشكل واقعی ما
بود. بسياری
از رهبران
كليدی ما در
جريان قيام
آمل كشته يا
اسير شده
بودند و برخی
نيز مانند
رفيق رياحی كه
زنده مانده
بود از نظر
ايدئولوژيك -
سياسی دچار
ابهام و گيجی
بود و قادر
نشد نقشی كه
از وی انتظار
می رفت را بر
عهده گيرد.
رهبران
انقلابی ديگری
مانند بهروز
فتحی يا
فريدون خرم
روز و علی
چهار محالی
تازه در حال
رو آمدن بودند
و هنوز از
تجربه لازمه
برخوردار
نبودند و تازه
در عمل داشتند
رهبری كردن را
می آموختند.
اين يك نقطه
ضعف مهم ما در
آن شرايط بود.
شدت ضربات
وارده در قيام
آمل بگونه ای
بود كه ما از
داشتن چنين
كيفيتی –
يعنی يك هسته
رهبری با
آتوريته – محروم
شده بوديم.
همانطور
كه گفتم بحث
پيچيده ای است
به خاطر آنكه
مسئله عمده ای
كه ما را
ناتوان از
يافتن بهترين
چاره ها و راه
حلها می كرد،
خط
ايدئولوژيک -
سياسی ما بود.
اما احتمال
آنرا می توان
داد كه اگر از
عوامل غير
عمده يكی دو
عامل مساعدتر
می بود – مثلا
رهبری ما به
آن شدت ضربه
نمی خورد و
رهبران با
تجربه تر خود
را از دست نمی
داديم –
شايد با
كشيدن خود به
يك منطقه ديگر
می شد نيروی
نظامی خود را
حفظ كرد و سپس
مسائل مهم خطی
را حل كرد.
شايد به
طريق و شكل
بهتری می شد
دستاوردهای
قيام
سربداران – منجمله
دستاورد نظامی
اش – را
حفظ كرد و از
پروسه سخت،
دردناك و
خونينی كه
بعدا طی شد
اجتناب كرد.
اما واقعيت
اين است كه
اين انعكاسی
از مجموعه
توان پيشاهنگ
طبقه كارگر در
آن مقطع تاريخی
مشخص بود.
اتحاديه
كمونيستهای
ايران هر چه
در توان خود
داشت بی محابا
به ميدان
آورد. امری كه
در تلاشهای
دوره های بعدی
برای براه
اندازی مجدد
مبارزه
مسلحانه هم
خود را نشان
داد.
تلاشهای بعدی
برای شروع
مجدد مبارزه
مسلحانه چه
بود؟
تلاش
بعدی همزمان
بود با دادگاهی
كه رژيم در
رابطه با
محاكمه
رهبران و اعضای
اتحاديه
برگزار كرد.
تلاشی كه منجر
به درگيری
نظامی 12 اسفند
ماه 61 شد. البته
از زمانی كه
كميته موقت
رهبری برای
بازسازی
سازمان تشكيل
شد اين ايده
در ميان رفقا
بود كه ما
بايد با انجام
عمليات نظامی
در سالگرد
قيام آمل نشان
دهيم كه
سازمان از بين
نرفته است.
مضافا حدس زده
می شد كه رفقای
دستگير شده را
برای اعدام به
آمل ببرند. از
همينرو ايده
سازمان دادن
عملياتی برای
نجات جان آن
رفقا هم طرح
شده بود.
البته در كميته
موقت رهبری
عمدتا رفيق علی
چهار محالی
كائيدی
طرفدار چنين
طرحی بود و
رفقای ديگری
چون بهروز فتحی
بر لزوم
جمعبندی از
حركت
سربداران و
برگزاری شورا تاكيد
می كردند.
سرانجام
نظرات رفيق علی
چهار محالی
غلبه يافت و
ما مجددا رفتن
به جنگلهای
آمل را در
دستور كار خود
قرار داديم و
به تدارك اين
امر مشغول
شديم. اگر چه
اين تصميم
ناظر بر
جمعبندی جدی
از پراتيك
سربداران
نبود و كماكان
متكی بر
تحليلهای
سياسی سازمان
در تابستان
شصت بود و
تفاوتی بين
اوضاع و شرايط
جديد با دوره
قبل نمی ديد
اما واقعيت
اين است كه
تصميمی
انقلابی بود و
نشانه عزم و
اراده رفقای
باقيمانده
سازمان مبنی
بر ادامه راه
بود.
هفته اول
بهمن ماه61 دو
تن از رفقا – رفيق بهزاد
شمال (از
رهبران جنبش
كارگری در گيلان)
و رفيق
عبدالله
ميرآويسی – برای
آماده كردن
تداركات
اوليه عازم
منطقه جنگلی
«كلرد» و «منگل»
شدند. به
دلايلی كه
هنوز هم بر ما
روشن نشد، هر
دو رفيق بدون
درگيری نظامی
در همان منطقه
توسط
پاسداران
دستگير شدند.
هر دو رفيق
بدون آنكه حتی
نامشان را
آشكار كنند به
احتمال زياد
زير شكنجه های
وحشيانه به
قتل رسيدند.
در فروردين
ماه سال 62 رژيم
در روزنامه های
خود خبر اعدام
دو تن از
سربدارانی كه
در جنگل اسير
شدند، را
اعلام كرد.
عليرغم
ناپديد شدن
اين دو رفيق،
رفقا به تداركات
خود ادامه
دادند و
سرانجام
توانستند طی
بهمن ماه و
اوائل اسفند
61، 12 نفر را به
همان منطقه
جنگلی منتقل
كنند. اين
رفقا پس از
خارج كردن
سلاحهای قبلی
از محل اختفا،
سريعا مسلح
شدند. اين
سلاحها در
خرداد ماه 61 پس
از گريسكاری
در گودالی زير
تخته سنگ بزرگی
جاسازی شده
بودند. فقط
رفقای معدودی
چون بهروز فتحی
از محل اختفا
آن با خبر
بودند. رفيق
بهروز فتحی
عليرغم
مخالفتش با
اين طرح،
حداكثر تلاشش
را برای اجرای
اين تصميم به
خرج داد.
هنوز مدتی
از تجمع رفقا
نگذشته بود كه
در روز 12 اسفند
با عمليات
محاصره و
سركوب وسيع
دشمن روبرو
شديم.
قبل از اينكه
به جزئيات اين
درگيری بپردازي،
در مورد
دادگاهی كه
رژيم در رابطه
با محاكمه 28 تن
از رهبران و
اعضای
اتحاديه در
ديماه سال 61
برگزار كرد،
توضيحاتی
بده؟
آن دادگاه
نقطه اوج
كارزار
تبليغاتی
رژيم اسلامی
عليه قيام
سربداران در
آمل بود.
درخور توجه است
كه رژيم پس از
سال شصت و تا
آن زمان برای
تنها جريان
سياسی كه
دادگاه «علني»
برگزار كرد،
اتحاديه
كمونيستهای
ايران بود. تا
آنزمان رژيم
برای پيشبرد
كارزارهای ضد
انقلابی و ضد
كمونيستی اش
عليه گروههای
سياسی فقط به
نمايش
اعترافات
تلويزيونی
بسنده می كرد
كه عمدتا شامل
توابين می شد.
اين امر خود
نشانه ای از
اهميت خيزش
آمل برای دار
و دسته خمينی
و خنثی كردن
تاثيرات آن
بود. آنها می
خواستند به
مردم اين پيام
را بدهند كه
قدرتشان
تثبيت شد و
بهتر است كسی
به فكر مصاف
جوئی با آنان
نباشد.
مدت يك
هفته اخبار
مربوط به
دادگاه در راس
اخبار رسانه
های گروهی
رژيم بود.
تلويزيون و
مطبوعات رژيم
به صورت
دلبخواهی
بخشهائی از
دفاعيات
متهمان در
دادگاه را
منعكس می
كردند. ظاهرا
اين دادگاه
علنی بود اما
رژيم فقط
تعدادی از
خانواده های
پاسداران
كشته شده را
برای شكايت به
دادگاه آورده
بود. البته
رژيم خواسته
بود با برخی
وعده وعيدها
برخی خانواده
های افراد
معمولی كه در
جريان درگيری
ششم بهمن توسط
پاسداران
كشته شده
بودند را نيز
به دادگاه
بياورد اما
تيرش به سنگ
خورد و كسی از
آنان حاضر به
شركت در اين
دادگاه نشد.
جلادان
مشهور و مخوف
رژيم لاجوردی
و گيلانی صحنه
گردان اين
دادگاه قرون
وسطائی بودند.
آنطور كه
بعدها
فهميديم برخی
از رفقا حتی
آنروز نمی
دانستند كه
برای شركت در
دادگاه از
بندهای شان
بيرون كشيده
شده اند.
دادگاه كليه
افراد به غير
از دو تن (رفقا
نسرين جزايری
و مسعود اسدي)
را به اعدام
محكوم كرد.
روز ششم بهمن
ماه 22 تن از
آنها كه به
آمل منتقل شده
بودند،
تيرباران
شدند. از جمله
تيرباران
شدگان رفيق
فريبرز لسانی
سخنران علنی
اتحاديه در
سالهای
انقلاب بود كه
در تابستان 60،
مدتها قبل از
قيام آمل
دستگير شده
بود اما به
جرم دانستن
طرح و برملا
نكردن آن به
اعدام محكوم
شد. بقيه 28 تن منجمله
رفقا نسرين
جزايری و مسعود
اسدی هم كه به
ابد محكوم شده
بودند، بعدها
اعدام شدند.
در بين 28 نفر
توابينی هم
بودند كه رژيم
حتی به آنها
هم رحم نكرد و
پس از استفاده
كامل از آنها
اعدامشان كرد.
در رابطه
با اين دادگاه
مشخصا اينكه
تك به تك رفقای
شركت كننده – از هر دو
جناح سازمان –
چه برخوردی
بدان داشتند
ما هنوز از
جزئيات كامل
آن باخبر
نيستيم. از
همين رو هنوز
نمی توانيم در
اين باره
قضاوت نهائی
ارائه دهيم.
در مجموع،
به غير از دو
سه تن از شركت
كنندگان در
دادگاه كه به
عامل رژيم بدل
شده بودند و
نهايت همكاری
را با دادستان
رژيم يعنی
اسدالله لاجوری
در زندان و
همچنين در
دادگاه به عمل
آورده بودند،
در رابطه با
بقيه می توان
گفت كه با
درجات متفاوتی
از مقاومت و
ضعف روبرو
بوديم. تا
آنجا كه می
دانيم كسی
آشكارا از
كمونيسم دفاع
نكرد، برخی
بصراحت گفتند
كمونيسم شكست
خورد، برخی
سكوت
كردند،كسی به
افشای رژيم جمهوری
اسلامی و آن
دادگاه قرون
وسطائی و
فشارها و
شكنجه هائی كه
بر آنان روا
شده بود، دست
نزد، برخی از
دادن هر گونه
اطلاعات و
اسرار سازمانی
سرباز زدند و
برخی ديگر
پاره ای از
اطلاعات خود
را بيان
كردند. در
مجموع می توان
گفت كسی به
دفاع فعال از
مواضع
ايدئولوژيك -
سياسی سازمان
و مشخصا قيام
سربداران
برنخاست.
يكی از
رهبران جناح
اقليت سازمان
از شكست
كمونيسم سخن
به ميان آورد.
برخی ديگر به
دفاع شخصی و
حقوقی
برخاستند. برخی
به جز معرفی
خود هيچ حرف
ديگری نزدند.
اما شاخص اصلی
اين دادگاه،
دفاعيات رفيق
رياحی بود. بر
مبنای آن
بخشهائی از
دفاعيات وی كه
در تلويزيون و
مطبوعات پخش
شد، می توان
گفت كه او به
مجيز گوئی از
رژيم نپرداخت
و از عملكرد
سازمان تا
مقطع سی خرداد
دفاع كرد و
قيام
سربداران را
به تحليل غلط
سازمان بعد از
سی خرداد
منتسب كرد و
از پيامدهای
آن ابراز تاسف
كرد و در ضمن حاضر
نشد بگويد
مسلمان شده،
هر چند كه خود
را ماركسيست
هم اعلام
نكرد.
دادگاه
نشانه چند
شكست مهم بود.
شكست انقلاب دوم
ايران، شكست
كمونيستهای
انقلابی در
هدايت آن
انقلاب و بطور
مشخص شكست
قيام آمل.
شكستهائی كه
همراه شده بود
با اوج بحران
جنبش كمونيستی
بين المللی كه
بواسطه شكست
ديكتاتوری
پرولتاريا در
چين بوجود
آمده بود.
آنچه كه رفتار
عمده رفقای
شركت كننده در
دادگاه را رقم
زد، سر
فرودآوردن
شان در برابر
اين شكستها و
ناتوانی شان
در توضيح و
جمعبندی از
آنها بود.
دفاعيه رفيق
رياحی بيان
فرموله اين
شكست و ناتوانی
بود. می دانيم
كه پس از هر
شكستی در هر
زمينه ای كه
باشد خواه
مبارزه توليدی
و آزمونهای
علمی خواه
مبارزه طبقاتی
همواره گرايش
به عقب تقويت
می شود،
اشتباهات
برجسته می
شود، امكان
پيشروی و تحقق
ايده های نو
نفی می شود و
همواره هستند
كسانی كه با
يك جانبه نگری
فقط جوانب منفی
شكست را می
بيننند و قادر
نيستند بطور
عميقی
دريابند كه
شكست مادر
پيروزيها است.
شكست برخی ها
را آبديده و
آموخته می كند
برخی را گيج و
گمراه. اينجا
آن جمله معروف
لنين مصداق
دارد كه برخی
زير بار فشار
بحران كمرشان
خرد می شود و
بسياری ديگر
آبديده می
شوند.
در اينجا
لازمست بر يك
نكته عمومی هم
تاكيد كنم.
اينكه رفقای
اسير در
زندانها و در
آخرين
نبردشان چه
انتخابی
كردند و
مسئوليتهای
انقلابی خود
را بطور كامل
و تا به آخر به
پيش بردند و
آنگونه كه
شايسته بود
عمل كردند يا
خير، به معنی
انكار خدماتی
كه آنان قبل
از دستگيری در
راه انقلاب و
مردم كردند
نيست. آنها آن
خدمات را با
انتخاب
آزادانه و
آگاهانه خويش
انجام دادند.
يعنی در شرايطی
كه با موقعيت
اسارت تحت
شكنجه های
وحشيانه جسمی
و روانی
متفاوت است.
تاثير دادگاه
بر مردم و
صفوف خودمان
چه بود؟
تاثير دادگاه
بسيار متناقض
بود. مردم در
آنروزها
حساسيت و
همدردی زيادی
نسبت به آن از
خود نشان
دادند. در هر
كوی و برزنی
اين مسئله
مشهود بود.
مردم در مورد
آن ميان خود
بحث می كردند
و هر چه بيشتر
می خواستند در
مورد قيام آمل
بدانند. آنها
در وهله اول
رژيم را محكوم
می كردند. می
گفتند چرا
رژيم همه
دفاعيات را
پخش نمی كند.
آنها از
محاكمه
شوندگان
انتظار
داشتند حالا
كه می دانيد
كشته می شويد
نترسيد و همه
حقايق را در
مورد رژيم بگوئيد.
آنها از
برخورد رفيق
رياحی كه در
مقابل جلادان
رژيم زانو
نزد، تعريف
می كردند.
تناقض مسئله
اين بود كه در
سطح وسيعی
مردم از دفاعيه
رياحی خوششان
آمده بود. اين
جدا از حال و
هوای حاكم بر
جامعه در آن
مقطع تاريخی
نبود. رياحی
در آن مقطع
شكست را
فرموله كرد.
مردم شكست خودشان
را در دفاعيات
وی می ديدند.
شكستی كه رنجی
بزرگ در آن
نهفته بود.
شكست يك
انقلاب در
شكست يك
انقلابی
باسابقه.
همانطور كه
رياحی
اعتقادش به
كمونيسم و
تحقق آن سست
شد، مردم هم
اعتقاد شان
نسبت به
انقلاب سست
شد. همانطور كه
رياحی عليرغم
آگاهيش نسبت
به جنايات
رژيم به شركت
در چنين
دادگاهی قرون
وسطائی تن داد
مردم نيز
عليرغم تنفر
بيش از حدشان
به اين رژيم،
در آن مقطع
شكست شان را
پذيرا شدند و
بدان تن
دادند.
بهر حال
فرق است بين
توده های مردم
و رهبران
انقلابي.
رهبران دقيقا
به خاطر آنكه
چنين پيچ هائی
را می توانند
از سر
بگذرانند
رهبر می شوند.
و زمانی كه از
اين كار باز
می مانند در
واقع وظيفه
رهبريشان را
انجام نداده
اند. به همين
دليل، پيشروان
توده –
بويژه
كمونيستهای
انقلابی – از
آن دفاعيات
ناراضی بودند
و انتظار آنرا
داشتند كه
رفيق رياحی با
توجه به
جايگاه و
سابقه انقلابی
اش به
مسئوليتهای
خود عمل كند،
انقلابی ترين
چشم اندازها
را به تصوير
بكشد و الهام
بخش آنان و
توده های مردم
در ادامه
مبارزه شود.
دادگاه در
مجموع تاثير
منفی بر پروسه
بازسازی
سازمان داشت.
روند انحلال
طلبی و فرار
از مبارزه كه
از قبل وجود
داشت در ميان بخشهائی
از
بازماندگان
سازمان تشديد
شد. برخورد
رفقا در
دادگاه –
مشخصا
دفاعيه رفيق
رياحی –
به نيازهای
روحی و سياسی
رفقائی كه عزم
جزم كرده
بودند كه
سازمان را
بازسازی كنند
پاسخ نداد.
اين درست
برخلاف
مقاومت تا به
آخر رفقائی
چون فريدون
خرم روز و
غلامعباس
درخشان و صادق
خباز بود.
رفيق صادق
خباز كه از
كادرهای قديمی
و برجسته
اتحاديه بود،
مدت كوتاهی پس
از ضربه،
هنگامی كه قصد
داشت از محل
يك قرار لو
رفته فرار
كند، مورد
اصابت گلوله
پاسداران
قرار گرفت و
بعدها زير
شكنجه جان
باخت. رفيق
خباز، زمانی
كه رفيق رياحی
هنگام تبعيدش
در دزفول معلم
بود، تحت
تاثير وی قرار
گرفت و انقلابی
شد. او در
سالهای قبل از
انقلاب 57، در
يك عمليات
هواپيما ربائی
از ايران به عراق
شركت كرد.
رفيق صادق
خباز عليرغم
اينكه طرفدار
نظرات رفيق
هاشم
مازندرانی
بود می
گفت اگر من
دستگير شوم در
مقابل دشمن از
حركت سربداران
دفاع خواهم
كرد.
رفقائی
چون او كه در
واقع بخشی از
بار بازسازی
سازمان را در
هولناك ترين
وضعيت و
دشوارترين شرايط
بر عهده گرفتند
به منبع الهامی
سترگ و سرمشقی
عظيم برای ما
بدل شدند، به
ستارگانی كه
پس از خاموشی
هنوز می
درخشند و
چشمان مشتاق
به فردا را
روشن نگاه می
دارند.
دادگاه در
مجموع موجب
هشياری رفقای
بازمانده
نسبت به عمق
مسائل
ايدئولوژيك
سياسی كه با
آن روبرو
بوديم، شد.
اما زمان برد
تا شجاعانه،
واقع بينانه و
بيرحمانه با تمام
واقعيت آن
روبرو شويم و
برخورد همه
جانبه و
ديالكتيكی به
آن و تك تك
شركت كنندگان
در آن بكنيم.
نبايد اين
واقعيت عينی
را هم فراموش
كنيم كه ما
درگير نبرد
مرگ و زندگی
با دشمن بر سر
باز سازی
سازمان بوديم
و دشمن می خواست
از همه چيز
منجمله
دادگاه برای
در هم شكستن
اراده ما سود
جويد. اراده ای
كه خود را در
اقدامات
«كميته موقت
رهبري» نشان می
داد. اراده ای
كه نشان
آبديده شدن
باقيمانده
سازمان در عبور
از شكستها و
بحرانهای
عظيم بود.
درگيری نظامی
12 اسفند 1361 نشانی
از اين اراده
بر خود داشت.
ماجرای درگيری
12 اسفند ماه 1361
چه بود؟
همانطور كه
گفتم حدود 12
نفر از رفقا
در بهمن ماه
همان سال به
جنگل منتقل
شدند. آنان در
حد فاصل منطقه
جنگلي«كلرد» و
جنگل «منگل»
اقامت گزيدند.
يعنی آخرين
مناطقی كه ما
قبل از ترك
جنگل در آن
مستقر بوديم.
حدود يك ماه
در تلاری در
فاصله يكی دو
كيلومتری از
جاده هراز، يا
نيم ساعتی آن
سر كردند و
كار تداركات
را پيش بردند.
درگيری زمانی
اتفاق افتاد
كه گروه هنوز
دوران انتقال
را می گذراند.
دشمن بو برده
بود و اطلاعاتی
از تحركات ما
كسب كرده بود.
برخی اهالی
منطقه مشخصا
يكی از گالشها
به رفقا هشدار
داده بود كه
اينقدر در يك
جا نمانيد و
بيشتر از
يكروز در يك
نقطه سكونت
نكنيد.
اتفاقا
روزی كه در
گيری اتفاق
افتاد قرار
بود رفقا آن
منطقه را ترك
كنند. حوالی 9
صبح پنجشنبه 12
اسفند بود كه
سه تن از رفقا
يعنی رفيق
محمد
توكلي(مسعود
آبادان)،
بهروز غفوری
(محمود) و رحمت
چمن سرا (تقي)
برای مخفی
كردن پاره ای
وسايل در آن
حوالي، از
تلار خارج
شدند. در حين استتار
وسائل متوجه
صدای يك رگبار
گلوله می
شوند. اين صدا
نشانه شروع
عمليات از
جانب دشمن
بود. دشمن در
فاصله بيست سی
متری آنان
قرار داشت. رفقا
بلافاصه به
آتش سنگين
دشمن پاسخ می
دهند و درگيری
آغاز می شود.
دشمن تقريبا
بطور كامل
تلار را
محاصره كرده
بود. نيروهای
دشمن صبح زود
به منطقه گسيل
شده بودند.
آنها در بالای
تلار از سمت
شمال و غرب
قوای خود را
بصورت
نيمدايره
آرايش داده
بودند و قصد
داشتند با محاصره
كامل عمليات
خود را آغاز
كنند كه با آن
رفقا روبرو
شدند. درگيری
شديدی آغاز
شد. سه رفيقی
كه مشغول
استتار وسايل
در يك گودال
بودند حتی
فرصت نكرده
بودند
فانوسقه و
مهمات خود را
بردارند. فقط
دو تفنگ با
چهل فشنگ در
اختيار داشتند.
فاصله شان از
تلار، 100 متری می
شد. تصميم
گرفتند به
تلار عقب نشينی
كنند و از
وضعيت بقيه
رفقا باخبر
شوند. دشمن با
آتش سنگين
نزديك می شد.
رفقا با حداقل
تيراندازی به
سمت تلار عقب
نشينی كردند.
در همين اثنا
گلوله ای پای
رفيق بهروز
غفوری را
شكافت و گلوله
ای ديگر سر
رفيق رحمت چمن
سرا را خراشيد.
با وجود اين،
رفقا
توانستند خود
را به تلار برسانند.
رفقای تلار كه
برخی شان در
حال تميز كردن
اسلحه های خود
بودند،
غافلگير شدند
و از تلار
بيرون زدند.
متاسفانه در
همان ابتدا دو
رفيق از
تشكيلات جنوب
مورد اصابت
گلوله قرار
گرفتند و در
دم جان
باختند. يكی
از آنان،
البرز جاوری
شهنی (اكبر -
محمد) از
فعالين
كنفدراسيون
دانشجويان
ايرانی احياء
در در آمريكا،
از
بنيانگذاران
تشكل ماركسيست
- لنينيستهای
جنوب معروف به
رزم خونين در
زمان انقلاب و
يكی از اعضای
برجسته
اتحاديه
كمونيستهای
ايران بود و
ديگري، فرزاد
ستوده (امير).
يك رفيق كرد
هم از ناحيه
كمر، زخم عميقی
برداشت و قادر
به راه رفتن
نبود. رفيق علی
چهار محالی هم
كه از تلار
خارج شده بود،
گم شد و رفقا
فكر كردند او
كشته يا اسير
شده است.
درگيری تا
حوالی ظهر
ادامه داشت.
چند نفر از
نيروهای دشمن
كشته و زخمی
شدند. آنها به
تلار كاملا
نزديك شده
بودند، در
بلندی قرار
داشتند و بر
ما مسلط
بودند. از نظر
تعداد، دو سه
برابر ما می
شدند و از
تجهيزات كامل
برخوردار
بودند. اما عليرغم
همه اين برتری
ها، پيشروی
نكردند و از
آتش سنگين خود
كاستند. علت
اصليش، روحيه
پائين و ترس و
وحشت بيش از
اندازه ای بود
كه از نزديك
شدن به ما
داشتند. رفقا
چون مهماتشان
كم بود، قادر
به ادامه
درگيری
نبودند.
بنابراين با
يك سازماندهی
اوليه تصميم
گرفتند بسمت
شرق يعنی جاده
هراز عقب نشينی
كنند. اول سه
رفيق، رفقای
زخمی را به
عقب حمل كردند
و بقيه به كندی
و با احتياط
عقب نشستند و پشت
تخته سنگهای
بزرگی كه از
موقعيت سوق
الجيشی خوبی
برخوردار بود
سنگر گرفتند.
تا ساعت چهار
و نيم عصر خبری
نشد. در اين
هنگام،
هلی كوپتری
بالای منطقه
درگيری
پيدايش شد،
چرخی زد و به
سمت آمل
بازگشت. اين
هلی كوپتر برای
ايجاد پوشش
هوائی و بررسی
مسير بازگشت
پاسداران
پرواز كرده
بود. اما
متوجه محل ما
نشده بود.
حدود يك
ساعت بعد،
نگهبان ما
متوجه حركت يك
ستون 15 - 10 نفره
دشمن شد كه به
سمت جاده هراز
می رفتند.
جلودار دشمن
هم نگهبان ما
را ديد و با شليك
گلوله سايرين
را باخبر كرد.
اما ديگر دير شده
بود و آنها
كاملا در تيررس
قرار داشتند.
مجددا درگيری
آغاز شد و
اينبار، جنگ
مغلوبه شد.
صدای انفجار
نارنجكها،
جنگل را پر
كرده بود. خشم
و نفرت رفقا
كه از اندوه
جان باختن دو
رفيق در ساعاتی
قبل انباشته
بودند، بی حد
و حصر بود.
آنان يكساعت
تمام با شجاعت
و قدرت غير
قابل وصفی
جنگيدند و دمار
از روزگار
دشمن در
آوردند.
پاسداران
بيشترين
تلفات را در
اين نقطه
متحمل شدند.
آنها كه به
شدت وحشت كرده
بودند، پا به
فرار گذاشتند
و كشته های
خود را جا
گذاشتند. بقول
رفيق بهروز
غفوری بايد
ساير رفقا می
بودند و می
ديدند كه اين
«تشنگان
شهادت» كه برای
محاصره و سركوب
ما آمده بودند
چگونه دمشان
را روی كولشان
گذاشتند و
سراسيمه فرار
كردند. بخصوص زمانيكه
شعار «مرگ بر
خميني» طنين
انداز شد، وحشت
افراد دشمن حد
و حصری نداشت.
با تاريك
شدن هوا درگيری
پايان يافت.
يكی از رفقا
به سرعت خود
را به محل
قرار ثابت در
كنار جاده
رساند و رفيق
سياوش خرم روز
را كه با
ماشين از تهران
به سر قرار
آمده بود از
ماجرا مطلع
ساخت و برای
انتقال رفقای
زخمی چند ساعت
بعد با وی
قرار گذاشت.
اما محل قرار
ما با محل
استقرار قوای
كمكی دشمن كه
برای انتقال
كشته ها و زخمی
های شان،
بسيار نزديك
بود. يك پيچ
كوتاه محل
قرار ما را از
كافه جنگلی
«منگل» –
محل تمركز
قوای دشمن بود
– جدا می
كرد. حوالی ده
و نيم شب رفيق
سياوش خرم روز
پس از چند بار
دور زدن متوجه
می شود كه
منطقه بشدت
تحت كنترل است
و امكان توقف
و فرصت زمانی
كافی برای
سوار كردن
مجروحين نيست.
در نتيجه قرار
اجرا نمی شود.
رفقا تا ساعت
يك بامداد
منتظر می
مانند. پس از
آن كاميونی را
متوقف می كنند
و از راننده
اش می خواهند
كه رفقای زخمی
را به تهران
برساند.
راننده با
كمال ميل قبول
می كند و رفقای
زخمی را به
سلامت به
تهران می
رساند.
از آنجائی
كه در اين
درگيری بسياری
از امكانات
مان را از دست
داده بوديم،
تصميم آن می
شود كه رفقا
جنگل را ترك
كنند. شب بعد،
باقی نيروهای
ما پس از
استتار سلاح
های شان، پشت
وانت يكی از
رفقا می نشيند
و به تهران
منتقل می
شوند.
دلايل
غافلگيری
رفقای ما چه
بود؟
از نظر
تاكتيكي،
رفقای ما
خطاهای زيادی
مرتكب شدند.
علت اصليش اين
بود كه اكثر
آنها جديد
بودند و تجربه
نظامی چندانی
نداشتند. فقط
رفقا محمد
توكلی و بهروز
غفوری كه در
نبردهای جنگل
و شهر شركت
داشتند، با
تجربه بودند.
تا آنجائی كه
می دانم اين
دو رفيق هم
اواخر به گروه
ملحق شده بودند.
رفقا برای
مدت زيادی در
يك منطقه ثابت
اقامت كردند و
به هشدارهای
افراد محلی
توجه نكردند.
در صورتيكه
اتكاء به توده
های محلی و
اصل تحرك، از
اوليه ترين
اصول جنگ
پارتيزانی
است. تازه در
نظر بگيريد كه
رفقا بهزاد
گيلان و
عبدالله
ميرآويسی
اوايل بهمن
ماه در همين
منطقه اسير
شده بودند.
بعلاوه،
آن تلار اصلا
از موقعيت سوق
الجيشی مناسبی
برخوردار
نبود. زيرا در
يك گودی قرار
داشت و راحت
قابل محاصره
بود. بخاطر
دارم كه رفقا
در دوره قبل
نه تنها از
تلارها كمتر استفاده
می كردند بلكه
از اين تلار
مشخص دوری هم
می جستند.
اين را هم
بگويم كه در
روز درگيري،
دو خطای مهم
ديگر از جانب
ما صورت گرفته
بود. يكی
اينكه چهار
نفر از رفقا
همزمان، در
حال تميز كردن
قطعات تفنگ
خود بودند، آن
هم درست در
ساعات اوليه
صبح كه معمولا
امكان حمله
دشمن بسيار
است و زمانی
است كه گروه
بايد كاملا
هشيار باشد.
به همين خاطر
زمانی كه درگيری
آغاز شد
تقريبا چهار
رفيق سلاح
درست و حسابی
دستشان نبود.
خطای ديگر هم
اين بود كه
رفيق فرزاد
ستوده بعنوان نگهبان
پس از اينكه
سه رفيق برای
استتار وسايل
از تلار خارج
شدند، برای
تعويض نگهبانی
پست خود را
ترك كرد و به
تميز كردن
تفنگ خود مشغول
شد. در لحظه شروع
درگيري، هنوز
كسی جايش را
پر نكرده بود.
در صورتيكه
نگهبان تا قبل
از آمدن
نگهبان جديد
هرگز نبايد
پستش را ترك
كند.
مجموعه
اين
فاكتورها،
ضربه پذيری ما
را بسيار بالا
برد. ما در
درگيری های
ديگر جنگل كه
بسيار وسيعتر
از اين بود
اين اندازه
ضربه نخورديم.
اگر يادتان
باشد در درگيری
بزرگ 22 آبان ما
فقط دو رفيق
از دست داديم.
مسلما اگر
حضور رفقای با
تجربه ای چون
محمد توكلی و
بهروز غفوری
نبود ابعاد
ضربه بسيار می
شد. البته
روحيه انقلابی
كليه رفقا و
نهراسيدن از
دشمن در آن
شرايط سخت نقش
تعيين كننده ای
داشت و باعث
شد بتوانند
ابتكار عمل را
بدست بياورند.
اما مشكل گروه ما فقط عدم رعايت مسائل تاكتيكی فوق نبود. گروه از وحدت كافی هم برخوردار نبود. تقريبا فرماندهی سياسی نظامی واحدی وجود نداشت، تا بدان حد كه چندان روشن نبود چه كسی فرمانده نظامی گروه است. علت اصلی اين مسئله، اختلافات سياس