وينان
دل به دريا
افگنانند،
به پای
دارندة آتش ها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره
زنده از آن
سپس كه با مرگ
و همواره
بدان نام
كه زيسته
بودند،
كه تباهی
از درگاه
بلند خاطره
شان
شرمسار
و سرافكنده می گذرد.
شاملو
نبرد شهر
نبرد
شهر

قبل از
اينكه چگونگی
رسيدن به شهر
و استقرار قوا
در شهر را
بگوئي، نقشه
عمليات در شهر
و آرايش قوای
نظامی آن را
بيشتر توضيح
بده؟
قرار
بود كه ما پس
از رسيدن به
شهر همان شب
با استفاده از
اصل غافلگيری
عمليات نظامی
را آغاز كنيم.
چارچوبه كلی
نقشه نظامی
مان شبيه طرح 18
آبان بود. با
اين تفاوت كه
اين بار تاكيد
بيشتری بر
سازمان دادن
مقاومت
مسلحانه در
چند محله گذاشته
شد و بر جنبه
های تعرضی آن -
يعنی تصرف
مقرات نظامی
دشمن - كمتر
تاكيد شد.
نقطه ضعف مهم
اين نقشه كم بهائی
به مسئله عقب
نشينی و تامين
امنيت راه برای
آن بود.
طرح نظامی
پنج بهمن از
اجزاء
گوناگون
تشكيل شده بود
و هر جزء هم در
برگيرنده
عمليات مركب
بود. نوك تيز
طرح نظامی مان
اين بار به جای
دادگاه
انقلاب اسلامی
حمله به مقر
بسيج در مركز
شهر و كنار پل
اصلی بود. در
طرح 18 آبان
تصرف دادگاه
به خاطر آزادی
زندانيان
سياسی بود كه
عمدتا در اين
محل نگهداری می
شدند. رژيم پس
از 18 آبان
زندانيان
سياسی آمل را
به ديگر شهرهای
شمال انتقال
داد و يا بين
ارگانهای
نظامی ديگر
مانند (مقر
سپاه، روابط
عمومی و
شهرباني)
تقسيم كرد.
انتخاب مقر
بسيج به عنوان
نوك تيز حمله
به خاطر
تغييراتی بود
كه در آرايش
قوای دشمن در
شهر صورت
گرفته بود.
ساختمان بسيج
از موقعيت
استراتژيكی
مهمی از زاويه
تمركز نيروی
دشمن و تسلط
بر خيابانهای
مركزی شهر
برخوردار
بود، بعلاوه
ساختمانش كه
قبلا هتل
بنياد پهلوی
بود از نظر
نظامی سنگر
مستحكمی بود
بنابراين
تصرفش نقش مهمی
در كنترل بخش
غربی شهر
داشت.
اجزاء
نقشه مان از
اينقرار بود:
1
- محاصره و
ضربه زدن به
مقر بسيج و
تلاش برای
تصرف آن،
همينطور تصرف
ساختمان بلند
سينمای اصلی
شهر كه در
ابتدای محله
«اسپه كلا»در
نزديكی مقر
بسيج قرار
داشت و مهار
قوای دشمن در
شهربانی كه در
سمت شرقی شهر
قرار داشت.
قرار بر اين
بود كه در
صورت پيشرفت
اوليه،
مخابرات شهر
كه در همان
حوالی واقع
بود هم تصرف
شود.
2
- محاصره و
ضربه زدن به
مقر سپاه كه
در ابتدای
جاده نور قرار
داشت.
3
- محاصره و
ضربه زدن به
روابط عمومی
سپاه كه در
ابتدای جاده
محمود آباد
واقع شده بود.
4 - پاكسازی
سه محله «اسپه
كلا»،
«رضوانيه» و
«قادی محله»
(اين محله
درست روبروی
دفتر روابط
عمومی سپاه
بود.) و تصرف
بيمارستان
شير و خورشيد
شهر (برای
نگهداری زخمی
ها) كه ميان دو
محله «اسپه
كلا»و
«رضوانيه»
قرار داشت و
ايجاد حلقه
دفاعی دور اين
محلات.
5 - گذاشتن
سه كمين برای
جلوگيری از
نقل و انتقال
قوای دشمن از
شهرهای مختلف
و در خود شهر.
يك كمين در
ابتدای
خيابان هراز
(بين دادگاه
انقلاب اسلامی
و محله
«رضوانيه»)،
ديگری در
كمربندی
طالقانی (كه
حد فاصل محله
«اسپه كلا» و
رودخانه هراز
بود) و آخری در
جاده محمود
آباد (كنار
روابط عمومی
سپاه)
بر مبنای
اين طرح،
نيروها تقسيم
شدند: يك گروه 17
نفره تحت
فرماندهی
رفيق فرامرز
فرزاد برای
عمليات بسيج اختصاص
داده شد كه
عمده
نيروهايش از
گروه قاسم بود
و توسط رفقای
ديگری از گروه
بهنام تكميل
شد. كاك
اسماعيل اين
گروه را بر
مبنای تركيبی
از جسورترين و
جوانترين و با
دل و جرئت
ترين رفقای
گروه قاسم و
گروه بهنام
سازماندهی
كرد. يكی دو
نفر از اعضای
اين گروه
اسلحه نداشتند
و فقط به سه
راهی و نارنجك
مسلح بودند.
يك گروه 16
نفره مركب از
گروههای
بهنام و وريا
تحت مسئوليت
كاك محمد، برای
عمليات
محاصره و ضربه
زدن به مقر
سپاه اختصاص
داده شد.
گروه
18 نفره امين
اسدی مسئوليت
محاصره و ضربه
زدن به روابط
عمومی سپاه،
پاكسازی «قادی
محله» و كمين
جاده محمود
آباد را بر
عهده گرفت.
بخشی از
گروه وريا (7
نفر) با
مسئوليت رفيق
حسن اميری
(كاك جلال) به
كمين جاده
هراز اختصاص
داده شد.
باقيمانده
گروه قاسم
همراه با برخی
رفقای ديگر كه
مجموعا 13 نفر
بودند تحت
فرماندهی رفيق
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي)
مسئوليت
پاكسازی محله
«اسپه كلا»،
كمين جاده
طالقانی و
تسخير
بيمارستان
شير و خورشيد
را بر عهده گرفت.
گروه مركزی
كه شامل 11 نفر
بودند همراه
با گروه پزشكی
تحت فرماندهی
كاك اسماعيل
قرار داشتند و
مسئوليت
پاكسازی محله
«رضوانيه» را
بر عهده
گرفتند. اين
گروه عملا با
باقيمانده
گروه قاسم يكی
شد.
تقريبا
تمامی گروهها
مجهز به يك
موشك انداز آر
پی جی با شش
هفت گلوله آر
پی جی و چندين
ديگ انفجاری
بودند.
چرا در اين
طرح از خصلت
تعرضی
عملياتها
كاسته شد؟ آيا
قصد تصرف
مقرات نظامی
دشمن را
نداشتيد؟ و چرا
راه عقب نشينی
روشن نشد؟
پاسخگوئی به
اين سئوالات
چندان آسان
نيست. چرا كه
هم ربط داشت
به ديد و تفكر
عمومی ما در
رابطه با
چگونگی
برانگيختن
مردم در
مبارزه
مسلحانه و
پروسه كسب
قدرت سياسی و
هم فشارهای
سياسی مختلفی
كه به ما وارد
می شد و قبلا
بدانها اشاره
كردم، و
همينطور
موقعيت نظامی
مشخصی كه در
آن قرار
داشتيم. فی
المثل از نظر
نظامی تقريبا
امكان نداشت
كه مانند طرح 18
آبان نيرو برای
تامين امنيت
راهها اختصاص
دهيم. انجام
اينكار بخش
زيادی از
نيروهای ما را
بخود اختصاص می
داد و اين در
تناقض با
گستره
عمليات مان در
شهر قرار می
گرفت. يعنی
عملياتی كه با
توجه به اهداف
سياسی و
نظاميش نياز
به حضور كليه
قوای ما داشت.
در نتيجه،
مسئله عقب
نشينی فقط در
حد مشخص كردن
يكی دو نقطه
در جنگل - آنهم
نه چندان روشن
و واضح و رسما
اعلان شده -
طرح شده بود،
تا ارائه يك
نقشه عقب نشينی
منظم در صورت
شكست
احتمالي.در
رابطه با تصرف
مقرات دشمن،
اين مسئله
عمدتا به صحنه
عمل و عكس العمل
مردم واگذار
شد. يعنی
اينكه با
همراهی مردم
اينكار صورت
بگيرد. در
نتيجه در شب
عمليات به
گروههائی كه
قرار بود
مقرات دشمن را
محاصره كنند،
رهنمود اگر
امكانش بود،
مقرات را تصرف
كنيد ! داده شد.
اين مسئله كه
در ادامه به آن
بيشتر خواهم
پرداخت موجب
ترديد و عدم
قاطعيت در
عمليات شد و
امروزه كه
بدان نگاه می
كنيم خطای
نظامی فاحشی
بود.
بر خلاف
طرح 18 آبان،
طرح پنج بهمن
فاقد يك گروه قوی
و متحرك بود
كه قرار بود
با عمليات برق
آسا و با تمركز
قوای برتر، يك
به يك مقرات
دشمن را تصرف
كند.
پاسخ مشخص
به اين سئوال
كه چرا طرح
پنج بهمن فاقد
چنين جنبه
تعرضی بود،
چندان راحت
نيست. چرا كه
مجموعه ای از
عوامل سياسی و
نظامی دخيل
بودند. امروزه
كه نگاه می
كنيم می
توانيم
بگوئيم كه برخی
تغييرات سياسی
و نظامی كه به
نفع رژيم در
سراسر كشور
صورت گرفته
بود و مهمتر
از همه افت
روحيه انقلابی
توده ها در
اتخاذ چنين
نقشه ای بی
تاثير نبوده
است. ظاهرا
اينطور نبود
كه رهبری
آگاهانه آمده
باشد و بر
مبنای افت
روحيه توده
ها، جنبه تعرض
را از نقشه های
خود حذف كرده
باشد. بلكه رهبری
گفته بود كه
تصرف مقرات
نظامی دشمن
عمدتا به روز
بعد و چگونگی
برخورد مردم و
به پس از
پيوستن شان به
ما موكول می
شود. چنين ديدی
در واقع محول
كردن وظايف
قيامگران به
خود توده ها
بود و نتيجه
اش آن می شد كه
نيروی نظامی
از قاطعيت كافی
برخوردار
نباشد. اين هم
يك خطای فاحش
نظامی ديگر
بود.
همانطور
كه گفتم جنبه
عمده طرح نظامی
پنج بهمن
سازمان دادن
مقاومت
مسلحانه در
چند محله شهر
بود. تصور اين
بود كه با
سازمان دادن مقاومت
پيگير و تا به
آخر می توان
توده ها را به
عمل مسلحانه
برانگيخت. و با
تبديل اين
محلات به
اردوگاهی
سنگر بندی
شده، برای
تهاجمات بعدی
آماده شد. يعنی
تقريبا شبيه
همان مدلی كه
در زمان
انقلاب
مشروطه در
تبريز توسط
ستارخان و
يارانش بكار
گرفته شد.
ستارخان با
مقاومتی كه در
محله امير خيز
تبريز سازمان
داد توانست 11
ماه در مقابل
كودتای محمد
عليشاه قاجار
مقاومت كند،
مقاومتی كه
نقش تعيين
كننده ای در
روند سياسی
كشور و سرنگونی
محمد عليشاه
داشت. اينكه
خود حركت
ستارخان عليرغم
نقش انقلابی و
تاريخيش به
پيروزی نظامی
منجر شد يا نه
موضوع ديگری
است كه بررسی
جداگانه ای می
طلبد. از نظر
نظامي، پس از
ورود ارتش
روسيه تزاری
به تبريز اين مقاومت
مسلحانه در هم
شكسته شد. با
وجود اين حتی
اگر آنزمان
امكان
بكاربست چنين
تاكتيكی بود می
توان گفت با
اتخاذ چنين
مدل نظامي، كسی
در جنگهای
امروزين يعنی
در شرايطی كه
تكنيكهای جنگ
كاملا تغيير
يافته قادر به
كسب پيروزی
نيست. انگلس
تاكيد كرد كه
همواره
تاكتيك جنگی
وابسته به سطح
تكنيك جنگی
است فرق است
بين جنگی كه
در آن از
تفنگهای سر پر
و توپهای
ابتدائی
استفاده می شد
و مدتها
طول می كشيد
تا دشمن قوايش
را تمركز دهد
با جنگهای
امروزين كه در
آن از
هلی كوپتر و
بمباران هوائی
استفاده می
شود و دشمن
قادر است
قوايش را
نسبتا سريع
جابجا و متمركز
كند.
در همين جا
لازمست به
جمعبندی
سازمان از سه
هفته جنگ
مقاومت مردم
شهر سنندج در
ارديبهشت سال
59 و تاثيراتش
بر طراحی نقشه
پنج بهمن هم
اشاره بكنم.
اين موضوعی
بود كه بر ذهن
و عمل
فرماندهان
نظامی چون كاك
اسماعيل و كاك
محمد كه در آن
جنگ نيروهای
تشكيلات
پيشمرگه
سازمان را در
سنندج رهبری
كرده بودند،
سنگينی می
كرد. سازمان
آنزمان
جمعبندی های
يك جانبه و
نادرستی در
رابطه با اين
جنگ ارائه
داد. جمعبندی
ما اين بود كه
بيرون كشيدن
پيشمرگه ها از
شهر كار
اشتباهی بود و
می بايست آنقدر
پيشمرگان
مقاومت می
كردند تا
شرايط به نفع
پيشروی جنبش
مردم در ديگر
نقاط كردستان
و ساير نقاط كشور
عوض شود. در آن
جمعبنديها هم
باز به مقاومت
ستارخان در
تبريز استناد
می شد. البته
اين را هم
بايد ببينيم
كه اينگونه جمعبندی
كردن، ناظر بر
مخالفت با
گرايشی بود كه
همان زمان در
جنگ عادلانه
كردستان توسط
ديگر نيروهای
سياسی در حال
شكل گيری بود:
يعنی خط
سازمان دادن
كمترين
مقاومت در
مقابل حملات و
يورشهای دشمن
و سازمان دادن
عقب نشينی های
مدام. و می
دانيم همين خط
در سالهای بعد
منجر به
عقبگردهای
زيادی شد. اما
در مقابل، جمعبندی
يك جانبه
سازمان،
ناتوان از
مشاهده اين
فاكتور مساعد
هم بود كه جنگ
در شهرها تحت
شرايط معينی
خود می تواند
زمينه مناسبی
برای متشكل
كردن و بيرون
كشيدن قوای
نظامی از شهر
و سازمان دادن
يك ارتش
انقلابی در
روستاها باشد.
يعنی امری كه
در سطحي، در
جنگ مقاومت
مردم سنندج
اتفاق افتاد.
بنظرم مسئله
مقاومت تا آخرين
قطره خون -
بدون در نظر
گرفتن ادامه
كاری جنگ - بی
ارتباط با
جمعبنديهای
سازمان از جنگ
سنندج و كلا
عدم گسست از
ديدگاه
استراتژی
قيام شهری
بعنوان راه
انقلاب ايران
نبود. با ديد
امروزی كه
نگاه كنيم
مهمترين
مسئله در
رابطه با نقشه
پنج بهمن،
همين مسئله
بود.
در تئوري،
نبرد آمل از
استراتژی
قيام شهری
پيروی می كرد.
اما در عمل
دچار التقاط
بود. التقاط
ميان جنگ و
قيام. التقاطی
كه ريشه در
تضاد بين
استراتژی
قيامی و
واقعيات عينی
داشت. عمليات
پنج بهمن نه
قيام مسلحانه
شهری (به معنای
سازمان دادن
اقدامات تعرضی
و قاطع برای
تصرف مراكز
سياسی و نظامی
قدرت دشمن در
يك شهر و
پيشروی دائم)
بود و نه جنگ
درازمدت (يعنی
جنگی كه تا
مدتها از خصلت
دفاعی
برخوردار
است، با
سازمان دادن
عمليات تعرضی
زود فرجام و
با پيشروی گام
بگام و موج
وار به مراحل
ديگری چون
تعادل
استراتژيک و
تعرض
استراتژيک
تکامل می
يابد.) اين
التقاط در
عمل، در عرصه
های مختلف
قيام
سربداران در
آمل خود را
نشان داد: در
جبهه های
گوناگون، در
صحنه های
مختلف
عملياتها، و
در لحظات
تعيين كننده
نبرد. امری كه
سعی خواهم كرد
در ادامه
بيشتر آنرا
روشن كنم.
برگرديم به
صحنه عمل، اين
نقشه چگونه
پيش رفت و
اجرا شد؟
همانطور كه
گفتم حوالی
غروب چهارم
بهمن ماه از
جنگل بسمت شهر
براه افتاديم.
ارزيابی مان
اين بود كه
چهار پنج
ساعته به شهر
می رسيم. و با
كمی استراحت
همان موقع
عمليات را طبق
نقشه آغاز می
كنيم. البته
اين مسئله بر
می گشت به
اينكه نمی
خواستيم روز
قيام ما با
سالگرد
انقلاب سفيد در
شش بهمن مصادف
شود. بويژه با
توجه به
تبليغاتی كه
سلطنت طلبان
حول جريان
جنگل به نفع
خود براه
انداخته
بودند و ما را
بخود منتسب
می كردند.
البته آنطوری
كه در عمل در
شهر فهميديم آنقدری
كه خائنين
توده ای و
اكثريتی در
روز قيام در
شهر در زمينه
منتسب كردن ما
به سلطنت
طلبان در ميان
مردم تبليغ
می كردند خود
رژيم اهميت
چندانی به اين
مسئله نمی
داد.
اما
ارزيابی
اوليه مان از
زمان لازم برای
رسيدن به شهر
كه مبتنی بر
رفت و آمد يك
گروه چند نفره
از اين مسير
بود، غلط از
آب در آمد. از
نظر زمان بندي،
تفاوت كيفی
است بين حركت
يك گروه كوچك
چند نفره با
حركت يك گروه
صد نفره. حل
مشكلات، زمان
بسيار بيشتری
می طلبد. مسيری
كه می بايست طی
می شد بشدت
ناهموار بود.
می بايست از
زمينهای
كشاورزی عبور
می كرديم كه
پر از پستی و
بلندی بود.
قطعه زمينهائی
كه توسط نهرهای
كوچك و برزگ،
انواع
پرچينها و
مرزها و تپه
های خاكی از
هم جدا شده
بودند. برای
سهولت كار و
عبور از نهرهای
مختلف تخته
هائی از قبل
آماده شده
بود. اين تخته
ها توسط برخی
از رفقای گروه
وريا حمل می
شد. كه ما
اصطلاحا به
آنها گروه
مهندسی می
گفتيم. رفقائی
چون بهناد
گوگوشويلی و
احمد سينا اين
تخته ها را
حمل می كردند،
جلوی هر نهر
كه می رسيديم
از تخته ها
بعنوان پل
استفاده می
شد. بعد از
عبور رفقا،
دوباره تخته
ها را بر می
داشتند و با
سرعت به سمت
جلو می دويدند
تا به نهر بعدی
برسند. بجرئت
می توانم
بگويم اين
دسته از رفقا
كيلومترها تا
نزديكی های
جاده كمربندی
آمل - بابل
دويدند.
آنشب هوا
ابری بود، ماه
خود را از ما
پنهان كرده
بود. همه چيز در
سكوت می گذشت.
همه رفقا
عميقا به فكر
فرو رفته
بودند، همگی
به عكس العمل
و برخوردهای
مردم فكر
می كردند. گه
گاه برخی رفقا
سرودی زير لب
زمزمه می
كردند. همه می
دانستند كه
بسوی يك نبرد
خونين و تا پای
جان می روند و
عميقا به
اهميت تاريخی
آن باور
داشتند.
بخاطر
مشكلات راه،
صف به كندی
پيش می رفت و
زمان را سريعا
از كف می
داديم. حوالی
ساعت دو بعد
از نيمه شب به
زير پلی در
جاده كمربندی
آمل - بابل
رسيديم. در
آنجا با يك
دسته از رفقای
شهر چون مراد،
منصور و اميد
قماشي، رحمت
چمن سرا و چند
نفر ديگر كه
از تهران برای
شركت در قيام
آمده بودند
روبرو شديم.
قرار بود از
آنجا تا شهر
را از طريق
جاده كوچكی كه
كنار رودخانه
احداث شده بود
برويم. اين
جاده به زير
پل اصلی شهر و
روبروی مقر
بسيج منتهی می
شد. اما
رساندن
خودمان به آن
نقطه و
استقرار قوا
در نقاط مختلف
شهر حداقل يكی
دو ساعتی وقت
می گرفت و معنی
اش اين بود كه
عملا مجبوريم
در روز روشن
عمليات را
آغاز كنيم.
لحظات پر
مخاطره و
اضطراب آوری
بود. نفسها در
سينه حبس شده
بودند. كاك
اسماعيل از
اينكه عمليات
به روز بر می
خورد بشدت عصبی
بود. او مدام
راه ميرفت و
به زمين و
زمان بد و بيراه
می گفت و مدام
عبارتی كه
هميشه هنگام
مواجه شدن با
خطرات جاری به
زبان می آورد
را تكرار می
كرد: «بچه هام چی
ميشن؟» كاك
محمد كه
توانائی زيادی
داشت كه در
اوج عصبانيت
هم خود را
خونسرد نشان
دهد در جواب
به كاك
اسماعيل كه از
او پرسيد «چكار
كنيم؟» گفت:
«هيچی همه مان
همينجا می
مانيم و
می جنگيم و
كشته می شيم !»
وضعيت متشنجی
ايجاد شده
بود. اوضاع
بظاهر بی راه
حل به نظر می
رسيد. كاك
اسماعيل
سريعا
فرماندهان
نظامی و بعضی
رفقای محلی را
گرد آورد و به
مشورت پرداخت.
بعضی ها ايده
برگشت به جنگل
را دادند اما
سريعا رد شد،
چرا كه امكان
آن بود كه
هنگام عبور از
كنار روستاها
توسط انجمنهای
اسلامی ديده
شويم و عملا
نرسيده به
جنگل درگيری
شروع شود. يكی
از رفقا ايده
پنهان شدن در
باغ يا خانه ای
در حاشيه شهر
طی روز بعد را
طرح كرد. در
فرصتی كوتاه
رفقای محلی با
يكديگر مشورت
كردند و خانه
ای كه در دوره
تابستان در آن
اسلحه مخفی
كرده بودند را
برای پنهان
شدن انتخاب
كردند. اين
خانه درست در
كوچه ای منشعب
از جاده هراز
در حاشيه شهر
آمل و روبروی
پليس راه و
پست بازرسی
سپاه واقع شده
بود. با روشن
شدن اين راه
حل، ناگهان
انرژی رفقا صد
چندان شد و
خستگی
راهپيمائی
هشت ساعته از
تن همه خارج
شد. چند تن از
رفقای محلی
(رفقائی چون
غلامرضا
سپرغمي) سريعا
دست بكار شدند
و با سرعت رفتند
كه راه مناسب
رسيدن به آن
خانه را پيدا كنند.
آنان
خوشبختانه
بعد از عبور
از رودخانه،
درست در نقطه
مقابل كوچه ای
كه منتهی به
آن خانه می
شد، سر
درآورند. سپس
برگشتند و
بقيه رفقا را
بدان سمت
راهنمائی
كردند. رفقا
با عبور از
رودخانه در
دسته های چند
نفره سريعا
خيابان هراز
را قطع كردند
و پس از گذر از
كوچه كوتاهی
وارد آن خانه
شدند. حين
عبور از اين
كوچه ها رفقا
با يك شبگرد و
دو بسيجی غير
مسلح روبرو
شدند، آنها را
هم بازداشت
كردند و همراه
خود به آن
خانه آوردند.
به آنها گفته
شد كه ما نيروی
ويژه سپاه
هستيم كه برای
سركوب جنگلی
ها آمديم و
ماموريت ما
مخفی است در
نتيجه شما هم
بايد مدتی در
كنار ما
بمانيد. آخرين
دسته رفقا
حوالی ساعت شش
بامداد پنج
بهمن وارد
خانه شدند.
ديگر چيزی به
روشن شدن هوا
نمانده بود.
يعنی شما در
تمام روز پنج
بهمن در خانه
ای در شهر
پنهان شده
بوديد؟
بله ما تمام
روز در شهر
بوديم. رژيم
بعدها اينرا
فهميد اما به
خاطر آنكه ضعف
خود را
بپوشاند
اعلام كرد كه
ما از جنگل
مستقيما به
شهر آمديم و
از كف رودخانه
هراز خود را
بالا كشيديم و
عمليات مان را
همانزمان
آغاز كرديم.
آن روز چگونه
گذشت؟
خانه ای كه در
آن مستقر
بوديم خانه ای
محقر و دارای
دو اتاق بسيار
كوچك بود. ما
به سختی آنهم
در حالت
چمباتمه در آن
جا شديم. برخی
از رفقا مانند
غلامعباس
درخشان (مراد)
و حسين رياحی
و چند نفر از
گروه پزشكی
سريعا به خانه
ای ديگر در
شهر منتقل
شدند تا برخی
امور تداركاتی
را پيش ببرند.
رفقای گروه
مهندسی كه
بسيار خسته
بودند و چندين
شب متوالی
نخوابيده
بودند در كيسه
خوابهائی كه
در حياط پهن
شد، خوابيدند.
بقيه همه با
تجهيزات نظامی
و با لباسهای
خيس در آن دو
اتاق نشستيم و
به اصطلاح
استراحت
كرديم و حق
خارج شدن از
اتاقها را هم
نداشتيم. چرا
كه پاگرد پله
های خانه از
پليس راه قابل
مشاهده بود.
آن شبگرد و دو
بسيجی هم كنار
ما نشسته
بودند و از
حركات ما سر
در نمی آوردند
و هاج و واج
نگاه مان می
كردند. برخی
مواقع رفيق
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي) به
شوخی و مسخره
با صدای بلند
می گفت
برادران
پاشند وضو
بگيرند و نماز
بخوانند !
همزمان كاك
اسماعيل از در
ديگر وارد
اتاق وارد می
شد و برای جا
دادن بقيه ای
كه پشت در
مانده بودند می
گفت رفقا همه
پاشيد
بايستيد تا
بقيه هم جا بشوند
و بعد
بنشينيد.
خلاصه همه در
محيطی پر از
خنده و شوخی
تنگ هم نشسته
بوديم و چرت می
زديم. تصميم
ما هم اين بود
كه اگر اتفاقی
افتاد از
همانجا درگيری
را آغاز كنيم
و به محلهای
مورد نظر
برويم.
از طرف
ديگر تا حوالی
عصر چندين بار
ماشين سپاه
دور اين محله
و اين خانه را
گشت زد. چرا كه
خانواده های
شبگرد و دو
بسيجی ماجرای
ناپديد
شدنشان را به
سپاه اطلاع
داده بودند و
سپاه دنبال
آنها می گشت.
اما
خوشبختانه
بوئی از ماجرا
نبرد.
ما تا عصر
اينگونه
استراحت
كرديم. حوالی
غروب رفيق
مراد با وانتی
پر از مواد
غذائي، شيرينی
و ميوه و
مقداری فشنگ
كه از تهران
رسيده بود به
خانه آمد.
قرار شد هر
گروه با وانت
به نزديكی محل
های عملياتی
خود بروند.
طنز قضيه
اينجا بود كه
پس از گذشت
چند ماه بنوعی
همان ايده
اوليه
سازماندهی
قيام در
تابستان، يعنی
انتقال و
تمركز نيرو در
خانه ای در
شهر، عملی شد.
اما با اين
تفاوت عظيم و
كيفی كه
اينبار رفقا طی
چهار ماه زندگی
در جنگل و
شركت در
درگيريهای
مختلف نظامي،
آزموده و
آبديده شده
بودند.
چگونه نيروها
در محلهای
مورد نظر
مستقر شدند؟
مسئوليت
انتقال قوا را
رفيق
غلامعباس
درخشان (مراد)
بر عهده گرفت.
قرار شد با
همان وانتی كه
برای حمل غذا
از آن استفاده
شد نيروهای هر
واحد عملياتی
به محلهای
مورد نظر كه
از قبل شناسائی
شده بود،
منتقل شوند.
حوالی ساعت
هشت و نيم شب
انتقال قوا
آغاز شد. رفقای
هر گروه رفقای
ديگر را
صميمانه در
آغوش می
كشيدند و ضمن
آرزوی موفقيت
با يكديگر
وداع می
كردند. هر كس می
دانست كه
ممكنست اين
آخرين ديدار
باشد. گروه عملياتی
بسيج اولين
گروه بود. همگی
افراد اين
گروه سوار
وانت شدند.
بسختی هر گروه
در وانت جا می
گرفت. زيرا
وانت كوچكی
بود و گنجايش
اينهمه افراد
با
تجهيزاتشان
را نداشت. اما
هر گروه به هر
ترتيبی كه می
شد خود را جا می
داد. رهنمود
رفيق مراد اين
بود كه اگر
پاسداری ايست
داد با ماشين
بسمتش برويم و
زيرش بگيريم.
اما آنشب
نيروهای دشمن
در خواب خرگوشی
فرو رفته
بودند. ما با
هيچ مشكلی در
رابطه با
انتقال و
استقرار
گروههای نظامی
به محلهای
مورد نظر
روبرو نشديم.
حساس ترين
بخش انتقال و
استقرار قوا
مربوط به گروه
عملياتی بسيج
بود. چرا كه
رفقا می بايست
از خيابانهای
مركزی و منطقه
تجاری شهر
عبور می كردند
و تا چند متری
بسيج می
رفتند. رفقای
گروه بسيج در
پارك كوچكی در
كنار كمربندی
طالقانی از
وانت پياده
شدند. از كوچه
و پس كوچه های
محله «اسپه
كلا» رد شدند و
به ستون يك
وارد خيابانهای
اصلی شهر
شدند. ضمن
عبور از
خيابانهای
شهر هر رفيق
يا تيمی در
محلهای مورد
نظر مستقر می
شدند و سنگر می
گرفتند. آخرين
دسته رفقا
هنگام عبور از
اصلی ترين
خيابان شهر كه
محل شهرداری و
فرمانداری
بود با دو
پاسدار موتور
سوار روبرو
شدند اما با
خونسردی از
كنارشان
گذشتند. آنها
هاج و واج شده
بودند، ولی
خيال كردند كه
رفقای ما
پاسدار هستند.
رفقای گروه
بسيج دقيقا
طبق نقشه در
محلهای مورد
نظر مستقر
شدند. حوالی
ساعت يازده و
نيم شب، گروه
بسيج كاملا
آماده شروع
عمليات بود.
قرار بود رفقای
اين گروه
آغازگر كل
عمليات باشند.
طی همين دوره
با هر رفت و
آمد وانت،
گروههای ديگر
هم براحتی و
به دقت در
محلهای از قبل
تعيين شده
مستقر شدند و
سنگر گرفتند.
£ عمليات
چگونه آغاز
شد؟
ساعت يازده و
نيم شب رفيق
فرامرز
فرزاد، فرمان
آغاز عمليات
را صادر كرد.
جلوی ساختمان
بسيج سنگری با
گونی های شن
برپا بود و يكی
دو بسيجی در
آن نگهبانی
می دادند. رفيق
محمود آزادی
از نبش كوچه ای
واقع در سمت
شمالی
ساختمان بسيج
و از فاصله 15 - 10
متری با تفنگش
يكی از
نگهبانان را
نشانه گرفت.
اولين گلوله
شليك نشد،
تفنگ گير كرده
بود. برای
لحظاتی همه
مضطرب شدند.
او خونسردانه
عقب نشست و با
يكی دوبار
گلنگدن كشيدن
توانست تفنگش
را راه
بياندازد و
دوباره شليك
كند. شليك اول
به هدف نخورد.
خود اين مسئله
موجب شد كه
دسته ای از
پاسداران و
بسيجی ها از
ساختمان به
بيرون بريزند
و ببينند چه خبر
است و مدام از
هم می پرسيدند
گلوله از كجا
شليك شد. كل
اين ماجرا ربع
ساعتی بطول
انجاميد.
اينبار رفيق
محمود آزادی
همزمان با
رفقای ديگری
كه در سمت شرقی
ساختمان بسيج
زير مجسمه ای
سنگر گرفته
بودند
پاسداران را
زير آتش خود
گرفتند. فرياد
بسيجی ها بلند
شد. بعضی شان
كشته شدند و
بعضی هم زخمی
كه به داخل
ساختمان عقب
نشستند.
بدينگونه نبرد
آغاز شد.
تقريبا
همزمان با شليك
گلوله در اين
جبهه، بطور
تصادفی در
كمين جاده
هراز هم يك
گلوله آر پی جی
شليك شد. به
ناگهان در
تمامی جبهه ها
تعرض به دشمن
آغاز شد و
رگبار گلوله ها
باريدن گرفت.
بدين طريق كل
مردم شهر از
شروع يك
عمليات
گسترده با خبر
شدند.
كل عملياتها
در آن شب
چگونه پيش
رفت؟
در كليه جبهه
ها همزمان
نبرد ادامه
داشت. در جبهه
بسيج رفقا پس
از ضربه اول
توانستند،
ضربات كاری
ديگری بر
نيروهای
مستقر در آن
وارد كنند. در
سمت شمالی اين
ساختمان،
پاسداران در
طبقه دوم آن
تيرباری كار
گذاشتند و كل
خيابان اصلی
شهر را كه
رفقا در آن
سنگر داشتند
زير آتش
گرفتند.
سرانجام رفيق
حميد راج پوت
حوالی ساعت سه
صبح با ريسك
بالا از سنگر
خود بيرون آمد
و در پياده رو
با مهارت فوق
العاده اتاقی
را كه تيربار
در آن كار
گذاشته بود
هدف گلوله آر
پی جی خود
قرار داد و
نابودشان كرد.
رفيق علی
فردوس (بابك)
كه از جوانترين
رفقای
سربداران بود
و سنگرش مسلط
بر پل قديمی
شهر بود، به
تنهائی
توانست يك
ماشين گشت
شهربانی كه
قصد كمك به
پاسداران را
داشت ميخكوب
كند و چند نفر
از ماموران
انتظامی را
هدف قرار دهد.
در ضمن رفقا
توانستند طبق
نقشه، سينمای
شهر را نيز
تصرف كنند و
نگهبان آنرا
بازداشت كنند
و غذاهای
موجود در بوفه
سينما را بين
رفقا پخش
كنند. همزمان
يك پاسدار و
چند بسيجی غير
مسلح كه از
نقاط مختلف
شهر بسمت
ساختمان بسيج
می آمدند
دستگير شدند.
همگی بازداشت
شدگان در يك
گودالی زندانی
شدند. رفقا
آنها را اعدام
نكردند.
رهنمود رهبری
اين بود كه
فقط نيروهائی
كه مسلح هستند
يا مسلحانه در
مقابل ما
مقاومت می
كنند بايد
اعدام شوند.
بسياری از
نيروهای بسيج
از ترسشان در
باغ پشت
ساختمان بسيج
مخفی شدند و
تا صبح صدای
گريه و ناله
آنها
می آمد. هراس
نيروهای دشمن
در آن شب حد
نداشت. تنها
تاكيدی بر اين
واقعيت بود كه
مزدوران
جمهوری اسلامی
مانند تمامی
مزدوران مسلح
ارتجاعی فقط
در كشتن
انقلابيون
دربند و مردم
بی دفاع، شجاع
هستند و هنگام
مرگ بزدل.
نيروی
چندانی از
دشمن در
ساختمان بسيج
باقی نمانده
بود ولی چند
تك
تيراندازشان
با سنگر گرفتن
در طبقه دوم
كنترل شان را
بر درهای ورودی
اين ساختمان
حفظ كردند.
چندين بار
رفيق مهدی
تهران كه رفيق
جوان جسوری
بود تلاش كرد
كه ديگ انفجاری
قدرتمندی را
از در جنوبی
به داخل
ساختمان بسيج
بيندازد اما
هر بار با تيراندازی
های شديد
روبرو شد و
موفق به انجام
اينكار نشد.
همزمان
مجموعه
عمليات ديگری كه
بر عهده گروه
امين اسدی بود
با موفقيت به
پيش می رفت.
رفقا پس از
استقرار در
روبروی مقر
روابط عمومي،
هنگام مستقر
شدن در
«قادی محله» با
يك ماشين گشت
چهار نفره
سپاه روبرو شدند
و درگير شدند.
در نتيجه يك
پاسدار كشته و
يكی ديگر زخمی
شد و بقيه با
جاگذاشتن
ماشين و مهمات
شان از مهلكه
فرار كردند.
رفيق عيدی
محمد نوروزی
(عبدي) كه تك
تيرانداز
قابلی بود
نگهبان
ساختمان
روابط عمومی
را هدف قرار
داد. چند بار
پاسدارانی كه
در شهر
پراكنده
بودند از طريق
كوچه پس كوچه
های پشت
ساختمان
روابط عمومی
برای كمك بسمت
اين ساختمان
آمدند اما
پاسداران
مستقر در
روابط عمومی
از ترس، نور
روی آنها می
انداختند تا
شناسائی شان
كنند. رفقا از
فرصت استفاده
می كردند و هر
بار يكی از
آنها را هدف
قرار می
دادند. دفتر
انجمن اسلامی
«قادی محله» با
كليه
محتوياتش
توسط كوكتل
مولوتف به آتش
كشيده شد.
رفقا، در محله
شعارهای «مرگ
بر خميني»،
«زنده باد
آزادي»، «زنده
باد سربداران»
را سر دادند.
محمد معادی كه
از فعالين
سرشناس
مجاهدين در
اين محله بود
در خانه ها را
به صدا
در آورد و به
همه اعلام می
كرد كه
سربداران شهر
را گرفته اند
و راه گريزی
برای مزدوران
خمينی باقی
نمانده است.
رفقای اين
گروه، سراغ
حسين رياحی كه
همراه با هفت
نفر ديگر در
خانه ای پنهان
بودند رفتند و
آنها را پيش
خود آوردند. در
راه، يك شبگرد
مسلح و يك
مامور
راهنمائی و
رانندگی و چند
بسيجی و حزب
اللهی را هم
بازداشت
كردند.
بازداشت
شدگان به
التماس و گريه
افتاده بودند و
پای رفقا را می
بوسيدند تا
اعدام شان
نكنند.
محاصره و
ضربه زدن به
مقر سپاه هم
موفقيت آميز
بود. رفقا
توانسته
بودند
نگهبانان
سپاه را هدف
قرار دهند و
نيروهای
مستقر در آنجا
را ميخكوب
كنند، تعدادی
از نيروهای
دشمن كه برای
كمك به مقر
سپاه می آمدند
را از بين
ببرند. يكی از
بسيجی های
مسلح دستگير
شده به فرمان
كاك محمد بی
درنگ اعدام
شد. اما رفقا
در به آر پی جی
بستن اين مقر
دچار ترديد
شدند. چون اين
احتمال را
دادند كه
سپاه، زندانی
های سياسی را
جلوی درب گرد
آورده است.
سنگرهای
مقابل سپاه از
موقعيت چندان
مناسبی
برخوردار نبود.
به همين دليل
در ابتدای
درگيری رفيق
احمد فرودس
(حيدر) از رفقای
كرمان هدف
گلوله دشمن
قرار گرفت و
در دم جان باخت.
اين رفيق
اولين شهيد در
شهر و تنها
شهيد مان در
شب عمليات
بود. رفقای
گروه پاكسازی
محله رضوانيه
با راهنمائی
رفيق حشمت اسدی
كه آن محله را
مثل كف دستش می
شناخت سريعا
توانستند
اعضای مسلح
انجمن اسلامی
محله را با
فريب بازداشت
كنند و به
پاكسازی كل
محله
بپردازند.
گروه پاكسازی
محله اسپه كلا
هم توانست يك
ماشين گشت
سپاه را به
دام اندازد و
همگی افراد
آنرا زنده
دستگير كند.
در جلوی
بيمارستان
شير و خورشيد
با حكم رفيق
حشمت اسدي، شش
تن از
پاسداران
مسلح توسط
رفيق حسين ساری
اعدام شدند.
رفقا به دليل
كمبود نيرو
موفق به تصرف
بيمارستان
نشدند.رفقای
گروه كمين
كمربندی
طالقانی هم
تحت فرماندهی
رفيق فريدون
خرم روز
(ميرزا يوسف)
به يك ماشين گشت
سپاه ايست
دادند. ماشين
ايستاد رفيق
فريدون سراغ
ماشين رفت و
از آنها پرسيد
كی هستيد، وقتی
شنيد كه
پاسدار هستند
بدون ذره ای
درنگ، قبل از
آنكه آنها عكس
العملی از خود
نشان دهند با
يك دست اسلحه
پاسداری را كه
از پنجره
بيرون بود پس
زد و لوله
تفنگ خود را
به درون ماشين
برد و با
خونسردی و
قاطعيت فوق العاده
ای كه مختص
خودش بود،
كليه
سرنشينان را
به رگبار بست
و كشت.
مجموعه
عمليات فوق
تقريبا 4 ساعتی
به درازا
كشيد. ابتكار
عمل و تعرض
كلا در دست ما
بود،
توانستيم ضمن
ضربه زدن به
دشمن، قوايش را
در مقرها
ميخكوب كنيم،
ماشينهای گشت
شبانه سپاه را
نابود كنيم،
بنوعی كنترل
جنوب غربی شهر
بدست ما
افتاد.
نحوه فرماندهی
و سيستم
ارتباطات شما
چگونه بود؟
در مرحله اول
عمليات نيازی
به فرماندهی
مركزی و
رهنمودهای
خاص نبود. هر
گروه روشن بود
كه چكار بايد
بكند. قرار
بود ارتباط
بين گروهها
عمدتا از طريق
بی سيم برقرار
شود. اما
متاسفانه بی
سيم های كوچك
ما بر خلاف
درگيری 22
آبان، بدليل
برد محدودشان
و وجود
ساختمانها
مثمر ثمر
نبودند. در
نتيجه
ارتباطات بين
گروهها با
مشكل و
محدوديت
روبرو شد. برای
حل مشكل
ارتباطات از
پيك استفاده
شد. اين پيك ها
عمدتا از رفقای
محلی و برخی
از جوانانی كه
به ما
پيوستند،
تشكيل شده
بود. كه در
مجموع كفاف
نيازهای
ارتباطی ما را
نمی داد.
بعلاوه، بر
خلاف طرح 18
آبان كه در
جريان عمليات
و برقراری
ارتباطات،
قرار بود از
ماشين و وسايل
نقليه موتوری
مستقر در پليس
راه استفاده
شود اينبار به
وسايل نقليه
موتوری اتكاء
زيادی نشد. با
روشن شدن هوا
برخی جوانان
انقلابی از
محله های ديگر
بنا به ابتكار
خودشان با
موتور سيكلت
های شان به
ياری ما آمدند
و برخی
ارتباطات را
برقرار كردند.
گروه امين
اسدی پس از
اتمام مرحله
اول عملياتش
نتوانست از طريق
بی سيم با كاك
اسماعيل تماس
بگيرد و در
نتيجه يكی دو
بار پيك
فرستاد و
منتظر فرمان
كاك اسماعيل
بود. نظر اين
گروه از رفقا
اين بود كه
موقعيت نظامی
محله مناسب
برای مقاومت
نيست. سرانجام
كاك اسماعيل
با فرستادن
پيك، فرمان
عقب نشينی به
سمت محله
رضوانيه را
صادر كرد. هوا
گرگ و ميش بود
كه اين رفقا
پس از آتش زدن ماشين
گشت سپاه، پای
پياده بسمت
محله رضوانيه
رفتند. عين
اين مسئله در
رابطه با رفقای
گروه محاصره
مقر سپاه
اتفاق افتاد.
آنها هم به
محله رضوانيه
عقب نشستند و
پيكر رفيق
احمد فردوس
(حيدر) را با
وانتی به اين
محله حمل
كردند. در
همين دوره،
كليه اسرائی
كه از دشمن گرفته
بوديم هم به
محله رضوانيه
منتقل شدند.
حوالی
ساعت چهار و
نيم صبح كاك
اسماعيل
همراه با رفيق
سيامك زعيم و
حشمت اسدی به
منطقه عملياتی
بسيج رفتند و
با رفيق
فرامرز صحبت
كردند. رفيق
فرامرز چند
نكته طرح كرد.
اول اينكه اگر
بخواهيم بسيج
را تصرف كنيم
نياز به نيروی
كمكی داريم.
دوم اينكه
حتما شهيد
خواهيم داد.
سوم اينكه
سنگرهای رفقا
به دليل اينكه
در نبش مغازه
هائی است كه
همگی دارای
كركره فلزی
هستند مناسب
نبرد نيستند.
رفيق اسماعيل
به رضوانيه
برگشت تا برای
تصرف مقر بسيج
نيروی كمكی
بفرستد.
در واقع با
روشن شدن هوا،
عمليات ما
حالت تدافعی
بخود گرفت و
ما ابتكار عمل
را از دست
داديم.
عكس العمل
اوليه دشمن چه
بود؟
تا آنجائيكه
به نيروهای
مستقر در
مقرهای نظامی
دشمن بر می
گشت كاملا
روحيه باخته
بودند.
همانطور كه
گفتم بسياری
شان از وحشت
مرگ بخود می
لرزيدند. قيام
آمل مينياتوری
از آينده ای
بود كه در
انتظار سران و
مزدوران
جمهوری اسلامی
است.
بعدها از
زندانيان
سياسی كه
آنزمان در
دادگاه
انقلاب اسلامی
زندانی
بودند،
شنيديم كه
كليه
پاسداران
محافظ زندان
سريعا ريش های
خود را زدند و
ميان
زندانيان بر
خوردند تا اگر
دادگاه توسط
ما فتح شد به طريقی
جان سالم بدر
برند. در
شهربانی يكی
از پاسبانها
كه مناسبات
خوبی با
زندانيان
سياسی داشت
مقابل رئيس
شهربانی در
آمد و با وی به
كتك كاری
پرداخت. بعدها
اين پاسبان
مدتی حبس و به
مناطق دور
افتاده تبعيد
شد.
رفقای ما
از بی سيمهای
خود مدام
تقاضای كمك
پاسداران مستقر
در مقرات را می
شنيدند. مراكز
فرماندهی
رژيم به آنها
می گفتند تا
روز نشود نمی
توانيم كاری
برايتان
بكنيم.
رژيم
شبانه در حال
اعزام قوای
نظامی خود از
سراسر شمال و
ديگر مناطق
ايران بود. به نيروهای
خود در بسياری
از مناطق
آماده باش
داد. فی المثل
در اروميه 300 نفر
از گروه ويژه
ضربت، آماده
حركت بسوی آمل
شدند. از بندر
انزلی تا
گرگان نيروهای
بسيجی و سپاه
و اعضای
انجمنهای
اسلامی مناطق
روستائی
استان
مازندران و
گيلان روانه
آمل شدند.
بعدها از يكی
هواداران خود
در انزلی
شنيديم كه
آنروز تعداد
پاسداران
مستقر در آن شهر
مجموعا به 20
نفر هم
نمی رسيد. قوای
ارتشی مستقر
در پادگان ساری
و كليه قوای
پاسداران
منطقه چهار
كشور كه مركزش
چالوس بود،
رهسپار آمل
شدند. هادی
غفاری با 400
مزدور مسلح
سريعا با
هواپيمای
نظامی از
تهران به
فرودگاه
بابلسر و سپس
به آمل منتقل
شدند. در
مجموع، رژيم
نزديك به ده
هزار تن از
قوای ارتشی و
پاسدار و بسيجی
را برای سركوب
قيام ما
متمركز كرد.
شهر آمل در
روز ششم بهمن
ماه 60 شاهد يكی
از
نابرابرترين
درگيريهای
نظامی تاريخ
معاصر ايران
بود. ما از نظر
تعداد با قوای
دشمن نابرابر
بوديم و دشمن
از نظر شجاعت
و قهرمانی با
ما نابرابر.
عكس العمل
اوليه مردم
نسبت به حضور
شما در شهر چه
بود؟
پس از پخش
اطلاعيه نظامی
در رابطه با
درگيری 22 آبان
بنوعی مردم
شهر انتظار
چنين عملياتی
را داشتند.
مردم منتظر
نتايج عمليات
شب بودند. با
روشن شدن هوا،
اهالی دسته
دسته از خانه
ها بيرون
آمدند تا ما
را ببينند و
از نتايج
عمليات با خبر
شوند.
اولين
موضوعی كه
توجه مردم را
جلب كرد تركيب
چند مليتی ما،
بخصوص حضور
رفقای كرد
بود. مردم با
تعجب و احترام
به اين رفقا
نگاه می
كردند. آنها
دلاوران كرد
ما را كه برخی
شان لباس
پيشمرگايتی
بر تن داشتند
و سرشار از غرور
بودند، ستايش
می كردند. اين
رفقا بهيچوجه
برايشان
بيگانه نبودند،
مردم اينبار
از نزديك رهائی
كردستان را با
رهائی خودشان
مترادف
می ديدند.
رفقای كرد برای
آنان نماينده
آرمان همه
مردم در رهائی
از بند جور و
ستم بودند. دم
صبح، رفيق
عبداله ميرآويسی
كه جثه كوچكی داشت
و در كمين
جاده هراز
مستقر بود به
كارگری كه از
خيابان می
گذشت ايست
داد. فرد
مزبور از او
پرسيد تو كی
هستي؟ رفيق
عبه با افتخار
گفت من سربدار
هستم. كارگر
پرسيد اهل
كجائي؟ گفت
سنندج. كارگر
به او گفت من
باور نمی كنم
هم جنگلی ها
(نامی كه
بيشتر مردم ما
را بدان می
شناختند) و هم
كردها، هيكل
هايشان دو متر
است. تو نمی
توانی از آنها
باشی ! وقتی
سرانجام
باورش شد،
رفيق عبه را
در آغوش كشيد.
از همان
ابتدا
سئوالات بود
كه از جانب
مردم بر سر
رفقای مستقر
در محلات
«اسپه كلا» و
«رضوانيه»
باريدن گرفت.
گروه گروه
مردم دور ما
گرد می آمدند
و بحث و گفت گو
می كردند.
كمتر كسی بود
كه بپرسد چرا
اسلحه در دست
گرفته ايد.
خيلی سريع
مشخص شد معدود
كسانی كه اين
سئوال را می
كردند و
باصطلاح می
خواستند
بدانند رابطه
ما با سلطنت
طلبان چيست،
خائنين توده ای
و اكثريتی
هستند. رهبران
شناخته شده
حزب توده و
اكثريت در اين
دو محله خود
را پشت بامها
پنهان كرده
بودند. تعدادی
از افراد توده
و اكثريتی هم
كه در كوچه ها
ولو بودند
بدين طريق سعی
در سم پاشی
عليه ما
داشتند كه با
اولين
تهديدات از
جانب ما جا
زدند و دم شان
را روی كول
شان گذاشتند و
رفتند.
اما
برخوردها و سئوالات
متنوع بود. از
برخوردها و
سئوالات خنده دار
گرفته تا
سئوالات سياسی
و نظامی جدی و
مهم. برخی
كارمندان
دولت سئوال
شان اين بود
كه آيا امروز
ادارات باز
است يا تعطيل؟
انگار فرق نمی
كرد كارمند
اداره چه قدرتی
باشند ! برخی
هم در آن هير و
وير به خاطر
بوی تند دود و
عرق ما اصرار
می كردند كه
حمام خانه های
شان را گرم
كنند تا ما
استحمام كنيم.
برخی ديگر
در زمينه نظامی
از ما سئوال می
كردند؟ آيا
مقرات دشمن را
گرفتيد؟ كدام
مقرات دشمن را
گرفتيد؟ آيا
زندانيان
سياسی را آزاد
كرديد؟ كی می
خواهيد
زندانيان
سياسی را آزاد
كنيد؟
برخی ديگر
در مورد هويت
سياسی ما
بيشتر می
خواستند
بدانند. آنان
در مورد توان
نظامی و نحوه
زندگی در جنگل
از ما سئوال می
كردند، از چه
گروهی هستيد؟
آيا از گروههای
ديگر هم در
ميان تان هست
يا نه؟ چند
نفر هستيد؟
آيا در شهرهای
ديگر هم چنين
حركتی صورت
گرفته يا آمل
تنهاست؟ در
جنگل كجاها
زندگی می
كنيد، چه می
خوريد؟ كجا
می خوابيد؟
چگونه از پس
سرما و گرسنگی
بر می آئيد؟
برخی هم می
پرسيدند،
برنامه بعدی
تان چيست؟ تا
كی در شهر می
مانيد؟ آيا شب
هم می مانيد
يا نه؟ و
بالاخره
پيشروترين
مردم كه عمدتا
از جوانان و
نوجوانان
انقلابی بويژه
دختران جوان
بودند، از ما
می پرسيدند چه
كمكی از دست
ما بر می آيد؟
تعدادی هم به
ما رجوع كردند
و تقاضای
اسلحه كردند.
برای مردم
پيشاپيش روشن
بود كه
سربداران
مظهر فداكاري،
از خود گذشتگی
و تحمل سختی
ها هستند. برای
شان سربداران
دريادلانی
بودند كه جان
را ابتدائی
ترين و كمترين
بهای آزادی می
دانستند. برای
مردم اين
دلاوران مظهر
قدرتی بودند
كه داعيه
انتقام جوئی
داشت.
بی جهت نبود
كه بسياری از
مادرانی كه
فرزندانشان
توسط رژيم
خمينی به جوخه
اعدام سپرده
شده بودند در
ايندو محله به
استقبال ما
شتافتند و
خواهان اجرای
عدالت شدند.
مادری كه چند
روزی از اعدام
فرزندش
نگذشته بود،
بر دست و تفنگ
رفقا بوسه زد.
همانگونه كه
رفيق بهروز
فتحی بعدها
نوشت،
سربداران در
آنروز فشرده و
تجلی خشم فرو
خورده مردم
بودند.
قبل از اينكه
به چگونگی
پيشرفت
درگيريها
برسيم خوب است
توضيح دهی چرا
ابتكار عمل را
از دست داديد
و عمليات از
تعرض به دفاع
در غلتيد؟
اين مسئله از
دو جنبه قابل
بررسی است.
اول از جنبه
تاكتيكهای
نظامي. دوم از
جنبه استراتژی
نظامی ما بطور
كلي.
با نگاه
امروزی می
توان در زمينه
تاكتيكهای
نظامی به چند
مسئله مشخص
اشاره كرد: يكی
از پايه های
مهم نقشه نظامی
ما اصل
غافلگيری بود.
حمله به مواضع
دشمن بر اين
پايه بنا شد.
اگر چه در عمل
امر غافلگيری
دشمن به
بهترين وجهی
به پيش رفت،
ولی همانطور
كه ديديم بخودی
خود اين مسئله
نقش تعيين
كننده در
پيروزی ندارد.
تصرف مقرات
دشمن را نمی
توان تابع
عامل غافلگيری
كرد. در ميدان
جنگ پای تناسب
قوای واقعی در
ميان است.
نقشه نظامی
بايد بر پايه
قدرت واقعی
طراحی شود.
غافلگيری می
تواند عامل
موثری در
پيروزی باشد
اما جای برتری
كمی قوا در يك
نبرد را نمی
گيرد. از
همينرو بايد
همواره خود را
در شرايطی
قرار داد كه
بتوان نبرد را
با موفقيت
دنبال كرد. فی
المثل پس از
ضربه اول
غافلگير
كننده به
نگهبانان
ساختمان بسيج
عملا تعادلی
ميان قوای ما
و نيروهای
مستقر در آن
بوجود آمد كه
تنها با
اختصاص نيروئی
با کميت برتر
و حملات
همزمان از چند
جهت
می توانستيم
پيروزی در آن
عمليات را
تضمين كنيم.
تازه در نظر
بگيريد كه
حدود 6 نفر از
گروه 17 نفره
محاصره كننده
بسيج، عملا در
نوك تيز پيكان
حمله به
ساختمان
بودند و بقيه
نيروها با
سنگرگيری در
خيابانها می
بايست امنيت
اين شش نفر را
تامين می
كردند.
از همين
مسئله می توان
به اهميت
ميزان آتش،
سرعت عمل و
تحرك بالا برای
كسب پيروزی در
يك نبرد نظامی
رسيد. برای ما
مشكل چندانی
نبود كه با
تمركز حداكثر
قدرت آتش -
بطور مشخص استفاده
بيشتر از آر پی
جی و ديگهای
انفجاری
بسياری از
مقرهای دشمن
را همان شب
داغان كنيم و
روحيه تعرضی
بيشتری از خود
نشان دهيم و
از قربانی
دادن هم
نهراسيم. اما
خط نظامی ما
بگونه ای بود
كه موجب ترديد
و عدم قاطعيت
می شد. دلايلی
چون حفظ مهمات
برای جنگ در
روز بعد،
نگهداری
زندانيان
سياسی در پاره
ای مقرات و
حداكثر رعايت
احتياط برای
اينكه به
زندانيان
سياسی و كلا
مردم صدمه ای
وارد نيايد،
در واقع
انعكاسی از
اين عدم قاطعيت
و بروز ترديد
بود. آنطور كه
بعدها از طريق
زندانيان
سياسی
فهميديم
پاسداران
مستقر در اين
مقرات آنقدر هراسان
بودند كه حتی
بفكر استفاده
از زندانيان
بعنوان پناه
خود نيفتادند.
در همين
چارچوبه از
لحاظ
تاكتيكي، هدف
عمده نظامی ما
مشخص نشد. هر
چند كه در عمل
بنوعی عمليات
محاصره و تصرف
بسيج عمده بود
اما اين مسئله
در اختصاص قوا
خود را نشان
نداد. نه نيرو
برای تصرف آن
كافی بود و نه
ميزان آتش و
تحرك مان. با
نگاه امروزين
به آن تجربه می
توان گفت كه
ما می بايست
نيرو های مان
را به دو بخش
تقسيم می
كرديم، بخش
عمده و بخش
غير عمده. می
بايست در
مرحله اول
نبرد قوای غير
عمده را برای
ميخكوب كردن
قوای دشمن در
كليه جبهات
سازمان می
داديم و با
تمركز دادن
قوای عمده با
قدرت آتش بالا
يك به يك
مقرات مهم نظامی
دشمن را تصرف
می كرديم.
اما اشكال
اصلی طرح و
نقشه نبرد آمل
اين بود كه نه
در چارچوبه
استراتژی
قيام شهری می
گنجيد و نه در
چارچوبه
استراتژی جنگ
طولاني. اگر
از منظر قيام
مسلحانه نگاه
كنيم، نقشه ما
ناظر بر قانون
اصلی قيام
مسلحانه شهری
نبود. يعنی
همان چيزی كه
لنين در مورد
قيام بعنوان
يك فن گفت. فنی
كه قاعده عمده
آن عبارتست از
تعرضی كه بايد
با از جان
گذشتگی جسارت
آميز و عزم
راسخ صورت
گيرد و تا به
آخر به پيش
برده شود.
قيامی كه
اهداف اصلی آن
بايد نابودی
مراكز قدرت
نيروهای دشمن
باشد، به موضعی
كه مهمتر از
همه بنظر می
رسد و مركز جدی
مقاومت دشمن
را تشكيل می
دهد، بايد
حمله شود و با
تمركز قوای
برتر آنها را
به تصرف در
آورد و هر
لحظه تفوق روحی
نيروهای خودی
حفظ شود.
مسلما،
انتخاب هدف
عمده موضوعی
نيست كه صرفا
در تئوری
بتوان آنرا
مشخص كرد، اين
هدف قبل از هر
چيز در عمل و
تحت شرايط
مشخص و بر
مبنای
فاكتورهای
نظامي، سياسی
و روحی است كه
تعيين می شود.
فی المثل با
توجه به
پرسشهائی كه
مردم از ما می
كردند،
مجازات
جاسوسان و
تصرف مقراتی
كه زندانيان
سياسی در آن
نگهداری می
شدند مانند
دادگاه
انقلاب
اسلامي، سپاه
و شهربانی
اهميت زيادی
داشت و می
توانست نقش
موثری در
تهييج و
بالابردن
روحيه توده ها
داشته باشد.
اگر از
منظر جنگ طولانی
نگاه كنيم،
نقشه ما ناظر
بر قوانين جنگ
درازمدت يعنی
ضرورت گذر از
يك مرحله
نسبتا طولانی
دفاع
استراتژيك و
كسب آمادگی
برای تعرض هم
نبود. يعنی
همان چيزی كه
مائو بر آن
تاكيد داشت.
از آنجائيكه
امكانات
نيروهای
انقلابی در
ابتدا محدود
است ضربه به
دشمن بايد بسيار
سريع و در
زمانی كوتاه و
به شكل
پارتيزانی
انجام شود. در
چارچوبه
مرحله دفاع
استراتژيك عمليات
نظامی در آمل
می توانست جزء
عملياتهای
زود فرجام و
تعرضی باشد كه
هدفش ضربه زدن
به دشمن،
تاثيرات تبليغی
در بعد منطقه
ای و سراسری و
جذب نيرو و
تامين برخی
تداركات نظامی
و مالی باشد.
معمولا به
خاطر فرجام
سريع اين
عملياتها،
نقاط نسبتا
ضعيف مواضع
دشمن انتخاب می
شود و با كسب
اهداف اوليه،
عقب نشينی
صورت می گيرد.
فی المثل ما می
توانستيم
براحتی پس از
ضربه زدن به
مقرات دشمن،
كليه بانكهای
اصلی شهر را
كه تحت كنترل
ما بود مصادره
و قبل از
سپيده دم به
جنگل عقب نشينی
كنيم. مسلما
سازمان دادن
چنين عملياتی
محتاج آن بود
كه گستره
عمليات ما در
شهر تا حدی
محدودتر شود.
مجموعه
مسائل تاكتيكی
و استراتژيكی
فوق نقش مهمی
داشت كه در
صحنه واقعی
نبرد و با
روشن شدن هوا
ما ابتكار عمل
را از دست
دهيم. يعنی
مهمترين امر
لازمه پيشبرد
يك جنگ - كه
مبارزه كردن
برای در دست
داشتن ابتكار
عمل با تمام
قواست - درست جلو
نرود. هر چند
كه در ادامه
نبرد تلاشهای
قهرمانانه ای
برای بدست
گرفتن ابتكار
عمل انجام شد
اما بطور كلی
قيام ما حالت
تدافعی بخود
گرفت و اين سر
آغاز شكست نظامی
ما بود.
برگرديم به
سير وقايع. با
روشن شدن هوا
چه تغييراتی
در صحنه نبرد
صورت گرفت و
درگيريهای
نظامی چگونه
پيش رفت؟
همانطور كه
گفتم تقريبا
كليه گروهها
به جز گروه
محاصره كننده
بسيج به دو
محله «اسپه
كلا» و «رضوانيه»
عقب نشينی
كردند و دور
اين محلات حلقه
دفاعی بستند.
گروه بسيج
فرصت عقب نشينی
نيافت. با
روشن شدن هوا،
حملات از جانب
دشمن در اين
جبهه آغاز شد.
تا حوالی ظهر
تمركز درگيری
در اين جبهه
بود. حملات
دشمن مدام در
اين جبهه فزونی
گرفت. رفقا در
خيابانهای
اصلی از سنگر
مناسبی
برخوردار
نبودند. رفيق
محمد پوئيد
اولين زخمی در
اين جبهه بود.
همزمان با
انتقال اين
رفيق به محله
«اسپه كلا»
دشمن توانست
خط ارتباطی
ميان اكثريت
رفقای اين
گروه با رفقای
مستقر در محله
را قطع كند.
نيروهای
كمكی كه تحت
رهبری كاك
محمد به اين
قسمت اعزام
شدند عليرغم
تلاشهای
چندباره
نتوانستند محاصره
ای كه دور اين
رفقا كشيده شد
را بشكنند.
نبرد حماسی
آغاز شد. رفقا
مقاومت شگفت
انگيزی از خود
نشان دادند. 11
نفر از گروه 17
نفره با مقاومتی
برتر از حد
وصف و تصور تك
تك به خاك
افتادند. رفيق
قادر خضری كه
در بلندی
ساختمان
سينما سنگر
گرفته بود هدف
گلوله تفنگهای
دور برد دشمن
قرار گرفت و
در دم جان
سپرد. رفيق بهزاد
يزدانی در
بازار سبزه
ميدان از پشت
هدف گلوله
قرار گرفت.
رفيق
عبدالرحيم
بيگله جلوی
بانك ملی جان
باخت. رفيق
حسين عطائی
آگاهانه برای
ياری به ديگر
رفقا خود را
به درون حلقه
محاصره انداخت.
رفيق بيژن
رحمتی از رفقای
مسجد سليمان
كه بالای
داروخانه ای
سنگر گرفته
بود، استقامت
دليرانه ای از
خود نشان داد.
دشمن قادر نشد
به سنگر او
نزديك شود و
سرانجام
سنگرش را به
آر پی جی
بستند. تا
آنجائيكه به
خاطرم
می آيد رفقائی
چون ناصر قاضی
زاده (كاك
آزاد)، كمال
عرب، در اين
منطقه جان
باختند. باقی
رفقا همراه با
رفيق علی
فردوس (بابك)
كه زخمی شده
بودند به
پاساژی در
سبزه ميدان
آمل عقب
نشستند و بدور
هم حلقه
بستند. مدام
حلقه محاصره
دشمن بدور اين
رفقا تنگتر و

تنگتر می شد.
رفقا تا پای
جان مقاومت
كردند و بسياری
از نيروهای
دشمن را از پای
در آوردند.
رفيق فرامرز
فرزاد تا
آخرين لحظه روحيه
انقلابی خود
را حفظ كرد و
به ديگران
روحيه می داد
و مسئوليت خود
را قهرمانانه
به پيش می برد.
هيچ نور اميدی
به چشم
نمی خورد.
روشن بود كه
بايد تا آخرين
نفر و تا آخرين
قطره خون
مقاومت را
سازمان داد.
آخرين لحظات
زندگی نزديك می
شد. رفقائی
چون احمد
فردوس (برادر
رفيق حيدر
فردوس كه همان
شب به شهادت
رسيد) و رفيق
محمود آزادي،
محمد حسين
عطائي، رفيق
رضا
مير حسينی از
رفقای حزب كار
ايران و
فرامرز فرزاد
عاشقانه
يكديگر را در
آغوش كشيدند.
با چشمانی سرشار
از بغض و درد و
خشم برای
آخرين بار
دستانشان را
بهم فشردند و
با يكديگر
وداع كردند.
آنان با شجاعت
و استواری
اعجاب انگيزی
جنگيدند. رفقا
زير بارانی از
گلوله قرار
گرفتند. همگی
زخمی شده
بودند. آنها
تا آخرين فشنگ
خود مقاومت كردند
و سرانجام پس
از وارد كردن
تلفات بسيار
بر دشمن،
قهرمانانه
جان باختند.
از اين جمع
فقط رفيق
محمود آزادی
زنده ماند. او
پس از زخمی
شدن، توانست
خود را از
ديواری بالا
بكشد و در مطب
دكتری پنهان
شود و پس از 48
ساعت استراحت
و مداوای
اوليه، تحت
عنوان جنگ زده
همراه با يكی
از اهالی شهر
از پستهای بازرسی
در خيابانهای
شهر بگذرد و
خود را به
محمود آباد
برساند.
مقاومت
قهرمانانه
اين رفقا در
واقع فرصتی شش
ساعته برای
قوای مستقر در
دو محله ايجاد
كرد تا
بتوانند با همكاری
مردم، سر كوچه
ها سنگر برپا
دارند.
در فاصله صبح
تا ظهر در
ديگر جبهه های
نبرد چه گذشت؟
در اين فاصله
در جبهه های
ديگر درگيری
های پراكنده ای
صورت گرفت. در
ابتدای محله
«اسپه كلا »
رفقا چندين
بار برای كمك
به رفقای گروه
بسيج به سمت
دشمن هجوم
بردند و
توانستند به
عقب نشينی برخی
رفقا كه در
ضلع شرقی
ساختمان بسيج
سنگر داشتند،
ياری رسانند.
به سراغ سنگر
رفيق قادر خضری
رفتند اما با
پيكر بی جان
او روبرو
شدند. تا ظهر
درگيريهای
پراكنده ای در
اين نقطه و
همچنين كمين
جاده هراز
داشتيم. در
اين نقطه رفقا
يكی دو بار
بروی وانتهائی
كه افراد حزب
اللهی غير
مسلح را جابجا
می كردند آتش
گشودند، اما
رفقا حسين
رياحی و
غلامعباس
درخشان مانع
از ادامه
اينكار شدند. چون
رهنمود اين
بود كه فقط
بروی افراد
مسلح دشمن
تيراندازی
كنيم.
اين
رهنمود غلطی
بود. بدون
داشتن قاطعيت
انقلابی همه
جانبه نمی
توان مبارزه
مسلحانه
انقلابی را
پيش برد و به
سرانجام
رساند. آنچه
كه يك مبارزه
مسلحانه انقلابی
چه در شكل جنگ
درازمدت چه در
شكل قيام بدان
نياز دارد
همان جمله
معروف دانتون
«قاطعيت، قاطعيت،
باز هم قاطعيت
!» است. كه ماركس
و لنين بارها
بر آن تاكيد
كردند. در
ميدان واقعی
جنگ نمی توان
تحت عنوان
اينكه بسياری
از قوائی كه
دشمن بسيج
كرده، عناصر
ناآگاه و فريب
خورده اند، از
قاطعيت خود
كاست. چرا كه
نيروهای
انقلابی از
اينكار ضربه
می خورند و
مردم دلسرد می
شوند. هر
انقلاب در عمل
با دو مسئله
مشخص روبروست،
يكی طبقات
مرتجع بعنوان
آماج اصلی
انقلاب و ديگری
آنچه كه بدان
اردوی دشمن می
ناميم و مركب
از بازوهای
مسلح و غير
مسلح سركوبگر
دشمن است.
اينها لزوما
از موقعيت
طبقاتی مانند
سرمايه داران
و زمينداران
بزرگ برخوردار
نيستند اما
آماج
انقلابند و در
پروسه جنگ انقلابی
بايد اراده
شان را درهم
شكست و خردشان
كرد.
تا ظهر شش
بهمن، دشمن
بطور عمده با
رفقای گروه
محاصره كننده
بسيج رودرو
بود و بقيه
نيروهای ما در
دو محله مشغول
سنگر بندی و
بسيج توده ها
بودند. گروه
امين اسدی
سنگرهای خود
را سر كوچه های
محله اسپه كلا
مستحكم كرد،
گروه بهنام در
محله رضوانيه.
گروه وريا در
انتهای
رضوانيه عهده
دار كمين جاده
هراز بود و
گروه قاسم
عهده دار كمين
جاده طالقاني.
شما چه برنامه
ای جلوی روی
مردم گذاشتيد
و آنان چه نقشی
بر عهده
گرفتند؟
ما با شعار
«زنده باد
آزادي»، «مرگ
بر خميني»، «زنده
باد سربداران»
وارد اين دو
محله شديم،
پرچم سرخ
سربداران را
برافراشتيم.
هر يك از رفقای
بازوبند سرخی
داشتند كه بر
آن كلمه
سربداران نقش
بسته بود. در
برخی مكانها،
رفقا بويژه
رفقای محلی
برای مردم
سخنرانی های
كوتاه ايراد
كردند. آنان
اهداف قيام را
توضيح دادند و
از مردم
خواستند كه به
صفوف ما بپيوندند
و از هر گونه
كمكی كه از
دستشان بر می
آيد دريغ
نكنند. اوليه
ترين رهنمود،
ساختن سنگرها
بود. برخوردها
متفاوت بود.
برخي، بويژه
پسران و
دختران جوان
به ما فعالانه
ياری می
رساندند. برخی
فقط گونی و
بيل در اختيار
ما می
گذاشتند. برخی
ديگر با كمال
ميل در پر
كردن گونی ها
و ساختن
سنگرها به ما
كمك می كردند.
برخی هم
عليرغم
برخورد
دلسوزانه شان
به خاطر ترس
از دشمن و
جاسوسانش در
كمك به ما
اكراه داشتند.
از همان
ابتدا، بنا بر
سنت مبارزاتی
اين دو محله،
در كليه خانه
ها بروی ما
باز گذاشته
شد. مردم وقتی
نياز ما به
غذا را ديدند
هر يك به
فراخور حال شان
مواد غذائی و
سيگار در
اختيار ما
گذاشتند.
بسياری از ما
سئوال می
كردند كه نهار
هستيد يا نه؟
برخی خانواده
های مبارز و
خانواده های
جانباختگان
شهدا، ديگهای
بزرگ برنج بار
گذاشتند. يادم
می آيد در
بحبوحه درگيری
ها، هنگام
ظهر، سيگار و
غذاهائی با
كيفيتی بالا و
به وفور به
سنگرها
می رسيد.
از صبح تا
ظهر جوانان و
نوجوانان دور
و بر سنگرهای
ما را گرفته
بودند. برای
هر شليكی كه
بسوی دشمن می
شد دست می
زدند و ما را
تشويق می
كردند. آنچه
كه مشهود بود
اكثريت اهالی
در زمينه های
غير نظامی هر
كمكی كه از
دست شان بر می
آمد انجام
می دادند، اما
در زمينه نظامی
چندان فعال
نبودند. با
نگاه امروزی بهتر
است گفته شود
كه شيوه جنگی
ما شيوه مناسبی
نبود. چرا كه
ادغام نظامی
مردم زمان
طولانی تر می
طلبد. هر چند
جوانان بسياری
خواهان مسلح
شدن بودند اما
ما خودمان به
اندازه كافی
اسلحه
نداشتيم. سلاح
زيادی هم از
عمليات شبانه
گيرمان نيامد.
در نتيجه تنها
در بين داوطلبين
مقداری سه راهی
پخش می كرديم.
علاوه بر رفقای
تشكيلات شهر
كه با چهره
پوشيده با ما
همراه بودند
برخی جوانان
به ابتكار خود
چهره شان را
پوشاندند و تا
آخرين لحظات
پابپای ما
جنگيدند. اين
ابتكار عمل می
توانست همه
گير شود اما
متاسفانه
تبليغ نشد.
برخی
جوانان از محلات
ديگر برای ياری
رسانی به ما
آمدند. برخی
از مبارزان ضد
رژيم در بابل
وقتی كه خبر
را شنيدند خود
را به آمل
رساندند و به
صفوف ما
پيوستند.
بسياری از
وابستگان به
گروههای سياسی
چپ كه به خاطر
ضربات وارده
محدود شده
بودند، ما را
در زمينه های
مختلف ياری می
رساندند. برخی
افراد وابسته
به گروه آرمان
مستعضفين به
صفوف ما
پيوستند. برخی
جوانانی كه از
مجاهدين
طرفداری می
كردند عليرغم
دستور سازمانی
شان به كمك ما
آمدند.
آنچه كه
مردم را از
همكاری بيشتر
باز می داشت
وجود جاسوسان
(بويژه برخی
زنان حزب اللهی
دو محله و
محله های ديگر)
بود. مردم،
بسياری از اين
جاسوسان را به
ما معرفی می
كردند اما عدم
قاطعيت ما در
قبال اين
جاسوسان مبنی
بر اينكه كشتن
زنان تاثير بدی
دارد، ترديد
مردم را در
همكاری بيشتر
می كرد. بسياری
از مردم می
گفتند اگر شب
بمانيد بيشتر
می توانيد روی
ما حساب كنيد.
خلاصه اينكه
اكثريت مردم
از خانه ها
بيرون آمده
بودند و تا
زمانيكه
درگيری نظامی
حاد نشده بود
در كوچه و پس
كوچه های
محله، دور
سنگرهای ما
تجمع كرده
بودند. اما آن
انتظاری كه ما
از جرقه بر
انبار باروت
زدن داشتيم،
برآورده نشد.
اگر چه به
خاطر تغييرات
سياسی مهم با
باروت خشك
روبرو
نبوديم، اما
با نگاه امروزی
مشكل را نبايد
فقط در خشك
بودن يا نبودن
باروت جستجو
كرد. بايد درك
صحيحی از يك
جرقه حريق بر
می خيزد داشت.
يك جرقه به
خودی خود به
حريق پا نمی
دهد. مكان و
نوع جرقه هم
بايد درست
انتخاب شود،
به طريق درست
زده شود،
استمرارش حفظ
شود و حريق هم
بايد سازمان
يابد. فرق است
ميان مقاومت
خودبخودی با
انقلاب
آگاهانه.
نبايد درك
ساده
انگارانه ای
از اتكاء بر
شور و شوق
انقلابی توده
ها داشت. حتی
زمانيكه
روحيات
انقلابی توده
ها در اوج
باشد، بدون
سازمان دادن
شور و شوق
توده ها، هيچ
مبارزه
مسلحانه انقلابی
تحت رهبری
كمونيستها
پيروز نخواهد
شد. مهمتر از
همه آنكه در
جوامع تحت
سلطه ای چون
ايران فقط در
جريان يك جنگ
طولانی است كه
می توان در هر
مقطعی بدرستی
از شور و شوق
انقلابی ميان
توده ها (در هر
سطحی كه باشد)
سود جست و
آنرا ارتقاء
داد.
درگيريهای
نظامی بعدی
چگونه پيش
رفت؟
در واقع عمده
درگيريهای
نظامی ميان ما
و دشمن از ظهر
به بعد صورت
گرفت. دشمن پس
از محاصره و
سركوب رفقای
گروه محاصره
كننده بسيج،
تهاجم گسترده
ای را عليه خط
دفاعی ما -
بويژه از جهت
شمالی آن -
سازمان داد.
در ابتدا دشمن
سعی كرد با
پيشروی نيروهای
پياده اش از
خيابانها و
كوچه های اصلی
سنگرهای ما را
فتح كند اما
با دادن
تلفات، موفق
نشد. تاكتيك
بعدی دشمن
بكارگيری
وانتهای حامل
تيربار بود كه
دور آن كيسه
های شن چيده
بود. آنها از
اين طريق هم
بارها تلاش كردند
خط دفاعی ما
را در هم
بشكنند. اما
هر بار با
مقاومت شديد
ما روبرو شدند
و عقب نشستند.
سه وانت شان
در محله «اسپه
كلا» داغان
شد، جنازه های
شان را جا
گذاشتند و به
عقب برگشتند.
پس از آن، دشمن
با بكار گيری
تعداد زيادی
از نيروهای
خود خانه به
خانه شروع به
پيشروی كرد و
در ادامه با
توجه به
ترديدهائی كه
از جانب ما در
مقابله با حزب
اللهی های غير
مسلح ديد.
تاكتيك خانه
به خانه را با
تاكتيك گوشت
دم توپ كردن
نيروهای حزب
اللهی غير
مسلح همراه
كرد. اين روش
موثر افتاد و
موجب شد ما
ورودی های
خيابانهای
اصلی اين دو
محله و
خيابانهای
اطراف
بيمارستان
شير و خورشيد
را از دست بدهيم.
ما خط جبهه
مان را عقب
كشيديم. حملات
دشمن تشديد
يافت. ما هنوز
در سنگرها و
سر كوچه ها مقاومت
می كرديم.
عليرغم تلفات
نسبتا زياد
دشمن تا حوالی
ساعت دو نيم
بعد از ظهر،
ما تلفاتی در
اين دو محله
نداشتيم و
انتظام قوای
ما حفظ شده
بود. هنوز
نيمه جنوبی دو
محله در
اختيار ما بود
و ارتباطات
بين دو محله
برقرار بود و
براحتی رفت و
آمد صورت می
گرفت. البته
عدم شناخت
اكثريت
نيروهای ما از
كوچه پس كوچه
ها موجب عدم
تحرك كافی می
شد. با وجود
اين، مقاومت
قهرمانانه ای
صورت می گرفت.
لحظه به
لحظه بر شدت
جنگ افزوده
شد. دشمن تهاجم
گسترده ای را
از محله
رضوانيه آغاز
كرد. چند رفيق
هدف گلوله
قرار گرفتند و
زخمی شدند.
رفيق فريبرز
اميری (شوان)
در همين نقطه
به شهادت
رسيد. در همين
مكان گلوله ای
ران رفيق حسين
رياحی را
شكافت. چند تن
ديگر از رفقا
به محاصره
افتادند. كاك
اسماعيل برای
شكستن حلقه محاصره
بی محابا بر
دشمن هجوم
برد. وی هنگام
عبور از يك
كوچه هدف
رگبار دشمن
قرار گرفت و
بر زمين
افتاد. رفيق
محمود هاشمی
(از رفقای
ستاد پلی
تكنيك) خود را
بالای سر او
رساند.
اسماعيل
اسلحه اش را
به او داد و گفت
به مقاومت
ادامه دهيد.
لحظه ای بعد وی
با لبخندی
آسوده برای
هميشه به
سرزمين
روياها و
حماسه های
مردم پا نهاد.
جان باختن كاك
اسماعيل
بدترين ضربه
بود. قلب مان
تكان خورد و
به درد آمد.
زخمی دردناك و
لطمه ای جبران
ناپذير. هيچ
چيز رنج آور
تر از آن نيست
كه فرمانده
اصلی در ميدان
جنگ از دست
برود. فرماندهی
كه كليه رفقا عاشقانه
دوستش
داشتند،
فرماندهی كه
همواره منبع
تهور و جسارت
و اطمينان
خاطر بود.
پس از جان
باختن كاك
اسماعيل،
نبرد ابعاد
سهمگينی بخود
گرفت. همهمه
گلوله ها و
انفجار
نارنجكها
غوغا ميكرد.
فقط بوی باروت
بود كه در
سراسر شهر به
مشام می رسيد.
اينبار دشمن
ديوانه وار و
با نيروئی
عظيم از جبهه
های گوناگون
هجوم آورد. خط
جبهه مان مدام
باريكتر می شد
و به انتهای
دو محله
نزديكتر. حوالی
ساعت سه بعد
از ظهر بود كه
خط جبهه مان
به يكی دو
كوچه درازی كه
دو محله را به
هم وصل می
كرد، محدود
شد. گروه پزشكی
در خانه ای در
همين كوچه
مستقر بود.
تعداد زخمی ها
افزايش يافته
بود، گروه
پزشكی قادر به
رسيدگی به اين
همه زخمی
نبود. با وجود
اين هيچ سنگری
بدون مقاومت
از دست نمی
رفت. به خاطرم
می آيد كه در
بحبوحه
پيشرويهای
خانه به خانه
دشمن، رفيق
فرهنگ سراج كه
تجربه جنگ در
خرمشهر هنگام
تهاجم ارتش
عراق را داشت،
فرياد زد:
اينها دارند
تاكتيك بعثی
ها را بكار می
گيرند، ما هم
بايد از خانه
ها و پشت
بامهای خانه
ها بعنوان
سنگر استفاده
كنيم. خود اين
رهنمود موجب
شد كه يكی دو
ساعتی مانع
پيشروی سريع
دشمن شويم و
برای خودمان
وقت بخريم.
اما هر
لحظه بر فشار
نظامی افزوده می
شد. در همان
محوطه ای كه
كاك اسماعيل
جان باخت.
رفيق مجتبی
سليمانی (كاك
سهراب) هدف
گلوله قرار
گرفت و ديگر
قادر به حركت
نبود. به طرف
رفيق شاهپور
عالی پور
(امين) كه تا
آخرين لحظه
كاك اسماعيل
را همراهی می
كرد، نارنجكی
پرت شد. يكی از
دستانش به سختی
مجروح شد و يكی
از چشمانش را
از دست داد. او
غرقه در خون
كنار رفيق
مجتبی سليمانی
ماند و برای
ديگر رفقا خط
آتش درست كرد
تا عقب نشينی
كنند. رفقای
ديگر آن دو را
با چشمانی
گريان برای
آخرين بار در
آغوش كشيدند و
تركشان كردند.
آنها در خانه
ای سنگر
گرفتند و تا
اتمام
مهماتشان به
مقاومت
پرداختند.
بعدا هر دو
رفيق نيمه جان
به اسارت دشمن
افتادند و زير
ضرب و شتم
وحشيانه حزب
اللهی ها به
قتل رسيدند.
فاصله
ميان ما با
دشمن آنقدر كم
بود كه از پشت ديوارها
و سنگرها برای
هم نارنجك پرت
می كرديم.
رفيق احمد
سينا هنگام
عقب نشينی از
سنگری به سنگر
ديگر هدف
گلوله قرار
گرفت. رفيق
بهناد كه لحظه
ای پيش با
انداختن
نارنجك در
خانه ای كه
چند پاسدار در
آن سنگر گرفته
بودند آنها را
به هلاكت
رسانده بود از
سنگرش بيرون
آمد تا سراغ
رفيق ديرينش
احمد سينا
برود. اما او
نيز هدف گلوله
قرار گرفت و
در دم جان
باخت. در جبهه
«اسپه كلا»
رفيق مهدی
تهران از رفقای
گروه بسيج كه
موفق به عقب
نشينی شده بود
پايش هدف
گلوله قرار
گرفت و زخم
شديد برداشت و
مدتی بعد اسير
شد. دشمن او را
پشت وانتی بست
و آنقدر روی
زمين كشيد تا
جان باخت.
رفيق
بهرام خرمشهر
پايش در اثر
اصابت گلوله شكست.
او قادر به
راه رفتن
نبود. يكی از
رفقای پزشكی
او را بدوش می
كشيد و از اين
خانه به آن
خانه می برد.
اين همزمان شد
با تنگتر شدن
حلقه محاصره. ما
ديگر قادر به
رفت و آمد در
كوچه ها
نبوديم. رفيق
بهرام كه
جنگاوری از
تبار
پرولترهای
عرب بود از
رفقا خواست كه
او را در خانه
ای بگذارند و
خودشان عقب
بنشينند.
هنگامی كه
پاسداران به
محل او
رسيدند، ضامن
نارنجك خود را
كشيد سه
پاسدار را كشت
و خود نيز جان
باخت. ديگر
ادامه مقاومت
غير ممكن بود.
مردم پراكنده
شده بودند.
فقط جوانانی
كه به ما
پيوسته بودند
باقی ماندند.
درگيريها از
فاصله نزديك
ادامه يافت.
كوچه به كوچه،
خانه به خانه،
ديوار به
ديوار.
دورنمائی برای
عقب نشينی هم
بچشم
نمی خورد.
رفقای زخمی
مدارك، نامه
ها و دفتر های
خاطرات خود در
جنگل را به
مردم
می دادند.
رفيق رياحی
خاطرات خود را
به يكی از
اهالی داد.
رفيقی نوار
سرودهائی كه
در جنگل پر
شده بود را به
يكی ديگر.
در بحبوحه
نبرد، خبر
شهادت كاك
اسماعيل به كاك
محمد كه در
محله «اسپه
كلا» بود رسيد.
اسماعيل علاوه
بر اينكه رفيق
و همرزم قديمی
كاك محمد بود،
برادر دو
قلويش هم بود.
بغضی خون آلود
گلوی كاك محمد
را گرفت. مجالی
برای بغض
تركاندن نبود.
او بيدرنگ دست
بكار شد و
بعنوان معاون
اول نظامی
مسئوليت
فرماندهی
نبرد را در
دست گرفت. كاك
محمد خونسردی
عجيبی داشت.
هنگام جنگ هيچ
چيز او را
منقلب نمی
كرد. او آرامش
خود را در
پيچيده ترين و
دشوار ترين
موقعيتها حفظ
می كرد. رفيق
رسول محمدی
(كاك محمد)
مهمترين ويژگی
يك فرمانده
نظامی خوب را
دارا بود:
پذيرش
مسئوليتهای
سنگين و جرئت
و شهامت در
تصميم گيری
خطير. او در آن
لحظات سرشار
از كينه و
تصميم بود.
كاك محمد سری
به محله
رضوانيه زد. طی
مشورتی كوتاه
با رفقای رهبری
تصميم به عقب
نشينی گرفت.
كاك محمد تلاش
فراوانی برای
سازمان دادن
عقب نشينی
منظم قوای
سربداران كرد.
شكستن حلقه
محاصره با آن
همه نيروی
دشمن مستلزم
مهارتی
فراوان و تهوری
بی پايان و
نيروی اراده
شگرف بود. او
راههای مختلف
را چك كرد و
سرانجام باغی
را برای عقب
نشينی قوا
شناسائی كرد.
به اين منظور
كه همه نيروهای
خود را در آن
باغ جمع كند و
منتظر تاريكی
شب شود.
عقب نشينی
نيروها چگونه
صورت گرفت؟
ساعت حوالی
چهار و نيم
بعداز ظهر
بود، كه تصميم
به عقب نشينی
گرفته شد.
انتهای اين دو
محله، باغ
نارنج بزرگ
مثلث شكلی
قرار داشت.
زمين باير
كوچكی قاعده
اين مثلث را
از دو محله
جدا می كرد. در
ضلع غربی آن
دادگاه
انقلاب اسلامی
واقع بود و در
ضلع شرقی آن
رودخانه هراز
و مسيری كه از
آن شبانه وارد
شهر شده
بوديم. در راس
مثلث كه محل
تقاطع كمربندی
طالقانی و
جاده هراز بود
دشمن در يك
بلندی تيرباری
كار گذاشته
بود كه تقريبا
بر هر دو ضلع
باغ مسلط بود.
اولين
گروه، گروه
كمين جاده
هراز تحت
مسئوليت رفيق
حسن اميری
(جلال) بود كه
همراه با
تعداد ديگری
از رفقا به
باغ نارنج عقب
نشست. تقريبا
بيست نفر در
اين گروه
بودند. رفقای
اين گروه با
باز كردن خط
آتش عليه
نيروهای
مستقر در
دادگاه
انقلاب اسلامی
راه خود را
بسمت محله ای
در پشت دادگاه
گشودند. آنان
با دور زدن
دادگاه
توانستند خود
را به روستائی
كه در كناره
شهر قرار داشت
برسانند. حين
عبور از جاده
هراز كه
خيابان پهنی
بود، رفيق
اسعد شرهانی
نژاد از رفقای
جنوب از ناحيه
كمر هدف گلوله
قرار گرفت و
فلج شد و ديگر
قادر به حركت
نبود. رفقا
مجبور شدند او
را جا
بگذارند. اين
رفيق دستگير و
اعدام شد.
رفيقی ديگر
حين عبور در
اثر شدت
تيراندازيها
ميان شمشادهای
وسط خيابان
پناه گرفت و
نتوانست خود
را به رفقای
ديگر برساند.
او دو شبانه
روز در آن
نقطه باقی
ماند و بعد از
دو شبانه روز
از همان راهی
كه به شهر
آمديم به جنگل
برگشت و خود
را به رفقا رساند.
اين دسته از
رفقا كه مركب
از رفقائی چون
حسن اميري،
عبدالله
ميرآويسی و
بهروز فتحی
بودند در
كناره آن
روستا وانتی
را مصادره
كردند و جملگی
سوار بر وانت
شدند. آنها با
عبور از جاده
های روستائی
به سمت جنگل
رفتند. حين
عبور از روستا
با اعضای مسلح
انجمن اسلامی
روستای
«مرزنكلا»
درگير شدند و
سنگرهايشان
را در هم كوبيدند.
اين گروه در
واقع راه عقب
نشينی خود تا
جنگل را با
نبرد گشودند.
هوا تازه تاريك
شده بود كه
آنان همراه با
چند تن از
رفقای كه زخم
سطحی برداشته
بودند در امامزاده
عبدالله به
حاشيه جنگل
رسيدند.
دومين
گروه تيمی
مركب از رفقا
حشمت اسدي،
سيامك زعيم،
فرهنگ سراج،
علی اصغر آيت
الله زاده،
تورج ملايری و
حسين ساري،
برخی ديگر از
رفقای گروه
پزشكی همچون
فرح خرم نژاد
بودند. آنان
به دنبال گروه
كمين جاده
هراز رفتند.
اما نتوانستند
ارتباط شان با
آنان را حفظ
كنند. زمانی
به باغ رسيدند
كه آنها باغ
را ترك كرده
بودند و امكان
عبور از جاده
هراز تقريبا
غير ممكن شده
بود. اين دسته
از رفقا مجددا
به حد فاصل دو
محله
«رضوانيه» و
«اسپه كلا»
بازگشتند. از
آنجائيكه راه
عقب نشينی از
قبل طراحی
نشده بود، در
نتيجه سازمان
دادن عقب نشينی
منظم كار
بسيار سختی
بود. با وجود
اين، و با
تلاش تك تك
فرماندهان نظامی
بويژه كاك
محمد تعداد
زيادی از رفقا
دسته به دسته،
دو به دو يا سه
به سه مجموعا
نزديك به سی
نفر توانستند
به باغ عقب
بنشينند. اين
همزمان بود با
درهم شكستن خط
دفاعی ما در
دو محله. ديگر
رفت و آمد در
كوچه ها امكان
پذير نبود.
رفقا می بايست
مدام از ديوار
خانه ها بالا
و پائين می
رفتند يا پشت
درب خانه ها
سنگر می
گرفتند و به
نيروهای دشمن
كه در كوچه ها
در حال رفت و
آمد بودند تير
می انداختند.
دشمن
توانست بر
زمين بايری كه
به باغ منتهی
می شد هم تسلط
پيدا كند. در
نتيجه،
نيروهای
مستقر در
محلات
نتوانستند به
باغ عقب نشينی
كنند. بيش از
بيست نفر از
رفقا عملا در
محله باقی
ماندند و در
خانه ها پنهان
شدند.
اما برای
آن دسته از
رفقائی كه به
باغ نارنج عقب
نشستند پايان
نبرد نبود،
تازه اوج و
هنگامه نبرد
بود.
درگيری در باغ
نارنج چگونه
پيش رفت؟
رفقا در گوشه
و كنار باغ
سنگر گرفتند.
اگر چه درختان
پرتقال و
نارنج تنه
نازكی داشتند
و برای سنگر
گيری مناسب
نبودند اما
پوشش مناسبی
برای ما فراهم
آوردند. فشار
نيروهای
ارتجاع صد
چندان شده بود.
دشمن با
خمپاره و
نارنجك و
مسلسلهای سبك
و سنگين به
باغ يورش
آورد.
پاسداران و
بسيجی ها و
خيل مزدوران
حزب الهی گله
وار پيش می
آمدند تا به
خيال خود
مقاومت ما را
در هم شكنند.
مقاومت ستايش
انگيزی از
جانب ما صورت
گرفت. فاصله
ما و دشمن
بسيار كم بود
بگونه ای كه چهره
ها قابل تشخيص
بودند. صدای
گلوله و
انفجار
نارنجكها،
گوش را كر می
كرد. كاك محمد
نيروها را
بصورت نيم
دايره آرايش
نظامی داد و
خود در
پيشاپيش قرار
گرفت. آنگاه
بالاپوش
سربازيش را از
تن كند، كوله
پشتی اش را از
فشنگ خالی كرد
و كناری نهاد،
فشنگها را در
جيب شلوار جای
داد و با
قاطعيت خطاب
به بقيه رفقا
گفت: «دشمن ما
را محاصره
كرده و راهی
بجز در هم
شكستن حلقه
محاصره
نداريم. بايد
هر طور شده
خود را به
جاده كمربندی
برسانيم. اگر
موفق به انجام
اينكار نشديم
آنقدر مقاومت
می كنيم تا
كشته شويم. به
هيچ يك از
نيروهای دشمن
رحم نكنيد.»
آنگاه خود و
ديگر رفقا با
حالت نيم خيز به
قصد پيشروی بر
صفوف دشمن آتش
گشودند. در
همين اثنا،
صدای رگبار
كاليبر 50 بلند
شد. همه بسرعت
خود را بر زمين
پرتاب كردند و
پناه گرفتند.
در اين ميان
كاك محمد با
پشت به زمين
پرتاب شد
اسلحه اش بروی
پايش غلتيد.
گلوله ها سينه
اش را شكافته
بودند. رفيقی
بروی او خم شد
و صدايش كرد.
كاك محمد سرش
را برگرداند،
خواست چيزی
بگويد، اما
نتوانست. سپس
همه نيروی خود
را جمع كرد،
مشت راستش را
بالا آورد و
گفت: «زنده باد
آزادی ! مرگ بر
خمينی !» بار
ديگر تلاش كرد
كه مشت چپش را
بالا بياورد
اما نتوانست و
آرام گرفت.
همان آرامشی
كه چند ساعت
پيش از اين بر
چهره كاك
اساعيل و بسياری
از رفقای ديگر
نقش بسته بود.
در همين
حين، رفقا از
گوشه های
مختلف باغ
قاطعانه و بی
وقفه رگبار را
بسمت نيروهای
دشمن، بويژه
گله های حزب
الله گشودند.
آنها با شجاعت
و اراده ای
فوق العاده و
عزمی جزم
رزميدند،
توانائی و
رشادتی وصف
ناپذير از خود
نشان دادند.
اطراف باغ نارنج
از نقاطی بود
كه بيشترين
تلفات و زخمی
بر نيروهای
دشمن وارد
آمد. بلندگوی
دستی
پاسداران بود
كه مدام
نيروهای خود
را به عقب
نشينی فرا می
خواند. يكی از
رفقا از جايش
بند شد و خطاب
به حزب اللهی
سرگردان گفت
از اينور
بيائيد. آنها
فريب خوردند و
بار ديگر در
تيررس ما قرار
گرفتند و آه و
ناله های شان
بلند شد.
خوشبختانه
شيبی كه در
مقابل سنگر
رفقا قرار
داشت حفاظ خوبی
شد كه در
تيررس نباشند.
اما اين
مقاومت دليرانه
و شگفت انگيز
به بهای از
دست دادن چند
تن از رفقا
ممكن شد. رفيق
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي)
معاون دوم نظامی
سربداران پس
از نبردی پر
جوش و خروش
هدف گلوله
قرار گرفت.
قلبی كه هميشه

چشمه
های روشن
خورشيد در
درونش می
جوشيد، از
حركت
بازايستاد.
رفيق محمد
صادق يزدان
پناه (محسن
آشپز) كه تك
تيرانداز ماهری
بود با تفنگ
ام يك خود تك
به تك نيروهای
دشمن را از پا
در آورد و خود
به شهادت
رسيد. رفيق
مسعود حيدری
از رفقای
پيكار كه زخمی
شد به اسارت
دشمن در آمد.
رفيق فريدون
شمال از رفقای
تنكابن كه مدتی
در جنگل بود
ولی بعد برای
كمك به
تشكيلات شهر
ساكن آمل شد،
به احتمال زياد
در همين نقطه
گلوله ای فكش
را داغان كرد
و زنده اسير
دشمن شد. رفيق
شكرالله احمدی
(از كادرهای
برجسته و قديمی
سازمان شفق
سرخ و از
معلمان محبوب
مردم منطقه
ثلاث باباجانی
كرمانشاه و از
بنيانگذاران
اتحاديه دهقانی
روانسر و
جوانرود) پس
از اتمام
فشنگهای تفنگ
قنداق شكسته
اش، اسير شد.
برخی رفقا هم
زخمی شدند.
رفيق محمد
پوئيد برای
بار دوم زخم
برداشت.
با تاريك
شدن هوا،
نيروهای دشمن
از اين جبهه
عقب نشستند و
كلا از ترس
دادن تلفات
بيشتر،
نيروهای شان
را از دو محله
بيرون كشيدند
و ادامه
عمليات شان را
به فردا موكول
كردند. هر
چند، تا نيمه
شب صدای
تيراندازی
درگيريهای
كوتاه، صدای
تك تيرها و
انفجار
نارنجكها از
گوشه و كنار شهر
شنيده می شد.
با جان
باختن كاك
محمد، عملا
بين نيروهای
مستقر در باغ
شكاف افتاد و
هر دسته از
نيروها شبانه،
به طريقی
جداگانه از يك
گوشه باغ خارج
شدند.
بقيه قوای
سربدار چگونه
از شهر به
جنگل عقب
نشستند و مردم
چگونه شما را
در اين زمينه
ياری دادند؟
يك گروه يازده
نفره مركب از
رفقائی چون
حسين رياحي،
فريدون خرم
روز (ميرزا
يوسف)، بهزاد
گيلان، محمد
پوئيد، عيدی
نوروزی (مالك
آغاجاري) حدود
نه و نيم شب
تصميم گرفتند از
باغ خارج
شوند. نخست
برای پيدا
كردن ديگر
رفقا چرخی در
باغ زدند اما
كسی را پيدا
نكردند. برای
جبران مهمات
مصرف شده به
جستجوی فشنگ
پرداختند و
تعدادی
خشابهای فشنگ
كه دور و بر
افتاده بود را
جمع آوری
كردند. سپس زخم
رفقای زخمی را
محكم بستند و
بسمت بخش جنوبی
جاده كمربندی
طالقانی براه
افتادند. آنان
با پاره كردن
سيم خارداری
به كنار آن
جاده رسيدند.
در سمت جنوبی
اين جاده
تيرباری كار
گذاشته شده
بود كه هر از
چند گاهی با
شنيدن هر صدائی
جاده را به
گلوله می بست.
همان موقع به
سمت يك اسب و
يكی از نيروهای
خودشان
تيراندازی
كردند و
پاسداری را
زخمی كردند.
صدای جر و
بحثهای شان سر
اين مسئله
شنيده می شد،
اين خود فرصت
مناسبی بود كه
كليه رفقا
براحتی از
جاده گذر كنند
و خود را بسمت
رودخانه بكشانند.
همان موقع
پيرمرد و زن
جوانی كه با
فانوس دنبال
اسب شان می
گشتند رفقا را
ديدند. آنها
به گرمی از
رفقا استقبال
كردند و آنها
را برای خوردن
شام به خانه
دعوت كردند.
اما رفقا از
آنان خواستند
كه تا كناره
رودخانه
راهنمائی شان
كند پيرمرد با
كمال ميل آنها
را راهنمائی و
همراهی كرد و
راه ساده تری
را برای عبور
از رودخانه
نشان داد.
رفقا از جاده
كمربندی آمل -
بابل از ميان
دو كمين ارتش
گذشتند و وارد
همان مسيری
شدند كه دو شب
قبل آنرا طی
كرده بودند.
حضور رفيق
رياحی قوت قلب
بزرگی برای
كليه رفقا
محسوب می شد.
او عليرغم
اينكه خون
زيادی از پايش
رفته بود، از
روحيه ای عالی
برخوردار بود.
نقش وی در
روحيه دادن به
رفقا هنگام
عقب نشينی به
باغ و
درگيريهای توی
باغ و عقب
نشينی تا جنگل
تعيين كننده
بود. در سخت
ترين لحظات، زمانی
كه تهاجم دشمن
در اوج بود، وی
منبع شهامت و
دلداری برای
رفقا بود.
منبعی قابل
اعتماد و
اطمينان كه در
اوج محاصره و
سركوب دشمن و
لحظات شوم
شكست به
ديگران الهام
می بخشيد.
اين رفقا
پس از يك
شبانه روز
نبرد و سه
شبانه روز بی
خوابی و خستگی
مفرط بسمت
آخرين
تلارهائی كه
در آن بوديم
رفتند. شب غم
انگيزی بود.
حزن و اندوه
همه را
فراگرفته بود.
هر كس سعی می
كرد بغضش را
پنهان كند اما
هر بار با
شنيدن نام
رفقای
جانباخته،
نام عزيزترين
عزيزان و
ياران خود،
صدای هق هق
گريه اين يا
آن رفيق فضای
تيره شب را
می شكافت.
تلاش برای
دلداری دادن
اين يا آن
رفيق غير ممكن
بود. چرا كه به
راحتی هق هق
گريه ها همگانی
می شد. اين
دسته از رفقا
سحرگاهان به مقصد
رسيدند.
يك گروه شش
هفت نفره از
رفقائی كه در
باغ نارنج
مستقر بودند،
همراه با يكی
از رفقای زخمی
به سمت دادگاه
انقلاب اسلامی
عقب نشستند و
خود را به
كنار يك روستای
حاشيه شهر
رساندند. يكی
از اهالی آن
روستا آنان را
در خانه اش جای
داد. نان و
دارو و
امكانات اوليه
در اختيارشان
قرار داد،
خودش فردا
مسير عقب نشينی
از جنگل از
طريق رودخانه
هراز را
شناسائی كرد.
و شب هنگام
رفقا را تا لب
رودخانه
رساند. اين
رفقا نيز 24
ساعت بعد به
گروه شامل
رفيق رياحی
رسيدند. برخی
دسته های
كوچكتر نيز
عمدتا از اين
مسير خود را
به جنگل رساندند.
كمكهای
مردم برای عقب
نشينی
نيروهائی كه
در محلات باقی
مانده بودند،
تعيين كننده
بود. بطور
خودبخودی
تيمهائی از
جوانان برای
كمك به عقب
نشينی نيروهای
ما شكل گرفت.
اين تيمها تا
دو سه روز پس
از ششم بهمن
عليرغم خطراتی
زيادی كه وجود
داشت، فعال
بودند. انگار
مردم ايندو
محله همگی
بسيج شده
بودند كه هر
طور شده جان
رفقا را نجات
دهند. فقط كافی
بود كه به
مردم رجوع
شود، هيچكس
دست رد بر سينه
كسی
نمی زد.
رفيق
بهروز غفوری
كه در محله
اسپه كلا باقی
مانده بود،
همراه با دو
رفيق ديگر به
خانه يكی از
اهالی رفتند.
آنها كه بشدت
خسته و گرسنه
بودند غذائی
خوردند و چند
ساعتی
استراحت
كردند.
صاحبخانه سر
ساعت مقرر
رفقا را از
خواب بيدار
كرد و شخصا
آنها را تا
مسير رودخانه
همراهی كرد و
راه عقب نشينی
را نشان داد.
آنها فردا صبح
به رفقای
مستقر در سه
تلار ملحق
شدند.رفيق كرد
ديگری هنگام
عبور از جاده
به خانه ای
پناه برد.
اهالی خانه
سريعا دست
بكار شدند.
اسلحه اش را
مخفی كردند.
او را به حمام
بردند. ريشش
را تراشيدند و
برای حفظ ظاهر
رختخوابی
برايش پهن
كردند و او را
در آن
خواباندند و
دو سه روز نزد
خود
نگهداشتند.
سپس با درست
كردن پوشش
مناسب با
ماشين شخصی
خودشان وی را
به تهران
رساندند، پول
كافی در
اختيار وی
نهادند و به
او گفتند هر
موقع كه خواستی
برگرد اسلحه
ات را تحويل
بگير.
رفيق محمد
توكلی (مسعود
آبادان) كه
انگشت دستش
تير خورده
بود، در آخرين
لحظه كه حلقه
محاصره بسته
شده بود وارد
خانه ای شد.
ساكنين خانه
از پير و جوان
فعالانه كمك
كردند تا وی
سريعا لباسش
را عوض كند و
دستكشی به وی
دادند كه زخمش
را پنهان كند
و او را به
خانه امن تری
منتقل كردند.
فردای آنروز
كه اين رفيق
در خيابان
پرسه می زد
توانست اتفاقی
رفقای
تشكيلات شهر
را ببيند و به
خانه ای منتقل
شود و چند روز
بعد به تهران
بيايد.
چند نفر از
رفقای گروه
پزشكی كه در
خانه ای مانده
بودند و
نتوانسته
بودند خود را
هنگام درگيريها
به دو محله
برسانند يكی
دو روز بعد به
ياری مردم به
شهرهای ديگر
منتقل شدند.
يكی ديگر
از رفقا در
خانه ای به
مدت 48 ساعت
پنهان شده
بود، بسياری
از اهالی محل
از اين مسئله
خبر داشتند هر
يك در تلاش برای
پيدا كردن راهی
برای خروجش از
محله بودند.
صاحبخانه كه
از حضور اين
رفيق در خانه
اش مطلع بود طی
دو روز بعد
همراه با زن و
فرزندانش
هنگام خانه
گردی رژيم جلوی
منزل می
ايستاد تا
ماموران كمتر
شك كنند.
سرانجام با
همكاری مردم وی
توانست از شهر
خارج شود.
بسياری از
رفقای محلی
ديگر چون اميد
قماشي، رحمت
چمن سرا، منير
نور محمدي،
فرشته ازلی و
چند نفر ديگر
كه در قيام
شركت داشتند
با كمك اهالی
محل توانستند
از دو محله
خارج شوند.
همچنين بسياری
از جوانان محلی
كه به صفوف ما
پيوسته
بودند، با كمك
تيمهای ياری
دهنده مردمی
توانستند از
محاصره خارج
شوند.
متاسفانه برخی
از اين افراد
كه بصورت
انفرادی به
جنگل عقب
نشستند بعلت
عدم آشنائی به
راهها و منطقه
ای كه ما در آن
بوديم در كمين
نيروهای دشمن
افتادند و
كشته شدند.
خود رژيم چند
مورد از اين درگيريهای
پراكنده را طی
روزهای بعد در
كناره جنگل
گزارش داد.
اما
بدترين ضربه
هنگام عقب
نشيني، بر تيمی
كه مركب از
رفقا سيامك
زعيم و حشمت
اسدی و گروه
پزشكی بود
وارد آمد. اين
رفقا پس از
بازگشت مجدد
به محله همراه
با تعدادی
ديگر از رفقا،
رفقائی چون
مراد، روزبه منافي،
حميد راج پوت
كه به آنها
ملحق شده
بودند به
محاصره كامل
افتادند. رفيق
مراد در آخرين
لحظه گفت بهتر
است هر يك يا
چند تائی در
گوشه ای پنهان
شويم و خود را
نجات دهيم.
چند ثانيه ای
نگذشت كه به
خاطر حملات
بی وقفه دشمن
رفقا از
يكديگر جدا
افتادند. رفيق
مراد همراه با
رفيق محمد
توكلی وارد
خانه ای شدند
و اكثريت رفقا
وارد خانه ای
ديگر. رفيق
مراد پس از
رفيق محمد
توكلی لباسش
را عوض كرد و
خود را به
كوچه انداخت و
قاطی جمعيتی
شد كه در حال
خارج شدن از
محله بودند.
متاسفانه وی
همانروز
بعنوان مشكوك
بازداشت شد و
روز بعد توسط
يكی از افراد
دستگير شده
گروه پزشكی كه
خيانت كرد
بعنوان يكی از
رهبران اصلی
سازمان
شناسائی شد.
رفيق
غلامعباس
درخشان ماهها
زير شكنجه بود
و همانطور كه
در نامه ای كه
از زندان به
بيرون داده
بود نوشت من
زير كتك خواهم
مرد و چيزی
نخواهم گفت.
او بدينگونه
عمل كرد. در
مرداد ماه 61
رفيق غلام
عباس درخشان
زير شكنجه در
زندان چالوس
جان باخت.
اما بقيه
رفقای اين
گروه كه رفقا
سيامك زعيم و
حشمت اسدی هم
همراهشان
بودند در پشت
بام خانه ای
پناه گرفتند.
اين دسته از
رفقا كه شامل
رفقای گروه
پزشكی بود
اسلحه و مهمات
زيادی در
اختيار نداشتند.
متاسفانه
آنان شب در
پشت بام خانه
ای كه هنگام
عقب نشينی در
آن پناه گرفته
بودند،
ماندند و تلاشی
برای اينكه از
محله و شهر
خارج شوند
سازمان
ندادند، آنها
با خبر نشدند
كه دشمن
نيروهايش را
از خيابانها و
كوچه پس كوچه
های اين دو
محله خارج
ساخته و دور
آن حلقه زده
است. فردای
روز قيام، ده
نفر از اين
رفقا طی درگيری
كوتاهی زنده
اسير شدند،
اكثريت شان به
غير از رفيق سيامك
زعيم (شهاب) و
يكی دو نفر
ديگر دو روز
بعد در
ملاءعام
تيرباران شدند.
بنا به قولي،
رفيق حشمت اسدی
برای اينكه
زنده اسير
نشود خودش را
كشت و بنا به
قولی ديگر در
درگيری كشته
شد. البته
هنوز كه هنوز
است مردم شهر
آمل مرگ او را
که ياور
استوار
مبارزات
انقلابی شان
بود، باور
نكرده اند.
اين آخرين و
متمركزترين
ضربه نظامی در
شهر بود كه بر
ما وارد شد،
ضربه ای كه طی
آن اصلی ترين
فرد رهبری
سياسی خود را
از دست داديم.
بدينسان
قيامی كه غرور
و افتخار و
بلندپروازی
كمونيستی بر
تاركش نقش
بسته بود از
ميان آتش و
خشم و عصيان و
باروت گذر
كرد، در خون
رهبران و
رزمندگان
طبقه كارگر و
خلق غرقه شد و
شكست خورد.
نتايج نظامی
مجموعه
درگيريهای
اين نبرد از
زاويه تعداد
كشته ها و زخمی
های طرفين چه
بود؟
دشمن در اين
درگيری بيش از
200 كشته و 500 زخمی
از خود بجای
گذاشت. تمامی
بيمارستانهای
آمل، بابل،
قائمشهر و ساری
مملو از زخمی
های دشمن بود.
خود رژيم رسما
كشته های خود
را در ليستی 40
نفر اعلام
كرد. ليست
مسخره ای كه
هر سال عوض می
شد.
ما در اين
نبرد در مجموع
44 كشته و اسير
داديم. پنج
نفر از رفقا
هم زخمی شدند
كه بعدا مداوا
شدند. سه تن از
اعضای كميته
دائم رهبری
سازمان كشته و
اسير شدند. سه
تن از
فرماندهان اصلی
نظامی يعنی
كاك اسماعيل،
كاك محمد و
يوسف گرجی را
بهمراه يك
معاون نظامی
يعنی رفيق
فرامرز فرزاد
را از دست
داديم. هيچگاه
از تعداد كسانی
كه به صفوف ما
پيوستند و در
جريان نبرد
كشته شدند،
اطلاع دقيقی
كسب نكرديم.
هر چند كه
بطور جسته و
گريخته از وجود
چند جوان
انقلابی كه
كشته شدند
مطلع شديم.
البته رژيم
بسياری از
مردم ساكن در
اين دو محله
را كه در اثر
اصابت گلوله
های پاسداران
كشته شدند به
حساب حزب اللهی
ها گذاشت. كه
روشن ترين
نمونه آن
كارمندی بنام
فرخ زارع بود
كه در اثر
كمانه گلوله
پاسداران
كشته شد و
نامش در ليست
منتشره از سوی
رژيم گذاشته
شد. بعلاوه طی
ماهها بعد
بسياری از
جوانان به جرم
همكاری با
سربداران و
شركت در قيام
آمل اعدام يا
به حبسهای
طويل المدت
محكوم شدند.
از نظر
مهمات نيز
تقريبا اكثر
مهمات فردی
مان مصرف شد.
ديگهای
انفجاري،
موشك اندازهای
آرپی جی هفت
همراه با حدود
سی گلوله بدون
اينكه
استفاده
چندانی از
آنها بشود را
از دست داديم.
در مجموع
عليرغم ضربه سياسی
نظامی مهمی كه
به رژيم زديم،
شكست سختی
نصيب مان شد.
چرا
می گوئی شكست؟
آيا قيام آمل
محكوم به شكست
بود؟ اين قيام
چه جايگاهی در
نبرد بين
انقلاب و ضد
انقلاب در آن
مقطع داشت؟
قيام ما شكست
خورد چرا كه
اهدافی كه از
آن انتظار
داشتيم تحقق
نيافت. قيام آمل
به حريقی كه می
خواستيم بدل
نشد. مسلما
فاكتورهای
عينی و ذهنی
زيادی در اين
شكست دخيل
بودند. تا
آنجائيكه به
فاكتور ذهنی
بر می گشت يعنی
نقش عنصر آگاه
به بياني، خط
و استراتژی ما
كه در طرحها و
نقشه های نظامی
فشرده می شد،
اشتباهات
زيادی از ما
سر زد. من تلاش
كردم اين
اشتباهات را
از جنبه های
گوناگون و در
جزئيات مختلف
نشان دهم.
اشتباهاتی كه
ريشه در درك
غلط از
استراتژی
انقلاب در
ايران داشت.
اين درك غلط
بطور متمركزی
خود را در
نادرستی روش
جنگی ما نشان
داد. به اين
معنا كه قبل
از اينكه تبديل
به ارتش
قدرتمند و
گسترده ای
بشويم، با
دشمن در يكی
از مراكز
قدرتش وارد
درگيری تعيين
كننده شديم و
در جدال
نابرابر و
ميدان نامساعد
شهر، شكست سختی
خورديم.
امروزه كه
نگاه می كنيم
به جرئت می
توان گفت كه
حتی اگر ما
دچار چنين
خطاهای
تاكتيكی هم نمی
شديم باز
فاكتورهای
عينی
قدرتمندتر
ديگری خارج از
اراده ما عمل
می كرد كه
مانع پيروزی
اين قيام می
شد. حتی اگر ما
بدرستی تمام
اصول، قواعد و
فن قيام
مسلحانه شهری
را بكار می
گرفتيم، باز
چنين شكستی
اجتناب
ناپذير بود.
در صورتيكه
استراتژی جنگ
درازمدت خلق
را اتخاذ می
كرديم،
انقلاب مسير
ديگری را می
پيمود. قيام
مسلحانه شهری
در كوتاه مدت
قادر به رشد و
گسترش ارتش
خلق و حركت
سيل وار بسوی
شهرهای ديگر
نبود. ما بايد
قيام آمل را
به مثابه يك
عمليات نظامی
زود فرجام در
چارچوب جنگ
طولانی مدت می
نگريستيم.
البته اتخاذ
چنين استراتژی
و تاكتيكهائی
در آن مقطع
برای نيروئی
چون ما با
تجارب و
كيفياتی كه
داشتيم چندان
سهل و ساده
نبود چرا كه
نيازمند
تسويه حساب جدی
ايدئولوژيك -
سياسی با
انحرافات
غالب بر
سازمان و كل
جنبش كمونيستی
ايران بود.
برگردم به
فاكتورهای
نامساعد عيني.
در اين زمينه
می توان بر دو
فاكتور مشخص
انگشت گذاشت:
يكم، دشمن
در آن مقطع در
سركوب نيروهای
انقلابی در
سراسر كشور به
موفقيتهای
نسبی مهمی دست
يافته بود.
ديگر قادر بود
براحتی
نيروهايش را
متمركز كند،
كاری كه
فی المثل در
تابستان سال 60
امكان پذير
نبود. اين مسئله
در تفوق كمی و
عظيم
نيروهايش
نسبت به ما در
روز ششم بهمن
ماه خود را
نشان داد.
دوم، افت
نسبی روحيات
انقلابی در
ميان توده ها
هم فاكتور مهم
ديگری بود.
ضرباهنگهای
انقلاب بطور
جدی دچاركندی
شده بود.
بعنوان نمونه
بگويم، رژيم
در ادامه ضربات
سختی كه بر
نيروهای
انقلابی در
سراسر كشور
وارد آورد، در
شهر كوچكی چون
آمل تا آنزمان
بيش از 80 تن از
انقلابيون
شهر را اعدام
و بيش از 1200 نفر
را دستگير
كرده بود. به
جرئت می توان
گفت كه به
همين نسبت
فعالين سياسی
زيادی از شهر
فراری بودند.
با وجود
اين، توده های
مردم
مشتاقانه به
استقبال
نيروهای ما
شنافتند و در
زمينه های
مختلف ما را
ياری رساندند.
ليكن اين بار
در مقابل
هزاران مزدور
تا بدندان
مسلح كه
ارتجاع بدون
فوت وقت عليه
اين قيام بسيج
كرد، انقلاب
ايستادگی
نتوانست كرد.
قيام آمل
نشانه آخرين
تعرض سازمانيافته
انقلاب عليه
ضد انقلاب در
بعد سراسری
بود. قيامی كه
كسب قدرت سياسی
را هدف قرار
داده بود.
عليرغم اينكه
تا مدتها
مقاومت خلق
كرد و جنگ
عادلانه در
خطه كردستان
ادامه يافت،
اما شكست قيام
آمل نشانه
شكست قطعی
انقلاب
تاريخي
60 – 57 در بعد
سراسری بود.
در آمل،
توده
انقلابي، اين
بار تحت رهبری
پرولتاريای
آگاه و با
پيشقراولی يك
صد كمونيست
سربدار هر
آنچه در توان داشت
و در واقع هر
آنچه كه در
توانش مانده
بود را بكار
گرفت. اگر چه
انقلاب از پيش
سر بزير آورده
بود، آنان
جنگيدند،
آنجا در آمل
اين انقلاب
بود كه به
عريانی و
همراه آنان،
كوی به كوي،
خانه به خانه،
سنگر به سنگر
بر زمين افتاد
و برخاست و به
عقب نشست. و
بدينسان جنبش
كمونيستی در
ايران شكستی
ديگر را تجربه
كرد. اما
اينبار بس
سرافراز، در
نبردی از جان
مايه گرفته،
خونين و
سرسختانه.
نبردی و شكستی
آنچنان كه
مصالح نبردها
و پيروزی های
فردا را فراهم
تواند كرد.
قبل از اينكه
به چگونگی
ادامه سركوب
دشمن،
تاثيرات
سراسری قيام آمل
و برخورد
گروههای سياسی
ديگر
بپردازي،
زمانی كه به
جنگل عقب
نشستيد، چه
برنامه ای را
دنبال كرديد؟
با توجه به اينكه برخی رفقا در دسته های كوچك يا انفرادی به محل تلارها بر می گشتند رفقا چند روزی صبر كردند تا احتمالا هر كسی كه توانست از شهر خارج شود را در آنجا بيابند. برنامه اصلی ما پيدا كردن بقيه رفقائی بود كه احتمال می داديم به جنگل واقع در سمت غربی جاده هراز عقب نشسته باشند. در اين فاصله به چند نقطه ای سر زده شد كه احتمال می دادند رفقائی بدان سمت عقب نشينی كرده باشند. ولی برای تحرك بيشتر می بايست قبل از هر چيز رفقای زخمی را به شهر منتقل می كرديم. دشمن جاده هراز را يكی دو روزی مسدود اعلام كرد. رفقا پس از باز شدن جاده هراز جلوی كاميونی را گرفتند و از راننده آن كمك خواستند. راننده با كمال ميل پذيرفت. بدين وسيله يكی از رفقا كه زخمش سطحی بود همراه با رفيقی ديگر به تهران رفتند. فردا شب هم رفقای تشكيلات شهر با درست كردن پوشش مناسب، با ماشينی برای انتقال رفيق رياحی و محمد پوئيد سر قرار جاده آمدند. رفيق رياحی به سختی می توانست حركت كند. رفقا با درست كردن برانكارد او را حمل كردند و با گذشتن از چند رودخانه به محل قرار رسيدند. پس از انتقال اين دو رفيق باقی افراد كه نزديك به بيست نفری می شدند به سمت روستای ييلاقی گزنه سرا براه افتادند. درست فردای آنرو&