مقدمه:
يکسال
پيش کنفرانسی
3 روزه (13-14-15 مارس 2009)
در لندن تحت
عنوان «در باب
ايده کمونيسم»
در موسسه علوم
انسانی بيرک
بک به سرپرستی
اسلاوی ژيژک برگزار
شد. سخنرانان
اين کنفرانس
سه روزه عبارت
بودند از:
اسلاوی ژيژک،
آلن بديو،
آنتونيو نگری،
مايکل هارت،
تری ايگلتون،
ژاک رانسير،
آلبرتو
توسکانو،
پيتر
هالوارد، ژانلوک
نانسی، جيانی
واتيمو،
الساندرو
روسو، و جوديت
بالسو.
در
شماره 48 نشريه
حقيقت، بخش
اول سخنرانی
ريموند لوتا
در حاشيه اين
کنفرانس و در
مورد برخی از
مواضع
سخنرانان آن
(بخصوص مواضع
آلن بديو) را
همراه با
مقدمه ای از «حقيقت»
منتشر کرديم.
لوتا
در بخش آخر
سخنرانی اش به
سنتز نوين باب
آواکيان
پرداخت که در
ذيل آن را می
خوانيد.
سنتزنوين
باب آواکيان
می
خواهم به بخش
آخر صحبتم که
در مورد سنتز
نوين است
برسم. در سی
سال گذشته باب
آواکيان به
جمعبندی از
اين انقلابات
پرداخته؛
بطور همه جانبه
از آن ها
آموخته و
رويکرد
استراتژيک
نسبت به
انقلاب
کمونيستی را
عميق تر کرده
است. به علاوه،
معانی
استراتژيک
تغييرات
بزرگی را که
در سی سال
گذشته در جهان
رخ داده است
تحليل کرده
است. آنطور که
سند «آغاز يک
مرحله نوين -
مانيفستی از
حزب کمونيست
انقلابی
آمريکا» خاطرنشان
می کند، اوضاع
به گونه ای
شبيه زمان
مارکس در قرن 19
در ابتدای
جنبش
کمونيستی است.
در آن زمان
مارکس يک
چارچوب
تئوريک برای
جنبش
کمونيستی
تبيين کرد. آن
شرايط گذشته است
و امروز در
شرايط نوين
نياز به يک
چارچوب تئوريک
نوين برای
پيشروی های
جديد است.
کاری است که
باب آواکيان
دنبال می کند تبيين چنين
چارچوبه
جديدی است.
بديو و
دوستانش نيز
پيشنهاد می
کنند که نياز
به يک چارچوبه
جديد هست. حتا
در اين
کنفرانس صحبت
از شباهت های
امروز به زمان
مارکس و قرن 19
کردند. اما آن
ها می خواهند
به نقطه صفر
بازگردند
يابطور مشخص
تر بايد گفت
که می خواهند
به لحاظ زمانی
به عقب، به کمون
پاريس و
انقلاب
فرانسه باز
گردند. در
حاليکه
آواکيان بر هر
آنچه به لحاظ تئوريکی
و پراتيکی در
مرحله اول
گذشته است تکيه
می کند؛ درس
ها و اشتباهات
آن را جمعبندی
می کند و بر
اين پايه
سنتزی نوين و
عاليتر ارائه
می دهد - يک
سنتز نوين. در
اينجا به برخی
عناصر کليدی
سنتز نوين
اشاره خواهم
کرد اما بحث
کوتاه من جای
مطالعه آثار
باب آواکيان را
نمی گيرد. در
ميان اين آثار
کتاب
«مشاهداتی بر
هنر، علم و
فلسفه» بسيار
مهم است.
همچنين مقاله
«يک دولت
بنيادا
متفاوت» و
بسياری نوشته
های ديگر.
می
خواهم با
موضوع فلسفه
آغاز کنم. در
قلب سنتز
نوين، بررسی
نقادانه
آواکيان از
بنيادهای فلسفی
کمونيسم قرار
دارد تا آن را
بر پايه ای
کاملا علمی
مستقر کند. يک
مثال می زنم.
مارکس بطور
علمی آشکار
کرد که در تاريخ
بشر انسجامی
وجود دارد. و
تاريخ صرفا يک
گلوله سردرگم
نيست. بلکه
انسجامی در آن
موجود است (
اين واژه ی
خود مارکس
است). و اين
انسجام ريشه
در اين واقعيت
دارد که نيروهای
توليدی از يک
نسل به نسل
ديگر رسيده
است. اين
نيروهای
توليدی
معمولا پويا و
در حال تکامل هستند
و هنگامی که
با روابط
توليدی
(روابطی که
انسان ها ميان
خود برقرار می
کنند تا
نيازهای خود
را توليد
کنند) در تضاد
قرار می
گيرند، اين
روابط توليدی
تبديل به
مانعی در مقابل
نيروهای
توليدی می
شوند. در اين
هنگام تغييرات
بزرگی مانند
انقلاب
فرانسه رخ می
دهد. که
انقلاب
بورژوائی بود.
يا جنگ داخلی
آمريکا که
کامل شدن
انقلاب
بورژوائی بود.
آواکيان
خاطرنشان می
کند که هنگام
تبيين چارچوب
ماترياليسم
تاريخی توسط
مارکس و
انگلس، برخی بقايای
نظام فلسفی
هگلی به درون
مارکسيسم انتقال
يافت. بطور
خاص مقداری
گرايش «اجتناب
ناپذيري» را
در آنها می
توان مشاهده
کرد. گرايش
فلسفی «اجتناب
ناپذيري» يعنی
اعتقاد به
اينکه اتفاقاتی
که افتاده است
ضرورتا بايد
رخ می دادند.
آواکيان خط
سير اين گرايش
«اجتناب ناپذيري»
موجود در
مارکسيسم را
دنبال کرده و
به «نفی در نفي»
هگل می رسد.
نگرش نفی در
نفی به معنای آن
است که پديده
ها آنگونه
تکامل می
يابند که يک
چيز خاص توسط
ديگری نفی می
شود که به
نوبه خود به
نفی ديگر و
ديگر می
انجامد و هر
بار سنتز شامل
عوامل قبلی
هست اما در سطحی
بالاتر. يکی
از بکار بست
های اين درک
فلسفی توسط
مارکس و انگلس
اين بود که
تاريخ تکامل جوامع
بشری را از يک
نوع به نوع
ديگر به مثابه
يک سری نفی در
نفی ببينند.
به اين شکل که
اول جامعه
کمون اوليه
بود که با
جامعه طبقاتی
«نفي» شد و اين
«نفی در نفي»
بالاخره به جامعه
بی طبقه اما
در سطحی
عاليتر خواهد
رسيد؛ از کمون
اوليه تا
کمونيسم.
اما
چنين درکی
درست نيست و
رسيدن به
کمونيسم «اجتناب
ناپذير» نيست.
ما تاريخی
خداگونه نداريم
که همه چيز را
بی وقفه به
سوی کمونيسم
می راند. به
علاوه، پس از
رسيدن به
کمونيسم
خشونت و تخاصم
ميان انسان ها
بالاخره
خاتمه خواهد
يافت اما کمونيسم
هم با تضاد و
مبارزه و
مناظره رقم
خواهد خورد که
در شرايط عدم
وجود تضادهای
طبقاتی پيش
خواهد رفت و
چيز خوبی
خواهد بود.
زيرا اين مبارزات
دائما به درک
و شناخت بيشتر
از اينکه چگونه
می توانيم
واقعيت را طبق
منافع عمومی
بشريت تغيير
دهيم منجر
خواهد شد.
نگرش
«اجتناب
ناپذير» نگرش
غلطی از تاريخ
است. نگرش خط
مستقيمی از
تاريخ يا نگرش
قدرگرايانه
از رسيدن به
کمونيسم –
کمونيسمی که
تقريبا به
شکلی
اتوپيائی
عاری از هر
تضاد و مبارزه
ای است -- در
استالين
بسيار پر رنگ
بود.
مائو از اين
ديدگاه ها و
متد ها در
جوانب بسيار
مهمی گسست
کرد. اما حتا
برخی اوقات
مائو نيز می
توان ديد که
به تکامل
تاريخی از لنز
اجتناب ناپذيری
تاريخی می
نگرد. آواکيان
گسستی را که
مائو از
استالين کرد
جلوتر می برد
و از برخی درک
های مائو نيز
گسست می کند.
آواکيان بر
وجود انسجام
در تاريخ بشر
تاکيد می
گذارد. اما
همچنين تاکيد
می کند که در
مسير تکامل
بشر، مسيرهای
متفاوتی
موجود است. هر
چند اين جاده ها
در معرض
محدوديت های
بسيار واقعی
هستند، به اين
معنا معين
هستند اما بر
پايه مسيری از
پيش تعيين شده
پيش نمی روند.
مرتبط با اين
مسئله،
آواکيان درک
کمونيستی از
نقش و قدرت
بالقوه آگاهی
را تکامل
بسيار بيشتری
داده است. به
عبارت ديگر،
تا آن حد که بطور
علمی و عميق
خصلت متناقض
پيچيده و چند
لايه ای (چند
وجهي) جامعه
را با تمام
محدوديت ها و
جاده های
متفاوت ممکن
درک کنيم. با
داشتن اين درک
علمی، آزادی
عمل ما در
تاثير گذاری
بر اوضاع و
تغيير جهان
بطرز خارق
العاده ای
گسترش می يابد.
سنتز
نوين جوانب
فلسفی ديگری
هم دارد. اما
در اينجا وقت
پرداختن به آن
ها نيست. اما
به يک نکته می
خواهم اشاره
کنم و آنهم
گرايشات و
اشکالات
موجود در جنبش
بين المللی کمونيستی
است. بطور
مثال
پراگماتيسم.
پراگماتيسم
اين ايده است
که اگر چيزی
کار کند و
بطور فوری
فايده مند
باشد حقيقت
است. اين در
استالين
بسيار برجسته
بود. در اين
رابطه
آواکيان به حيطه
فعاليت علمی
در شوروی
نگاهی کرده
است. بطور
مشخص بيولوژی
و ژنتيک.
مشخصا به ماجرای
تقويت و
ارتقاء
ليسنکو.
ليسنکو يک اگرونوميست
در دهه 1930 بود. او
نظريه ای داشت
به اين نحو که
اگر خصلت يک
گياه را عوض
کنيم، اين خصلت
به نسل های
ديگر هم منتقل
می شود. اين
تئوری در تضاد
با بيولوژی
مدرن و علم
ژنتيک قرار
داشت. اما اين
تئوری جذاب
بود زيرا وعده
گسترش سريع
توليد دانه
های خوراکی را
در شوروی می
داد. ليسنکو
طرفدار
انقلاب بود و
دارای خاستگاه
طبقاتی
کارگری بود.
اما نظر
دانشمندان
ديگر که
انقلابی
نبودند و از
منشاء کارگری نمی
آمدند صحيح و
نظر ليسنکو
غلط بود.
رويکردی که در
پيش گرفته شد
تبديل به
مانعی در پروسه
پژوهش های
علمی و ياد
گيری از درون
بينی های
ديگران و
کسانی که در
اردوی
مخالفين اين نظريه
بودند، شد.
آواکيان به
اين واقعه
بازگشته و سعی
می کند تمام
درس های
متدولوژيک آن
را بيرون
بکشد. به جای
اينکار راحت
می توان گفت: اوه
استالين
ديوانه بود؛
سرکوب علم و خلاقيت
در ژن های او
بود. ها ها ها!
ديوانه ی قدرت
بود و غيره.
خير! باب
آواکيان با
تحليل علمی از
اين مسئله از
آن
راززدائی می
کند. سوال می
کند، اشکالات
متدولوژيک
استالين چه
بود؟ و ما چه
درس هائی می
توانيم از آن
بيرون بکشيم؟
استالين چطور
فکر می کرد؟
پراگماتيسم
او چه بود؟
مائو در مورد
استالين می
گويد، تفکر
چوبينی داشت.
اگر ما واقعا
در تغيير جهان
جدی هستيم
بايد عميقا
درگير اين
مشکلات شويم.
مرتبط
با اين اشکال،
اشکال ديگری
بود که آواکيان
اسمش را
«حقيقت
طبقاتي»
گذاشته است.
که يک رويکرد
بسيار غير
علمی به حقيقت
است و اينطور
است که:
پرولتاريا
حقيقت خود را
دارد و
بورژوازی
حقيقت خود را
دارد.
اما
حقيقت، حقيقت
است. ياوه
ياوه است و
مهم نيست که
کی و چه طبقه
ای آن را گفته
است. حقيقت،
يک چيز عينی
است. اما
اينکه حقايق
چگونه در دست
گرفته می شوند
و چگونه در
جامعه بکار
بسته می شوند،
با استفاده از
اين دانش در
جامعه چه اتفاقی
می افتد؛
مسئله ايست که
کاملا با
موضوعات
طبقاتی و
مبارزه
طبقاتی مرتبط
است. قبلا
مثالش را زدم
که بيو ژنتيک
چگونه بکار
بسته شد. و در
جهان، بر سر
اين بکاربست
مبارزه طبقاتی
هست. از سوی
ديگر، بر سر
خصلت و محتوای
هر تئوری علمی
مبارزه ی علمی
هست. و اين
مبارزه برای
کشف حقيقت
دارای خصلت
طبقاتی نيست. اين فرق
دارد با اينکه
اين دانش برای
چه به مصرف
خواهد رسيد و
پژوهش علمی در
چه چارچوبی در
جريان است؛ چه
کسانی
درگيرند و هدف
چيست. همه
اينها دارای
خصلت طبقاتی و
متصل به مبارزه
طبقاتی است.
هدفم از اين
حرف ها چيست؟
می خواهم
بگويم که
حقيقت دارای
خصلت طبقاتی
نيست و اينکه
کمونيسم، يک
علم است. با
واقعيت درگير
می شود، آن را
به گونه ای
زنده آزمايش
می کند،
سرچشمه ها و
قوای محرکه
واقعی جامعه،
جهان و طبيعت،
ساختارها و
پروسه های واقعی،
گرايشات و ضد
گرايشات که در
سير تکامل
پديد ها دخيل
هستند را
بررسی می کند.
کمونيسم به
مثابه علم به
تضادهای
اساسی که قوه
محرک وضع
هستند اشاره
می کند. اما
اين يک علم
زنده و پايان
ناپذير است که
مرتبا تکامل
می يابد.
آنهائی که می خواهند
به قرن 18
بازگردند
(مانند بديو)
به ما می
گويند که
کمونيسم يک
علم نيست. صرفا
يک الگوی فکری
و الگوی
مقاومت است که
نقطه تمرکزش
برابری است.
دگماتيست
هايئ که می
گويند ما به
اندازه کافی
می دانيم و
کمونيسم
برايشان يک
نوع مذهب است؛
مارکسيسم را
يک سيستم بسته
می بينند که
هر چه را لازم
بود بداند می
داند و نمی
توان از کنش
با گفتمان های
ديگر، بخصوص
گفتمان های
مخالف، چيزی
ياد گرفت.
آواکيان
تلاش کرده است
کمونيسم را بر
پايه هائی
علمی تر قرار
دهد و از اين
منظر، کنش با
مکتب های فکری
و ديگر عرصه
های تلاش و
فعاليت بشری
را عميقا درک
می کند و
مرتبا با واقعيت
که همواره در
حال تغيير
است، دست و
پنجه نرم می
کند. زيرا درک
واقعيت
متغير، برای
تغيير جهان
تعيين کننده
است.
يک
جنبه ديگر از
سنتز نوين
تعميق درک از
انترناسيوناليسم
و انقلاب
کمونيستی به
مثابه يک انقلاب
جهانی است. در
اين رابطه
آواکيان
اصولی را
فرموله کرده
است. اول،
مبارزه
طبقاتی در هر
کشوری بيشتر
با تضادهای
سطح بين
المللی تعيين
می شود تا با
شرايط داخلی
يا تکامل
تضادهای صرفا
داخلی و بی
ارتباط با
چارچوب بين
المللی در آن
کشور مفروض.
مثلا انقلاب
بلشويکی 1917 را در نظر
بگيريم. اوضاع
انقلابی که
رهبری انقلاب توسط
لنين و کسب
قدرت را ممکن
کرد؛ اوضاعی
بود که در گره
گاه خاصی از
جهان شکل گرفت
که جنگ جهانی
جريان داشت و
بطور راديکال
بر روی شرايط
روسيه تاثير
گذاشت و در
شرايط وجود يک
حزب انقلابی
با خط و رهبری
لنين، يک
پيشرفت
انقلابی بزرگ
را ممکن کرد.
دوم، آواکيان
گرايشات
ناسيوناليستی
درون جنبش
کمونيستی را
در رابطه با
درک از
انترناسيوناليسم
عميقا بررسی
کرده است.
گرايش
ناسيوناليستی
درون جنبش کمونيستی،
انترناسيوناليسم
را بسط انقلاب
خود به نقاط
ديگر می بيند.
يعنی نقطه
عزيمت انقلاب
کشور خودت است
که از
آنجا به بيرون
بسط پيدا می
کند. در
حاليکه بايد
به صحنه جهانی
نگريست و
انقلاب کشور
خود را نيز
بايد از موضع
تمام جهان
ديد. نقطه
عزيمت بايد
جهان باشد و
نه کشور خود.
حتا اگر کشور
خود، کشور
سوسياليستی
باشد. حتا در
اينصورت و
بخصوص در
اينصورت نقطه
عزيمت بايد
انقلاب جهانی
باشد. در
گذشته،
رويکرد به
انقلاب
جهانی، با
عزيمت از
انقلاب خود به
بيرون بود. رويکرد
غلط به انقلاب
جهانی، يعنی
با عزيمت از
منافع فوری
انقلاب در
کشور خود، در
دهه 1930
شوروی تقويت
شد. دفاع از
اولين کشور
سوسياليستی
يک ضرورت حياتی
و وظيفه عاجل
بود. اما ميان
ضرورت دفاع از
کشور
سوسياليستی و
همزمان ضرورت
توسعه انقلاب
در کشورهای
ديگر، تضادی
واقعی موجود
است. عدم
تشخيص اين
تضاد يا انکار
وجود اين تضاد
باعث شد که
شوروی
مبارزات
انقلابی
کشورهای ديگر
را قربانی
دفاع از خود
کند يا اينکه
تلاش کرد که
قربانی کند.
گفتن اين حرف
دردناک است اما
واقعيت دارد.
اين گرايش حتا
تا حدی در
مائو تداوم
يافت.
آواکيان
از اين تجربه
جمعبندی کرده
و اين اصل را
تکامل داده که
قدرت پرولتری
بايد توسعه انقلاب
جهانی را
بالای همه چيز
حتا ورای
توسعه انقلاب
در کشور خود
قرار دهد.
بنابراين
دولت سوسياليستی
قبل از هر چيز بايد
يک منطقه
پايگاهی برای
انقلاب جهانی
باشد. صحبت را
کوتاه کرده و
چند نکته را
در مورد مدل
راديکال
نوينی که باب
آواکيان از
جامعه سوسياليستی
می دهد می
گويم.
اين
مدل، خود را
به
دستاوردهای
موج اول بخصوص
تجربه انقلاب
فرهنگی چين
متکی می کند
اما به ورای
آن تجربه نيز
می رود.
ديکتاتوری
پرولتاريا
شکل قدرت دولتی
و حاکميت
طبقاتی است که
پرولتاريا و
متحدينش را
قادر می کند
جامعه را در
دست گرفته، آن
را دگرگون
کنند و آن را
به جلو به سوی
کمونيسم حرکت
دهند. همانطور
که گفتم،
کمونيسم
اجتماع جهانی
بشريت است که
در آن انسان
ها مرتبا جهان
و خود را در
اين پروسه
تغيير می دهند.
اين فرآيند
نيازمند نوعی
رهبری خلاق
است که
مبارزات
پيچيده اين
راه و فائق
آمدن بر چالش های
اين راه را
رهبری کند.
اين قدرت بايد
خود را
حفظ کند و
جلوی بازگشت
سرمايه داری را
بگيرد.
اما
همانطور که
باب آواکيان
تاکيد می کند،
سوسياليسم
بايد مکانی
سرزنده و هيجان
انگيز باشد؛
جائی که مردم
بخواهند در آن
زندگی کنند و
دروازه های
رفتن به سوی
کمونيسم را
باز کند. در
اينجا از نقطه
نظر نياز
جامعه سوسياليستی
به جوشش فکری
و نارضايتی،
برخی از نتيجه
گيری های باب
آواکيان را
مورد تاکيد
قرار می دهم.
در سوسياليسم
توده های مردم
بايد
برانگيخته
شوند که جامعه
را به سوی
کمونيسم
اداره کرده و
تغيير دهند. جامعه
سوسياليستی
نيازمند آن
است که اقشار
وسيع مردم را به
حول ايجاد يک
جهان ديگر
متحد کند. اين
جامعه
سوسياليستی
است. جامعه
سوسياليستی
يک جمهوری
کارگری نيست.
نه! ما صحبت از
جامعه ای می
کنيم که همه
اقشار مردم و
خود ما را در
جهت متولد کردن
يک جهان نوين
هدايت می کند.
در
اين رابطه است
که آواکيان بر
اهميت تجربه فکری،
هنری و علمی
در جامعه
سوسياليستی و
نقشی که
روشنفکران می
توانند بازی
کنند تاکيد می
کند.
روشنفکران
منبع مهمی
برای حل مسائل
کنکرت اداره
جامعه و
افزودن بر
دانش بشر
هستند. جوشش فکری
و علمی برای
جستجوی
حقيقت، برای
اينکه مردم
جهان را عميقا
بشناسند تا
بتوانند آن را
تغيير دهند،
ضرورتی حياتی
است. آواکيان
تاکيد می کند
که بدون
جستجوی بی
وقفه و بی مانع
برای دستيابی
به حقيقت، نمی
توان به
کمونيسم دست
يافت. برای
تغيير هر چه
آگاهانه تر و
ريشه ای تر
جهان بايد آن
را به عميق
ترين شکل ممکن
درک کرد و
شناخت. در
همان حال،
جوشش فکری به
تحرک و
سرزندگی و
روحيه جدل که
بايد مشخصه
جامعه
سوسياليستی
باشد خدمت می
کند. يکی از
نقاط مثبت
روشنفکران و
حيات
روشنفکری آن است
که گرايش به
آن دارند که
به پديده ها
با زوايا و
راه های جديد
نگاه کنند و
درک های مسلط
و حاکم
را به چالش
گيرند. البته
روشنفکران
خوب را مد نظر
دارم. خيلی از
به اصطلاح
«متفکرين»
هستند که درک
های حاکم را
به چالش نمی
گيرند و با آن
ها همراهی می
کنند. اما در
کل روحيه چالش
گر و زير سوال
بردن و ساده
قبول نکردن
ادعاها در
ميان
روشنفکران
هست. اين
بسيار خوب است
و در
سوسياليسم
بايد خيلی
بيشتر باشد.
تاريخا
توده های مردم
از عرصه کار
با ايده ها (توليدات
فکري) بيرون
رانده شده اند
و کارکرد
جامعه
بورژوائی به
گونه ايست که اقليت
کوچکی از مردم
(روشنفکران)
می توانند درگير
عرصه کار با
ايده ها
(توليدات
فکري) بشوند در
حاليکه
اکثريت بزرگ
بشريت
استثمار می
شود و به حيطه
فعاليت
روشنفکری
ممنوع الورود
است. جامعه
سوسياليستی
بايد اين وضع
را عوض کند.
بايد استثمار
را خاتمه دهد
و توده های مردم
را قادر کند
که وارد
فعاليت فکری و
کار با ايده
ها شوند؛ در
مورد مسائل
مربوط به همه
عرصه های
جامعه فکر
کنند و نظر
دهند. و
انقلاب فرهنگی
چين به گونه
ای قوی و نافذ
به اين مسئله
پرداخت.
باب
آواکيان می
گويد، علاوه
بر اين، جامعه
سوسياليستی
بايد فضا و
امکان برای
روشنفکران
فراهم کند.
آنان نياز به
هوای تنفس دارند.
هنرمندان و
دانشمندان
نيازمند
امکان و فضای
انجام کارشان
هستند. از
يکسو، جامعه
سوسياليستی
نمی تواند
رابطه برج
عاجی ميان
روشنفکران و
توده های مردم
را که در جوامع
طبقاتی
سرمايه داری
موجود است
بازتوليد کرده
و حفظ کند. اما
از سوی ديگر،
نبايد
روشنفکران را
در فضائی تنگ
محصور و سترون
کند. بلکه بايد
با آنان متحد
شده، آنان را
رهبری کرده و
استعدادهايشان
را شکوفا کند.
در اينجا بايد
گفت که در
جوامع
سوسياليستی
قبلی در اين
زمينه
اشکالات
زيادی بود. و
اين شامل
انقلاب فرهنگی
در چين
سوسياليستی
هم می شود. اين
گرايش بود که
آن دسته از
فعاليتهای
فکری که در آن
مقطع
به دستور کار
سوسياليستی
خدمت نمی کنند
ارزشی ندارند
و حتا گمان می
شد که مخل اين دستور
کار هستند. در
انقلاب
فرهنگی هم اين
گرايش بود که
به روشنفکران
فقط به صورت
مشکل نگريسته
شود و اهميت
کار و فعاليت
روشنفکران و پروسه
غنی آن در
ارتباط با
سوسياليسم
درک نشود.
در
بازبينی
تجربه
سوسياليستی
پيشين و ارائه
مدل نوين برای
جوامع
سوسياليستی
آينده، باب آواکيان
بر روی نقش
نارضايتی در
جامعه سوسياليستی
نيز پرتو می
افکند. باب
آواکيان می گويد،
در جوامع
سوسياليستی
نه تنها
نارضايتی
بايد مجاز
باشد بلکه
بايد فعالانه
تشويق شود و
توجه کنيد:
اين امر، شامل
مخالفت با
سوسياليسم و
دولت
سوسياليستی
نيز هست. اين
در درک جنبش
کمونيستی امر
جديدی است.
سوال اينجاست
که چرا نقش
نارضايتی در
کارکرد جامعه
سوسياليستی
مهم است؟ زيرا
بر روی نقص ها
و مشکلات جامعه
نوين پرتو می
افکند. زيرا،
به روحيه
نقادی که بايد
جامعه
سوسياليستی
با آن اشباع
شود، خدمت می
کند. نارضايتی
می تواند به
کشف حقيقت و دگرگون
کردن بيشتر
جامعه
سوسياليستی خدمت
کند. بدون
اينگونه
تلاطمات نمی
توان به کمونيسم
رسيد.
بنابراين
برای درک جهان
نياز به جوشش
فکری، مناظره
و نارضايتی
است. اين
پروسه در هر
مقطع معين،
پنجره ای را
می گشايد برای
ديدن آن چيزی
که در اعماق
جامعه در حال
جوشيدن است و
دريچه ای را
باز می کند
برای ديدن
جاده ها و راه
حل های ممکن.
اگر
به خاطر
آوريد، در
ابتدای
سخنرانی از
باب آواکيان
نقل کردم که
چگونه جاده ها
و راه های مختلفی
در مقابل
توسعه جامعه
بشری باز می
شود که در
بيشتر مواقع
اين راه های
ممکن خيلی
واضح نيست و
بصورت غير
مترقبه خود را
نشان می دهند.
بسياری از اين
مشکلات در
جريان
مکاشفات
روشنفکری،
مناظره و جوشش
فکری و
نارضايتی از
عمق به سطح
آمده و بر آن
ها پرتو افکنی
می شود.
اما همچنين
اين واقعيتی
است که شايد
رهبری اشتباه
می کند. رهبری
بر حقيقت
انحصار ندارد.
شايد دارد
اشتباه می کند
يا يکجانبه
عمل می کند يا
شايد تنگ
نظرانه فکر می
کند. ديالکتيک
ميان حزب و
توده ها، ميان
رهبری و رهبری
شونده، بسيار
مهم است. و اگر
رهبری در
جامعه
سوسياليستی فعالانه
نارضايتی را
تشويق نکند
آنگاه رابطه
ميان رهبری
کننده و رهبری
شونده
يکجانبه می شود.
يکطرفه و
تماما رهبری
خواهد بود. در
اينصورت، با
ديالکتيک
ميان رهبری و
رهبری شونده
درگير
نيستيم.
در اينصورت
در واقع روحيه
نقادی در هر
دو سوی جامعه
کند و سست می شود:
هم از سوی
آنانی که
رهبری می شوند
و هم از سوی
رهبری که عادت
می کند به
اينکه خود را
بازبينی و
تجزيه و تحليل
نقادانه نکند.
در مدلی
که باب
آواکيان
ارائه می دهد،
يک هسته مستحکم
خواهد بود:
رهبری
نهادينه شده ی
حزب کمونيست
در جامعه
سوسياليستي. و
بخش گسترده
تری از جامعه
نيز بخشی از
اين هسته
مستحکم است:
بخشی که نسبت
به ضرورت
ديکتاتوری
پرولتاريا،
اينکه قدرت را
بدست طبقات
بورژوازی
سرنگون شده يا
نوظهور
نخواهيم داد و
هدف، رفتن به
سوی کمونيسم
در جهان است؛
روشن است.
بگذاريد يک نکته
را با صراحت
بگويم: هر
گونه اهمال در
حفظ چنين
قدرتی و شل
گرفتن ضرورت
حفظ اين قدرت
يک جنايت عليه
بشريت خواهد
بود.
بنابراين،
بايد قدرت را
حفظ کرد. و اين
هسته مستحکم
متعهد است که
جامعه را به
سوی کمونيسم
ببرد و متعهد
است که مبارزه
را عليرغم پيچ
و خم ها و از درون
پيچ و خم ها
ادامه داده و
پيش برد. اما
در اين چارچوب،
اين هسته مستحکم
بايد حداکثر
الاستيسيته
(کشساني) را
بوجود آورد.
يعنی افراد
بتوانند افق
های خود را
دنبال کنند، يعنی
افراد
بتوانند در
جهت های
متفاوت و متنوع
خلاقيت بخرج
دهند. و
بيائيد زمينی
ترش کنيم: به
معنای آن است
که مردم دست
به اعتصاب،
اعتراض و
تظاهرات و
خيزش زنند؛ در
جامعه همه نوع
چالش گری
موجود باشد.
باب آواکيان
تاکيد می کند که
اين نوع
جامعه، جامعه
ای با اين بافت،
فاصله گرفتن
از راهی به
سوی کمونيسم
می رود نيست.
بعضی ها
ممکنست
بگويند: آخر
چرا بايد اينکارها
را بکنيم؛ آيا
سريعتر به
مقصد نمی رسيم
اگر در خط
مستقيم به
حرکت ادامه
دهيم؟ خير. اين
دور شدن از
راه کمونيسم
نيست بلکه بخش
تعيين کننده
از پويش های
ايجاد آن نوع
جامعه ايست که
برای رسيدن به
کمونيسم، که
در آن انسان
ها آگاهانه
جهان و خود را
تغيير می دهند،
ضروری است. شک نيست
آنچه را تشريح
کردم (مدل
نوين از سوسياليسم)
بدون خطر
نيست. بدون شک
نيروهای
ارتجاعی در
درون همه اين
پروسه هائی که
نام بردم مانور
داده و ضربه
خواهند زد.
حتما در فضائی
که خيزش و
نارضايتی و
تظاهرات ضد
دولت و در
دفاع از دولت
خواهد بود
حتما اين
نيروها فعال
خواهند بود.
اما نمی توان
بخاطر ممانعت
از اين خطرات
و ممانعت از
سوء استفاده
مرتجعين، حال
و هوای جامعه
را سرد و
زمستانی کرد.
اين يک چالش و
تضاد بزرگ
است. دولت
پرولتری بايد
ميان مخالفت
با سياست های مختلف
و حتا مخالفت
با سوسياليسم
و تلاش های سازمان
يافته برای
سرنگونی دولت
سوسياليستی يک
خط تمايز روشن
بگذارد. اين
امری بسيار
پيچيده است. و
برای همين است
که باب
آواکيان می
گويد، جامعه
سوسياليستی
بايد آماده و
مايل باشد تا
لبه پرتگاه و
در هم شکسته
شدن، تا نزديکی
از کف دادن
قدرت (ولی نه
از کف دادن آن)
برود. و اين
بايد يک جهت
گيری
استراتژيک
باشد. اين نوع
عملکرد نه
تنها دور شدن
از کمونيسم
نيست بلکه
بخشی از پروسه
رفتن به سوی
کمونيسم است.
مدل «هسته
مستحکم با
الاستيسيته
بسيار» يک جهت
گيری اساسی
برای آينده
ارائه می دهد
که می تواند
بر کمبودهای
موج اول فائق
آيد. مطمئنا
در موج دوم،
پراتيک بسيار
غنی تر از تئوری
خواهد بود.
اما اين مدل
يک جهت گيری
پايه ای ارائه
می دهد.
باب
آواکيان
تجربه موج اول
انقلاب
سوسياليستی
را با اين روش
نقادانه و
چالش گرانه و
با اين
پرسپکتيو که
بشريت چگونه
می تواند به
کمونيسم
برسد، چگونه
می توان ابزار
و متد انقلاب
کمونيستی را
با اهداف آن
همگون و
سازگار کرد و
آگاهانه
همگون نگاه داشت؛
بررسی و
جمعبندی کرده
است.
در
اينجا من عرصه
های زيادی را
بحث کردم و يک
کم هم زياده
روی کردم. می
خواهم کمی در
مورد رويکرد به
انقلاب صحبت
کنم اما می
توانيم به اين
موضوع در بحث
آزاد
بپردازيم.