درباره “سانتراليسم دمكراتيك”

 

اين نوشته بخشي از گزارش تشكيلاتي كميته رهبري اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) در سال 6731 است. مطالعه آن به درك عميقتر از اصول تشكيلاتي اساسنامه ياري مي رساند.

 

 از حقيقت دوره دوم، شماره 32، فروردين 1379 – www.sarbedaran.org

 

بدون حد اعلاي دمكراسي، سانتراليسم ممكن نيست. و بدون حد اعلاي سانتراليسم ساختمان سوسياليسم (بخوانيد: پيروزي بر دشمن) ممكن نيست.)(1) رفيق چان چون چيائو

 

 در اين دنيا براي انجام هر كار مهم، بخصوص اگر اين كار مهم انقلاب باشد، نياز به مركز (سانتر) است. در مورد انقلاب، نياز به مركزيت، دو دليل عمده دارد:

 يكم، بخاطر فرماندهي نيروهاي حزب كمونيست در مقابل دشمن. جنگ طبقاتي، بينهايت جدي است و بمحض تصميم گيري در مورد هر اقدام مشخص، وجود يك وحدت آهنين براي پيشبرد آن ضروري مي شود.يعني بايد مركزي باشد كه تحليل كند، نقشه بريزد و فرمان بدهد و اجرايش را دنبال كند. به يك كلام، فرماندهي كند. وگرنه نيروهاي انقلاب توسط دشمن منهزم شده و شكست خواهدن خورد. داشتن مركز در جنگ طبقاتي بحدي حائز اهميت است كه حتي يك مركز ضعيف بهتر از فقدان آنست. نداشتن مركزيت به معناي دست كشيدن از مبارزه و جنگ است. قواي پراكنده انقلابي، بايد بتوانند متحدانه، در يك جهت و با يك سياست عمل كنند. ايجاد مركزيت، براي حل اين تضاد است.

 دوم، وجود يك مركز براي مجتمع كردن نتايج كار و دانش نيروهاي حزب (كه براي فعاليت انقلابي در ميدان وسيعي پراكنده مي شوند) و براي سنتز آنها در جهت تكامل خط و سياستها و نقشه هاي عمل انقلابي حزب، ضروري است. روشن است كه افراد حزب همه با هم نمي توانند اينكار را انجام دهند. حتي در كمونيسم هم عده اي از ميان جمع بزرگتر، مسئول اينكار خواهند شد. به عبارت ديگر، داشتن چنين سلسله مراتبي از زاويه تئوري شناخت ماركسيستي ضروري است.

 ما اغلب صحبت از آن مي كنيم كه حزب بايد سلسله مراتب شناخت داشته باشد؟ منظور چيست؟ آيا به معناي آن است كه در رده هاي بالاتر تشكيلاتي بايد كساني بنشينند كه از مسائل، شناخت عاليتري دارند؟ خير. جوهر مسئله اين نيست. البته رهبران، بايد كساني باشند كه بيش از ديگران بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مسلط اند و در بكار برد آن تبحر دارند. اما اين دانش و تبحر بيشتر از كجا حاصل شده است؟ سيل تجارب و دانش توده هاي حزبي و غير حزبي و نيز تجارب بين المللي به نزد كساني روان مي شوند كه در جايگاه رهبري قرار دارند. طي يك دوره، اين مصالح ارزشمند در آنان ـ اگر يك خط ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي داشته باشند، كيفيت عاليتري از شناخت و توانائي رهبري كردن را شكل مي دهد. بدين ترتيب رهبران واقعا محصول توده ها و كل حزب هستند. و اگر اين بند ناف بريده شود، آنان از اين كيفيات تهي مي شوند. از اين رو جنبه “دمكراتيك” سانتراليسم دمكراتيك، نقش كليدي در شكل گيري و تقويت يك مركزيت كمونيستي بازي ميكند. زيرا دستيابي به شناخت از يك پديده يا پروسه و كشف قوانين آن، كار چند نفر نيست ــ هر چقدر هم كه آن چند نفر متبحر باشند. كار جمعي بشر است كه موجب كشف قوانين پروسه ها و بكار گرفتن آنها براي تغيير جهان ميشود. كار جمعي يك حزب انقلابي است كه موجب كشف خط صحيح ميشود. مركزيت تنها زماني كه با مجموعه اعضايش پيوند داشته باشد و مرتبا تجارب و نظرات آنان را در همه عرصه هاي فعاليتشان (تبليغ و ترويج، كار توده اي، مبارزه تئوريك، كار نظامي و غيره) جمعبندي و سنتز كند، ميتواند به تدوين خط و سياستهاي درست نائل آيد. يك مركزيت فقط به اين ترتيب تصويري كامل از مسائل و قوانين آن كسب ميكند. از سوي ديگر، ميدانيم كه تداوم و پيشبرد مارپيچ شناخت به سطحي عاليتر الزاما در شامل پروسه “از ماده به شعور و از شعور به ماده” است. معناي مشخص اين بحث چيست؟ يعني اگر قرار است تجارب و نظرات مجموعه اعضاي حزب به ارتقاء شناخت جمع كمك كند، آنان بايد يك خط را بكار بندند و جهان خارج را دگرگون كنند. از اينجا مي توان درك كرد كه چرا “دمكراسي” بدون سانتراليسم، بدون عمل كردن به خطي كه تعيين شده و اقدام به اجراي تصميماتي كه اتخاذ شده، بي معني و ناممكن است. ساختار مبتني بر سانتراليسم دمكراتيك در كليت خود كليدي است كه حزب را بمثابه يك كلكتيو قادر به تدوين خط صحيح ميكند.

 خط سياسي حلقه كليدي تداخل و تبديل سانتراليسم و دمكراسي به يكديگر است. سانتراليسم به معناي مركزيت داشتن يك خط سياسي ـ ايدئولوژيك است و آتوريته تشكيلاتي اش بر آن بنا ميشود و نه هيچ چيز ديگر؛ و دمكراسي يعني دخالت در حفظ و تكامل اين پايه وحدت، مبارزه براي بكاربست درست آن، تقويت آن و بناكردن تشكيلات و سلسله مراتب تشكيلاتي بر پايه آن.

اگر مركزيتي فراموش كند كه مصالح ضروري ايده هايش از پائين بر مي خيزد، دچار ايده آليسم آپريوريستي ميشود (2)

 اما عدم تبعيت ارگانهاي پائين از ارگان هاي بالاتر، و عدم تبعيت كل حزب از مركزيت نيز باعث ميشود كه هر ارگاني از تجارب كل حزب محروم مانده و دچار ذهنيگرائي شود. چرا كه بدون تبعيت از مركزيت، اين ارگانها مجبورند با اتكاء به تجارب قسمي خودشان حركت كنند. بدين ترتيب تئوري و عمل آنها بر پايه شناخت از كل تصوير عيني متكي نبوده و بطور اجتناب ناپذير به اشتباه و انحراف مي انجامد. بايد تاكيد كنيم كه قابليت مركزيت در تدوين خط صحيح، بيشتر از ارگانهاي ديگر است: هم به اين علت كه افرادش بيش از ديگران ميتوانند ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بكار گيرند؛ و هم به خاطر اينكه مركزيت در موقعيت سنتز كردن تجارب و دانسته هاي كل حزب قرار دارد.

 كم بهائي به اهميت ارتباط فعال متقابل بين مركزيت و بدنه حزب را مي تواند به اشكال گوناگون بروز كند: مثلا، در عدم توجه كافي به گزارش دادن به رهبري. يا كم كاري رهبري در “بازگرداندن تجارب فشرده شده” به بدنه حزب. اين كارها، همگي به عملي كردن سانتراليسم دمكراتيك مربوط مي شود و به آنها به صورت فرماليته نگريست. براي اينكه سانتراليسم دمكراتيك، خوب كار كند بايد همه اين كارها را درست انجام داد.

 اصل كمونيستي مركزيت بشكل دمكراتيك اعمال ميشود. بدين معني كه مركزيت، فشرده دانسته ها و تجارب كل حزب است. كاركرد دمكراتيك حزب موجب ميشود كه خط و پراتيك حزب از ميان بيشترين و همه جانبه ترين مباحثات و مبارزات دروني و بطور كلكتيو تكامل يابد. ارگانهاي پائين تر و اعضاء با ارائه مواد خامي كه در نتيجه بكاربست خط حزب بدست آورده اند و از طريق ارائه نظرات و مبارزه بر سر آنها، در شكل گيري خط و سياستهاي حزب نقشي حياتي دارند و همواره بايد آگاهانه اين نقش را بازي كنند. در غير اين صورت، دمكراسي به تقويت مركزيت نخواهد انجاميد. درگير كردن مداوم و منظم اعضاء در كليه مسائل و مبارزات خطي مهم و دامن زدن چنين مبارزاتي، بخشي مهم از وظايف مركزيت است. مركزيت بايد مرتبا خود را در معرض نظارت اعضاء قرار دهد و حاضر به شنيدن انتقادات آنان و تصحيح اشتباهات خود باشد: اين بخشي از پروسه تكامل خط صحيح است.

 هر چه سطح آگاهي و تعهد اعضاء بالاتر باشد، بهتر ميتوانند وظايف خود را بر پايه خط صحيح تعيين شده توسط حزب انجام دهند، در نتيجه بهتر ميتوانند به مركزيت در تدوين خط صحيح كمك كنند؛ بهتر ميتوانند در “بيشترين بحثهاي دروني” و “نظارت بر رهبري” شركت كنند و نقشي واقعي بازي كنند ـ كه ايفاي جدي اين نقش خود، كار سخت و پيگيرانه اي را طلب مي كند. براي اينكه دمكراسي حزبي، يك دمكراسي پرولتري باشد نه بورژوائي، حزب بايد مرتبا اعضاء را فرابخواند كه بينش خود را انقلابي كنند، تسلط خود به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را ارتقاء دهند تا قابليت خود در دخالت در امور حياتي حزب و توان خود در اداره سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي حزب را بالا برند. مركزيت همواره بايد با گرايش رخوت در اعضاء كه بشكل واگذار كردن امور مهم مربوط به جهت گيري حزب به رهبري بروز مي يابد، مبارزه كند. اين رخوت، بر اثر فشار كارهاي گوناگون و پيچيدگي مبارزات سياسي ـ ايدئولوژيك دروني، همواره در اعضاء نفوذ ميكند. بعلاوه، بايد با اين درك سوسيال دمكراتيك نيز پيگيرانه مبارزه كرد كه دمكراسي درون حزبي را معادل با هركس حرف خود ـ در واقع ساز خود ـ را بزند، قرار مي دهد. براي اينكه مسئله به سطح حرف خود را زدن تقليل نيابد، اعضاء بايد با جديت بر سر نظراتشان كار كنند، صحت آن را با معيار ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بسنجند، و بر اين مبنا براي جا انداختن اين نظرات مبارزه كنند. اجراي دمكراسي درون حزبي، كار پر زحمت و پر مسئوليت، و مملو از مبارزه است. براه انداختن چنين مكانيسمي در همه سطوح حزب (در رابطه ميان سطوح مختلف سلسله مراتب حزبي و درون همه كميته هاي حزبي) از وظايف تشكيلاتي بسيار مهم رهبري و مسئولين كميته هاي حزبي و رهبري مناطق است.

 دمكراسي و سانتراليسم، وحدت اضدادند: بدون دمكراسي، وحدتي كه لازمه اجراي سانتراليسم است بوجود نمي آيد. اختلافات و ابهاماتي كه در مورد خط و سياستهاي كار ايجاد مي شود را بايد به بحث گذاشت و تحت عنوان نبود وقت، آنها را مسكوت نگذاشت و به زير فرش نراند. اين كار به شالوده هاي اصل سانتراليسم دموكراتيك ضربه ميزند. بدون اجراي سانتراليسم، اجراي دمكراسي به هرج و مرجي مي انجامد كه از درونش هيچ نتيجه اي كه راهنماي عمل ما باشد بيرون نمي آيد؛ به وحدت حرف و عمل مان در مقابل دشمن و رقبا لطمه ميزند. بدون سانتراليسم نميتوان نظرات و تجارب كل حزب (و كل طبقه بين المللي) را فشرده كرد و دوباره در همه عرصه ها بكار بست و موجب شكوفائي بيشتر توانائي هاي تئوريك و عملي اعضاء حزب شد.

 در نهايت تضمين دمكراسي واقعي درون حزبي وابسته به آن است كه چه خطي در رهبري قرار دارد. يك رهبري ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست همواره براي تقويت مركزيت خود بايد به آگاهي سياسي ـ ايدئولوژيك پايه هاي حزب اتكاء كند. اگر در مواقعي كه رهبري ظاهرا نيازي نمي بيند به ابتكار عمل آگاهانه بدنه حزب اتكاء كند؛ ظاهرا نيازي نمي بيند به پرورش آنان و شكوفا كردن قدرت تئوريك و عملي شان بپردازد، به اين نيازهاي واقعي پاسخ ندهد، آنوقت زماني كه به آگاهي و ابتكار عمل اعضاء و هواداران حزب در مقابله با گرايشات غلط و نيروهاي رويزيونيستي كه در مركزيت سر بلند كرده اند، نياز است، كسي در ميدان نخواهد بود. و اگر رهبراني باشند كه در مقابل خط غلط بايستند، پايه ضعيفي در حزب خواهند داشت. مبارزات درون رهبري بر سر مسائل مهم سياسي و ايدئولوژيك و تشكيلاتي، انعكاس گرايشات موجود در حزب است. اين گرايشات در مبارزات درون رهبري، بيان فشرده و تئوريك مي يابند. دامن زدن به مبارزه و جدل بر سر اين گرايشات، وظيفه اي مهم است كه در بين جمع بايد به پيش برده شود. معنايش اين نيست كه هر مسئله مورد جدل در جلسات رهبري را بايد در جمع به مبارزه گذاشت. خير! اگر چنين دركي داشته باشيم، در واقع مسائل واقعي يعني مسائلي كه بر جهت گيري و كار ما تاثير ميگذارند را از كانون توجه خارج خواهيم كرد. آنچه بايد عميقا درك كرد اينست كه اگر مسائل مورد اختلاف، ماركسيسم و رويزيونيسم را نمايندگي ميكنند، بايد حياتي بودن مبارزه را دريافت. و اگر اختلاف، بيان تقابل ايده هاي درست و نادرست است، باز هم بايد اهميت دامن زدن به چنين مبارزه اي را ديد. چرا كه ايده هاي نادرست بايد زدوده شوند و اگر نشوند، كم كم ما را به سمت رويزيونيسم سوق خواهند داد.

 

توضيحات

1) به نقل از گزارش رفيق چانچونچيائو در مورد قانون اساسي جمهوري خلق چين. چانچونچيائو از رهبران انقلاب فرهنگي و يكي از ياران نزديك مائوتسهدون در رهبري حزب كمونيست چين بود كه به گروه چهار نفر شهرت يافتند. او در پي يك كودتاي بورژوائي در سال 1976 دستگير شد و بعد از سالها اسارت، در زندان رويزيونيستهاي حاكم بر چين كنوني جان سپرد.

2) يعني براي دستيابي حقايق، به مطالعه فاكتها نپرداختن؛ پراتيك را منبع شناخت ندانستن. براي بحثي درباره ايده آليسم آپريوريستي مراجعه كنيد به فصل نهم از كتاب “يك درك پايه اي از حزب كمونيست چين” فصل مربوط به سه سبك كار بزرگ حزبي، بخش مربوط به تلفيق تئوري و پراتيك. در آنجا چنين آمده است: «براي اينكه اصل تلفيق تئوري و پراتيك را عملي كنيم بايد برخورد علمي “جستجوي حقايق از ميان فاكتها” را پيشه كنيم. “فاكتها” يعني تمام چيزهائي كه بطور عيني موجودند؛ “حقيقت” يعني ارتباطات دروني آنها؛ “جستجو” يعني مطالعه آنها»...آنان انكار ميكردند كه پراتيك سرچشمه اساسي شناخت است.

 

www.sarbedaran.org