Tekstvak:

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)      www.sarbedaran.org            شماره 40  خرداد 1387

 

 


دوازدهمین سالگشت جنگ خلق در نپال و نتیجه نامعلوم آن

 

کنفرانس گوادولوپ در سال 1979 ، سقوط شاه و به قدرت رسیدن خمینی در ایران

 

دفن نظام سرمایه داری به دست کارگران یا  دفن شدن کارگران زیر آوار سرمایه داری

 

معرفی کتاب: نقد مذهب، پيشرط هرگونه نقدی است- مارکس

 

 در باره امپراتوری:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب      

 

                             

گرسنگی و مرگ کارگران در ایران

 

در اوايل خرداد، 80 نفر از کارگران کارخانه های "کيميا گستر امروز" و "کيمياگران سپهر" در شهرستان شازند (از توابع اراک) طعمه آتش شدند. 26 نفرشان زنده زنده سوختند و خانواده های آنان تکه های ذغال بجای جسد عزيزانشان از "مقامات" دريافت کردند. مادر دو تن از اين کارگران، به نام های احمد و ابوالفضل اسفندياری، در ميانه بهت و گريه به خبرنگاران می گويد: «با چهل سال نوکری و کلفتی خودم و همسرم فرزندانمان را بزرگ کرديم. ... موقع غذا خوردن ظرف غذا را جلوی فرزندانم می گذاشتم و اگر چيزی باقی می ماند خودم می خوردم. هر چند از دست دادن فرزندانم دردناک است اما می گويم راحت شدند چون حتی يک روز با شکم سير سر بر بالين نگذاشتند.» (1)

 

اينجا بلوچستان که مردمان فقيرش فاصله دو ساعتی بين روستا تا شهر را پای پياده طی دو روز طی می کنند، نيست. اينجا، محل تقاطع خطوط اصلی راه آهن کشور است. شهر اراک، دارای هشت قطب صنعتی و  يکی از بزرگترين پالايشگاه های نفت ايران است. اينجا صحرای سوزان آفريقا نيست که بگويند گرسنگی مردمش حاصل بی باری زمين است. بيش از نيمی از مردم اين منطقه در روستاهای آن زندگی می کنند؛ روستاهائی که زمين حاصلخيز و آب کافی برای سير کردن شکم اهالی تمام اين منطقه و بيشتر از آن را دارد.

 

گرسنه ها، بخاطر "بيکاري" گرسنه نيستند. گرسنه ها بی وقفه کار می کنند و ثروت توليد می کنند. کارگران نيشکر هفت تپه ی شوش که در اعتراض به چشم انداز بسته شدن کارخانه و اخراج پنج هزار کارگر و حقوق پرداخت نشده ی خود، فرياد می زنند: "ما گرسنه ايم"! آنها از صبح ساعت 6 تا عصر ساعت 4، يک نفس، کار می کنند. گرسنگی  آنان را، کارشان توليد می کند، کاری که به شکم سيری ناپذير سرمايه، سود می ريزد و سرمايه چون سير نمی شود، تن کارگر را هم می جود. آنان گرسنه اند چون  سرمايه داری برای توليد سودآور، ديگر به آنان نيازی ندارد. و بايد آنان را نيز، چون ماشين های از کار افتاده، به انبار اوراق بسپارد. آنان گرسنه اند، نه بخاطر آنکه دشت خوزستان حاصلخيز نيست. اين دشت حاصلخيز و توليد نان مردم هم گروگان "سرمايه" و تابع سودآوری آن است.  و اگر کارگران در مقابل اين جنايتهای عريان، در مقابل اين شکل پوسيده و ارتجاعی  سازماندهی توليد اجتماعی مقاومت کنند، تفنگ های جمهوری اسلامی سوراخ سوراخشان می کند يا بعنوان کمونيست زير تازيانه ی شکنجه گران آن می افتند.

 

نمايندگان سرمايه های بزرگ که در دوبی و اتاق بازرگانی تهران و بنيادهای رنگارنگ کشور نشسته اند؛ دست در دست بازارهای مالی نيويورک و لندن و فرانکفورت و پاريس ، در مورد مرگ و زندگی کارگران هفت تپه و شازند تصميم می گيرند. و جمهوری اسلامی اين تصميمات را به اجراء می گذارد.

 

در همان زمان که کارگران نيشکر هفت تپه، فرياد می زدند: ما گرسنه ايم! و مادر کارگر کارخانه شازند در مورد مرگ فرزندانش می گويد، «راحت شدند چون حتی يک روز با شکم سير سر بر بالين نگذاشته بودند»، در شمال تهران يک آپارتمان مجلل با متراژ 1400 متر به قيمت 21 ميليون دلار (20 ميليارد تومان) معامله شد. برابر با حقوق ماهانه 50 هزار کارگر!.

 

کارخانه "کيمياگستر"، در اثر آتش سوزی کاملا از بين رفت و هزينه ای بالغ بر سه ميليارد تومان بر جای گذاشت.(1) يعنی، کارخانه ای که از زير مجموعه های کارخانه پتروشيمی بود و نزديک به 100 کارگر در آن جان می کندند و خانواده هايشان را زنده نگاه می داشتند، در کل، سه ميليارد تومان ارزش داشت. اين را مقايسه کنيم با "شهريه" ماهانه ی آخوندها؛ همانها که رزق و روزی شان  نه با کار و توليد، بلکه با فريب  مردم و ترويج خرافه می گذرد: اتاق بازرگانی (سنديکای سرمايه داران و تجار بزرگ، به رياست عسگراولادی) ماهانه سه ميليارد تومان و  بنياد مستضعفان (که يک انحصار مالي- صنعتي- تجاری بزرگ به رياست سرلشگر پاسدار بازنشسته، رفيق دوست است) ماهانه هفت ميليارد تومان، فقط بابت کمک به پرداخت "شهريه" ماهانه ی روحانيون، به دفتر "رهبر" روانه می کنند تا روحانيون کار خود را در خواب کردن کارگران و زحمتکشان خوب انجام دهند و افيون دين را خوب به رگهای مردم تزريق کنند تا مردم نفهمند سرچشمه ی گرسنگی آنان، کجاست.(2)

 

26 کارگر دو کارخانه در شازند، زنده زنده سوختند زيرا کارخانه هائی که مواد آتش زا و سمی توليد می کردند، فاقد پيش  پا افتاده ترين وسائل ايمنی و وسائل فرونشاندن حريق بودند. (3) اما در عوض، کسانی که کار و توليدات کارگران ايران را کنترل و تصاحب می کنند، در برج هائی در شمال تهران زندگی می کنند که دارای باند فرود بالگرد است. ايران اسلامي-- اين کشور "مستصعفين"-- نابرابرترين و ناعادلانه ترين توزيع ثروت را در منطقه خاورميانه داراست. در ايران، 10 درصد قشر ثروتمند کشور، 17 برابر ده درصد قشر فقير، درآمد دارد. اين نسبت، در پاکستان  7/6 و در اندونزی 6/7 و در فرانسه 9 برابر است. اين در حالی است که بنا به اعتراف قاليباف، شهردار تهران، اکثر مردم تهران روزی 16 ساعت کار می کنند و بيشترين بيماری های مردم، از شدت کار است. اما ثروت توليد شده از اين کار را کسانی که اتاق های "اکسيژن تراپي" در خانه های خود دارند، تصاحب می کنند. در ويژه نامه ها و ستون های روزنامه ها و سايت ها نوشته اند، "طرفداران قاليباف در شورای شهر اعلام كرده اند كه احمدی نژاد 350 ميليارد تومان هزينه فاقد سند در شهرداری داشته است. دار و دسته احمدی نژاد هم  اعلام كرده اند: شما هم 300 ميليارد تومان هزينه غيرقابل توجيه داشته ايد"! در همين ستون ها، افشا شده كه يكی از افراد سرشناس اصول گرايان،  5 ميليارد تومان برای سيگار ( اجازه واردارت سيگار) رشوه می خواسته و سايت "تابناك" هم جواب داده: چطور 280 ميليارد تومان تعرفه ی گوشی تلفن همراه ، دست خودتان است ولی کسی چيزی نمی گويد؟

 

ارقام را کنار هم بگذاريم: 5 ميليارد تومان ، معادل حقوق ماهانهء نزديک به 15 هزار کارگر، بابت "دست خوش" به آقای اصولگرا!

 

تازه، اينها قطره ای از غارتگری های جنايتکارانه ی دارودسته های حکومتی است. و در مقابل چپاول های دلاری، هيچ است. در تهران برج هايی است كه فقط شارژ ماهانه هر واحد آن، يک ميليون تومان است. واحدهای اين برج ها متری 12 تا 14 ميليون تومان هستند که دارای پنت هاوس و متراژهای 350 متری می باشند. اعوان و انصار رژيم و  سرمايه داران بزرگ در آنها زندگی می کنند. اين تصوير را مقايسه کنيم با ميادين تهران و شهرهای بزرگ که كارگران كرد و ترک و افغانی و ... از صبح تا شام در آن اجتماع می کنند تا صاحبكاری بيايد و نيروی كارشان را بخرد. وقتی خريدار می آيد، درست مانند خريدار برده، کارگران را با دست امتحان ميكند و زور بازويشان را می سنجد. كارگران هم هر كدام سعی ميكنند سينه سپر كرده و قوی به نظر بيايند؛ و همزمان به خريدار اطمينان می دهند که همه نوع كاری از دستشان بر می آيد. آنوقت خريدار چند تايی را انتخاب ميكند و پشت وانت می ريزد و می برد.

 

اين ساختار اجتماعی ارتجاعی و ناعادلانه را که فقط بذر مرگ و گرسنگی و حقارت می پاشد، با تلنگری می توان درهم ريخت؛ بشرطی که اسفندياری ها، ريزوندی ها، غلامی ها، رمضانی ها، جودکی ها، طاهری ها و صالحی ها (2) بگويند، ديگر بس است و آگاهانه به پا خيزند، اين نظم کهنه را براندازند و جامعه ای عاری از ستم و استثمار بنا کنند. چاره رنجبران آگاهی و تشکيلات و انقلاب است!

 

توضيحات:

 

1- سايت خبری "خبرگزاری مهر" در گزارشی تحت عنوان "موضوع کمبود امکانات ايمنی واقعی نيست" نوشت: به گفته ی فرماندار شهرستان شازند، «خسارت مالی وارد شده به کارخانه آتش گرفته و کارخانه "کيمياگران امروز" که روبروی "کيمياگستر" بوده است و دچار تخريب شده، بيش از سه ميليارد تومان است.» (2008-06-01)

2- "مافيای ثروت"، سايت "گفتنی ها" از اميرفرشاد ابراهيمي

3- کارخانه کيمياگران امروز و کارخانه کيميا گستر اراک که در اين آتش سوزی و انفجار به گفته مقامات محلی بيش ‏از ۸۰ درصد خسارت ديدند، هر دو در شهرک صنعتی شهيد شهرستان شازند قرار داشتند و وزير صنايع در بهمن ‏ماه ۸۶ آنها را افتتاح کرده بود. شرکت “کيمياگران امروز” يک شرکت توليد مواد شيمايی معرفی شده که به توليد پلی اتيلن گلايکول، نونيل فنل ‏اتوکسيله، الکل چرب اتوکسيله، اولئيک اسيد اتوکسيله و کوکونات فتی اسيد اتوکسيله اشتغال داشته است.‏

4- اسامی کارگرانی که در آتش سوزی شازند، جان باختند يا در بيمارستان ها بستری اند. (رجوع کنيد به گزارش سايت "سرمايه" توسط خبرنگاران اعزامی به شازند اراک: ترانه بنی يعقوب و فريده غائب)¾

 

 

شورش گرسنگان عليه سلاح کشتار جمعی به نام تجارت مواد غذائی!

 

در کرمانشاه، قيمت چای در فاصله 48 ساعت از کيلوئی 7 هزار تومان به سی هزار تومان رسيد! در تبريز، در فاصله 48 ساعت، قند وشکر از بازارها جمع شد! عمده فروشان برنج، دست از فروش برنج کشيدند! با بالا رفتن قيمت کالاهای مواد غذائی در بازارهای جهان، دلالان و محتکران جمهوری اسلامی نيز قيمت ها را بطور نجومی بالا برده و زندگی مردم را به گروگان گرفته اند. سرمايه داران ريز و کلان سراسيمه در حال چنگ انداختن بر حيات مردم اند. کسی نمی خواهد از ديگری عقب بماند. شورش عليه گرانی، 33 کشور جهان را فراگرفته. شورش عليه گرانی بايد ايران را نيز فرا بگيرد و نظام بيرحم حرص و آز سرمايه داری را به شعله های آتش خشم مردم بسپارد.

 

گرسنگی صدها ميليون نفر مردم جهان بدليل "کمبود" توليد نيست. توليدات مواد غذائی فعلی جهان بيش از نيازهای غذائی مردم جهان است. تارنمای "دانه" می نويسد: «کشاورزان جهان در سال 2007 با توليد 2.3 ميليارد تن دانه های خوراکی، رکورد شکستند؛ اين رقم 4 درصد بالاتر از سال 2006 بود. توليد دانه های خوراکی نسبت به سال 1961 سه برابر شده است در حاليکه جمعيت دو برابر شده است.» (1) با اين اوصاف، يک سوم مردم جهان در آستانهء گرسنگی اند و رقم مرگ و مير از گرسنگی حتما به صد ميليون نفر خواهد رسد. در کشور يک ميليارد نفرهء هند، خط فقر يک بشقاب برنج و دال بود. اما اکنون همان غذای فقيرانه نيز در دسترس فقرا نيست. 20 هزار کارگر نساجی در شهر داکا؛ کسانی که ده سال پيش از روستاها برای کار در صنايع نساجی به شهر مهاجرت کردند؛ عليه بالا رفتن قيمتها و گرسنگی تظاهرات کردند. زيرا قيمت برنج در عرض يکسال دو برابر شده است. اينان پيشاپيش نيمی از درآمد خود را صرف خريد مواد غذائی می کردند.

 

«5 سال پيش، بهترين برنج تايلندی، تنی 198 دلار بود؛ سال گذشته با قيمت 323 دلار در تن معامله شد. در آوريل 2008 (2 ماه پيش) يکباره به 1000 دلار رسيد. ... اواخر مارس 2008، در هائيتی، قيمت يک کيسه برنج 50 کيلوئی در عرض يک هفته دو برابر شد...» (به نقل از: گلوبال ريسرچ)

 

رمز صعود نجومی قيمت کالاهای حياتی مردم، چيست؟

 

آيا اين قيمتهای نجومی، ارزش واقعی اين محصولاتند؟ آيا توليد کالاهای غذائی مردم گران تمام می شود: به عبارت ديگر "کار" زياد می برد؟ خير! هيچ گاه در تاريخ بشر توليد مواد غذائی (و بطور کلی توليد نيازهای بسط يابنده ی بشر) به اين ارزانی (يعنی توليد با صرف "کار" کم) نبوده است. آنچه ارزش يک کالا را بالا يا پائين می برد، مقدار "کار اجتماعا لازم" است که برای توليد آن به کار رفته است. پس، گرانی کنونی به دليل آن نيست که به يکباره، توليد گندم و برنج تبديل به کار سختی مانند بيرون کشيدن طلا از دل سنگ سخت معادن شده است.

 

 آيا "کميابي" موجب بالا رفتن قيمتها شده است؟ خير! بازارهای جهان مملو از گندم و برنج و ذرت و ديگر دانه های خوراکی اساسی است. اما اين کالاها در دست سرمايه داران است.

 

متخصصين دروغ پرداز سرمايه داری جهانی سعی کردند بالا رفتن ناگهانی قيمت گندم و برنج را به گردن "پرخوري" های جديد مردم چين و هند بيندازند. زيرا به گفته آنان، با رشد اقتصادی اين دو کشور، طبقه ميانی آنها گسترش يافته و گوشت می خورند. و از آنجا که در دنيای امروز، گندم بيش از آنکه به مصرف انسان برسد صرف پروار کردن احشام می شود؛ گندم و دانه های خوراکی ديگر گران و ناياب شده اند. برخی ديگر می گويند، به ميدان آمدن "سوخت گياهي" علت اين سير صعودی قيمتهاست. سوخت گياهی، اتانول است که از ذرت بدست می آيد و بجای بنزين، سوخت اتومبيل های "زيست محيطي" را تامين می کند. نزديک به نيمی از ذرت توليد شده در آمريکا صرف توليد اتانول می شود. منحرف کردن مواد غذائی به سوی توليد سوخت اتومبيل، جديدترين جنايت سرمايه داری عليه بشريت است. هر چند گردانندگان نظام سرمايه داری امپرياليستی سعی می کنند آن را گامی در راه "کم کردن آلودگی هوا" و "حفظ محيط زيست" جا بزنند، اما توليد اتانول برای اتومبيل تبديل به عامل ديگری در از بين بردن جنگلهای آمازون و تخريب محيط زيست شده است. در هر حال اين نيز دليل اصلی صعود ناگهانی و نجومی قيمت مواد غذائی اصلی نيست.

  

پس چرا قيمتها به ناگهان سر به سقف آسمان کشيده اند؟ چطور در فاصله کوتاه 18 ماه، چنين بحران عظيمی که زندگی مردم جهان، بخصوص ميلياردها نفر اقشار تحتانی را، تهديد می کند، بوجود آمد؟ جواب اين سوال را با درک عملکرد سرمايه داری در عصر امپرياليسم، می توان يافت. (2)  ما در عصری زندگی می کنيم که اسمش "سرمايه داری امپرياليستي" است. در اين مرحله، يک نوع سرمايه مخصوص به نام سرمايه مالی که هيچ ارتباطی با توليد و توزيع ندارد، سروری می کند و بازی های مالی آن اقتصاد جهان را از اينسو به آنسو می کند.

 

 

دليل فوری صعود قيمتها

 

قيمت گندم را بورس بازی سرمايه گذاران بازارهای سهام جهان (بخصوص وال استريت) بالا برده اند. دلالان سهام در نيويورک و سراسر جهان،  از شرط بندی  روی گندم، ذرت، برنج، کاکائو، و غيره سودهای افسانه ای می برند.  پس از اينکه حباب های بورسی در زمينه های تکنولوژی، مسکن، و اوراق بهادار ترکيد، شرط بندان بازارهای سهام با حرص و ولع بدنبال زمينهء ديگری برای سرمايه گذاری و چپاول می گشتند. اين سرمايه ها با شرط بندی روی بازار مسکن، پس انداز و درآمد کار آينده ی ميليون ها نفر را مکيدند. اما با ورشکسته شدن بازار وام مسکن و ظهور بحران در اين بخش، اين خفاشان با حرص و ولع دنبال قربانيان ديگری می گشتند تا اعتياد سرمايه هايشان به سودهای انگلی را ارضاء کنند. اما اين بار، اين زالوصفتان نياز به مکيدن خون تعداد بيشتری از مردم را داشتند. برای همين، کالاهائی را مورد هجوم قرار دادند که همه به آن وابسته اند (حتا کسانی که مسکنی ندارند، مانند صدها ميليون نفر مردم هند). آنها اين کالا را يافتند: گندم، برنج و ديگر کالاهای غذائي! تجارت مرگ آغاز شد تا با مکيدن ته ماندهء دارائی های ميلياردها زحمتکش سراسر جهان، تمرکز بالائی از سرمايه را ايجاد کنند. در غير اينصورت سرمايه "بی مايه" و "عقيم" می شود. بخش بزرگ گمانه زنی بر سر مواد غذائی در بازار "معامله سهام شيکاگو" (Chicago Stock Exchange) می گذرد. در 6 ماه گذشته، فعاليت های بورس بازی در زمينه کشاورزی در اين بازار، يک چهارم افزايش داشته است.

 

سرمايه گذاری بورسی خون آشام ترين و انگلی ترين بخش سرمايه های انحصاری جهان است. اين آن سلاح کشتار جمعی واقعی است که نظام سرمايه داری نه تنها کسی را بخاطر آن تنبيه نمی کند بلکه برای آن راهگشائی نيز می کند.

 

مجله انگليسی "نيو استيتزمن" می نويسد: دليل "نايابی مواد غذائي" رشد گمانه زنی (بورس بازی) در سهام های آينده ی کالاهای غذائی است. سهام های آينده، خريد کالاهائی است که در آينده توليد شده و تحويل داده خواهند شد. اين در واقع نوعی "پيش خريد" محصول است. (3) رشد گمانه زنی در اين بخش پی آمد بحران مالی در بازارهای ديگر مانند بازار مسکن، است. دلالان بازار سهام که با حرص بی وقفه بدنبال "برگشت" های سريع (يعنی سوددهی سريع) سرمايه گذاری ها هستند، چندين تريليون دلار را از سهام مسکن و دارائی های ديگر بيرون کشيده و به اين بخش حمله بردند. شروع اين سيکل گمانه زنی در وال استريت (بازار معامله سهام در نيويورک) به "سوپر سيکل کالاهای اساسي" معروف شده است. سيکلی که به گفته کارشناسان: "احتمالا مرگ و مير ناشی از گرسنگی در سطح حماسی توليد خواهد کرد.» (به نقل از مجله انگليسی نيواستيتزمن) (هر تريليون يک هزار ميليارد است. هر تريليون دلار معادل 5 تا 6 برابر درآمد سالانه نفت ايران در لحظه کنونی است.) هر چند قيمت کالاهای اساسی غذائی مانند غلات، روغن خوراکی، و شير از سال 2000 مرتبا افزايش يافته است اما قيمتها از سال 2006 از زمانی که بحران مالی در آمريکا شروع به خودنمائی کرد، ديوانه وار افزايش يافته اند: بطور ميانگين 127 درصد!

 

مجله نيو استيتزمن می نويسد: صندوق های "هج فاند" و گروه های ديگر، شرط بندی بر سر آب را نيز شروع کرده اند! و ادامه می دهد: « نگاهی به سايت های اينترنتی مالی بيندازيد: همه دست مادرشان را هم گرفته و بسوی شرط بندی بر سر کالاهای غذائی روانند... اما  اگر شما جزو آن 2.8 ميليارد نفری باشيد  که با  2 دلار در روز زندگی می کنند، ممکنست زندگی خود را در نتيجه ی سودهائی که اينان می برند، ببازيد.»

 

دلايل ساختاری درازمدت که زمينه را مهيا کرد

 

اما چه فرآيندی، زمينه را برای اينکه امروز سرمايه مالی اين چنين حيات مردم  جهان را به گروگان بگيرد، آماده کرد؟ در سه تا 4 دههء گذشته بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و ديگر مراکز اقتصادی و سياسی جهان، سياست هائی را به بخش کشاورزی کشورهای "جهان سوم" تحميل کرده اند که موجب اين وضع شده است. آنها کشاورزی خودکفای اين کشورها را ويران و آنان را تبديل به اقتصادهای تک محصولی صادراتی کردند. در اين فرآيند، کشاورزی اين کشور ها  برای ادامه حيات، وابسته به اعتبارات بانکی، بذر و کود شرکت های انحصاری اگروبيزنس و تابع و برده سوپرمارکتهای اروپائی و آمريکائی شد. در عين حال، صادرات محصولات کشاورزی تجارتی و واردات موادغذائی و بذر و کود و ضد آفات، وابسته به شبکه عظيم حمل و نقل بين المللی شد. اين ساختار ( همراه با جنبه های گوناگون سياست های "ليبراليزاسيون" که توسط صندوق بين المللی پول و بانک جهانی تحميل شد) اقتصاد کشاورزی جهان را، کيفيتا بيش از پيش، به زير کنترل مراکز مالی درآورد.

 

فقط نگاهی به کشاورزان هندی کافيست تا ابعاد فاجعه را ببنيم: آنان زير بار هزينه های بذر و کود شيمائی و ضد آفات که از انحصارات کشاورزی آمريکائی می خرند و زيربار بهره ی وام های بانکی دسته دسته خودکشی می کنند. در سال گذشته 25 هزار دهقان در هند خودکشی کرده اند. زيرا هر چه توليد می کنند به سرعت توسط کمپانی های چند مليتی کشاورزی و بانکها مکيده می شود. دهقان می ماند و پوست و استخوان و دهان باز فرزندان گرسنه اش.  پس از مرگ هر دهقان، کمپانی های بذر و بانک زمين او را بابت "قرض" دهقان غصب کرده و زن و فرزندانش را با روزی 40 سنت به بردگی کارمزدی می برند.

 

جنايت هائی که سرمايه مالی بين المللی و  بازوهای بومی اش در هند، ايران، هائيتی و مصر و ... مرتکب می شوند، عملکرد طبيعی سرمايه داری و ذاتی آن است. مردم جهان در هم ياری با يکديگر (بدون آن که خود بدانند) بيش از نيازهای فعلی بشر توليد می کنند. اما يک اقليت اين توليد را تصاحب و کنترل می کند. توليد در مقياس هر کشور و در سطح جهان دائما اجتماعی تر شده، اما کنترل و تصاحب ثروت های توليد شده خصوصی تر شده است. روابط توليدی مبتنی بر مالکيت خصوصی، برای جهان امروز و برای انسان امروز،  کهنه و پوسيده و ارتجاعی است. چيزی مربوط به گذشته است و بشر بايد از آن گذر کند. سازمان دادن توليد اجتماعی که ابعاد عظيم جهانی بخود گرفته، از طريق روش مالکيت خصوصی و کنترل خصوصی توليد فقط فقر، مرگ، جنگ و فلاکت به بار می آورد. اين روابط بايد عوض شود و همانطور که توليد اجتماعی شده است مالکيت نيز بايد اجتماعی شود. اما برای اجتماعی کردن مالکيت بايد انقلاب کرد و حافظان نظام سرمايه داری را بطور قهرآميز سرنگون کرد. هر چه اين امر بيشتر به تاخير افتد رنج های مردم جهان، چه آنان که کارگر و دهقانان فقير و کشاورزند و چه آنان که وضعشان کمی بهتر از اينان است، ادامه يافته و چه بسا جهش وار گسترش پيدا خواهد کرد. هيچ کار عاجل ديگری  در اين جهان نيست، غير از انقلاب سوسياليستی.

 

توضيحات:

1-www.grain.org

Making a killing from hunger

2- مطالعه مقاله لنين به نام، "امپرياليسم، عاليترين مرحله سرمايه داري" و  همچنين فصل  "امپرياليسم" از کتاب "علم انقلاب" نوشته ی لنی وولف را اکيدا توصيه می کنيم: بخصوص به رفقای جوان. اين کتاب در تارنمای سربداران در بخشکتابخانه قابل دسترس است.

3- مطالعه اين سهام ها  و بطور کلی گمانه زنی های بازار سهام در زمينه کشاورزی از اين زاويه مهم است که نشان ميدهد سرمايه جهانی با چه مکانيسم های از دهقانان جهان "کار اضافه" بيرون می کشد.

Futures سهام های آينده.

4-گروه های هج فاند، گروه هائی هستند که کارشان انجام شرط بندی های پر خطر برای مقابله با ذوب شدن سرمايه های بزرگ است: معاملات گروه های هج فاند کاملا مخفی است؛ فقط عده محدودی اجازه ورود به آنها را دارند و هيچ کنترلی از جانب دولت يا ارگان ديگری بر آنها موجود نيست.¾

 

 

انقلاب نپال: موفقیت بزرگ یا خطر بزرگ!

 


موفقيت اخير حزب کمونيست نپال (مائوئيست) در انتخابات مجلس موسسان، و اعلام پايان نظام پادشاهی 240 ساله و آغاز "جمهوری فدرال نپال"، در اولين نشست مجلس موسسان ( 28 مه 2008)، بار ديگر نگاه بسياری از مردم جهان را به سمت آن کشور جلب کرده است. شادمانی، بسياری از  انقلابيون و نيروهای مترقی جهان را فراگرفته و سيل تبريک و تهنيت از سوی بسياری از احزاب چپ کشورهای مختلف، به مناسبت اين پيروزی انتخاباتی، بسوی حزب کمونيست نپال(مائوئيست) روانه شده است. (1)

 

در نگاه اول، اين ابراز شادمانی قابل درک است. بسياری از اينکه نام کمونيسم بعنوان يک قدرت در ابتدای قرن جديد، دوباره مطرح شده، خوشحالند. آنان احساس می کنند پيروزی مائوئيستها در نپال، کمونيسم را دوباره در اذهان جهان، بعنوان يک آلترناتيو، طرح کرده است. اما سئوال اين است که اين خوشحالی تا چه اندازه موجه بوده و از پايه عينی برخوردار است؛ تا چه اندازه می توان آينده روشنی را در مسيری که انقلاب نپال در آن گام نهاده،  مشاهده کرد؟

 

شک نيست که واژگونی نظام پادشاهی و بر چيده شدن پايتخت مذهب هندو، بدست کارگران و دهقانان تحت رهبری مائوئيستها، پيروزی مهمی بوده و مسرت بخش است. اما "جمهوري" شدن نپال، مسايل بنيادين طبقاتی را، که جنگ خلق به خاطر آن آغاز شد، حل نمی کند. حزب ما از اين پيروزی انتخاباتی ابراز مسرت نکرده است. اين رويکرد با توجه به اينکه حزب ما طی 12 سال گذشته (همانند جنبش انقلابی انترناسيوناليستی و کليه احزاب شرکت کننده در آن) از حاميان سرسخت جنگ خلق در نپال بوده است  پرسشهای زيادی را در اذهان بوجود آورده است. بويژه آنکه متعاقب جنبش عظيم آوريل 2006 در نپال و گسترش قدرت جنگ خلق از روستاها به شهرها، سر مقاله نشريه حقيقت (شماره 30، آبان 1385) پيروزی قريب الوقوع انقلاب نپال را پيش بينی کرد و چشم انداز تشکيل يک دولت سوسياليستی در نپال را نويد داد. اگر چه در آن شماره نشريه حقيقت، بدرستی بر مشکلات عينی پيش پای اين انقلاب و پاره ای ابهامات در تفکر استراتژيک حزب کمونيست نپال(م) نسبت به مختصات ديکتاتوری پرولتاريا - با توجه به تجارب مثبت و منفی دو تجربه بزرگ قرن بيستم در شوروی و چين - انگشت گذاشته شد، اما سرمقاله (بويژه عنوان آن) اين شبهه را در اذهان دامن زد که مائوئيستهای نپالی به زودی قدرت سراسری را کسب خواهند کرد. سير وقايع، زودرس و يکجانبه بودن اين پيش بينی را نشان داد. در عمل، انقلاب نپال با وضعيت دشوار و پيچيدگيهای زيادی روبرو شد و فرايند کسب سراسری قدرت سياسی نيز متوقف شد.

 

لازم به تاکيد است که انقلاب نپال، متعلق به تمامی پرولتاريا و خلقهای جهان است. جنبش بين المللی کمونيستی، بخصوص احزاب مائوئيست، موظفند ضمن يادگيری از تجارب آن انقلاب و شادمانی از پيروزی های آن، چشمان خود را بازکرده و پيچ و خم های سياسی و ايدئولوژيک مخاطره آميز آن را نيز ببينند و در گذر از آنها نيز نقش مناسب خود را ايفا کنند. حزب ما تا کنون به سهم خود چنين کرده و به اين کار ادامه خواهد داد. هر گونه موضع بی تفاوتی يا عدم دخالت تحت ظواهر "چپ " (اما با محتوی عميقا راست) چون فراخوان "انقلابی ديگر" را دادن يا  ظاهری راست همچون تاکيد خوش خيالانه و يک جانبه بر "مهارتهای تاکتيکی حزب کمونيست نپال(م) در تحليل مشخص از شرايط مشخص" سرباز زدن از وظيفه انترناسيوناليستی، بی مسئوليتی نسبت به حفظ دستاوردهای مهمترين انقلاب در ابتدای قرن 21 و ناتوانی در مواجه شدن با مشکلات واقعی است که انقلابهای پرولتری در دوره کنونی با آن روبرو هستند.

 

*****

 

واضح است که پيروزی مائوئيستها در انتخابات مجلس موسسان در نپال و تبديل آنان به حزب حاکم در حکومت مساوی با کسب قدرت سياسی از سوی آنان نيست. ورود کمونيستهای نپالی به حکومت مساوی با شکل گيری يک دولت انقلابی نوين نيست. ورود آنان به حکومت يک دولت کمپرادوری فئودالی، آن دولت را تبديل به يک دولت انقلابی تحت رهبری پرولتاريا، نمی کند. تفاوت دولت با حکومت يکی از اوليه ترين مبانی تئوری دولت و انقلاب در علم انقلاب مارکسيسم است. دولت ابزار سلطه سياسی، اقتصادی، اجتماعی يک طبقه بر طبقات ديگر است. حکومت، شکلی است که هر دولت تحت شرايط سياسی تاريخی معين، می تواند به خود گيرد. مثلا دولتهای طبقات بورژوا، می توانند اشکالی چون جمهوری بورژوائی، رژيم های سلطنتی يا رژيم های فاشيستی مذهبی (مانند ايران) داشته باشند. دولت های پرولتری نيز می توانند شکل های جمهوری دموکراتيک خلق و يا جمهوری شورائی سوسياليستی يا فدرالی داشته باشند. تغيير شکل حکومتها از يکی به ديگری به معنی تغيير نظام دولتی نيست. در طول تاريخ، بارها شاهد اين مسئله بوده ايم که رژيمها (يا حکومتها) عوض شده اند بی آنکه خصلت طبقاتی دولت اساسا فرقی کرده باشد؛ بی آنکه جای طبقات حاکم و محکوم عوض شده باشد. در جريان انقلاب 1357 رژيم شاه سرنگون شد بدون آنکه سلطه طبقه سرمايه داران و زمين داران بزرگ نابود شود؛ رژيم شاه سرنگون شد بدون آنکه بجای آن سلطه کارگران در اتحاد با همه زحمتکشان و ستمديدگان، برقرار شود و به پشتوانه آن، جامعه بر بنيادهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی نوين سازماندهی شود. آن دستگاه دولتی که رژيم شاه بر آن تکيه زده بود (مشخصا ارتش، نظام امنيتی و ارگان های آن، زندان ها، نظام قضائی، روابط بين المللی، و غيره) نه تنها درهم شکسته نشد بلكه، بمثابه بخشی از فرايند تحكيم رژيم ارتجاعی مذهبی، صرفا تجديد سازماندهی شد. حکومت جديد نه تنها يک قدرت سياسی نوين نبود، بلکه با چسب ايدئولوژی مذهبی، ارتجاعی تر نيز شد و با کارآئی بيشتری عليه اکثريت مردم زحمتکش کشور بخصوص زنان بکار افتاد. بنيادهای اقتصادی - اجتماعی آن دولت، نه تنها دست نخورده ماند بلکه به دليل اميد توده های مردم به "انقلاب"، از زير ضربهء آنان خارج شد و بدين ترتيب برای بازسازی و تحکيم خود وقت خريد. رشته های عميق وابستگی به نظام سرمايه داری امپرياليستی، که دولت ايران را شکل داده بود، نه تنها بر جای ماند بلکه با پرده ی ساتر "استقلال" صوری از انظار مردم پنهان شد. قصدمان از بيان اين تجربه آن است که تاکيد کنيم، عوض شدن حکومتها را نبايد با عوض شدن ماهيت و خصلت دولتها يکسان قلمداد کرد. به همين دلايل کمونيستها همواره پيروزی انقلاب را با "درهم شکستن کامل ماشين دولتي" معنا کرده اند. در نپال، هنوز دولت نوين انقلابی از درون فرآيند درهم شکستن دولت کهن، زاده  نشده است.

 

در سال 2006، حزب کمونيست نپال(مائوئيست) توافقنامه ای به نام "توافقنامه ی "صلح جامع" را با احزاب پارلمانی آن کشور، امضاء کرد. آماج اين قرارداد برقراری صلح و آغاز يک فرآيند مسالمت آميز برای برگزاری انتخابات مجلس موسسان و رسيدن به يک جمهوری بورژوائی مبتنی بر دموکراسی انتخاباتی چند حزبی، با شرکت مائوئيستها، بود. مائوئيستها جنگ خلق را خاتمه يافته اعلام کردند و ارتش رهائی بخش خلق را در اردوگاه هائی تحت نظارت سازمان ملل متحد قرار دادند.

 

در آن زمان، کميته مرکزی حزب ما در نامه ای خصوصی، ضمن انتقاد به اين سياست و هشدار جدی در مورد خطرات آن، بر حقايقی که از درون تجربه تلخ و  خونين مبارزات پرولتاريا و خلق های جهان بدست آمده است، تاکيد کرد و از جمله به تجربه انقلاب 1357 ايران اشاره کرد. (2) رهبری حزب ما در مخالفت با  تاکتيکهای حزب کمونيست نپال(م) مبنی بر امضای "توافقنامه صلح جامع" متذکر شد، خطر آن وجود دارد که: «... اين تاکتيک حزب، دشمنان انقلاب را  جانی دوباره بخشد و به آنان کمک کند تا بتوانند به يک استراتژی زيرکانه برای ساختن دولتی کارآمد و معتبر دست يابند. فراموش نکنيد که يکی از دلائل عمده ای که جنگ خلق توانست خيلی سريع گسترش يابد وضعيت لرزان و غيرمنسجم اين دولت بود.

 

«... اتحادهای طبقاتی ضدمردمی و ارتجاعی که از سال 1990 به بعد، در نپال شکل گرفته بود و صورت دمکراسی پارلمانی داشت، بعلت تضادهای ذاتی آن ائتلافات، و بيشتر از آن بعلت جنگ خلق، نتوانست اين دولت را تحکيم کند. اکنون قصدشان آن است که اين پروسهء تحکيم را با کنار زدن شاه از يکطرف و کنار زدن جنگ خلق از طرف ديگر به انجام برسانند. اگر بتوانند به نتيجه برسند، چيزی که حاصل ميشود، يک دولت جمهوری کمپرادوری فئودالی خواهد بود.  ممکن است اين فرايند با افت و خيزهای بسيار زياد جلو رود. چون آنها می بايست شاه و ارتش را نيز قانع کنند. بايد بتوانند جرياناتی مانند يو ام ال (حزب رويزيونيست شرکت کننده در حاکميت) را راضی کنند يا کنار بزنند. منتها، مساله عمده در پيشبرد موفقيت آميز اين کار، کشيدن مائوئيست ها به توافق با اين نقشه و بهره مند شدن از کمک آنها برای اجرای آنست.» (2)

 

اين نامه در مورد مقاصدی که احزاب حاکم نپال و دولت هند از طريق امضای اين "توافقنامه صلح جامع" با مائوئيستها، دنبال می کنند، هشدار داد و گفت: «... قصدشان اين است که هم شاه و هم  حکومت انقلابی خلق را که طی 10 سال جنگ انقلابی، در مناطق پايگاهی شکل گرفته، کنار زنند و دولت کهن را بر اساس يک جمهوری کمپرادوری فئودالی حول محور "حزب کنگره" (حزب حاکم که وابسته به دولت هند است) و مائوئيستها بازسازی کنند-- البته در صورتی که مائوئيستها از يک حزب پيش برنده ی جنگ انقلابی به يک حزب سياسی درون نظام تحول يابند!» (2)

 

نامه کميته مرکزی از رهبری حزب کمونيست نپال (مائوئيست) می پرسد:  «آيا عملی کردن چنين طرحی (برای طبقات حاکم، دولت هند و امپرياليسم آمريکا) غير ممکن است؟ خير!. البته ممکن است شاه و بخشی از طبقه کمپرادور فئودال، که پايه شاه است، و همينطور ژنرال های ارتش نپال، در مقابل آن مقاومت کنند. ولی حتا در مورد ايران در سال 1979 ديديم که ژنرالهای آمريکائی، ژنرالهای ارتش ايران را قانع کردند که شاه را رها کرده و طرف خمينی را بگيرند. در نپال هم ممکن است ژنرالهای نپالی قانع شوند که شاه را رها کنند و طرف "حزب کنگره" را بگيرند.» (2)

نامه، سپس، سوال ديگری را طرح می کند: « آيا اجازه ورود دادن به مائوئيستها به درون يک ساختار دولتی جديد با شکل جمهوری و محتوای ديکتاتوری طبقه بورژوا کمپرادور، غير ممکن است؟

 

«... می دانيم که دولت هند و بخشی از طبقه کمپرادور فئودال نپال که "حزب کنگره" نماينده آن است، فکر می کنند فرصت خوبی برای اينکار موجودست. می دانيم که طبقات حاکمه هند قبلا چنين کاری را در کشور خودشان انجام داده اند و از نيروی جادوئی ادغام کمونيستهای سابق در ساختار دولتی و از اين رهگذر  جان تازه ای در دولت کهن دميدن، با خبرند. طبقات حاکم در هند در طول تاريخ حاکميت خويش توانسته اند با ادغام کمونيستهای سابق و بخشی از نمايندگان جنبش های ستمديدگان در ساختار دولت موجود، دولت خود را بازسازی و تازه کنند. بدين ترتيب توانسته اند از يک ديکتاتوری ناکارآمد و متزلزل به يک ديکتاتوری ارتجاعی کارآمد تر عليه توده ها تبديل شوند. نقش خفقان آور احزاب "کمونيست" گوناگون در هند در تخفيف نبض شورشگرانه توده ها کمتر از  نقش مخرب دين و ساير عوامل ايدِئولوژيک طبقات ارتجاعی نيست. طبقات مرتجع هند در تبديل کمونيستها از دشمنان سابق به شرکای حاضر، يد طولايی دارند. حال نيز تلاش می کنند در نپال همين کار را انجام دهند.»

 

نامه پس از تجزبه و تحليل نقشه استراتژيک دشمنان در  ورود به اين "توافقنامه"، می نويسد:  «اين نقشه استراتژيک به عملکرد دو بال تاکتيکی وابسته است. يکم اينکه، اين حکومت موقت کمپرادوری فئودالی را بعد از انتخابات مجلس موسسان به حکومتی دائمی تبديل کنند. دوم اينکه، مائوئيستها را از انقلابيون هند و دنيا جدا کنند.»

 

نامه تصريح می کند که، « استفاده از اين استراتژی از طرف طبقات ارتجاعی حاکم چيز جديدی نيست. لنين اسم آن را "راه حل پارلماني" (constitutional solution) برای رفع بن بستها و حل بحران مشروعيت دولت کهن گذاشت.» (2)

 

شرکت حزب کمونيست نپال(م) در حکومت موقت نپال بهيچوجه ماهيت طبقاتی کمپرادوری فئودالی آن دولت را عوض نمی کند. با لغو قانونی رژيم سلطنتی و اعلان جمهوری  بازهم در ماهيت طبقاتی دولت تغييری حاصل نمی شود. تغيير شکل حکومتی مساوی با درهم شکستن دولت طبقات فئودال کمپرادور و قطع سلطه امپرياليسم بر  نپال نيست. اين واقعيتی است که قاعدتا رهبران حزب مائوئيست بايد به آن واقف بوده و  صفوف حزب و توده های زحمتکش و انقلابی نپال را به اين آگاهی مجهز کنند.

 

حتی اگرمجلس موسسان نپال يكرشته "حقوق" سياسی و اجتماعی و اقتصادی را برای کارگران و دهقانان و زنان و ملل تحت ستم به تصويب رساند و آنان را سروران جامعه بخواند اما  تا زمانی که  قلب دولت ارتجاعی – يعنی ارتش ارتجاعی – دست نخورده باقی مانده است، معنای واقعی اين مصوبات هيچ نخواهد بود مگر متوهم کردن مردم و پس گرفتن آن حقوقی که واقعا در جريان جنگ خلق بدست خود، بدست آورده اند. وعده های قانون اساسی در مورد حفاظت از منافع مردم، تا وقتی كه ارتش در دست طبقات استثمارگر و ابزارعمده توليد تحت مالكيت و كنترل آنهاست، وعده هائی بی پشتوانه خواهد بود. نقش قانون اساسی در جمهوريهای بورژوايی دقيقا اينست كه  نظام بنيادين استثمار اقتصادی را تضمين كند و به آن خدمت كند. همواره حقوق مردم حتی در دمکراتيک ترين جمهوريهای بورژوائی در چارچوب اين واقعيت محدود می شود. حقوق وعده داده شده به  مردم اگر در تضاد با خطوط راهنمای نظام استثماری قرار گيرد، آن هم زير پا لگدمال خواهد شد.

 

روشن است که کمونيستهای نپالی جنگ خلق را بر پايه هدف جهانشمول انقلاب های پيروزمند پرولتری يعنی "درهم شکستن کامل ماشين دولتي" آغاز کردند و طی دهسال آن را بکار بستند. اما آنان امروزه با توجه به مشکلاتی که در راه تکامل انقلاب بروز کرده طريق ايجاد يک دولت انقلابی يا کسب سراسری قدرت سياسی را عمدتا مسالمت آميز می بينند. اما چنين چيزی ممکن نيست! هيچ طبقه ای در تاريخ قدرت سياسی را مسالمت آميز کسب نکرده است. مسلم است اين مقدار قدرت نيز که نصيب کارگران و دهقانان نپال شده است طی دهسال جنگ خلق تحت رهبری مائوئيستها کسب شده است. اين قدرت در کرسی های مجلس موسسان تبلور نمی يابد بلکه اساسا در تغيير و تحولات انقلابی سياسی و اقتصادی که طی دهسال جنگ خلق صورت گرفته، تبلور می يابد. اما اين مقدار قدرت تا زمانی که سراسری نشده متزلزل است و خطر آن همواره موجود است که به کلی از کف برود. سئوال مرکزی اين است که آيا شرکت در دولت موجود و تلاش برای تغيير آن "از درون" اين مقدار قدرت سياسی و اقتصادی کارگران و دهقانان نپال را تحکيم خواهد کرد يا آن را در معرض نابودی قرار خواهد داد؟ آيا ده سال جنگ خلق در نپال در خدمت كامل كردن ماشين دولتی ارتجاعی در خواهد آمد يا نابود كردن آن؟ اگر نتيجه تحكيم جمهوری بورژوايی باشد، فداكاری توده ها به نفع تکميل و مدرنيزه كردن ابزار ستم بر توده ها تمام می شود و نه به نفع ايجاد جامعه ای نوين با قدرت سياسی نوين، اقتصاد نوين، روابط اجتماعی نوين و فرهنگ نوين.

 

در صورتی که مسير اتخاذ شده از جانب رفقای نپالی ادامه يابد، قدرت سياسی و اقتصادی تا کنون کسب شده توسط کارگران و دهقانان نپال نه تنها تحکيم نمی شود بلکه از کف می رود. و بجای آن يک جمهوری بورژوا فئودالی وابسته به هند يا چين (يا هر دو) تحکيم می شود.

*****

 

اشاره به توازن قوای حاکم برای اثبات حکم فوق کافی است. ارتش پادشاهی اساسا دست نخورده باقی مانده است و از حمايت هند و آمريکا و احزاب بزرگ حاکم برخوردار است. جنگ خلق قبل از درهم شکستن ستون فقرات دولت کهن توقف کرد. ابعاد واقعی اين توازن قوای نامساعد زمانی روشن می شود که نگاهی به وضعيت اقتصادی کشور بيندازيم و ببينيم که چگونه اين کشور فقير و کوچک در چنگال دولت هند و مراکز اقتصادی جهانی قرار دارد. آيا اين چنگالها را صرفا با بودن در حکومت فعلی و بدون دولت پرولتری می توان قطع کرد؟

 

قدرت سياسی و دولت ديکتاتوری و دموکراسی پرولتری برای چه لازم

است؟ برای از بين بردن فئوداليسم، سرمايه داری بوروکرات و وابستگی به امپرياليسم و تبديل نپال به منطقه پايگاهی سرخ انقلاب پرولتری در سراسر جهان. به همين جهت، در هم شكستن ماشين دولتی موجود را نبايد به سرنگونی سلطنت محدود کرد يا بدان تقليل داد. آماج انقلاب دمكراتيك نوين، كل طبقات بوروكرات ـ كمپرادور و فئودال و حاميان خارجی و امپرياليست آنها ست و نه سلطنت. شعار برچيدن كامل سلطنت از سوی كمونيستها درست بوده و هست اما اين كار بايد به مثابه بخشی از انقلاب دمكراتيك نوين و برقراری يك دولت نوين به انجام رسد.

 

فئوداليسم در نپال را نمی توان به نهاد پادشاهی خلاصه کرد. فئوداليسم روابط مالکيت بر زمين و شيوه استثمار ماقبل سرمايه داری است. اين روابط مالکيت بايد قاطعانه در هم شکسته شوند تا دهقانان آزاد شوند. همزمان بايد سلطه اقتصادی سياسی که دولت هند به نيابت از نظام سرمايه داری جهانی بر نپال تحميل کرده برچيده شود. اين فرايند بدون تکيه بر توده های وسيع و مبارزه آگاهانه و سازمان يافته آنان ممکن نيست.

 

ريشه کن کردن فئوداليسم در عصر امپرياليسم بدون مصادره همزمان سرمايه های بوروکراتيک ممکن نيست. اين سرمايه ها را نيز بايد مصادره کرد، ماهيت آنها را تغيير داد و به خدمت توسعهء يک اقتصاد خودکفا که هدفش توليد نيازهای مردم است، در آورد. چه طبقه ای و با چه برنامه اقتصادی، ذخاير بانکی و ثروت های گوناگون کشور را در دست خواهد گرفت؟ آيا کماکان بانک جهانی و صندوق بين المللی پول با در دست داشتن سرنخ های "کمک های مالي" و "سرمايه گذاری خارجي" اقتصاد نپال را اداره خواهند کرد؟ اگر کماکان سرنخ در دست اين نهادهای مالی باشد و گلوگاه اقتصادی کشور در دست دولت هند باشد،  فئوداليسم را نيز نمی توان ريشه کن کرد؛ زيرا فئوداليسم در عصر امپرياليسم پديده ای نيست که مجزا و مستقل از کارکرد سرمايه داری قادر به ادامه حيات باشد. بلکه سرمايه داری بوروکراتيک (وابسته به نظام سرمايه داری جهانی) و نظام سرمايه داری در کل (چه از طريق سرمايه های هندی و يا چينی يا "کمک"های بانک جهانی) شيوه توليد و استثمار فئودالی را تغيير داده و بخدمت گرفته اند. هر آنچه از شيوه استثمار فئودالی باقی مانده است (همراه با روابط اجتماعی اش) در خدمت به سودآوری سرمايه داری بوروکراتيک درآمده است. ريشه کن کردن فئوداليسم در نپال، امروز به معنای تقسيم اراضی انقلابی در منطقه "دشت ترائي" (منبع اصلی تامين مواد غذائی مردم نپال) است. در کوهپايه های نپال هر آنچه می شد جنگ خلق انجام داده است. علاوه بر آن برای ممانعت از بازگشت فئوداليسم در اشکال تغيير يافته يا جايگزينی استثمار سرمايه دارانه به جای استثمار ماقبل سرمايه دارانه، قدرت بايد در دستان دولت ديکتاتوری و دموکراسی پرولتری باشد تا جنبش اجتماعی کردن مالکيت در مناطقی که انقلاب ارضی انجام شده را نيز بتواند به پيش برد.

 

اين برنامه توسط هيچ حکومت ائتلافی با شراکت بخشهائی از بورژوازی (يا با شراکت بخشهائی از بقايای حکومت قبلی) عملی نخواهد شد. زيرا به دليل نقش مركزی مالكيت خصوصی در نظام سرمايه داری و اينكه در كشوری مثل نپال بورژوازی با مالكيت ارضی پيوند عميق دارد و به علت ترس عمومی طبقات استثمارگر از تهيدستان روستايی، آنها از يك برنامه رفرم ارضی انقلابی پشتيبانی نمی كنند. هر چند كه تحقق شعار زمين به كشتگر همچنان در محدوده دمكراسی بورژوايی قرار دارد. اما، تحقق اين امر فقط توسط پرولتاريا و به شيوه ای انقلابی ممكن است. طبقه کارگر اندک نپال تنها با اين برنامه می تواند پايه توسعه سريع و مستقل كشور را بريزد. تنها انقلاب ارضی می تواند مبنای توسعه سريع، تعاون داوطلبانه و كلكتيويزاسيون شود. کلکتيويزاسيونی که نقش مركزی در ارتقاء انقلاب به مرحله سوسياليستی دارد.

 

برای کسب پيروزی نمی توان اين برنامه را دور زد يا "دوران گذاري" برای رسيدن بدان فرموله کرد. با تکيه بر جمهوری بورژوائی نمی توان به انقلاب دمکراتيک نوين گذر کرد. همانطور که در نامه رهبری حزب ما به رفقای نپالی تاکيد شده است: «اگر شما بازسازی دولت را که از اين گام "موقتي" ناشی ميشود، يک جمهوری بورژوائی قلمداد می کنيد در اشتباهيد. اين يک جمهوری کمپرادوری فئودالی خواهد بود. اين جمهوری، نپال نوين را که به قوه قهر از بطن نپال کهن سر برآورده اما هنوز موفق به نابودی کامل جامعه کهن نشده را تضعيف ميکند. حکومت موقت راه بلعيده شدن نپال نوين توسط نپال کهن را هموار خواهد کرد.» (2)

 

ايجاد جمهوری ”گذاري“ بورژوايی، تاکتيکی نيست که به استراتژی انقلاب دموکراتيک نوين خدمت کند. بلکه تاکتيکی است که به استراتژی اصلاح دولت کمپرادور فئودالی و تحکيم آن خدمت می کند. اين تاکتيک بشدت خطرناک و زيانبار بوده و می تواند کليه اميدها و دستاوردها مردم نپال را برباد دهد. محدود کردن ارتش خلق و فراخوان انحلال دو ارتش و ايجاد يک ارتش جديد از طريق ادغام آن دو يکی از  زيانبار ترين جوانب اين تاکتيک می باشد. (3)

*****

بيانيه های تبريک و تهنيت از سوی احزاب کمونيست ، سازمانها و عناصر چپ و مترقی صرفا بر روی مسائل پايه ای فوق پرده ساتر می افکند. بدون درک همه جانبه و عميق از موانع عينی که مقابل روی انقلاب نپال قرار گرفته، نمی توان به ياری رفقای نپالی شتافت. انقلاب در کشوری فقير، کوچک و از لحاظ اقتصادی عقب مانده، که در محاصره دو قدرت بزرگ چين و هند قرار گرفته و هر آن با خطر تجاوز خارجی از جانب دولت هند روبرو است، با پيچيدگی های زيادی همراه است.

 

مضافا انقلاب نپال در عرصه جهانی تنها مانده است و تناسب قوا در صحنه بين المللی نيز به نفع آن نيست. مجموعه اين شرايط محدوديتهای زيادی را بر سر راه پيشروی و تکامل آن ايجاد کرده است. (4) همواره در مقابل حل پيچيدگی های يک انقلاب است که خطوط مختلف سر بلند می کنند. آنچه که موجب نگرانی نيروهای کمونيست در سطح جهان شده، خطی است که حزب کمونيست نپال(م) در زمينه چگونگی ادامه انقلاب جلو گذاشته است. تاريخ نشان داده كه شكست انقلاب ها می تواند نه نتيجه اشتباهات انقلابيون بلكه تناسب قوای نامساعد باشد. ولی زمانی که حزب رهبری کننده انقلاب دچار خطا شود و در زمينه وظايف استراتژيك و تشخيص دوستان و دشمنان انقلاب دچار اشتباه شود، شکست حتمی خواهدبود. خطر اصلی اينجاست! اگر خط و سياست کلی غلط باشد، موجب تقويت بيشتر عوامل نامساعد و تضعيف بيشتر عوامل مساعد می شود. جهت گيری های استراتژيک، بر روی تناسب قوا تاثير می گذارد؛ زيرا دير يا زود تبديل به نيروی مادی می شود. اشتباه فاحش است اگر آن را در ارتباط با شکل گيری تناسب قوا، کناری يا خنثی ببينيم. زمانی که جهت گيريهای استراتژيکی و تاکتيکهای منتسب به آنها، غلط باشد نه تنها سير قهقرائی يک پروسه انقلابی آغاز می شود بلکه در طولانی مدت نيز اين سير قهقرائی بر کمونيستها اثر منفی گذاشته و موجب تقويت گيجی، سردرگمی و نهايتا رويزيونيسم در ميان آنان می گردد.

 

انقلاب نپال در مخاطره جدی است. توجه به اين مسئله وظيفه انترناسيوناليستی تمام کمونيستهای جهان  است. روياروئی با خطراتی که انقلاب نپال را از درون و بيرون تهديد می کند، بدون شک به تعميق درک همه کمونيستهای جهان از پيچيدگيها و مشکلات انقلاب در جهان کنونی خدمت خواهد کرد.

 

اما پايان انقلاب نپال هنوز نوشته نشده است. اين انقلاب تا کنون از ميان پيچ و خمهای بسيار گذشته و بدون اينکه بخواهيم  آينده را پيش بينی کنيم با نگاهی به  چارچوبه بزرگتر يعنی تغيير و تحولات جهانی که روند انقلاب نپال در متن آن جريان دارد، می توانيم بگوئيم که هنوز توفان در راه است. اين انقلاب می تواند و بايد ادامه يابد.

 

احزاب بورژوائی نپال در شرايطی راضی به سپردن حکومت به مائوئيستها شده اند که  قحطی و گرسنگی ناشی از عملکرد نظام سرمايه داری در راه است. مرتجعين نپال شبه نظاميان فاشيست را سازمان داده اند که نقشه ترور مائوئيستهای انقلابی نپال را به پيش برند. دولت هند تحت عنوان ممانعت از قحطی در هند جلوی صادرات برنج به نپال را گرفته است. آنان به همراه امپرياليستهای آمريکائی تلاش دارند معضلات کنونی جامعه را به دامن حزب کمونيست نپال(م) بيندازند و نارضايتی مردم را به سمت آنان برگردانند.

همزمان با توطئه های مختلف و با استفاده از شکافهائی (چون شکاف ميان مليتها) به تفرقه در ميان مردم نپال و جدائی مردم از حزب دامن زنند و به اشکال مختلف  موجب تقويت ناامنی و بی ثباتی در جامعه گردند. بايد انتظار داشت كه بروز چنين بحرانهايی مسير "تکامل مسالمت آميز" انقلاب را کاملا "غير مسالمت آميز" کند. شايد واقعيت های سخت مبارزه طبقاتی موجبات گسست هر چه سريعتر حزب را از خط سير کنونی، فراهم کند. تصحيح خط سير همواره نيازمند يک مبارزه ايدئولوژيک سياسی آگاهانه و همه جانبه است.

 

در نپال، و در ميان صفوف حزب، وجود اختلاف و مبارزه خطی ميان مائوئيستهای جهان بر سر خط سيری که حزب کمونيست نپال (م)  در پيش گرفته، امری پوشيده نيست. رهبران و سخنگويان  حزب کمونيست نپال(م) نيز در نشريات علنی بارها به اين اختلافات اشاره کرده اند. مشخصا پراچاندا (صدر حزب) در مصاحبه ای که در ژانويه 2007 انجام داد به مخالفتهای جنبش انقلابی انترناسيوناليستی و  حزب کمونيست هند (مائوئيست) با خط  کنونی حزب اشاره کرده است. يا يکی ديگر از رهبران مائوئيست نپال در نشريه "رد استار" شماره 2 نوشته است: "برای ما انتقادات باب آواکيان (صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا) و گاناپاتی (صدر حزب کمونيست هند- مائوئيست ) مفيدتر و دلپذيرتر از تحسين های جورج بوش و دولت هند است."

 

قابل تاکيد است که حزب کمونيست نپال(م)، اغلب، مبارزات خطی درون جنبش کمونيستی بين المللی و در ميان رهبران حزب را، برای توده های طرفدار حزب، آشکار کرده است و در اين زمينه نمونه خوبی بوده است. اما مطلع کردن و در ميان گذاشتن امور با مردم با دامن زدن به بحث و جدل نظری جدی بر سر اين اختلافات خطی که دارای خصلتی حياتی برای جنبش کمونيستی بين المللی می باشند، متفاوت است.

 

امروزه وظيفه اصلی جنبش کمونيستی بين المللی در قبال انقلاب نپال، تحسين پيروزيهای قسمی و موقتی بدست آمده نيست. حتی زمانی که توده ها (و رهبران انقلاب) از اين  قبيل "پيروزي"ها سرمست می شوند و چشم بر منافع درازمدت می بندند، بايد برحقايق بنيادين و قوانين حاکم بر مبارزه طبقاتی تاکيد گذاشت. بويژه آنکه اين "پيروزي" شهدی زهر آگين است که می تواند عواقب ناگواری برای اين انقلاب و بالطبع برای کل پرولتاريای جهانی ببار آورد. همانگونه که در مقاله سرويس خبری جهانی برای فتح به نام "به مناسبت دوازدهمين سالگشت جنگ خلق در نپال و نتيجه نامعلوم آن - 11 فوريه 2008  " آمده است: « هيچ تضمينی برای پيروزی انقلاب در يك زمان معين، در نپال يا هر كشور ديگر وجود ندارد. اما می توان گفت كه هر چقدر هم راه پيروزی کامل انقلاب، دشوار و ترس آفرين باشد باز هم به طور قطع تنها راه ممكن و واقعی برای دگرگون كردن نپال است. لازم است كه كمونيست ها بر اين جهت گيری استوار باقی بمانند و مردم را برای تحقق آن رهبری كنند.»

10 خرداد 1387- 30 مه 2008

توضيحات:

1 - جالب توجه است که اغلب احزاب پيام دهنده،  در جريان جنگ خلق دهساله تحت رهبری مائوئيستها، دفاع چندانی از آن بعمل نياورده بودند. برخی ها  آنچنان از پيروزی در انتخابات ابراز شادمانی کرده اند که زمان جنگ خلق و پيروزی های آن  اينگونه با وجد و سرور در مورد موفقيتهای مائوئيستها در نپال حرف نزده بودند. آيا اين قبيل احزاب از اين امر خوشحالند که می توان خود را "کمونيست" خواند و در عين حال وارد سياست بازی متعارف نظام بورژوائی شد؟ می توان آرزوی پديد آوردن جامعه ای کاملا نوين را داشت اما در مبارزه طبقاتی سخت و طولانی "حد" نگاه داشت. در اين تبريک و تهنيت ها (بخصوص آنهائی که از جانب احزاب کمونيست صادر شده است) توهمات خطرناکی به چشم می خورد: اين توهم که گويا می توان از طريق شرکت در سياست بازی متعارف بورژوازی، مبارزه برای تغيير و تحول انقلابی جامعه را پيش برد. و بدتر از آن، هدف مبارزه انقلابی کسب اجازه ورود به دائره  سياست بازی متعارف و پذيرفته شدن از طرف نظام است. اين راه ها بارها در تاريخ امتحان شده و شکست خورده است. همين راه را حزب کمونيست اندونزی رفت و نتيجه اش شکستی عظيم بود که هرگز از آن قد راست نکرد. بعلاوه آن شکست نتايج وخيمی برای کل جنبش کمونيستی جهان ببار آورد و تاثيراتش صرفا در چارچوبه اندونزی باقی نماند و حتا ضربه مهمی به چين سوسياليستی آن زمان بود. زيرا توازن قوا در سطح جهانی را که می توانست به نفع کمونيستها عوض شود به نفع امپرياليستها چرخاند.

 

2 – اين نامه در نوامبر  سال 2006 از سوی کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (مارکسيست-لنينيست-مائوئيست) به کميته مرکزی حزب کمونيست نپال (مائوئيست) نگاشته، ارسال و از سوی ايشان دريافت شد. متن کامل آن در زمان مقتضی انتشار علنی خواهد يافت.

 

3 -