حفيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م ل م )   شماره 37 آذر 1386

 

 

 

جنبش دانشجوئی، جنبش کمونيستی نکاتی چندبر وظايف و دورنماها!

 

گزارش سياسی پلنوم چهارم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران مارکسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)

 

دفاع از ميهن اسلامی يا سنديکای آمريکائي

 

در پس نزاع ترکيه و پ کا کا

 

در باره امپراتوري:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

 

 در باره برخی مسائل جنبش کمونيستی و کارگري

 

 

 

 

جنبش دانشجوئی، جنبش کمونيستی نکاتی چندبر وظايف و دورنماها!

 

پس از سالها سرکوب بيرحمانه و کنترل شديد دانشگاه ها توسط جمهوری اسلامی، بار ديگر افکار و عقايد چپ در ميان دانشجويان مبارز پايه گرفته و گسترش می يابد. با سخت کوشی و تلاش آگاهانه عده قليلی از فعالين دانشجوئی، چپ به سطح يک جنبش فعال در دانشگاههای کشور ارتقا يافته است. مبارزات چند ماهه گذشته، بويژه تظاهرات 13 آذر در دانشگاه تهران به مناسبت گراميداشت روز دانشجو، جلوه های بارز عروج چپ در دانشگاه هاست. هر چند اين جنبش عمدتا در دانشگاه های تهران و معدودی شهرهای ديگر تمرکز يافته است اما پتانسيل زيادی برای گسترش اين جنبش در گوشه و کنار کشور موجود است، به شرطی که انقلابيون کمونيست به وظايف خود در قبال اين جنبش عمل کنند و خط صحيحی را برای رشد و تکامل جنبش دانشجوئی جلو گذارند. از نظر حزب ما در شرايط کنونی تاکيد بر نکات زير ضروريست.

1) مبارزات اخير يک بار ديگر نشان داد که جنبش دانشجوئی در ايران نقش موثری در تحولات سياسی کشور داراست. نقش تاريخی جنبش دانشجوئی در ارتقا سطح آگاهی سياسی مردم و جو مبارزات ضد رژيمی انکار ناپذير است. اين نقش با گسترش دانشگاه ها و شکل گيری يک جمعيت چند ميليونی بسيار برجسته تر از قبل شده است. در سال 1357 تعداد کل دانشجويان کشور 70 هزار نفر بوده است. اما امروزه با يک جمعيت تقريبا سه و نيم ميليونی دانشجو روبروئيم. چند ميليون جوان عاصی که هر آن می توانند طلسم را بشکنند و بر انبار باروت خشم مردم جرقه زنند. به نقش آگاهگرانه و آغازگرانه اين جنبش در روند تحولات سياسی کشور - بويژه در شکل گيری اوضاع انقلابی - نبايد کم بها داد.

در شرايط سياسی پيچيده کنونی نيز جنبش دانشجوئی نقش تعيين کننده ای در طرح شعار "نه به امپرياليسم، نه به ارتجاع" در ميان ديگر جنبشهای توده ای ايفا کرد. سياست قطب سوم در داخل کشور عمدتا از طريق جنبش دانشجوئی گسترش يافت. با اتکا به اين جنبش می توان انتظار فراگير شدنش در کل جامعه را داشت.

 

2) اهميت جنبش دانشجوئی فقط به آگاهگری های ضد امپرياليستی و دمکراتيک محدود نيست. اگر چه مطالبات دمکراتيک، آزاديخواهانه و ضد استبدادی از محرکهای مهم اين جنبش است، اما انگيزه ها و کارکرد اين جنبش به تحقق اين خواستها محدود نيست. اين جنبش نقش مهمی نيز در نوسازی و بازسازی جنبش کمونيستی ايران دارد. جنبش کمونيستی ايران همواره توسط آگاهترين، مبارزترين و پيشروترين فعالين اين جنبش تقويت شده است. طبقه کارگر برای انقلاب نياز به روشنفکران خود دارد و جنبش دانشجوئی انقلابی بستر پروردن چنين مبارزانی بوده است. بازسازی، نوسازی، و تقويت جنبش کمونيستی که هنوز از ضربات سهمگين کمر راست نکرده است، بدون جريان يابی اين خون تازه بدرون پيکرش، بسيار مشکل خواهد بود.

3) جنبش کمونيستی نيز با نوسازی ايدئولوژيک و سياسی خود بايد امکان جذب اين خون تازه را فراهم کند. بدون ارائه يک جمعبندی نقادانه تاريخی از تجارب گذشته جنبش کمونيستی در سطح ملی و بين المللی، و بدون پاسخگوئی به سوالات نوين، اين خون تازه جذب جنبش کمونيستی نخواهد شد.

 نيروی سياسی تازه نفس جنبش دانشجوئی چپ، می تواند به جوشش فکری درون جنبش کمونيستی و چپ ياری رساند. ضعفهای امروزين بخش چپ جنبش دانشجوئی در بسيج گسترده توده دانشجو، بی ارتباط با درجا زدن های جنبش کمونيستی ايران نيست. دامن زدن به مباحث مهم خطی در ميان فعالين چپ دانشگاه در زمينه هائی چون درک از سوسياليسم و مختصات جامعه آينده، مشکلات جامعه و راه حلهای آن، چگونگی رهائی از سلطه حکومت مذهبی، مسئله زنان، مسئله ملی، ديناميسم امپرياليسم و در پرتو آن ارزيابی از تغييرات ساختار اقتصادی اجتماعی ايران طی سه دهه گذشته و نقد راه حلهای نئو ليبرالی، همگی برای دست يابی به تئوری انقلابی ضروری اند. بدون تئوری پيشرفته، سازمان دادن پراتيکهای پيشرفته ميسر نيست.

4) يکی از ويژگی های جنبش دانشجوئی چپ، حضور پررنگ دختران جوان در آن است. برای نخستين بار جنبش دانشجوئی با صراحت شعار مبارزه عليه ستم جنسيتی را بعنوان يکی از سياست های مبارزاتی خود انتخاب کرده است. اين مسئله نه تنها از زاويه تحولات دمکراتيک و انقلابی جامعه مهم است بلکه بستر مهمی برای ترويج مختصات جامعه آينده، ترويج نگرش کمونيستی و گسست از ايده های کهن است. مطمئنا جنبش دانشجوئی ايران می تواند يکی از دژهای سرسخت مبارزه عليه ستم جنسيتی شده و به همه دانشجويان مبارز در جهان و بخصوص خاورميانه الهام بخشد. اما برای دست يافتن به اين کيفيت بايد کار کرد. هنوز درک فعالين چپ در اين زمينه ناموزون است و بقايای ايده های کهن و رفتارهای سنتی تحت عناوين مختلف (گاها تئوريک) در ميان فعالين چپ مشاهده می شود. چپ در دانشگاه نيز محتاج خانه تکانی جدی در رابطه با مسئله زن است. پيشرفت دراين زمينه نه تنها نيازمند مبارزه جدی نظريست بلکه نيازمند هرچه بيشتر به ميدان آمدن دختران دانشجوست. دختران دانشجوی چپ بايد حصارهای مردسالارانه را بشکنند و به مثابه تئوريسين ها و پراتيسين های جنبش ظاهر شوند. هر گاه دختر دانشجوئی پا به ميدان می گذارد و به يکی از رهبران و سخنگويان اصلی اين جنبش بدل می شود، ضربه سختی بر افکار و روحيات مردسالارانه حاکم بر جامعه وارد می شود.

5) برافراشتن پرچم دفاع از کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و سمت گيری با زحمتکشان، همواره يکی از شاخص های مهم جنبش دانشجوئی انقلابی ايران بوده است. حمايت جنبش دانشجوئی از جنبش کارگری و ديگر جنبش های اجتماعی بسيار مهم است، اما جنبش دانشجوئی پشت جبهه ديگر جنبش ها نيست. نقش سياسی جنبش دانشجوئی و محرک ها و کارکرد درونی آن در تضاد کامل با تبديل شدن به پشت جبهه اين جنبش و آن جنبش است.

وظيفه درجه اول و اصلی جنبش دانشجوئی چپ، بسيج و سازماندهی توده های دانشجو حول سياست انقلابی است. جنبش دانشجوئی، به اين طريق می تواند بيشترين تاثيرات سياسی را بر فضای سياسی جامعه و صف آرائی های آن گذاشته و بيشترين خدمت را به جنبش های اجتماعی ديگر کند.

 جنبش دانشجوئی محرکهای خاص خود را دارد که با محرکهای ديگر جنبشهای توده ای متفاوت است. حساسيت سياسی بالا، روحيه شورشگرانه در مقابل افکار و عقايد سنتی، بر نتابيدن رفتارهای استبدادی مذهبی و پدرسالارانه، مطالبات ويژه صنفی – فرهنگی، برخورداری از درجه متفاوتی از آگاهی و امکانات برای تشکل يابی، خصوصيات ويژه ای به اين جنبش می بخشد که بايد آنها را برسميت شناخت و بر پايه آن عمل کرد. در غير اين صورت نقش اين جنبش در تسريع روندهای انقلابی جامعه بشدت محدود می شود.

 پيوند اساسی جنبش دانشجوئی با طبقه کارگر به معنای استفاده از اين فرصتهای انقلابی بر مبنای سياستها و روشهای پرولتری و ايجاد قطب بندی ايدئولوژيک سياسی مساعد به نفع جنبش کمونيستی است. درکهای مکانيکی از برقراری اين پيوند، به ضرر طبقه کارگر و کل جنبش کمونيستی است. گرايشاتی که تحت عنوان "خصلت کارگری بخشيدن به جنبش دانشجوئی” به ميدان آمده اند، حامل سياستهای بغايت محافظه کارانه و راست اکونوميستی هستند و سياست هايشان ربطی به منافع کوتاه مدت و درازمدت طبقه کارگر ندارد. برای اينان روحيه شورشگرانه جوانان "مزاحم به ميدان آمدن طبقه کارگر" بوده و هست. اندرزهای "کارگر پرستانه" اينان و هشدارهای دائمی شان مبنی بر "کارگران منفعتی در جنبش ضد رژيمی ندارند" و "هنوز وقت انقلاب نرسيده"، "هنوز تناسب قوا مساعد نيست" اساسا برای خفه کردن گرايش راديکال و انقلابی در جنبش دانشجوئی است.

6) فعالين چپ دانشجوئی نيازمند سياستهای روشن برای هدايت جنبش دانشجوئی هستند. سياستهائی که بايد ناظر بر صف بنديهای سياسی و آرايش قوای طبقاتی در جامعه باشد.

در مقطعی نه چندان دور، مرزبندی با جريان دوم خرداد برای حفظ سلامت ايدئولوژيک سياسی و پيشرفت جنبش دانشجوئی ضروری بود. در دوره اخير تبليغ سياست قطب سوم و مخالفت با جنگ ارتجاعی برای سد کردن راه طرفداری از اين يا آن قطب ارتجاعی بسيار ضروری بود. جا افتادن اين سياست در جنبش دانشجوئی از دستاوردهای مهم مبارزات مردم ايران است.

امروزه نيز عليرغم تغييراتی که ممکن است در سياستهای آمريکا صورت گيرد، خط مشی قطب سوم کماکان بايد نقطه رجوع جنبش دانشجوئی باشد. ممکنست گزينه نظامی از جانب آمريکا برای دوره ای يا کلا برای هميشه کنار گذاشته شود و بدينسان ما با خطر فوری جنگ روبرو نباشيم. اما واقعيت اين است که در پشت سياست های آمريکا در قبال ايران، ضرورت های نظام سرمايه داری امپرياليستی نهفته است. اين ضرورت ها به قوت خود باقی اند و آمريکا مجبور است به صور مختلف به اين ضرورت ها پاسخ گويد. از همينرو اهميت افشاگری از آينده ای که امپرياليسم آمريکا برای جامعه ايران (با جمهوری اسلامی يا بدون آن) دنبال می کند بسيار ضروريست.

در چنين شرايطی جنبش دانشجوئی – بويژه بخش چپ آن - بايد بر شتاب مبارزه خود عليه جمهوری اسلامی بيفزايد. سطح مبارزات خود را ارتقا دهد و مبلغ معيارهای پيشرفته تری در مبارزه شود. سازمان دادن اتحاد عمل های وسيعتر مبارزاتی و توجه به خواسته ها و مطالبات صنفی و سياسی اکثريت دانشجويان، دامن زدن به فضای بحث و جدل رفيقانه برای ارتقا سطح نظری اين جنبش و ادامه حمايت از مبارزات کارگران و زحمتکشان، زنان و مليتهای تحت ستم برای تکامل و شکوفائی اين جنبش مطلقا ضروريند.

جنبش دانشجوئی چپ تا کنون نتوانسته نقش برجسته ای در مبارزه عليه مذهب ايفا کند و مبارزه توده ای ادامه داری در رابطه با شعارهائی چون جدائی دين از دولت و کوتاه شدن دست نهادهای مذهبی از دانشگاه براه اندازد. (بجز اعتراض به انتصاب آخوند عميدی زنجانی به رياست دانشگاه تهران که نشانه امکان پذيری چنين مبارزه ای هم هست.) شک نيست که طرح شعار جدائی دين از دولت به معنای روياروئی مستقيم تر با قدرت سياسی موجود است. اما جنبش دانشجوئی بايد راهگشای اين روياروئی باشد. تدوام حضور نيروهای سياسی چون دفتر تحکيم وحدت وابسته به محافل قدرت، و نفوذ نسبی نيروهای سازشکار ملی مذهبی در دانشگاه، از موانع اصلی طرح اين شعارند. اما در ميان بسياری از فعالين چپ نيز کم توجهی به ضرورت اين مبارزه مشاهده می شود. اين کم توجهی ربط چندانی با تناسب قوای مساعد يا نامساعد برای انجام اين وظيفه ندارد. بدون مبارزه آشکار عليه دخالتهای مذهب در زندگی مردم و در مراکز علم و دانش و سمبلهای مهم آن (مانند برگزاری نماز جمعه در دانشگاه تهران که نشانه غصب دانشگاه توسط حوزه است) نمی توان صحبت از پيشبرد واقعی تحولات انقلابی دمکراتيک در جامعه ايران کرد. نمی توان صحبت از جامعه ای آزاد و برابر کرد. نمی توان صحبت از آزادی زن و صحبت از خلاصی طبقه کارگر و خلق های تحت ستم از چنگال خفقان آور قدرت سياسی حاکم کرد.

خلاصه اينکه جنبش دانشجوئی می تواند و بايد سياست های راديکالتر و انقلابی تری را در مبارزه عليه رژيم پيش بگذارد و بر ترويج و گسترش جهان بينی و برنامه کمونيستی در محيط دانشگاه پافشاری کند. اما بدون يک بازبينی در زمينه اشکال سازماندهی و روش های مبارزاتی مخفی و علنی و گسستن از علنی گرائی هائی که ميراث فريبکاران دوم خردادی است، نمی توان به قله ها آنچنان که بايد صعود کرد.        n

 

 

 

گزارش سياسی پلنوم چهارم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران مارکسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)

بخش اول،  مهر ماه 1386

 

روندهای سياسی، وظايف انقلابی


1 – کشمکشهای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليسم امريکا تاثير تعيين کننده ای بر فضای سياسی جامعه و حتی جهان دارد. در گزارش سياسی پلنوم سوم محرکهای اقتصادی - سياسی - نظامی اين کشمکش از نقطه نظر بين المللی، منطقه ای و ملی مورد تحليل قرار گرفت. در آن گزارش تاکيد شد که:

امپرياليسم امريکا بر پايه منافع جهانی اش و در رقابت با ديگر قدرتهای امپرياليستی می خواهد نظم نوين جهانی به سرکردگی خود را سازمان دهد. آمريکا بر اين پايه خواهان تغيير يا حک و اصلاح برخی رژيم ها به ويژه در منطقه استراتژيک خاور ميانه است، چرا که اين رژيم ها يا ديگر با اهداف استراتژيکش خوانائی ندارند، يا از نقطه نظر کنترل توده ها کارآئی خود را از دست داده اند.

رژيم جمهوری اسلامی نيز که با خطر از کف دادن قدرت روبروست، در مقابل اين سياستهای آمريکا مقاومت می کند. نحوه برخورد به سياستهای آمريکا، حتی تضادهای درون هيئت حاکمه را نيز شکل می دهد.

2 – در اين زمينه، مهم اهداف امپرياليسم آمريکا در رابطه با تغيير رژيم جمهوری اسلامی است. اينکه آمريکا اين اهداف را از طريق جنگ يا به شيوه ديگری متحقق کند، تغييری در ماهيت سياستهای امريکا در قبال آينده جامعه ايران نخواهد داشت. جنگ ادامه سياست است. امپرياليسم آمريکا به دنبال تحقق اهداف، نقشه ها و برنامه های درازمدت خود در منطقه است. اعمال سلطه مستقيم بر اين منطقه ژئو استراتژيک (و بر ايران)، کنترل منابع نفتی و ادغام هر چه بيشتر اقتصاد ايران در روند گلوباليزاسيون، نقشی کليدی در اعمال هژمونی آمريکا بر ديگر رقبا و سازماندهی نظم نوين جهانی دارد. مهم برنامه سياسی اقتصادی اجتماعی است که امريکا برای آينده ايران مد نظر دارد. امپرياليسم آمريکا تمايل دارد برنامه خود را از دل يک نابودی سازی بزرگ به پيش برد. روند تدارک جنگ، حتا قبل از جنگ، نقش تعيين کننده ای در صف بنديهای سياسی و آرايش قوای طبقاتی در اين دوره دارد. هر چند ممکن است جنگ نشود، اما امپرياليسم آمريکا مصر است که به هدف خود يعنی اعمال سلطه مستقيم بر ايران دست يابد.

3 – هر چند در محرکهای بنيادين اين نزاع ارتجاعی تغييری صورت نگرفته، اما ما شاهد تغييرات قابل ذکری در صحنه سياست جهانی و اوضاع سياسی و اقتصادی ايران هستيم. تاثير اين تغييرات بر سياستهای طرفين و مشخصا امپرياليسم آمريکا نسبت به جمهوری اسلامی، غير قابل انکار است.

عوامل مهمی مانند به بن بست رسيدن آمريكا در عراق از يكسو و بحران اقتصادی آمريكا از سوی ديگر، محدوديت های زيادی برای هيئت حاكمه آمريكا، و مشخصا جناح بوش، برای آغاز جنگ ديگری در خاورميانه ايجاد كرده است.

مضافا تشديد رقابتهای امپرياليستی (بطور اخص بر سر ايران)، بر محدوديت نقشه های آمريکا افزوده است. عرض اندام مجدد روسيه و مخالفتهای چين و روسيه عليرغم برخی همراهی ها با سياستهای آمريکا و موضع نسبتا غير فعال آلمان در اين رابطه از جمله اين محدوديتها و موانع به حساب می آيند. سياست تهاجمی تر فرانسه نسبت به ايران و همراهی اش با آمريکا بيان اينست كه تغييراتی در تبانی و رقابت ميان قدرتهای امپرياليستی و صف بنديهايشان در حال وقوع است.

تشديد تضاد اساسی عصر، يعنی تضاد ميان مالکيت خصوصی و توليد اجتماعی که به شکل تضاد ميان امپرياليستها، تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازی و تضاد ميان امپرياليسم و خلقهای تحت ستم بروز می يابد، محرک بنيادين چنين وضعيتی است. تجديد ساختار قهری سرمايه در مناطقی از جهان در دستور کار امپرياليسم قرار گرفته است. اين وضعيت آمريکا را به سمت پيشبرد اهداف پايه ای خود از طريق جنگ و سياست های امپراتور مآبانه سوق می دهد. اقتصاد بحرانی و به شدت مقروض آمريکا، اجرای اين سياستها را عاجلتر کرده است. اما ناتوانی های معين در پيشبرد اين سياست، کل هيئت حاکمه آمريکا را بر سر يک دو راهی و در مقابل انتخابی پر خطر قرار داده است. اگر آمريكا از سياستی كه پس از تجاوز به عراق اتخاذ كرد عقب نشينی كند، موقعيت سركردگی اش در نظام امپرياليستی را تضعيف می کند و در آن صورت، حتا خطر يك فروپاشی بزرگ و ظهور بحران های مختلف در صحنه داخلی و بين المللی برای آمريكا محتمل است. اما ادامه سياست فعلی و تجاوز نظامی به ايران نيز خود می تواند به عاملی برای تضعيف سلطه آمريکا بر جهان بدل شود. بويژه آنکه دورنمای پيروزی چندانی برای عمليات نظامی زود فرجام آمريکا متصور نيست.

بازی بر سر ايران برای امپرياليسم امريکا به يك قمار بزرگ تبديل شده است. محاسبه خطرات و ميزان برد و باخت اين قمار است که کش و قوسهای سياست آمريکا در قبال جمهوری اسلامی و راه حل های مختلف برای تغيير رژيم را تعيين می کند.

4 – بحران اقتصادی ايران يکی ديگر از مولفه های جديدی است که طی يک ساله اخير به شکل حاد نمايان شده و بر محدوديتهای امپرياليسم آمريکا برای پيشبرد طرحهايش افزوده است.

همانگونه که انتظار می رفت افزايش درآمدهای نفتی و تزريق آن به اقتصاد معوج و بيمار، به رکود اقتصادی و بحران مالی پا داده است. ابعاد اين بحران به حدی است که می تواند موجب يك فروپاشی عظيم اقتصادی شود. بيکاری وسيع، افزايش نرخ تورم و پائين بودن نرخ رشد، فقيرتر شدن اکثريت مردم، رکود صنايع و زير ظرفيت کار کردن اغلب آنها، ويرانی بخشهائی از اقتصاد کشاورزی (مانند چای، نيشکر و برنج) به دليل واردات بی رويه و ناکارآمدی صنعت نفت به دليل محدوديتهای سرمايه گذاری خارجی (و بخشا ناشی از تحريم های جهانی)، همگی جلوه هائی از اين بحران اند. جلوه هائی که بيش از پيش تضاد ميان قشرها و طبقات تحت ستم را با رژيم جمهوری اسلامی تشديد می کنند و محرک روندهای جديدی در صحنه ايران می شوند.

تعميق بحران و تشديد امواج مقاومت و مبارزه مردم عليه جمهوری اسلامی موجب آن شده که امپرياليسم آمريکا با احتياط بيشتری به مسئله ايران برخورد کند. حضور اين مولفه دست و دل آمريکا را برای پيشبرد طرحهای خود می لرزاند.

اگرچه امروزه آمريکا خواهان تغيير يا فروپاشی رژيم جمهوری اسلامی است ولی خواهان فروپاشی ساختار دولت در ايران و باز شدن ميدانی برای يک انقلاب نيست. تعميق بحران اقتصادی ممکن است نيروهائی خارج از کنترل آمريکا را به صحنه آورد و باعث تغيير يا فروپاشی رژيم در مسيری ديگر شود، مسيری که مطلوب آمريکا نيست.

در عين حال، ظهور بحران اقتصادی اين امکان را نيز برای آمريکا بوجود آورده که فشارهای معينی در جهت پيشبرد طرح های خود به جمهوری اسلامی وارد کند.

اما اضافه شدن بحران اقتصادی به بحرانهای سياسی، تضاد ميان طبقه کارگر و خلق با جمهوری اسلامی را چنان تشديد كرده که ميتواند تضاد ميان آمريکا و جمهوری اسلامی را تحت الشعاع خود قرار دهد. اين واقعيتی است كه آمريكا مجبور است در معادلات خود بحساب آورد، ضمن اينکه نمی تواند به راحتی اين تضاد را در مجرای کشمکش های خود با جمهوری اسلامی کاناليزه کند.

5 – درك صحيح از محرکها و کارکرد بحران اقتصادی اخير و تاثيرات سياسی-اجتماعی آن نيازمند مطالعه و تحقيق بيشتری است. اما بر مبنای شناخت فعلی می توان گفت که اين بحران ريشه در يک بحران عميق ساختاری دارد. پايه اصلی اين بحران چگونگی ادغام بيشتر اقتصاد ايران در اقتصاد جهانی است. روند گلوباليزاسيون که پيش از اين بسياری از کشورهای جهان را در بر گرفته هنوز در ايران گام های اوليه خود را طی می کند. اينكه در دور جديد، ايران چگونه در اقتصاد جهانی ادغام می شود و ميزان، دامنه و سرعت آن چه خواهد بود هنوز مشخص نشده است.

اگرچه طرحهای بازسازی اقتصادی جمهوری اسلامی پس از پايان جنگ ايران و عراق کاملا تحت فرامين بانک جهانی و صندوق بين المللی پول صورت گرفت، اما اين باز سازی ها قسمی بوده است. از نقطه نظر منافع سرمايه داری جهانی، ايران محتاج يک تجديد ساختار اقتصادی مهم و اساسی است. منطق وابستگی به اقتصاد جهانی چنين نيازی را حکم می کند. سياستهای آمريکا – به عنوان سرکرده نظام امپرياليستی و مسئول آن - در قبال ايران از چنين منطقی نيز پيروی می کند. بدون يک تجديد ساختار اقتصادی اجتماعی مهم، اين واحد از اقتصاد جهانی برای سرمايه های امپرياليستی سود آور نخواهد شد.

نفت کماکان در مرکز اين تغيير ساختاری قرار دارد و ساير رشته های اقتصادی ايران بدان بافته شده است. زمينه چينی هائی که تا کنون برای خصوصی سازی صنعت نفت صورت گرفته از نقطه نظر سرمايه های امپرياليستی کافی نبوده و تاراج اين منبع توليدی نيازمند بازگشائی کامل اقتصاد کشور بروی سرمايه گذاريهای خارجی است. صنعت نفت بدون اين سرمايه گذاری ها قادر به سودآوری و رقابت جوئی در بازار جهانی نخواهد بود. ادامه کار و گسترش پروژه های اقتصادی نظير عسلويه نيازمند تغييرات اساسی تر در ساختار اقتصادی ايران است. دامنه اين تغييرات، بسياری از انحصارات و اليگارشی های مالی حاکم (در قالب نهادها و بنيادهای دولتی و شبه دولتی) را نيز در بر خواهد گرفت. به ويژه آن دسته از نهادهای اقتصادی که ديگر برای سرمايه داری بوروکراتيک مقرون به صرفه نيستند، بايد برچيده شوند.

اين ضرورت جابجائی ساختاری است که تاثير بلاواسطه بر تضادهای مختلف از خود بر جای می گذارد. مسئله اين نيست که چنين جابجائی منوط به حل و فصل کشمکش های سياسی ميان آمريکا و ايران است. فی الواقع چنين جابجائی مدتهاست که آغاز شده اما نيازمند يک جهش تعيين کننده است. جهشی که به ناگزير در اقدامات سياسی حاد نمايان خواهد شد.

6 – حذف يارانه بنزين که در تيرماه سال جاری صورت گرفت به طرز فشرده ای بحران اقتصادی و ضرورت تغييرات ساختاری از منظر اقتصاد جهانی و عوارض سياسی آنرا نشان داد. مدتها بود که در هيئت حاکمه جمهوری اسلامی و همچنين نهادهای مالی بين المللی همچون بانک جهانی و صندوق بين المللی پول حذف يارانه های نفتی مورد بحث و جدل بوده است. سياست های اقتصادی نئوليبرالی ايجاب می کند که يارانه ها حذف شوند. همه کشورهای تحت سلطه بايد به اين سياست های سرمايه داری جهانی تن دهند.اگرچه نهادهای مالی جهان به فاکتورها و عوارض سياسی چنين تصميماتی توجه می کنند اما فرامين شان بر مبنای منطق سودآوری سرمايه داری جهانی صادر می شود.

همين سياست های نئوليبرالی ايجاب می کند که صنعت نفت نيز "خصوصی سازی” شود. البته پيشاپيش بخش های گوناگون اين صنعت "خصوصی” شده است. و اين روند در حال شتاب گيری است. در مقابل چنين طرحهائی حتی جناحهای ملی مذهبی نيز مقاومت چندانی از خود نشان نمی دهند. آنان نيز می دانند اين منطقی است كه كليه اقتصادهای وابسته به نظام سرمايه داری محكوم به آنند و آنان می دانند که آن الگوی اقتصادی که دكتر مصدق طرفدارش بود ديگر در جهان کنونی کارکردی ندارد.

ابعاد و تاثيرات بحران اقتصادی حتی سياستهای تبليغی جمهوری اسلامی را تحت الشعاع قرار داد. جناح احمدی نژاد مجبور به اتخاذ اقداماتی شد که يک شبه زيرآب شعارهای عوامفريبانه ای چون"بردن پول نفت به سر سفره های مردم" و "وحدت ملی در مقابل آمريکا" را زد.

اما آن روی سکه چنين اقداماتی بروز اعتراضات توده ای است. رژيم آگاهانه از مدتها قبل تلاش کرد با پيشبرد کارزارهای سرکوبگرانه مانع از خيزشهای توده ای گسترده شود و در اين کار تا حدی نيز موفق شد. اما عليرغم اين پيشگيری ها، خيزش توده ای که در اعتراض به حذف يارانه بنزين صورت گرفت، نشانه ای است از اينکه ايران می تواند همانند اوائل دهه هفتاد بار ديگر صحنه بروز شورشهای توده ای شهری – بويژه در محلات زحمتکشی شود. امری که رژيم طی دهساله اخير توانست با اتخاذ برخی ترفندهای سياسی مانند دوم خرداد و همچنين اختصاص جزئی از درآمدهای نفتی برای بهبود محدود و قسمی شهرک های فقير نشين مانع از آن شود. اين سياست را کابينه احمدی نژاد می خواست به طور محدود به مناطق محروم و دور از مرکز نيز تعميم دهد که با بحران اقتصادی کنونی روبرو شد و تمامی رشته هائی که در اين زمينه بافته بود پنبه شد.

قابل توجه است كه دولت آمريكا نيز تمايل چندانی نشان نداد تا برای اهداف سياسی خود از شورش مردم عليه حذف يارانه بنزين سود جويد و بدان بدمد. تبليغ حول چنين شورشهائی به معنی مخالفت با سياستها و تصميماتی است که نظام سرمايه داری جهانی خود مشوق آنهاست.

7 – با توجه به ارزيابی های فوق، روندهای سياسی احتمالی آتی را می توان اينگونه ارزيابی کرد:

تا آنجائی که به کشمکش سياسی ميان آمريکا و ايران بر می گردد ما با دو روند احتمالی کلی روبرو هستيم. جنگ بزرگ يا معامله بزرگ. هر دو روند احتمالی فوق به اهداف سياسی ارتجاعی خدمت می کنند و از اين نظر براحتی قابل تبديل به يکديگرند و می توانند اشکال متنوعی به خود گيرند، به اين معنا که همراه با جنگ، معامله هم در دستور کار طرفين قرار گيرد.

اگر چه يک جنگ گسترده و اشغال ايران با توجه به محدوديتهای سياسی نظامی آمريکا امکان پذير نيست اما امکان آن هست که امپرياليسم آمريکا بار ديگر جنايت بزرگی را در حق مردم خاور ميانه مرتکب شود. نتايج سياسی اقدامات نظامی (با توجه به درجه تخريبی که ببار خواهد آورد و با توجه به گستردگی حملات نظامی و يا اشغال احتمالی بخشهائی از خاک ايران و عکس العمل ديگر کشورهای منطقه) چندان قابل پيش بينی نيست. عواقب سياسی اقدامات نظامی در داخل آمريکا و در صحنه بين المللی و همچنين عکس العمل مردم ايران روشن نيست. ضعف های ارتجاع و امپرياليسم نمايان خواهد شد و در عين حال شرايط مبارزه طبقاتی در ايران نيز پيچيده تر خواهد شد.

هم زمان با خطر جنگ، امکان سازش و معامله بزرگ ميان آمريکا با جمهوری اسلامی (حداقل با بخشهای مهمی از آن) نيز موجود است. معامله ای که با برخی تغييرات و رفرم های ساختاری در دولت، زمينه را برای پيشبرد طرحهای سياسی، اقتصادی و نظامی آمريکا در ايران و منطقه فراهم کند.

در تاريخ معاصر ايران، ما با نمونه ای از چنين تجديد ساختارهائی روبرو بوده ايم. در ابتدای دهه چهل شمسی امپرياليسم آمريکا با طرح و انجام رفرم ارضی تغييرات مهمی را در اقتصاد و سياست جامعه بوجود آورد. رژيم شاه در ابتدا در مقابل اين تغييرات مقاومت می کرد، اما زمانی که شاه فهميد اگر طرحهای آمريکا را اجرا نکند به کنار نهاده خواهد شد، تن به اجرای آن تغييرات ساختاری داد. قبول آن تغييرات از جانب رژيم شاه به معنای يک تغيير جدی در ائتلاف حکومتی بود. رژيم شاه بخشی از فئودالها و نهاد روحانيت را از قدرت بيرون راند. امروزه نيز چنين زمزمه هايئ از درون هيئت حاکمه اسلامی شنيده می شود. اين مسئله تضاد ميان جناحهای مختلف را حاد می کند زيرا به معنای قربانی شدن منافع اقتصادی سياسی برخی از باندهای حاکم است.

8 - در مقابل هر يک از روندهای احتمالی فوق، گرايشات مختلفی در ميان هيئت حاکمه اسلامی بروز يافته است. اگر چه جناح "جنگ طلب" (موسوم به جناح احمدی نژاد) در مقابل فشارهای آمريکا دچار ترديدهای جدی در زمينه مقابله نظامی شده، اما جنگ برای اينها فرصتی است تا خود را حفظ کنند. در عين حال جناح "صلح طلب" (که به جناح رفسنجانی اتلاق می شود) نيز روی آن حساب می کند که با شعار صلح طلبی هم راه را برای يک معامله بزرگ با آمريکا باز کند و هم برای خود پايه ای در ميان مردم دست و پا کند. قدرت گيری مجدد شخص رفسنجانی و انتخاب وی به عنوان رئيس مجلس خبرگان نشانه تقويت اين گرايش در کل هيئت حاکمه ايران است.

از مدتها قبل خلق افکار وسيعی حول رفسنجانی به عنوان مرد قدرتمندی که می تواند مانع از جنگ شود در جامعه صورت گرفته است. اين تبليغات بخشهائی از جامعه را که مخالف ناامنی، جنگ و تجزيه احتمالی کشور، خواهان يک کاسه شدن قدرت و حل و فصل کشمکش با آمريکا هستند، خطاب قرار می دهد. کسانی که از ترس جنگ و خونريزی به ديکتاتوری های رضا خانی تن در می دهند. اين بخش از جامعه عمدتا تحت تاثير گرايشات موسوم به ملی مذهبی قرار دارند. "صلح طلبی” و "گردن گذاشتن به اجماع بين المللی” قرار است شعاری باشد که مردم را به پای انتخابات آينده بکشد.

جناح رفسنجانی برای پيشبرد سياستهای خود نياز دارد که اتئلاف طبقاتی را که دوران دوم خرداد شکل گرفته بود، به شکل و شمايل ديگری تحت رهبری خود احيا کند. نيروهای ملی مذهبی دوباره به روند مجدد احيای اصلاحات خوشبين شده اند و حتی اخيرا اظهار اميدواری کرده اند که بتوانند در انتخابات مجلس آينده شرکت کنند.

9 – خطرات و فرصتهای نهفته در هر يک از روندهای فوق تاثير مستقيم و بلاواسطه ای بر وظايف سياسی حزب ما و نيروهای جنبش کمونيستی دارد.

در صورت آغاز يک جنگ ديگر در منطقه، شکافهای جدی در کمپ امپرياليستها و مرتجعين بروز خواهد يافت. برخی ساختارهای قدرت دچار فروپاشی خواهند شد. شاهد خلاء قدرت در برخی مناطق ايران خواهيم بود. کمونيستها با خطرات بزرگ و در عين حال با فرصتهای بزرگی برای پيشبرد انقلاب پرولتری روبرو خواهند شد. استفاده از فرصت ها برای پيشبرد انقلاب پرولتری در چنان اوضاعی مستقيما ربط به اين خواهد داشت که آيا ما توانائی آغاز جنگ انقلابی را کسب کرده ايم يا خير.

سوال مرکزی در چنين اوضاعی اين است که آيا پرچم مستقل طبقه کارگر در مقابل دو قطب ارتجاعی برافراشته خواهد شد يا خير؟ نقش و حضور فعال کمونيستها و نيروهای انقلابی در اين صحنه پيچيده، نه تنها از زاويه سرنوشت مردم ايران مهم است بلکه از اهميت جهانی نيز برخوردار است. بر خلاف مورد عراق، در ايران امکان آن هست که کمونيستها و نيروهای انقلابی بتوانند قطب انقلابی خود را در مقابل دو قطب ارتجاعی کنونی سازمان دهند و افق ديگری را پيشاروی مردم جهان ترسيم کنند.

مسلما زمانی که امپرياليستها و مرتجعين رنگارنگ با تکيه به قوای قهری خود صحنه را قرق می کنند، پرولتاريا و خلق نيز بدون سازمان دادن ارتش خود قادر به مقابله با دسائس گوناگون ارتجاعی نخواهند بود. ازهمين رو خيال باطل است که بدون تدارک جدی برای سازمان دادن قوای مسلح انقلابی بتوان با عوارض سياسی – نظامی چنين روندی مقابله کرد. تاکيد بر سياست پايه ای ايجاد قطب سوم، بخشی از اين تدارک است. يكی از خطرناك ترين عوارض فقدان قوای مسلح انقلابی اينست كه مردم ميان قطب های ارتجاعی مختلف تقسيم شوند.

10 – يک جابجائی ساختاری مهم می تواند جامعه را به غليان آورد. در بسياری مواقع آستانه جابجائی های بزرگ، آستانه انقلابات بزرگ نيز هست. به اين شرط که فاکتور ذهنی موجود باشد، کمونيستهای انقلابی از خط صحيحی برخوردار باشند و درست عمل كنند.

در صورتی که نيروهای انقلابی و کمونيست نتوانند از چنين فرصتی سود جويند، خطر آن است که ما شاهد يک عقبگرد جدی در مبارزات توده ای و جنبش انقلابی باشيم. اگر امپرياليستها و طبقات ارتجاعی حاکم قادر شوند در سازش با يکديگر تغييرات ساختاری دلخواه خود را پيش برند و دولت فئودال کمپرادوری ايران را با انجام پاره ای رفرمها تر و تازه کنند، خطر آن هست که با يک دوران افت در مبارزه طبقاتی روبرو شويم. اين قبيل تغييرات ساختاری فقط مختصات سرمايه داری انحصاری بوروکراتيک را عوض نخواهد کرد، بلکه بر قشر بنديهای طبقه کارگر و خلق هم تاثير خواهد گذاشت و خطر آن خواهد بود که چپ کنونی ايران در اثر چنين رفرمهائی به حاشيه رانده شود. درست است که تجديد ساختار سرمايه به معنای نابودی بخشهائی از مولدين جامعه و فقر و فلاکت بيشتر برای اکثريت جامعه خواهد بود، اما بايد از تحليلهای يک جانبه و مکانيکی دوری جست. تحليل هائی مبنی بر اينکه در هر صورت تضاد ميان پرولتاريا و خلق با اين نظام ارتجاعی حادتر و حادتر خواهد شد و وظيفه کمونيستها انتظار کشيدن برای آن است. اين يک تصوير عاجزانه از روندهای مبارزه طبقاتی و نقش عنصر آگاه است. مسئله اين است که بدون حضور يک جنبش کمونيستی فعال که خود را نوسازی کرده باشد (دراين مورد به بخشهای بعدی گزارش رجوع شود) نمی توان از پس عوارض ايدئولوژيک سياسی چنين رفرمهای ساختاری بر آمد و توده ها را حول پرچم انقلاب بسيج کرد.

مقابله با چنين خطراتی اساسا منوط به آنست كه طبقه كارگر و توده ها درک روشنی از جامعه آينده داشته باشند. به اين ترتيب است كه دنباله رو آلترناتيوهای بورژوائی در اشکال گوناگونش (مانند انقلاب مخملی که خود طريقی برای پيشبرد رفرمهای حکومتی است) نخواهند شد. از همين زاويه بسيار مهم است که از هم اکنون توده های مردم درگير اين مسئله شوند که چه انقلابی، چه تغييراتی و چه نوع قدرت دولتی می خواهيم و برايش چه مبارزه ای را بايد پيش بريم. توده های مردم از کارگران تا زنان و دانشجويان و دهقانان همه و همه بايد به مقاومت عليه همه و هر گونه مظالمی که به آنان می شوند برخيزند اما همه اينها بايد به هدف انقلاب کردن و نابود کردن اين جامعه کهن متصل شود. مبارزه بر سر مطالبات امروز را بايد در چارچوبی به پيش برد که به آزادی حقيقی منتهی شود. اکنون وقت آن است که کمونيستهای ايران شعارهای ويژه ای را برای کسب قدرت کارگران و خلق تدوين کنند و آن را به پرچم مبارزه و مقاومت مردم تبديل کنند. وقت آن است که کمونيست ها برنامه خاص خود را در جهت تقويت نقش ايدئولوژيک سياسی مستقل پرولتاريا، تقويت انترناسيوناليسم پرولتری و در چارچوب سياست قطب سوم جلو گذارند. برنامه ای که به مسائل کليدی چون جدائی دين از دولت، آزاديهای سياسی و همگانی، رهائی از سلطه سياسی اقتصادی امپرياليسم، خواسته های رفاهی توده ها، مسئله زنان، مسئله ملل تحت ستم و مسئله ارضی پاسخ دهد.

11 –رشد مبارزات توده ای، بالاخص در دورنما قرار گرفتن بپاخيزی مجدد شورشهای شهری و گسترش آنها می تواند روندهای ارتجاعی را کاملا تحت الشعاع خود قرار دهد. به قول يکی از اصلاح طلبان خطر فقط "انقلاب مخملی” نيست، "انقلاب کلنگی” هم رژيم را تهديد می کند.

 تبديل شورشهای قهری به سر منشا تحولات انقلابی مهم، اساسا مشروط به درجه آگاهی توده ها و عملکرد نيروهای انقلابی بستگی است. تا زمانی که کمونيستها و نيروهای انقلابی نتوانند نقش مستقلی ايفا کنند خطر آن هست که اين قبيل شورشها نيز در ميان مدت و درازمدت به ذخيره نيروهای ارتجاعی يا طرحهای امپرياليستی بدل شوند.

با وجود اينكه روحيه مخالفت سياسی با رژيم همه گير شده، اما اين روحيه هنوز به مبارزه آشکار و رو در رو با رژيم در سطح گسترده گذر نکرده است. فشار اقتصادی فزاينده بر نارضايتی مردم افزوده است، در هر کوی و برزن مردم اين نارضايتی را بروز می دهند و نسبت به مبارزات جاری در سطح جامعه همدلی نشان می دهند، اما برخورد همدلانه با مبارزات قسمی در گوشه و کنار کشور جای يک اقدام مبارزه جويانه و سراسری را نمی گيرد.

دليل چندی برای اين وضعيت موجود است. بالا گرفتن کشمکشهای ميان رژيم و آمريکا و خطر يک جنگ ويرانگر و گسترش ناامنی و بی ثباتی، ترديد و انتظار را در ميان مردم دامن می زند. البته بر اين ترديد و انتظار مهر طبقات ميانی خورده است که آنرا فعالانه در سطح وسيع در جامعه اشاعه می دهند.

رژيم تلاش می کند با برخی مانورهای سياسی مانند "طرح امنيت اجتماعی” و مقابله با ناامنی و بی ثباتی اين گرايشات را با خود هم زبان کند. اما زمانی که اعدام های وحشيانه و علنی از جوانان محلات زحمتکش شروع شد، ترديد ها به کنار رفت و حمايت اوليه و مشروط جای خود را به بيزاری و مخالفت داد. البته اين به معنای آمادگی برای همراهی با شورش اقشار و طبقات تهيدست نيست. شکل گرفتن يک قشر جوان شورشی در محلات زحمتکشی نشانگر پتانسيل بالای مبارزاتی در ميان مردم تهيدست شهری است.

اما واقعيت ديگری نيز عمل می کند که هر چند مربوط به فاکتور ذهنی است اما نقش و تاثير عينی بسزائی دارد. اين واقعيت فقدان دورنمای ايدئولوژيک سياسی انقلابی در ميان مردم است. برای مردم معنای پيروزی و چگونگی دست يابی بدان مشخص نيست. در ميان اکثريت مردم تصويری از آينده و افقی که بايد برای آن مبارزه کنند يا موجود نيست يا بسيار ضعيف است. اين امر بر ترديدهای همگانی می افزايد. بويژه اينکه تجربه منفی انقلاب 1357 کماکان بر اذهان سنگينی می کند. تجربه ای که نه تنها موجب بهبود اوضاع نشد بلکه وضعيت را بدتر کرد. اين مسئله بر بستر شکستهای پرولتاريا در حفظ قدرت خويش در شوروی و چين در قرن بيستم ابعاد حادتری بخود می گيرد. بدون روشن کردن مختصات جامعه آينده و بر مبنای جمعبندی علمی از تجارب انقلابی گذشته و چگونگی حل مشکلات جديدی که بر سر راه ساختن جامعه سوسياليستی وجود دارد، نمی توان بر ترديدهای ميان اقشار پيشروئی که به مبارزه کشيده می شوند فائق آمد. تا زمانی که به قول لنين پيشروان طبقه کارگر و توده ها توسط يک ايدئولوژی انقلابی تسخير نشده باشند، انقلاب پرولتری امکان ناپذير است.

از اين زاويه تبليغ و ترويج کمونيسم انقلابی در ميان طبقه کارگر و مردم ، برای تقويت روندهای انقلابی در جامعه به منظور آغاز جنگ خلق از اهميت تعيين كننده ای برخوردار است. از همين زاويه نوسازی جنبش کمونيستی ايران با جمعبندی انقلابی و نقادانه از تجارب پرولتاری بين المللی در ساختمان سوسياليسم و پاسخگوئی به سئوالات زمانه ضرورت حياتی دارد.   n

 

 

دفاع از ميهن اسلامی يا سنديکای آمريکائی

 

تهديدات نظامی آمريکا عليه ايران و تشديد تضادهای ميان امپرياليستها و جمهوری اسلامی، صحنه مبارزه طبقاتی را در ايران پيچيده تر از هميشه کرد. اين وضع بر جنبش چپ ايران تاثيرات مثبت و منفی بزرگی گذاشت و صف آرائی های گذشته را دستخوش تغييرات مهم کرد. اکثر سازمان ها و احزاب منتسب به جنبش کمونيستی و چپ، موضع ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی روشنی را اتخاذ کردند. آنان هشيارانه خطر افتادن مردم به دام انتخاب ميان دو قطب ارتجاع و امپرياليسم را تشخيص دادند و برای عوض کردن معادله های سياسی به دخالتگری پرداختند. جناح چپ جنبش دانشجوئی و گرايشات چپ درون جنبش زنان نيز بخوبی اين موضع ضد ارتجاع ضد امپرياليستی را در مبارزات خود بازتاب داده و آن را تبديل به قطب راهنمای مبارزات سياسی انقلابی کردند. به جرات می توان گفت خط ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی با وجود آنکه هنوز ضعيف است جای مهمی را در صحنه سياسی کشور اشغال کرده است.

اما دو گرايش راست در مخالفت با اين موضع سربلند کرده اند که نقد هر دوی آنها برای استحکام و تقويت جنبش چپ انقلابی بسيار مهم است. يکی از اين گرايشات با شعار ميهن پرستی به ميدان آمده و تحت لوای "ضديت با امپرياليسم" سمت گيری با جمهوری اسلامی را تبليغ می کند. از سوی ديگر، گرايشی در نقطه مقابل اين خط وجود دارد که تحت لوای ضديت با جمهوری اسلامی، سمت گيری با آمريکا و نقشه های آن را تبليغ می کند. لازم به تذکر است که قصد ما منتسب کردن حاملين اين گرايش ها يا خطها به جمهوری اسلامی يا آمريکا نيست. خير! هدف ما نقد خطهاست تا کمکی باشد برای ممانعت از خطاها. به اعتقاد ما عامل عمده در رشد اين گرايش های غلط ضعيف بودن قطب انقلاب و همزمان بروز شرايط بسيار پيچيده در صحنه سياسی کشور است. اگر اين شرايط پيچيده سياسی به اوضاع جنگی منجر شود، مطمئنا اين گرايش های غلط تشديد خواهند شد. زيرا در شرايط بروز جنگهای ارتجاعی، گريش بورژوائی  رفتن به زير بال يکی از دولتهای درگير در جنگ، چندين برابر می شود. اين گرايش خودبخودی همواره در ميان توده های مردم توليد می شود اما خطر هنگامی است که عده ای دست به تئوريزه کردن اين گرايشهای بورژوائی می زنند.

 

دفاع از ميهن يا دفاع از حق حاکميت مردم

در جنبش چپ، سخنگوی علنی و صريح گرايش اول "حزب کار" (نشريه توفان) است. توفان معتقد است، امروزه وظيفه طبقه کارگر "دفاع از ميهن" است. اما توفان با اتکاء به چه نيروئی می خواهد از ميهن دفاع کند؟ نشريه توفان در مقاله ای تحت عنون " دسيسه های امپرياليسم وصهيونيسم در ايران و لزوم مبارزه با تشتت نظري!" در خصوص سپاه پاسداران می نويسد، «جناح ديک چينی با طرح اعلام کردن سپاه پاسداران به عنوان يک سازمان تروريستی، سپاهی که خوب يا بد بهر صورت ارگان رسمی يک دولت رسمی است، راه را برای اقدامات تحريک آميز "قانونی” آمريکا باز کرده است.» (توفان شماره 92) به اين ترتيب، توفان شرمگينانه و با جملات دو پهلو مانند "خوب يا بد"، بر ماهيت ارتجاعی سپاه پاسداران بعنوان بازوی سرکوبگر جمهوری اسلامی خاک می پاشد و راه را برای معرفی آن بعنوان "نيروی آزاديبخش" که بايد "دفاع از ميهن" را بر عهده بگيرد و از حمايت مردم نيز برخوردار شود، باز می کند. گفتنی است که نشريه توفان، در زمان تهاجم اسرائيل به لبنان، از نيروهای بنيادگرا و ارتجاعی حزب الله پشتيبانی کرد و در تحليل های خود از اوضاع عراق، عمليات نظامی بنيادگرايان اسلامی سنی و شيعه را " مبارزات آزاديبخش و قهرمانانه مردم عراق" توصيف کرد. اينبار نيز در ايران تحت عنوان "مبارزه ضد امپرياليستی” و "دفاع از ميهن" همان نظرات را تکرار می کند.

اين سياست "دفاع از ميهن" دقيقا منطبق بر سياست جمهوری اسلامی است که می خواهد تحت لوای "دفاع از ميهن" در مقابل "تجاوز بيگانه" شکاف فزاينده ی ميان خود و مردم را پر کند، زشتی روابط ستمگرانه اجتماعی و اقتصادی را که بر اکثريت مردم تحميل کرده است بپوشاند و از اين رهگذر يک طول عمر ديگر برای خود دست و پا کند. آيا به وی اجازه خواهيم داد؟ هرگز! آيا اجازه خواهيم داد جمهوری اسلامی تحت عنوان "دفاع از ميهن" برای ارتش، سپاه پاسداران و نيروهای امنيتی جنايتکار خود مشروعيت و پايه بخرد؟ هرگز! مرتجعينی را که در حال غرق شدن هستند نبايد نجات داد. بايد بر سرشان کوفت تا عميق تر در باتلاق فرو روند.

جدا کردن "ميهن" از دولتی که بر آن حکومت می کند، بر مسئله مرکزی انقلاب که تشخيص دوستان و دشمنان انقلاب است، پرده می افکند و توهمات ارتجاعی در ميان مردم می پراکند. از دشمن هم می توان برخی چيزها را آموخت. اخيرا مصباح يزدی در يک جلسه خصوصی گفته است: اسلام برای ايران نيست بلکه ايران برای اسلام است. بگذاريد ما هم بگوئيم: ميهن برای مردم است و نه مردم برای ميهن. مردم بايد از کاشانه خود در مقابل هر متجاوزی دفاع کنند. اين حق شان است. اما اين کاشانه امروز تحت اشغال جمهوری اسلامی است. اگر ايران به اشغال ارتش آمريکا در آيد، بازهم مردم بايد برای دفاع از کاشانه خود بپا خيزند. آيا بايد از اتحاد و يگانگی ايران دفاع کرد؟ بله بايد دفاع کرد. اما جمهوری اسلامی پيشاپيش ايران را تکه تکه کرده است: زن نصف مرد است؛ فارس برتر از کرد و ترک و عرب و بلوچ است؛ شيعه برتر از سنی و بهائی و يهودی و مسيحی و زرتشتی است؛ حزب الله حق بيان و سنديکا و مطبوعات و تظاهرات دارد اما اکثريت مردم ندارند؛ و مزخرفات قرون وسطائی از اين قبيل. و کيست نداند که جمهوری اسلامی دست رژيم شاه را در حراج ايران از پشت بسته است. پس حمايت از يگانگی ايران در گرو سرنگونی اين رژيم است. يگانگی ايران فقط با دفاع از خاک آن بوجود نمی آيد بلکه با مبارزه مردم عليه تاريک انديشی دينی و عقب ماندگی، عليه بردگی زنان، عليه بی حقوقی کارگران و نابودی دهقانان و ستم گری ملی بدست می آيد. مهمترين حق مردم حق انقلاب کردن و استقرار حکومت خودشان است. يگانگی ايران با شکل گيری يگانگی اکثريت مردم ايران تضمين می شود و فقط يک انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی می تواند اينکار را بکند.

 

از مائوتسه دون مايه نگذاريد

افراد "حزب کار" (نشريه توفان) برای موجه جلوه دادن نظريه خود مبنی بر دفاع از جمهوری اسلامی در شرايط تهديدات نظامی آمريکا، از مائوتسه دون هم مايه می گذارند. جالب است که داريوش همايون نيز برای مقبول جلوه دادن وحدت با جمهوری اسلامی در مقابل حمله آمريکا، از مائو مايه می گذارد. او که اعلام کرده در صورت حمله آمريکا به ايران در کنار جمهوری اسلامی خواهد ايستاد، می گويد اين حرکت شبيه اتحاد مائو با چيانکايچک در جريان حمله امپرياليسم ژاپن به چين است. هم اشاره داريوش همايون ِ ضد کمونيست به مائو حيرت انگيز است و هم اشاره "حزب کار" (نشريه توفان) که يکی از وجه مشخصه های تاريخی اش ضديت با مائوتسه دون بوده است. با اين وصف بايد نگاهی به استدلال ايشان بکنيم. در سال 1937 هنگامی که ژاپن به چين حمله کرد و بخش هائی از آن را به اشغال در آورد، يک جنگ داخلی گسترده ميان نيروهای کمونيست به رهبری مائوتسه دون با دولت چيانکايچک در جريان بود. دولت چيانکايچک که وابسته به امپرياليسم آمريکا بود فقط بخش هائی از چين را تحت کنترل داشت و مناطق وسيعی از روستاهای چين مناطق پايگاهی سرخ تحت حاکميت حزب کمونيست بود. ارتش سرخ تصميم گرفت در جبهه جنگ با دولت چيانکايچک آتش بس کند تا بتواند ارتش ژاپن را مغلوب کند بخصوص آنکه ژاپنی ها آتش حملات خود را بر مناطق کمونيستی متمرکز کرده بودند. چيانکايچک از اين آتش بس، سر باز می زد زيرا می خواست با کمک ژاپن کمونيستها را تضعيف کند. اما کمونيستها با جلب نظر ژنرالهای ميهن پرست، او را منزوی و مجبور به اين آتش بس کردند.

جالب اينجاست که قريب به هفتاد سال بعد کسانی مانند "حزب کار" برای توجيه سياست های سازش طبقاتی خود به آن تجربه اشاره می کنند. اين يک روش کاملا ايده آليستی است زيرا اينان تجربه 29 سال مبارزه طبقاتی در ايران را کنار گذاشته و به تجربه ی يک مقطع از انقلاب چين آنهم در هفتاد سال پيش می چسبند. اما جدا از اين مسئله، سوء استفاده کنندگان از تجربه چين، يک نکته "کوچک" از آن تجربه را ناگفته می گذارند و آن نکته "کوچک" اين است که کمونيستهای چين دارای ارتش سرخ چند ده هزار نفره و مناطق پايگاهی و دولت خود بودند و از موضع يک دولت وارد آتش بس و اتحاد موقت با دولت چيانکايچک شدند و نه از موضع هوراکش برای دولت چيانکايچک. کمونيستها با زير پا گذاشتن حقوق توده های زحمتکش چين وارد اين آتش بس و اتحاد موقت نشدند بلکه رژيم چيانکايچک را مجبور به برسميت شناختن مناطق پايگاهی سرخ و حاکميت کمونيستها در آن و حتا انجام برخی رفرمها به نفع دهقانان در مناطق "سفيد" (مناطق تحت اشغال چيانکايچک) کردند.

در ضمن بايد به متخصصين "اتحاد مائو با چيانکايچک" يادآوری کنيم که مائوتسه دون همواره بر لاينفک بودن مبارزه ضد ارتجاعی و ضد امپرياليستی تاکيد می کرد. اگر امروز نيز کسی خواهان مبارزه پيگير عليه امپرياليسم است بايد همزمان عليه دولت حاکم در ايران و برای سرنگونی آن مبارزه کند. امپرياليسم هيولای پست کوه نيست که يکباره حمله می کند بلکه در حيات اقتصادی و اجتماعی و حاکميت سياسی ايران بافته شده است. امروزه هر گونه سمت گيری با يکی از دو قطب آمريکا و جمهوری اسلامی هردو را تقويت خواهد کرد. مبارزه موثر عليه هر يک مستلزم مبارزه عليه آن ديگری نيز هست. اين است ديالکتيک واقعی مبارزه طبقاتی امروز.

 

جنگ و "دفاع از مدنيت"

برخی نيروهای چپ که موضع صريح ضد ارتجاع ضد امپرياليستی دارند، دارای اين درک اشتباه اند که در صورت وقوع جنگ (که بدون شک ويرانگرخواهد بود)، اول بايد برای حفظ آنچه که "مدنيت ايران" می خوانند مبارزه کرد و جلوی جنگ را گرفت و بعد به سراغ مبارزه طبقاتی يا انقلاب رفت. اما اين "اول" و "دوم" ها هيچوقت عملی نمی شود. نه بخاطر آنکه نيت کسانی که اين درک را دارند، حسنه نيست. بلکه بدليل آنکه در زندگی واقعی روند جنگ امپرياليستی بخشی از تقويت ساختارهای دولت ارتجاعی در ايران است؛ ارتجاع و امپرياليسم بخشی از کارکرد يک نظام واحد جهانی اند و در جهان واقعی نمی توان آنها را از يکديگر جدا کرد. هر گونه مقابله با امپرياليستها (چه طرح های جنگی آنان باشد و چه طرح های ديگرشان) بايد بخشی از انقلاب باشد و به آن خدمت کند. طبيعی و روشن است که وظيفه کمونيستها سازمان دادن مقاومت و مبارزه مردم بخصوص زحمتکشان عليه همه و هر گونه ستمگری مرتجعين و امپرياليستهاست. اين شامل مبارزه عليه جنگ هم می شود. اما همه اين مقاومت ها بايد به گونه ای پيش برده شوند که به تحقق استراتژی انقلاب خدمت کنند. وقتی خطر جنگ جلوه گر می شود، سوال اين نيست که آيا وظيفه انقلاب کردن مقام "دوم" است يا "اول" بلکه سوال اين است که در شر ايط خطر جنگ يا بروز جنگ، راه انقلاب را چگونه بايد گشود. انقلاب، يک وظيفه استراتژيک است و در هيچ شرايطی عوض نمی شود مگر زمانی که متحقق شود. زمانی که اوضاع خاص عوض می شود، کمونيستهای انقلابی بخاطر آنکه در کار تغيير جهانند (بر خلاف دگماتيستها که فقط در کار شعارپردازی اند) بايد دست به تحليل مشخص از شرايط مشخص بزنند و برای آن شرايط خاص سياست خاص داشته باشند. اما هدف از اين کار چيست؟ هدف از اينکار باز کردن راه انقلاب از ميان پيچ و خم های شرايط خاص است.

مبارزه عليه امپرياليسم را نيز نمی توان به بهانهء اينکه "جمهوری اسلامی عمده است" کنار گذاشت و بدتر، آن را بعنوان يک مبارزه "پوپوليستی” و ساقط از اعتبار اعلام کرد. افاده هائی مانند اينکه "مبارزه ضد امپرياليستی، پوپوليسم است" در واقع عذری است برای ارتکاب يک "گناه". در زير به اين گرايش می پردازيم.

 

آمريکا بدنبال استقرار دموکراسی و حق سنديکا در ايران نيست

در جنبش چپ يک گرايش راست ديگر (که درست نقطه مقابل خط ميهن پرستی است) سر بلند کرده است که بطور کلی گرايش به سمت گيری با آمريکا دارد. لازم به تذکر است که بحث ما بر سر يک گرايش فکری است و نه وابستگی کسی به جائی. برخی از حاملين اين گرايش استدلال می کنند دشمن عمده ی مردم خاورميانه بنيادگرائی اسلامی است و نه امپرياليسم آمريکا. برخی ديگر، ربطی ميان منافع طبقه کارگر با مبارزه ضد امپرياليستی نمی بينند. در اينجا ما به بحث با يک نمونه از اين طيف می پردازيم و بيانيه ای را که اخيرا تحت عنوان "در باره سياست بين المللی جنبش کارگری ايران" منتشر شده است خطاب قرار می دهيم. (رجوع کنيد به نوشته ای تحت عنوان "بيانيه درباره سياست بين المللی جنبش كارگری ايران" به امضای افشاری، پيام، خسروشاهی، شفيق و فرد به تاريخ اکتبر  2007 در سايت www.omied.net)

لب کلام اين بيانيه مخالفت با مبارزه ضد امپرياليستی و ضد جنگ و ضد گلوباليزاسيون سرمايه داری است. امضا کنندگان بيانيه، در نقد مبارزه ضد امپرياليستی می نويسند اين مبارزه ربطی به منافع کوتاه مدت و درازمدت طبقه کارگر ايران ندارد و اصولا نشئت گرفته از مقاصد يا باورهای ايدئولوژيک مائوئيستهاست.

نکته ای که در سراسر "بيانيه" جلب توجه می کند تاکيدات مکرر بر اينست که طبقه کارگر ايران فقط با رژيم جمهوری اسلامی روبروست. نظام جهانی سرمايه داری کاملا از معادله طبقاتی در ايران غايب است. می نويسند: « مبارزه‌ی کارگران برای دست‌يابی به‌ تشکل مستقل خود با نيروی متحد دولت و طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران روبروست. در اين جنگ نابرابر قوای متحد دولت و همه‌ی ابزارهای سرکوبگر آن، از قوه قضائيه تا زندان و ارتش و پليس و سپاه و ديوانسالاری انگلي‌اش، دست در دست صاحبان سرمايه؛ از صنايع به ‌اصطلاح ملی و مستقل گرفته تا تجارت و غيره، به‌پشتوانه همه‌ی مبلغان، فيلسوفان، اقتصاددانان، مورخان و ايدئولوگ‌های معمم و مکلايش؛ از مذهبی و اصلاح‌طلب تا ليبرال و نوليبرال، مدرنيست و پُست مدرنيست در مقابل طبقه‌کارگر قرار گرفته‌اند ...». در اين شمارش همه هستند جز آنانی که سياست های اقتصادی کلان ايران را ديکته می کنند! عجيب نيست؟ در سياره ای که اين دوستان زندگی می کنند، بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و مراکز مالی سرمايه داری جهانی دفتر ندارند و کارگران در نتيجهء سياستهای خصوصی سازی نئوليبرالی بيکار نمی شوند. دوستان: حداقل می توانيد از عملکرد "سازمان جهانی کار" که فقط مامورين دست چين شده ی جمهوری اسلامی را برسميت می شناسد به اين حقيقت پی ببريد که جمهوری اسلامی مجری و گرداننده و شريک نظام سرمايه داری جهانی اينهاست. هدف امپرياليسم آمريکا نه رقابت با جمهوری اسلامی بر سر "جغرافيای سياسی” است (آنطور که "بيانيه" می گويد) و نه بقول شما "دموکراسی طلبی”. بلکه چاره جوئی برای اقتصاد سرمايه داری جهانی و دردهای بی درمان آن است. هدف آمريکا، تحکيم امپراتوری سرمايه داری هار نئوليبرال به سرکردگی خودش است. طبقه کارگر نه تنها در درازمدت بلکه از همين امروز بايد عليه اين صف آرائی جهانی مبارزه کند.

"بيانيه"، امپرياليسم را "دشمن فردا" معرفی کرده و مبارزه با آن را خدمت به جمهوری اسلامی می داند و می گويد: «کسی که دشمنان فردای طبقه‌کارگر سوسياليست را ـ‌امروز‌ـ برجسته مي‌کند و کارگران را به‌مبارزه با آن‌ها فرا مي‌خواند، آب به‌آسياب دشمنِ امروزي‌اش مي‌ريزد.» اين حکم در صورتی درست است که امپرياليسم "دشمن فردا" باشد. بر خلاف ذهنيات بيانيه نويسان، ميان دولت جمهوری اسلامی و نظام بين المللی سرمايه داری نمی توان ديوار چين کشيد زيرا چنين ديواری در جهان واقعی موجود نيست. امروزه، پيکان مبارزه طبقه کارگر و همه خلق بايد سرنگونی جمهوری اسلامی باشد اما سرنگونی واقعی جمهوری اسلامی و نه سرنگونی صوری آن، گسست از نظام اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک سرمايه داری جهانی را طلب می کند و اين واقعيت بايد از همين امروز در مبارزات طبقه کارگر پژواک داشته باشد.

يکی از استدلال های بيانيه در رد ضرورت مبارزه ضد امپرياليستی اين است که جمهوری اسلامی از شعارهای ضد امپرياليستی و ضد آمريکائی برای سرکوب طبقه کارگر و مردم استفاده کرده است. بله، درست است! اما آيا شعارهای ضد امپرياليستی جمهوری اسلامی تغييری در ماهيت امپرياليسم بعنوان دشمن طبقه کارگر و خلق و بعنوان تکيه گاه نظام جمهوری اسلامی می دهد؟ بيش از هشتاد سال است که دولت مکزيک با شعار ضد امپرياليسم يانکی گذران می کند، اما کيست نداند که مکزيک عميقا وابسته به امپرياليسم آمريکاست. نظام اقتصادی-اجتماعی ايران با تمام دهشتها و روابط استثماری سرمايه داری و ماقبل سرمايه داريش، با تمام روبنای سياسی و ايدئولوژيک خفقان آورش، بدون ارتباط ارگانيک با نظام سرمايه داری جهانی (يعنی امپرياليسم) اصلا توليد و بازتوليد نمی شود. هم اتحاد ديرينه ی ميان امپرياليسم آمريکا و جمهوری اسلامی و هم تضاد خصمانه ی امروزی شان، هر دو محصول کارکرد نظام سرمايه داری جهانی و جواب به نيازها و ضرورتهای آن است. اصولا نمی توان اين دو را از يکديگر جدا کرد. بهمين دليل اتخاذ سياست مبارزه عليه هر دو دشمن – امروزه با تاکيد بر مبارزه انقلابی عليه جمهوری اسلامی و برای سرنگونی آن- برای مبارزه طبقاتی طبقه کارگر ضرورتی حياتی است. در عصری که تمام جهان در يک نظام اقتصادی و سياسی واحد تحت سرکردگی امپرياليسم ادغام شده است، نه سياست ملی را می توان از سياست بين المللی جدا کرد و نه اقتصاد را از سياست. و جنبش کارگری نمی تواند خود را از سياست مبارزه ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی کنار بکشد.

بيانيه، پاسخ هائی را که در جنبش سياسی ايران به اوضاع کنونی (تضاد آمريکا با جمهوری اسلامی و احتمال جنگ) داده شده را به سه دسته تقسيم می کند و می گويد: يک دسته از بازار آزاد و دموکراسی غربی طرفداری می کنند؛ يک دسته از مبارزه سنتی ضد امپرياليستی و يک دسته هم با هر دو طرف مخالفند.

در توضيح گرايش دوم می نويسد: « جنبش سنتی ضدامپرياليسم، که امروز در پرتو تحولات منطقه، جنگ‌های افغانستان و به‌ويژه عراق و هم‌چنين سياست توسعه‌طلبانه و راسيستی اسرائيل، با تحرکی دوباره به‌ميدان آمده و طبقه‌کارگر را به‌عنوان نيروی اصلی مبارزه ضدامپرياليستی معرفی مي‌کنند. اين نيز طيفی است گسترده که از بازماندگان دست راستی سنت‌های مختلف ضدامپرياليستی تا مائوئيست‌ها را دربرمي‌گيرد.»

در جواب به بيانيه نويسان بايد بگوئيم:

 تا آنجا که به ما مائوئيستها مربوط است، ما از زمانی که جورج بوش ايران را تهديد به حمله نظامی کرد اوضاع پيچيده سياسی کنونی را پيش بينی کرديم و سياست صحيح ضد جمهوری اسلامی، ضد امپرياليسم آمريکا را پيش گذاشتيم و در دو سال گذشته هم از طريق نقد و هم از طريق عمل، برای شکل گيری يک قطب سوم در مقابل هر دو خصم و در مقابله با گرايش به سمت گيری با اين يا آن، تلاش کرده ايم. اين حقيقت، هم در اسناد ثبت است و هم در اذهان. در ضمن بخاطر بياوريد هنگامی که اسانلو به احمدی نژاد فراخوان "وفاق ملی” داد برخی از شما از آن بعنوان يک "تاکتيک" حمايت کرديد.اين نيز ثبت است. در هر حال، با "راست" خواندن ديگران ايز گم نکنيد. واقعيات سرسخت زندگی را با ادعا نمی توان عوض کرد. تذکر اين نکته را برای ممانعت از پخش شايعات دروغ لازم دانستيم و از رفقای صادق و دلسوزی که در خارج کشور در رابطه با حمايت از جنبش کارگری فعاليت می کنند تقاضا می کنيم در مقابل اين گونه شايعه پراکنی ها سکوت نکرده و با آن بطور جدی مقابله کنند زيرا کمونيستها به اندازه کافی زير حملات بورژوازی بين المللی و رژيم جمهوری اسلامی هستند.

امضا کنندگان بيانيه ضمن دادن تعريفی بديع از "انترناسيوناليسم" صحبت از لزوم استفاده از "شکاف" های ميان امپرياليسم و جمهوری اسلامی می کنند و می گويند: «... انترناسيوناليسم برای طبقه‌کارگر ايران معنايی به‌ مراتب بيش ‌از هم ‌بستگی بين‌المللی آرمان ‌گرايانه و نمادين دارد. پيوند با متحدان بين‌المللی ازيکسو و استفاده از شکاف بين جمهوری اسلامی و غرب برای رساندن صدای خود به‌گوش توده‌ی وسيع کارگران ـ‌امروزـ يکی از نيازهای حياتی و فوری فعالين جنبش کارگری است.» خوبست اين دوستان تعريف خود را از اين نوع انترناسيوناليسم واضح تر بگويند و از استفاده ابزاری از اين کلمات برای موجه جلوه دادن استراتژی و تاکتيکهای خود پرهيز کنند. حزب توده هم حمله شوروی به افغانستان را "انترناسيوناليسم" قلمداد می کرد. تئوری "استفاده از شکاف" ها نيز در جنبش چپ ايران بيش از حد دستاويز گرايشات راست و توجيهی برای سمت گيری با يکی از طرفين تضاد بوده است. در اين بيانيه نيز چنين است. فقط به چند جمله زير خوب توجه کنيد:

«متحدين امروز طبقه‌کارگر ايران را براساس گره‌گاه‌های امروزِ مقابل جنبش‌کارگری بايد تبيين کرد و نه براساس مصاف‌های فردای آن.» « طبقه‌کارگر نمی ‌تواند از نيروي‌های متحد امروزي‌اش صرفنظر کرده و در انتظار درخشش پرچم توده‌ای راديکال کارگران در ديگر کشورها بنشيند. طبقه‌کارگری که از استقلال عمل و رأی برخوردار باشد، بايد بتواند با هشياری به‌تنظيم رابطه خود با نيروهای مؤثر در جهان امروز بپردازد.»

بايد به اينان گفت "دشمنان مصاف های فردای طبقه کارگر" از کره مريخ نخواهند آمد بلکه پيشاپيش بخشی تعيين کننده از ساختار طبقاتی در ايران هستند. بهتر است طبقه کارگر ايران همانا در جستجوی اتحاد با کسانی باشد که امروز "ضعيف و غير موثرند" اما از جنس خود طبقه کارگرند.

بيانيه می گويد، طبقه کارگر بايد « با هشياری به تنظيم رابطه خود با نيروهای موثر در جهان امروز بپردازد». اما، کيست نداند که "رابطه" بر دو نوع است: رابطه ی اتحاد يا مبارزه! راه نجات طبقه کارگر ايران در پيش گرفتن رابطه ی مبارزه با "نيروهای موثر" جهان امروز است.

بيانيه بر ضعيف بودن جنبش سوسياليستی بين المللی طبقه کارگر خيلی تاکيد می کند و نمی خواهد منتظر "درخشش پرچم توده ای راديکال کارگران" بنشيند! بله، جنبش سوسياليستی بين المللی طبقه کارگر ضعيف است. از زمان واژگونی سوسياليسم ابتدا در شوروی و سپس در چين و احيای سرمايه داری در اين دو کشور و براه افتادن کارزار ضد کمونيستی بين المللی توسط سرمايه داری جهانی، جنبش انقلابی طبقه کارگر در سراشيب بوده است. اما چاره اين نيست که سراغ "نيروهای موثر" (يعنی استثمارگران و نهادهای وابسته به آنان) برويم. راه چاره اش اين است که طبقه کارگر ايران بشود پرچم مبارزات راديکال توده ای. طبقه کارگر ايران تحت رهبری کمونيستهای پيگير و مصمم بايد پرچم مبارزات توده ای راديکال را بلند کند و به کارگران جهان و خاورميانه الهام ببخشد. طبقه کارگر ايران بايد انترناسيوناليست واقعی باشد تا بتواند الهام ببخشد و به حرکت در آورد. اگر طبقه کارگر ايران به گدائی دموکراسی و حقوق سنديکای به درگاه نهادهای بين المللی سرمايه برود نمی تواند اين نقش تاريخی را بازی کند. انترناسيوناليسم واقعی اين است. اين يک خيالپردازی بی ارتباط با واقعيات مادی نيست. بلکه ضرورتی است که مصالح مادی اش در دل جامعه موجود است.

بيانيه منظور خود را خيلی روشن بيان می کند و می گويد طبقه کارگر بايد: « شکاف‌های درون اردوی متخاصم را تشخيص دهد و همه‌ی قوای خود را برای عقب زدن آن خصمی به‌کار بگيرد که هم امروز قصدِ جان وی کرده است. اين خصم امروز طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران و دولت آن (يعني: جمهوری اسلامی ايران) است »

اين نتيجه گيری نيز يکی ديگر از مشخصات برجسته بيانيه است: با افشاگری از همه دشمنان طبقه کارگر شروع می کند که دست آخر همه دشمنان را به يکی از آنها خلاصه کند. يکبار ديگر: دو خصم طبقه کارگر "يک روح در دو بدن" هستند. چسبيدن به يکی، طبقه کارگر را طعمه آن ديگری می کند.

 

تضاد و همسانی امپرياليسم و جمهوری اسلامی

کليد تحليل درست از تضاد ميان امپرياليسم آمريکا و جمهوری اسلامی، درک يگانگی و همسانی اين دو قطب، درک "يگانگی” آنهاست. تضاد آنها بر بستر و در چارچوب همسانی آنها در جريان است. بطور مشخص يکی بودن آنها اين است که هر دو محصول کارکرد انباشت سرمايه داری هستند. در اين مقطع از تاريخ حدت يابی تضاد اساسی سرمايه داری و عملکرد خشونت بار آن در سطح جهانی بستر و چارچوب هر دوی اينها و بستر وحدت و تضادشان است.

در صحنه خاورميانه، کارکرد نظام جهانی سرمايه داری، سه ايدئولوژی و برنامه جهانشمول را توليد می کند: ايدئولوژی و برنامه بنيادگرائی اسلامی، ايدئولوژی و برنامه امپرياليستی، ايدئولوژی و برنامه پرولتری کمونيستی. اين سه ايدئولوژی جهانشمول در تضاد و رقابت اند. يکی از اينها ( ايدئولوژی جهانشمول پرولتاريا) نفی مثبت آن دو ديگری و کليت نظام سرمايه داريست اما دو ديگری (هم اتحاد و هم تضادهايشان) به توليد و بازتوليد اين کل خدمت می کند. فقط يکی از ميان اين سه ايدئولوژی جهانشمول و برنامه است که می تواند چارچوبه کليت جامعه را شکسته و آن را به راه ديگری ببرد. فقط يکی از آنها پيش شرط مادی ظهور يک جامعه ديگر است. اين است يکسانی آن دو قطب. بهمين دليل تقويت موضع ضديت با هر دو بطور عينی موقعيت قطب پرولتری را تقويت می کند.

زيربنای فلسفی، اقتصادی، و سياسی ما برای تبيين سياست قطب سوم در شرايطی که امپرياليسم و بنيادگرائی اسلامی به تخاصم با هم بلند شده اند، همين است. برای تقويت موضع ضديت با قطب های ارتجاع و امپرياليسم بايد مرتبا "يگانگی و وحدت" آن دو قطب و تفاوت کيفی قطب پرولتاريا با آنها را روشن کنيم و مانع از آن شويم که اين "يگانگی” اساسی آنان در پرده ابهام فرو برود. فقط به اين ترتيب می توانيم توده های مردم بخصوص توده های زحمتکش را به موضع فعال، تاريخا مترقی، و مصمم بکشانيم. حال آنکه، انتخاب (هر چند تاکتيکی) يکی از آن دو، به انفعال و عقبگرد توده های زحمتکش منجر خواهد شد.

با چشم انداز تسريع انقلاب

در شرايط پيچيده ای که "نيروهای موثر" بزرگ صحنه سياسی کشور را رقم می زنند، زير بال اين "نيروهای موثر" (جمهوری اسلامی يا امپرياليسم آمريکا) نرفتن کار سختی است. اما آينده ای را تصور کنيد که از درون اين بحران نه يک دولت انقلابی بلکه يک جمهوری اسلامی قوی تر و مشروعيت يافته و يا يک دولت سرمايه داری نئوليبرال هار نظامی بيرون آيد؛ چنين آينده ای از امروز هم هولناک تر خواهد بود و امکان انقلاب کردن را برای مدتهای مديد به عقب خواهد انداخت. اگر بتوانيم اين را درک کنيم آنگاه مقابله با گرايش بورژوائی زير بال دولت ها و قدرتها رفتن، حتا در شرايط بروز يک جنگ، آسان می شود. آنگاه، ضرورت دست زدن به انقلابی ترين اعمال، به جنگ انقلابی، برای پر کردن جای خالی يک دولت انقلابی در شرايطی که توده های مردم نياز به دولتی برای مقابله با مرتجعين و امپرياليستها دارند، به روشنائی روز در می آيد.

 

 

 

در پس نزاع ترکيه و پ کا کا

 

توضيح: از زمان نگارش اين مقاله مدتی می گذرد. از آن زمان تا کنون تظاهرات های گسترده ای در شهرهای کردستان و در بسياری از دانشگاه های ترکيه در اعتراض به عمليات ارتش ترکيه، براه افتاده است. همچنين، ترکيه به نيابت از سوی آمريکا نقش فعالی در صحنه ديپلماسی خاورميانه، از آن جمله، ميانجی گری در صلح اسرائيل و فلسطين و دخالتگری در امور پاکستان، در پيش گرفته است.


به دنبال کشته شدن 12 سرباز ارتش ترکيه بدست چريکهای پ کا کا، ارتش ترکيه در روز 28 اکتبر هشت هزار سرباز و چندين هليکوپتر نظامی به تونجلی ( در شرق ترکيه) گسيل داشت تا عليه پ کا کا وارد عمليات نظامی شوند. صد هزار سرباز ارتش ترکيه، مسلح به تانک و سلاح های سنگين، در نوار مرزی ترکيه و عراق مستقر هستند. ترکيه از دولت عراق و آمريکا خواسته است که بساط سازمان پ کا کا را در کردستان عراق بر چينند و تهديد کرده است که در غير اينصورت ارتش ترکيه راسا اقدام کرده و وارد خاک عراق خواهد شد. آمريکا، ضمن "تروريست" خواندن پ کا کا، ترکيه را از اين عمل برحذر داشته و متقابلا خواستار آن شده که "مسئلهء پ کا کا" را از طريق مذاکره با "رهبران حکومت منطقه ای کردستان عراق" به رياست بارزانی، حل کند. اما ترکيه اين پيشنهاد را رد نموده و حاضر نيست اين دولت منطقه ای را برسميت بشناسد. خيلی زود روشن شد که درگيری های پ کا کا و ارتش ترکيه ظاهر ماجراست و در پس پرده، تنش های ناشی از حدت يابی تضادهای منطقه نهفته است. آمريکا به اضطرار در پی حل مسئله ايران است. دولت بوش تا قبل از خاتمه دوره رياست جمهوری اش می خواهد گام هايی جدی در اين رابطه بر دارد و ارتش يک ميليون نفری ترکيه را يکی از راه حل های مهم برای حل برخی از مشکلات و موانع خود می داند.

 

 

هر چند اين بحران بر متن تضاد ميان دولت ترکيه و پ کا کا گشوده می شود اما اساسا بازتاب شکننده بودن اوضاع خاورميانه و سرعت گرفتن هرج و مرج سياسی و نظامی در اين منطقه است. در سراسر خاورميانه (از لبنان و افغانستان تا ايران و ترکيه و عراق) در ديوارهائی که مستحکم و تزلزل ناپذير بنظر می آمدند شکاف های غير قابل ترميمی ايجاد شده است. اتحادها، رژيم ها و مرزهائی که چندين دهه بخشی از نظم منطقه ای وجهانی بودند، زير فشار نقشه های جنگی آمريکا برای بازسازی خونين نظم خاورميانه و جهان، در حال شکاف و تغيير می باشد. تنش های حاصل از اين روند، گسل های موجود در ساختار سياسی و اقتصادی اين منطقه را برجسته نموده است. ساختار حاکم بر خاورميانه (دولتها، مرزها، اتحادهای سياسی و نظامی منطقه ای، تقسيم کارهای اقتصادی، ستم گری ملی، ميزان نفوذ و چگونگی نفوذ هر قدرت امپرياليستی و غيره) در دوره پس از جنگ جهانی اول و خصوصا در دوره پس از جنگ دوم شکل گرفت. تشديد تضادهای نظام جهانی سرمايه داری که بطور فشرده در منطقه خاورميانه بازتاب می يابد، همه اينها را بحرانی و امروز در معرض از هم گسيختگی قرار داده است. خاورميانه در آستانه هرج و مرجی در مقياس بزرگ و عمومی است و همه دولتها و نيروهای سياسی را بالاجبار به گرداب خود می کشد.

 

کردستان و تنش ميان آمريکا و ترکيه

امتناع ترکيه از برسميت شناختن دولت منطقه ای کردستان عراق و تهديد نظامی غير مستقيم آن، در روابط ميان آمريکا و ترکيه تنش هائی را بوجود آورده است. اين در حاليست که دولت ترکيه، يکی از مهمترين متحدين آمريکا در خاورميانه است و اکثر نقل و انتقالات هوائی آمريکا به درون عراق، از طريق ترکيه و با استفاده از پايگاه های نظامی اش در اينجيرليک انجام می شود. ترکيه از دست آمريکا عصبانی است زيرا هنگامی که آمريکا عراق را به اشغال در آورد به ترکيه اطمينان داد که يک دولت کردی در منطقه برقرار نخواهد شد. اما اوضاع عراق آنگونه که آمريکا پيش بينی می کرد پيش نرفت و آمريکا مجبور شد بيش از آنچه که فکر می کرد به متحدين خود در کردستان عراق تکيه کند.

ستمگری ملی عليه کردها جزئی از موجوديت دولت ترکيه است. جمهوری کماليستی ترکيه اتحاد و انسجام خود را از کشتار ارمنی ها و اعمال ستم بر ملت کرد، تامين کرده است. از زمان ايجاد دولت منطقه ای کردستان در عراق، دولت ترکيه با آن مخالفت نموده و در کردستان عراق دست به سازماندهی ترکمن ها که آنها هم يک ملت تحت ستم هستند زده است تا برايش به مثابه پايگاهی در عراق عمل کنند. پس از تشکيل دولت منطقه ای کردستان عراق، پ کا کا اين منطقه را تبديل به مرکز فعاليت خود کرد. اين موضوع همواره از موارد اختلاف ميان دولت ترکيه و دولت منطقه ای کردستان عراق بوده است. با اين اوصاف بايد گفت جنگ طلبی های اخير دولت ترکيه، نه مستقيم به مسئله پ کا کا مربوط است و نه به اختلافاتش با دولت منطقه ای کردستان عراق. البته تمام اين تضادها موجودند اما اکنون اين تضادها تحت تاثير تضادهای بزرگتر جهانی و منطقه ای، بخصوص احتمال حمله آمريکا به ايران، در حال شکل عوض کردن هستند.

 

ايران و تنش ميان آمريکا و ترکيه

کمی پيش از آغاز دومين جنگ عراق، هيئت حاکمه ترکيه به اين نتيجه رسيد که نمی تواند بازيگر مهمی در جنگ آمريکا برای اشغال عراق و پيشبرد طرح های "خاورميانه بزرگ" باشد. شکاف های درون هيئت حاکمه ترکيه، وضعيت اقتصادی شکننده، رابطهء ترکيه با اتحاديه اروپا، و مهمتر از همه امکان براه افتادن يک حرکت توده ای انقلابی در ضديت با جنگ، مانع از آن بود که دولت ترکيه بتواند بعنوان يک متحد با ثبات در جنگ عليه عراق و اشغال آن شرکت کند. دولت ترکيه از يکسو نتوانست اتحاد نظامی و سياسی اسرائيل- ترکيه را که تحت سرپرستی امپرياليسم آمريکا برقرار شده بود، فعال کند. و از سوی ديگر در منزوی کردن ايران و سوريه نيز نقش مهمی بازی نکرد. در شرايطی که آمريکا زير فشار ضروريات جنگی که در خاورميانه براه انداخته و اضطرار حل مسئله ايران است، نيازمند فعال کردن همه متحدين خود در منطقه است و در اين ميان بخصوص به ارتش يک ميليونی ترکيه نياز دارد.

 افزايش فشار اجبارات منطقه ای، ترکيه را وادار نمود که در سياست گذشته خود بازبينی کند زيرا برای حفظ موجوديت خود بايد در اوضاع پرتلاطم خاورميانه و جنگی که آمريکا براه انداخته نقش ايفاء کند. در چند ماه گذشته، آمريکا اين فشارها را به طرق مختلف به ترکيه يادآوری کرده است. برای نمونه ، می توان به تصميم گيری و تصويب قطعنامه کنگره آمريکا در ماه مهر(اکتبر) امسال و محکوم نمودن ترکيه به خاطر نسل کشی ارامنه، اشاره کرد. اين اقدام عصبانيت شديد دولت ترکيه را برانگيخت بطوريکه تهديد کرد در صورت تصويب قطعنامهء ياد شده رابطه خود را با آمريکا قطع خواهد کرد. حمايت عملی از پ کا کا يکی ديگر از روش های آمريکا برای يادآوری الزامات دولت ترکيه است.

علاوه بر فشار اجبارات، ترکيه همچنين احساس می کند نسبت به گذشته در موقعيت با ثبات تری برای جوابگوئی به اين ضروريات قرار دارد. در نتيجه، در حال عوض کردن سياست پيشين خود بوده و به اصطلاح می خواهد " صدائی” در وقايع خاورميانه باشد و اجازه بلند پروازی و پروار شدن به آرزوهای منطقه ای خود بدهد.

بر متن اين تنش ها و تغييرات هيئت حاکمه ترکيه به شدت به ايدئولوژی ناسيوناليستی ترک در ميان توده های مردم دامن زده است. رسانه های جمعی ترک، پرچم پوسيده نژاد پرستی ضد کردی را بلند کرده اند. آنان مصاحبه های جگرسوز با خانواده های سربازان کشته شده ترتيب می دهند و به احساسات قرون وسطائی و جاهلانهء قومی عليه "کردها" می دمند. ارتش ترکيه، تشيع جنازه سربازانش را تبديل به تظاهرات های سياسی کرده و جو ارعاب و وحشت عليه کردها براه انداخته است. به سبک و سياق حزب الله در جمهوری اسلامی، صف های طويلی از زنان "داوطلب جنگ عليه تروريسم" در مقابل پادگان های ارتش تشکيل داده اند. هر کس که با اين جو عوامفريبی و دروغ مخالفت می کند فورا برچسب "خائن" می خورد. دولت ترکيه، ناسيوناليسم ضد کردی را با شعارهای ضد آمريکائی نيز ترکيب کرده است تا اين ايدئولوژی ناسيوناليستی را برای طيف وسيع تری "قابل قبول" کند. ترکيبی که توده های ناآگاه را بيشبر مساعد ورود به جنگ های ارتجاعی می کند.

 

آيا آمريکا به کردها خيانت خواهد کرد؟

در جواب به اين سوال بايد گفت طبق شواهد تاريخی چنين خيانتی محتمل است. برای آمريکا، همه چيز تابع ايجاد هرج و مرج بزرگ در خاورميانه برای تحقق نقشهء "خاورميانه بزرگ" (يا سلطه با ثبات و بی رقيب در خاورميانه) است. در اين بازی بزرگ، آمريکا برای نقشه های خاورميانه ای خود هم به "کردها" (طبقات بورژوا فئودال کردستان و احزاب و ارتش های وابسته به اين طبقات) و هم به دولت ترکيه به عنوان مهره های فعال نياز مبرم دارد.

با توجه به وضعيت کنونی آمريکا در عراق بايد گفت که آمريکا دست از بازی با "کارت کرد" نخواهد کشيد. هر چند دولت ترکيه يکی از متحدين نزديک آمريکا و عضو ناتوست اما دولت منطقه ای کردستان عراق نيز محکم ترين متحد آمريکا در عراق است. بعلاوه، پ کا کا نيز خود را متعهد به نقشه های آمريکا در خاورميانه کرده است و در اتحاد با پروژه های آمريکا شاخهء ايرانی خود به نام پژاک را بوجود آورده است که در چارچوب طرح های آمريکا دست به عمليات نظامی عليه نيروهای جمهوری اسلامی می زند و در ميان مردم کردستان ايران به نفع آمريکا تبليغ کرده و برای تجاوز نظامی آمريکا به ايران پايه جمع می کند. در ضمن اهرم فشاری است روی احزاب کرد ايرانی (مانند حزب دموکرات و کومله) که در چارچوب طرح های آمريکا فعال تر شوند.

آمريکا با توجه به نيازهای خود، از دولت ترکيه می خواهد که نخست، واقعيت کردی در عراق را قبول کند. دوم، در چارچوب طرح های آمريکا (نه در چارچوب از بين بردن پ کا کا) وارد عراق شود و "مسئوليت" بگيرد. حتا گفته می شود آمريکا به ترکيه پيشنهاد داده است جای سربازان آمريکائی را در مرزهای عراق با ايران بگيرد و هنگامی که آمريکا بخشی از سربازانش را از بغداد بيرون می کشد، جای آنها را پر کند.

 تا امروز ترکيه دولت منطقه ای کردستان عراق را برسميت نشناخته و مسعود بارزانی (رئيس دولت منطقه ای کردستان عراق) نيز همکاری با دولت ترکيه را منوط به اين کرده که دولت ترکيه، دولت منطقه ای کردستان عراق را برسميت بشناسد.

در هر حال محور بحران اخير ترکيه، بستر بده بستان های ميان آمريکا و ترکيه برای تعيين جايگاه و نقش آتی ترکيه در هرج و مرج خاورميانه است. در صورتی که دولت ترکيه حاضر به قبول اين نقش باشد، آمريکا شايد به ارتش ترکيه اجازهء سرکوب پ کا کا را هم بدهد. اما آمريکا در مقابل دولت ترکيه طرح دست زدن به "رفرم"های کيفيتا بيشتر برای ادغام بورژوای کرد در ساختار دولت ترکيه را گذاشته است. قبول اين طرح برای دولت ترکيه ساده نيست و رد آن نيز مشکل است. زيرا از يکسو، انکار موجوديت کردها، يکی از سنگ بناهای دولت کماليستی ترکيه است. از سوی ديگر، اين نيز يکی ديگر از گسل های ساختاری منطقه است و حفظ آن برای دولت ترکيه به مثابه يک دولت ارتجاعی وابسته به امپرياليسم نه تنها کارآئی گذشته را ندارد بلکه بحران آفرين است.

اوجلان بارها همين مسئله را به دولت ترکيه يادآوری کرده و بارها به دولتمردان ترکيه پيام داده است که:"بيائيد در اتحاد با يکديگر ترکيه را تبديل به قدرت مسلط در خاورميانه کنيم"! با درگيری ها اخير، پ کا کا يک بار ديگر بعنوان يک عامل مهم در ترکيه مطرح شد.

 

دولت منطقه ای کردستان عراق و پ کا کا و دولت ترکيه

روسای حکومت کردستان عراق مايلند پ کا کا توسط ارتش ترکيه سرکوب شود اما بشرطی که ترکيه دولت منطقه کردستان عراق را برسميت بشناسد. اينها نيازهای آمريکا را درک می کنند و حتا حاضرند قبول کنند که ارتش ترکيه، کردستان عراق را برای "سرکوب پ کا کا" و در واقع برای فعال شدن در رابطه با تهديدات نظامی آمريکا عليه ايران، اشغال کند اما "تضمين" می خواهند که پس از جنگ، ارتش ترکيه از کردستان عراق خارج شود. صلاح مهتدی که سخنگوی غير رسمی و از مشاوران بسيار نزديک جلال طالبانی است چنين می گويد، « ... اگر ترکيه تنها به سرکوب پ کا کا در مناطق معينی در کردستان اکتفا بکند، کردهای عراق چندان بيمناک نخواهند بود. ولی ترس بزرگ اين است که ترکيه با اين نيروی بزرگ يکصد هزار نفری که آماده کرده است، ديگر مثل قبرس حاضر نباشد کردستان عراق را ترک بکند و بخواهد يک منطقه ی خودمختار برای ترکمن های وابسته به خودش درست بکند و کرکوک نفت خيز را به نوعی تحت الحمايه خودش قرار بدهد. ... اگر ترکيه بخواهد به متحد آمريکا در سرکوب جمهوری اسلامی تبديل بشود، شايد آمريکا بتواند گام های بزرگی بردارد و به همين جهت کردهای عراق اکنون از آمريکا می خواهند ضمانت هائی بدهد. نه برای حمله نکردن، بلکه برای بيرون رفتن سربازان ترک در موعد معين از مناطق خاک کردستان عراق. و اين چيزی است که الان محل داد و ستد و گفت و گوست، ميان حکومت کردستان عراق، اتحاديه ميهنی، آقای جلال طالبانی، آقای مسعود بارزانی با دولت آمريکا.» (پ کا کا و بازی قدرت در منطقه: مصاحبه دويچه وله با صلاح الدين مهتدی، 29 اکتبر - در سايت بروسکه تاريخ )

 وی با تاکيد بر اينکه رهبران کردستان عراق مخالف سرکوب پ کا کا توسط ارتش ترکيه نيستند، می گويد: «کردهای عراق می خواهند اين مشکل از کردستان عراق رخت بر بندد و بهر نوعی که امکان پذير باشد اين مسئله به مسئله ی داخلی خود ترکيه تبديل بشود، نه به مسئله ای در ماورای مرز و در داخل کردستان عراق. کردهای عراق مايل هستند يا مايل خواهند بود در هر نوع ترتيبات سه جانبه ای که يکسوی آن آمريکا، يکسوی ترکيه و يکسوی عراق باشد شرکت و همکاری کنند، ولی شوونيسم در افکار عمومی ترک و بر رهبران و سردمداران و خصوصا بر نظاميان ترک مانع از اين هست که با رهبران کرد عراق اساسا وارد مذاکره بشوند.» (همانجا)

به عبارت ديگر رهبران کردستان عراق حاضرند به ورود ارتش ترکيه به کردستان عراق رضايت دهند بشرطی که در منافع کوتاه مدت و درازمدت حکومت کردی تضمين شود. در چند سال گذشته، با نابود کردن اقتصاد بومی کردستان عراق و وابسته کردن آن به دلارهای جنگی آمريکا و واردات گسترده از ترکيه، رهبران کردستان عراق وابستگی اقتصادی به ترکيه را تضمين کرده اند.

 هدف آمريکا در اين ماجرا، منزوی کردن ايران، و محول کردن يک نقش فعال به ترکيه در تهديدات نظامی عليه ايران است. آمريکا به يک نيروی منطقه ای نياز دارد که آماده گرفتن نقش های جاه طلبانه در خاورميانه، باشد. آمريکا می خواهد با حل برخی تضادها، ترکيه را آماده ايفای چنين نقشی کند. در صورتی که ترکيه اين ترتيبات پيشنهادی آمريکا را بپذيرد، جلال طالبانی به مردم کردستان عراق خواهد گفت که ترکيه کشور دوست است و ارتش آن می تواند از ميهمان نوازی کردی بهره مند شود. اگر آمريکا به ترتيبات دلخواهش با ترکيه برسد، می تواند خيلی از ضعفهايش را در حل مسئله ايران برطرف کند. اما اين مسير نيز مانند تمام مسيرهای ديگر خاورميانه پر سنگلاخ است و لزوما "شسته و رفته" پيش نخواهد رفت.

خلاصه کنيم: از درون بحران ترکيه می توان چند مسئله را تشخيص داد: حدت يابی تضادها، خاورميانه را به گرداب يک هرج و مرج کامل می کشاند. نقشه امپراتور سازی و تجديد ساختار خاورميانه، تضادها و اجبارات جديدی را در مقابل آمريکا و ديگر دولتهای منطقه و نيروهای سياسی منطقه قرار می دهد که بايد به آنها جواب دهند. آمريکا با وجود شکست ها و ناملايمات از ادامه اين نقشه دست نکشيده و بهر وسيله ای دست می اندازد تا آن را پيش برد. اوضاع پيچيده، خطرناک، پر از روند های متناقض است اما بطور عينی فرصت رشد و گسترش آلترناتيو انقلابی را نيز در اقصی نقاط خاورميانه بوجود می آورد. سوال کليدی که اين اوضاع مقابل ما می گذارد اين است: طبقه کارگر و کمونيست ها در ترکيه و ايران چگونه بايد به اين اوضاع پاسخ دهند؟ اگر طبقه کارگر می خواهد بازيگر اين بازی ارتجاعی يا نظاره گر پاره پاره شدن توده های تحت ستم در جنگ های ارتجاعی نشود، بايد آنتی تز آن را ارائه داده، و توده های کرد و ترک و عرب و عجم و غيره را بدور انقلاب هائی با ماهيت انترناسيوناليستی پرولتری متحد کند.

 

کمونيستهای ترکيه و اوضاع کنونی

ستم گری ملی يکی از ستون های موجوديت جمهوری ترکيه و يکی از گسل های مهم جامعه ترکيه است. مبارزه خلق کرد عليه ستم گری ملی، همواره يکی از چشمه های جوشان انقلابی گری و ترقيخواهی در ترکيه بود. اما غلبه خط بورژوا فئودالی پ کا کا، مسئله ملی کرد را تابع دعواهای درونی هيئت حاکمه ترکيه و سپس تابع جنگ طلبی های آمريکا و نقشه های بغايت ارتجاعی اش در منطقه کرد. اين مسئله به منزوی شدن جنبش ملی کرد در نگاه توده های تحت ستم خاورميانه و جهان انجاميده است. فاشيستهای ترکيه امروزه با نشان دادن اتحاد ميان "کردها" و آمريکا (که جناياتش پوشاندنی نيست) با خيال راحت به شوونيسم ترک می دمند تا توده های نا آگاه را بدنبال خود بکشند. گروه های چپ متعارف در ترکيه نيز در اين فاجعه سياسی نقش داشته اند. آنان فراتر از اينکه "دولت فاشيست کماليستی ترک، کردها را دوست ندارد" نمی روند. آنان در مقابل بسيج احساسات ملی گرايانه ارتجاعی توده های ترک خلع سلاح شده اند. در مقابل تظاهرات های توده ای شوونيستی ترک، يک تظاهرات از سوی نيروهای چپ در آنکارا برگزار شد که بيش از چهل هزار نفر در آن شرکت داشتند اما شعارش اين بود: در مقابل آمريکای جنايتکار متحد شويم! بسياری از اين احزاب که به شکل گيری دولت "حزب توسعه و عدالت" کمک کرده اند قادر به بلند کردن شعار سرنگونی دولت ترکيه نيستند. آنان با "اين جناح و آن جناح" کردن اين دولت، پيشاپيش خود را در موقعيت بدی قرار دادند. اغلب اين چپ ها با شعارهای ضد آمريکائی دولت و به اصطلاح "مقاومت ارتش ترکيه در مقابل امپرياليسم آمريکا" خلع سلاح شده اند. هنگامی که ارتش ترکيه در جنگ های خاورميانه ای آمريکا (چه بسا عليه ايران) نقش بگيرد، معلوم نيست اينان چه خواهند کرد؟ آيا از ارتش ملی خود حمايت خواهند کرد؟ متاسفانه با توجه به سمت گيری های سياسی جريان چپ در ترکيه، با اطمينان نمی توان به اين سوال جواب منفی داد. در انتخابات تابستان گذشته، بسياری از احزاب چپ و بازوی قانونی پ کا کا (ت. د.پ) تحت لوای "دفاع از دموکراسی” در مقابل "ارتش فاشيستی کماليستی” به "حزب عدالت و توسعه " رای دادند و عده ای ديگر از آنان تحت لوای "دفاع از سکولاريسم" به کانديداهای طرفدار ارتش رای دادند. دست آخر، دولت ترکيه (ارتش و حزب عدالت و توسعه) ثمره اين بازی های پراگماتيستی و فرصت طلبانه را چيد و توانست يک دولت مقتدر که از پشتوانه توده ای برخوردار است تشکيل دهد.

توده های تحت ستم ترک و کرد بيش از هميشه به صف مستقل و صدای شفاف و قدرتمند پرولتاريای انترناسيوناليست نياز دارند که با برنامه و سياستی مستقل و انقلابی به ميدان آمده و توده های زحمتکش کرد و ترک را به ماهيت دولت ترکيه (اعم از ارتش و احزاب حاکم)، نقشه های تبهکارانه آمريکا برای درگير کردن ترکيه در يک جنگ منطقه ای، و ماهيت خط اپورتونيستی و ارتجاعی پ کا کا روشن کنند. جنبش کمونيستی ترکيه بايد خود را از بندهای مصلحت جوئی های فرصت طلبانه ای که احزاب و گروه های چپ بدست و پای آن بسته اند، آزاد کند و زحمتکشان کرد و ترک را به اتحاد برای عملی کردن انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی فرا بخواند و آنان را به لحاظ فکری و سازمانی آماده کند که به مقابله با شرکت ارتش ترکيه در هر گونه جنگی در خاورميانه بلند شوند. در مقابل جنگهای ارتجاعی و امپرياليستی، زحمتکشان کرد و ترک در ترکيه بايد پرچم جنگ خلق برای پيشبرد انقلاب سوسياليستی را بلند کنند. اين تنها پرچمی است که می تواند ترکيه و منطقه خاورميانه را از جنگ های خونين "نيابتی” که آمريکا تدارک ديده است، نجات دهد.  .           n

 

توضيحات

1) پ کا کا نام حزب کارگران کردستان می باشد. اين جريان در اواخر دهه 1970 در منطقه ديار بکر کردستان ترکيه شروع به فعاليت کرد. در آن زمان جنبش کردستان تحت نفوذ جريانات کمونيستی که مبارزه مسلحانه می کردند بود. رهبران اين جريان برای اينکه از جو چپ نيز بهره برند چنين نامی را برای خود انتخاب کردند. اين حزب ايدئولوژی ناسيوناليستی کردی را با مقداری مارکسيسم مخلوط کرده و در قالب ادبيات مارکسيستی ارائه داد. اما بعدها وقتی جو جهانی را مساعد حال ايدئولوژی سرمايه داری غربی به سرکردگی آمريکا تشخيص داد، دست از اين قالب نيز کشيد. مقر اين حزب و نيروهای چريکی آن سالها در سوريه بود. اما پس از اخراج اوجلان از سوريه و دستگيری او در سال 1999 توسط نيروهای امنيتی مشترک سيا- موساد- ميت (با همکاری کشورهای اروپائی) پ کا کا مقر خود را به کردستان عراق منتقل کرد و موقعيت و اهداف خود را بعنوان يک حزب "نيابتی” در منطقه خاورميانه سازمان داد و خود را شريک طرح های آمريکا در خاورميانه، اعلام کرد. به موازات تبديل شدن به حزب "نيابتی” از گذشته "مارکسيستی- لنينيستی” خود (که همواره فقط يک قالب بود تا محتوا) انتقاد کرد. پ کا کا در رابطه با دولت ترکيه سياست مبارزه برای شريک شدن در همان قدرت موجود را در پيش گرفت. و امروز بازوی قانونی آن به نام ت.د.پ (حزب دموکرات ترکيه) دارای 22 نماينده در پارلمان ترکيه است و در انتخابات تابستان گذشته در ائتلافی برای به قدرت رساندن عبدالله گول (رئيس جمهور فعلی ترکيه که کانديدای حزب حاکم ) فعالانه شرکت کرد.

 

 

در باره امپراتوري:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

نقد نظرات تونی نگری و ميشل هاردت

بخش سوم

 

بخش اول و دوم اين مقاله را که در نقد نظريات تونی نگری و ميشل هاردت نگاشته شده است در شماره های پيشين حقيقت خوانديد. در اينجا بخش سوم را می خوانيد. مقاله در تماميت خود در تارنمای سربداران موجود است. جهت يادآوری خلاصه ای از نکات بخش اول و دوم را می آوريم. اين نقد به شکل نقد سه کتاب نوشته شده است:

1- امپراتوری (empire) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

2- توده انبوه (multitude) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

3- جدل در باره امپراتوری (debating empire) ويرايش گوپال بالاکريشنا

 

بخش اول و دوم به اختصار:

تز اصلی کتاب امپراتوری اين است که سرمايه داری وارد عصر نوينی شده است که ماورای امپرياليسم است. پس، تحليلی که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها به غايت کاسته شده است. نويسندگان بحث می کنند که نظام کنونی امپرياليستی، مرکز يا مراکزی ندارد. نظامی است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر می گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب تحليل می برد. نگری و هاردت، منطق سرمايه، اجبار بی وقفه اش به گسترش و بازتوليد در مقياس فزاينده و تشديد يابنده را نيروی محرکهء پشت تکامل ايالات متحده آمريکا نمی دانند. بلکه معتقدند ديناميسم آن توسط خصايل مشخص ايالات متحده آمريکا توضيح داده می شوند.

بخش دوم تحت عنوان سرمايه داری چيست و چه نيروئی امپرياليسم را به جلو می راند، گفت: نگری و هاردت از درک پايه های مادی سرمايه داری قاصرند. عليرغم تفاوت های کماکان مهم ميان کشورها و مناطق مختلف جهان، يک نظام امپرياليستی جهانی موجود است که در واقع سرمايه داری است و با وجود تغييرات عظيم جهان، هنوز قوانين اساسی کشف شده توسط مارکس و انگلس بر آن حاکم است. دستاورد لنين اين بود که عصر سرمايه دای را با اتکاء به قوانينی که مارکس کشف کرده بود تحليل کرد. دليلش هم وفاداری دگماتيک لنين به مارکس نبود، بلکه اين بود که اين قوانين کماکان و اساسا بر حرکت و تکامل جامعه سرمايه داری حاکمند.

اين بخش ضمن تشريح مارکسيستی "نيروهای توليدی” و "روابط توليدی” و "روبنای سياسی” و رابطه ميان آنها، به نقد نظريه نگری و هاردت مبنی بر اينکه در فاز کنونی سرمايه داری، روابط توليدی و نيروهای توليدی در هم "ادغام" شده اند، پرداخت.

بخش دوم توضيح داد که: اجبار دائم و بی وقفه در به حداکثر رساندن سود، سرمايه را وادار به استثمار هر چه گسترده تر و همه جانبه تر نيروی کار (پرولتاريا) و تغيير دائمی تمام روند توليدی و اجتماعی کردن آن در مقياس عظيم، می کند. اين کارکرد نظام سرمايه داری، پرولتاريا را به مقاومت بر می انگيزد و پايه های مادی انقلاب را بوجود می آورد. اين روند بنيادين، هميشه پيچيده و چند وجهی بوده است و در قرن بيست و يکم پيچيده تر از سابق شده است. اما نگری و هاردت اين پويش را وارونه می کنند. به نظر آنان، اين مبارزه پرولتارياست که سرمايه داران را "وادار" به تغييری که گذر به "امپراتوری” می خوانند، کرده است. بخش دوم به نقد تئوری های لوگزامبورگ در مورد امپرياليسم نيز می پردازد. و اينک بخش سوم اين نقد:

 

III. رهائی ملی و دولت

 

 نگری و هاردت بدرستی بر ارتباط تنگاتنگ دنيای کنونی، در روند توليدی، در حرکت انسان ها، و در تبادل افکار تاکيد می گذارند. آنان عليه تصور ايستا از جهان که قدرت تغيير دهنده نظام سرمايه داری را انکار می کند، استدلال می کنند. مسلما امپرياليسم در کشورهای تحت سلطه اش، نيروهای توليدی را عقب نگاه می دارد، اما اين کارش مکمل تغيير دادن همين کشورهاست.

 سرمايه داری جهانی بايد مستمرا بازارهايش را بسط داده و هر چه بيشتر کار انسان را تبديل به نيروی کار کند (که شکل خاصی از کالای خريدنی و فروشی است). اما سرمايه داری اين کار را موزون و برابر انجام نمی دهد و نمی تواند بدهد. سرمايه می تواند از ويژگی های عقب مانده جوامع ما قبل سرمايه داری استفاده کند و آنها را ادغام و تقويت کند و در همان حال به استثمار گسترده و عميق بازارهايش ادامه دهد -- کاری که می کند.

 نگری و هاردت بدرستی خاطر نشان می کنند که، « روابط توليدی که در کشورهای مسلط رشد کرد، هرگز به همان شکل در کشورهای تحت سلطه ی اق