حقيقت شماره 31 ديماه 1385
مضمون تغيير سياست
امپرياليسم آمريکا در عراق
مذاکرات مستقيم آمريکا با رژيم جمهوری اسلامی
بردگان جهان در انتظارند: آیا خانه ارباب آتش خواهد گرفت؟
نگاهی به گزارش کميسيون بيکر
تحقير آگاهی کمونيستی؛ تقديس خودانگيختگی!
)نقدی بر نظرات ايرج آذرين- بخش اول)
کمونیسم در برابر اکونومیسم (1)
گزارشی از مکزیک:
مضمون تغيير سياست
امپرياليسم آمريکا در عراق
مذاکرات مستقيم آمريکا با رژيم جمهوری اسلامی
جنگ آمريکا در عراق طولانی تر از درگيری اش در
جنگ جهانی دوم شد. تا کنون 650 هزار شهروندان غير نظامی عراق و 3 هزار
سرباز آمريکائی کشته شده اند؛ هزينه های جنگ به بيست برابر تخمينهای
اوليه دولت آمريکا رسيده (1) و عراق عملا
تجزيه شده است. روز چهارشنبه 15 آذر (6
دسامبر) نمايندگان هيئت حاکمه آمريکا در گزارش مشترکی اعلام کردند که
آمريکا در حال باختن جنگ می باشد. اين گزارش نتيجه ماه ها تحقيق و بحث در
کميسيون بيکر، متشکل از اعضای عاليرتبه جناح های مختلف هيئت حاکمه
آمريکا، است. گزارش کميسيون بيکر ادامه سياست کنونی دولت بوش در عراق را
خطرناک توصيف کرده و معتقد است ادامه آن منجر به ورود کشورهای همسايه
(ايران، ترکيه و عربستان) به جنگ و گسترش آن خواهد شد. گزارش می گويد، مردم آمريکا از اين جنگ حمايت نمی
کنند؛ و اين جنگ، در سطح جهانی
آمريکا را منفردتر از پيش کرده است. گزارش روی نکته بسيار مهمی انگشت
گذاشته و می گويد اين جنگ شکاف سياسی بزرگی در جامعه آمريکا
بوجود آورده و دولت آمريکا برای ممانعت از قطبی تر شدن جامعه آمريکا
بايد فکری کند.
ارزيابی اين گزارش درست نقطه مقابل ادعاهای
بوش است که دو هفته پيش از انتشار اين گزارش اعلام کرد: "ما مطلقا در حال
پيروز شدن در جنگ هستيم"!.
طبق تصميمات اين کميسيون که در واقع صدای کل هيئت
حاکمه آمريکاست، بوش ديگر حق ندارد صحبت از "تبديل عراق به الگوی
دموکراسی در خاورميانه" کند يا
حرف از "پيروزی در جنگ" بزند! اين گزارش بارها بر وخامت اوضاع
عراق تاکيد کرده و با صراحت می گويد سياست سه سال و نيمه جورج بوش به صخره
خورده و بايد کنار گذاشته شود روسای
اين کميسيون (بيکر و هميلتون) اعلام کردند که آمريکا نمی تواند از طرق نظامی
اين جنگ را ببرد و بايد "اجماع سياسی جديدی” را در "داخل آمريکا" (ميان جناح های
مختلف دولت آمريکا) و در "خارج" (در داخل عراق، در منطقه و در سطح بين
المللي) بوجود آورده و برای رسيدن
به اين مقصود حاضر به امتياز دادن باشد. طبق دستورات اين کميسيون، آمريکا بايد با
ايران و سوريه وارد مذاکره مستقيم شود وبا هدف ايجاد وضع مناسب در عراق، "راه
حلی” برای فلسطين ارائه داده و مذاکرات "صلح" ميان اسرائيل
و فلسطين را مجددا برقرار کند. وزير دفاع جديد آمريکا به نام گيتس که بجای
دونالد رامسفلد اين پست را اشغال کرده است اعلام کرد که بوش قانونا حق اعلان جنگ
عليه ايران و سوريه را ندارد زيرا اجازه کنگره آمريکا در مورد حمله به افغانستان و
عراق قابل تعميم به موارد ديگر نيست. (2) اين گزارش برای موجه جلوه دادن
مذاکرات مستقيم آمريکا با جمهوری اسلامی ايران که طبق سياست فعلی
بوش يکی از سه "محور اشرار" است، در مورد نقش ايران در جنگ داخلی
عراق ارزيابی غلو آميزی داده و حتا از قول يکی از مقامات دولت
عراق نقل کرده که: "ايران در خيابان های بغداد در حال مذاکره با
آمريکاست!"
اما اين کميسيون نتوانست به يک راه حل قطعی
برسد. رئيس کميسيون (بيکر) به صراحت گفت
"برای اين وضع راه حل معجزه آسائی وجود ندارد". اين کميسيون
حتا برای بيرون کشيدن سربازان آمريکائی از عراق ضرب العجل زمانی
دقيق تعيين نکرده و بجای استفاده از واژه "بخانه برگرداندن ارتش"
واژه "عقب کشيدن" آن را بکار برده است. منظور از "عقب کشيدن"،
مستقر کردن ارتش آمريکا در پادگان های بيرون شهرها و در کويت است. طبق
پيشنهادات اين کميسيون آمريکا بايد سريعا بر تعداد مشاورين و معلمين نظامی
آمريکائی در عراق بيفزايد تا به اصطلاح "ارتش ملی عراق"
تعليم يافته و آماده تحويل گرفتن وظايف ارتش آمريکا شود.
ژنرالهای
آمريکائی مستقر در عراق راه حل های کميسيون بيکر را "نشدنی”
توصيف کرده اند. علاوه بر اين، به نظر برخی مقامات عاليرتبه آمريکا، اينها
"راه حل قطعی” برای بيرون کشيدن از باتلاق عراق نيست. از نظر اين
دسته از مقامات "راه حل قطعی” عبارتست از تجزيه عراق و استقرار يک باند
ديکتاتور بيرحم در هر يک از بخش های تجزيه شده و سپس بيرون کشيدن ارتش
آمريکا. عده ای ديگر طرح يک کودتای نظامی عليه حکومت فعلی
عراق و تشکيل يک حکومت نظامی شبيه حکومت صدام حسين را می دهند. آنان
وضع کنونی عراق را به وضع ويتنام در يکسال قبل از خروج آمريکا تشبيه می
کنند. در آن زمان آمريکا برای حل معضلات خود در ويتنام عليه حکومت نگوين ديم
که دست نشانده اش بود کودتا کرد و حکومتی ديگر را جايگزين آن کرد. در هر
حالت مشکل آمريکا حل نشد و يکسال بعد بطرز مفتضحانه ای از ويتنام خارج شد. روزنامه مصری الاهرام در شماره 21 سپتامبر گزارش داد در
کنفرانسی که در امارات متحده عربی با دخالت رژيم بوش تشکيل شد طرح
کودتا عليه رژيم نوری الملکی و جايگزينی او و دولتش با يک ژنرال
نظامی ارتش عراق بحث شد. نام اين حکومت نظامی نيز تعيين شد:
"حکومت نجات ملي"! تايمز لندن و
نيويورک تايمز نيز طرح کودتای آمريکائی در عراق را مورد بحث قرار داده
و گفتند که طبق طرح مذکور اين حونتای نظامی توسط 5 مرد "قوی”
نظامی اداره خواهد شد. دکتر صالح مطلق که يکی از مقامات عاليرتبه حزب
بعث عراق بود به کشورهای مختلف خليج سفر کرد تا طرح ايجاد حکومتی
مانند حکومت صدام حسين را در کشورهای عربی بحث کرده و حمايت آنان را
جلب کند. اينکه سياست "جديد" دقيقا چيست هنوز در پرده ابهام است.
آنچه مسلم است، تغيير سياست آمريکا در عراق و خاورميانه
آغاز شده است. مشاورين بوش خبر دادند که در هفته های آينده بوش تغيير جهت
عمده ای را در سياست های خود اعلام خواهد کرد. اما اين تغييرات، حتا
اگر بتوانند ضرباتی را که به اعتبار سياسی دولت آمريکا در داخل و خارج
خورده به حداقل برسانند و هژمونی آمريکا در خاورميانه و جهان را در حد "وضع موجود" نگاه دارند، باز
هم بحران سياسی آمريکا ادامه يافته و عميق تر خواهد شد. زيرا اين سياست شکست خورده قرار بود معضلات پايه ای و
بنيادين امپرياليسم آمريکا را حل کند. امپرياليسم آمريکا بدنبال آن بود که با
تجديد ساختار خاورميانه، از آن بعنوان سکوی پرشی برای ايجاد
"نظم نوين" در جهان سود جويد و با استفاده از برتری های
نظامی اش، هژمونی اقتصادی و سياسی خود را در جهان تحکيم
کند. آن اجباری که آمريکا را بسوی اتخاذ سياست "جنگ نامحدود"
راند، هنوز پابرجايند. گزارش کميسيون بيکر اهداف آمريکا را نفی نمی
کند اما اعتراف می کند که سياست آمريکا در رسيدن به اين هدف با موانع غير
قابل عبوری برخورده است. طبق گفته هميلتون که معاون اين کميسيون است:
"کشتی دولت ما به آب های سختی برخورد کرده و بايد تغيير
جهت دهد."
دو حزب حاکم در آمريکا بدور راهکارهای کميسيون بيکر
متحد شده اند. در واقع اين کميسيون می خواهد دو حزب و مردم آمريکا را برای
بيرون کشيدن آمريکا از باتلاق خاورميانه متحد کند. اما نه اقدامات نيم بند کميسيون
بيکر توان بيرون کشيدن آمريکا از باتلاق خاورميانه را دارد و نه مردم آمريکا بسادگی
به حول ادامه جنگ به صور ديگر، متحد خواهند شد. در ماه نوامبر مردم آمريکا در شمار
بيسابقه در انتخابات ميان دوره ای دو نهاد کنگره آمريکا (سنا و مجلس
نمايندگان) شرکت کردند و بعنوان مخالفت با سياست بوش در عراق به کانديدهای
حزب دموکرات رای دادند. آنان هنوز نمی دانند که حزب دموکرات و حزب
جمهوريخواه اساسا ماهيتی يکسان داشته و دو بال يک ماشين حکومتی و يک
جت جنگی اند. اين را نيز بزودی درخواهند يافت. حزب دموکرات بعنوان بخشی
از هيئت حاکمه آمريکا خوب می داند که عقب نشينی بی چون و چرا از
عراق و خاورميانه قدر قدرتی جهانی آمريکا را زير سوال خواهد برد.
بنابراين آخرين تلاش هايشان را برای ممانعت از شکست کامل آمريکا خواهند کرد.
اينان در جريان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و جنگ ويتنام در راس
حکومت آمريکا بودند و نشان دادند که در جنايت پيشگی دست کمی از
همکاران جمهوری خواه خود ندارند و برای حفظ سلطه آمريکا در خاورميانه
دست بهر کاری می زنند. اين حزب از سياست اتکاء به رژيم های
ديکتاتوری فاشيست در خاورميانه حمايت می کند و معتقد است اين کشورها
را فقط به اين روش می توان اداره کرد. حزب دموکرات با سياست های
"جنگ عليه ترور" توافق بنيادين دارد. اختلاف آن با حزب جمهوری
خواه و جورج بوش اين است که چگونه اين سياست و بطور کلی منافع آمريکا را در
جهان پر تضاد امروز پيش برند. در هر حال مشکلات هيئت حاکمه آمريکا بسيار عميق است
و به سرعت بر دامنه آن افزوده می
شود. شک نيست که اوضاع سياسی برای نيروهای انقلابی در
آمريکا مساعدتر از پيش است. اعتراف به شکست در عراق از سوی هيئت حاکمه
آمريکا، در را بروی روندهای سياسی جديدی در جامعه آمريکا
خواهد گشود و امکانات زيادی را برای رشد و گسترش يک جنبش قدرتمند ضد
امپرياليستی و انقلابی و انترناسيوناليستی بوجود خواهد آورد.
درسهای عراق
فاجعه عراق تنها مربوط به اشغال نظامی اين کشور توسط
امپرياليسم آمريکا و انگليس نيست. آنان مرتجع ترين نيروهای اجتماعی و
پوسيده ترين ايدئولوژی عشيره ای و مذهبی فئودالی را جانی
تازه داده و مجهز به مدرن ترين روش های ستمگری سياسی و نظامی
کرده اند. آنان بطور سيستماتيک تمام نيروهای سياسی مترقی عراق
را به حاشيه رانده و خفه کرده و صحنه سياسی
را بدست آدمکشان حرفه ای مانند مقتدا صدرها و آيت الله حکيم ها و ژنرالهای بی رحم بعث داده اند.
آمريکا با شعار برقراری دموکراسی در عراق به اين کشور تجاوز کرد.
اکنون مثل روز روشن است که منظور آمريکا
از برقراری دموکراسی در عراق در واقع برقراری دموکراسی
ميان اين طيف گسترده نيروهای مرتجع عراقی و تبعيت مجموعه آنها از
حاکميت امپرياليسم آمريکاست. آمريکا اما عليرغم
لشگر کشی بزرگ و هزينه ميلياردها دلار قادر به ايجاد چنين دولتی
نبوده و نيست. آمريکا نتوانست يک دولت ارتجاعی با ثبات با شرکت جناح های
مختلف طبقات ارتجاعی عراق ايجاد کند. از نظر منافع مرتجعين و امپرياليستها، اين است مضمون
بحران در عراق.
هر نيروی سياسی طبقاتی به فراخور منافع
خود از عراق درس می گيرد. نيروهای سياسی ارتجاعی ايرانی
نتيجه گيری می کنند که در هر تغيير سياسی بايد با دقت از فروپاشی
ماشين دولتی که در مرکزش قوای مسلح قرار دارد، ممانعت بعمل آورد. زيرا
اينان خوب می دانند که برای پيشبرد منافع طبقاتی خود بشدت نياز
به اين بازوهای اصلی اعمال قدرت سياسی دارند. اين مسئله آنقدر
مهم است که دارودسته رژيم شاه بدون جنگ کنار کشيدند تا باند ارتجاعی ديگری
که می دانستند مثل خودشان است افسار ارتش را بدست گيرد. حفظ ارتش و سپاه
پاسداران و بسيج آن نکته ايست که اخيرا در جلسه مشترکی که رهبران فدائيان
اکثريت و رهبران مشروطه خواهان در آلمان برگزار کرده بودند بر آن تاکيد شد. مشخصا
داريوش همايون گفت: "عوض کردن رژيم نبايد منجر به ضربه خوردن به "ماشين
حکومتی” شود." و اعلام کرد که: "زمانی که ارتش ايران بيش از
بيست و چند هزار نفر نبود نتوانستند ايران را تجزيه کنند، امروز که ايران صاحب 800
هزار نظامی و بسيجی است، حتما نمی توانند ايران را تجزيه
کنند!"
کافی است نگاهی به تعدد نيروهای نظامی
فعال در عراق نظری بينداريم تا
شرايط مردم عراق را تا حدی درک کنيم: ارتش های اشغالگر آمريکا و
بريتانيا؛ ارتش دولت عراق؛ پليس عراق؛ نظاميان وابسته به شرکتهای نظامی
و امنيتی خصوصی غربی (شرکتهائی که توسط نظاميان بازنشسته
ارتش های غربی و آفريقای
جنوبی و اسرائيل برای ارائه
"خدمات" نظامی و امنيتی ايجاد شده اند)؛ شاخه های
مختلف نيروهای شبه نظامی شيعه و سني؛ و نيروهای نظامی کرد وابسته به احزاب
مختلف کردستان عراق. در اين ميان، صحنه از وجود ارتشی که تحت رهبری
طبقه کارگر منافع اکثريت مردم عراق را نمايندگی کرده و با هدف برقراری
يک دولت انقلابی سوسياليستی در عراق، عليه اين ارتش های
مرتجع و امپرياليستی بجنگد، خالی
است. اگر از زاويه منافع اکثريت مردم عراق به مسئله بنگريم، اين است مضمون بحران
در عراق. اين مهمترين درسی است که پرولتاريا و خلقهای عراق و
خاورميانه بايد از فاجعه عراق بياموزند. برای اينکه اين درس آموخته شود بايد
با يک تفکر تسليم طلبانه که بر جنبش های مترقی و چپ سايه افکنده
مقابله کنيم: با اين تفکر که گويا همه برنامه های ارتجاعی امپرياليستی
و شيعه و سنی برای تحميل خود به جامعه بايد ارتش داشته باشند ولی
برنامه پرولتاريا نيازی به ارتش ندارد! حال آنکه موضوع کاملا عکس اين است.
برنامه استقرار جامعه ای نوين که بنيادا با جوامع موجود متفاوت است نياز به
يک مبارزه خونين و طولانی عليه طبقات استثمارگر دارد. هيچ برنامه اجتماعی
و اقتصادی بدون قدرت سياسی شانس استقرار ندارد و در عصر ما قدرت سياسی
از لوله تفنگ بيرون می آيد. چنانچه تفنگ های پرولتاريا و خلق به غرش
در نيايند فجايعی مانند عراق مرتبا تکرار خواهند شد و توده های مردم مستاصل و مايوس از يک باند ارتجاعی
به باند ارتجاعی ديگری پناه خواهند برد. اين است مهمترين درس فاجعه
عراق.
تغيير سياست آمريکا در قبال جمهوری اسلامی
ايران
تغيير سياست آمريکا در قبال جنگ عراق، به تغيير سياست در
قبال جمهوری اسلامی نيز منجر خواهد شد. اما ابعاد اين تغيير وابسته به
پارامترهای بزرگتر مانند تنظيم روابط قدرت در درون هيئت حاکمه آمريکا و
تنظيم روابط قدرت ميان آمريکا با قدرت های اروپائی و روسيه در
خاورميانه است. امپرياليسم آمريکا بدلايل بسيار بنيادين وارد اين جنگ شد. نياز
امپرياليسم آمريکا به تجديد ساختار قدرت در خاورميانه ناشی از نيازهای
بزرگتر جهانی اين قدرت امپرياليستی است. بنابراين "عقب
کشيدن" آمريکا از سياست تجديد ساختار کامل خاورميانه در نهايت وابسته به
"عقب کشيدن" آمريکا از يکرشته منافع بنيادين اش دارد. حتا اگر آمريکا
بخواهد بجای ايجاد نظم نوين جهانی به حفظ همان نظم کهن تن دهد، معلوم
نيست که بتواند چنين کند. به احتمال قوی آمريکا به نظم نوينی که در آن
حتا به اندازه نظم کهن دارای هژمونی نيست، بايد تن دهد. اما اين آن
هدفی نيست که کميسيون بيکر و جناح های مختلف هيئت حاکمه آمريکا دنبال
می کنند. سياست های کميسيون بيکر در واقع "آخرين تلاش" برای
ممانعت از گسترش بحران است و نه حل بحران خاورميانه. سناريوهای حمله نظامی
و حتا حمله هسته ای به ايران، هنوز مورد بحث درون هيئت حاکمه آمريکا و به
قول معروف "روی ميز" است. يکی از اين سناريوها به اين صورت
است که آمريکا دست به حمله "تنبيهی” به تاسيسات هسته ای ايران می
زند و ايران برای مقابله، يکرشته حملات نظامی در خليج می کند که
موجب قطع راه های صادرات نفت خليج به جهان غرب و شرق می شود. بحران
آنچنان جهان را فرا می گيرد که از نظر مردم آمريکا و قدرت های ديگر
حمله هسته ای به ايران کاملا مشروعيت کسب می کند. تجزيه ايران از طريق
کمک به باندهای ارتجاعی در شرق و غرب ايران نيز يکی ديگر از
سناريوهاست که زمينه چينی های آن پيشاپيش براه افتاده است.
امپرياليستها تا زمانی که از بين نرفته اند، از براه انداختن خونريزی
و نابودی و به آتش کشيدن کشورها و مناطق ابائی ندارند. بهمين جهت تنها
راه خلاصی از اين نابودي، نابود کردن خود امپرياليسم از طريق انقلاب است.
اما همانطور که عراق نشان داد، امپرياليسم آمريکا با وجود
تمام قدرت نظامی و اقتصادی و سياسی اش نمی تواند هر آنچه
را اراده می کند عملی کند. نمی تواند ملزومات نيازهای
بنيادينش را بسادگی برآورده کند. با به صخره خوردن ماشين جنگی آمريکا
در عراق، هيئت حاکمه آمريکا به اين نتيجه رسيده است که حداقل فعلا اوضاع مناسب
پيشبرد "تنبيه نظامی” ايران نيست. بعلاوه برای حل مسئله عراق
نياز به کمک جمهوری اسلامی ايران دارد. دولت بوش انتظار داشت با اعمال
فشار بر جمهوری اسلامی و تهديد نظامی آن، جمهوری اسلامی
را در سطح بين المللی بی حامی کرده و روند "اضمحلال از
درون" آن را تسريع کند. اما قدرت های اروپائی و روسيه به نسبت
وخيم تر شدن وضع آمريکا در عراق به حمايت های خود از جمهوری اسلامی
افزودند. هر چند تهديدات آمريکا موجب شکافهائی در ميان هيئت حاکمه جمهوری
اسلامی شد اما اين رژيم توانست در مقابل فشارهای بين المللی
مقاومت کند. در داخل نيز به اندازه کافی از ترس مردم نسبت به "عراقيزه
شدن ايران" استفاده کرد و همچنين با استفاده از ملی گرائی مانع
بريدن نيروهای ملی مذهبی و پايه اجتماعی آنان از جمهوری
اسلامی شد.
اما از زاويه منافع سياسی پرولتاريا و مردم نيز يک
روند سياسی بسيار مهم سر بلند کرد و گسترش يافت: رشد و گسترش آگاهانه گرايش
ضد امپرياليستي- ضد ارتجاعی در ميان جنبش های زنان و کارگری و
دانشجوئی و شکل گيری يک نيروی سياسی کاملا مجزا از مداحان
جمهوری اسلامی و مداحان امپرياليسم آمريکا، روندی بود که در
عراق هيچگاه بطور برجسته بوقوع نپيوست. مجموعه اين روندهای پيچيده مانع از
آن شد که سناريوی مورد علاقه جورج بوش بشکل "يا آمريکا يا جمهوری
اسلامی” شکل بگيرد و يا جمهوری اسلامی بتواند عکس آن را به مردم
تحميل کند. اين انقلابی ترين سياستی است که از سوی حزب ما و
ديگر نيروهای انقلابی جامعه در قبال برخورد آمريکا و جمهوری
اسلامی پيش گذاشته شده و به روشن ترين وجه منافع اکثريت مردم را در اين
منازعه ارتجاعی بازنمائی می کند. بر پايه اين سياست، ما فراخوان
ايجاد "قطب سوم" يعنی جبهه مبارزات مردم عليه ارتجاع جمهوری
اسلامی و امپرياليسم آمريکا را پيش گذاشته ايم.
امپرياليسم آمريکا بطور قطع دست از دخالت برای تعيين سرنوشت
آينده سياسی ايران نکشيده است. کنار گذاشتن چماق حمله نظامی (حداقل در
شرايط کنوني) به معنای کنار گذاشتن سياست های دخالت نيست. همانطور که
گزارش سياسی پلنوم کميته مرکزی حزب ما تصريح کرد:
"امروزه مخالفت با طرحها و نقشه های تبهکارانه
امپرياليسم آمريکا در واقع مخالفت با رژيمی است که آمريکا می خواهد در
ايران بر سر کار بياورد. مخالفت با برنامه ی سياسی و اقتصادی و
اجتماعی است که برای آينده ايران دارد."
"سياست
قطب سوم ـ يعنی ضديت با ارتجاع و امپرياليسم ـ يعنی ضديت با رژيم
جمهوری اسلامی و ضديت با رژيم ارتجاعی جايگزين که با انواع و
اقسام توطئه چينی ها، ترفندهای سياسی و تبهکاری های
نظامی و ... می خواهند بر ما تحميل کنند."
در اوضاع کنونی
کماکان بايد اين سياست را با قوت و نيروی تمام پيش برد. زيرا امپرياليستهای
آمريکائی با قوت تمام مشغول خريدن، ادغام و سازمان دادن جبهه ای متشکل
از جناح هائی از جمهوری اسلامي، سلطنت طلبان، فدائيان اکثريت و بخشی
از چپ های سابق می باشد تا آن را بعنوان قطب مردمی در مقابل قطب
جمهوری اسلامی علم کند. در مقابل جمهوری اسلامی و اين
مرتجعين جديد، بايد قطب مردمی را سازمان داد: قطبی که برای
سرنگونی جمهوری اسلامی و برنامه و هدفی بنيادا متفاوت از
اهداف و برنامه وايدئولوژی اين مرتجعين جديد، مبارزه می کند.
توضيحات:
1- گزارش، هزينه های جنگ عراق را 2 تريليون
دلار تخمين می زند و تاکيد می کند که اين بيست برابر برآورد اوليه
دولت بوش از هزينه های جنگ است. (2 تريليون دلار يا دو هزار ميليارد دلار
برابر است با 50 تا 70 سال بودجه سالانه
ايران).
2- اين ادعا چندان واقعيت ندارد. زيرا در آمريکا،
مجلس و قوه مقننه، تبيين و پيشبرد سياست خارجی را بخصوص در زمان جنگ حق مسلم
و بی چون و چرای مقام رياست جمهوری می داند. اما بوش پا
را از اينهم فرا گذارده و قوانينی را به تصويب کنگره آمريکا رسانده است که
طبق آن حق دارد برخی قوانين مصوبه کنگره را نيز "تفسير" کند.
بنابراين، چنين ادعائی از سوی وزير دفاع جديد که در واقع نماينده يک
جناح ديگر از حزب جمهوری خواه است، هشداری به بوش است که نمی
تواند خارج از چارچوب سياست های جديد هيئت حاکمه آمريکا، عمل کند.■
نگاهی
به گزارش کميسيون بيکر
انتشار گزارش "کميسيون بيکر" نه تنها شکاف های
درون هيئت حاکمه آمريکا را بهم نياورد بلکه آن را بيش از پيش به مطبوعات و اخبار
روز کشاند. روند عمومی مباحث درون هيئت حاکمه آمريکا آن است که اوضاع عراق
ديگر از کنترل خارج شده و حتا اين گزارش و
رهنمودهای آن "دير است" و دردی را درمان نخواهد کرد. عده ای
اضافه می کنند که حتا اگر "دير" نشده باشد اما بوش توان آن را
ندارد که يک تغيير جهت "180 درجه ای” ای در سياستهايش بدهد.
آنطور که از شواهد پيداست، دعواها و بحران سياسی درون هيئت حاکمه آمريکا
حادتر خواهد شد. يکی از اهداف مهم اعلام شده اين کميسون آن است که جلوی
"شکاف بيشتر در آمريکا" را بگيرد.
اما اين شکاف هم در بالائی ها و هم در ميان مردم و
دولت وسيعتر خواهد شد. از زاويه منافع مردم جهان و آغاز يک مبارزه توفانی
انقلابی در آمريکا، هر چه اين دو شکاف بيشتر شود، بهتر است.سه راه حل از سوی
جناح های هيئت حاکمه آمريکا ارائه می شود. اين راه حلها به
"راست" و "چپ" و "ميانه" تقسيم شده اند. رهنمودهای
گزارش بيکر در واقع راه حل ميانه را بازتاب می دهد. راه حل "چپ"
که از سوی جناحی از حزب دموکرات داده می شود اين است که آمريکا
بايد اعلام کند که در عراق شکست خورده است و هر چه سريعتر بايدبيرون کشد. مثلا فرانک ريچ می نويسد:
«اين کميسيون با ارائه اين پلاسيبو (داروئی که در واقع دارو نيست اما چون
مريض فکر می کند دارو است بدنش نسبت به آن عکس العمل مثبت نشان می دهد
– مترجم) نه تنها راه برون رفتی را نشان نمی دهد بلکه برسميت شناختن
شکست آمريکا را به تاخير می اندازد
... تنها راهی که ممکنست
واقعيت را عوض کند اتفاقا نه از سوی اينان بلکه از سوی منتقدين دست
راستی آنان ارائه شده است. يعنی افزايش بسيار زياد سربازان در عراق و
کنار زدن هر گونه ضرب الاجل زمانی برای بيرون کشيدن. اما هفته گذشته
يک سند وزارت دفاع به دست روزنامه واشنگتن پست افتاد که می گويد اگر آمريکا
واقعا بخواهد دست به يک کارزار ضد چريکی بزند "چند صد هزار سرباز اضافه
(آمريکائی و عراقي) و همچنين يک نيروی پليس مسلح به سلاح سنگين نياز
دارد." ... از آنجا که اين تعداد سرباز موجود نيست و جنگ در آمريکا و عراق از
حمايت مردم برخوردار نيست که بتوان مردم را برای اينکار بسيج کرد، بنابراين
رئيس جمهور حتا اگر بخواهد قادر نيست دست راستی ها را راضی کند. و از
آنجا که بشدت با بيرون کشيدن مخالف است ... می دانيم که چه خواهد کرد...
آنقدر آمريکائی ها را با اخبار قلابی از اين واقعيت که ما باخته ايم
دور نگاه خواهد داشت که رياست جمهوری اش تمام شود و اين خرابکاری را
به دامن رئيس جمهور بعدی بيندازد. .....اوضاع در عراق خيلی خراب است.
اما خرابتر از اين هم می تواند بشود. آنهم نه فقط در عراق.» (روزنامه
اينترنشنال هرالد تريبون 11 دسامبر – فرانک ريچ – صفحه 9)
نويسنده در همين مقاله می گويد، تعداد پناهندگی
داخلی در عراق به ماهانه 100 هزار نفر رسيده است و بزودی عراق در اين
زمينه با دارفور (در سودان) رقابت خواهد کرد.
راه حل
"راست" که از سوی طرفداران بوش يعنی يک جناح از حزب جمهوريخواهان
طرح می شود معتقد است که اين جنگ حتا اگر سراسر خاورميانه و جهان را در بر
گيرد بايد تا "پيروزی” ادامه يابد. رامسلفد وزير دفاع برکنار شده دولت
بوش، هفته پيش سفری به عراق کرد و به سربازان آمريکائی گفت که بايد تا
"انجام کار" در عراق ماند.
سرمقاله نويس روزنامه وال استريت گزارش و رهنمودهای
کميسيون بيکر را يک "حماقت
استراتژيک" ناميد و روزنامه نيويورک پست، بيکر و هميلتون (رئيس و معاون
کميسيون بيکر) را "ميمون های تسليم طلب" خواند.
جلال طالبانی ـ رئيس جمهور دست نشانده عراق ـ و متحد عراقی راه حل "راست" با
شدت به کميسيون بيکر حمله کرد و به رهنمودهای کميسيون بيکر مبنی بر
بازگرداندن افسران اخراجی بعث و ادغام سربازان آمريکائی در داخل ارتش
عراق تحت عنوان "آموزگاران" ارتش عراق، اعتراض کرد و گفت: "اين برای
مردم عراق توهين آميز است زيرا با عراق مثل مستعمره برخورد می کند"!!؟؟
اينکه جلال طالبانی با چه روئی ادعای "استقلال" می
کند بماند. عده ای می گويند انتقادات طالبانی در واقع پارس کردن
بسوی اربابان آمريکائی اش در کاخ سفيد است. طالبانی از رهنمودهای
اين گزارش بشدت ترسيده است. زيرا اين گزارش می گويد آمريکا بايد حکومت کنونی
عراق را تهديد کند که : "يا در زمينه کنترل اوضاع کارآئی نشان بدهد يا
....."!
امپرياليستهای آمريکائی زمانی همين کار
را با دولت ويتنام جنوبی انجام دادند و در نتيجه "يک کودتا" نوکر
خود " نگودين ديم" را سرنگون کردند به اين خيال که می توانند
اوضاع را بهتر کنند. اما بهر حال در ويتنام شکست خوردند و کودتا در ويتنام جنوبی
و "کارآتر" کردن آن درد آمريکا را درمان نکرد.
با وجود آنکه بوش اعلام کرد گزارش و رهنمودهای
کميسيون بيکر را جدی خواهد گرفت اما طرفدارانش حمله به اين گزارش و نتيجه
گيری های آن را شروع کرده اند. اين گزارش در زمينه انتقاد از بوش تا
سر حد تهديد بوش پيشرفته است. هر چند به صراحت نگفته که اگر بوش سياستهايش را عوض
نکند، کنگره او را استيضاح خواهد کرد اما به اندازه کافی زمينه چينی
کرده است. مثلا رهنمودهای گزارش بيکر فقط مختص به جنگ عراق نيست. بخش بزرگی
از اين گزارش به "ترميم رژيم بوش" که از نظر گزارش "معيوب بوده و
درست کار نمی کند" اختصاص دارد. بطور مشخص سرمقاله نويس روزنامه اينترنشنال هرالد تريبون
می نويسد: « رهنمودهای شماره 46، 72 و 78 تحت عناوين گوناگون مربوط به
ارتش، سازمان های اطلاعاتی و بودجه دولت فدرال می گويد: مقامات
دولتی نبايد به مردم و به يکديگر دروغ بگويند بخصوص در مورد مسائل مربوط به
جنگ.»
گزارش بطور صريح و مفصل توضيح می دهد که بوش چگونه
آمريکا را وارد باتلاق عراق کرد و چرا بيرون آمدن از آن بسيار مشکل است.
به نظر می
آيد که بخشی از هيئت حاکمه آمريکا فقط بدنبال يافتن "نگودين ديم"
در بغداد نيست بلکه نظری به واشنگتن
هم دارد. رهنمود شماره 72 می گويد که: «هزينه های جنگ در عراق بايد در
تقاضای بودجه سالانه رئيس جمهور منظور شود.»
طبق سرمقاله همين روزنامه: «گزارش هشدار می دهد که کاخ
سفيد عادت کرده از ذخاير اضطراری برای هزينه های جنگ
عراق استفاده کند و با اين کار هم "انظباط بودجه ای” را شکسته و هم
نظارت کنگره را زير پا گذاشته است. گزارش در ادامه می گويد کاخ سفيد تقاضاهای
بودجه ای خود را آنچنان "قاراشميش" ارائه می دهد که فقط
متخصصين پس از تجزيه و تحليل می توانند به سوالی که جوابش بايد بسيار
ساده باشد جواب دهند: تقاضای رئيس جمهوری برای جنگ عراق چقدر
است؟ ... گزارش می گويد مقامات
اخبار و آمار عراق را طبق استانداردی تهيه می کنند که وخامت اوضاع را
پنهان کند. گزارش يک مثال می زند و می گويد آمار حکومت در مورد
"اعمال خشونت بار" در ماه ژوئيه گذشته 93 بود اما تحقيقات مستقل کميسيون
بيکر نشان می دهد که رقم واقعی 1100 بود. ...» (به نقل از روزنامه
اينترنشنال هرالد تريبون – 11 دسامبر صفحه 8 – سرمقاله) بالاخره سرمقاله نويس
روزنامه می گويد:«واقعا حيرت آور است که اين کميسيون مجبور است 101 درس
حکومتی به رئيس جمهوری ايالات متحده آمريکا بدهد. ... اما ديگر برای
بوش خيلی دير شده است که به اين رهنمودها وقعی بگذارد.»
زمانی امپرياليسم آمريکا، وارد جنگی شد و
"دير" از آن بيرون آمد. آنقدر دير که هيئت حاکمه آمريکا بزرگترين شکاف
درونی خود را در قرن بيستم تجربه کرد و سراسر جامعه آمريکا را خيزش های
انقلابی توده ای فرا گرفت و بالاخره کشور وارد يک بحران انقلابی
شد. آن جنگ، جنگ ويتنام بود.
آيا اوضاع داخلی آمريکا در ابتدای قرن بيست و
يکم بدان سمت تکامل خواهد يافت؟ ستمديدگان جهان به پرولتاريای انقلابی
و مردم مترقی آمريکا چشم دوخته اند که چه خواهند کرد؟ ■
بدون شک، 16 آذر 1385 در تاريخ جنبش دانشجوئی ايران
ثبت خواهد شد. به عنوان روزی که جنبش دانشجوئی دوباره بر نقش سياسی
و اصلی خود در جامعه پای فشرد؛ سنتهای انقلابی و سنت شکنی
های انقلابی در تاريخ اين
جنبش را احيا کرد و افق تازه ای پيشاروی توده دانشجويان مبارز قرار
داد.
بيش از دو دهه گردانندگان ارتجاعی جمهوری
اسلامي، به اشکال گوناگون از سرکوب آشکار و مستقيم گرفته تا حقه و ترفند سياسی
تلاش کردند که جنبش دانشجوئی ايران را بی بو و خاصيت کنند؛ در مجاری
تحت کنترل خود قرار دهند و آنرا به ابزاری برای پيشبرد دعواهای
جناحهای حکومتی بدل کنند. اما تمامی اين تلاشها که همواره با
سرکوب بی وقفه جناح چپ اين جنبش رقم خورده بود با شکست مفتضحانه روبرو شد.
16 آذر امسال
طلايه دار دوران جديد در جنبش دانشجوئی ايران شد. امسال روحيه شورشگری
و آغازگری نسل جوان به ميدان آمد و دانشگاه بار ديگر پرچمدار راديکاليسم
سياسی در جامعه شد.
جهت گيری سياسی روشن، سازش ناپذيری
با دشمن از ويژگيهای بارز 16 آذر امسال بود.
سمت گيری با طبقه کارگر و ديگر ستمديدگان مشخصا زنان،
مرزبندی با رفرميسم و سازشکاری و ضديت با هر گونه دخالت خارجی
از نقاط برجسته 16 آذر امسال بود.
هشياری و درايت سياسي، تدارک آگاهانه، اتحاد رزمنده،
سازماندهی جسورانه، شور و شوق بالنده و جرئت و شهامت کوبنده همه و همه 16
آذر امسال را از سالهای قبل متفاوت کرده است.
16 آذر امسال چنان فضا و روحيه انقلابی را در ميان
دانشجويان بوجود آورد که شجاعانه احمدی نژاد سمبل جهل و خرافه، فساد و تبعيض
و عقب ماندگی و فضاحت را آشکارا در پلی تکنيک به مصاف طلبيدند.
"تصميم ما براين است که از زندگی بد بيشتر از
مرگ بهراسيم" : اين شعار بيان روحيه ای است که دانشجويان و جوانان
جامعه ما بيش از هر زمانی بدان نياز دارند. اين روحيه است که بايد در تمامی
جنبشهای توده ای فراگير شود. همانطور که مائوتسه دون گفت: "کسی
که از مرگ نهراسد قيصر را می تواند از اسب به زير کشد." جنبش دانشجوئی
می تواند آغازگر چنين مبارزه ای باشد.
دستاوردهای 16 آذر امسال را بايد ارج نهاد و پاس
داشت. ما به پيشروان جنبش دانشجوئی بويژه فعالين چپ آن که دانشگاه را مجددا
به سنگر راديکاليسم و ندای سوسياليسم
بدل کرده اند درود می فرستيم.
ما از آنان و از همه نيروهای انقلابی و کمونيست
می خواهيم که از اين جوانه مانند مردمک چشم محافظت کنند. توده های
وسيع دانشجو را برای حفاظت از آن و رشدش به ميدان آورند. اين جوانه بايد رشد
يابد، بايد در مقابل باد، بوران و توفان حفظ شود، افقهای گسترده تر را پيشاروی
خود قرار دهد تا هر چه سريعتر به درختی تنومند تکامل يابد. اين نياز فوری
تمامی ستمديدگان و استثمارشدگان جامعه است.
اين خونی تازه است و بايد در رگهای جنبش
کمونيستی ايران نيز جريان يابد و به نوسازی آن ياری رساند.
از همين رو کارهای زيادی است که انجام شان طلب
می شود! ■
تقديس خودانگيختگی!
)نقدی بر
نظرات ایرج آذرین- بخش اول)
آيا طبقه
کارگر توان درک مارکسيسم و بکار
بردن آن برای رهبری يک انقلاب سوسياليستی را دارد؟ يا اينکه آن را
بايد به
"روشنفکران" واگذار کند و خود به آگاهی خودانگيخته و
مبارزه برای بهبود وضعيت خود در چارچوب نظام سرمايه داری بسنده
کند؟
آيا وظيفه کمونيستها، حل شدن در جنبش خودبخودی کارگران است يا دخالتگری با هدف
تبديل آن به يک جنبش سياسی انقلابی؟
آيا در تلاطمات سياسی که
جامعه را در بر ميگيرد، طبقه
کارگر ناظر و دنباله رو سياستهای طبقات ديگر خواهد
بود يا رهبر مردم در
مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار يک دولت ديکتاتوری ـ دموکراسی پرولتری؟
"بيراهه سوسياليسم" نقدي است در
باره نظرات محسن حکيمی، به قلم ايرج آذرين (
مندرج در نشريه بارو شماره 22-
ارديبهشت 85). هر چند ما جزو مخاطبين اين مقاله نيستيم (1) اما آن را بعنوان بخشی از تحقيق و
پژوهش در باره نظرات گوناگونی که
امروزه در جنبش چپ بر سر جنبش کارگري داده می شود، خوانديم. با
آنکه برخی از نظرات آذرين در نقد حکيمی را
درست يافتيم (2) و
نکات پراکنده صحيحی در اين مقاله ديديم اما به اين نتيجه رسيديم که اين تفکر
داراي اشتباهات جدي است.
آذرين در مقاله بسيار بلند
خود "هزار و يک" مسئله را
طرح کرده است: لوئی بلان، نپال، چين، شوروي، حزب
توده، مائوئيستها، انسجام تئوريک، فئوداليسم و توليد دهقانی، چپ غربی، درجه سانتراليسم حکومتی، دموکراتيزاسيون، ....و لزوم بيرون آمدن
از آشفتگی فکري.اما در ميان همه اين موضوعات چند مسئله مهم را می توان براي بررسی نشانه کرد.
يکم، جايگاه آگاهی سياسی انقلابی در تکامل جنبش کارگري. آذرين معتقد است شکاف يا فرقي ميان آگاهی خودانگيخته و آگاهی طبقاتی نيست و جنبش خودانگيخته همان
جنبش سوسياليستی است.
دوم، استراتژي
سياسي پيشنهادي وي براي طبقه کارگر انقلاب کردن نيست. آذرين تحت عنوان پرطمطراق
"استراتژي سياسي" وظيفه فعالين چپ را سازمان دادن و پيشبرد همين جنبش
خودبخودي مطالباتي کارگري قرار مي دهد. در واقع "استراتژي سياسي" واژه
بي مسمائي است. آذرين و دوستانش طرفدار "انقلاب مخملي" نيستند و نسبت به
آن هشدار هم مي دهند. اما "استراتژي سياسي" آنان در چارچوب اوضاع سياسي
مشخص ايران، بيشتر به دنبالچه طرح هاي متفکرين "انقلاب مخملي" و شاخه
"کارگري" آن بدل مي شود تا به يک استراتژي سياسي انقلابي. ( ما در
بخشهاي بعدي اين مقاله به توضيح اين مسئله خواهيم پرداخت.)
سوم، آذرين بر اهميت طرح "ديدگاه هاي وسيع تر
تئوريک" تاکيد دارد. اين تاکيدي درست است بخصوص در شرايطي که فقر
تئوريک در ميان فعالين جنبش کارگري بيداد کرده و محيط بسيار مساعدي براي نشو
و نماي گرايشات اکونوميستي و رفرميستي بوجود آورده است. اما منظور آذرين از
"ديدگاه هاي وسيع تر تئوريک" در واقع ديدگاه هاي محدود و انحلال طلبانه
تئوريک است. آذرين تاکيد مي کند که "فعالان گرايش چپ" براي همکاري
موثر در رابطه با وظايف امروز (مانند ايجاد تشکلات توده اي کارگري) بايد
"در مورد تمامي چشم انداز پيشروي طبقه کارگر" هم نظري پايه اي داشته
باشند. (صفحه 17 انتهاي ستون دوم- باروي شماره 22) اما در اين هم نظري پايه اي جاي
"تمام چشم انداز پيشروي طبقه کارگر" يعني انقلاب سوسياليستي و ساختمان
سوسياليسم، خالي است. در مورد کمونيسم که که اصلا حرفي در ميان نيست. سالهاست که
آقاي آذرين نام خود را از کمونيست به سوسياليست تغيير داده است و اشاره اي هم
نکرده که چرا ؟ در حاليکه جامعه کمونيستي، هدفي است که انقلاب سوسياليستي بخاطر آن
انجام شده و جامعه سوسياليستي دوره ي گذاري است براي تحقق جامعه کمونيستي.
آگاهی طبقاتی و آگاهی
خودانگيخته
آذرين بخش زيادي از
نوشته خود را به توضيح اينکه چرا پس از گذشت 3 سال به نقد نظرات حکيمي پرداخته،
اختصاص داده است. او مي گويد، علتش آن است که با گذشت زمان حکيمي نظراتش را عوض
کرد و الان،"نقطه نظرات حکيمي در مورد تشکل هاي کارگري نادرست" است.
(صفحه 19 ستون اول)
اينکه آقاي حکيمي
دچار چنين چرخشي شده يا خير، مورد جدل ما نيست. حکيمي يکرشته نظرات بسيار اشتباه
در مورد جنبش کارگري، در مورد جنبش کمونيستي بين المللي و جنبش کمونيستي ايران
داده است که ما در شماره هاي مختلف نشريه حقيقت نقد کرده ايم. (3)
انتقاد آذرين به
ديدگاه هاي حکيمي با عنوان "باورهاي ذهني يا جنبش عيني" شروع مي شود. (ص
19 ستون دوم). آذرين ادعاي خود در مورد تغيير موضع حکيمي را توضيح مي دهد و دست
آخر معلوم مي شود که "گناه"حکيمي آن است که مانند "چپ دوره انقلاب
57" شده است. نقد حکيمي، به نقد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 تبديل مي شود.
آذرين در توضيح اين
مطلب مي گويد، حکيمي در مراسم اول مه 82 در کرج، بر اين تاکيد داشت که: «جنبش
اجتماعي طبقه کارگر به طور عيني ضد سرمايه است، حتي اگر قادر نشده باشد که به اين
ضديت شکل آگاهانه بدهد.» آذرين بطور تائيد آميز مي گويد: «اين بيان البته در تقابل
با نظرات غالب در سازمان هاي چپ ايران در دوره انقلاب 57 قرار داشت که با برداشت
ويژه اي از "چه بايد کرد" لنين (که بيشتر به تعابير لوکاچ يا مائو مربوط
است تا خود لنين) در بهترين حالت يعني آنگاه که به جنبش کارگري توجهي مي داشتند،
نقش پيشتاز يا سازمان هاي سياسي را افزودن آگاهي سوسياليستي به جنبش خودبخودي کارگران
مي شمردند؛ جنبش خودبخودي اي که در غياب اين "آگاهي" خصلت ضد سرمايه
داري و سوسياليستي نداشت. »
يکم، در مورد تعبير
لوکاچ از لنين در آينده بحث خواهيم کرد. اما مائو تعبيري از "چه بايد
کرد" ارائه نکرد و بهتر است آذرين اين اطلاع رساني خود را مستند کند و مهمتر
از آن برداشت خود از "چه بايد کرد" را با حرف هاي لنين در "چه بايد
کرد" مقايسه کند.
دوم، لنين با صراحت در "چه بايد کرد" مي گويد:
آگاهي خودبخودي يک آگاهي بورژوائي است و جنبش خودبخودي طبقه کارگر هنوز در چارچوب
نظام بورژوائي است و براي اينکه سوسياليستي شود، بايد از جاده خودبخودي آن را
منحرف کرد و اين منحرف کردن وظيفه فعالين کمونيست درون جنبش کارگري است. لنين
بدرستي تفاوت فاحشي ميان "آنچه هست" جنبش طبقه کارگر و "آنچه بايد
باشد" اين جنبش مي گذارد. اصرار لنين بر "آنچه بايد باشد" بخاطر
اعتقادات و سليقه و اراده گرائي اش نيست! بلکه يک دليل کاملا عيني دارد. دليلش آن
است که طبقه کارگر بدون درهم شکستن دولت کهن و برقراري دولت سوسياليستي نه خودش
آزاد مي شود و نه مي تواند کسي را آزاد کند. و اين درهم شکستن دولت کهنه و استقرار
دولت نوين کيفيتي را مي طلبد که طبقه کارگر ندارد و بايد آن را کسب کند. اين توان
را با آگاهي خودبخودي و با جنبش خودبخودي هرگز بدست نمي آورد. اکونوميستها به لنين
حمله مي کردند و مي گفتند اين اراده گرائي است. رفرميسم اکونوميستها در آن
بود که سرنگوني دولت حاکم را خارج از اراده هر طبقه اي منجمله طبقه کارگر مي دانستند
و لزومي براي تلاش جهت آن و لزومي براي ايجاد آگاهي مربوط به آن نمي ديدند.
سوم،متاسفانه
سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 (منجمله اتحاديه کمونيستهاي ايران) اهميت زيادي به
"چه بايد کرد" و پياده کردن آن در شرايط خاص ايران نمي دادند. اما مشکل
عمده اين نبود. مشکل عمده اين بود که دوره انقلاب 57 به يک معنا اصلا دوره
"چه بايد کرد" نبود. بلکه دوره "دولت و انقلاب" بود. حتا اگر
خود لنين هم در اين دوره سعي مي کرد "چه بايد کرد" را با همان تعبير
لنيني پياده کند، به خطا مي رفت و انقلاب پرولتري را قرباني مي کرد زيرا "چه
بايد کرد" جواب به اين سوال بود که طبقه کارگر را چگونه بايد براي کسب قدرت
سياسي آماده کرد. شکست کمونيستهاي انقلابي در جوابگوئي به وظيفه مرکزي يعني کسب
قدرت سياسي، مهمترين مسئله اي بود که تمام ضعفها و کمبودهايشان را در زمينه سازمان
دادن مبارزه طبقاتي طبقه کارگر هم رقم مي زد. وقتي که هدف درهم شکستن دولت کهن و
برقراري دولت نوين، گم باشد مهم نيست که چه تعبيري از چه بايد کرد، پيش برده مي
شود.
چهارم، اما اگر سطح
بحث آن است که آيا سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 (منجمله اتحاديه کمونيستهاي
ايران) در زمينه سازماندهي عملي جنبش خودبخودي طبقه کارگر و ايجاد تشکلات کارگري
چه کردند بايد بگوئيم اين سازمان ها در اين زمينه مشخص بسيار فراتر از تصورات
کنوني امثال حکيمي و آذرين رفتند. تئوري هاي مربوط به سازمان دادن جنبش خود
انگيخته و چگونه سازمان دادن آن و تشکلات جنبش خودبخودي کارگر را هم فراتر از اين
حرفهاي رايج بردند. بنابراين علاقمندان در اين زمينه هم بهتر است براي آموختن به
تجارب اين سازمان ها مراجعه کنند. (4 )
آذرين پس از اينکه به حکيمي بخاطر تقابلش با
نظرات "چپ دوره انقلاب" نمره مثبت مي دهد بلافاصله مي گويد البته حکيمي
هنر نکرده است زيرا « دستکم از قريب به بيست سال پيش، يعني از 1365 بحث هائي در
رابطه با همين مساله با دقت بسيار بيشتري در چپ ايران طرح شده بود (مثلا مباحثات
حزب کمونيست ايران) ....» (ص 20 ستون اول)
لازم است براي
خواننده اي که آشنا نيست توضيح دهيم که بيست سال پيش، حزب کمونيست ايران هنوز تحت
رهبري منصور حکمت و آذرين و بقيه بود و "حزب کمونيست کارگري" از آن
منشعب نشده بود. (5) اما جدا از چند و چون سير تکامل آذرين و دوستانش فورا سوالي
به ذهن مي رسد: بهر حال 20 سال از زمان "مباحث سال 1365 " گذشته است و
بهتر است آذرين و همفکرانش بيلاني از نتايج آن بدهند و بگويند در پرتو بکاربستن آن
بحثها به کجا رسيدند (چه به لحاظ عملي و چه فکري). بيلان کار آن عده اي که با اين
تزها براي فعاليت بدرون جنبش هاي کارگري موجود فرستاده شدند، چيست؟ شايد خود آذرين
و دوستانش شخصا براي عملي کردن اين تزها پيشقدم نشدند ولي بهر حال عده زيادي
از اعضاي حزب کمونيست ايران را به اين کار مشغول کردند. بنابراين انتظار ما از
ايشان بيجا نيست که بگويند چگونه اينکار شد و حاصلش چه بود؟ هر آدم عاقلي اگر
بخواهد "عيني" عمل کند و نه "ذهني" بعد از بيست سال قاعدتا
بايد نگاهي به نتايج بيست ساله بياندازد و اگر مارکسيست باشد حتما يک جمعبندي
نقادانه ماترياليستی
ديالکتيکي از تجربه خود ارائه دهد.
آذرين پس از اينکه
امتياز تدوين دقيق نظرات اکونوميستي و رفرميستي را در دفتر "حزب کمونيست
ايران" بيست سال پيش ثبت مي کند، اين نظرات و نظرات کنوني خود را به
مارکس و انگلس نسبت مي دهد و مي گويد: «طرح چنين ديدگاهي اساسا کشف متاخر کسي
نيست؛ بلکه وجه مشخصه سوسياليسم مارکس و انگلس است که وجود عيني طبقه کارگر و
کشمکش گريز ناپذير طبقاتي در جامعه سرمايه داري را بمنزله عامل تحقق سوسياليسم مي
شمرد. و بيش از يک قرن و نيم پيش نقطه آغازش اين بود که "احکام تئوريک
کمونيست ها ابدا بر افکار و اصولي تکيه ندارد که توسط اين يا آن مصلح جهان اختراع
يا کشف شده اندو آنان فقط بيان عمومي اوضاع و احوال واقعي يک مبارزه طبقاتي موجود،
يک جنبش تاريخي جاري در برابر چشمانمان هستند.» (ص 20 ستون اول) در همان صفحه
اضافه مي کند: «...عامل تحقق سوسياليسم "خردورزي" نيست، بلکه در خود
واقعيت جامعه سرمايه داري به طور عيني موجود است، و کار تئوريک براي سوسياليست ها،
مثل هر فعاليت علمي ديگر، مطالعه ساختار و ديناميسم اين واقعيت عيني است.» (ص 20)
رک و
پوست کنده بگوئيم اين درک متعارف سوسيال دموکرات ها از سوسياليسم
مارکس و انگلس است. فرق "کوچک" اين درک با درک مارکس و انگلس را خود
آنان در يک جمله ساده اعلام کردند: همه فلاسفه براي تفسير جهان آمده اند، حال آنکه
مسئله تغيير آن است! کار تئوريک سوسياليست ها، بر خلاف نظر آذرين، فقط
مطالعه ساختار و ديناميسم واقعيت عيني نيست. بلکه يافتن راه ها و امکانات تغيير
راديکال و انقلابي اين ساختار و ديناميسم و جايگزين کردن آن با ساختار و ديناميسم
ديگري است؛ يافتن مختصات آن ساختار و ديناميسم نوين و راه ساختن آن است. اصلا تمام
هدف "مطالعه ساختار و ديناميسم واقعيت عيني" از نظر مارکس و انگلس براي
روشن کردن ضرورت و امکان و مختصات اين تغيير انقلابي بود. اين محور
سوسياليسم علمي مارکس و انگلس است. ضرورت و امکان و مختصات اين تغيير انقلابي، با
مشاهده بدست نمي آيد. مبارزه خودانگيخته و آگاهي خود انگيخته هم به درک آن نمي
رسد. بايد آن را آگاهانه آموخت و آگاهانه بکار بست. برخلاف گفته آذرين،
تئوري هاي کمونيستي "فقط بيان عمومي اوضاع و احوال واقعي يک مبارزه طبقاتي
موجود" نيست بلکه بيان پتانسيل چيزي ديگر شدن آن هم هست. سوسيال دموکرات ها و
اکونوميستها اين بخش دوم را همواره حذف مي کنند. گفتن اينکه طبقه کارگر بطور عيني
وجود دارد و کشمکش طبقاتي گريز ناپذير است نظريه مارکس و انگلس نيست. بلکه نظريه
ايست که پيش از آنها نظريه پردازان بورژوا هم ديده و گفته بودند. مارکس تصريح کرد
که آنچه او و انگلس اضافه کرده اند آن است که اين کشمکش طبقاتي بايد به ديکتاتوري
پرولتاريا منتهي شود. سوسياليسم را به مثابه دوره گذاري که خصلت قدرت سياسي آن
ديکتاتوري پرولتارياست تعريف کردند. و تاکيد کردند طبقه کارگر براي آنکه بتواند
تبديل به طبقه اي شايسته حکومت کردن شود، بايد خود را نيز تغيير دهد. تفکرات
سوسيال دموکراتيک آذرين و حزبش در آن زمان در مورد سوسياليسم هيچ ربطي به
سوسياليسم مارکس و انگلس نداشته و ندارد.
آذرين اين جمله از
حکيمي را نقل و نقد کرده که : «براي آن که کارگر آگاهانه در سرنوشت جامعه بشري
دخالت کند، لازم است که اين مبارزه ي خودانگيخته به مبارزه اي خودآگاهانه تبديل
شود، و اين امر با کسب دانش و آگاهي و تجربه و متشکل شدن در تشکيلاتي که آگاهانه
براي الغاي سرمايه داري و ايجاد جامعه اي سوسياليستي مبارزه مي کند، ميسر است.»
نقد ما به اين
حرفهاي کلي که از روشن کردن رابطه ميان قدرت سياسي و اين "الغا" و
"ايجاد" و مختصات سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي سوسياليسم، پرهيز
مي کند، بماند براي بعد. ببينيم آذرين اين حرف حکيمي را چگونه نقد مي کند:«
... اينجا تفکيک "ضد سرمايه داري" و "سوسياليستي" صراحتا
معادل "خودانگيخته" و "آگاهانه" است و از نتايج آشناي آن
گريزي نيست. ... سوال در اينجا به سادگي اين است: کسب آن "دانش و آگاهي و
تجربه" که باعث ارتقاء اين جنبش ضد سرمايه داري (اما غير سوسياليستي) به جنبش
سوسياليستي مي شود را چه عاملي تامين مي کند؟ و پاسخ حکيمي به اين سوال (عينا
مانند پاسخ رايج نزد هر سازمان چپ ايران در دوره انقلاب 57) اين است که
"فعالان و پيشروان" گرايش معيني که حکيمي خود را به آن متعلق مي داند
عامل و حامل اين آگاهي هستند. اگر انتقاد به چپ دوره انقلاب 57 اين است که سازمان
سياسي خود (يا روابت ابتري از حزب لنيني) را حامل اين آگاهي حياتي مي دانست، حکيمي
هم اکنون، ..."متشکل شدن در تشکيلاتي که آگاهانه براي الغاي سرمايه داري و
ايجاد جامعه سوسياليستي مبارزه کند" راعينا معادل همان سازمان سياسي يا حزب،
شرط ارتقاء "مبارزه خودانگيخته به مبارزه آگاهانه" مي شمارد. » (ص 21
-22)
لب کلام آذرين اين
است که جنبش خودانگيخته و جنبش خود آگاهانه طبقه کارگر فرقي با هم ندارند؛ جنبش
خودانگيخته ضد سرمايه داري است و جنبش ضد سرمايه داري مساويست با جنبش
سوسياليستي پس جنبش خودانگيخته طبقه کارگر، همان جنبش سوسياليستي است. با همين
منطق هندسي آگاهي خودانگيخته هم همان آگاهي سوسياليستي است. آذرين معتقد است اين
نوع تبيين درست است چون "تنش" ميان ذهن و عين را از بين مي برد و به
تببين حکيمي ايراد مي گيرد که قادر نيست اين "تنش" را از ميان ببرد (در
ضمن آذرين مواظب است که از کلمه "تضاد" استفاده نکند و بجاي آن مي گويد
"تنش") . در جائي اين ديدگاه را روشن تر توضيح مي دهد:« در تبيين حکيمي
از جنبش کارگري و سوسياليسم يک تنش محوري وجود دارد که او قادر به حلش نيست: تنشي
ميان از يکسو جنبش عيني و جاري طبقه کارگر، و از سوي ديگر تئوري و اعتقادات نظري
يا به بيان هاي عام تر رايج، تنش ميان آگاهي و جنبش، تئوري و پراتيک، عين و
ذهن، و نظاير اينها.... نزد حکيمي نيز بر خلاف آنچه خود ادعا مي کند يا مي
پندارد، اين باورهاي ذهني است که بناگزير وجه مشخصه گرايش مورد نظر او را
رقم مي زند.»
اينکه در
"تنش" هاي فوق الذکر (ميان عين و ذهن؛ و ميان تئوري و پراتيک) حکيمي
کداميک را انتخاب کرده است و آذرين کدامين را، مهم نيست. مهم آن است که بدانيم ذهن
و عين، و تئوري و پراتيک را نمي توان از هم جدا کرد. بطور عيني (يعني خارج از ذهن
ما) حرکت ذهن و عين، و حرکت تئوري و پراتيک با هم و در رابطه ديالکتيکي با يکديگر
رخ مي دهد. درست مانند زمان و مکان. هر تلاشي براي جدا کردن ايندو از يکديگر
به درکهاي ايده آليستي و ماترياليستی مکانيکي منجر مي شود. رابطه ديالکتيکي
در فرهنگ مارکسيستي يعني رابطه تضاد و وحدت: تنش و يگانگي. تئوري و پراتيک با هم
متفاتند اما هر تئوري مربوط به پراتيک مشخص است و هر پراتيکي هم داراي تئوري معيني
است. تئوري هاي اکونوميستي، چنانچه به عمل گذاشته شوند، پراتيک اکونوميستي به بار
مي آورد. تئوري هاي کمونيستي، چنانچه به عمل گذاشته شوند پراتيک کمونيستي توليد مي
کنند. بهمين دليل طبقه کارگر به تئوري هاي کمونيستي نياز دارد تا بتواند پراتيک
کمونيستي بيافريند و از پراتيک اکونوميستي گسست کند. از نظر آذرين، صحبت از ضرورت
آگاه کردن کارگران به تئوري هاي انقلابي که توسط متفکريني مانند مارکس تدوين شده
است؛ و تاکيد بر اينکه کارگران بطور خودبخودي و خود انگيخته نمي توانند به اين
تئوري هاي انقلابي و اهداف انقلاب سوسياليستي آگاه شوند، انتخاب "ذهن"
بر "عين" است. ادامه اين تفکر آن است که آذرين راه انداختن و آفريدن
جنبشي را که موجود نيست، غير عملي مي داند. اين وجه اشتراک تمام اکونوميستهاست.
اکونوميسم بدرد مبارزه سوسياليستي نمي خورد. زيرا سوسياليسم جامعه ايست که بايد آن
را آگاهانه متولد کرد و بطور عيني هيج جا موجود نيست. سرمايه داري در بطن
فئوداليسم نشو و نما کرد و با رشد خود پوسته فئوداليسم را ترکاند. اما سوسياليسم
به آن صورت بوجود نمي آيد. و مارکس بر اين تاکيد کرد. بوجود آوردن سوسياليسم يک
امر آگاهانه و بسيار انقلابي است. زيرا سوسياليسم، عميق ترين گسست ها از روابط
طبقاتي و اجتماعي و افکار عصر سرمايه داريست. و لاجرم نيازمند آگاهانه ترين
تلاشهاي انقلابي ترين طبقه عصر سرمايه داري يعني طبقه کارگر است.
آذرين، آنچه را که
بطور عيني واقعيت دارد نمي خواهد قبول کند. واقعيت آن است که ميان آگاهي خودبخودي
و آگاهي طبقاتي (سوسياليستي) کارگران؛ ميان جنبش "خودانگيخته" و جنبش
"آگاهانه" طبقه کارگر تفکيک و شکاف موجود است.
يک مسئله را بايد با صراحت روشن کرد و مرتبا تکرار کرد: کارگر
ذاتا کمونيست و سوسياليست نيست و آگاهي سوسياليستي از درون مبارزات روزمره کارگران
عليه سرمايه داري نمي جوشد! جنبش خودبخودي کارگران نه تنها سوسياليستي نيست
بلکه بطور خودجوش به زدودن افکار بورژوائي و فئودالي از ميان کارگران نيز نمي
انجامد. بگذاريد يک مورد "عيني" و "خودجوش" را مثال بزنيم.
آگاهي کارگران سنديکاي شرکت واحد را در نظر بگيريم. علت انتخاب اين مثال آن است که
در همين نشريه باروي شماره 22 که مورد بحث ماست، آقاي آذرين و دوستانش اعلام کرده اند
سنديکاي کارگران شرکت واحد "راه را نشان داد" و بايد تبديل به
الگوي تمام جنبش کارگري ايران شود! (باروي شماره 22). بگذريم از اين مسئله که حتي
خود کارگران اين سنديکا و آن دسته از فعالين جنبش کارگري که از نزديک با سنديکاي
شرکت واحد همکاري مي کنند اينطور فکر نمي کنند! سنديکاي کارگران شرکت واحد محصول
يکي از مبارزات عادلانه و خودانگيخته کارگران است و بايد از اين مبارزه عادلانه
دفاع کرد. اما ميان دفاع و تقديس فرق است. حتا خود فعالين سنديکا نيز نبايد
آن را تقديس کنند و مطمئنا پيشروترين آنها نمي خواهند آن را تقديس کنند بلکه مي
خواهند پيشرفت کنند.
اما از اين
موضوع گذشته سئوال ما از آذرين و دوستانش اين است: کجاي آگاهي رهبران سنديکا
که در تبليغ و تهييج براي اثبات عادلانه بودن مبارزه شان، از امامان شيعه نقل مي
کنند و آيه هاي قرآني مي خوانند، آگاهي سوسياليستي است؟ شما به کارگران ايران
فراخوان داده ايد که سنديکاي شرکت واحد را الگوي خود قرار دهند. آيا اين بخش را هم
بايد الگو قرار دهند؟ بگذاريد سئوال را وسيع تر کنيم: شما که اينقدر
"کارگري" هستيد (و بقيه از جمله حزب ما را جزو چپ غير کارگري مي دانيد)؛
شما که از روي جهل يا غرض ادعا مي کنيد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 "کاري
به کار جنبش کارگري نداشتند") چطور هنوز متوجه نشده ايد که آگاهي خودبخودي
غالب در ميان طبقه کارگر ايران، آگاهي مذهبي است؟! يا خيلي در طبقه کارگر غرق شده
ايد يا اينکه از کره مريخ داريد نسخه صادر مي کنيد. يا شايد فکر مي کنيد وقتي
آگاهي مذهبي از زبان کارگر جاري مي شود، همان آگاهي سوسياليستي است؟ تحسين آگاهي
خودبخودي يا سکوت در مورد آن را لنين "کرنش به خودروئي" کارگران ناميد.
کارگر بايد بداند که اين عقب ماندگي ذهني از سوي طبقات حاکمه و دولت متبوعش به وي
تحميل مي شود و تحميل اين افکار "غير اقتصادي" براي پيش برد استثمار
اقتصادي است. کارگر بايد خود را از زنجير اين اسارت هاي ذهني خلاص کند تا تازه خود
را ، طبقه خود را، بيابد. اين آگاهي گسترده و وسيع و همه جانبه در مورد شبکه سياسي
ـ اقتصادي ـ فرهنگي سرمايه داري براي استثمار کارگر، از درون نقطه استثمار بدست
نمي آيد زيرا اين چيزيست که در بيرون از نقطه استثمار سازمان مي يابد و کارگر بايد
از بيرون رابطه کارگر ـ کارفرما به آن آگاهي يابد. (6)
اين يک ضرورت عيني است. ديدن اين ضرورت و تغيير اين وضعيت
مهمترين وظيفه کمونيستها در رابطه با جنبش خودبخودي کارگري است. کارگر کمونيست يا
روشنفکر کمونيست موظف است آن آگاهي را که کارگران از روابط روزمره اش در نقطه
استثمار نمي توانند استنتاج کند "از بيرون" به ميان کارگران ببرد. سر
فرود آوردن در مقابل آگاهي خودبخودي در واقع سرفرود آوردن در مقابله آگاهي است که
بورژوازي با استفاده از اهرمهاي قدرت و تبليغات و آموزش به کارگر تحميل مي کند و
کارگر را از خود بيگانه مي کند.
به آذرين و دوستانش
بايد گفت، شما که خود را متخصص نقد "پوپوليسم" و سوسياليسم اتوپيائي مي
دانيد، چطور هنوز نفهميده ايد که با نفوذترين سوسياليسم اتوپيائي در ايران اتوپي
ارتجاعي مدينه فاضله است؟ اين ايدئولوژي با سماجت و استمرار توسط طبقات حاکمه
تبليغ مي شود و در ذهن کارگر و غير کارگر فرو مي رود و تبديل به بينش و جهان بيني
مي شود. شما که بقول خودتان "سوسياليسم خرده بورژوائي سازمان هاي چپ
غير کارگري" را نقد کرده ايد تا بقول خودتان "توده کارگران از
چنين جرياناتي گسست کنند" (بارو - ص 33 ستون اول) و راه براي نفوذ بقول شما
"سوسياليسم کارگري" (قديم مي گفتيد "کمونيسم کارگري")
در ميان کارگران باز شود، بهتر است به اين واقعيت عيني هم توجه کنيد که افکار مسلط
در ميان توده کارگران چيست و چه شکاف ( تفکيک!) بزرگي ميان اين افکار مسلط و افکار
سوسياليستي موجود است.
از نظر آذرين، هر
کس آگاهي خودانگيخته کارگران را تحسين نمي کند و به دنبال آن راه نمي افتد، به
جنبش کارگري توجهي ندارد! اکونوميستها هميشه خود را "کارگري" و
کمونيستهاي انقلابي را "غير کارگري" خوانده اند. در جنبش روسيه هم
منشويکها، لنين را "غير کارگري" مي خواندند. اتفاقا حتا تا آستانه
انقلاب اکتبر، بسيار بيشتر از لنين و حزب بلشويک در شوراهاي کارگري پايه داشتند.
اما وقتي کارگران ديدند که فقط با ايده ها و سياست هاي انقلابي لنين و حزبي که
سالها بزحمت ساخته شد، مي توانند انقلاب کنند به سوي لنين و حزب او چرخيدند.
براي آذرين پراتيک، آن چيزي است که بطور
خودجوش براه مي افتد. اين درک بسيار محدودي از پراتيک است. پس پراتيک انقلابي که
امري از پيش برنامه ريزي و طراحي شده و بنا بر اراده آگاهانه انقلابيون کمونيست
براه مي افتد، پراتيک نيست؟ بايد از آذرين پرسيد آيا مبارزه انقلابي براي تغيير
راديکال وضعيت کنوني جامعه و جهان را پراتيک مي داند؟ آيا اين پراتيک وظيفه طبقه
کارگر است؟ آيا پراتيک ايجاد ارتش انقلابي کارگران و زحمتکشان پراتيک هست و جزو
پراتيک هاي سوسياليستي طبقه کارگر هست يا نه؟ از نوشته هايش چنين بر مي آيد
که جوابش منفي است و معتقد است اين چيزها اصولا "کارگري" نيست؛ و اصولا
هر آنچه که سازماندهي علمي و نقشه مند باشد، پراتيک نيست. آيا سالها تلاش بلشويکها
براي ايجاد هسته هاي کمونيستي حزب بلشويک در ميان کارگران و ديگر اقشار تحت ستم
جامعه روسيه، پراتيک "کارگري" نبود؟ آيا راه اندازي چاپ خانه هاي مخفي
اوراق کمونيستي و ايجاد شبکه پخش آنها در ميان کارگران؛ پراتيک يا کارگري نبود؟
آيا جنگ درازمدت خلق در چين برهبري حزب کمونيست، ربطي به پراتيک طبقه کارگر نداشت؟
اگر کارگران
کمونيست و روشنفکران کمونيست با سير خودبخودي جنبش کارگري مقابله نکنند، اين جنبش
با اين سطح از آگاهي سياسي بهر طرفي مي تواند کشيده شود. در چارچوبه شرايط مشخص
سياسي در ايران، جنبش خودبخودي کارگران مي تواند دست آويز مرتجعيني شود که مي
خواهند سوار بر گرده توده هاي ناراضي به قدرت برسند. همانطور که سال 57 يک
دارودسته ارتجاعي بجاي دارودسته شاه نشستند. آيا عناصر انقلابي چپ که در جنبش
کارگري فعاليت مي کنند، موظف هستند که کارگران را نسبت به چنين خظري آگاه کنند يا
خير؟ مسلما. نه تنها بايد هشدار دهند بلکه بايد با استفاده از هر واقعه سياسي مهمي
که در جامعه و جهان رخ مي دهد (مانند جنگ عراق و لبنان و مشاجرات هسته اي ميان
آمريکا و جمهوري اسلامي، جنايت هاي رژيم عليه زنان و جنبش روشنفکري و قهرمان کردن
شکنجه گران سابق، جنبش ملي در کردستان، نابودي اقتصادي و مهاجرت دهقانان و
غيره) آگاهي سياسي آنان را بطور عموم ارتقاء دهند. استراتژي کمونيستها براي
جنبش کارگري آن است که جنبش کارگري تبديل به يک جنبش سياسي انقلابي توده اي
شود. براي اين، کارگران بايد يک آگاهي سياسي انقلابي در مورد دشمنان طبقاتي و نقشه
هاي آنان و متحدين طبقاتي و جنبش هاي آنان پيدا کنند.
آگاهي طبقاتي
سوسياليستي يک علم است و علم خودبخود بدست نمي آيد. اگر قرار است طبقه کارگر
انقلاب کند بايد علم انقلاب را بياموزد. هيچ راه ميان بر ديگري نيست. همان جامعه طبقاتي که طبقه کارگر را بالقوه تبديل به
ناقل و حامل جامعه آينده ي سوسياليستي مي کند، اکثريت اعضاي اين طبقه را غرق در
افکار و فرهنگ جامعه بورژوائي نگاه مي دارد و مانع از تبديل آن مي شود که پتانسيل
تبديل به واقعيت شود. دوستان: اين يک تضاد و تنش واقعي است. راه حل نه در تقديس
جنبش خودبخودي است و نه پيشه کردن يک دوره طولاني بستر سازي فرهنگي و نظري. راه
حل، همان است که لنين پيش گذاشت: اگر قرار است انقلابي باشد، نياز به يک حزب
انقلابي است که در جنبش خود انگيخته طبقه کارگر دخالتگري کند و راه خودبخودي آن را
بسوي شاهراه انقلاب پرولتري منحرف کند.
ما با مقطع حساسي
در اوضاع ايران مواجهيم. اين اوضاع هم امکان آن را ارائه مي دهد که بتوانيم از دل
بحران ها و تلاطمات گوناگون يک انقلاب پرولتري سازمان دهيم که به ايجاد جامعه
انقلابي پرولتري بينجامد. هم امکان آن است که جامعه در غياب چنين بديلي، هر چه
بيشتر در اعماق روابط اقتصادي و اجتماعي ارتجاعي و حيواني ميان انسان ها فرو رود و
بر دهشتهاي امروز صد ها دهشت ديگر مانند آن چه در عراق جريان دارد اضافه شود. در
اين دوره، طبقه کارگر بيش از هميشه نياز به سياست انقلابي و حزب انقلابي دارد.
ادامه دارد....
توضيحات:
1 ـ روي سخن اين نقد آذرين با "چپ
کارگري" يا "گرايش سوسياليستي کارگري" است که از نظر آذرين حزب ما
و سازمان قبلي ما (اتحاديه کمونيستهاي ايران) در آن نمي گنجد و البته ما نيز نمي
خواهيم که در اين تقسيم بندي ها بگنجيم. اين گونه نام گذاري ها از زماني که آقاي
آذرين و مقدم با منصور حکمت در يک حزب بودند (حزب کمونيست ايران) شروع شد. هدفشان
نيز اين بود که مرزبندي هاي قديمي جنبش کمونيستي را که بر مبناي انشعابات بزرگ در
جنبش کمونيستي بين المللي و جنبش کمونيستي ايران شده بود از بين ببرند و آن را
صرفا بر پايه رابطه هر گروه بندي با مبارزات خودبخودي طبقه کارگر تعريف کنند.
البته اينان در زماني که با حزب کمونيست ايران بودند خود را "کمونيست
کارگري" مي خواندند و بقيه سازمان هاي چپ را "غير کارگري" و
"پوپوليست". پس از انشعاب از منصور حکمت واژه را عوض کردند به
"سوسياليست کارگري"! اما بقول خود آذرين محتواي نظراتشان همان نظرات سال
65 است و تغييري نکرده است.
آذرين براي فضا سازي در مورد نظرات خود به
برخي تحريفات در مورد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 دست مي زند. بطور مشخص ميگويد
سازمان هاي چپ دوره 57 "بعد از راه افتادن جنبش کارگري از آن حمايت
کردند"! در حاليکه واقعيت آن است که اغلب اين جنبش ها با دخالت موثر سازمان
هاي کمونيستي منجمله اتحاديه کمونيستهاي ايران براه افتاد. البته جاي سازمان هاي
اوليه تشکيل دهنده حزب کمونيست ايران (سهند و کومله) در اين روند بسيار کمرنگ بود.
سازمان هاي کمونيستي از قبل فعالين خود را با هدف برانگيختن جنبش کارگري به ميان
کارگران فرستاده بودند.
2 ـ مثلا، آذرين بدرستي مارکسيسم را
از سوسياليسم اتوپيائي متمايز مي کند. و با نظر حکيمي که مي گويد مانع اصلي در مقابل شکل گيري تشکلات کارگري در سال
هاي 57 تا 60 سازمان هاي جنبش کمونيستي بودند مخالفت کرده و مانع اصلي را وجود استبداد و خفقان مي داند. و برخي نکات ديگر.
3 ـ علاقمندان مي توانند به اين
مقالات که در نقد نظرات محسن حکيمي نوشته شده و در تارنماي حزب ما قابل دسترس است رجوع کنند.
"اوج گيري مبارزات کارگري و مباحث درون جنبش چپ"، حقيقت شماره 22 ، ارديبشهت
1384
"طبقه کارگر بدون پراتيک انقلابي نمي تواند خود را رها کند"، حقيقت شماره 25 ، آبان 1384
پراکسيس مارکسيستي فقط مي توان يک معنا داشته باشد: تئوري و پراتيک
انقلابي"، حقيقت شماره 26، بهمن 1384
4 ـ در اين زمينه
خوانندگان مي توانند به مقالات
زير در تارنماي حزب ما رجوع کنند:
"سنديکاي پروژه اي؛ ميراث انقلابي" حقيقت
شماره 23 ، مرداد 1384، ويژه سنديکاي پروژه اي (فصلي)
آبادان و حومه؛
"جنبش توده اي، تشکل توده اي، با
نگاهي به جنبش شورائي 60 ـ 57 و تشکيلات پيشاهنگ" حقيقت
شماره 11 مرداد 1382
"نگاهي به يک تجربه
و ابتکار عمل انقلابي (در جمعبندي از شوراي
کارگران جين مد آمل) حقيقت دوره دوم شماره 14، اسفند 1367
5 ـ در همان زمان که اين بحثها بطور مدون بيرون
آمد، اتحاديه کمونيستهاي ايران (سربداران) نقد مفصلي بر آنها نوشت: تحت عنوان "کمونيسم کارگري: فريب کارگران". (حقيقت
شماره 7- دوره دوم – اسفند 65)
اما امروز بحث در مورد آن نظرات بايد سطح ديگري بخود بگيرد. زيرا نتيجه آن
نظرات را هم ديديم و نزديکتر از
ما خود آقاي آذرين و دوستانش ديدند. در
اينجا براي آگاهي بيشتر ، لازم است توضيح دهيم که در
سال 65 هنوز در "حزب کمونيست ايران" انشعاب نشده بود. در سال 1370 سه تن از رهبران اين حزب فراکسيوني به نام "فراکسيون کمونيست کارگري"
درست کردند. اعضاي اين فراکسيون سه
تن بودند: منصور حکمت، آذرين و رضا
مقدم. اينان با ادعاي اينکه حزب کمونيست ايران
آلوده به ناسيوناليسم و پوپوليسم بوده
و مانعي در راه پيشبرد استراتژي کارگري آنان است انشعاب کردند و اکثريت اعضا و کادرهاي اين حزب را نيز با
خود کشيدند و شگفت انگيز آنکه براي پيشبرد استراتژي کارگري خود افراد خود را از کردستان به اروپا منتقل کردند!
آنان مبارزه مسلحانه کومله در کردستان را به توقف کامل کشاندند. پس از چند سال يک انشعاب ديگر در
حزب کمونيست کارگري شد و عده اي با اين ادعا که حزب کمونيست
کارگري نمي خواهد
استراتژي کارگري اش را عملي کند،
جدا شدند. اين تاريخ را بهتر است خود آذرين و
دوستانش تعريف و جمعبندي کنند. اکثريت
بازماندگان سازمان هاي خط 3 به حزب شما پيوسته بودند، و براي اين تزها فعاليت
کردند. آنها چه شدند؟ چرا با آنهمه نيرو و
انرژي که جنبش کمونيستي ايران بي دريغ در يد اختيار امثال حکمت و شما قرار داد، اکنون در اين وضعيت قرار
داريد. آقاي آذرين، پس
از چنين روند تاسف باري ضروريست که
شما و همفکرانتان نقادانه به آن تزها بنگريد. زيرا از درون آن دستگاه فکري، اکثريتي بيرون آمد که شما در
همين مقاله "بيراهه سوسياليسم" اسمش را مي گذاريد "چپ مجنون" (حزب کمونيست کارگري و حزب
حکمتيستها). اما با "مجنون" ناميدن ياران سابقتان نمي توانيد بار يک مسئوليت بزرگ
را زمين بگذاريد. اينان
"مجنون" نيستند. اينان محصول يک خط سياسي ايدئولوژيک معين اند. بهتر است از اين خط
جمعبندي کنيد.
6 ـ در اين زمينه به
مقاله "کمونيسم در برابر اکونوميسم؛ سلسله بحثهاي تئوريک" مندرج در همين شماره
نشريه حقيقت رجوع
کنيد. ■
سلسله
بحثهای تئوریک:
1ـ چرا
آگاهی طبقاتی "بيرون" از طبقه كارگر قرار دارد؟
خودآگاهی طبقه کارگر يعنی اينکه طبقه ما خودش را بشناسد. بفهمد
كه چگونه در بطن نظام سرمايه
داری دائما به وجود می آيد و
ادامه حيات می دهد. از رابطه خود با نظام حاكم (و نه فقط با سرمايه دار يا کارفرما) آگاه شود. بداند که چرا ظرفيت تغيير اين
نظام به يک نظام
اجتماعی عاليتر را دارد و چگونه می تواند اين توان بالقوه را بالفعل کند. طبقه کارگر جنبه های پراکنده و حسی اين
آگاهی را از تجربه خود می تواند کسب کند اما آگاهی همه جانبه و عميق، يا
به عبارتی شناخت و
دانش طبقاتي، چيزی نيست
که خود به خود و صرفا از درون تجربه روزمره کارگران به دست آيد. برای اين کار بايد به کليت
ساختار نظام سرمايه داری که طبقه کارگر بخشی از آن است، نگاه کرد. کارگر در تجربه
روزمره اش با نظام سرمايه داری به آگاهی بسيار
محدود و حتی تحريف شده ای از خود می رسد.
آگاهی حاصل از اين تجربه چيست؟ اين
که او به عنوان دارنده نيروی کار با کارفرما به عنوان صاحب سرمايه وارد يک مبادله کالائی
شده است. مبارزات خودبخودی جمع
کارگران نيز در سطح
تامين شرايط بهتر برای اين مبادله کالائی جمعي،
چانه زنی جمعي، و مقاومت در برابر "جر زنی های” کارفرما در اين
معامله، باقی می ماند.
طبقه
کارگر بدون نگاه کردن به کليت
ساختار سرمايه داری حتی نمی تواند
خود را بشناسد. بخش عمده اين
ساختار بيرون از طبقه
کارگر قرار دارد. طبقه کارگر تنها جزئی از
اين کل است. طبيعی است
که آگاهی نسبت به کل،
نياز به يک نگاه فراگير
و از "بيرون"
دارد. برای فهميدن نقش و کارکرد قلب بايد به کل بدن انسان نگاه کرد. بايد کل کارکرد و سوخت و ساز بدن را
بررسی کرد. بايد به فرايند
تکامل کل اندامهای انسان در
ارتباط با يکديگر رجوع کرد. اين در مورد شناخت از نقش و جايگاه طبقه کارگر در جامعه طبقاتی هم صدق می کند.
اگر طبقه کارگر از درون خود بيرون
نيايد و به کل ساختار جامعه طبقاتی آگاهی پيدا نکند، اصلا نمی فهمد که خود در طول تاريخ چگونه شکل گرفته است. کسانی که با اين حقيقت
ساده مخالفت می کنند از ديالکتيک و ماترياليسم فاصله گرفته اند. چگونگی شکل گيری و
تکامل، جايگاه و ظرفيت
طبقه کارگر را متفکرانی دريافتند و به شيوه ای علمی مدون کردند که "بيرون از طبقه کارگر" قرار
داشتند. اما اين "بيرون" بودن از فعل و انفعال
روزمره طبقه، ذره ای از
حقيقت علمی نظريه
آنان کم نکرد. مارکسيسم اينگونه متولد شد. "مانيفست کمونيست"، فراخوان و چکيده اين
خودآگاهی بود.
از
زمان مارکس و انگلس تا به امروز، حاکمان و ايدئولوگ های نظام
سرمايه داري، آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی
را بسيار خطرناک
تلقی کرده اند و کاملا حق با
آنهاست! زيرا اشاعه اين آگاهی و به کار گرفتن اين
دانش، تقسيم کار پايه ای و حياتی سرمايه داری را
مختل می کند. طبقه
کارگر به واسطه اين آگاهی واقعا تبديل به يک
طبقه می شود. فاصله
ميان "بودن" و
"شدن" طبقه کارگر را اين
دانش پر می کند.
بر
مبنای تصور رايج در ميان
بسياری از چپ ها، مارکسيسم
بخاطر اين به وجود
آمد که طبقه کارگر نياز به تئوری داشت. ولی اين
طور نيست. مارکسيسم در نقد سرمايه داری به
وجود آمد. مارکس در جريان بررسی کارکرد سرمايه داري،
نطفه نابودی اين نظام يعنی طبقه
کارگر را در بطن آن شناسائی کرد. مارکس با نگاه ديالکتيکی خود ظرفيت ها و محدوديت
های طبقه کارگر را يکجا در نظر گرفت و بر اين اساس کوشيد به قانونمندی
های مبارزه
طبقاتی دست يابد. مارکس به اين نتيجه گيری علمی رسيد
که طبقه کارگر "جزئی” از
نظام سرمايه داری است که به لحاظ تاريخي، ظرفيت
و منفعت و گرايش آن را
دارد که اين
"کل" را سرنگون کند و رهبر تکامل بعدی جامعه بشری باشد.
در عين حال، طبقه کارگر به علت تقسيم کار جامعه سرمايه داری در جائی قرار
گرفته که نمی تواند به کل
فرايند تولد و تکامل خويش و کل فعل و انفعالات نظام سرمايه داری نگاه کند و به لحظات آن آگاه شود. از نقطه ای که ايستاده است نمی
تواند جايگاه خود و
بقيه قشرها و طبقات را ببيند.
پيدايش مارکسيسم در نقد سرمايه
داري، ضربه ای بزرگ و تاريخی به اين محدوديت
طبقه کارگر زد. در واقع، قطب آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی بنيان
نهاده شد ولی تضاد ميان محدوديت و ظرفيت،
بالقوه و بالفعل، خودانگيختگی و خودآگاهي، يک
وجه لاينفک از پديده طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی است. اين تضاد مرتبا به اشکال گوناگون توليد می شود
و خودنمايی می کند. حل اين تضاد و غالب شدن يک وجه آن بر وجه ديگر، فرايندی طولانی است و يک
شبه و يک بار برای هميشه صورت نمی گيرد. پيدايش
مارکسيسم و حتی نفوذ و اشاعه آن در ميان طبقه کارگر، آگاهی انقلابی را بر نوار ژنتيکی کارگران ثبت نمی کند و دانش طبقاتی
جزئی از ژن آنان
نمی شود. مارکسيسم بايد مرتبا به ميان
طبقه کارگر برده شود. بايد پا به پای تکامل مبارزه طبقاتي، توليد و آزمون های
علمی بشر مرتبا
نو و متکامل شود و آگاهی انقلابی طبقه کارگر را تر و تازه کند. بايد نسل از پی نسل، کارگران را در مسير نابود کردن سرمايه داری و
رهبری نوع بشر به سوی جامعه نوين مسلح و مجهز کند.
همه
مشاجراتی که حول
مساله آگاهی طبقاتی و آگاهی خودانگيخته
جريان داشته و دارد، دست آخر به اين موضوع منتهی
می شود که آيا طبقه کارگر ظرفيت، منافع و گرايش آن را دارد که سکان تکامل بعدی جامعه بشری را
بدست گيرد يا خير؟ تمام دلسوزی
ها يا در واقع
چاپلوسی های اکونوميستی در مورد کارگر و اينکه چه قدرت حيرت
انگيزی دارد و او را نيازی به "هيچکس از بيرون"
و "هيچ آگاهی از بيرون" نيست،
به اين پرسش برمی گردد. پاسخ نادرست اکونوميستها به اين
پرسش نتيجه ای جز زنجير کردن طبقه کارگر به موقعيت کارمزدي،
محدود کردن آگاهی کارگران به
شناخت حسی و انتشار
صنفی گرايی در جنبش کارگری
ندارد. اين محدوديت ها و گرايشات است که طبقه کارگر را از اينکه سکاندار جامعه بشری شود باز می دارد.
درک نادرست اکونوميستی در مورد فرا روئيدن آگاهی طبقاتی "از درون" به جای انتقال آگاهی "از بيرون"، معنايی جز صحه گذاشتن بر تقسيم کار حاکم بر جامعه سرمايه داری ندارد. در اين تقسيم کار به کارگر فقط وظيفه توليد داده شده است. اما حقيقتی که در اين تقسيم کار پنهان می ماند اينست که کارگران فقط نيروی بازوی خود را نمی فروشند. بلکه بايد توان فکری خود را هم کنار بگذارند. يعنی کاری به کار توليد فکر در جامعه نداشته باشند. توليد فکر، قلمروی انحصاری بورژوازی است. در جامعه طبقاتی تقسيم کار پايه ای و ديرينه ای بين کار فکری و کار يدی برقرار شده است. بنابراين وقتی که کارگری آگاه می شود، در واقع پا از دايره اين تقسيم کار ظاهرا ازلی و ابدی بيرون می گذارد. اين گامی تعيين کننده از مبارزه طبقاتی است که يکی از ستون های نظم طبقاتی هزاران ساله را به چالش می گيرد. تفکر اکونوميستی قادر به فهم اين وجه از مبارزه طبقاتی نيست. حل اين مساله که چگونه می توان به طور فزاينده بر تعداد کارگران دارای آگاهی طبقاتی افزود و آنان را از بند اين تقسيم کار رها کرد، موضوع مبارزه طبقات