حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 17  شهريور 1383

 

يادداشتهائي بر اوضاع سياسي جاري

خاورميانه بزرگ آمريكائي يا خاورميانه بزرگ سوسياليستي؟

سياست سركوب جمهوري اسلامي: تف سربالا!

به جواناني كه آينده اي متفاوت مي خواهند

نقد برخي نظريات سحابي

درسهاي يوناني:  پيروزي تيم يونان در مسابقات فوتبال

اهداف و جاه طلبی های جهانی آمريكا در جنگ عليه عراق

رهبران پرولتاريا در باره مسئله زن و رهائي زن

نپال: محاصره و اعتصابات کارگری كاتماندو را فلج كرد

جنايت فراموش نشدني و نابخشودني تابستان 67!

«پرنده نوپرواز» منتشر شد!

 

يادداشتهائي بر اوضاع سياسي جاري

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

خاورميانه بزرگ آمريكائي يا خاورميانه بزرگ سوسياليستي؟

 

آمريكا و جمهوري اسلامي

 

جورج بوش در يكي از سخنراني هاي اخيرش قصد حمله نظامي عليه ايران را انكار كرد و گفت، « مسئله ايران را از طريق مسالمت آميز و درازمدت حل خواهيم كرد». اما از سوي ديگر مشاور امنيتي جورج بوش اعلام كرد كه اجلاس آژانس اتمي در ماه سپتامبر بايد مسئله ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل ارجاع دهد تا بر سر تنبيه ايران بخاطر ساختن سلاحهاي هسته اي تصميم بگيرند. برخي از مقامات سابق آمريكا كه متخصص در امور خاورميانه اند مي گويند جورج بوش براي توضيح اوضاع  وخيم عراق مجبور است تقصير را به گردن جمهوري اسلامي بيندازد و جمهوري اسلامي را متهم به دخالت در عراق كند. براي تند كردن آتش تخاصمات عليه جمهوري اسلامي، اخيرا وزير دفاع عراق (شعلاوي) گفت، «ايران بزرگترين دشمن عراق است».  اسرائيل نيز زمزمه سر داده  كه نيروگاه هاي هسته اي ايران را بمباران مي كند. در جواب به اين تهديدات، سرلشگرهاي جمهوري اسلامي نيز شروع به خالي بندي هائي كرده اند. مشخصا شمخاني در 18 اوت در مصاحبه با تلويزيون الجزيره گفت در صورت حمله آمريكا به ايران، اينها نيز عليه آمريكا عملياتي خواهند كرد يا يك مرتجع ديگر به نام سرلشگر ذوالقدر در 16 اوت خالي بندي كرد كه، « اگر موشكي به نيروگاه هسته اي بوشهر بخورد، اسرائيل نيز بايد با مركز هسته اي خود در ديمونا وداع كند»! دولتهاي فرانسه و آلمان نيز با مثبت اعلام كردن رفتار ايران در زمينه سلاحهاي هسته اي ناخشنودي خود را از مقاصد آمريكا در قبال ايران اعلام كردند.

 

وقايع پشت پرده و بحثهاي غير رسمي  نشان از آن دارند كه آمريكا سناريوي حمله نظامي به ايران را كاملا كنار ننهاده  و هنوز بعنوان يك روش محتمل براي پياده كردن برنامه هايش در خاورميانه به آن مي انديشد و تدارك مي بيند و برايش بهانه تراشي و پوشش سازي مي كند. هر چند برخي از محافل هيئت حاكمه آمريكا معتقدند كه «نبايد ايران را منفرد كرد بلكه بايد با آن وارد رابطه شد» (رجوع كنيد به بحثهاي برژينسكي و تحقيقات موسسه رند) اما  محفل معروف به نو – محافظه كاران كه سياستهاي كنوني آمريكا را طراحي كرده و كابينه بوش را هدايت مي كند، به چنين سياستي اعتقاد ندارد و  بحث جديدي در محافل هيئت حاكمه آمريكا مبني بر لزوم حمله نظامي به ايران براه انداخته است. يك مقام بلند پايه آمريكائي گفت اگر بار ديگر جورج بوش به رياست جمهوري آمريكا انتخاب شود، براي جلوگيري از دستيابي ايران به سلاح هسته اي، نيروي نظامي بكار خواهد گرفت. اخيرا يكي از رهبران نو- محافظه كاران كه به پدر خوانده آنها معروف است، گفت: «من نميگويم حمله به ايران همين لحظه بايد انجام شود، ولي...» (نقل شده در مقاله  سورپريز اكتبر؟ ايران جلوي نظر آمريكا! به قلم ويليام پفاف روزنامه هرالد تريبون بين المللي 26 اوت 2004)

 

مباحث جاري در هيئت حاكمه آمريكا بر سر ايران در چارچوب جمعبندي آنان از پروژه اشغال عراق انجام مي گيرد. پروژه آمريكا در عرا ق به موانع مهمي برخورده است. مقاومت رشد يابنده مردم عراق عليه ارتش اشغالگر امپرياليستي و دولت دست نشانده عراق، امپرياليسم آمريكا را با مشكلات و تضادهاي مهلكي روبرو كرده است. آمريكا در سراسر خاورميانه منفورتر شده  و در خود آمريكا جنبش ضد جنگ به اوج تازه اي رسيده و هر روز توده اي تر مي شود. با اين حال امپرياليسم آمريكا به اين راحتي دست از سياست جهاني خود دست بر نمي دارد. آمريكا مي خواهد يك منطقه خاورميانه بزرگ كه تحت سلطه مستقيم خودش است بوجود آورد و مصمم است مشكلات و موانع را از پيش پا بردارد و جنگ نامحدودي را كه عليه مردم جهان براه انداخته ادامه دهد. مناظره ها و جدلهاي كنوني درون هيئت حاكمه آمريكا به اين منظور است.  در روياروئي با چنين وضع وخيمي عده اي در هيئت حاكمه آمريكا معتقدند جنگ عراق به پيشرفت برنامه هاي آمريكا كمك نكرده و آمريكا بايد روش هاي ديگري بكار برد. اما محافل قدرتمندتر هيئت حاكمه آمريكا بر سياستهاي جورج بوش پافشاري كرده و معتقدند كه راهكار آمريكا براي تحقق نقشه هاي استراتژيكش در خاورميانه و جهان عمدتا مي تواند نظامي باشد. آنها مي گويند، مشكلات آمريكا در عراق فقط «با بزرگتر كردن جنگ در خاورميانه» حل مي شود. حتا كساني كه به اين حرف شك دارند مي گويند، در هر حال مخالف هر نوع عقب نشيني اند! جان كري كه نامزد حزب دموكرات آمريكا براي انتخابات آينده است اعلام كرد كه در صورت انتخاب شدن، جنگ را ادامه خواهد داد. اين اعلام موضع در واقع نشانه آنست كه هيئت حاكمه آمريكا به يك توافق نسبي بر سر سياست «خاورميانه بزرگ» و نقش استفاده از قدرت نظامي در تحقق آن، رسيده اند. راهي كه امپرياليسم آمريكا در پيش گرفته است اين است كه در خارج از آمريكا با قلدري نظامي پيش رود و در داخل از طريق كارزارهاي تهديد و ارعاب و سركوب مخالفين سياسي خود. در رابطه با ايران، مسئله آمريكا خصومتش با اين يا آن جناح جناح جمهوري اسلامي نيست. همانطور كه آمريكا مي دانست صدام يك تهديد هسته اي به شمار نمي رود، در مورد جمهوري اسلامي نيز اين را مي داند. آمريكا خوب مي داند كه جمهوري اسلامي يك رژيم مفلوك است با بدنه اي از سران و گردانندگان دزد و فاسد كه در ميان مردم ايران منفور و منفردند. خالي بندي هاي امثال سرلشگر شمخاني و ذوالقدر و غيره هم هراسي بدلش نمي افكند چون مي داند كه اين خالي بندي ها مصرف داخلي دارد و براي مرعوب كردن مردمي است كه در كمين نشسته اند تا از هر نقطه ضعف رژيم  براي هجوم به آن استفاده كنند. آمريكا خوب مي داند كه هر دو جناح جمهوري اسلامي وفادارانه به طرح هاي آمريكا در افغانستان وعراق خدمت كردند. آمريكا مخالف استبداد جمهوري اسلامي نيست و مي داند كه سركوب خونين انقلاب 57 و كمونيستها بدست خميني جلاد و فاسد چه خدمت استراتژيكي به سلطه امپرياليستها در ايران و خاورميانه كرد. مسئله آمريكا برقراري «دموكراسي» در ايران هم نيست. اصلا حكام آمريكا در جلسات خصوصي و نشريات تخصصي شان مي گويند جمهوري اسلامي بعد از تركيه و اسرائيل دموكراتيك ترين كشور خاورميانه است! پس چرا سران جمهوري اسلامي بهر ترتيب كه براي آمريكا دستمال پهن مي كنند آمريكا راضي نمي شود؟ چون آمريكا و منافع بين المللي اش اجباراتي را تحميل مي كند كه آمريكا بايد مطابق آن عمل كند تا امپراطوري سود و غارت جهاني اش را حفظ كند و گسترش دهد. حركتهاي آمريكا در رابطه با عراق و ايران براي پياده كردن يك طرح استراتژيك جهاني است؛ طرحي كه قرار است در صورت موفق شدن و جان سالم از مخاطرات بدر بردن، سلطه بلامنازع آمريكا را در خاورميانه و آسيا و از اين طريق در جهان تحكيم كند.  (براي بحث بيشتر در اين باره رجوع كنيد به مقاله چرا عراق؟ در همين شماره حقيقت) جمهوري اسلامي به دلايلي چند مناسب طرح جديد آمريكا براي سلطه بر خاورميانه نيست. دو دليلش واضح است: يكم اينكه جمهوري اسلامي در ميان مردم بشدت بي پايه است و به اين دليل متزلزل و غير قابل اتكاست. دوم اينكه قدرت هاي امپرياليستي اروپا بيش از اندازه در جمهوري اسلامي نفوذ دارند و آمريكا براي پيشبرد طرحهايش نوكري مي خواهد كه صد در صد آمريكائي باشد و نه اينكه يك دل و دو دلبر باشد. اما دو دليل ساختاري بسيار مهم ديگر در اين ميان خودنمائي مي كند و با توجه به وقايع عراق مي توان به آن پي برد. يكم اينكه طرح آمريكا براي سلطه اش در خاورميانه بر خلاف چند دهه گذشته اين نيست كه از كانال رژيم هاي دست نشانده پيش رود بلكه طرح حكومتي اش براي اين كشورها  ايجاد رژيم هاي تحت الحمايه كه فاقد قدرت تصميم گيري هاي مهم در زمينه نظامي و سياسي و اقتصادي مي باشند، است. آمريكا در تهران رژيمي را مي خواهد كه ارتش خود را كوچك كرده باشد و زير سايه حضور مستقيم آمريكا عمل كند و در هر وزارتخانه يك وزير آمريكائي در پشت صحنه حضور داشته باشد. هيچ رژيم دست نشانده اي قادر نيست بدون از هم گسيخته شدن از پاشنه قبلي بروي اين پاشنه جابجا شود. دوم اينكه طرح اقتصادي آمريكا آن است كه با استفاده از قدرت مستقيم ترش دروازه هاي اين كشورها را بروي گلوباليزاسيون افسارگسيخته بگشايد. هيئت حاكمه ايران مخالف اين نيست اما مسئله آنجاست كه اين گلوباليزاسيون افسارگسيخته الزاما انحصارات سرمايه داري بوروكراتيك را در ايران كه در دست هزار فاميل جمهوري اسلامي است در معرض رقابتهاي شكننده با سرمايه ها و كمپانيهاي آمريكائي قرار خواهد داد. خلاصه كلام اينكه مشكل آمريكا با جمهوري اسلامي "نافرماني" هاي جمهوري اسلامي نيست بلكه طرحي كه آمريكا براي خاورميانه و ساختارهاي حكومتي در خاورميانه در سر پرورانده وجود جمهوري اسلامي را مانع مي بيند.

 

اينكه آمريكا در رابطه با جمهوري اسلامي چه خواهد كرد و براي دخالت در ايران چه سناريوئي را پيش خواهد برد، داراي اهميت اوليه نيست. اصل آن است كه توده هاي مردم به اين حقيقت پي ببرند كه امپرياليسم آمريكا و رژيم جمهوري اسلامي عميقا و از ريشه با تمام منافع مردم ايران دشمن اند و اينها هر دو دشمنان قسم خورده و خونخوار مايند. اينكه آمريكا سياست خود را در ايران با چه شكلي پياده خواهد كرد مسئله ايست نامعلوم. اما يك چيز معلوم است كه ايجاد تغييراتي در مناسبات آمريكا و ايران جزئي لاينفك از طرح «خاورميانه بزرگ»  آمريكاست.  آمريكا مايل است آنچنان تغييراتي در ايران بوجود آورد كه بتواند از ايران بعنوان يك پايگاه نظامي استفاده كند و تمام امور سياسي و نظامي و اقتصادي ايران، منجمله وزارتخانه هايش، تحت كنترل مستقيم آمريكا باشد و بدين ترتيب ايران را از مانعي در مقابل شكل گيري خاورميانه بزرگ آمريكائي به پايگاهي در راه ايجاد و استحكام آن تبديل كند. مطمئنا دست زدن به يك چنين جابجائي بزرگي در ساختار حكومتي هر كشور زمين لرزه ها و شكافهاي بزرگي را بوجود مي آورد. همانطور كه در عراق بوجود آورد.

 

نتيجه گيري صحيح از اين وضعيت چيست؟ اولا، هر گونه توهم در باره اهداف و عملكرد آمريكا را بايد زدود. متاسفانه هنوزبخش قابل توجهي از مردم چشمشان به آمريكاست! اميدوارند براي رها شدن از شر جمهوري اسلامي يك دست نيرومند از خارج به فريادشان برسد. اين يك توهم زهرآگين است! هر چند تجربه عراق و ديدن وحشيگري هاي بي حد و حصر ارتش آمريكا در آنجا بسياري را  به غلط بودن اين فكر آگاه كرده و روحيه ضد آمريكائي در آنها بيدار شده است اما توهم به آمريكا هنوز گرايش نيرومندي در ميان مردم است. چنين گرايشي بخصوص در كردستان ايران رواج يافته است. اقشار بورژواي كردستان و احزاب سياسي كردستان ايران كه تحت تاثير حكومت آمريكائي كردستان عراق مي باشند در گسترش دامنه نفوذ اين افكار نقش زياد دارند و برخي از آنها حتا ميان مردم چنين تبليغ مي كنند كه اگر آمريكا ايران را اشغال كند «براي كردها خوبست»! اين افكار ارتجاعي و ضد مردمي تنها آب به آسياب بدترين دشمنان مردم مي ريزد و در ميان مردم تفرقه ايجاد مي كند و در بطن خود فجايع بيشتري براي مردم كردستان مي پروراند. ميان راهي كه آمريكا براي حفظ امپراطوري سود و غارت خود انتخاب كرده است و منافع صدها ميليون مردم خاورميانه و آسيا و آمريكا تضاد صد و هشتاد درجه موجود است.  برخي اين توهم را دامن مي زنند كه آمريكا سيل صنعت و شكوفائي را به ايران سرازير خواهد كرد. اين هم خواب محالي است. زيرا هدف آمريكا آن است كه «خاورميانه بزرگ» را به مشقت خانه اي بسيار دردناكتر از اين تبديل كند تا با كشيدن رس كارگران و دهقانان اين منطقه به سرمايه داري خود خوني تازه تزريق كند. دوما، آمريكا دست بهر حركتي در ايران بزند، آنچنان شيرازه طبقات مرتجع بهم خواهد ريخت كه بهترين فرصتها را براي ا نقلابيون كمونيست ايجاد خواهد كرد تا مبارزات مردم را هم براي سرنگوني جمهوري اسلامي و هم براي مقابله با آمريكا رهبري كنند. براي اينكه بتوانند چنين كنند بايد داراي خط سياسي و ايدئولوژيك صحيح باشند. شك نيست كه در تغيير و تحولات تكان دهنده آتي پتانسيل مبارزاتي مردم بيشتر خواهد شد. گوش مردم بيشتر از هميشه براي شنيدن اين حقيقت كه تنها راه نجات ايران و همه مردم خاورميانه در انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي است، باز خواهد شد. براي كمونيستهاي انقلابي بسرعت فرصتهاي مساعد براي گسترش نفوذ خط و تشكيلات خود در ميان توده هاي محروم جامعه و روشنفكران متعهد ايجاد خواهد شد و امكان آغاز جنگ خلق و پيشرفت جهش وار آن بيشتر از هر زمان فراهم خواهد شد. سوما، كمونيستها براي اينكه بتوانند فرصتهاي انقلابي را كه در بطن اوضاع سياسي ايران و خاورميانه وجهان در حال تكوين است ببينند و وظايف خود را درك كنند بايد با بيماري ابهام و گيجي ايدئولوژيك و سياسي و پائين آمدن افق انتظاراتشان مقابله كنند. اين بيماري فلج كننده باقيمانده اثرات شكست انقلاب 57 و تار و مار شدن كمونيستها بدست مرتجعين اسلامي و از بين رفتن كشورهاي سوسياليستي است. بدون مقابله با اين بيماري كمونيستهاي انقلابي نخواهند توانست فرصتهائي را كه در بطن اوضاع كنوني در حال شكل گيري است ببينند و براي استفاده از آنها جهت تغيير مسير تاريخ، به پرواز در آيند. 

 

وقتي امپرياليسم آمريكا به هر شكل از دخالتگري دست بزند، اوضاع سياسي و روحيه مبارزاتي در ميان جهش وار رشد خواهد كرد. مشخصا كارگران منتظر شكل گيري سنديكاها از طريق رشد مبارزات صنفي و بعد تبديل سنديكاها به سنگرهاي مبارزه عليه سرمايه داري جهاني نخواهند شد. بعلاوه در كل منطقه خاورميانه مبارزات ضد آمريكائي اوج گرفته و بيشتر هم اوج خواهد گرفت و اين مسئله معضل رهبري مبارزات ضد امپرياليستي را بيش از هميشه در مقابل كمونيستها قرار مي دهد. آيا كمونيستهاي ايران نمي توانند در عراق و كشورهاي خليج به شكل گيري محافل و سازمانهاي ماركسيست لنينيست مائوئيستي كمك كنند؟ صد البته كه مي توانند. اما بشرطي كه داراي خط سياسي و ايدئولوژيك صحيح در رابطه با وظايف انترناسيوناليستي خود باشند. كمونيستها بايد جرات كنند در مقابل طرح خاورميانه بزرگ و استراتژي آمريكا براي تبديل خاورميانه به پايگاه يك تازي سرمايه داري جهاني، شعار ايجاد خاورميانه سوسياليستي بعنوان پايگاه گسترش انقلاب پرولتري در سراسر جهان را نهند و براي تحقق آن با جرات و سخت كوشي انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي را در ايران پيش برند و همزمان به شكل گيري و تقويت اين روند در كشورهاي ديگر خاورميانه ياري برسانند.  اگر كمونيستهاي ايران به وظايفشان عمل كنند، جمهوري اسلامي را بطور انقلابي سرنگون كرده و با هدف انجام انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي در راس مبارزات ضد امپرياليستي مردم قرار گيرند،  روند تاريخ در ايران عوض خواهد شد و سيماي سياسي خاورميانه دستخوش تغييرات شگرف خواهد گشت. در غير اين صورت مردم ايران نيز مانند مردم عراق و بقيه نقاط جهان كه داراي رهبري ماركسيست لنينيست مائوئيستي نيستند  در تك و تاي مقابله با دولتهاي ارتجاعي و قدرتهاي امپرياليستي خونخوار به ريسمان هر مرتجعي مانند مرتجعين اسلامي چنگ خواهند انداخت. در اين شكي نيست.

 

سياست سركوب جمهوري اسلامي: تف سربالا!

پس از ورشكستگي جناح دوم خرداد و غلبه جناح محافظه كار در مجلس هفتم اين تحليل رواج يافته كه «حكومت يكدست شده است». منظور «اصلاح طلبان» و ملي مذهبي ها آن است كه تغييري در ماهيت اين رژيم صورت گرفته است. اما اين فرسنگها با واقعيت فاصله دارد. اين حكومت قبل از مجلس هفتم هم يكدست بود: در دست طبقات مرتجع بود و دو جناح رژيم، همانطور كه خود مرتجعين حاكم مي گويند همواره مانند  دو بال يك پرنده بوده اند. اما اگر از «يكدست شدن» منظور آن است كه گسل و شكافهاي درون مرتجعين حاكم به اين ترتيب حل شده، بايد گفت اينهم فرسنگها از واقعيت فاصله دارد. اين شكافها هر روز عميق تر مي شود و تركهاي كشتي شكسته جمهوري اسلامي بيشتر مي شود.

 

 رژيم مفلوك پس از مجلس هفتم بر سياست سركوب دميده است. اما نتوانسته از رشد اعتراضات پراكنده اقشار گوناگون مردم مانند كارگران و معلمان و پرستاران ممانعت كند (1) پس از مجلس هفتم، رژيم سعي كرد بعناوين گوناگون جو تهديد و ارعاب و ترس را بر جامعه حاكم كند. نيروهاي نظامي در خيابانها مستقر شده اند تا به مردم يادآوري كنند كه اينها در حال آماده باش عليه مردم بسر مي برند. حملات دولتي و رسمي به زنان از رسانه ها و نماز جمعه ها و توسط نيروهاي انتظامي افزايش يافته است. حاكم كردن جو سركوب در دانشگاه ها و ناپديد كردن فعالين دانشجوئي از جمله اقدامات رايج رژيم است. اين حملات باعث كم شدن حركات اعتراضي دانشجويان شد و بطور مشخص توانست از بروز يك حركت اعتراضي گسترده و يكپارچه دانشجوئي در سالگرد 18 تير ممانعت بعمل آورد. اما  دانشجويان مبارز و انقلابي از حركت نايستاده و به طرق مختلف از طريق جمعبندي سياسي از گذشته و تلاش براي راهيابي در تدارك تجديد آرايش قواي جنبش دانشجوئي اند. يكسال پيش وقتي بگير و ببند بر سر «بدحجابي» راه مي افتاد زنان براي يكي دو هفته رعايت مي كردند اما اكنون بدنبال كارزارهاي بگير و ببند بدحجابها، بطرز شگفت انگيزي بر تعداد آنان افزوده مي شود. در كل، اوضاع طوريست كه سياست سركوب نتايج دراز مدت براي رژيم ندارد. با هر يورشي بطور موقت از رشد افقي و تبارزات علني جنبش مردم عليه جمهوري اسلامي كاسته مي شود اما ضديت مردم با جمهوري اسلامي رشد عمقي پيدا مي كند و قشري از مردم ، بخصوص جوانان در كوره اين تنش ها و كشمكش ها تبديل به سنگ خاراي جنبش ضد رژيمي مردم مي شوند.

 

 جمهوري اسلامي براي افكندن ترس در دل جامعه به ابزار هميشگي حمله به زنان توسل جسته. اين جزو سنن تخطي ناپذير حكام اسلامي است كه براي زهر چشم گرفتن از مردم اول به زنان هجوم آورد. اما اوضاعي است كه همه اين سياستها مانند تف سربالاست. عربده هاي امام جمعه ها كه «آهاي بدحجابي جامعه را تهديد مي كند» مسخره است و صحبت از اجباري كردن مقنعه مانند آب در هاون كوبيدن. و آونگ كردن دختر شانزده ساله بخاطر روابط نامشروع در شهر نكا نه تنها مردم را نمي ترساند بلكه متنفر و مشمئز مي كند؛ عمق چركي نظام جمهوري اسلامي را به آنان يادآوري مي كند و نهيب مي زند كه وقت تنگ است و جان مردم از موجوديت اين نظام خونين و چركين در عذاب و بايد هر چه زودتر برخاست و كار آن را يكسره كرد.

 

رهبر جمهوري اسلامي دوباره  دست چيني از آخوندهاي خونخوار را بر مسند داوري و قضاوت عليه مردم نشانده است و صدارتشان  را تمديد كرده است. آيا مردم خواهند گذاشت كه جانياني چون هاشمي شاهرودي و نيازي و دري نجف آبادي و حسيني و يونسي و محمدي عراقي و مصباح يزدي و ديگر آدمكشان يك دور ديگر بر برج و باروي قضاوت  و دادستائي و جاسوسي عليه مردم بنشينند و بيداد كنند؟  حكم اعدام و ديگر همپالگي هايشان  پيشاپيش توسط دادگاه وجدان خلق به جرم جنايت عليه مردم صادر شده است. توده هاي مردم بايد به اين مسئله بينديشند كه اين حكم چگونه اجرا خواهد شد. جمهوري اسلامي هنوز دندانهاي تيزي دارد زيرا اسلحه دست اوست اما تمام شد دوره اي كه با يورش بردن به مردم بتواند آنان را عقب بنشاند يا موج اعتراضات اجتماعي را برگرداند؛ جمهوري اسلامي هنوز قدرت فريب دارد زيرا  مرتجعين «اصلاح طلب» در روزي نامه ها قلم مي زنند و براي جوانان و دانشجويان و زنان آيه ياس مي خوانند و «راهكار»هاي بي خطر نشان مي دهند و ملي مذهبي ها براي حكومت اسلامي در نزد خلق وساطت مي كنند. اما دوراني است كه ايده  سازش نكردن با دشمن و وي را بيرحمانه بسزاي اعمالش رساندن در ميان جوانان نفوذ مي كند بطوريكه حجاريان مجبور است براي مقابله با اين گرايش در باره «مبارزه مصلحانه در مقابل مبارزه مسلحانه» جفنگ سرهم كند و براي اعتبار بخشيدن به جفنگياتش زبان استدلالي بكار گيرد. (2) اينان واقعا مفلوكان تاريخند كه فقط تف و نفرت خلق نصيبشان خواهد شد. بنابراين خيال باطل است كه چون مجلس هفتم به دست جناح قوي تر افتاده است مي توانند «پدر مردم را در آورند». اصولا اين رژيم بيش از آن منفرد و منفور است و گسل ها و شكافهاي درونيش بيش از آن است كه بتواند دست به يك سركوب گسترده عليه مردم بزند و جان سالم از آن بدر برد. مي خواهند مردم را مرعوب و فلج كنند اما مردم در حال و هواي گوش دادن نيستند. جامعه متلاطم است و اينان بهيچ روي قادر به تثبيت حاكميتشان نيستند. بايد روحيه شورش و طغيان انقلابي و عقب ننشستن را بي مهابا دامن زد.

 

 

توضيحات:

1- يونسي وزير اطلاعات در اجلاس چهار روزه مسجديان اعترافات جالبي كرد. وي گفت امروز در جامعه تنش هاي سياسي كاهش يافته است ولي متاسفانه تحركات صنفي، قومي رشد ميكند... و بين تحركات كارگري، معلمان و پرستاران تلاش زيادي ميشود تا با اراده خارج از كشور پيوند بوجود آيد كه خيلي خطرناك است. (البته وي سعي كرد "ارتباط با خارج" را مترادف با ارتباط با آمريكا قلمداد كند)

 

 2- حجاريان انقلاب مصلحانه را در برابر انقلاب مسلحانه قرار ميدهد و به مردم مي گويد راهكار اينست. و امير پرويز پويان (كه از نظريه پردازان و رهبران سازمان چريكهاي فدائي خلق بود. وي  در درگيري مسلحانه با مزدوران ساواك در سال 1350 جانباخت) را نقد ميكند كه در آن سالها در برابر بي تحركي مردم راه  مبارزه مسلحانه را جلو گذاشت. حجاريان مي گويد اين راه بيفايده بود و امروز اينان  (يعني دوم خرداديها) در برابر بي تحركي مردم "راه مبارزه مصلحانه" را جلو مي گذارند كه با فايده است!

حجاريان چرا مجبور است به مسئله مبارزه مسلحانه بپردازد؟ آمار منتشر شده در سايتهاي اينترنتي خبر از آن مي دهند كه بيش از هشتاد درصد مردم ديگر اميدي به راههاي مسالمت آميز ندارند. توجه به اين نكته مهم است: منظور اين نيست كه بيش از هشتاد درصد طرفدار مبارزه مسلحانه شده اند. منظور اينست كه راههاي مسالمت آميز (بعنوان آخرين چاره) پيش مردم رنگ باخته است. هرچند اين بخودي خود بمعناي رشد و گسترش تفكر و راه مسلحانه براي مقابله با رژيم نيست، اما به اندازه كافي معنا دارد.

 

به جواناني كه آينده اي متفاوت مي خواهند

 

ايدئولوژي ما يا آنان؟ مسئله اينجاست!

 

 

فكر ميكني چرا...؟

   فكر ميكني چرا از صبح تا شب صدا و سيما دست از سرت برنميدارد؟ نوحه تمام ميشود، سريال ميآيد. از سريال راحت نشده، برايت قرآن ميخوانند. هنوز صداي قاري قطع نشده، ترانه پاپ مذهبي ميشنوي. برنامه هاي ورزشي پي در پي به مغزت شوت ميكنند و برايت قهرمان ميسازند. اگر با همسرت اختلاف داري، كارشناسان عمامه به سر برايت نسخه ميپيچند. اگر نوجوان باشي"،بچه حاجي" ها برايت مسئله ميتراشند و خودشان هم برايت حلش ميكنند. براي اينكه حتي دو دقيقه هم مخت آزاد نماند، در فواصل برنامه ها مجريان ميآيند و پند و اندرز ميدهند و اشعار عرفاني ميخوانند. پيام هاي بازرگاني كه ديگر جاي خود دارد. چار طرف تصوير را گرفته است، ميچرخد، پشتك ميزند، رنگ به رنگ ميشود. با اين كارها دارند ذهنت را كنترل ميكنند. همه اينها، كار ايدئولوژيك است روي مغز تو و من.

   ميخواهند ايدئولوژي خود را هم به ما حاكم كنند، تا ما دنيا را مثل آنها ببينيم. اگر موفق شوند، آنوقت خيالشان از بابت مقاومت و شورش و انقلاب راحت ميشود. ممكنست كماكان از اين زندگي ناراضي باشي و نق هم بزني، اما به خودت دلداري ميدهي كه عيب ندارد، هر چه هست خواست خدايي است كه قرارست در آن دنيا اجرمان را بدهد. يا نوميدانه ميگويي چكار ميشود كرد؟ قسمت است ديگر! با اين ايدئولوژي، تازه اگر بخواهي تكاني به خودت بدهي و براي كمتر كردن مشكلاتت تلاش كني، الگوي تو همين گرگهاي حاكم هستند كه در سياست و اقتصاد گلوي هم را ميجوند، خون زحمتكشان را ميمكند و از استخوان مردم براي خودشان نردبان ترقي ميسازند. البته هر چقدر هم كه جان بكني هيچوقت به موقعيت آنها نميرسي ولي اگر خوب به رفتارت دفت كني ميبيني كه داري درست مثل آنها عمل ميكني. براي رسيدن به منافع شخصيات ديگر به هيچكس رحم نميكني. يعني داري از ايدئولوژي آنها پيروي ميكني.

   گفتار و رفتارت را زير ذره بين بگذار. ممكنست خودت كارگر و يا از قشرهاي زحمتكش جامعه باشي، اما ميبيني كه درست به زبان همين انگلهاي سرمايه دار و ملاك داري كارگر جماعت و فقير فقرا را تحقير ميكني. كلمه "عمله" را چنان غليظ و نيشخند به زبان ميآوري كه انگار داري ميگويي: مفتخور! تن پرور! انگل! سرمايه دار! فكر ميكني كه مردم محروم هر چه ميكشند از بيعرضگي و تنبلي و خنگي خودشان است. موفقيت اين يا آن  كاسب و سرمايه دار را به رخ خودت و آنها ميكشي. ميبيني كه پا به پاي جمع داري افغانيها، تركها، عربها، لرها، رشتيها و... را جوك ميكني، حتي اگر خودت از يك مليت تحت ستم و قوم محروم باشي. اگر مرد هستي، ميبيني كه با همسر، دوست، خواهر يا مادرت داري بر طبق موعظات آخوندها و به روش سريال هاي تلويزيوني رفتار ميكني. يعني كار تو شده ستم، تحقير، تمسخر، سركوب و همه چيزهايي كه الگوي مردانگي است. ميبيني كه تو هم داري به "زن ذليل ها" ميخندي. ميبيني كه تو هم از فمينيستها متنفري و داري به مدافعان حقوق زنان فحش ميدهي. اگر جوان هستي، ميبيني كه آينده را براي هيچكس نميخواهي جز شخص خودت. تنهاي تنها. فكر ميكني فقط بايد گليم خودت را از آب بيرون بكشي، اما ضمنا تظاهر به دوستي و رفاقت را هم بلد شده اي. براي اينكه كارهايت پيش برود، تظاهر و تعارف كردن را خوب ياد گرفته اي. قانون جنگل را بلد شده اي. براي بقاء خودت، بقيه را قرباني ميكني. يا اگر زورت نرسيد همرنگ جماعت ميشوي و خودت را با اوضاع منطبق ميكني.

   ميگويي همين است كه هست! چكار كنم؟ چكار ميشود كرد؟ تا دنيا بوده همين بوده! تقصير من چيست؟ من هم يكي مثل بقيه.

اشتباه ميكني. نه دنيا هميشه اينجور بوده و نه مقدر شده كه همينجور بماند. فكر و عمل همه مردم هم يكجور نيست. اين دنيا دائما دارد تغيير ميكند. همه چيزش از سامان دهي توليد گرفته تا عرصه سياست و قانون، از تكنيك و تكنولوژي گرفته تا فرهنگ آدمها تغيير كرده و ميكند. امكانات براي بهتر شدن و نو شدن زندگي مردم بيشتر ميشود، انديشه هاي نو براي بهتر كردن زندگي مردم شكل ميگيرد و طرفدار پيدا ميكند. نظام هاي كهنه اقتصادي و اجتماعي، راه و روش هاي كهنه سياسي، فرهنگ ها و سنت هاي كهنه و دست و پا گير، در هم ميشكند و جاي خود را به اقتصاد و سياست و فرهنگ نو و پيشرو ميدهد. اما نه خود بخود! نه نرم و راحت! كهنه مقاومت ميكند و در مقابل تغيير چنگ و دندان نشان ميدهد. رژيم هايي كه حافظ نظام كهنه اند با توپ و تانك و زندان و قانون، با بمباران ايدئولوژيك سعي ميكنند جلوي تغيير را بگيرند. نظام كهنه يعني نظامي كه با سطح تكامل و پيشرفت و دانش جامعه بشري خوانا نباشد. يعني نظامي كه در آغاز قرن بيست و يكم، با وجود اين همه ثروت ومنابع و امكانات مادي و پيشرفت علمي در سطح جهان، مردم را گرفتار استثمار و فقر و فلاكت و جهل و فساد و خرافه نگه ميدارد. يعني نظامي كه منافع يك مشت صاحب سرمايه و ملك و ثروت را تامين ميكنند و منافع اكثريت جامعه را زير پا ميگذارند. اين دعوا و اختلاف بين منافع بالاييها و پايينيها، با سازش و وصله پينه و "من بميرم تو بميري" حل نميشود. با اينكه از صبح تا شب بگويند ما همه ايراني هستيم، از يك امت هستيم، پيش خدا و در روز قيامت همه ما را به يك چشم نگاه خواهند كرد و.... حل نميشود. اصلا اين حرفها را ميگويند كه آن دعوا و اختلاف را بپوشانند. كه زجر يك عمر را برايمان قابل تحمل كنند. كه ناراضي و تحت فشار بمانيم اما به فكر پيدا كردن يك راه چاره واقعي نيفتيم.

   ميگويي بي خيال. يك چيزي ميشود ديگر. خوب فكر كن ببين حرفي كه از دهانت در ميآيد را هر روز از زبان چند نفر ميشنوي؟ از كدام بلندگوها ميشنوي؟ ببين اين حرف با حرف مارمولكي كه ميگويد هر چه خدا بخواهد همان ميشود فرقي دارد يا نه؟ نتيجه اش را هم ببين. فكر ميكني اتفاقي بود كه خميني توانست سوار مردم شود و اين وضعيت را برايمان درست كند؟ آيا بدون تبليغ ايدئولوژي ميتوانست مردم را دنبال خودش بكشد؟ حتي همين خاتمي بيآبرو را در نظر بگير. اگر  بين دوم خرداديهاي حكومت با بخشي از مردم بخصوص با بخش مهمي از روشنفكرها، پيوندها و بندهاي ايدئولوژيك وجود نداشت آيا آن همه جوان آنطور با حرارت پشت علم خاتمي سينه ميزدند و به سادگي فريب شعارهايش را ميخوردند؟ اينجور جاهاست كه تاثير تزريق شبانه روزي ايدئولوژي مذهبي به جامعه روشن ميشود. بالاخره اينهمه يا علي يا علي گفتنها و ماه محرم سياه پوشيدنها و حتي "حسين پارتي" رفتنها، بايد تاثيري روي طرز فكر آدم بگذارد! حداقلش اينست كه باز هم براي يك دوره چشم اميدت به فلان مسلمان "صادق" دوخته ميشود كه بنظر ميآيد به علي و حسين ارادت بيشتري دارد. يا اگر از اسلام حكومتي به اين شكل فجيعش ذله شده باشي تو را به فكر "نوانديشي ديني" مياندازد و اينبار راه ميافتي كه دخيل را به امامزاده آغاجري و امثالهم ببندي. اين توكل به خدا كردنها ممكنست مغزت را آنقدر تعطيل نكرده باشد كه بلند شوي و در مقابل زلزله نماز آيات بخواني، ولي حداقلش اينست كه درست سر بزنگاه، يعني وقتي كه بايد دل به دريا بزني، براي خلاص شدن از اين وضعيت تصميم بگيري و بطور جدي به شورش و مبارزه انقلابي بپيوندي، زانوهايت شل ميشود. فكر ميكني سرنوشتت را جاي ديگري مينويسند و از دست تو و مثل تو، يعني مردم معمولي و محروم كه  قدرت و سرمايه ندارند كار چنداني بر نميآيد. پس خيال نكن ايدئولوژي، حتي همين ايدئولوژي كهنه و پوسيده اسلامي، يك مشت حرف مفت و وراجي بيفايده است و بود و نبودش براي ما فرقي نميكند؟ فقط فكرش را بكن، از همين امروز برنامه هاي صدا و سيما قطع شود. روزنامه ها و مجلات وابسته به رژيم منتشر نشود. هيچ آخوندي به منبر نرود. درسهاي خرافي و غير علمي از مواد آموزشي مدرسه و دانشگاه حذف شود! فكر ميكني ديگر در اين نظام، سنگ روي سنگ بند خواهد شد؟ فكر ميكني ترس و ترديد، پا پس كشيدن، بيخيالي و خودخواهي ميتواند به راحتي شيوع پيدا كند؟ حالا به يك چيز ديگر فكر كن. اينكه شورش عليه نابرابري و محروميت و بي حقوقي و تمايزات طبقاتي تبليغ شود. عدم تحمل نظام كهنه و يورش بردن به برج و باروي آن تبليغ شود. تعاون و همبستگي ميان مردم تبليغ شود. تحقير و تمسخر و تبعيض تبليغ نشود. منافع جمعي و اشتراك سر لوحه تبليغات باشد. برابري زن و مرد تبليغ شود. علم و خرد تبليغ شود. يعني يك دستگاه فكري جديد، يك سلسله افكار و انديشه هاي مرتبط به هم، مكمل هم، پيگير و زنده و نقاد، و دائما در حال نو شدن تبليغ شود. فكر ميكني نتيجه اش چه خواهد بود؟                 

   ميگويي قبول! ولي همه بدبختيهاي ما از اينست كه يك حكومت ايدئولوژيك بر كشور حاكم است. رسانه هاي رسمي، ايدئولوژيكند. همه چيز ايدئولوژيك است. ميگويي ديگر از هر چه ايدئولوژي است حالت به هم ميخورد. ميگويي ميخواهم آزاد باشم. تا اينجايش كه اين دولت، ايدئولوژي خاص خود را دارد درست ميگويي. اين دولت ايدئولوژيك است، رژيم مذهبي است، و خودش هم ميگويد. حكومت مذهبي يعني سلطه تمام و كمال ارتجاع هم بر حيطه عمومي (يعني بر نهادهاي دولتي و اجتماعي و قوانين و آموزش و پرورش و رسانه ها) و هم بر حيطه خصوصي (نهادهاي غير دولتي و امور خانوادگي و فردي). حكومت مذهبي يك حكومت جان سخت است و اين جان سختي را با محروم كردن اكثريت مردم از ابزار و فرصت ها و شرايط جمعي و فردي براي آگاه شدن و متشكل شدن بدست ميآورد. بنابراين دين بايد از حكومت جدا باشد. جدا كردن دين از حكومت، يكي از شرايط ساختن يك زندگي متفاوت، يك جامعه پيشرو و يك نظام دمكراتيك است. اما در همه دولتها و همه جوامع، حتي سكولارترين آنها، بالاخره يك ايدئولوژي حاكم وجود دارد. دستگاه  آموزش و پرورش هر كشوري را كه خواستي در نظر بگير و ببين در درسهايي كه از روز اول دبستان به بچه ها ميدهند تا روز آخر دانشگاه، ايدئولوژي حاكم بر آن كشور حضور دارد يا نه؟ و آيا ميتواند حضور نداشته باشد؟ اگر جامعه طوري سامان پيدا كرده كه اقليتي از افراد به قيمت كار و رنج  و فقر و فلاكت اكثريت صاحب سرمايه و وسايل توليد و ثروت شوند، مگر ميشود انتظار داشت كه بچه ها را در مدارس با ديدگاه جمع گرايي و اشتراك و تعاون و شورش عليه تمايزات طبقاتي تربيت كنند؟ آيا انتظار داري در جامعه اي كه يك سلسله مراتب هرمي بر آن حاكم است و اقليت بر دوش اكثريت نشسته و قدرت سياسي را در دست خود قبضه كرده است، فلسفه هايي كه برتري جويي و فردگرايي را توجيه ميكنند مسلط نباشد؟ حالا از يك طرف ديگر به مسئله نگاه كن! آيا انتظار داري كه بدون وجود يك ايدئولوژي كاملا متفاوت و حاكم شدن آن بر اعتراض و مقاومت و شورش مردم ميتوان از پس اين نظام برآمد؟

   اين را هم بدان كه ايدئولوژي نخواستن خودش يك نوع ايدئولوژي است. يعني به فكر رها شدن نبودن. به اين فكر كن كه چرا يكسري هستند كه مثل تو فكر ميكنند؟ افراد يكديگر را پيدا ميكنند. همفكرها. كساني كه فكر و بينش نزديك و همخوان دارند. ميگويي ايدئولوژي خشك است. دست و پاي آدم را ميبندد. مانع آزادانه فكر كردن ميشود. خب حالا سعي كن آنجوري كه دلت ميخواهد آزادانه فكر كني. هر جور كه خواستي. حالا بگو فكرت چيست؟ ميخواهي با اين وضعيت كه خيلي هم از آن بدت ميآيد چكار كني؟ قبول داري كه بايد سرنوشتت را خودت تعيين كني يا فكر ميكني كه هيچ كارش نميشود كرد و سرنوشت ما را جاي ديگري بافته اند؟ خب! پس چه شد آنهمه داد  و فرياد بر سر آزاد فكر كردن شخص خودت. ميخواهي آزادانه فكر كني كه اسيري؟!

   ميگويي دست بردار! الان در دنيا همه چيز روي هواست. همه جا بحران است. هيچ چيز قطعي وجود ندارد كه بشود به آن چسبيد و از اين گرداب نجات پيدا كرد. مي گويي در اين اوضاع سردرگم، از كجا معلوم كه آن ديگري درست نگويد؟ از كجا معلوم كه فقط يك چيز درست وجود داشته باشد؟ ميگويي هركس حق دارد حقيقت مطلوب خودش را داشته باشد. تو تشخيص ميدهي كه بايد مبارزه كني و تسليم نشوي. كسي جلويت را نگرفته است. من تشخيص ميدهم كه تسليم شوم و با اوضاع بسازم. ميگويي منهم حق دارم! البته اگر در يك جزيره تك و تنها زندگي ميكردي و هيچ ربطي به جامعه و نوع بشر نداشتي حق با تو بود. ولي آدم موجود اجتماعي است. بدون زندگي اجتماعي و ارتباط با آدمهاي ديگر، هيچ آدمي آدم نيست. ارتباط هم يعني كار داشتن به كار يكديگر، يعني پيوسته و وابسته بودن به عمل و فكر جمعي، يعني رو در رو شدن با شرايط جامعه به شكل جمعي، يعني قرار گرفتن در گروهي از انسانها كه براي حفظ وضع موجود تلاش ميكنند و يا تعلق داشتن به گروهي ديگر كه براي تغيير وضع موجود حركت ميكنند. تو چه آگاه باشي چه نباشي، چه بخواهي چه نخواهي، در يكي از اين دو گروه قرار ميگيري. اگر كنار نشسته اي و به خيال خودت از همه چيز و همه كس مستقل شده اي، در عمل تاثيري بر وضع موجود نگذاشته اي. يعني به حفظ آن كمك كرده اي.

   ميگويي اما من ميخواهم از هر چمني، گلي بچينم. خوب مطلق و بد مطلق كه نداريم. ميخواهم چيزهاي خوب را از ايدئولوژيهاي مختلف بگيرم.  ميگويي چرا بايد فقط از يك ايدئولوژي پيروي كنم؟ اصلا بگوييم اين حرف تو درست و عملي است. راه بيفت و از هر چمني، گلهاي خوشبويش را پيدا كن و بچين. ولي به اين سئوال هم فكر كن: چطور خوب و بد را تشخيص ميدهي؟ معيارت براي اينكه كدام گل خوشبوست و كدام بد بو چيست؟ خوب فكر كن! تو داري هر عقيده و برنامه و راهي را اول در چارچوب خاصي كه خودت در ذهن داري قرار ميدهي، آنها را الك ميكني و از فيلتر خاصي ميگذراني، با برداشت و نتيجه گيري خاصي كه خودت از تجربيات گذشته داري مقايسه ميكني، آنها را با ارزشها و روابط و عادات خاصي كه خودت از قبل قبول داري ميسنجي، و بالاخره اين عقيده يا آن برنامه را قبول يا رد ميكني. اينها همه اش يعني چارچوب و معيارهاي ايدئولوژيك داشتن!

خيالت راحت، همه مردم اينطورند. ممكنست خودشان ندانند ولي بالاخره تحت تاثير اين يا آن ايدئولوژي هستند. به دنيا و نقش و جايگاه خودشان، طور خاصي نگاه ميكنند. اين نگاه از آسمان نازل نشده. خدادادي و مادرزادي نيست. ذهن و عمل آدمها در اين دنياي طبقاتي هميشه تحت سلطه اين يا آن ايدئولوژي قرار ميگيرد. مردم را فله اي نبايد ديد. آدم بين مردم خيلي فكرها و رفتارهاي مشترك ميبيند. فرهنگ مشترك ميبيند. اما خوب كه دقت كني متوجه ميشوي كه خيلي جاها و خيلي وقتها همه مثل هم عمل نميكنند. فكر و رفتار همه مثل هم نيست. مثلا نگاه و عمل آن كارگراني كه وقتي ميبينند حقشان دارد خورده ميشود تصميم ميگيرند اعتصاب كنند و تا آخر پايش ميايستند و از كتك خوردن و زندان رفتن نميترسند، با آن چاپلوس ها و فرصت طلبهايي كه حاضرند منافع همه را فداي منفعت شخصي خود كنند، از زمين تا آسمان فرق دارد. آن دختر جواني كه خطر را به جان ميخرد، در مقابل نيروي ضد شورش و فاطمه كوماندوها كوتاه نميآيد، پررويي ميكند، مسخره شان ميكند و فحش ميدهد تا براي بقيه سرمشق شود براي خودش يك نوع ايدئولوژي دارد كه كاملا با ايدئولوژي دختراني كه امروز تابع تصميم و خواسته پدر و برادر و فردا اسير شوهر هستند فرق دارد.

   ميگويي ولي تعريف ايدئولوژي چيز ديگري است. مي گويي ايدئولوژي يك دستگاه فكري بسته است كه توي آن  يكسري حكم ها چپانده اند كه نه اجازه داري آنها را انكار كني و نه ميتواني آنها را تغيير بدهي. پس چاره اي نداري جز اينكه مغزت را منجمد و تعطيل كني و بشوي يك موجود متعصب و مسخ و زبان نفهم مثل همين حزب الهيها. ميگويي هر فكر نو و شاداب را به محض اينكه در قفسه هاي تنگ ايدئولوژي بگذاري از نفس ميافتد و خفه ميشود. اما اينهايي كه ميگويي در مورد ايدئولوژيهاي كهنه و ارتجاعي است كه همه چيز اين دنيا را وارونه بيان ميكنند. پديده ها را مرتبا در حال تغيير و تحول نميبينند. به يك نظم ابدي و ازلي و سرنوشتهاي از پيش تعيين شده معتقدند. آدمها را نهايتا بازيچه و عروسك و موش آزمايشگاهي يك قادر متعال ميدانند. احكام و قوانين كهنه و عقب مانده اي كه در جوامع گذشته بشري برقرار بوده و امروز فقط به درد اين ميخورد كه بعنوان نماد جهل و كودكي انسانها و روابط ستمگرانه برده داري و فئودالي در موزه تاريخ گذاشته شود را حكم الهي مينامند.

   البته فكر نكن فقط آن ايدئولوژيهايي كهنه و عقبگرا هستند كه آشكارا خشك و غير قابل انعطاف و گرد و خاك گرفته اند. دنيا را با نسبيگرايي و شك گرايي و  ايدئولوژيهاي ظاهرا غير ايدئولوژيك هم ميتوان وارونه و غير واقعي نشان داد! يك ايدئولوژي ميتواند آنقدر بدبيني به خورد آدمها بدهد كه ديگر به فكر تغيير زندگي شخصي و امروز و فرداي خود هم نباشد چه رسد به تغيير جامعه بشري. ميتواند آنقدر شك گرا باشد و آنقدر ’نميدانم و نميشود فهميد’ به مغز ما فرو كند كه ديگر به فكر فهميدن قوانين حاكم بر جامعه بشري و ريشه  و راه حل دردهاي اجتماعي نيفتيم. ميتواند آنقدر نسبي گرا باشد كه اصلا نتوانيم بفهميم چه هدفي خوبست و چه هدفي بد. يعني عملا نتوانيم در اين دنياي جانبدار و طبقاتي، جاي خود را مشخص كنيم و براي تحقق هدف انقلابي يعني ساختن يك جامعه پيشرو و آزاد از ستم و استثمار طبقاتي تلاش كنيم. ميتواند آنقدر كوته انديشانه و ارتجاعي باشد كه جامعه بزرگ انسانها را بر مبناي مليت و قوم و مذهب، جنسيت و يا ميزان سرمايه و ثروت تقسيم بندي و ارزش گذاري كند. كالا و بازار را پرستش كند. رقابت بر سر منافع فردي يا گروهي و تنازع بقاء را جوهر و ذات بشر و عامل پيشرفت و ترقي جامعه بداند. اين ايدئولوژيها با وجود ظاهر غير جزمي و مدرن يا پسا- مدرني كه دارند، به ابدي يا غير قابل تغيير بودن يكسري احكام و ارزشها و روابط معتقد و پايبندند. حتي اگر اين پايبندي را به اين شكل بيان كنند كه از وضع موجود ناراضي هستيم ولي اين وضع قابل تغيير دادن نيست و بهتر است بشر بطور كلي نوع نگاه خود به خوب و بد را عوض كند تا خيالش راحت و وجدانش آسوده شود!

   ميگويي با وجود همه اين حرفها، انديشه آزاد و پيشرو بايد بيشتر حالت جرقه هاي آزاد در اينجا و آنجا داشته باشد تا حلقه هايي نظم يافته از يك زنجير. حرفت درست است، البته در صورتي كه نخواهي با اين انديشه ها كاري بكني، اگر نخواهي آنها را براي تغيير و تكامل زندگي بكار ببندي. اصلا پويا بودن يك انديشه با اين مشخص ميشود كه چقدر به تكامل و پيشرفت جامعه بشري كمك ميكند. آيا بدون داشتن هدف مشخص (هر هدفي در هر عرصه اي از زندگي كه باشد) ميتوان انديشه اي را مثبت يا منفي ارزيابي كرد؟ امكان ندارد! جرقه هاي آزاد خوبست. انديشه هاي پيشرو و پويا با همين جرقه ها شكل ميگيرد. ولي با جرقه نه ميتوان دنيا را روشن كرد و نه اتاق را گرم كرد. بايد از جرقه ها، آتشي درست كرد. ايدئولوژي پيشرو و انقلابي، حكم اين آتش را دارد. بايد مرتب به آن دميد، هيزم جديد در آن گذاشت، به رويش نفت ريخت، و فراموش نكرد كه اين آتش براي روشن كردن دنيا و ديدن ناديده ها و گرم كردن زندگي انسانها برافروخته شده است نه براي پرستش و تقديس.

   ميگويي اما فكر و حرف درست در انحصار يك گروه يا فرد خاص نيست. قبول! حرفت كاملا صحيح است. خيلي از تئوريهاي علمي را ممكنست دانشمنداني تدوين كنند كه از نظر اعتقادات مذهبي يا افكار سياسي هيچ توافقي با آنها نداشته باشيم. خيلي وقتها ممكنست كساني كه در جاده زندگي اجتماعي و سياسي با آنها حتي نميتوانيم دو قدم برداريم اشكالاتي را در كار ما ببينند و انتقاداتي به فكر و عمل ما بكنند كه خودمان نتوانسته بوديم ببينيم. علتش اينست كه تجربه بشري و دريچه ها و دروازه هاي شناخت نوع بشر در انحصار هيچكس نيست و سندش را به اسم پيروان اين يا آن ايدئولوژي نزده اند. اما فرق است بين جرقه ها و كبريت كشيدنهاي اينجا و آنجا كه موقتا محدوده اي را روشن ميكند با درست كردن آتش يا ساختن چراغ. بنظر تو كسي كه فكر ميكند يكي از راهكارهاي واجب براي مقابله با زلزله، خواندن نماز آيات است همانطور به مشكلات و مصائب جامعه و مردم برخورد ميكند كه يك ماترياليست معتقد به علم؟ بنظر تو كسي كه معتقد به ابدي بودن بهره كشي انسان از انسان و حاكم بودن يك طبقه بر بقيه طبقات است، ظلم و حرص و آز و خودخواهي را در ذات بشر ميداند، سلسله مراتب حاكم بر جامعه را بازتاب نظم الهي و سلسله مراتب بين خدا و نمايندگان خدا با بندگانش ميداند، سلسله مراتب اقتصادي بين سرمايه و كار را چيزي طبيعي و منطقي وانمود ميكند، همان عملكردي را در جامعه و در قدرت سياسي دارد كه يك كمونيست، يعني كسي كه به نگاه علمي و عيني به تاريخ جوامع بشري از ابتدا تا حالا دريافته است كه مناسبات ميان انسانها و نظام هاي اجتماعي و اقتصادي ثابت و هميشگي نيستند و مرتبا تغيير كرده و ميكنند. مناسبات و نظام ها و فرهنگها و باورهاي كهنه با انقلاب جاي خود را به نو داده و ميدهند. طبقات پيشرو و انقلابي كه ابتدا تحت سلطه اند بر طبقات عقبگرا كه حاكمند غلبه ميكنند؟

   راستي تو كه ميگويي از ايدئولوژي و دولت ايدئولوژيك بدت ميآيد، تا حالا به جانبدار بودن و طبقاتي بودن اين ايدئولوژي و دولت فكر كرده اي؟ اصلا به چه دردي ميخورد و چه كاركردي دارد؟ اگر دنبال جواب دادن به  اين سئوال نروي و ربط ايدئولوژي حاكم و دولت موجود به نظام طبقاتي و سلطه طبقه اقتصادي معيني را نفهمي بزرگترين كلك را از ايدئولوژي خورده اي؟ چون يكي از اصليترين كارهاي اين ايدئولوژي پنهان كردن ماهيت طبقاتي خودش است. به اسم امت و ملت و بشريت صحبت مي كند. ادعا ميكند كه به رنگ و نژاد و جنسيت و شناسنامه و كيف پول آدمها كاري ندارد و همه را به يك چشم نگاه ميكند. سخنگويان اين ايدئولوژي مرتبا موعظه ميكنند كه مال و مقام دنيوي اعتبار و ارزش ندارد و معيار و محك، تقواست. اما  اينها حاكمند و شكاف طبقاتي و فاصله فقر و ثروت هر روز عريضتر ميشود. طبقه سرمايه دار و زميندار و بورس باز چاقتر و حريصتر ميشود و همزمان ولي فقيه كه نماد اصلي اين ايدئولوژي است فتوا به حرام و غيرشرعي بودن اعتصاب كارگران ميدهد. و دستگاه عدالت پرورش براي "مال دنيا" (كه گاه به اندازه يك قرص نان است)  دست مي برد و جوانان را با جرثقيل اعدام مي كند.

   ميگويي حالا چه اشكالي دارد من ايدئولوژي تو را نداشته باشم يا اصلا ايدئولوژي نداشته باشم؟ مهم اينست كه با هم متحد شويم و عليه اينها مبارزه كنيم؟ متحد شدن و مبارزه كردن هيچ اشكالي ندارد. خيليها با ايدئولوژيهاي مختلف ميتوانند با هم متحد شوند و براي اهداف سياسي بزرگ يا كوچك، درازمدت يا كوتاه مدت مشتركا مبارزه كنند. جنبشها و انقلابها هميشه با اينطور اتحادها پيشروي كرده اند و ميكنند. اصلا رسم و قاعده اش همين است و غير از اين نميشود. ولي اگر اهداف عميقتر و درازمدت تر و روشنتري داري، اگر ميخواهي دوستان حقيقي و دشمنان واقعيات را درست تشخيص دهي، اگر نميخواهي تا نصفه راه را بروي و تازه بفهمي همه تلاشها و فداكاريهايت در خدمت اهداف و منافعي غير از آنچه ميخواستي قرار گرفته، اگر نميخواهي دنباله رو كساني شوي كه ايدئولوژي ارتجاعي دارند، و اگر ميخواهي كه اتحاد ما در ميدان مبارزه محكمتر و پايدارتر و آگاهانه تر باشد بهترست ايدئولوژي انقلابي را بشناسي، درك كني و به عمل درآوري. دو واقعيت سرنوشت ساز وجود دارد. اولا فقط  آن نيرويي ميتواند رهبري يك جنبش اجتماعي را بدست بگيرد و يا انقلابي را رهبري كند، خواه آن را به پيروزي برساند و ادامه و تكاملش دهد، خواه آن را به شكست بكشاند و نابود كند، كه ايدئولوژي مشخصي داشته باشد. ثانيا فقط تحت رهبري يك ايدئولوژي انقلابي و علمي است كه ميتوان راه پيروزي انقلاب اجتماعي را هموار كرد و مبارزه مرگ و زندگي براي جلوگيري از سقوط و عقبگرد و نيمه كاره ماندن آن را به پيش برد. 

   ميگويي ولي آن ايدئولوژي كه تو سنگش را به سينه ميزني هم چندان كارنامه درخشاني ندارد، در عمل شكست خورده است چون با ذات و فطرت انسانها خوانايي ندارد. ميگويي آنقدر همه جانبه و توضيح المسائلي و بدون برو برگرد است كه فرق چنداني با مذهب ندارد. بايد بگويم كه شناخت تو از ايدئولوژي كمونيستي نادرست و سطحي است. درك اغلب جوانان در مورد آن نادرست است. يك علت مهمش آنست كه در اين حكومت (مثل دوره حكومت شاه)  ايدئولوژي كمونيستي سركوب مي شود و مردم  از دهان مخالفين كمونيسم، از دهان مرتجعين و تبليغات آنان و نظام آموزشي آنان مي شنوند كه كمونيسم چيست. ايدئولوژي كمونيستي يعني دستگاه فكري پويا، علمي و انقلابي نيروي نو، پيشرو و آينده ساز در جامعه طبقاتي معاصر. بنيان اين ايدئولوژي، ماترياليسم ديالكتيكي است. يعني فهم اين واقعيت كه همه پديده هاي موجود در كائنات، منجمله همين سياره كوچك كه محل پيدايش و تكامل و سرانجام نابودي جامعه بشري است، پديده هايي عيني و قابل شناختند و هيچ نيروي ماوراء الطبيعه اي خارج از اين وجود مادي كه سرنوشت كل يا جزء آن را تعيين كند يا مسئول شروع و خاتمه آن باشد در كار نيست. همه پديده هاي مادي در حال تغيير و تكاملند. بوجود ميآيند، رشد ميكنند، از ميان ميروند و در واقع به پديده مادي ديگري تغيير شكل ميدهند. هر پديده، اتحادي از اضداد دروني است و فرايند زندگي و تكامل هر پديده را مبارزه اين اضداد و غلبه وجهي بر وجه ديگر تشكيل ميدهد. تاريخ جوامع بشري از زماني كه طبقات اجتماعي شكل گرفتند، تاريخ مبارزه طبقاتي است كه بين دو وجه حاكم و محكوم اين جامعه جريان دارد: يعني بين طبقاتي كه قدرت سياسي و اقتصادي را بدست دارند و نظم موجود را نمايندگي ميكنند با طبقاتي كه تحت سلطه حاكمان قرار دارند و منافع خود را در نظمي نوين و متفاوت جستجو ميكنند. تكامل جامعه بشري از نظام برده داري به فئودالي و سپس از فئوداليسم به سرمايه داري حول همين مبارزه صورت گرفته است. هر يك از اين نيروهاي اجتماعي كه زماني در جايگاه محكوم و سپس در مقام حاكم قرار گرفته اند، دستگاه فكري ويژه خود را شكل داده اند.

   طبقات مختلف، ايدئولوژيهاي مختص به خود را دارند. طبقه پيشرو در دنياي معاصر كه براي سرنگون كردن نظام طبقاتي و استثمار فرد از فرد مبارزه ميكند طبقه كارگر جهاني يا پرولتاريا است. ايدئولوژي كمونيستي، دستگاه فكري اين طبقه است. در طول تاريخ همه طبقات اجتماعي بغير از پرولتاريا جنبه طبقاتي ايدئولوژي خود را پوشانده اند و آن را نماينده منافع همه افراد نوع بشر معرفي كرده اند؛ اما بر خلاف آنها پرولتاريا، بر جانبدار بودن ايدئولوژي كمونيستي تاكيد ميكند. بنابراين ايدئولوژي كمونيستي يك ايدئولوژي علمي يعني حقيقت جوست؛ اما در عين حال انقلابي و از نظر طبقاتي جانبدار است. اين ايدئولوژي، راهنماي برنامه سياسي طبقه كارگر در كشورهاي مختلف است. اين ايدئولوژي راهنماي  انقلابات كارگري  و پس از به قدرت رسيدن طبقه كارگر راهنماي ساختمان جوامع  سوسياليستي بوده است. انقلاب اكتبر 1917 در روسيه و انقلاب اكتبر 1949 در چين تحت رهبري  ايدئولوژي كمونيستي انجام شد و به پيروزي رسيد. اتفاقا پيروزي همين انقلابات نشان داد كه چيزي به عنوان ذات و فطرت ثابت و تغيير نيافتني انسان وجود ندارد زيرا لگد مال شدگان جامعه كه ساليان سال گرفتار فقر و فلاكت و جهل و سنت بودند توانستند تحت تاثير ايدئولوژي و برنامه كمونيستي آگاه شوند، درگير انقلاب شوند، مناسبات كهنه را واژگون كنند، به پيروزي برسند، خود و جامعه را دگرگون كنند. طبقه كارگر بعد از چند دهه در شوروي و سپس در چين شكست خورد، اما اين شكست ايدئولوژي كمونيستي نبود. بلكه شكست پرولتارياي انقلابي در مقابل كساني بود كه از ايدئولوژي و اهداف طبقه كارگر دست كشيده و ايدئولوژي و برنامه سياسي و اقتصادي بورژوازي و سرمايه داري را پذيرفته بودند. اينها كمونيسم و ايدئولوژي كمونيستي را تحريف كردند، اصول و انگيزه ها و اهداف سرمايه داري خود را سوسياليسم و كمونيسم معرفي كردند، تحت عناوين و بهانه هاي مختلف به كمونيستهاي واقعي حمله كردند و كوشيدند ميراث انقلابي آنان را نابود و بر تجارب انقلابي گذشته خاك فراموشي بپاشند. شعار نيروهايي كه بعد از كمونيستهاي انقلابي در شوروي و چين به قدرت رسيدند بازتاب روشن ماهيت طبقاتي ايدئولوژي آنهاست:  "سوسياليسم يعني دستمزد و رفاه بيشتر براي شخص من" و "ثروتمند شدن شكوهمند است" اينها بيان ايدئولوژي حريصانه و خودخواهانه و فردگرايانه سرمايه داري است! همين ها بودند كه در شوروي از كمونيسم يك مذهب جديد، يك رشته درسي خشك و جامد و ضد انقلابي، درست كردند زيرا از ايدئولوژي پويا و انقلابي ميترسيدند و از آن متنفر بودند. ميدانستند كه كمونيسم انقلابي هر چيز كهنه منجمله نظام و حاكميت سرمايه داران جديد در شوروي را حتي اگر با نقاب طبقه كارگر باشد زير سئوال ميكشد. همين ها بودند كه سرانجام در رقابت با سرمايه داري غرب فروپاشيدند و نقاب كمونيستي را از چهره ايدئولوژي سرمايه دارانه خود برداشتند. و همين ها هستند كه در چين امروز، كماكان زرورق نازكي را با مارك سوسياليسم به دور نظام عريان و بيرحم و خونخوار سرمايه داري حفظ كرده اند. اگر ميخواهي ماهيت ايدئولوژي كمونيستي و تاثيرات عملي آن بر جوامع انقلابي و زندگي انسانها را بفهمي بهتر است شرايط و ذهنيت و عملكرد توده هاي ستمديده اين كشورها قبل از انقلاب، در جريان انقلاب و بعد از پيروزي انقلاب را با دوراني كه دوباره ايدئولوژي سرمايه داري بر كشورشان حاكم شد مقايسه كني. درباره چين زمان رهبري مائوتسه دون بپرس و بخوان و آن را با چين امروز كه زندان، مشقت خانه و كشتارگاه روح و جسم صدها ميليون زن و مرد است مقايسه كن.  

   اين را هم بدان كه تا نوع بشر و جامعه بشري وجود دارد ذهن و تفكر و دستگاه فكري هم وجود خواهد داشت. با همه تضادها و تنافض هايش. با همه خوش فكري ها و گره گشايي ها و نيز خطاهايش. انقلابات فكري هم در كار خواهد بود تا زماني كه تضاد و تفابل عين و ذهن و جريان دائمي شناخت وجود دارد، يعني تا هميشه جامعه بشري. اما عمر ايدئولوژي به معني و شكلي كه امروز ما ميشناسيم يا گذشتگان ما شناختند روزي به پايان خواهد رسيد. بشر با انقلاب اجتماعي و محو جامعه طبقاتي و طبقات، به موجوديت يك دستگاه فكري جانبدار طبقاتي كه دنيا و روابط گوناگون و پيچيده اش را به ناگزير از دريچه ديد اين يا آن طبقه اجتماعي و بر مبناي منافع آن، نگاه و بيان ميكند پايان خواهد بخشيد. اما امروز براي انقلاب كردن نياز به ايدئولوژي داريم؛ ايدئولوژي جانبدار طبقات و اقشار تحت استثمار و ستم. ايدئولوژي كمونيستي! 

 

نقد برخي نظريات سحابي

معجون جديدي كه آقاي سحابي پيشنهاد مي كند! هر چه كهنه تر بهتر!

 

ماركس گفت بورژوازی هميشه ايده آلهايش را از عهد بوق می گيرد.

 

هرچه كهنه تر بهتر!

   در يكسال گذشته آقاي سحابي كه يكي از نظريه پردازان جريان "ملي - مذهبي" است، نظريات جديدي ارائه كرده است. وي اين نظرات را بر پايه جمعبندي از شكست جريان "دوم خرداد" مطرح مي كند. لب كلام او اينست كه جنبش دوم خرداد و مانيفست سياسي آن شكست خورده و اين جناح از حكومت همراه با ملي مذهبي ها بايد "مانيفست سياسي جديدي" جلو بگذارند. وي مي گويد، براي تدوين اين "مانيفست" جديد بايد به تاريخ دوران هخامنشيان و دين زرتشت رجوع كرد. وي مي گويد، با استفاده از تاريخ دوران هخامنشيان و "اسطوره هاي ايراني" مي توان به "قرائت ايراني از دموكراسي" دست يافت. سحابي تاكيد مي كند كه "مذهب ريشه در ناخودآگاه" مردم دارد بنابراين مذهب بايد عنصر مهمي از اين "مانيفست" جديد را تشكيل دهد.

در همين بحثها، سحابي مي كوشد تعريفي از ملي گرائي ايراني ارائه كند و بر اين مقوله تاكيد بگذارد. يكي ديگر از موضوعات مورد بحث وي مسئله روابط ايران با نظام سرمايه داري جهاني و مشخص كردن مختصات حفظ "استقلال" در اين روابط است.

ما در اين شماره حقيقت به موضوع اول يعني "مانيفست سياسي جديد" و جايگاه هخامنشيان و اسطوره هاي ايراني و دين در آن مي پردازيم. منبعي كه براي ارائه اين نقد رجوع كرده ايم، سخنان مهندس سحابي در روزنامه شرق مورخ آذر ماه 82  است.

 

هخامنشيان! مادها چطور؟

     «تاريخ ايران به ويژه در دوران هخامنشيان و اين ادبيات برخاسته از سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم و گفتمان دين زرتشت است.....

با اقتباس ازاين دو گفتمان و ساير عناصر فرهنگي ايران مي توان به يك قرائت ايراني از دموكراسي دست يافت....

   فقدان يك مانيفست فكري... كه متكي به مولفه هاي فرهنگ ايراني باشد....

تئوريسين هاي دوم خرداد.... "ايران" را فراموش كرده و تنها فرهنگ بعد از اسلام را در مورد معادلات فكري مورد توجه قرار داده اند.» (به نقل از روزنامه شرق – آذر 82- الگوي ايراني دموكراسي)

     اينها رئوس مباحث نظري تازه آقاي سحابي است. اگر بخواهيم كل اين حرفها را در يك عبارت خلاصه كنيم اين فرمول بدست مي آيد: هر چه كهنه تر بهتر! او در صحبتهايش از واژه هائي مانند "فرهنگ ايراني"، "تاريخ ايران"، "الگوي ايراني" خيلي استفاده مي كند. اين تاكيدها و تكرارها، صرفا بازتاب بينش ملي گرايانه سحابي  نيست بلكه تلاش آگاهانه اي است براي معماري يك "هويت" جديد براي نسل جوان. آنهم در شرايطي كه اين نسل از هويت اسلامي بشدت رويگردانده است. ملي – مذهبي ها مدتهاست كه به اين واقعيت پي برده اند و هراسان بدنبال آنند كه اين خلاء را پر كنند تا مبادا نسل جوان به يك ايدئولوژي انقلابي و مشخصا به ايدئولوژي كمونيستي روي آورد.

سحابي كم از دمكراسي صحبت نمي كند. اما در صحبتهايش مثل هميشه يك نكته ’كوچك’ فراموش مي شود: محتواي اين دمكراسي چيست؟ براي اقليت حاكم است يا براي اكثريت مردم؟ به نفع كيست و عليه كيست؟ او و همه كساني كه به نظرشان ستم، استثمار، فقر و محروميت، و بي حقوقي اكثريت مردم نظم طبيعي امور است و تا دنيا دنياست باقي خواهد ماند، هيچوقت به محتواي دمكراسي و اينكه چه طبقه اي حاكم است و چه طبقه اي محكوم نمي پردازند. براي آنان مسئله حل شده است! وقتي هم كه صحبت از "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم" مي كنند كاري به اين واقعيت تاريخي ندارند كه اين "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم"  هيچ نبود مگر سلوك برده دار با برده. اينان وقتي مردم را به گفتمان دين زرتشت دعوت مي كنند، كاري به اين ندارند كه محتواي تاريخي و طبقاتي اين گفتمان چيست. برايشان اهميتي ندارد كه دين زرتشت هم مانند اسلام و مسيحيت و يهود پر از خرافه و جهل است. نمي توانند ببينند كه اين هم مانند آن يكي ها به شدت ضد زن و ضد زحمتكشان و ضد ترقي و علم است. آخر همه اين خصوصيات در تفكر آقاي سحابي طبيعي و معمولي است.

دغدغه ايشان بيشتر بر سر ظرف اين دمكراسي است!

   سحابي مي پرسد اين مردمسالاري «در چه ظرفي بايد پياده شود...آيا مردمسالاري در ايران با مردمسالاري در بوركينافاسو، بوتسوانا يا از طرف ديگر با كشورهاي پيشرفته اي مثل فرانسه يا آلمان با يك كيفيت است؟ و آيا ظرفي كه در ايران مردمسالاري وارد آن خواهد شد تا چه حد آمادگي پذيرش مردمسالاري را دارد و چه شكلي از مردمسالاري وارد آن خواهد شد...»؟

   اگر محتواي دمكراسي ايراني مورد نظر آقاي سحابي همان است كه بالاتر گفتيم آنوقت پاسخ دادن به مسئله ظرف چندان مشكل نخواهد بود. از كوزه برون همان تراود كه در اوست: ظرف ديكتاتوري طبقات استثمارگر كه از خاك استبداد درستش كرده اند و رنگ و لعاب ايراني – اسلامي به آن زده اند! حالا بر حسب شرايط، رنك ايراني يا لعاب اسلامي اش مي تواند غليظ يا رقيق شود. در واقع، حرفهاي تازه آقاي سحابي و تدوين"مانيفست سياسي جديد" ايشان هم به ساختن و آراستن همين ظرف كهنه و ترك برداشته مربوط مي شود. وقتي كه ايشان مي گويد بايد با استفاده از تاريخ ايران و قرض گرفتن از اسطوره هاي ايراني يك "الگوي دموكراسي ايراني" درست كرد منظورش اينست كه قدرتمندان ايران علاوه بر "گفتمان اسلامي" بايد از "گفتمان ايراني" نيز براي پوشاندن روابط استثمارگرانه و ستمگرانه حاكم بر جامعه بهره بگيرند.

 

قرائتي كاملا غلط از تاريخ

     آقاي سحابي مي گويد، مباني دموكراسي «ابتدا در تمدن ايراني و سپس در اسلام نيز وجود داشته است. در واقع ما مي توانيم بسياري از منابع دموكراسي را از فرهنگ و تمدن خود استخراج كنيم تا احتياج نباشد همه اين مباني را از كارل پوپر (*) و ديگر متفكرين غربي بياوريم...» (همانجا)

     اين ادعاها در مورد دموكراسي و وجود مباني آن در تمدن ايران و اسلام غلط است. اولا، آنچه به نام مباني دموكراسي غربي معروف است از درون فرهنگ باستاني غرب در نيامده، ربطي به آب و هواي غرب و نژادها و اديان و زبانهاي غربي ها ندارد. بلكه زائيده يك تحول نوين در جامعه بشري در قرون 16 و 17 و 18 بود؛ تحولي كه ابتدا در غرب رخ داد و پيش از آن در غرب هم سابقه نداشت. اين تحول، ريشه كن شدن فئوداليسم و رشد يك نظام اقتصادي نوين به نام سرمايه داري بود. بنابراين ويژگي افكار "متفكرين غربي" در غربي بودن آن نيست بلكه در بورژوائي و سرمايه داري بودن آن است. به همين دليل اولين انقلابات بورژوائي در كشورهاي "شرق" از انقلابات بورژوائي غرب الهام گرفتند.  در همان دوره كه سرمايه داري در غرب رشد كرد، طبقه كارگر نيز همراه با طبقه سرمايه دار بوجود آمد. بهمين  دليل در غرب فقط افكار بورژوائي مدون نشد بلكه افكار ماركسيستي كه منعكس كننده ايدئولوژي طبقه كارگر بود نيز متولد شد. متفكريني كه از غرب برخاستند فقط متفكرين طبقه سرمايه دار نبودند، طبقه كارگر هم متفكرين خود را يافت. ماركس و انگلس توانستند ايدئولوژي و تفكر رهائي بخش طبقه كارگر را تدوين كنند. يعني ماركسيسم را. ويژگي ماركسيسم در "غربي" بودن آن نيست بلكه در پرولتري بودن آنست. به همين جهت، هر بار كه طبقه پرولتاريا در يكي از كشورهاي شرق براي سرنگون كردن فئودالها و سرمايه داران بپاخاسته است بالاجبار ماركسيسم را راهنماي انقلاب خود كرده، چرا كه جز اين محكوم به شكست بوده است. پيروزي انقلاب عظيم در كشور چند صد ميليوني چين كه دنيا را تكان داد و عصر نويني را در زندگي بشر در شرق آغاز كرد، بدون ماركسيسم امكان نداشت.

     ثانيا، مباني دموكراسي بورژوائي نمي توانسته در تاريخ باستان ايران و در اسلام موجود باشد. زيرا اين مباني مربوط به ظهور روابط توليدي سرمايه داري و طبقه بورژوازي است كه صاحب سرمايه است و كارگر را استثمار مي كند. آن نوع "دموكراسي" كه در عهد باستان در يونان موجود بود متكي بر نظام برده داري بود. دموكراسي يونان در ميان اقليتي از اهالي برقرار بود و بر برده بودن و كار بردگي اكثريت مردم تكيه داشت.  نظام سياسي  ايران در دوران هخامنشي نيز متكي بر برده داري بود.

     ثالثا، در اسلام مباني دموكراسي وجود نداشت. حتا دموكراسي از نوع رم باستان! اسلام، اصلا اصول دولتمداري مدون نداشت!  فقط وقتي كه به ضرب شمشير و جهانگشائي جهان اسلام تبديل به يك امپراطوري شد  نظام  سياسي مدون بوجود آورد. ماهيت امپراطوري اسلام نيز متكي بر روابط اقتصادي سرواژ و تيولداري و برده داري بود. هر گونه تلاش براي بازگشت به اصول آن امپراطوري، ارتجاعي است. بنابراين زورچپان كردن برخي تفاسير من درآوردي (و لاجرم دروغ) در باره تاريخ هيچ خدمتي به جامعه وعلم و تاريخ نمي كند. بخصوص استفاده از اين حرفها براي تدوين يك "مانيفست سياسي" كمال بي مسئوليتي در قبال جامعه است.

 

چيزي به نام "فرهنگ ما" وجود ندارد

آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: «وقتي مباني از فرهنگ خودمان باشد چون در جامعه نفوذ دارد، آن را عميقا و راحت تر مي پذيرد. وقتي از بيرون وارد شود فقط سطح آن دريافت مي شود.» (همانجا)

     ايشان مرتبا صحبت از "ما" مي كند و خود را سخنگوي تمام مردم ايران جا مي زند و به خودش اجازه مي دهد كه معرف مختصات "فرهنگ ما" باشد. اولا، جامعه ايران يك "ما"ي بدون تمايز نيست. بلكه تقسيم به طبقات شده است. آيا شما نمي دانيد كه در كشور ما عده اي صاحب ملك و سرمايه و قدرت دولتي اند و اكثريت براي صاحبان ملك و سرمايه كار مي كنند و ذره اي قدرت دولتي ندارند؟  به اين مي گويند جامعه طبقاتي! طي هزاران سال، اين شكافهاي طبقاتي شكافهاي ديگري را نيز در ميان مردم بوجود آورده است؛ مردم بر حسب اينكه از چه جنسيتي هستند (مرد يا زن)، اينكه متعلق به چه ملتي هستند (فارس يا كرد و عرب و بلوچ و غيره)  يا داراي امتيازند و يا محروم از امتياز. همين تقسيم طبقاتي تمام تاريخ ما را يكسره به صحنه مبارزات ميان طبقات تبديل كرده است. در واقع براي مطالعه "سلوك" پادشاهان با مردم، و طغيان مردم عليه شاهان و بطور كلي مطالعه تاريخ ايران اساسا بايد مبارزه ميان طبقات را بررسي كرد تا به درك درست از آن دست يافت. در اين سرزمين مانند همه نقاط دنيا، تقسيم مردم به حاكمان و محكومين موجب تولد و رشد فرهنگهاي متفاوت شده است. از يكسو به فرهنگ سركوب و  قلدري و تحميق مذهبي؛ از سوي ديگر به فرهنگ مقاومت عليه زور، فرهنگ آزاديخواهي و حق طلبي و افكار نوين.

     اين واقعيتي است كه امروز اكثر زحمتكشان ايران فرهنگي را تمرين و تكرار مي كنند كه متعلق به طبقات حاكم است. اما معنايش اين نيست كه فرهنگ مردمي وجود ندارد. اين فرهنگ وجود دارد و رشد مي كند. هر چند زير هيكل خفقان آور طبقات حاكمه و شلاق سركوب رشد مي كند اما مي كند. عليرغم اداره سانسور محمد رضا شاه و وزارت ارشاد اسلامي روح الله خميني،  شاملوها، صمد بهرنگي ها، گلسرخي ها و سلطانپورها  و هزاران شاعر و نويسنده و سراينده همراه با صدها هزارتن از توده هاي بي نام و نشان، فرهنگ محرومين ايران را مدون كرده و غنا بخشيده اند. بله آقاي سحابي، "فرهنگ ما" در ايران تقسيم به دو مي شود: فرهنگ طبقات حاكم و فرهنگ مردمي. يكي تكيه گاه طبقات استثمارگر است كه آزادانه جولان مي دهد و مردم را شستشوي مغزي مي دهد اما ميراست چرا كه زمانه اش بسر آمده و ارتجاعي است. و ديگري فرهنگ نوين مردم ايران است كه در زير سر نيزه  تولد يافته اما بالنده است و آينده به آن تعلق دارد.

     ثانيا، هم اخلاق و باورها و فرهنگ بورژوازي ايران تحت تاثير جهان خارج از مرزها است و هم فرهنگ طبقه كارگر و زحمتكشان ايران. زيرا جهان در نتيجه استثمار سرمايه داري به يك پديده واحد تبديل شده است. آنچه در جهان غالب است  شكافهاي طبقاتي است و اين شكافهاي طبقاتي مباني فرهنگي و ارزشي متضاد و متفاوتي را در سراسر دنيا شكل مي دهد. فرهنگهاي غالب در ايران بشدت تحت تاثير تحولات دو قرن اخير در جهان بوجود آمده اند. حتا فرهنگ مذهبي اسلامي رايج در ميان طبقات حاكمه و طبقات بورژوا و خرده بورژوا تحت تاثير تحولات جهاني شكل گرفته است. همين اسلام متعلق به جريان ملي - مذهبي كه پايه گذاران آن مهندس بازرگان و شريعتي بوده اند از تركيب "گفتمان" اسلامي و غربي بوجود آمده است.  بازرگان سعي كرد از اصول علوم مجرد تكامل يافته در غرب براي تشريح و تفسير روزآمد و مدرن اسلام استفاده كند. اينكه چقدر موفق شد مورد بحث ما نيست. شريعتي هم با كش رفتن ايده هاي استادان غربي خود در اروپا اسلام ابوذري خود را تدوين كرد. بخش اعظم مباني فكري و اعتقادات ايدئولوژيك طبقات حاكمه ايران (هم جناح روحانيت اين طبقات و هم جناح سلطنتي آن)  مربوط به "ايران" نيست زيرا طبقات ارتجاعي بومي بيش از دو قرن است كه توسط قدرتهاي استعماري و امپرياليستي تغذيه مي شوند و ايران را بعنوان بخشي از نظام جهاني آنها اداره مي كنند. تحقيقات علمي و مستند در مورد ريشه هاي اسلام رايج و حاكم در ايران نشان مي دهد كه استعمار انگليس نقش مهمي در كمك به تدوين مباني آن داشته است. گفته هاي عاميانه مردم ايران در مورد ملاي انگليسي روي هوا نيست بلكه پايه در زندگي واقعي و تاريخي ايران معاصر دارد. فرهنگ آزاديخواهي و ترقي طلبي مردم ايران نيز فقط از خود ايران در نيامده بلكه از جريانات انقلابي بورژوائي و پرولتري قرون 18 و 19 و 20 ميلادي كه در خارج از ايران رخ داده سيراب شده و قدرت گرفته است. بنابراين به صرف "خارجي" بودن نمي توان گفت اين فرهنگ يا آن فكر، بد است يا خوب. محك اينست كه مال كدام طبقه است؟ آيا به حفظ وضع موجود خدمت مي كند يا به تغيير وضع و ساختن آينده اي كاملا متفاوت از وضع موجود؟ آيا به طبقات استثمارگر و دولتهاي ارتجاعي حاكم خدمت مي كند يا به سرنگون كردن آنها؟ آيا مال طبقه بورژوازي استعمارگر و امپرياليست خارجي است يا مال انقلابيون و پرولترها و ستمديدگان خارجي؟ واقعيات جهان كنوني و جامعه ما، تقسيم فرهنگها به خارجي و بومي، مال اين ملت و آن ملت را غير ممكن مي كند. اين نوع تقسيم بندي، ديگر واقعي نيست. طبقه كارگر و زحمتكشان ايران بايد حرف مائو تسه دون را در اين مورد راهنما قرار دهند: هر چيز خوب بومي را با هر چيز خوب خارجي كه به درد سرنگون كردن مرتجعين و امپرياليستها و انجام انقلاب پرولتري مي خورد بايد ادغام كرد .

     اما خود آقاي سحابي هم با وجود اينكه عبارت مبهم و كشدار و گمراه كننده "فرهنگ خودمان" را بكار مي برد، فرهنگ طبقات خاصي را مد نظر دارد. منظورش فرهنگ طبقات حاكم است. ببينيد چه مي گويد:

   «ايران در طول تاريخ در جهان گشائي ها و كشورگشائي هايش همواره آزاده بوده است. كوروش كبير وقتي در سرزمين هاي غربي و بابل و ... جهان گشائي مي كرد، هر جا مي رفت آزادي بخش بود.»

   بايد از آقاي سحابي كه بعد از اينهمه سال و سر پيري به سياست ’كورش بخواب ما بيداريم’ رسيده است پرسيد كه اگر شاهان برده داري مانند كورش "آزاديبخش" بودند پس چرا به ضرب شمشير جهانگشائي مي كردند؟ ثروتي را كه از اين جهانگشائي ها گرد مي آوردند چگونه بدست مي آوردند؟ با انتشار بيانيه جهاني حقوق بشر؟ و بعد با اين ثروت چه مي كردند؟   

      امثال آقاي سحابي به تاريخ و فرهنگ طبقات محروم كه سرشار از مقاومت و مبارزه در مقابل شاهان و اميران و خلافا و ملايان و زمينداران و سرمايه داران است كاري ندارند. از نظر ايشان، اين تاريخ و  فرهنگي نيست كه ارزش مراجعه يا حتا اشاره داشته باشد. آقاي سحابي مانند همه بورژواها فراموش مي كند كه تمام تاريخ اين ايران "چهار هزار ساله" پر از قيام بردگان و محرومان بوده است. راه دور نرويم. آيا آقاي سحابي به قيام بابيان رجوع كرده است؟ يعني آخرين قيام طبقات محروم و ميانه حال شهر و روستا قبل از انقلاب مشروطه كه رهبري مانند طاهره قره العين داشت. زن جواني كه در آن زمانه جهل و خرافه و تعصب، حجاب اسلامي را بدور افكند و تمام آيه هاي ضد زن قرآن را باطل اعلام كرد. آقاي سحابي، "سلوك" طاهره را چگونه ارزش گذاري مي كند و در كدام دسته بندي قرار مي دهد؟ آزاديبخش است يا غير آزاديبخش؟ و اما آن سر ماجرا: آقاي سحابي "سلوك" شاه قاجار كه طاهره را  در چاهي انداخت و آن را با سنگ پر كرد چگونه مي بيند؟ طبقات مختلف به اين سوالات جوابهاي مختلفي مي دهند. طاهره قره العين شاعر نيز بود. آيا آقاي سحابي اشعار وي را جزو "فرهنگ ما" مي داند؟  پس از انقلاب مشروطه تا كنون شاهد مبارزات مسلحانه خلقهاي تحت ستم ايران، برپا شدن جمهوري هاي آذربايجان و كردستان بوده ايم. "قرائت" آقاي سحابي از فرهنگ مبارزاتي ملل تحت ستم در ايران چيست؟ در جريان انقلاب شكست خورده 1357 تا به امروز شاهد مبارزات متنوع عظيمي از همه نوع براي آزاديهاي دموكراتيك مردم، تقسيم زمين، عليه ستم ملي؛ تشكيل شورا و سنديكاي واقعي و مستقل كارگري، و براي آزادي و برابري زنان بوده ايم. جاي اين ها در "فرهنگ ما"ي آقاي سحابي كجاست؟ جواب روشن است. اينها جائي در آن فرهنگ ندارند. تا چهار هزار سال پيش مي توان رفت و فرهنگ خاك گرفته و پوسيده را زير و رو كرد اما اين ها را نتوان ديد! حقيقتي كه بايد آشكارا و به صداي بلند اعلام كرد اينست كه فرهنگ مبارزاتي و رهائيبخش ستمديدگان و محرومان ايران به فرهنگ بردگان  قيام اسپارتاكوس،  پرولترها و دهقانان در انقلاب سوسياليستي اكتبر روسيه و انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي چين،  انقلابيون شيلي و سياهان آمريكا،  معدنچيان بوليوي و رزمندگان كمونيست نپال ؛ پرو و هند و فيليپين نزديكتر است تا به فرهنگي كه حكام جمهوري اسلامي، ملي مذهبي ها و سلطنت طلبان ايران معرف آنند.

     همين امروز و هر روز زير لاشه سنگين فرهنگ غالب كه فرهنگ طبقات حاكمه است، فرهنگ نوين مردم ايران جوانه مي زند و ريشه مي دواند. اين فرهنگ فقط از آن خاك ايران نيست و در عصري كه جهان يگانه شده از فرهنگ طبقه كارگر و ستمديدگان جهان نيز سيراب مي شود. سرچشمه فرهنگي كه نويسندگان و تاريخ نگاران و هنرمندان مردمي در ايران آن را مدون كرده اند و زير سرنيزه در ميان جوانان ايران رواج مي دهند فقط "خودمان" نيستيم. بلكه اين فرهنگ متاثر از روند هاي گوناگون سياسي و فرهنگي و علمي است كه در سراسر جهان جريان دارد. بخش مهمي از اين فرهنگ تحت تاثير تولد يك طبقه جهاني بنام طبقه كارگر و يك نهضت انقلابي بين المللي بنام جنبش كمونيستي شكل گرفته است. اينها حقايقي است كه آقاي سحابي بعنوان عضو كوچكي از طبقه بورژوازي جهاني نمي خواهد به زبان بياورد. اينهاست حقايق غير قابل  انكاري كه بورژواها ترجيح مي دهند با سكوت و يا "گفتماني" مبهم و تحريف شده آن را بپوشانند.

 

اسطوره و مذهب بعنوان عناصر يك مانيفست سياسي

     اما آقاي سحابي در ادامه جستجوهايش در "فرهنگ ما" براي پيدا كردن عناصر يك مانيفست فكري – سياسي جديد به دست و پاي اسطوره هاي ايراني مي افتد و در مقابل نمونه هاي خارجيش شعار ايراني، جنس ايراني بخر سر مي دهد. به گفته وي: «اسطوره هاي ما كه شاهنامه يك نمونه آن است را با اسطوره هاي اروپائي مثل هومر مقايسه كنيد. قهرمانان يا اسطوره هاي شاهنامه مثل رستم، سياوش، فريدون مظاهر شجاعت و شهامت و جوانمردي و عدالت هستند.... تمام اسطوره هاي اروپائي رقيب خدا هستند، در حالي كه در ايران اسطوره ها خداپرست هستند....»

     حيرتا از اينهمه عقب ماندگي! بايد از ايشان پرسيد: آيا شما و امثال شما وقتي مريض مي شويد براي معالجه سراغ اسطوره و مذهب و دانش چهار هزار سال پيش مي رويد كه وقتي پاي سرنوشت جامعه ما در ميان است، اسطوره  و مذهب و تاريخ باستان يادتان مي افتد؟ مسئله اينجاست كه امثال آقاي سحابي تلاش دارند چاره اي براي بحران اسلام سياسي در ايران بينديشند. چرا كه بويژه نسل جوان يعني اكثريت جامعه از اين هويت اسلامي روي گردانده اند. آلترناتيو آقاي سحابي چيست؟ اين بار بياييد و بجاي اسطوره هاي عربي (روايات اسلامي‌) اسطوره هاي ايراني را مبناي فكري مانيفست سياسي اداره جامعه قرار دهيد. اين بار بجاي الله عقلتان را بدهيد بدست "خداوند جان و خرد". البته فكر آقاي سحابي چندان هم بديع نيست. مدتي است كه فلسفه بافان و تئوري سازان حكومتي شاهنامه بدست گرفته اند و پايه هاي ولايت فقيه را در فرهنگ ايران باستان و حتي دين زرتشت جستجو مي كنند. كفگير كه به ته ديگ بخورد بايد انتظار هر توجيه و دستاويزي را داشت. كفگير تفكرات سياسي و ايدئولوژيك آقاي سحابي هم به ته ديگ خورده است.   

     اما در مورد مزاياي اسطوره هاي ايراني ايشان نسبت به اسطوره هاي اروپائي. اولا، برخلاف تصور آقاي سحابي، اينكه اسطوره هاي اروپائي "رقيب خدا هستند" نكته منفي محسوب نمي شود.

 در واقع اگر بخواهيم تاثيرات اجتماعي خداي با رقيب و خداي بي رقيب را مقايسه كنيم بايد بگوئيم كه امروزه ايمان به وجود خدا  انسان را  منفعل و بيچاره و كند ذهن مي كند و اما ايمان به وجود خداي بي رقيب وي را دو برابر  منفعل و كند ذهن و مستاصل مي كند.  ثانيا، اسطوره هاي اروپائي و ايراني يك وجه اشتراك اساسي دارند و آنهم محتواي اجتماعي آنهاست. اين اسطوره ها در شكل آثار هنري به تحكيم موقعيت حكام و تبليغ ارزشهاي آنان مي پردازند. مثلا همين شاهنامه مورد نظر آقاي سحابي، در قالب هنر و داستان هاي تخيلي جامعه ايران باستان را وارونه نشان مي دهد. با خواندن شاهنامه نمي توان به خصلت طبقاتي آن جامعه پي برد. جاي خوب و بد كاملا عوض شده است. نيروي محركه و علت پويائي جامعه، شاهان هستند. ارزشهاي دستگاه سلطنت برده داران است كه ستايش مي شود. مخالفت و قيام مردم عليه نظم اقتصادي و مذهبي حاكم است كه محكوم مي شود. چه كسي است كه امروز با خواندن شاهنامه به اين فكر بيفتد كه جلال و جبروت و ثروت شاهان و ساعات فراغت بي انتهايشان به زور بازو و عرق جبين و رنج و محروميت توده ها وابسته بوده است؟ چه كسي مي تواند از روي داستانهاي شاهنامه به طرز فكر و عمل محرومين جامعه پي ببرد؟ مگر "شاهان" چند درصد مردم ايران را تشكيل مي دادند كه آقاي سحابي مي خواهد با رجوع به رفتار و سلوك آنان مباني فكري سياسي را براي اداره جامعه ايران مدون كند؟ "دموكراسي ايراني" سحابي فقط مي تواند دمكراسي براي عده اي نخبه و صاحب امتياز در جامعه ما باشد و ربطي به مردم  ندارد.

   ثالثا، در اين مبحث به جاي اينكه به دنبال فرق ميان اسطوره هاي ايراني و اروپائي باشيم بهتر است فرق ميان اسطوره و مذهب را بفهميم. اسطوره و مذهب هر دو تخيلي اند، اما اسطوره خيالات بشر را بعنوان واقعيت جا نمي زند. بلكه خودش را بعنوان غير واقعيت ارائه مي دهد. در حاليكه مذهب، با اينكه غير واقعي است خود را بعنوان واقعيت مطرح مي كند. قدرت تخريب اجتماعي مذهب از همينجا ناشي مي شود. بنابراين اگر بخواهيم مانند آقاي سحابي مباني فكري سياسي جامعه را از اسطوره استخراج كنيم، آن را از محدوده آثار ادبي و هنري تخيلي خارج كرده ايم و به آن لباس واقعيت اجتماعي پوشانده ايم. يعني به آن همان كاركرد مذهب را بخشيده ايم. بله آقاي سحابي! با واقعي نماياندن و الگو قرار دادن اسطوره ها هم مي توان مذهب جديد درست كرد. اغلب مذاهب با همين تقلب درست شده اند.

     سر هم كردن اين حرفها، كمال بي مسئوليتي آقاي سحابي و هم كيشانش را در قبال جامعه و مردم مي رساند. اداره جامعه مسئله اي نيست كه بتوان با اسطوره و مذهب برگزارش كرد. استخراج مباني فكري سياسي از درون اسطوره هاي ايراني مانند آن است كه رهبران سياسي غرب بخواهند مباني اداره جامعه را از  فيلمهاي ساينس فيكشن (علمي تخيلي) استخراج  كنند. همه به ريششان مي خندند. اگر هم بخواهند اين فكر را به مرحله عمل در آورند بعنوان ديوانه آنها را به تيمارستان مي فرستند. اين هم نشانه ديگري از عقب ماندگي جامعه ماست كه مذهب سياسي هنوز در آن خريدار دارد و متوليان آن بجاي تيمارستان در مصدر امورند.

      مشكل جامعه ما فقدان يك دين جديد نيست بلكه عدم جدائي دين از دولت است. زيرا صورت مسئله در واقع اين است: انسان يا خدا؟ خدا وجود خارجي ندارد و فقط در ذهن مردم موجود است؛ پس تا زماني كه علم و تكامل فكري نوع بشر بطور كامل و قطعي موفق به زدودن اين تصوير و تصور غيرواقعي نشده، بايد در حيطه اي كه به آن تعلق دارد يعني حيطه شخصي و ذهني آدمها بماند و نمي تواند بعنوان يك عنصر شناخت از جامعه و طبيعت و تاريخ بكار رود و نبايد آن را در اداره  جامعه بشري دخالت داد. جدائي دين از دولت براي پيشرفت مردم ايران يك ضرورت اجتناب ناپذير بوده و تنها ديد مترقي در مورد  جايگاه دين در جامعه است. هر ديدي جز اين ارتجاعي است و لاجرم نسل جوان آن را  رد مي كند. نتيجه باورهاي مذهبي و دخالت دادن آن در امور اداره جامعه را مردم تجربه كرده اند. مردم ايران براي اداره جامعه نياز به اصول علمي انقلابي دارند. علم با مذهب در تضاد است. علم بر خلاف مذهب هيچ چيز را بر پايه ايمان كور قبول نمي كند. يا علم يا مذهب؟ راه وسطي موجود نيست.

اما آقاي سحابي به ما مي گويد كه بين قرآن و علم "مغايرت اصولي و ذاتي وجود ندارد". او مي كوشد با منطق كودكانه "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است" ثابت كند كه مذهب و علم در تضاد نيستند. وي در انتهاي همان  مصاحبه مي گويد كه، قرآن كلمه "آيه" را در مورد قرآن و طبيعت و تاريخ استفاده كرده  و از هر سه اينها بعنوان "كتاب" ياد كرده است. او نتيجه گيري مي كند كه: «با توجه به اينكه اين سه لغت با هم بكار برده شده است معلوم مي شود [كي گفته؟! بر كه معلوم مي شود؟!] كه بنياد و هويت هر سه، اصولا يكي است. علم در كتاب طبيعت كار مي كند، به نتايجي مي رسد كه اين نتايج اصولا و ذاتا نمي تواند با نتايج كتاب آسماني مغاير باشد [ولي علم ثابت كرده كه مغاير هستند!]، اگر مغايرتي هم هست در يك برهه تاريخي عوض خواهد شد [كداميك عوض خواهد شد: احكام كتاب آسماني يا نتيجه گيري هاي اثبات شده علم؟] . مثلا علم قرن نوزدهم با دين و مذهب مغايرت داشت ولي از اول قرن نوزدهم مچ برايد و اينشتين پايه هائي را گذاشتند كه امروز مويد دين وعرفان است. مثلا علم فيزيك اكنون عرفاني است.»

   بايد اذعان كرد كه آقاي سحابي با ترسيم رابطه كوانتوم و هپروت، گامي از مهندس بازرگان كه به جستجوي رابطه ترموديناميك و طهارت مي پرداخت جلوتر گذاشته است! برخلاف اين شامورتي بازي ها، فيزيك يك شاخه از علوم است كه با متدي كاملا ماترياليستي به كشف حقايق جهان هستي مي پردازد و  بهيچوجه ماوراء الطبيعه و خدا و امثالهم را در اين فرآيند بكار نمي گيرد. هر فيزيكداني هم كه خواسته چنين كاري بكند عملا راه پيشرفت تفكر خود و سايرين را سد كرده و به تكامل و تصحيح نظريات علمي ترمز زده است. بوده اند فيزيكداناني كه بر سر دوراهي قرار گرفته و پرسيده اند "پس خدا چه مي شود؟" و نتيجتا از ادامه راه باز مانده اند. احكام من در آوردي آقاي سحابي فقط مي تواند در جامعه اي كه 25 سال تاريك انديشي مذهبي در آن تبليغ و ترويج شده و موميائي ها وزارت علوم و دستگاه آموزشي اش را مي گردانند خريدار داشته باشد. اين حرفها مال جوامعي است كه در دانشگاه هايش تدريس تئوري تكامل غير قانوني است. واقعيت اينست كه قرآن منطبق بر واقعيات عيني نيست و پر از خرافه و تخيل است. اما علم اگر ذره اي گرد و خاك خرافه و تخيل بخود بگيرد ديگر علم نيست.

     

آقاي سحابي: مخالف جدائي دين از دولت

     جدائي دين از دولت يكي از عناصر تعيين كننده تحول دموكراتيك در ايران است. ملي – مذهبي ها سخت در تلاشند تا اين اصل را از ليست بايدهاي جامعه تشنه تحول ما حذف كنند. آقاي سحابي تا آنجا پيش مي رود كه حاضر است اين دين حتا برخاسته از اسطوره هاي ايراني باشد اما باشد! او مي گويد: «...بعد از مشروطيت...سرانجام با تصويب اصل 2 متمم قانون اساسي، به تعادل و تفاهمي ملي رسيدند. و مسئله تناقض فقه اسلامي يا دين رايج اسلام را با دموكراسي، بصورت اولا، تائيد اسلامي بودن ايران و غير قابل تغيير بودن اين امر و ثانيا، حضور چهار نفر از نمايندگان طراز اول فقها در پارلمان براي نظارت بر مصوبات مجلس به نحو مطلوبي حل شد.» (مقاله استراتژي بنيادي ملي – بخش اول – تارنماي ملي مذهبي)

     بايد از آقاي سحابي كه مي گويد "به نحو مطلوب حل شد" پرسيد: "مطلوب براي چه كسي؟" اين قوانين مردم غير شيعه ايران و لامذهبها را با شيعه ها  نامساوي مي كند؛  زنان يعني نيمي از جمعيت را با مردان نامساوي مي كند. در نتيجه با يك حساب سرانگشتي مي توان فهميد كه قانوني است ضد اكثريت مردم.

   آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: "اين نمايندگان طراز اول فقها،... مخالفت و مغايرت اصول مصوبه را با مباني فقهي و شرعي تذكر مي دادند....  تدوين قانون مدني ايران بعد از مشروطه هم توسط بزرگاني چون مدرس و داور نتيجه تعاون و تفاهم نهاد رسمي دين يعني روحانيت با مدرنيسم و مشروطيت بود."  درك سحابي از تفاهم دموكراسي و دين، يعني غلبه دين و شرايع دين. اتفاقا حرفهاي ايشان نشانگر اين واقعيت است كه قانون اساسي مشروطه عليرغم داشتن قيافه مدرن و مترقي در واقع اسير شرع و فقه بود. آقاي سحابي كه دنبال چرائي شكست اصلاحات از مشروطه تا بحال است نمي بيند كه "تفاهم" فوق الذكر خود يكي از دلايل و نشانه هاي شكست آن جنبش بود.

     سحابي كه دو دستي به دين چنگ انداخته است براي حفظ بيضه اسلام مجبور است از اين و آن عاريت بگيرد و تاريخ را وارونه كند. او با لحني حق به جانب مي نويسد: « بنابراين اگر اروپا با كنار گذاشتن مذهب كاتوليك به توسعه و ترقي دست يافت، دليل مصداق اين حادثه در كشوري مثل ايران نمي شود. مرحوم شيخ محمد عبده در مباحثه با ارنست رنان و سران بزرگان دين مسيح گفته بود: ... شما دين خود را رها كرديد و جلو افتاديد و ما دين خود را رها كرديم و عقب مانديم.»

     خب دروغ است! نه "آنها" دين را رها كردند و نه شما! و اتكاء به جفنگيات مرحوم شيخ عبده راه به جايي نمي برد. يكم اينكه اروپا يا بهتر است بگوئيم طبقه بورژوازي، دين را رها نكرد. ماركس در مورد لوتر (كشيشي كه با اتكاء به دهقانان سلسله مراتب كليسا و امتيازات كشيشها را سرنگون و مذهب پروتستان را بنيان نهاد) گفت، او «كشيش را تبديل به فرد عامي كرد زيرا هر فرد عامي را تبديل به يك كشيش كرد... او جسم را از اسارت زنجير رها كرد زيرا مغز را به اسارت زنجير در آورد.... او ايمان به آتوريته را درهم شكست زيرا آتوريته ايمان را برقرار كرد.»

(نقل قولها از جلد سوم كليات آثار ماركس و انگلس ص 182 مقاله در آمدي بر نقد فلسفه حقوق هگل  Contribution to Critique of Hegel’s Philosophy of Law)

   دوم اينكه، طبقات حاكم ايران و كشورهاي اسلامي نيز هيچوقت دينشان را رها نكردند و نكرده اند. دنياي غريبي است كه حتا براي امري به اين روشني بايد مثال بزنيم: نمونه اش ايران قبل از انقلاب كه محمدرضا شاه خود را نظر كرده حضرت عباس مي دانست و حج مي رفت و شبكه گسترده مسجد مي ساخت و آخوندها را پروار مي كرد؛ نمونه اش اينكه در اين كشور 25 سال است سلطنت مذهبي حاكم است؛ نمونه اش ملي – مذهبي هاي ايران؛ نمونه اش رسانه هاي ماهواره اي سلطنت طلبان ايران كه در نذر كردن و نوحه خواني و تبليغ خرافه مذهبي با سيماي جمهوري اسلامي مسابقه گذاشته اند.

   آقاي سحابي! علت عقب ماندن بورژوازي در كشورهاي اسلامي آن است كه در عصري كه علم بطرز بيسابقه تكامل يافت و ابزار كشف حقايق طبيعت و تغيير طبيعت توسط بشر شد، اينها مشغول تسبيح انداختن بودند. وقتي اين تحولات بيسابقه موجب تغيير طرز فكر بشر شد و باورهاي كهنه بشر را يك به يك باطل اعلام و سرنگون كرد، در كشورهاي اسلامي طبقه بورژوازي هرچه بيشتر به باورهاي كهنه چسبيد. نمونه اش همين ملي – مذهبي هاي ايران كه رجوع به بنيادهاي اسلام را قطب نماي خود كردند و در دهه 1340 و 1350براي مقابله با رواج افكار ماركسيستي به تبليغ و ترويج اين تاريك انديشي در ميان جوانان مشغول شدند. جالب اينجاست كه اكنون مي خواهند حتا از اين عقب تر بروند و مباني فكري خود را از گورهاي چهار هزار ساله و دنياي اسطوره ها بيرون آورند. جالب اينجاست كه همين ملي – مذهبي ها وقتي با نظرات و استدلالات ماركسيستي روبرو مي شوند با بيحوصلگي مي گويند:"اين حرفها قديمي شده!!"

 

راهكارهاي آقاي سحابي براي مقابله با نفوذ آمريكا

     آقاي سحابي شكايت از آن مي كند كه در بين جوانان گرايش استقبال از حضور آمريكا پيدا شده است. به عقيده وي علت اين امر، تبليغ افكار مدرنيته غربي توسط جناح "دوم خرداد" است. او مي گويد: «... مردم سالاري اين 6-7 سال اخير مردم را طلبكار كرده است. حقوق مي خواهند ولي براي خودشان تكليف و مسئوليت ملي و وطني قائل نيستند. اگر در نظريه هاي طرح شده به اين مفاهيم توجه مي شد (يعني بجاي تبليغ مدرنيته غربي و دموكراسي نوع غربي، از فرهنگ ايراني استفاده مي شد – توضيح از ما) امروز بحث استقبال جوانان از حضور آمريكا اين قدر مطرح نمي شد.»

     شك نيست كه رشد گرايش استقبال از حضور آمريكا يك مسئله جدي در جامعه است و يكي از مشغله هاي مهم كمونيستها و مشخصا حزب ماست. اما قبل از ورود به تجزيه و تحليل اين معضل بگذاريد سريع چند نكته را طرح كنيم. آيا فكر نمي كنيد كمي بيشرمي لازم است كه آدم آنچه را در ايران حاكم است "مردم سالاري" بخواند و بعد بگويد مردم طلبكار شده اند؟ چرا گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان اينقدر آقاي سحابي را ناراحت كرده ولي عملكرد جمهوري اسلامي در 25 سال گذشته براي تامين منافع اقتصادي و سياسي قدرتهاي آمريكائي و اروپائي وي را سرسوزني برآشفته نمي كند؟ مگر منابع طبيعي و ثروتهاي حاصل از كار مردم ما را اين "مردم طلبكار"ند كه به شكم سيري ناپذير سرمايه هاي بين المللي سرازير مي كنند؟ در شرايطي كه امپرياليسم آمريكا تا بيت خامنه اي آدم دارد، سحابي از شعارهاي جوانان مبني به استقبال از حضور آمريكا نگران است! نگراني آقاي سحابي در مورد جوانان و مردم طلبكار، نگراني بي جايي است. آمريكا در ايران حضور دارد و حضورش را هم همان دوستان حكومتي امثال سحابي تسهيل مي كنند. اگر منظور سحابي از "تكليف و مسئوليت وطني" اين است كه مردم بايد براي پا بر جا نگاه داشتن رژيم جمهوري اسلامي بكوشند بايد تصريح كنيم كه مردم ايران هرگز نبايد چنين "تكليفي" را تقبل كنند. بزرگترين تكليف مردم در قبال اين دولت سرنگون كردن آن است. مردم اين رژيم را نخواهد بخشيد و جناياتش را فراموش نخواهند كرد، حتا اگر اين رژِيم توسط جنايتكار بزرگتري تهديد به مرگ شود. روياروئي مردم ايران با آمريكا، تحت پرچم اين رژيم و هيچيك از جناحهايش صورت نخواهد گرفت. نخواهيم گذاشت كه چنين شود.

     بازگرديم به موضوع رشد گرايش "استقبال از حضور آمريكا" در ميان جوانان. جواناني كه خواهان حضور آمريكا هستند در نتيجه تبليغ نظريه "مدرنيته غربي" توسط جريان "دوم خرداد"، دچار اين گرايش نشده اند. رشد اين گرايش توضيح علمي و واقعي دارد:

   اگر سحابي از جواناني كه از حضور آمريكا استقبال مي كنند دانشجويان انجمن هاي اسلامي و مشخصا دفتر تحكيم وحدت است، بايد بگوييم كه اين گرايش ربط مستقيم دارد به چسبيدن آنان به قدرت سياسي و تعهدشان به نظام ارتجاعي حاكم بر ايران. حركت اين گروه از دانشجويان در واقع بيان گرفتاري ها و زرنگ بازي هاي بخشي از حاكميت اسلامي است كه مي خواهد خود را با آينده ’خاورميانه بزرگ’ و طرح هاي آمريكا هماهنگ كند چون اين روند را حتمي و بازگشت ناپذير مي بيند. كشتيبان را سياستي دگر آمد. اينها هم عناصري هستند كه نمي خواهند از اين كشتي پياده شوند. استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان خانواده هاي حكومتي از هر جاي ديگر سازمان يافته تر است. فرزندان سران و كارگزاران رژيم جمهوري اسلامي (از هر دو جناح)  در تلاشند موقعيت ممتاز پدران خود را در شرايطي كه روش ها و باورهاي پدرانشان محتوم به مرگ است حفظ كنند. درست همانطور كه در مقطع انقلاب 57 فرزندان بسياري از سرمايه داران گردن كلفت رژيم گذشته حزب اللهي شدند. آنان هم از طريق اتخاذ يك "مانيفست سياسي جديد" و "قرائت جديد از قدرت"،  از مصادره اموال پدرانشان توسط سرمايه داران نورسيده اسلامي ممانعت بعمل آوردند و در  واقع پلي شدند براي ادغام طايفه شان در حكومت جديد. عين همين دارد دوباره اتفاق مي افتد. كم نيستند فرزندان عناصر كليدي حكومت كه به آمريكا پناهنده شده اند و از آنجا آمريكا را تبليغ مي كنند. بچه تيمسار رضائي دبير «شوراي تشخيص مصلحت نظام» يك نمونه تصادفي نيست. اينها يك قشر وسيع هستند. محرك اينها افكار مدرنيته غربي نيست، بلكه منافع طبقاتي شان و انگيزه حفظ قدرت است. اينها جزو مردم نيستند.

     اما گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان مردم، بويژه در ميان جوانان بي آينده و محروم، بسيار جدي است. علت اين گرايش نيز افكار مدرنيته غربي نيست. موجوديت قرون وسطايي جمهوري اسلامي اين گرايش را در اين بخش از جوانان ايجاد كرده و هر چه بيشتر اين حكومت پا بر جا بماند اين گرايش قوي  تر مي شود. اين گرايش، نمادي وارونه است از اينكه جوانان از دين و همه مظاهر قرون وسطايي بيزارند، از نظام اقتصادي و اجتماعي حاكم نفرت دارند، اما هيچ ايدئولوژي و برنامه سياسي رهائي بخشي در دسترشان نيست تا آن را به پرچم آمال و آرزوهايشان تبديل كنند.  در شرايطي كه اين جوانان خواهان زير و رو كردن وضع موجودند، آلترناتيو كمونيستي و افكار ماركسيستي در جامعه قوي نيست و در دسترس آنان قرار ندارد. ايدئولوژي ها و خط و مشي هاي مجاز «اپوزيسيوني» (نهضت آزادي و ملي مذهبي) نيز چنگي بدلشان نمي زند و حق دارند. زيرا ميان ايدئولوژي و برنامه سياسي ملي – مذهبي ها و رژيم حاكم تفاوت ماهوي و حتا فرق ظاهري نمي بيند. در چنين شرايطي، آمريكا سرابي است كه خلاصي از اين وضع را وعده مي دهد.

     رشد اين گرايش فقط مختص به جوانان نيست بلكه سنين مختلف را در بر مي گيرد. چنين گرايشي تحت  تاثير روحيه شكست و تداوم افكار كهنه و عقب مانده شكل گرفته است. اگرچه مردم هميشه در مقابل زور  مقاومت كرده اند اما شكستهاي متعدد، در آنان روحيه شكست طلبانه ايجاد كرده است. انقلاب 57 با وجود همه عظمت و اهميتش نتوانست ماموريت تاريخي خود را به انجام رساند. چرا كه فقط سلسله شاهي را سرنگون كرد و سلطنت روحانيت شيعه بجاي آن نشاند. قدرت دولتي به دست دارودسته ديگري از مرتجعين ايران افتاد و امپرياليستها از مجراي اين دارودسته جديد به نفوذ خود در ايران ادامه دادند. ايران نه فقط يك جامعه عقب مانده نيمه فئودالي بلكه عميقا نيمه مستعمره و تحت سلطه امپرياليستها باقي ماند. 25 سال تبليغ تاريك انديشي مذهبي و عبوديت كه ملي – مذهبي ها هم در كنار هيئت حاكمه در اينكار نقش داشته اند، روحيه يورش به عرش اعلا و بيرون كشيدن پيروزي از دهان شير را در بين مردم تضعيف كرد. بجاي آن، بسياري از توده ها پيروزي را در چيزهائي مانند انتخاب خاتمي ها به جاي ناطق نوري ها مي بينند. در ادامه همين منطق، زماني مي رسد كه پيروزي خود را در پيروزي جورج بوش بر خامنه اي جستجو كنند.

    تحت چنين شرايطي و در چنين جامعه اي، هيهات بتوان با ايدئولوژي مندرس ملي – مذهبي و برنامه سياسي ملي مذهبي ها جلوي نفوذ فكري و ايدئولوژيك آمريكا را گرفت. زيرا افكار و برنامه هاي سياسي اينها هيچ آينده متفاوتي را (متفاوت از وضع موجود) به جوانان ارائه نمي دهند. فقط تفكر ماركسيستي قادر است از امپرياليسم آمريكا دركي ماترياليستي و همه جانبه از ماهيت و تاريخچه امپرياليسم آمريكا به جوانان بدهد، تا بفهمند كه اين قدرت جهاني و بطور كلي نظام سرمايه داري جهاني نه تنها رهائي بخش نيست بلكه يكي از منابع اصلي رنج و فلاكت خلقهاي سراسر جهان منجمله مردم ايران است. فقط كمونيستها مي توانند حقايق تاريخ ايران را به جوانان بگويند و از جمله نشان دهند كه امپرياليسم آمريكا در ازاي سركوب خونين انقلاب ايران، خميني و دارودسته اش را به قدرت رساند.

 

نتيجه گيري

     ويژگي دوره كنوني اينست كه شالوده هاي نظم كهن و باورهاي منطبق بر آن پا در هوا شده اند. جهان نويني در بطن جهان كهنه استثمار و ستم دست و پا مي زند تا متولد شود. جهان كهن از همه ابزارهاي تبهكارانه و استعدادهاي مخوفش براي سقط  كردن اين آينده استفاده مي كند. خونريزيها، رنج ها و بحران هايي كه امروز مي بينيم حاصل اين رويارويي است. در چنين وضعي امثال آقاي سحابي با چراغ قوه در اعماق تاريخ مي گردد تا پيراهن نويي براي ايدئولوژي مندرس خود بيابد. اين ديگر نقطه اوج كمدي تراژدي ملي مذهبي هاست كه مي خواهند با لباس موميائي ها خود را نو نوار كنند.

   اكثريت مردم ايران نيازمند انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي هستند. زيرا تنها اين انقلاب است كه راه زندگي جديد را به آنان نشان مي دهد و مي تواند آن را واقعيت بخشد. تاريخ ايران تا كنون تاريخ سورچراني حاكمين داخلي و سلطه گران خارجي بوده است. اين ها را بايد جاروب كرد و بساطشان را بهم ريخت. جامعه ما نيازمند دولت و مناسبات نويني است كه تاريخ ايران مانند آن را بخود نديده است. مردم به چنين چيزي نياز دارند و براي رسيدن به آن بايد هر آنچه را كه بر سر راهشان قرار مي گيرد زير پا بگذارند و نابود كنند. چه مدرن باشد و چه سنتي. چه انسان باشد چه مافوق انسان. چه خارجي باشد و چه بومي. آينده به پرولتاريا تعلق دارد. اين مردم نياز به بازگشت به هيچ گذشته اي را ندارند. توفان انقلاب پرولتري بايد اين سرزمين را از هر آنچه كه پوسيده و كهنه است خوب جاروب كند. يك جامعه نوين، يك نظام اجتماعي ناشناخته بايد از اعماق اين جهنم سربلند كند تا براي اولين بار اكثريت مردم ستمديده مانند انسان زندگي كنند و ارباب سرنوشت خود باشند. ما نيازي به گذشته نداريم مگر براي درس گرفتن و ممانعت از تكرار آن. ما روي به آينده داريم. براي دست يافتن به اين آينده با هيچ چيز سرسازش نداريم زيرا جامعه كهن و پوسيده محكوم به نابود شدن است. يك جامعه نوين بطور حتم متولد خواهد شد. از ميان باد و بوران و زوزه گرگان  ره بسوي جامعه نوين مي گشائيم. زندگي اينجاست.

توضيحات:

* در اينجا روي سخن سحابي با دوم خرداديهاي حكومت  و مشخصا نظريه پردازشان يعني عبدالكريم سروش است كه از يك فيلسوف غربي بنام كارل پوپر پيروي مي كند. كارل پوپريكي از اعضاي محفل معروف به "محفل وين" بود كه پس از جنگ جهاني دوم معروف شدند. آنها  پوزيتويستهاي منطق گرا logical positivist  و ضد كمونيست و ضد ماركسيسم بودند. آنان دركي پوزيتويستي از علم ارائه دادند به اين صورت كه هر تئوري تا زماني كه عملا عيب و نقصي در آن يافت نشده، علم است. علم را ابزار كشف حقايق جهان و جامعه نمي ديدند زيرا چنين امري را ناممكن مي دانستند و بهمين اعتبار به اعتقاد آنان ماركسيسم يك تفكر دگماتيستي است زيرا ادعاي كشف حقيقت دارد.

 

 

 

درسهاي يوناني:  پيروزي تيم يونان در مسابقات فوتبال

 

دو جام بين المللي فوتبال به فاصله نزديك به هم برگزار شد. وقايع و نتايج يورو 2004 و جام ملتهاي آسيا ميليونها تماشاگر در كشورهاي مختلف را بدون اينكه خود بدانند درگير موضوعات مهمي مثل قدرت و ضعف، برد و باخت، جمع و فرد، اخلاق و ايدئولوژي كرد. عباراتي مثل "شگفتي يونان" يا "معجزه يونان" كم كم جاي خود را به اين داد كه يونان چگونه پيروز شد؟ و در آسيا نيز بار ديگر اين پرسش پيش آمد كه چرا ايران مدعي، باز هم نتوانست به فينال مسابقات راه يابد. مقايسه رفتار و عملكرد و تفكر يونان قهرمان اروپا با ايران ناكام آسيا درسهايي در بر دارد كه دامنه اش فراتر از دنياي توپ گرد است.

     اولين نكته اي كه پيروزي يونان آشكار كرد اين بود كه براي پيروز شدن در هر نبردي بايد تدارك ديد و با فكر تدارك ديد. دستيابي به هدف قهرماني قاره، در جاي خود، چيزي كمتر از برداشتن تاج زرين از وسط جانوران درنده تيزچنگ نبود. اگر با چنان هدفي و چنين مخاطراتي روبرو شويد چكار مي كنيد؟ انتخاب با شماست. مي توانيد دور اين هدف را خط بكشيد و كنار بايستيد و بگذاريد چرخ همانطور بچرخد كه تا به حال چرخيده. بگذاريد قدرت همچنان در دست صاحبان قدرت باقي بماند و ميدان رقابت در انحصار بزرگان باشد. ولي اين تنها انتخاب نيست. اول از همه مي توانيد جرات پيروز شدن به خود بدهيد. مي توانيد باور كنيد كه اين وضع را مي شود تغيير داد. مي توانيد از اينجا حركت كنيد كه هر گروه، هر اندازه هم كه بزرگ و نيرومند باشد به هر حال نقاط ضعف و شكننده اي دارد. و هر دسته ضعيف و كوچك هم نقاط قوتي دارد كه اگر آنها را بشناسد و بكار گيرد مي تواند نيرو بگيرد. اين تفكر پايه اي تيم يونان در جام اروپا بود. اين را مقايسه كنيد با تفكر حاكم بر تيم ايران در جام آسيا كه قبل از هر كار و بيشتر از هر چيز، پيروزي خود را در به قول خودشان "توكل به خدا" و "تعصب ايراني" جستجو مي كردند. يعني به دنبال پيروزي الله بختكي بودند!

     اما تفكر يوناني ها زاييده ذهن اين يا آن بازيكن نبود. نتيجه تصميم گيري كل بازيكنان هم نبود. اين تفكر از اعماق تاريخ باستاني بيرون نيامده بود و به اصطلاح "اصالت يوناني" نداشت. پيش از اين، يونان بارها تلاش كرده بود تا به مرحله پاياني جام اروپا راه يابد كه هميشه در اين كار ناكام مان